Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
"دکتر: بعضی وقتا احساس افسردگی می کنم.
این حس منو می ترسونه.
قاضی: نمی تونی با دارو کنترلش کنی؟
دکتر: ترجیح میدم بدون دارو این کارو بکنم.
قاضی: پس توام به دارو اعتقاد نداری دکتر!
دکتر: مگه تو به عدالت اعتقاد داری؟!"
نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس میکنم. تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک شوم و نزدیک که میشوم میبینم اصلا استعدادش را ندارم.
خانه ام ميگويد : ترکم مکن که گذشتهات در من نهفته است
راه نيز ميگويد : در پی من بيا که آينده ات منم
اما من به خانه و راه ميگويم : مرا گذشته و آينده ای نيست،
اگر بمانم، در ماندنم رفتن است و اگربروم، در رفتنم ماندن، که تنها محبت و مرگ، همه چيز را دگرگون توانند کرد ...!
«ایامی بود که هیچ لحظه نمیدانستم چطور میتوانم به لحظه بعد برسم.
بله، آدم میتواند در این دنیا بجنگد، ادای عاشقها را در بیاورد، همنوعش را شکنجه بدهد، یا صرفا کاموا ببافد و از همسایهاش بدگویی کند.
اما در بعضی موارد ادامه دادن، فقط ادامه دادن نیروی ابرانسانی میطلبد.»
"اما ما می تونیم با پول ، افسردگی رو درمان کنیم. مطمئنم خودت می دونی خیلی از مردم افسرده ان، چون می ترسن که خوشبخت باشن. گاهی افسردگی مثل یه حبابه آمنه. باعث میشه به این فکر کنی که اگه ناراحت بودن و عصبانی بودن رو از خودم کسر کنم ، این کسی که می مونه کیه ؟"
اینکه انسان بداند به کدام سمت میرود، خوب است؛ حتی اگر قرار باشد از دره پایین بیفتد. بسیاری از ما فقط میرویم، راه و بیراههاش را خودمان انتخاب نمیکنیم؛ این نامش «گم شدن» نیست؛ چرا که گم شدن، مالِ انسانهاییست که میدانستهاند قرار است کجا بروند. آنها که مبدأ و مقصدی ندارند، هرگز گم نمیشوند؛ رها میشوند .
برای هر رنجی مرزی وجود دارد که رنج را تنها تا بدانجا راه است.
پس از آن یا پایان فرا میرسد و یا رنج دگرگون میشود و رنگ زندگی به خود میگیرد.
این دگرگونی هرچند میتواند دردآور باشد، اما در این حال، رنج به منزلهی امید و زندگیست...
ما نمیتوانیم عادتهایمان را حذف کنیم، بلکه میتوانیم آنها را با عادتهای دیگر جایگزین کنیم و همچنین عادتها یکشبه و آنی به وجود نمیآیند و یکشبه و آنی هم تغییر و از بین نمیروند؛ و برای تغییر یک عادت باید تمرین و پافشاری کرد.
«حالی که دارم برای خودم هم شناخته نیست… از همه چیز خالی شدهام. نه خوشحالم، نه بدحال، نه شاد نه غمگین، نه امیدوار یا نومید. رخوتی اندروا، بیگذشته و آینده، سکونی بیزمان و مکان، معلق در هیچ، نوعی آگاهی خوابزده به وجود خود، خوابی بدون رویا با چشمانی باز.»
«گاهی دلش میخواست از آنجا دور شود و خود را جایی گم و گور کند، حتی از بیغوله تاریک و غمکدهای بدش نمیآمد، به شرط آنکه بتواند با افکارش تنها باشد و کسی نداند که او کجاست.
یا دلش میخواست که دست کم در خانه خود باشد، روی ایوان بنشیند، ولی طوری که هیچکس در کنارش نباشد.»
روح آدمی ممکن است با یکی از این سه ویران شود: با آنچه دیگران در حق تو میکنند، با آنچه دیگران وادارت میکنند در حق خودت بکنی و با آنچه خودت داوطلبانه با خودت میکنی.
«حس میکنم توخالیام. مدام به این مسئله فکر میکنم، به خلا، درونم. به خودم میگویم اگر میتوانستم به اعماق بدنم نفوذ کنم، قلب و سرم را بشکافم و داخلش را ببینم، حتما چیزی نمیدیدم.
هیچ چیز، به جز باد، بیابان و زمین یخزدهای که در آن هیچ جنب و جوشی نیست.»
«چه حرفها! خبر از دل آدم که ندارند، نمیدانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است. پوسته ظاهری چه اهمیت دارد؟ درونم ویرانه است، خانهای پر از درخت که سقف اتاقهایش ریخته است. تنها یک دیوار مانده، با دری که باد در آن زوزه میکشد. یا نه، چناری است که پیرمردی در آن کفش نیمدار دیگران را تعمیر میکند، گیرم شاخ و برگی هم داشته باشد.»
«پرسید اینطوری که پیداست شما آدم کمحرف و سر به تویی هستید و نظرم را خواست و در جوابش گفتم: علتش این است که هیچ وقت چیز مهمی ندارم که بگویم، در این صورت خاموش میمانم. یک انسان بیشتر به وسیله چیزهایی که نمیگوید انسان است تا به وسیله چیزهایی که میگوید.»
وقتی که حرف میزنیم
بیشتر میخواهیم خودمان را قانع کنیم
تا دیگران را..!
کسی که قانع شده باشد،
کسی که به اندیشههای خود
ایمان داشته باشد، اصلا حرف نمیزند...!