Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
کنارش بر روی زمین نشست و دستهای سردش را بر روی بازوهای پدر گذاشت. عرق نشسته بر صورت حسین، باعث ترس او شده و نمیدانست چه باید کند.
- بدبخت شدیم!
فرشته که حال قهر بودنش را فراموش کرده بود، با یک لیوان آب قند خودش را به همسرش رساند. لیوان را به سمت او گرفت و گفت:
- چی شده؟
حسین نگاهش را بالا کشید. قسطهای وامی که گرفته بود و چکهایی که این ماه میبایست بپردازد، جلوی چشمهایش رژه میرفت.
- یکی اومده سر همهی گاوها رو بریده.
لیوان از دست فرشته سر خورد و بعد از اینکه بر روی زمین نشست، به چند تیکه تقسیم شد.
- بدبخت شدیم فرشته!
فشار دستهای سوفیا از روی بازوی حسین برداشته شد. این کابوس انگار قصد تمام شدن نداشت! آب دهانش را فرو فرستاد و اولین چیزی که به فکرش میرسید را به زبان آورد:
- نکنه کار عمههاست؟
حسین با ابروهای در هم کشیده به او خیره شد. در این موقعیت به دنبال کسی بود تا ناراحتیاش را سر او خالی کند برای همین، دستش را جلو برده و یقهی سوفیا را به دست گرفت. او را به سمت خودش کشاند و با عصبانیت لب زد:
- یکبار دیگه این رفتار رو ازت ببینم، به همین سادگی بیخیال نمیشم.
سپس او را محکم به عقب هل داد و این کارش باعث شد که سوفیا برای اینکه بر روی زمین نیوفتد، کف دستهایش را بر روی زمین بگذارد. سوزشی که در دستش نشست خبر از اوضاع خوبی نمیداد.
حسین بیتوجه به او و فرشته از جای برخاست و حین اینکه تلاش میکرد پایش بر روی خورده شیشهها و گلدون شکسته نرود، به سمت اتاق رفت تا آماده شود.
سوفیا محکم پلک زد. پردهی اشک نشسته بر چشمهایش کنار رفت. بعد از مرگ رعنا، خیلی از چیزهایی که در این سالها تجربه نکرده را، کسب کرده بود. به آرامی کف دستش را از روی زمین برداشت و جلوی چشمهایش گرفت. تکهای شیشه کف دستش جا خوش کرده و آنقدر عمیق بود که خون زیادی از آن جاری میشد.
فرشته به دنبال حسین رفته و سبحان در طبقهی بالا فارغ از جدال پایین، مشغول خواندن درس بود. سوفیا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند برای همین، با صدای بلند شروع به گریه کردن کرد. هم کف دستش و هم قلبش میسوخت و نمیدانست حال دقیقا برای کدام یک اینگونه عزاداری میکند.
با پیچیدن صدای گریهی او، فرشته از اتاق بیرون آمده و با تندخویی گفت:
- چه مرگته الان؟
دستی بر روی دست سوفیا نشست و باعث شد پلکهایش را بگشاید. با دیدن خال روی ساعد، متوجه شد که سبحان کنار او آمده. سبحانی که با دیدن اوضاع خواهرش با خشم به مادر و پدرش نگاه میکرد و نمیدانست چه باید بکند تا این حس، خاموش شود. دستش را دور شانهی سوفیا حلقه کرد و حین اینکه با انگشت شصتش اشک نشسته بر زیر چشمهایش را پاک میکرد، گفت:
- بلند شو بریم بیمارستان.
سوفیا آب دماغش را بالا کشید و با محبت به برادرش نگاه کرد. قلبش از این کار او گرم شد و برای همین، با لبخندی محو به او نگاه کرد.
فرشته که حال متوجهی زخمی شدن سوفیا شده بود، جلو آمد و گفت:
- شمشیر که نخورده بهت، جمع کن خودت رو!
همینکه سوفیا از جای برخاست، سبحان انگشت اشارهاش را به سمت مادرش گرفت و گفت:
- این واقعا تویی هستی که یک هفته قبل بهخاطرش خواهر شوهرت رو زدی؟
حسین که مشغول بستن دکمههای پیراهن آبیاش بود، به جمع آنها اضافه شد.
- حرف دهنت رو بفهم سبحان!
سوفیا مچ دستی که کف آن دچار آسیب شده بود را گرفت و نگاهش را به مادرش دوخت که حال کنارش ایستاده و به او نگاه میکرد. حتی در این حال هم نمیخواست با پدرش چشم در چشم شود! اگر توان داشت، اگر این گریهها میایستادند بالاخره زبان باز میکرد و هرچه را که در دل نگه داشته بود را به زبان میآورد. از حمایت نکردن پدری میگفت که جاهایی که میبایست نبود و بالعکس، در زمانی حضور داشت که اهمیت نداشت! آب دهانش را فرو فرستاد و بغضش را بلعید.
فرشته نگاهی به کف دست سوفیا انداخت. مشخص بود که این زخم نیاز به بخیه دارد و از اینکه آن حرف را به او زده، پشیمان شده بود. در نگاهش غم جای گرفت و قبل از این که حرفی بزند، سبحان دو دستش را بر روی شانههای سوفیا گذاشت و چون پشت سرش ایستاده بود، کمی خم شد و کنار گوشش گفت:
- همینجا بمون، الان میام!
سپس به گامهایش سرعت بخشید و به سمت اتاق سوفیا رفت. قید پاسخ دادن به پدرش را زد چرا که به خوبی میدانست حرف زدن با او، اصلا فایدهای ندارد! کلافه دستی به داخل موهای صاف و مشکیاش کشید. نگاه سرسری به اطراف اتاق انداخت و سپس به سمت کمد رفت. اولین مانتویی که جلوی چشمم آمد را برداشت. حال تنها میبایست به دنبال یک شال برود اما چون نمیدانست سوفیا آنها را در کدام قسمت کمد قرار میدهد، پیدا کردنش کمی زمان بر بود برای همین مانتو را کف اتاق رها کرد و به سمت اتاق خودش رفت. کتابهای تستش کف اتاق پخش شده و سویشرت مشکیاش روی تخت به او چشمک میزد. چون که یک کلاه داشت و سوفیا میتوانست از آن برای پوشش موهایش استفاده کند، درنگ نکرد و سریع آن را برداشت. موبایل و کیف پولش را هم که مثل همیشه روی میز بود را چنگ زد و به سمت طبقهی پایین دوید.
سوفیا همچنان سر جایش ایستاده و فرشته بدون هیچ حرف، به کف دست او خیره شده بود. حسین ثانیهای قبل از خانه بیرون زده و با این رفتارش به سوفیا نشان داد که گاوهای سربریدهاش، از دختر زخمیاش بیشتر اهمیت دارند!
- این رو بپوش.
سوفیا بدون حرف پلک محکمی زد و دستش را داخل آستین لباس فرو برد. دست دیگرش را میترسید تکان دهد و سبحان متوجهی این موضوع شد. تنها سمت دیگر لباس را بر روی شانهاش انداخت و کلاه سویشرت را سر سوفیا کرد. جلویش ایستاد، موهایش را به پشت گوشش هدایت و با انگشت شصتش نم زیر چشمهای سوفیا را پاک کرد. بعد از اتمام کارش، بدون اینکه به مادرش بنگرد گفت:
- سوییچ ماشینت رو بده!
فرشته بدون حرف، به دنبال سوییچ رفت و آن دو به سمت درب اصلی خانه حرکت کردند.
سوفیا کفشهایش را پا زد و چون بند داشتند، قصد داشت که آنها را نبندد اما سبحان جلوی پای او زانو زد و مشغول بستن آنها شد. لبخندی بر روی لبهایش نقش بست، دستی به سر سبحان کشید و گفت:
- ممنونم.
فرشته سوییچ را به سمت سبحان گرفت و قبل از این که حرفی بزند و بگوید که آیا به حضور او نیازی هست یا نه، سبحان درب خانه را باز کرد و سوفیا را به دنبال خود کشاند. دقایقی بعد هر دو سوار ماشین شده و به سمت بیمارستان حرکت کردند. صدای قار و قور شکم سوفیا بلند شد و پوزخندی بر روی لبهایش نقش بست. امروز صبح صبحانه، توبیخ خورده و مشخص بود که این معدهاش را پر نمیکرد، فقط باعث سیر شدن
قلبش میشد!
نزدیکترین بیمارستان با خانهی آنها تنها پنج دقیقه فاصله داشت و چون که اول صبح بود، در خیابانها ماشین زیادی حرکت نمیکرد.
خون از دست سوفیا چکه میکرد و بر روی شلوارش میریخت. ترجیح میداد به زخم نگاه نکند تا بتواند خودش را سرپا نگه دارد، برای همین به بیرون چشم دوخت و آب دماغش را هرازگاهی یکبار بالا میکشید.
با ایستادن ماشین زودتر از سبحان پیاده شد و به سمت اورژانس راه افتاد. قدمهایش آرام اما محکم بود.
سبحان بعد از پارک کردن ماشین به دنبال سوفیایی راه افتاد که جلوتر از او گام برمیداشت. با سه گام بلند خودش را به او رساند و گفت:
- زود باش.
سپس دستش را به زیر بازوی سوفیا برد و او را به دنبال خود کشاند. زیر چشمی نگاهی به دستش انداخت. خون بند نیامده و رنگ صورت سوفیا هم، به زردی میزد. جلوی درب اورژانس ایستادند و بعد از باز شدن آن سبحان به پرستاری که از کنار آنها رد میشد، وضعیت سوفیا را توضیح داد. حین اینکه سوفیا بر روی تختی سفید رنگ مینشست و سعی میکرد قوی باشد، حسین پا به گاوداری گذاشت که دیگر گاوی در آنجا نبود!
با باز شدن در، پایش را محکم بر روی پدال گاز فشرد و با سرعت وارد شد. پلیس زودتر از او به آنجا آمده و یوسف هم گوشهای نشسته و مشغول سر کشیدن آب بود. سریع از ماشین پیاده شد و به سمت آنها دوید. بوی خون زیر بینیاش پیچید و با دیدن بدن بدون سر گاوهایش، مو به تنش سیخ شد.
یوسف با دیدن او، لیوان شیشهای را کنار گذاشت و سریع از روی زمین برخاست. دو دستش را محکم بر روی سرش کوبید و گفت:
- سلام آقا.
حسین بدون توجه به حضور او، پلیسی را که مشغول نوشتن چیزی بر روی برگه بود را کنار زد و به سمت دفترش که گوشهی گاوداری بود، گام برداشت. نیرویی در پایش نمانده و نخوردن صبحانه، باعث شده بود که سرش گیج برود. صدای خواندن دو قناری که درون دفتر داشت به گوشش رسید. نگاه سرسری به اطراف انداخت. همه چیز مرتب بود!
دستش را به دیوار کنارش رساند و بر روی زانوهایش خم شد. فکر اینکه ممکن است این کار هم، نقشهی شومِ خواهرهایش باشد همسان یک خوره به جان ذهنش افتاده بود. حین اینکه کمر صاف میکرد، یوسف کنار او ایستاد.
- جناب سروان ایشون صاحب اینجا هستن.
مرد جوانی که چشمهای عسلیاش از فاصلهی دور هم مشخص بود، به حسین نزدیک شد و گفت:
- سلام.
حسین سرش را بالا و پایین کرد و لب زد:
- کار کی بوده؟
پلیس نگاه کوتاهی به کاغذهای در دستش انداخت و گفت:
- دوربینهای مداربسته خاموش شده بودن و خب چون اینجا خالی از سکنه هست و دوربین دیگهای وجود نداره، یه کم پیدا کردن شخصی که اینکار رو انجام داده سخت میشه.
پلکهایش را بست و گفت:
- حتی مشخص نیست چه ساعتی اینجا بودن؟
پلیس برگههای در دستش را مرتب کرد و تای ابروی نازکش را بالا داد.
- تقریبا نزدیک طلوع خورشید.
سپس انتهای خودکار در دستش را سمت قفس قناریها گرفت و ادامه داد:
- زمانی که پرندهها آواز میخونن!
بعد از اتمام حرفش به میمک صورت حسین چشم دوخت. عرق از گوشهی شقیقهاش سر میخورد و ابروهایش، در هم کشیده شده بود. تحقیقات برای امروز کافی بود. عقب گرد کرد و از اتاق بیرون آمد.
حسین با رفتن او روی زمین نشست و با انگشت اشارهاش به یوسف فهماند که به دنبال پلیس برود. یوسف هم کاری که او خواسته بود را انجام داد و حال حسین مانده بود و افکارش! از طرفی ذهنش درگیر این بود که کار که میتوانست باشد و از سوی دیگر، بدهیهایی که چندان سبک هم نبود در گوشهی ذهنش وول میخوردند. دستش را بر روی پیشانیاش گذاشت و ناگهان به باد سوفیا افتاد. حین اینکه از خانه بیرون میآمد کف دستِ غرقِ خون او را دیده و به روی خودش نیاورده بود. پای چپش را صاف کرد و موبایلش را از داخل جیب شلوارش بیرون آورد. حالت تهوع دامنگیرش شده و تمرکز را از او گرفته بود. نمیدانست به کی باید زنگ بزند تا جویای احوال دخترش شود. آبی که زیر زبانش جمع شده بود را قورت داد و صفحهی موبایل را خاموش کرد. بالاخره به خانه میرفت و متوجه میشد که حالش چطور است، اکنون چیز دیگری برایش اهمیت بیشتری داشت!
مردی که باعث این ماجرا شده، پاکت پولی را از داخل داشبورد ماشینش بیرون آورد و به سمت فردی که کنارش بود، گرفت.
- کارت رو خوب انجام دادی!
مرد با لبخندی که دندانهای نامرتبش را به رخ میکشید، دستهایش را جلو آورد و پاکت را گرفت.
- ممنونم آقا.
سپس از ماشین پیاده شد و سرخوش به سمت موتورش به راه افتاد. با رفتنش پوزخندی بر روی لبهای تیرهاش نقش بست. از اینکه به عزیز دردانهی رعنا آسیب زده، غرق لذت شده بود. دستش را به سمت ضبط ماشینش برد و صدای آنرا بیشتر کرد. آهنگ شادی پخش و بیاراده با دستهایش روی فرمون ضرب گرفت. برای موفقیت امروزش نیاز به یک جشن داشت برای همین، ماشین را روشن کرد و به سمت خانه راه افتاد. میبایست یک کیک بپزد و کمی برقصد تا شادی امروزش تکمیل شود!
***
سوفیا بر روی مبل نشسته و پاهایش را در شکم جمع کرده بود. فرش کف خانه جمع شده و دیگر اثری از خرده شیشهها نبود. چانهاش را بر روی زانوهایش گذاشت و به روبهرویش خیره شد. زندگیشان بعد از مرگ رعنا دستخوش تغییرات زیادی شده بود.
سکوت در خانه حاکم بود و حتی صدای اخبار هم به گوش نمیرسید. مادر گوشهی آشپزخانه نشسته و حسین هم، هرازگاهی از فکر و خیال بیرون میآمد و نگاهی به سوفیا میانداخت. دلش میخواست با خریدن شکلات مورد علاقهی سوفیا، کار امروزش را جبران کند اما غرورش اجازه نمیداد!
سبحان هم که دل و دماغ خواندن درس نداشت، درب اتاقش را بست و پایین آمد. با خودش فکر کرد که بهتر است سر صحبت را با پدرش باز کند تا هرچه زودتر تکلیفشان مشخص شود! کدورت را کنار گذاشت و بر روی زمین، کنار مبلی که سوفیا بر روی آن نشسته بود، نشست.
- الان باید چه کار کنیم؟
حسین دستهایش را در هم گره زد و گفت:
- نمیدونم. بدهی هم که داریم خیلی زیاده!
سوفیا پاهایش را بر روی زمین گذاشت و به پدرش نگاه کرد. غم در صورتش هویدا بود. با اینکه امروز دل او را شکسته اما تحمل دیدن ناراحتیاش را نداشت. زبانی بر روی لبش کشید و گفت:
- نمیشه از ارثی که مامان رعنا برامون گذاشته استفاده کنیم؟
- نه، تا اموال به ناممون بشه طول میکشه و از طرفی فروش اونها ریسکه.
فرشته با شنیدن صدای بچههایش، دل از آشپزخانه کند و بیرون آمد. حین اینکه آرام آرام به آنها نزدیک میشد به این فکر میکرد که چگونه ایدهاش را مطرح کند و به غرور حسین برنخورد.
سبحان با انگشت اشارهاش ابرویش را خاراند و قبل از اینکه حرفی بزند، فرشته کلماتی را که میخواست بر زبان بیاورد را در ذهن مرتب کرد و گفت:
- بیا خونه رو بفروشیم.
سبحان کمر صاف کرد.
- جدی میگی مامان؟
- آره.
سوفیا کلافه دستش را در موهایش فرو برد. کارشان به کجا رسیده بود که میبایست به فکر فروش خانهشان باشد!
- به فکر خودم هم رسیده بود. قیمت خونه چون توی منطقهی خوبیِ، بالاست. هم میشه بدهیها رو صاف کرد و هم اینکه دوتا گاو جدید بخرم تا کمکم مجدد کار رو غلتک بیوفته.
سوفیا لبهایش را بر روی هم فشرد. مغازهای هم که رعنا برای او خریده بود هم قیمت آنچنانی نداشت هرچند که فرصت نکرده بود برود و آنرا از نزدیک ببیند.
فرشته آستین لباس گلگلیاش را پایین کشید و ادامه داد:
- یه مدت میریم آپارتمانی که از بابام ارث رسیده.
حسین ابروهایش را بیشتر در هم کشید. پسر محمدعلی خسروی حال کارش به جایی رسیده بود که میبایست در اموال زنش زندگی کند!
فرشته که متوجهی حسی که در وجود حسین رخنه کرده بود شد، با آرامشی که همیشه داشت دستهایش را بر روی هم قرار داد و گفت:
- بهترین تصمیم همینه حسین. خونه رو بفروشیم کجا بریم؟ خونه اجاره کنیم؟ یا بریم توی روستای اجدادی مامانت زندگی کنیم که چند کلیومتری از شهر فاصله داره؟
سبحان گوشهی لبش را به دندان گرفت. خواست ماندن در خانهای که هم به آنها و هم به عموی ناتنیاش رسیده بود را پیشنهاد دهد، اما منصرف شد. دلش نمیخواست آنها اوضاع درهم خانوادهاش را ببینند.
حسین موبایلش را به دست گرفت و حین اینکه در مخاطبینش به دنبال فردی میگشت که املاکی داشته باشد، لب زد:
- چارهای نیست، قبوله.
فرشته راضی از اوضاع نگاهی به صورت دو بچهاش انداخت. چهرهی سبحان در هم فرو رفته و در چشمهای سوفیا اشک جمع شده بود. دم عمیقی گرفت. دل کندن از این خانه هم برای او سخت بود. آجر به آجر اینجا، بزرگ شدن بچههایش را دیده و هر گوشهاش غم و شادیهایشان را به رخش میکشید.
سوفیا از روی مبل برخاست. تند تند پلک زد تا اشکهایش جاری نشود. امروز روز نحسی برای او بود!
- پس مجبوریم خیلی از وسیلهها رو نبریم چون اون خونه فقط دوتا اتاق داره.
فرشته از روی زمین با گفتن یک یاعلی برخاست.
- آره، هرچی که لازمه رو بردارین بقیه رو میبریم زیرزمین خونهی دایی. هرچی هم که ضرروی نبود، میفروشیم.
سوفیا سرش را به نشانهی تایید تکان داد و روبه پدرش گفت:
- تا کی فرصت داریم؟
حسین صفحهی موبایلش را قفل کرد و نگاهش را به سوفیا دوخت. اشک نشسته در چشمهایش، قلبش را به درد آورد. بیاراده از جای برخاست و به سمت او قدم برداشت. دستهایش را به دور او حلقه کرد و محکم در آغوشش کشید. کاری را انجام داده که از او بعید بود!
- یک هفته. خودت میدونی که برای آبروی خانواده درست نیست که طلبکارها جلوی در خونه صف بکشن.
سوفیا که شدیدا نیاز به این بغل داشت، پلکهایش را به آرامی بست و عطر پدرش را درون ریههایش حبس کرد.
- میدونم. اونها هم مثل ما خانواده دارن و دست دست کردن برای پرداخت پول، درست نیست.
صدایش بغض داشت و میلرزید. حصار دستهای حسین محکمتر شد. فکر میکرد که اینگونه میتواند کار امروز صبحش را جبران کند برای همین، بوسهای بر روی موهای سوفیا نشاند و با غمی که سعی میکرد آنرا مخفی کند، گفت:
- ولی نیاز داشتیم خونهمون رو عوض کنیم. نه بابا؟
سوفیا پلکهایش را گشود و سرش را کمی عقب برد. حال میتوانست در چشمهای پدرش زل بزند. لبخندی کمجان بر روی لبهایش نشاند و زمزمه کرد:
- آره. خونهی جدید خاطرات بیشتری برامون میسازه و اینجوری میتونیم هروقت دلمون گرفت، یادشون بیوفتیم و بخندیم.
حسین سرش را به نشانهی تایید تکان داد و سپس، سوفیا را رها کرد. سبحان برای اینکه فضا عوض شود، سریع از روی زمین بلند شد و گفت:
- نمیشه وسط اتاق پرده بکشین تا قرار نباشه هر صبح، روزم رو با دیدن صورت سوفیا شروع کنم؟
سوفیا گوشهی لبش را بالا داد و حین اینکه گامی به عقب برمیداشت تا به سمت اتاقش برود، با ابروهایش برای سبحان خط و نشان کشید. نمیخواست بیشتر از این پایین بماند و بفهمد که املاکی کی برای دیدن خانه میآید، تنها خواستهاش در این لحظه این بود که ثانیههای بیشتری را در این خانه سپری کند.
همینکه پایش را داخل اتاق گذاشت، درب را بست و به آن تکیه داد. نگاهش را به اطراف دوخت و دم عمیقی گرفت. این خانه را پدربزرگشان برایشان خریده بود و از زمانی که پدر و مادرش ازدواج کرده بودند، در اینجا زندگی میکردند. گامی به جلو برداشت و بر روی تختش نشست. چندین سال قبل اتاقش را رنگ کرده بودند اما اجازه نداده بود که دیوار کنار تخت را رنگ بزنند. کمی به جلو خزید و انگشت اشارهاش را بر روی نقاشیهایی که در زمان کودکی بر روی دیوار کشیده بود، گذاشت. لبخندی تلخ بر روی لبهایش نشست. آن روز را خوب به خاطر داشت، سبحان تازه به دنیا آمده و او از شوق داشتن برادر، دیوار را خطخطی کرده بود. با اینکه بعدا مادرش او را تنبیه کرده بود، اما باز هم برایش این یک خاطره خوب به حساب میآمد. از روی تخت بلند شد و به سمت کمدش گام برداشت. با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و درب را گشود. میدانست وداع با وسیلههایش طول خواهد کشید برای همین، میخواست از همین الان این مراسم را انجام دهد.
کارتن مقوایی که بالای کمد بود را برداشت و بر روی زمین گذاشت. تمام وسایل دوران کودکیاش درون این کارتن بود. چهارزانو کنار جعبه نشست و درش را باز کرد. کمی خاک بر روی آن نشسته و باعث شد صدای عطسهاش فضای اتاق را پر کند. عروسکی را که تولد پنجسالگیاش هدیه گرفته بود را برداشت. یک دست و پا نداشت و موهایش بهم ریخته بود. کمی لاک قرمز هم به گونههایش مالیده شده و لباس تنش هم، کمی پاره شده بود. آنرا به آرامی کنار بینیاش گرفت و بویید. پلکهایش را بست و حین اینکه به اشکهایش اجازهی باریدن میداد، ذهنش به سمت گذشته پر کشید و قلبش، از آغوشی که پدرش دقایقی قبل نصیبش کرده بود، لبریز از حس خوب شد.
با یادآوری جعبهای که به او ارث رسیده، سریع از جای برخاست. کنجکاوی سریع سراسر وجودش را در بر گرفته ولی نمیدانست الان زمان مناسبی برای مطرح کردن این موضوع هست یا نه. کف دستهایش را بهم مالید و یک دور، به اطراف خود چرخید. لامپ اتاق را خاموش کرد و مجدد به پیش خانواده برگشت. فقط پدر در هال مانده بود و بقیه به دنبال کار خود رفته بودند. به آرامی بر روی مبل نشست و آب دهانش را فرو فرستاد. سعی کرد بهترین جمله را انتخاب کند و برای همین، در گفتن حرفش تردید داشت.
حسین که از مکث سوفیا تعجب کرده بود، گوشی در دستش را کنار گذاشت و حین اینکه سعی میکرد نگاه از چشمهای نمدار او بگیرد، گفت:
- چی شده؟
سوفیا زبانی بر روی لبش کشید و کمی به سمت پدرش متمایل شد.
- میتونم فردا برم خونهی مامان بزرگ و اون جعبه رو بردارم؟
- آره، اتفاقاً فردا یه نفر میخواد بیاد و وسیلههای خونه رو ببره و لازمه که یکی از اعضای خانواده ماهم اونجا باشه. بنابراین تو هم میتونی بری.
لبخندی بر روی لبهای سوفیا نشست. کف دستهایش را محکم به همدیگر کوبید و غم چند دقیقه قبلش را فراموش کرد.
- باشه.
سپس از جای برخاست و مجدد به اتاقش پناه برد. نمیدانست سرک کشیدن در گذشتهی مادربزرگش کار درستی هست یا نه، اما در حال حاضر کنجکاویاش اجازه نمیداد که تصمیم درست را بگیرد.
***
جلوی خانهی مادر بزرگ ایستاده و به درب بازش خیره شده بود. صدای کارگرهایی که در حیاط ایستاده بودند به گوشش میرسید و آفتاب صبحگاهی که کمی از سردی هوا میکاست، به صورتش میتابید. چینی میان ابروهایش داد و گامی به جلو برداشت. دو ماه قبل همینکه درب خانه را باز میکرد، صدای شاد مادربزرگش در حیاط میپیچید و حال، تنها نوای جابهجا کردن وسیلههایی که روزی همدم او بودند، فضا را در بر گرفته بود. دم عمیقی گرفت و به گامهایش سرعت بخشید. آدمیزاد همین بود، دل به چیزی میبست که بعد از مرگش دیگر ارزشی نداشت.
بند کیفش را بر روی شانهاش مرتب کرد و با دیدن عمههایش، چین میان ابروهایش را عمیقتر کرد. امروز به خواست خودش تنها آمده بود تا بقیه خانواده به دنبال کارهای جابهجایی خانه بروند، اما حال از این تصمیم پشیمان شده بود. نمیدانست اگر آنها سوالی از او بپرسند، چگونه جواب دهد. پدرش تاکید کرده بود که عمههایش از ماجرای گاوداری خبردار نشوند، اما این غیر ممکن بود چرا که اقوام بسیاری در شهر داشتند و دیر یا زود این خبر به گوش بقیه میرسید.
بدون اینکه لبخندی بر روی لب بنشاند، وارد ساختمان شد و پایش را بر روی زمین بدون فرشش گذاشت. تنها عمههایش حضور داشتند و وکیل برای اینکه مجدد بین آنها بحثی پیش نیاید، خطر را به جان خریده و امروز هم به دیدار این خانواده آمده بود.
نگاه سرسری به اطراف انداخت و بدون توجه به حضور آنها، به سمت اتاق مادر بزرگش رفت.
- ادب نداری بچه؟
نیشخندی بر روی صورتش نشاند و بیتوجه به حرف عمه مریمش، پایش را در اتاق رعنا گذاشت. دیوارهایی که مزین به کاغذ دیواری بود، حال خالی از هرگونه تابلویی شده و کف اتاق هم، دیگر فرشی نداشت. دستهایش را در هم گره زد و به سمت پنجرهی بزرگ اتاق رفت. تخت رعنا دقیقا پشت این پنجره قرار داشت و پردههای سفید رنگ هم، همیشه کشیده بودند تا او بتواند با دقت گوشه به گوشهی حیاط را ببیند. دم عمیقی گرفت، بوی رعنا هنوز در اینجا مانده بود.
- صندوقی که متعلق به شماست اینجاست.
به آرامی به عقب چرخید و با وکیل روبهرو شد. چین میان ابروهایش را برداشت و گفت:
- ممنونم.
سپس دو گام به جلو برداشته و صندوق را از او گرفت. تمام رازهایی که بهمن دم از وجودشان میزد، در این صندوق قرار داشتند. لبهایش را بر روی هم فشرد و زمزمه کرد:
- چیز دیگهای راجب این صندوق نباید بدونم؟
وکیل تای ابرویش را بالا داد. انتظار نداشت که سوفیا از ماهیت اصلی این صندوق خبر داشته باشد! دستی به لبهی کتش کشید و حین این که گامی به جلو برمیداشت تا فاصلهی خودش را با سوفیا کمتر کند، با صدایی آرام گفت:
- بهم گفتن که به هیچوجه هیچ کدوم از اعضای خانوادهشون دفترچه رو نخونن.
سوفیا پلک نزد. ماجرا داشت از چیزی که فکر میکرد جدیتر میشد!
- تحت هیچ شرایطی به کسی چیزی نگم؟
وکیل سرش را به نشانهی تایید بالا و پایین کرد. سوفیا صندوق را محکم در بغل گرفت. بدون آن که بداند چه چیزی درون دفترچه نوشته شده، ترسیده بود. دم عمیقی گرفت و حین اینکه از اتاق خارج میشد، رو به وکیل گفت:
- باشه. من میتونم برم؟
وکیل با گامهایی بلند خودش را به او رساند و حال هر دو، وسط هال ایستاده و توجه عمهها را به خود جلب کرده بودند.
- بمونید بهتره اما در کل، من هستم و اتفاقی رخ نمیده.
مریم دستی به روسری مشکیاش کشید و با حق به جانبی گفت:
- نه که ما دزدیم، میترسه سهمشون رو بخوریم و کسی نفهمه!
سوفیا پلکهایش را بست. خشم در صورتش هویدا بود و از طرفی چون که صندوق را با هر دو دستش گرفته بود، زخمش میسوخت. تصمیم گرفت که امروز با هیچ کدام از آنها حرف نزند و برای همین، بدون اینکه حتی نیمنگاهی به سمت عمههایش بیاندازد، از وکیل خداحافظی کرد و از خانه بیرون آمد.
هوای مطبوع به صورتش که خورد، خشمش تمام شد. مهم این بود که بدون دردسر، صندوق را برداشته و حال میتوانست حس کنجکاویاش را ارضا کند.
حین اینکه صندوق را یک دستی حمل میکرد، گوشهی لبش را به دندان گرفت و به اطراف خیابان چشم دوخت. دلشوره بیدلیل به جانش افتاده بود برای همین، گوشهای ایستاد تا قلبش کمی آرام بگیرد. در ذهن به دنبال جایی میگشت تا بتواند درب صندوق را باز کند و آن دفترچه را بردارد. میدانست اگر به خانه برورد، حتی با وجود مشغلههای بقیه باز هم میبایست در حضور بقیه درب آنرا بگشاید و اینگونه مخفی کردن دفترچه، غیر ممکن بود. اولین کسی که به ذهنش خورد محمد، پسر عموی ناتنیاش بود. چون که زمان حضور بهمن، او هم کنارش بود و از سمتی دیگر، او اصلا ربطی به خانوادهی رعنا نداشت و اگر از درون دفترچه باخبر میشد اتفاق خاصی رخ نمیداد، تصمیم گرفت که به او زنگ بزند.
نگاهش را به اطراف خیابان دوخت و با دیدن ایستگاه اتوبوس، تصمیم گرفت که به آن طرف خیابان برود و بر روی صندلیهای آن بنشیند و سپس، به محمد زنگ بزند. صندوق را در دستش جابهجا کرد و به سمت مقصدش راه افتاد. چونکه ساعت ده بود و هنوز زمان تعطیلی مدارس نرسیده، در خیابان ماشینی پرسه نمیزد و او بدون ترس میتوانست از آن رد شود.
همینکه بر روی صندلیهای سرد ایستگاه نشست، صندوق را بر روی پایش گذاشت و کیفش را به دستش گرفت. حین اینکه موبایلش را از داخل آن بیرون میآورد و در لیست مخاطبینش به دنبال نام محمد میگشت، در ذهن پی این بود که آیا خواستهی او، نابهجا هست یا نه. برای اینکه سریعتر کارش تمام شود و بتواند به خانه برود، تعلل را جایز ندانست و انگشت شصتش را بر روی شمارهی محمد فشرد.
حین اینکه به صدای بوق گوش میسپرد، محمد دست از پوست کندن سیب زمینی برداشت و به صفحهی موبایلش چشم دوخت. تای ابرویش از تعجب بالا رفت و چند ثانیهای بدون هیچ حرکتی به موبایل چشم دوخت.
- نمیخوای جواب بدی؟
بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:
- الان جواب میدم.
سپس چاقوی در دستش را بر روی میز گذاشت و تماس را وصل کرد.
- سلام.
صدای مستأصل سوفیا در گوشش پیچید.
- سلام، مزاحم نیستم؟
- نه در خدمتم.
سپس از روی صندلی برخاست و حین این که تلاش میکرد با یک دست پیش بندش را باز کند، به حرفهای سوفیا با دقت گوش کرد.
- راستش امروز اون صندوق که بهمن میگفت به دستم رسیده. وکیل بهم گفت که مامان بزرگم خواسته اعضای خانوادهاش، راجب به دفترچه چیزی ندونن.
محمد لبهایش را غنچه کرد و پیش بندی را که حال باز شده بود را بر روی میز، کنار سبد سیب زمینیها گذاشت. چون که صدای جلز و ولز روغن و برخورد قاشق با قابلمه بیش از اندازه در این محیط به گوش میرسید، تصمیم گرفت که از آشپزخانه خارج شود تا بهتر بتواند صدای سوفیا را بشنود.
- وضعیت خونهمون الان طوری نیست که بتونم بدون دردسر این صندوق رو تا اتاقم ببرم و دفترچه رو مخفی کنم. اگه امکانش هست میتونم بیام پیش تو، تا در این صندوق رو باز کنم؟
محمد دست راستش را به کمر زد و به ساعتی که روبهرویش بود، نگاه کرد.
- الان رستورانم، امروز سفارش زیادی داریم نمیتونم بیام بیرون.
با جرقهای که در ذهنش روشن شد، دستش را از کمر جدا کرده و بر روی پاشنهی پا چرخید.
- میتونی بیای اینجا.
سوفیا یک پایش را بر روی دیگری انداخت، لب پایینش را به داخل دهان کشید و زمزمه کرد:
- اینجوری مزاحم میشم.
- نه، بیا اشکالی نداره. آدرس رو برات میفرستم.
سوفیا دم عمیقی گرفت و از او تشکر کرد. تماس خاتمه یافت و چند ثانیه بعد، محمد بعد از فرستادن آدرس برای او گوشی را به داخل جیبش هدایت کرد و مجدد به سراغ پوست کندن سیب زمینیها رفت.
سوفیا چینی به دماغش داد و آب فرضی آنرا بالا کشید. میتوانست به یک کافه یا پارک برود و درب آنرا باز کند، اما چون وکیل گفته بود که کسی از دفترچه باخبر نشود ترس به جانش افتاده بود. میترسید که مبادا اشتباهی از او سر بزند و بعد یک نفر او را مورد نقد قرار دهد. در اصل نیازی به حضور محمد نداشت، تاییدش را میخواست!
آدرس را نگاه سرسری انداخت و سپس اسنپ گرفت. فکرش را هم نمیکرد که محمد در یک رستوران معروف کار کند و همین باعث شد که به این پی ببرد حتما یک آشپز ماهر است!
انگشت شصتش را بر روی بدنهی چوبی صندوق کشید. جنسش زبر و گوشهی آن کمی سیاه شده بود. انگار که از یک آتشسوزی جان سالم به در برده باشد! هیچ نقش و نگاری بر رویش نقش نبسته و قفل فلزی آن هم، چندان قرص و محکم نبود.
با ایستادن ماشین جلوی پایش، سریع از جای برخاست و سوار شد. از اینکه مادرش هنوز به او زنگ نزده راضی بود؛ اما این رضایتش امکان داشت ثانیهای دیگر بر باد برود برای همین شروع به تکان دادن پایش کرد. فاصلهی زمانی تا رستورانی که محمد در آن کار میکرد تنها ده دقیقه بود ولی برای او ساعتها گذشت. هرچه که به مرکز شهر نزدیکتر میشدند، خیابانها شلوغتر و آدمهای بیشتری به چشم میخوردند. افکار سوفیا هم، همینگونه درهم و شلم شوربا بود. با ایستادن ماشین متوجه شد که به مقصد رسیده. با دست سالمش ابتدا درب را گشود و سپس، صندوق را به دست گرفت و پیاده شد. تابلوی نقرهای رستوران که نام مهتاب بر روی آن حک شده بود، برای جایی که معروفیت زیادی داشت، بیش از حد ساده بود. گوشیاش را از داخل کیفش به سختی بیرون آورد و توجهای به موهایی که از شالش بیرون ریخته، نکرد. شمارهی محمد را گرفت و به صدای بوق گوش سپرد.
- رسیدی؟
سوفیا دست از کندن پوست لبش برداشت و پاسخ داد:
- آره.
- الان میام.
تماس خاتمه یافته و سوفیا به درب شیشهای رستوران چشم دوخت تا قامت آشنای محمد را ببیند.
محمد درب شیشهای را گشود و وارد خیابان شد. اولین چیزی که به چشمش خورد، دست باندپیچی شدهی سوفیا و صورت رنگ پریدهاش بود. سریع فاصلهی خودش را با او کم کرده و با نگرانی پرسید:
- چی شده؟
سوفیا زمزمه کرد:
- هیچی.
سپس صندوق را به سمت محمد گرفت و گفت:
- میشه این رو بگیری؟
محمد سریع دستش را جلو آورد تا او را بگیرد. صندوق بزرگ نبود اما با وضعیت دست سوفیا، حمل کردنش با یک دست سخت به نظر میرسید. چشمهایش ناگهان بر روی شال فیروزهای او نشست که نزدیک بود از روی سرش بیوفتد. دستهایش بیاراده از میانهی راه به سمت سر سوفیا هدایت شد و ابتدا شال او را مرتب کرد.
سوفیا پلک محکمی زد و آب دهانش را فرو فرستاد. بعد از اینکه محمد شال را درست کرد، صندوق را از او گرفت و گفت:
- بریم داخل.
و سپس زودتر از او به سمت درب ورودی گام برداشت. سوفیا سرش را به کمی کج و حین اینکه کار او را در ذهنش تجزیه و تحلیل میکرد، به دنبالش راه افتاد.
درب شیشهای رستوران توسط محمد باز و ابتدا سوفیا پا بر روی سرامیکهای سفید و براق آنجا گذاشت. بوی غذا زیر مشامش پیچید و تابلوهایی که مزین به خطاطی بودند به چشمش خورد. همین ثانیهی اول فضای این رستوران به دلش نشست! میزهایی که با یک پارچهی سفید پوشیده شده بودند، اطراف فضای دایره شکل رستوران را در برگرفته و حوض آبی رنگ کوچیکی وسط آن، دلبری میکرد. کسی در سالن نبود و او از این فرصت استفاده کرده و به سمت حوض پرواز کرد. ماهیهای ریز و درشت قرمز رنگ درون آب میرقصیدند و به او لبخند میزدند.
بر روی زانو خم شد و با انگشت اشارهاش، سطح آب را لمس کرد. ماهیها ترسیده و هرکدام به گوشهای پناه بردند. لبخند بر روی لبش عمق گرفته بود و چشمهایش، میدرخشیدند.
محمد با انگشتش شقیقهاش را خاراند و کنار سوفیا ایستاد. نگاهش را به چال گونهی او دوخت و گفت:
- بریم بشینیم.
سوفیا صاف ایستاد و لبخند روی لبش را جمع کرد.
- باشه.
سپس به دنبال محمد به راه افتاد که به سمت یک در چوبی با شیشههای رنگی میرفت.
- کجا میریم؟
محمد درب را گشود و حال هر دو پا در راهرویی گذاشته بودند که آنها را به سالن دیگر این رستوران متصل میکرد.
- سالن بعدی.
سوفیا لبهایش را غنچه و سرش را به نشانهی تایید بالا و پایین کرد. ظاهرا اینجا بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد!
سالن جدید برخلاف سالن قبلی، مدرنتر بوده و یک لوستر زیبا، وسط سقف آن خودنمایی میکرد. با نشستن محمد بر روی اولین صندلی طلایی رنگ، او دست از برانداز کردن رستوران برداشت و روبهروی او نشست.
محمد صندوق را بر روی میز دایره شکلی که شیشهای بود، گذاشت و گفت:
- خب بازش کنیم؟
سوفیا آب دهانش را فرو فرستاد و به آرامی دستش را جلو آورد. تردید سراسر وجودش را دربرگرفته و اندکی هم میترسید. محمد که تعلل او را دید، آرنجش را بر روی میز گذاشت و دستش را به زیر چانه زد.
- میخوای من بازش کنم؟
سوفیا سرش را به طرفین تکان داد و سپس، با دست سالمش قفل آنرا گشود. بوی چوب سوخته به مشامش رسید و دفترچهای با جلد قهوهای، میان صندوق به او چشمک میزد. گوشهی لبش را به دندان گرفت و دفترچه را برداشت و بر روی میز گذاشت. بدون اینکه تمایلی داشته باشد آن را بگشاید، مجدد به سراغ صندوق رفت.
- دیگه چی هست؟
نگاهش را بالا کشید و به محمدی که همچنان به او خیره شده بود پاسخ داد:
- یه گردنبند، یه دستمال سر قدیمی، یه گیره مو، یه شیشه گل خشک شده و یه عکس که مشخصه سوخته شده و فقط قسمتی که متعلق به مامان بزرگم بوده باقی مونده!
محمد دستهایش را در سینه جمع و به پشتی صندلی تکیه داد.
- همین؟
سوفیا بدون توجه به سوال او، دستش را جلو برده و گردنبند را از داخل صندوق بیرون آورد. گردنبندی طلایی که آویزی ستاره شکل به اندازه تقریبا پنج سانتی داشت. میان این ستاره یک نگین سرخ رنگ جا خوش کرده بود که از تمیزی برق میزد.
محمد با دیدن حکاکی پشت گردنبند، خودش را به جلو کشید و گفت:
- پشتش چی نوشته؟
سوفیا تای ابرویش را بالا پراند و سریع، به پشت گردنبند نگاه کرد و حکاکی ناشیانهای پشت آن را، خواند.
- دبران، سیزده!
- یعنی چی؟
شانههایش را بالا پراند و گفت:
- نمیدونم، فکر کنم توی دفترچه نوشته باشه!
با باز شدن درب و آمدن یک مرد که لباس گارسونها را به تن کرده بود، محمد از جای برخاست و رو به سوفیا گفت:
- زمان باز شدن رستوران نزدیکه، میتونم برم و بعدا اگه لازم دونستی با هم صحبت کنیم؟
سوفیا سریع از جای برخاست، لبخندی به نشانهی قدردانی بر روی لب نشاند و گفت:
- ببخشید مزاحمت شدم. ممنونم که کمکم کردی!
محمد با چشم و ابرو به مردی که کنارش ایستاده بود، فهماند که الان میآید و سپس به سمت سوفیا چرخید:
- کاری نکردم.
میخواست به دست باندپیچی شدهاش اشاره کند و علت آن را بپرسد، اما کارهای درون آشپزخانه به او اجازه بیشتر ماندن را نمیداد برای همین، سریع خداحافظی کرده و از آنجا بیرون رفت.
سوفیا دفترچه را بدون اینکه حتی صفحهی اولش را هم باز کند، درون کیفش گذاشت و بعد از بستن درب صندوق از رستوران بیرون آمد.
کسی تا به اکنون به او زنگ نزده و جویای حالش نشده بود. راضی از این وضعیت تصمیم گرفت که مسیر رستوران تا خانه را پیاده برود. نیم ساعتی را میبایست راه برود و حتی مجبور بود از خیابان رد شود، اما میارزید چون که دقایق کمتری را بابت تعویض خانه غصه میخورد!
بیخبر از اینکه کسی از دور او را زیر نظر گرفته به راه افتاد و در دنیای تفکرات خود پرسه زد. غم عجیبی بر دلش سنگینی میکرد که حتی نمیدانست منشا آن از کجاست!
ناراحتی در چشمهایش موج میزد و زبانش برای بیان آن مثل همیشه ناتوان بود. از کودکی آموخته بود که احساساتش را در دل سرکوب کرده تا کسی با شنیدن آنها ناراحت نشود.
فاصلهی رستوران تا خانه، زودتر از چیزی که فکر میکرد گذشت. با دیدن خیابان و درختها، صدای بچههایی که در مدرسه بودند و حتی پیرزن همسایه که مثل همیشه جلوی درب خانهشان نشسته بود و به گذر ماشینها نگاه میکرد، بغض در گلویش جا گرفت. ثابت ایستاد و نگاهش را به آسمان بدون ابر دوخت تا مانع ریختن اشکهایش شود. نوک بینیاش سرد شده و مطمئن بود که گونههایش هم به رنگ سرخ درآمده. برای اینکه از سرماخوردگی احتمالی که ممکن بود گریبانگیرش شود در امان بماند، به آرامی سرش را پایین آورد و بعد از پیدا کردن کلید خانه در کیفش، درب را گشود و اجازه داد هوای گرم به گونههایش بخورد و از سرخی آنها بکاهد.
کفشهایش را به آرامی از پا درآورد و بدون اینکه آنها را درون جاکفشی بگذارد، از راهرو گذر کرد و به سمت هال رفت. صدای حرف زدن پدر و مادرش به گوشش خورد و برای همین، کمی مکث کرده و نفس عمیقی کشید. حین اینکه در دل دعا میکرد که کسی بابت تاخیر او چیزی نپرسد، به سمت پلههایی که به طبقهی بالا ختم میشد رفت.
- سلام!
بر روی اولین پله ایستاده بود که صدای سبحان به گوشش رسید. به آرامی سرش را چرخاند و به پشت سرش نگاه کرد.
- سلام.
سپس بدون اینکه از او بپرسد که پدر و مادر در کدام قسمت خانه هستند، راهی اتاقش شد. کیفش را بر روی تخت و جعبه را بر روی میز گذاشت. شالش را از روی سر برداشته و بدون اینکه لباسهایش را عوض کند، بر روی تخت خوابید.
با پشت دستش موهای نشسته بر صورتش را کنار زد و با احتیاط، دفترچه را از داخل کیف بیرون آورده و صفحه اول آن را گشود. گوشهی این صفحه، بوی نارنگی میداد و کمی زرد شده بود، گویا کسی به تازگی این دفتر را خوانده و حواسش به کثیف شدن آن نبود.
- اول فروردین هزار و سیصد پنجاه و شش. امروز قرار بود که مثل هرسال عید، ضیافت برپا کنیم و کل اهالی روستا هم توی این جشن سهیم باشن، اما یه اتفاق خیلی عجیب رخ داد که باعث شد من این دفترچه رو بردارم و شروع به به نوشتن خاطراتم بکنم. قبل از امروز، گلی رو بابت انجام دادن این کار مسخره میکردم و حالا به نظرم سرگرم کنندهترین کاریِ که تو عمرم دیدم! حالا میخوام توی برگه اول این دفتر یه چیز مسخره بنویسم. من تا زمانی که پیر بشم این دفتر رو نگه میدارم و بعد از مرگم وصیت میکنم که خاطرات چپر چلاقم، برسه به دست اولین نوهام، اونم نه هر نوهای! جنسیت اون بچه باید حتما دختر باشه.
سوفیا صفحه را ورق زد و سپس، مجدد نوشتهها را زیر لب خواند:
- اینکه میخوام جنسیت اون بچه دختر باشه، دلیل مشخصی نداره. شاید چون خودم حس خوبی از دختر بودنم ندارم، میخوام اون بچه کمی احساس باارزش بودن بهش دست بده!
با ضربهای که به در خورد، سوفیا سریع دفترچه را زیر بالشتش مخفی کرد، ساعدش را بر روی پیشانیاش گذاشت و سپس اجازهی ورود به کسی را داد که پشت در بود.
درب باز و مادرش وارد اتاق شد.
- خوبی؟
سوفیا بر روی تخت نشست و گفت:
- آره.
- چیشد؟ حرفی نزدن؟
به خوبی میدانست که منظور مادرش، عمههایش است برای همین سریع پاسخ داد:
- نه، فقط جعبه رو برداشتم و اومدم. نذاشتم حرفی بزنن و سوالی ازم بپرسن.
مادرش درب اتاق را با پایش بست و گامی به جلو برداشت. نگاهش را به دست سوفیا دوخت و زمزمه کرد:
- دستت رو شستشو دادی؟
سر سوفیا به نشانهی تایید بالا و پایین شد و مادرش هم دیگر سوالی برای پرسیدن نداشت، از اتاق بیرون رفت.
همینکه درب بسته شد، سوفیا دستش را به زیر بالشتش هدایت کرد و دفترچه را مجدد بیرون آورد. صفحهای که مشغول خواندن بود را دوباره گشود.
- امروز وقتی داشتیم با گلی توی روستا قدم میزدیم، چشممون خورد به یه ماشین خیلی خفن که تا به امروز، شبیه اون رو جایی ندیده بودیم. رنگ مشکیش اینقدر زیر نور آفتاب برق میزد که انگار یه عالمه صابون برای شستنش استفاده کرده بودن! گلی میخواست بره سمتش و یه دستی به بدنهاش بکشه، اما من نذاشتم چونکه میدونستم اگه یکی از اهالی روستا ما رو ببینه، میره به حاج بابا میگه و اونوقت دیگه حق ندارم حتی پام رو توی حیاط بذارم چه برسه به اینکه توی روستا قدم بزنم. اما گلی به حرف من گوش نکرد و نزدیک اون ماشین شد. همینکه دستش رو روی بدنهی تمیز اون گذاشت، صدای یه مرد از پشتسرمون به گوش رسید. من سریع یه قدم به عقب برداشتم تا بتونم پشت درختی که نزدیک ماشین بود مخفی شم، اما سنگ زیر پام بهم این اجازه رو نداد و قبل از اینکه بیوفتم، یه دستی من رو گرفت. اینقدر ترسیده بودم که نمیدونستم باید چه غلطی بکنم!
سوفیا دفتر را از جلوی چشمهایش پایین آورد و به دیوار روبهرویش خیره شد.
- نکنه قصه عاشق شدنش رو نوشته؟
کنجکاو برای خواندن ادامه داستان، شانههایش را بیاعتنا بالا انداخت و صفحه را ورق زد.
- با اینکه من نزدیک ماشین نشده بودم اما چون گلی نزدیک اون ایستاده، امکان اینکه من رو هم توبیخ میکردن زیاد بود. آب دهنم رو قورت دادم و حین اینکه چشمهام رو باز میکردم، توی دل از خدا میخواستم که یکی از داداشهام نباشه! خدمت نوه عزیزم عرض کنم که داداشم نبود، یه پسر خوش قد و قامت و رعنا بود که چشمهای مشکیش، دقیقا مثل اون ماشین زیر نور آفتاب برق میزد. قیافهاش خیلی آشنا بود و بوی روغنی که میداد، اصلا با جذابیتش همخونی نداشت. همینکه بهم گفت رعنا خانوم اینجا چهکار میکنین؟ قلبم از شنیدن صداش، دیگه نزد!
کلافه از خواندن داستان عشقیِ مادربزرگش، دفتر را بست و از روی تخت برخاست. آنطور که به نظر میرسید، چیز مهمی در این دفترچه وجود نداشت و برای همین میتوانست بعدا هم آنرا بخواند.
نگاهی به اطراف اتاقش انداخت و با دیدن جعبههایی که میبایست وسایلش را درون آنها قرار دهد، تصمیم گرفت که وقتش را هدر ندهد و هرچه زودتر، کاری که میبایست انجام دهد را به اتمام برساند.
حین اینکه او مشغول جمع کردن وسایلش بود، بهمن بر روی مبلی خاکستری رنگ نشسته و پاهایش را بر روی هم انداخت. دستهایش را در هم گره زد و با صدایی که نگرانی و استرس در آن موج میزد، گفت:
- کاری که خواستید رو کردم، حالا... .
مردی که روبهرویش ایستاده بود، میان کلامش پرید:
- درسته، حالا تو دینت رو ادا کردی.
سپس گردنبندی همسان همانی که نصیب سوفیا شده بود را، جلوی چشمهایش گرفت و ادامه داد:
- ولی من فقط با یه گردبند کارم راه نمیوفته!
بهمن پا از روی پا برداشت، کمی به جلو خم شد و گفت:
- اما قرار ما این نبود. من فقط میبایست سهم خودم رو بهت بدم و گردنبندی که متعلق به رعنا بود رو هم، به دست نوهاش برسونم.
مرد پوزخندی بر روی لبهایش نشاند. عقب گرد کرد و گردنبند را درون جیب شلوار پارچهایش گذاشت.
- درسته، ولی تا وقتی که هر چهار تا گردنبند به دستم نرسیده پای همهتون گیره.
بهمن سریع از جای برخاست.
- اگه قرار بود که من آدم بفروشم و همچنان پام وسط این ماجرا گیر باشه، هیچوقت این کار رو انجام نمیدادم.
اخم بر روی صورت خشن مرد جا گرفت. با آرامش به سمت بهمن گام برداشت و فاصلهی پنج قدمی خودش را با او پر کرد. حال دقیقا روبهروی او ایستاده و بوی تند سیگارش زیر بینیاش میپیچید.
- فکر کردی کاری که شما کردید با فروختن یه آدم، فراموش میشه؟
دستش را به یقهی پیراهن مشکی بهمن رساند و آنرا میان انگشتهای کشیدهاش فشرد.
- اون عکس رو روی اون دیوار میبینی؟ اون آدم چشمش رو، زندگیش رو، زنش رو، بچهای که تازه داشت نفس کشیدن توی این زندگی رو تجربه میکرد رو از دست داد. این در مقابل اون دردی که شما قراره بکشید خیلی کمه!
سپس یقهی بهمن را رها کرد و حین اینکه به سمت راه پلهای که سمت راستش قرار داشت میرفت، حرفش را به اتمام رساند:
- حالا هم برو و دعا کن که هرچه زودتر این چهارتا گردنبند برسه به دستم و گرنه اون کاری رو انجام میدم که حقتونه!
بهمن دستهایش را مشت کرد و با عصبانیت رفتنش را نظارهگر شد. در این مردابی که خودشان ساخته بودند گیر کرده و راه نجاتی هم نداشت. اگر رعنا زنده بود، گناه او را هم گردن میگرفت و اجازه نمیداد اذیت شود. با اینکه سوفیا شباهت زیادی به رعنا داشت، اما بوی او را نمیداد و همین باعث شده که بهمن قید گردن گرفتن گناه او را بزند.
صدای بسته شدن درب به گوشش رسید، پلکهایش را محکم بر روی هم فشرد و با قدمهای بلند از آن خانهی ویلایی که شکوهش چشم هر بیننده را میگرفت، بیرون زد. هوای سرد به تنش خورد و برای همین دستهایش را درون جیبهای کتش مخفی کرد. نگاهش را به آسمان دوخت و زمزمه کرد:
- شاید چون دلم رو شکستی، میخوام تقاص کارت رو نوهات پس بده.
سرش را پایین انداخت و به سمت ماشینش که یک پراید سیاه آفتابخورده بود گام برداشت. اعماق دلش از اینکه خانوادهی رعنا قرار بود عذاب بکشند، خوشحال بود و اینرا نمیتوانست انکار کند!
***
آخرین جعبه را با چسب محکم بست و سپس ایستاد. دستهایش را به کمر زد و به اتاق خالیاش نگاه کرد. زودتر از چیزی که فکرش را میکرد خانه فروش رفته، طلب طلبکارها پرداخت و وقت رفتن رسیده بود. آب دهانش را فرو فرستاد، بر روی پاشنهی پا چرخید و به سمت طبقهی پایین گام برداشت. راه رفتن در این خانه که هیچ فرشی زیر پایش نبود، حس عجیبی داشت. با پشت دستش، دماغش را لمس کرد و رو به مادرش که گوشهای ایستاده و به کارگرهایی نگاه میکرد که جعبهها را دانه به دانه حمل میکردند، گفت:
- تموم شد؟
فرشته گوشهی چادرش را در دستش جمع کرد و گفت:
- آره.
بعد از اتمام حرفش به بهانه نظارت بر روی کارگرها، سوفیا را تنها گذاشت و رفت. حال او مانده بود و خانهای که دقایقی دیگر، برای آنها نبود!
با اینکه خیلی سریع کارهای اثاثکشیشان را انجام داده بودند اما عمههایش سریع از این ماجرا باخبر شده و به پدرش زنگ زده بودند. تمام حرفهایشان در این خلاصه میشد « بلایی که به سرتان آمده، حقتان است! ».
حسین از این رفتار خواهرهایش، شبها خواب به چشمهایش نیامده و همسرش هم پابه پای او، این عذاب را تحمل میکرد. بارها به این فکر میکردند که کجای راه را اشتباه رفتهاند اما جوابی برای این سوال، پیدا نمیکردند!
طولی نکشید که خانه خالی و زمان رفتن فرا رسید. سوفیا میدانست اگر یکبار دیگر پایش را درون اتاقش بگذارد، دل کندن از اینجا برایش سخت خواهد شد برای همین بدون اینکه به پشت سرش بنگرد از آنجا بیرون آمد و زیر آسمانی که پوشیده از ابر بود ایستاد.
سعی کرد خودش را قوی نشان دهد برای همین، دستهایش را درون جیب پالتویش مخفی کرد و بدون اینکه حتی به همسایههایی که در خیابان ایستاده و آنها را نگاه میکردند توجهای کند، سوار ماشین شد. پلکهایش را بست و سرش را به شیشهی ماشین تکیه داد. نمیخواست دیگر حتی نگاهی به آسمانی که بالای سر خانهشان هم قرار داشت بیاندازد. دستهایش را در هم گره زد و بر روی پایش گذاشت. قبل از اینکه دم عمیقی بگیرد، موبایلش که درون جیب پالتویش بود زنگ خورد. به آرامی پلک گشود و آنرا از درون جیبش بیرون آورد. محمد به او زنگ زده بود. صدایش را صاف کرد و سپس، آیکون سبز رنگ را فشرد.
- سلام.
صدای محمد درون گوشش پیچید.
- سلام خوبی؟
نمیدانست کی و چطور جمع خطاب کردن همدیگر را کنار گذاشته بودند، اما هرچه که بود راضی به نظر میرسید.
- ممنون تو خوبی؟
- آره، چه خبر؟
سوفیا به خوبی میدانست که مقصود محمد، دفترچه است برای همین زبانی بر روی لبش کشید، نگاهش را از سبحان که مشغول صحبت با مادرش بود گرفت و گفت:
- فقط تونستم یک صفحه از اون دفترچه رو بخونم.
- مشکلی پیش اومده؟
قبل از اینکه سوفیا پاسخ دهد، محمد گفت:
- البته قصد فضولی ندارم ... .
سوفیا میان حرفش پرید:
- نه چه حرفیه، خودم دوست دارم این ماجرا رو با یکی غیر از اعضای خانواده در میون بذارم.
سکوت محمد طولانی شد و برای همین، سوفیا مجدد حرفی که زده بود را در ذهن مرور کرد. تای ابرویش را بالا پراند و قبل از اینکه حرفش را اصلاح کند، مادرش در ماشین نشست. دوست نداشت بقیه از همصحبتی او با محمد با خبر شوند برای همین گفت:
- میشه بعدا صحبت کنیم؟ هر وقت که گفتی و فرصت داشتی.
- باشه مشکلی نیست، فردا عصر خوبه؟
سوفیا سرش را مجدد به شیشهی ماشین تکیه داد و زمزمه کرد:
- آره.
- پس فعلا.
بعد از اتمام تماس، منتظر بود که مادرش از او سوالی راجب مخاطبی که با او مشغول صحبت بود بپرسد، اما گویا غم ترک کردن خانه آنقدر برای او سنگین بود که متوجهی حرفهای سوفیا نشده بود.
موبایل را درون جیبش گذاشت و پلکهایش را بست. از اینکه محمد بود و میتوانست کمی از حرفهایش را به او بزند، خدا را شاکر بود. دوست صمیمی دیگر برایش باقی نمانده و از طرفی چون آدم درونگرایی بود، ارتباط برقرار کردن با آدمهای جدید برایش سخت بود. اینکه توانسته با محمد راحت باشد و او هم مانعی بین خودشان ایجاد نمیکرد را هدیهای از طرف خدا میدانست.
حین اینکه خانواده حسین مشغول جابهجایی و رفتن از آن خانه بودند، مردی که در سایه پرسه میزد و نظارهگر این ماجرا بود، به سمتش ماشینش گام برداشت و درون آن نشست. با انگشت اشارهاش بر روی فرمان ضرب گرفت و به صورت سوفیا صاحب کنونی گردنبند چشم دوخت. در حین سادگی زیبا بود!
زبانی بر روی لبهایش کشید و موبایلش را از روی داشبورد برداشت. وارد برنامه پیام رسانش شد و بعد از پیدا کردن مخاطب مدنظرش، شروع به تایپ کردن کرد:
- همه چیز خیلی آهسته داره پیش میره، بهتره با دور تند پیش بریم!
بعد از ارسال پیام، موبایل را بر روی صندلی کنارش انداخت و ماشین را روشن کرد. صدای شجریان فضای ماشین را در بر گرفت و او حین این که به نوای دلچسب او گوش میسپرد، حرکت کرد. از کنار ماشینی که متعلق به حسین بود رد شد و با دیدن نیمرخ سوفیا، به این فکر کرد که بوی عطر او چه میتواند باشد. سوال مسخرهای بود اما برای اویی که از نوجوانی او را زیر نظر گرفته و شاهد رشدش بود، نزدیک شدن به سوفیا و دیدنش از فاصلهای نزدیکتر رویایی بود که میخواست هرچه زودتر شاهد تحقق آن باشد.
پوزخندی بر روی لبهایش نقش بست. به زودی حتی میتوانست موهای او را در دستهایش بگیرد چه برسد به اینکه بوی عطر او را به مشام بکشد!
***
یک روز بعد زمان دیدار سوفیا با محمد فرا رسیده و او دنبال دلیلی برای خارج شدن از خانه میگشت. گوشهی لبش را به دندان گرفت و در اتاقی که هنوز تعدادی جعبهی باز نشده به او چشمک میزد، گام برداشت. سه بار طول اتاق را پیمود و در نهایت با رسیدن ایدهای به ذهنش، بر روی موکت خاکستری قدم برداشت و به درب رسید. قبل از اینکه آنرا بگشاید دم عمیقی گرفت و سپس، آن را باز کرد. این اتاق روبهروی آشپزخانه کوچکشان قرار داشت و برای رسیدن به آنجا، میبایست از جلوی تلویزیون که در هال قرار داشت رد شود. از نقشهی این خانه خوشش نمیآمد و اگر دستش به معمار میرسید، شاید کمی فحش بارش میکرد!
آشپزخانه جدید تنها یک جزیره وسط آن داشت و او برای اینکه از اضطرابش بکاهد، به سمت آن رفت و دستهایش را بر روی آن گذاشت.
- مامان؟
فرشته ظرفهایی که در دست داشت را درون کابینت گذاشت و بعد از اینکه درب آن را بست، به سمت سوفیا چرخید.
- بله؟
- میخوام برم مغازهای که مامان بزرگ به اسمم زده رو ببینم.
فرشته چشمهایش را در حدقه چرخاند و دستهایش را به کمر زد.
- این همه کار داریم!
سوفیا سعی کرد ابروهایش را در هم نکشد و صدایش را بالا نبرد.
- نه چیز زیادی نمونده چون که خیلی از وسیلهها رو نیاوردیم!
سپس از جزیره فاصله گرفت و به سمت تنها جعبهای که در آشپزخانه قرار داشت رفت. با انگشت اشاره درب آن را به سمت بالا هدایت کرد و گفت:
- اینم خالی شده! میمونه لباسهایی که هنوز توی کمد نذاشتم که اونم وقتی برگشتم انجام میدم.
فرصت حرف زدن به مادرش نداد، عقب گرد کرد و به سمت اتاقش راه افتاد. سبحان در خانه نبود و برای همین میتوانست به راحتی در اتاق مشترکشان لباسش را عوض کند. اولین جعبهای که متعلق به لباسهایش بود را گشود و مانتوی پاییزی چهارخانهاش را برداشت. حین اینکه آن را تن میزد نگاهش را به درون جعبه دوخت و به دنبال شالی مناسب گشت. با دیدن پارچهی مشکی رنگش، آن را از بین بقیه لباسها بیرون کشید و بر روی موهایش انداخت. بعد از تعویض شلوارش، تنها به زدن یک کرم آفتاب اکتفا کرد و کیفش که دفترچهی مادر بزرگش در آن قرار داشت را از روی تخت برداشت.
نگاهش به باند پیچیده شده دور دستش افتاد، نیاز به تعویض داشت. اگر میخواست الان آن را عوض کند، دیر به قرارش به محمد میرسید برای همین، قیدش را زد.
از اتاق بیرون آمد و حین اینکه با گامهای بلند به سمت درب خروجی خانه میرفت، از مادرش خداحافظی کرد. برای اینکه غرغرهای مادرش را نشوند، کفشهایش را سرپا انداخت و درب را گشود. کسی از همسایهها در راه پلهها نبود. با خاطری آسوده به دیوار تکیه داد و کفشهایش را پوشید. از محل زندگی جدیدشان راضی نبود و با دیدن هر گوشهاش، به یاد خانهی قدیمیشان میافتاد. برای همین ترجیح میداد که زیاد به تمیزی سرامیکهای کف، براقی آسانسور و نزدیکی این خانه به مغازهای که رعنا برایش خریده بود، توجهای نکند تا مبادا غم از دست دادن خانهی قبلیشان را فراموش کند. دکمهی آسانسور را زد و حین اینکه منتظر بود، با نوک پایش بر روی زمین ضربه میزد. سوار آسانسور شدنش و رسیدنش از طبقهی سوم به طبقهی همکف، تنها چندثانیه طول کشید.
بند کیفش را بر روی شانهاش مرتب کرد و بدون اینکه به اطراف توجه کند، از ساختمان بیرون آمد. ساعت چهار بود و هوای نسبتا سرد، به صورتش میخورد. ماشینهای زیادی در خیابان درحال رفت و آمد بودند و سوفیا از این که نمیبایست برای رسیدن به مقصدش از خیابان رد شود، راضی به نظر میرسید. دستهایش را در جیب مانتویش مخفی کرد و راه افتاد.
حین این که سوفیا به سمت مغازه میرفت، حسین پایش را در گاوداری گذاشت که تنها دو گاو داشت! دلیل مصیبتی که سرش آمده بود را نمیدانست اما از یک چیز مطمئن بود، به گذشتهی مادرش ربط داشت! گذشتهای که او تنها یک نام از آن میدانست اما همین مقدار هم، خوف به جانش انداخته بود.
بهمن! کسی که در گذشته مادرش دیوانهوار عاشقش بود و مثل همهی داستانها، به همدیگر نرسیدند. میدانست که ماجرا به همین نرسیدن ختم نشده و رعنا، از گفتن بقیه داستان برای او سرباز زده. بعد از ماجرای گاوداریاش که دقیقا بعد از تقسیم ارث رخ داده، حسین حس خوبی به این موضوع نداشت و در نهایت تصمیم گرفته بود که به دنبال بهمن بگردد. بهمنی که تنها یک اسم از او میدانست و حتی مشخص نبود زنده است یا مُرده!
با لرزش گوشی درون جیب کتش، دست از فکر کردن برداشت و بر روی صندلی که در اتاق مدیریت قرار داشت، نشست. خواهرش مریم درحال زنگ زدن به او بود. چینی میان ابروهایش نشاند و تماس را جواب داد.
- سلام.
صدای ترسیده مریم در گوشش پیچید:
- اینجا چه خبره حسین؟
- چیشده؟
- چرا سر همهی گاوهای تو، توی خونه قدیمی مامان ریخته شده؟ چهکار کردی حسین؟
قلب حسین از تپش ایستاد. این ماجرا انگار تمامی نداشت!
- درست صحبت کن بفهمم چی شده.
صدای باد از پشت گوشی مانع شنیدن حرفهای مریم میشد و او تنها چیزی که فهمید این بود که یکی آمده و سر چندین گاو را درون حیاط خانهی اجدادی مادرش، رها کرده و رفته. بعد از اتمام تماس، دستی به لبهی کتش کشید و به آرامی ایستاد. عرقی سرد کمرش را پوشانده و احساس خطر میکرد. دم عمیقی گرفت و در نهایت بدون اینکه به فرشته بابت رفتنش به آن روستا خبر بدهد، از گاوداری بیرون آمد. فاصلهی شهر با آنجا، یک ساعت بود و میبایست قبل از اینکه هوا تاریک شود، حرکت کند. همینکه سوار ماشین شد، سوفیا به مغازهاش رسید. دستهایش را در هم گره زد و به درب بستهی آن چشم دوخت. از اینکه رعنا به فکرش بوده، خوشحال بود. مکانی هم که مغازه در آنجا قرار داشت، مناسب به نظر میرسید. تقریبا مرکز شهر بوده و یک آموزشگاه عکاسی در سمت چپش و یک کتابفروشی نسبتا بزرگ در سمت راستش قرار داشت.
درب کیف مشکی رنگش را گشود و کلیدی که از وکیل مادربزرگش گرفته بود را برداشت. فاصلهی سه قدمی خودش را با درب پر کرد و قفل سرد آنرا در دست گرفت. زیر لب خدا را یاد کرده و سپس، قفل را گشود. بعد از باز کردنش، گامی به عقب برداشت که ناگهان دستی بر روی دو بازویش نشست.
- اینجا آسفالت پیاده رو جدا شده، نزدیک بود بخوری زمین!
سوفیا با شنیدن صدای محمد، سرش را بالا آورد و در چشمهای او زل زد. لبخندی بر روی لبهایش نشاند و بدون اینکه توجهای به فاصلهی نزدیکش با محمد بکند، گفت:
- سلام، خوبی؟
از این پسر حس خوب میگرفت و دلیلش را نمیدانست. شاید چون چشمهایش بیش از اندازه شفاف بودند و میتوانست پی به راز آنها ببرد، دلیل راحتیاش با او بود.
محمد پلک محکمی زد و آب دهانش را فرو فرستاد. به آرامی دستهایش را از روی بازوی سوفیا برداشت و زمزمه کرد:
- سلام، ممنون تو خوبی؟
سوفیا بر روی پاشنهی پا چرخید و حال روبهروی محمد قرار داشت.
- ممنون منم خوبم.
سپس انگشت اشارهاش را به سمت قفل باز شده گرفت و با لبخند دنداننمایی که چال گونهاش را به رخ محمد میکشید، گفت:
- در رو تو باز کن.
محمد تای ابرویش را بالا داد و دستهایش را درون جیب شلوارش مخفی کرد.
- من؟
- آره، بازش کن.
سپس از جلوی در کنار رفت تا محمد کرکره را بالا بکشد. صبرش تمام شده و دلش میخواست هرچه زودتر، درون مغازه را ببیند. تعلل محمد را دید دستش را جلو برد، گوشهی آستین کاپشنش را گرفت و او را به سمت جلو هدایت کرد.
- بازش کن دیگه!
محمد نگاه گیجش را از روی سوفیا برداشت و در نهایت، تسلیم خواستهی او شد و کرکره را بالا داد. درب تمام شیشهای خودش را به رخ آنها کشید و صندلیها و میزهایی که در آنجا چیده شده بود، اولین چیزی بود که به چشم سوفیا آمد.