«فكر زندگی دوباره مرا میترسانيد و خسته میكرد. نه من احتياجی به ديدن اين همه دنياهای قیآور و اين همه قيافههای نكبت بار نداشتم. مگر خدا انقدر نديده بديده بود كه دنياهای خودش را به چشم من بكشد؟ اما من تعريف دروغی نمیتوانم بكنم و درصورتی كه زندگی جديدی را بايد طی كرد آرزومند بودم كه فكر و احساسات كند و كرختشده میداشتم، بدون زحمت نفس میکشيدم و بیآنكه احساس خستگی میكردم، میتوانستم درسايه ستونهای يک معبد لينگم پوجه برای خودم زندگی را به سر ببرم. پرسه میزدم بطوریكه آفتاب چشمم را نمیزد، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را نمیخراشيد.»
بوف کور/صادق هدایت.