انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان واله‌وار | حدیثه شهبازی نویسنده افتخاری انجمن ناولز

- تو می‌دونی که اگه همه دنیا علیه من بسیج بشن، باز هم بدبختیم رو جایی جار نمی‌زنم. همیشه همین بودم! توی اوج دردمندی سکوت می‌کنم و به عزیزانم که شما هستید چیزی نمی‌گم. نه این‌که محرم اسرارم نباشید! در اصل دوست ندارم رنج‌تون بدم. درست مثل خودت که همین الان درد مچ‌ دستت رو از من مخفی می‌کنی. پس اگه تمام این مدت اجازه ندادم وارد این مخمصه بشید، فقط و فقط برای این بوده که مدام نگرانی و اضطراب زندگی من رو نداشته باشید. قبول دارم که هردوی شما باید در جریان‌ تصمیماتم قرار می‌گرفتید، ولی باورکن شرایطم طوری نبود که بتونم ناراحتی شما رو هم طاقت بیارم.
نوازش دورانی‌ام هنوز ادامه دارد. دومرتبه نبض دستانش را می‌بوسم و ادامه می‌دهم:
- دیشب رو پشت درهای همین خونه صبح کردم. منتظر طلوع آفتاب نشستم که نصف شبی نیمه‌جون‌تون نکرده باشم. من ملاحظه‌ی آرامش شما رو کردم و نخواستم تا همه‌چیز قطعی نشده از چیزی باخبر بشید. تو من رو درک می‌کنی وفا و می‌دونی که چقدر احساس خفت می‌کنم! جونِ واله ناراحتی‌های دیگه رو بذار برای وقتی که اوضاع بهتری داشته باشم. بهت قول میدم همه دلخوری‌هات رو جبران کنم.
بی‌طاقت خودش را جلو می‌کشد و سرم را به سینه‌اش می‌چسباند.
- وفا جبران نمی‌خواد جونِ‌دلم. تو فقط خوشحال باش و خوشبخت زندگی کن. من به جبران تمام ناراحتی‌هام، شادیت رو ببینم بسمه!
چشم‌هایم را می‌بندم و از ژرفای قلبم اعتراف می‌کنم:
- تو نبودی منم نبودم وفام.
به‌آنی سرم را بوسه‌ باران می‌کند. گونه‌اش را به پیشانی‌ام می‌کشد و زیرلب زمزمه می‌کند:
- دورت بگرده وفا.
آرامشی از جنس وفا اندک اندک در روح و روانم رسوخ می‌کند. بوی تنش را نفس می‌کشم و محرزانه تحلیل می‌روم. چشم‌هایم می‌رود تا خیس شود که با شنیدن صدای پدر و آناهیت، دستپاچه می‌شوم. وفا بی‌معطلی از جا می‌ایستد و دستی به صورت و موهایش می‌کشد.
- وفا؟
به سرعت انگشت اشاره‌اش را مقابل بینی‌اش می‌گیرد و آرام می‌گوید:
- هیچی نگو واله! همین‌جا استراحت کن و تا خودم نیومدم سراغت از اتاق بیرون نیا.
لب‌هایم را تر می‌کنم و تندتند کلمات را پشت هم می‌چینم:
- حرف‌های من رو به بابا انتقال بده وفا. خودم این‌قدری جسارت ندارم که به چشم‌هاش زل بزنم و بگم دست از پا درازتر برگشتم.
او درحالی که با عجله به سوی در می‌رود، جواب می‌دهد:
- نگران نباش! محمدرضا با من.​
 
سپس اتاق را ترک می‌کند و در را پشت سرش می‌بندد. می‌گوید نگران نباشم و من بیش‌تر ناراحت‌ام! در مقابل پدر عزت نفسم را از دست می‌دهم و آنچه از خود در نگاهش ساخته‌ام ویران می‌شود. دومرتبه تنم را روی تخت رها می‌کنم و گوشه‌ای از آن جنین‌وار در خود مچاله می‌شوم. چشم‌هایم را می‌بندم، اما تاریکی پشت پلک‌هایم افاقه‌ی احوال ناخوشم را نمی‌کند. فضای اتاق به حد کافی روشن است، ولی نه برای من. پتوی روی تخت را تا سرم بالا می‌کشم و نمی‌خواهم پشیزی از روشنایی روز، بر تیرگی درونم بتابد. شاید انزوا، نَم‌نَم وارد روح و جسمم می‌شود!​

****
«دانای‌کل»

پیرزن عصا می‌زند و از چپ به راست و دوباره از راست به چپ سالن پذیرایی رژه می‌رود. وثوق نیز اتو کشیده و مطیع، پوشه‌ به دست گوشه‌ای ایستاده است و گویا هردو منتظر هستند. طراوت با کلافگی از حرکت می‌ایستد و نگاهش تا عقربه‌های دراز و تیره رنگ ساعت قامتی زیر پله‌ها کشیده می‌شود. زبان در دهان خشکیده‌اش می‌چرخاند و با لحنی کلافه خطاب به وثوق می‌گوید:
- ظهر شد! کجا موند این پسر؟ مگه نگفتی عجلهـ...
به‌آنی در ورودی باز می‌شود. امیر ارسلان با ظاهری نچندان منظم قدم به داخل می‌گذارد. با دیدن وثوق پوزخندی می‌زند و دست‌هایش را به جیب شلوارش فرو می‌برد. همان‌گاه اشاره‌ای به پوشه‌ی درون دست مرد می‌کند و می‌پرسد:
- باز کدوم ماده‌ها رو پشت هم چیدی؟
طراوت که حوصله‌ی المشنگه‌ای تازه ندارد، قدمی به‌سوی وثوق می‌رود و پوشه‌ را از میان دست‌های مرد می‌قاپد. سپس به سمت امیر ارسلان عقب‌گرد می‌کند و آن را خصمانه تخت سینه‌ی پسرش می‌کوبد.
- امضاء کن!
ارسلان متحیر از حرکت ناگهانی مادرش، پوشه را می‌گیرد و باز می‌کند. پروتکل طلاق توافقی حاضر و آماده درمیان دستانش است. دومرتبه پوزخند می‌زند و نگاه دقیق‌اش از سطر اول به سطر دوم و سوم کشیده می‌شود. در ماده اول و دوم حق مهریه و نفقه زوجه ذکر شده و در ماده سوم...
- این چیه؟!
نگاه پرسشگر وثوق را که به خود می‌بیند، ادامه می‌دهد:
- یعنی چی که دارایی تاجیک‌ها رو پس بده؟
وثوق هم‌چنان مسکوت است که طراوت صدا بلند می‌کند:
- یعنی تمام اموالی که به عنوان عروس خانواده در اختیارش گذاشتیم رو باید به تاجیک‌ها برگردونه. کجای این ماده رو نمی‌فهمی پسر؟
ارسلان با اخم‌هایی درهم خودش را به وثوق می‌رساند و در تلافی رفتار مادرش، پوشه را به سینه مرد می‌کوبد. سپس با طعنه ادامه می‌دهد:
- دسترنجت رو بذار تو کوزه و آبش رو بخور.
نهایتاً بی‌توجه به مادرش پشت می‌کند تا از سالن خارج شود که طراوت فریاد می‌زند:
- برگه رو امضاء نکرده از عمارت بری بیرون، باید خودت رو آس و پاس بدونی پسر!​
 
واژه‌ی آس و پاس برای او که خرده پول ته جیبش تراول‌های صدهزار تومانی محسوب می‌شود، تلنگر بسزایی است. از حرکت می‌ایستد، اما برنمی‌گردد. می‌شنود که مادرش در ادامه تأکید می‌کند:
- بیمارستان، سهام، برج، ویلا، ماشین، هر چی داری و نداری رو ازت می‌گیرم تا جدیت کار دستت بیاد بچه. خانواده‌ت هیچی، خودت و اون زن هیچی، خانواده‌ی دکتر نیک‌فر رو که نمی‌تونی معلق نگه‌داری! ادب و آداب این عمل مطابق شأن اصل و نسبت تاجیک‌ها باید به جا آورده بشه.
پیرزن در پی هشدارهایش اشاره‌ای به وثوق می‌کند تا جلو برود. پوشه دومرتبه به دستان ارسلان می‌رسد. طراوت تکرار می‌کند:
- امضاء کن.
زمان از حرکت نأیستاده است، ولی سکوت و سکون به نسبت طولانی امیرارسلان نشان از یک چیز است. او عمیقاً در فکر به سر می‌برد. فکر اینکه کلام از دهان مادرش یک‌بار خارج می‌شود و هرگز پس گرفته نمی‌شد! پس اگر چنین هشداری از او دریافت کرده، مخالفت او کاری از پیش نمی‌برد. داشتن واله برابر با بی‌پولی است و بی‌پولی برای او یعنی یک هیچِ بزرگ! حتی بیمارستان از او گرفته می‌شود و کارش ایضاً! خانه و ماشینش هم... بعد از سی و پنج‌سال زندگی مرفه، بی‌هیچ‌ سرمایه‌ای چطور گذران عمر کند؟ سر می‌چرحاند و به حالت مادرش چشم می‌دوزد. تواضع و قدرتی که در او می‌بیند محرزانه دست و پایش را بسته است. ناخودآگاه پوشه را درمیان دستش می‌فشارد و دندان‌هایش را روی هم می‌ساید.
- قسم خوردید زندگیم رو از هم بپاشید! این‌طور نیست؟
وثوق سر به زیر می‌شود. حتی این مرد هم از بودن در میانه‌ی تاجیک‌ها رنج می‌برد و درعین حال نیز چاره‌ای ندارد. طراوت باری دیگر عصا به زمین می‌کوبد و اصرار می‌کند:
- طفره نرو پسر. امضاء کن.
ارسلان با کلافگی تمام لب‌هایش را تر می‌کند. آس و پاس که باشد، خواسته یا ناخواسته واله را هم از دست می‌دهد. شرایط جدیدی که احاطه‌اش خواهد کرد، اوضاعی نیست که واله را جذب کند و به همراه خودش نمی‌تواند او را از عرش به فرش بکشاند! دستی به کل صورتش می‌کشد و بازدمش را فوت می‌کند. سپس در یک قدمی وثوق می‌ایستد. پوشه را روی میز عسلی کنار مرد می‌اندازد و به خود اجازه می‌دهد تا لبه‌ی کت او را بگیرد. طراوت با موشکافی حرکات پسرش را نظاره می‌کند و وثوق متعجب از رفتار مرد مقابلش، چشم درشت کرده است. ارسلان پیشروی بیش‌تری می‌کند و دست به جیب مخفی وثوق می‌برد. روان‌نویس درون آن را بیرون می‌کشد و با پوزخندی هویدا نگاه از او می‌گیرد و عقب می‌رود. کمر خم کرده و پوشه را باز می‌کند. حتی زحمت خواندن ماده‌های دیگر را به خود نمی‌دهد. وقتی اعتراض به گوش کسی نمی‌رساند، تسلط بر ماده‌های درج شده، تنها آزارش می‌دهد. چشم می‌بندد و خاطرات خوش گذشته در پس نگاهش جان می‌گیرد. جدایی از واله‌ی حیات‌بخش، مگر به این سادگی‌ها امکان پذیر است؟!
طراوت با بی‌قراری قدمی به چپ و به راست می‌رود. می‌ترسد دقیقه‌های آخر دلسوزی و مرحمت درونش بر تواضع و اصرار وجودش قالب شود! آخر با زور و قدرت مگر می‌شود آینده و خوشبختی کسی را تضمین کرد؟​
 
سرش را به طرفین تکان می‌دهد و افسوس می‌خورد. ندایی از درونش حکم می‌کند روزی از کرده‌ی خود پشیمان خواهد شد! همان‌دم با صدای شکستن چیزی برمی‌گردد و به منبع صدا چشم می‌دوزد. تکه‌های درشت و شکسته شده‌ی روان‌نویس از میان انگشتان سفید شده‌ی ارسلان رها می‌شود و روی زمین می‌افتد. به وضوح، با چشم خویش می‌بیند شاه‌پسرش چگونه از خشم می‌لرزد و باز می‌لرزد و محتملاً چیزی نمی‌گذرد که از دست نیز می‌رود.
مهلت نمی‌کند قدمی به سوی او بردارد. ارسلان مشت‌های گره کرده‌اش را روی عسلی می‌کوبد و بی‌آن‌که نیم‌نگاهی به مادرش بیندازد یا چیزی بگوید به سوی خروجی می‌رود. درهای سالن را با تمام حرصی که می‌خورد، برهم می‌زند و عمارت را ترک می‌کند. وثوق پوشه را برمی‌دارد و امضای پای آن را به نگاه منتظر طراوت نشان می‌دهد. نهایتاً همه‌چیز طبق روالی که باید، پیش رفت. پیرزن نفس حبس شده‌اش را رها می‌کند و همان‌طور که روی مبل می‌نشیند خطاب به وثوق می‌پرسد:
- آدرس خونه دکتر رستاخیز رو داری؟
وثوق تکه‌های شکسته شده‌ روان‌نویس را با پا کنار می‌زند و جواب می‌دهد:
- بله خانم.
- خوبه! تا ظهر نشده امضای واله هم باید پای اون کاغذ باشه.
وثوق پوشه را می‌بندد و کیف سامسونتش را از روی کنسول برمی‌دارد. سپس به علامت مثبت سری تکان می‌دهد و سوال می‌کند:
- قبلش با دکتر رستاخیز هماهنگ کنم؟
- نیاز به هماهنگی نیست! سرزده بری بهتره. این‌جوری هیچ بهانه‌ای نمی‌تونه این کار رو به تعویق بندازه.
وثوق پوشه را درون کیف جا می‌دهد و مطیعانه می‌گوید:
- چشم خانم.
- تو نماینده من هستی وثوق! یادت نره که اون امضاء رو درکمال احترام بگیری. دکتر رستاخیز و خانواده‌ش تحت هر شرایطی برای ما عزیزن. لازم نیست اشاره‌ای به ماده‌ها داشته باشی. اسمی از اموال و سند و محضرخونه هم نمی‌آری. حواست باشه که کوچیک‌ترین حقارتی نباید صورت بگیره. این جدایی به تنهایی خفت بزرگیه! پس هیچ حرفی از جانب هیچ احدی نمی‌زنی. در آرامش مطلق امضاء رو می‌گیری و بی‌هیچ کلام خاصی از اونجا بیرون میای. حتی اگه حرف و حدیثی ایجاد شد با من تماس می‌گیری و جواب رو به من واگذار می‌کنی. در غیر این صورت خودت رو عزل از وکالت این خاندان بدون!
وثوق لب روی هم می‌فشارد و دوباره تکرار می‌کند:
- چشم خانم.
طراوت تکان آرامی به دستش می‌دهد و در آخر ختم کلام را لب می‌زند:
- به‌سلامت.​

****
«واله»

با صدای لرزش پشت هم موبایل از خواب بیدار می‌شوم. فضای اتاق نیمه تاریک است و غروب خورشید از پس پردها فریاد می‌زند. کمی چشم‌هایم را می‌مالم و به پهلو برمی‌گردم. موبایل را از کنار آباژور برمی‌دارم و نگاهی به اسم چشمک‌زن روی صفحه می‌اندازم. با دیدن نام «مرندی» نیم‌خیز می‌شوم و به تاج تخت تکیه می‌زنم. گلویم را صاف و بعد تماس را وصل می‌کنم.​
 
- بله؟
بلافاصله صدای خانم مرندی به گوشم می‌رسد:
- شب‌تون بخیر خانم رستاخیز. عذر می‌خوام که این ساعت مزاحم‌تون شدم.
آب دهانم را فرو می‌دهم و می‌گویم:
- خواهش می‌کنم. مورد تازه‌ای پیش اومده؟
- نه! جای نگرانی نیست. فقط خواستم اطلاع بدم که تاریخ اولین جلسه دادگاه براتون ابلاغ شده. البته همون‌طور که خواستید ذکر کردم خواستار طلاق غیابی هستید. بنابراین نیازی به حضور مستقیم شما نیست. من از جانب شما در جلسه شرکت می‌کنم.
پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم و چشم بسته جواب می‌دهم:
- ممنونم.
- وظیفه‌ست. شب‌تون بخیر.
تماس که قطع می‌شود نگاهی به اعلان‌های روی صفحه می‌اندازم. پیام عدالت را باز می‌کنم و متن کوتاه را از نظر می‌گذرانم. به گفته‌ی خانم مرندی تاریخ اولین جلسه برایم ابلاغ شده و... چه زود!
پتو را پس می‌زنم و از جا می‌ایستم. موبایل را کنار می‌گذارم و چنگی به موهایم می‌زنم. درست یک هفته از روزی که وثوق به سراغم آمد می‌گذرد و همه‌چیز به روال ثابت خود در گذر است. پای توافق‌نامه‌ای که آورده بود را امضاء کردم و روز بعدش هم به همراه پدر به محضرخانه رفتم. اموالی که به نامم بود را پس دادم و همه‌چیز تمام شد! حالا تنها یک اسم بیگانه درون شناسنامه‌ام خودنمایی می‌کند که آن هم به زودی خط زده می‌شود. وفا نیز به عنوان وکیل، خانم مرندی را به اختیار گرفت تا رفت و آمد و نشست و برخاستم با یک زن صورت بگیرد. هرچند که شخصاً حوصله‌ی پیگیری کارهای اداری را نداشتم، پس از وفا خواستم که همه‌چیز را به او گوشزد کند.
پیراهن تنم را مرتب می‌کنم و از اتاق بیرون می‌روم. همان روز با اصرار تمام به اتاق خود برگشتم، چرا که از رو به رویی با پدر گریزانم و بیش از چند ساعتِ کوتاه در طول روز او را نمی‌بینم. خودش هم متوجه است که از او فرار می‌کنم! با وجود این چیزی به رویم نمی‌آورد. پله‌های طبقه‌ی بالا را آهسته پشت سر می‌گذارم و وارد سالن عریض پذیرایی می‌شوم. پدر و وفا را نمی‌بینم. احتمالاً در اتاق‌شان به سر می‌برند. روانه‌ی آشپزخانه می‌شوم. به محض ورودم غافلگیر می‌شوم و با دیدن پدر از حرکت می‌ایستم. او پشت میز غذاخوری نشسته و به بخاری که از لیوان چای‌اش بالا می‌آید خیره است. چیزی نمی‌گذرد که حواسش به ورودِ من معطوف می‌شود. سر بالا می‌آورد و نگاه تیره‌اش را به چهره‌ام می‌دوزد. چشمان پدر برخلاف گوی‌های زمردی و شفاف من، تیره و در حصار مژه‌هایی پُر و کوتاه است. آن‌قدر تیره که تشخیص ناراحتی و خوشحالی‌اش کار ساده‌ای نیست. به دقت نیاز دارد و تمرکز نیز! چشم از نگاهش می‌گیرم و در عوض به موهای تماماً جوگندمی‌اش زل می‌زنم.
- خواب راحتی داشتی؟
شرمگین از حضور ناگهانی‌ام، سر به زیر می‌شوم و محرزانه بی‌قرار هستم.
- بلـه.
در ادامه عقب‌گرد می‌کنم تا به اتاقم برگردم که می‌شنوم:
- نمی‌شینی پیشِ بابا؟​
 
وقتی صندلی کنارش را عقب می‌کشد، نمی‌توانم به رفتن پافشاری کنم. خودم هم از فاصله‌ای که به میان افتاده، رنج می‌برم. رابطه‌ی ما هرگز این‌گونه نبوده و به نظر نمی‌تواند که باشد! روی صندلی جا می‌گیرم و به‌سختی سرم را بالا نگه‌ می‌دارم.
- وفا گفت خجالت‌زده‌ای!
انگشتانم را قفل هم می‌کنم و جواب می‌دهم:
- من برای موندن و ادامه دادن خیلی تلاش کردم بابا! ولی خدا رو قسم می‌خورم که نشد. یعنی نمی‌شد! از وقتی که حرف‌های عمه‌خانم بهم ثابت شد، دیگه نتونستم به زندگی قبلیم ادامه بدم.
تنم را جلو می‌کشم و ادامه می‌دهم:
- من به اندازه تمام عمرم تحقیر شدم بابا! شما که انتظار نداشتی به هر قیمتی بمونم و ادامه بدم؟ اصلاً... شما چه انتظاری از من داشتی بابا؟
به خیسی چشمانم چشم می‌دوزد و شمرده شمرده جواب می‌دهد:
- انتظار داشتم فوراً باخبرم کنی و اجازه بدی به عنوان پدرت مداخله کنم.
به پلک زدنی اشک‌هایم شره می‌کشند. چانه‌ام به شدت می‌لرزد که طره‌ای از موهای آزادم را پشت گوش می‌برم و زیرلب می‌گویم:
- ببخش بابا! ببخش که با این سنم آلت سرافکندگیت شدم.
پدر لیوان چای‌اش را کنار می‌گذارد و می‌گوید:
- این‌جوری نگو دخترم.
سپس پیش می‌آید و با دست‌های حمایتگرش برایم آشیانه‌ می‌سازد. بازویم را نوازش می‌کند و ادامه می‌دهد:
- از این خونه که با رخت سفید می‌رفتی بهت چی گفتم؟ یادته بابا؟ گفتم با لب خندون برو، ولی فراموش نکن که هر وقت احساس خوشبختی نکردی، پدرت مثل یه کوه پشت توئه! گفتم کافیه صدام کنی، اشاره کنی، من خودم رو بهت می‌رسونم. گفتم تو اولین تور چشمی منی، حسابت جداست، اجازه نمی‌دم اذیت بشی. نگفتم بابا؟
پشت دستم را به نمِ گونه‌هایم می‌کشم و می‌گویم:
- نخواستم نا امیدتون کنم. شما و وفا برای خوشبختی من خون دل خوردید.
گردن خم می‌کند تا اندکی از چهره‌ی‌ پنهان شده در آغوشش را ببیند. در همان حال مؤاخذگرانه جواب می‌دهد:
- من پدری نبودم که فکر کنی چون با لباس سفید رفتی خونه شوهر، پس با کفن سفید هم باید برگردی!
فین‌فینی می‌کنم و آهسته از آغوشش فاصله می‌گیرم. سر به زیر و متأسف می‌گویم:
- حق با شماست، ولی من باز هم احساس شرمندگی می‌کنم. پاشیدن زندگیم به کنار... این وصلتِ با خانواده‌ی نیک‌فرِ که خار به چشم‌مون می‌شه. من هیچی! از فردا شما چطور با دکتر نیک‌فر رو به رو می‌شی؟ چطور سر یه میز جلسه می‌ذاری؟ چطور توی بیمارستان رفت و آمد می‌کنی؟ همین فکرهاست که آزارم میده. طبیعیه که نتونم به چشم‌هات نگاه کنم بابا.
چانه‌ام هنوز می‌لرزد که پدر از جا می‌ایستد. از شانه‌هایم می‌گیرد و بلندم می‌کند.
- با من بیا...​
 
به دنبال او آشپزخانه را ترک می‌کنم. فرصت نمی‌کنم چیزی بگویم. پدر از میانه‌ی پذیرایی می‌گذرد و به سوی تراس می‌رود. سر بیرون می‌برد و صدا بلند می‌کند:
- وفاجان؟
طولی نمی‌کشد که صدای وفا از فاصله‌ای دور به گوشم می‌رسد:
- جانم عزیز؟
- بیا داخل وفاجان. حرف دارم.
در ادامه از تراس فاصله می‌گیرد. چپندرهای تک نفره را به یک‌دیگر نزدیک می‌کند و یک مثلت تشکیل می‌دهد. چند ثانیه بعد وفا از محوطه وارد خانه می‌شود و با دیدن چهره‌ی ملتهب من، آشفته‌خاطر می‌پرسد:
- چی‌شده؟
- بیاید این‌جا.
پدر هردوی ما را به کنار خود فرا می‌خواند. خودش نیز آسوده‌خاطر در ضلع مقابل ما می‌نشیند و کمی به جلو مایل می‌شود تا بر جفت‌مان مسلط باشد. وفا لب‌هایش را تر می‌کند و با نگرانی می‌پرسد:
- من نبودم طوری شد؟
پدر یکی از دست‌هایش را روی زانوی وفا و دیگر دستش را روی زانوی من می‌گذارد. مادامی که حواسش به هردو نفر ما است جواب می‌دهد:
- ما یه خانواده‌ی چهار نفره هستیم. من، وفا، و دوتا دخترهام. همیشه گفتم، باز هم میگم. ما چهار نفر غیر از خدا به هیچ بنده‌ای احتیاج نداریم. این یعنی محتاج و وابسته‌ی کسی نیستیم. از هیچ‌ احدی نمی‌ترسیم و به هیچ آدمی بدهکار نیستیم. در هر شرایطی ما همدیگه‌ رو داریم. اگه دردی هست باهم درمان می‌کنیم. اگه زخمی هست باهم براش مرهم پیدا می‌کنیم و تا وقتی که خطایی نکردیم، شرمنده و خجالت‌زده کسی نمی‌شیم.
نگاه تیره‌اش را به چشمانم می‌دوزد و ادامه می‌دهد:
- من و وفا به زحمتِ روزگار دوتا دختر بزرگ نکردیم که اجازه بدیم زیر دست و پای جماعت لامروت له بشن! حتی اگه اون شخص ارسلان یا حسام باشه، برای من هیچ فرقی نداره. من اجازه نمی‌دم خانواده‌م با عذاب کشیدن دست و پنجه نرم کنن و همین‌طور بسوزن و بسازن. شما ازدواج نکردید که حقیر بشید!
فشاری به زانویم وارد و تأکید می‌کند:
- تو ازدواج نکردی که بعد از گذشت چند سال متوجه بشی که همسرت قبل از تو با کسی بوده! این مسئله چیزی نبوده که تاجیک‌ها بخوان تا ابد سر به مهر بمونه. تو هم سعی نکن که آگاهیت رو مخفی کنی. این از خودگذشتگی، بیش‌تر خفیفت می‌کنه دخترم.
کمر صاف می کند و باز می‌گوید:
- خداروشکر از پدرانگی قدری براتون مایه گذاشتم که احساس کمبود نداشته باشید. تو یا هاله، برای ما هیچ فرقی ندارید. پس هر وقت و هر کجا، توی هر دردسری افتادید باید من و وفا رو در جریان بذارید! اگه نیاز به مداخله باشه کمک‌تون می‌کنیم و اگه نباشه عقب می‌کشیم و حل مشکل رو به عهده خودتون می‌ذاریم. پس در اصل اگه غیر از این رفتار کنید، باید شرمنده‌ی ما باشید باباجان.​
 
لبخند نیم‌بندی می‌زنم و دست روی دست حمایتگرش می‌نشانم.
- الان هم به فکر من و موقعیت کاریم نباش. در عوض مطمئن باش این موضوع حداقل از طرف من، لطمه‌ای به رابطه کاریم با دکتر نیک‌فر وارد نمی‌کنه. اتفاقاً اونی که باید نگران جایگاهش باشه دکتر نیک‌فرِ که با وجود صمیمیت بین‌مون، من و خانواده‌م رو نادیده گرفته و راضی به وصلت با تاجیک‌ها شده.
بلافاصله نگاهش را به نقطه‌ای دیگر می‌دوزد و متفکر می‌گوید:
- این‌جاست که تشخیص دوست از دشمن ممکن می‌شه!
وفا نیز دست پدر را می‌فشارد و اضافه می‌کند:
- البته نیک‌فرها دشمن ما نیستن محمدرضاجان.
پدر به علامت مثبت سر تکان می‌دهد و با رزانت می‌گوید:
- درسته! اون‌ها فقط از موقعیت خوبی که براشون پیش اومده استفاده کردن. حالا از وجود اون دختربچه خبر دارن؟
با تاسف سر تکان می‌دهم: نه‌تنها اونا، بلکه هیچ‌کس دیگه از این موضوع خبر نداره. عمه‌خانم برای اینکه منو دک کنه این حقیقت رو بهم گفته! درسته که تاجیک‌ها گذشته‌ی ارسلان رو از من و شما مخفی کردن، ولی عمه‌خانم هم وجود اون دختر رو از تاجیک‌ها مخفی کرده. دلیلش رو نمی‌دونم! تنها چیزی هم که ازش مطمئنم، اینه که دیما هم خیری از وصلت با این خانواده نمی‌بینه.
وفا نیز تایید می‌کند: قصد اون پیرزن دک کردن تو بوده. حالا که راحت شده، اجازه نمی‌ده دیما جای تو رو بگیره! چرا که الان بهترین وقت برای رونمایی از وارث جدید تاجیک‌هاست.
بعد آه می‌کشد و من هم‌زمان با او بازدمم را رها می‌کنم. پدر از جا می‌ایستد و با صدایی رسا تأکید می‌کند:
- به هرحال من یکی رو هیچ‌کس نمی‌تونه از پا در بیاره، به جز اعضای خانواده‌م! شماها که هوام رو داشته باشید، من باقی عمرم رو فداتون می‌کنم.
دلم برای قامت‌ مردانه‌اش ضعف می‌رود. مگر می‌شود دلشکسته نباشد؟ مگر می‌شود از رفتار تاجیک‌ها رنجیده نباشد؟ مگر می‌شود از ازدواج ناموفق دخترش ناراحت نباشد؟ با این حال استوار ایستاده و تقاضا می‌کند ما نیز هم‌چون او در برابر این عذاب ایستادگی کنیم. لبخندی به اشتیاق وفا می‌زنم و این‌بار خود پیش‌قدم می‌شوم که دست وفا را بگیرم تا جفت‌مان به آغوش گرم پدر پناه ببریم. درست وقتی که هردوی آن‌ها را سفت می‌فشارم، زیرلب می‌گویم:
- خوبه که دارم‌تون.
وفا گونه‌ام را با مهر نوازش می‌کند و محرزانه حسرت جای خالی کنارش را می‌خورد.
- کاش هاله‌ هم این‌جا بود بچه‌م!
****

 
نقطه به نقطه‌ی اتاق را از زیر نگاه مقهورم می‌گذرانم و نفس حبس شده‌ام را بیرون می‌فرستم. بوی شدید الکل پیچیده در راهروی بیمارستان مشامم را می‌زند. باز هم خفقان گریبانم را چسبیده است. فکر می‌کنم چه خوب است که هنوز احدی از بیمارستان، چیزی در رابطه با اوضاع نابسامان زندگی‌ام نمی‌داند! حداقل می‌توانم با خیالی راحت این چند ساعت نهایی را پشت سر بگذارم. من به اندازه‌ی پدر خوددار نیستم. حالا خیلی شکننده‌ام و می‌دانم که با کوچیک‌ترین اشاره‌ای موضعم را می‌بازم. تا این لحظه به‌قدری همه‌چیز را بلعیده‌ام که دیگر جایی برای فرو دادن طعنه و کنایه‌ی همکارها‌ باقی نمانده است. مگر چقدرِ دیگر می‌توانم با لیوانی آب بغض گلویم را پایین دهم؟ به‌خدا که مجادله و مقاومت هم حدی دارد و من دیگر نایی برای لاپوشانی شکستم ندارم.
پشت میزم جا می‌گیرم و نگاهم را به قاب‌های میخ شده به دیوار اتاق می‌دوزم. لب‌هایم به تلخی کش می‌رود. کسی چه می‌داند این منحنی محزون، چه طعم گسی به همراه دارد؟!
یادش بخیر؛ برای تحویل گرفتن این اتاق شانزده‌متری چقدر ذوق کرده بودم! برای به دیوار زدن مدارک و الواحم ایضاً... حتی آن‌روز برای چیدن کتاب‌های قطورِ تخصصی، در کتابخانه‌ اتاقِ کاری که دیگر متعلق به من بود، بسیار حوصله به خرج داده بودم. منی که در حالت عادی، مرتب کردن کتابخانه‌ی اتاق خوابم نیز برایم طاقت فرسا است!
دستم را چپِ سینه‌ام می‌گذارم و نفسی عمیق می‌گیرم. حتی با یادآوری کوچک‌ترین خاطراتم از این اتاق، قلبم به لرزه در می‌آید. برای روزهایی که ارسلان با دو فنجان نسکافه داغ پا به این اتاق ‌گذاشته و ساعات استراحتش را با من تقسیم کرده بود نیز! به‌راستی که چگونه می‌توانم جای‌جای بیمارستان و شیطنت‌های درون راهروهایش را به فراموشی بسپارم؟ باز هم ارسلان! گویا ذهنم بیمار شده است. هر دقیقه ارسلان است و باز ارسلان!
از درِ باز اتاق و رفت و آمد پرستارانی که شیفت شب هستند، نگاه می‌دزدم و از روی صندلی بلند می‌شوم. تنها پنجره‌ی اتاق را باز می‌کنم و سوز هوا را نفس می‌کشم. یادگاری‌هایی که ارسلان در حافظه‌ام حک کرده، افسار عقل و ذهنم را محکم به دست گرفته و انگار به این زودی‌ها قصد رها کردن ندارد. چشم به تیرگی آسمان شب می‌‌دوزم و ناخواسته تاجیک‌ها را به قیاس یک‌دیگر می‌گذارم. دنبال مقصر نیستم، ولی در میانه‌ی ما قطعاً کسی است که باید پاسخگوی این‌همه ذلت قبل از طلاق و خاری بعد از طلاق نیز باشد! با وجود این، دیگر چه سود از قیاس آدم‌ها؟ آخرش هم من مانده‌ام و تک‌تک جوارحی که نام ارسلان را در حلزون گوش‌هایم هجی می‌کند. به منوال همیشگیِ یک هفته‌ای که در جدایی گذشته، تیر خاطرات هنوز درحال متلاشی کردن مغزم است. این‌گونه نمی‌شود. باید هر چه زودتر بند و بساطم را جمع کنم و برای همیشه از بیمارستانی محو شوم که نیمی از آن متعلق به پدر و نیم دیگر آن متعلق به همسر سابقم است. از هر جا که حضور ارسلان را احساس کنم ایضاً!
دوباره پشت میز می‌ایستم و گوشی تلفن را برمی‌دارم. با پذیرش تماس می‌گیرم و منتظر می‌شوم:
- بله؟
دستی به داغی گونه‌هایم می‌کشم و می‌گویم:
- رستاخیز هستم خانم جعفری. بی‌زحمت بگید از انبار یه جعبه بزرگ بیارن اتاقم.
گوشی را که می‌گذارم، دومرتبه روی صندلی جا می‌گیرم. از همین لحظه دلم برای آب دادن به درختچه‌ی کنج اتاق نیز لک می‌زند. برای صبح‌هایی که پشت پنجره خرده نان می‌ریختم و کبوترها قوقوکنان یکی پس از دیگری مهمان اتاقم می‌شدند. سرم را به طرفین تکان می‌دهم. پنداری خواب باشم و کابوس ببینم! رفتن و نبودن در باورم نمی‌گنجد. در لحظه با سنگینی نگاه کسی سر بلند می‌کنم و...​
 
از حضور بی‌موقع‌اش یکه می‌خورم. تمام مدتی که باهم بودیم، هیچ شبی خارج از خانه نبوده و فقط روزها در بیمارستان مشغول بوده است. پس این‌که این لحظه و در این ساعت از شب، درست در مقابلم تکیه به درب اتاق داده و نگاهم می‌کند، بغایت عجیب است. با چشم‌هایی فراخ برای یک دقیقه به او خیره می‌شوم. در نگاه یاقوتی‌اش به غیر از دلخوری، اندکی عصبانیت هم ریشه دوانده است. با این حال به خودم که می‌آیم، مشغول جمع کردن وسایل روی میزم هستم. تقویم، قلم‌ها، نسخه‌های خالی! سختیِ چسبیده به گریبانم را به همراه بزاق دهانم فرو می‌دهم و طولی نمی‌کشد که پرده‌ی نازکی از اشک دیدم را تار می‌کند. بیش از این نمی‌خواهم به ریشه‌مان تیشه بزنم! نباید این‌جا، دقیقاً در نقطه‌ای که بیش از پیش به غرورم احتیاج دارم، بشکنم. هر چه رنده به غرورم کشیده شد، دیگر کافی است! پشتِ هم چند پلکِ محکم می‌زنم و به زحمت بر خود مسلط می‌شوم. سر به زیر باقی کشوی میز را بیرون می‌کشم و لوازم درون آن را روی میز می‌گذارم. در همین حین نطق می‌کنم:
- کاری داشتید آقای دکتر؟
متوجه در هم رفتن ابروهایش می‌شوم و سنگینی کلامم را به روی خود نمی‌آورم. مادامی که همه‌چیز تمام شده، چه نیازی به گرما و نرمش است؟!
- می‌دونی توی این یک هفته چندبار باهات تماس گرفتم و هربار جوابی نگرفتم؟
ناخواسته کنج لبم بالا می‌رود. تماس گرفته؟ چه زحمت‌ها!
بی‌آن‌که نگاهش کنم، جواب می‌دهم:
- اهمیتی نداره.
به چپ و راست سر تکان می‌دهد و درکمال تأسف می‌گوید:
- بد کردی با جفت‌مون واله. خیلی بد کردی!
کلافه و بی‌طاقت دست از جمع کردن لوازمم می‌کشم و به چشم‌هایش زل می‌زنم. با فکر این‌که شاید آخرین‌باری باشد که می‌توانم بی‌پروا چهره‌اش را از نظر بگذرانم، پلک نمی‌زنم. می‌دانم روزی می‌رسد که نگاهش را به یاد نمی‌آورم و صدایش دیگر برایم آشنا نیست. نمی‌دانم چقدر زمان می‌برد؛ ولی در پس حافظه‌ام، از ارسلان تنها یک اسم باقی می‌ماند و تکه پاره‌ای خاطره که هر از گاهی در ذهنم جولان خواهد داد! درست است... از حرف‌هایش خشمگینم، اما دلم می‌خواهد طور دیگری از او خداحافظی کنم. چه می‌شود اگر تمام جدایی‌ها با دسته‌گلی سرخ صورت بگیرد؟ به مثال روز اول! شیک‌پوش و ایده‌آل. چه می‌شود اگر با آرزویی بی‌نظیر یک‌دیگر را بدرقه‌ی مسیری تازه کنیم؟!
سرفه‌ای مصلحتی می‌کنم و برای ادامه ندادن به بحثی که راه به جایی نمی‌برد، تقلا می‌کنم:
- یکم که بگذره به حرف‌های امشبت فکر می‌کنی و نظرت عوض میشه. می‌دونم.
- مثلا بگذره، چی میشه که نظرم عوض میشه؟!
نگاهم به اخم‌هایش اصابت می‌کند و دلم برای باز کردن گره عمیق میان ابروهایش ضعف می‌رود. در عین حال حرصی مسموم در وجودم بالا می‌گیرد. چنان که در میانه‌ی عشق و نفرت گیر کرده‌ باشم.
- بی‌خیال...
- همین؟
لاقید شانه‌هایم را بالا کشیدم:
- ما به جایی رسیدیم که یکی‌مون باید عقب بکشه. باید دل بکنه و بره! خب، شاید توان من هم این‌قدر بود که دیگه نتونستم با بدبختی‌هام دست و پنجه نرم کنم. خودت هم نهایتاً به این نتیجه رسیدی که توافق‌نامه رو امضاء کردی.​
 
به زشت‌ترین حالت ممکن پوزخند می‌زند و به تمسخر جواب می‌دهد:
- با همه داراییم تهدید شدم. چه نتیجه‌ی مطلوبی!
کوتاه و هیستریک می‌خندم. حدس می‌زدم مادرش به چه طرفندی امضای او را گرفته است! با حالتی نمایشی، اشک گوشه‌ی چشمم را پاک می‌کنم و می‌گویم:
- آه! چه تلخ... واقعاً متأسفم.
خصمانه چنگی به موهایش می‌زند و تکیه از چارچوب درب می‌گیرد. چانه‌اش به وضوح می‌لرزد. درست مثل قلب من! مثل صدای من! به ریش کوتاه و اصلاح نشده‌اش دست می‌کشد و تا گلویش پایین می‌رود. در آخر با صدایی خفه و دو رگه‌ به حرف می‌آید:
- تو به خواستِ خودت نموندی والـه. مادرم رو همراهی کردی و روی دختر دکتر نیک‌فر دست گذاشتید. چه زود یادت رفت!
لب تر می‌کنم و سعی می‌کنم که کلامم با جدیتِ تمام ادا شود. نهایتاً همه‌چیز خوب یا بد، باید تمام ‌شود!
- دیگه چه فرقی می‌کنه؟ هرطور راحتی راجع به من فکر کن.
بی‌خیالی کلامم زیادی روی روانش اثر می‌گذارد. خشمش را با کوبیدنِ مشتی به درب اتاق ابراز می‌کند. پلک‌هایم از ترس، لحظه‌ای روی هم چفت می‌شود. به‌راستی که فراموش کرده کجا هستیم و ساعت حوالی نیمه‌شب است!
نگاه سرخش را به چشمان هراسانم می‌دوزد و با حرص می‌غرد:
- چه فرقی می‌کنه؟ من رو کردم یه طرف از تو دفاع کنم، دیدم توی زندگی سی و پنج سالم هیچی از خودم ندارم. بدترش اینه که برگشتم طرفِ تو، دیدم حتی تو رو هم ندارم!
به سادگی‌ افکارش پشت می‌کنم و لبخند محزونی می‌زنم. درحالی که به نفس‌های کش‌دارش گوش سپرده‌ام، دوباره روانه‌ی پنجره می‌شوم. تازه می‌فهمم تا چه اندازه از هم دور هستیم و تنها نقطه‌ی اشتراک من و او خاطرات‌مان است و نه افکارمان! اکسیژن تازه محوطه را به ریه‌هایم می‌فرستم و می‌گویم:
- همیشه فکر می‌کردم اگه دو تا آدم از دو سطح یک‌سان کنار هم باشن، بهتر از هرکس دیگه‌ای هم‌دیگه رو درک می‌کنن. حالا می‌فهمم که اشتباه فکر می‌کردم! این تجربه‌‌ی آدم‌هاست که بهشون قدرت تفکر درست میده، نه سطح‌شون! حالا می‌فهمم چرا تمام این مدت من جنگیدم و تو فقط پشتم بودی. تو هم سطح من بودی، ولی هرگز به اندازه‌ی من موقعیت رو درک نکردی.
دست‌هایم را از پنجره بیرون می‌برم. تمام تنم از حرص و نا امیدی که متحمل هستم داغ است. فرو رفته در افکاری که متعلق به چند سال گذشته است ادامه می‌دهم:
- سال آخر دانشگاه یه عقاب تشریح کردیم، یادته؟ دقیقه‌های آخر، استاد مینویی حرف خیلی خوبی زد. گفت یه عقاب وقتی طعمه‌شو شکار می‌کنه، بلافاصله پرواز می‌کنه تا از محل شکار دور بشه. در عین حال می‌دونه به همراه شکارش خیلی نمی‌تونه پرواز کنه، پس وقتی به اندازه کافی از محل شکار دور ‌شد دومرتبه فرود میاد و این‌بار با خیال راحت مشغول خوردن شکارش میشه.
تلخندی می‌زنم و می‌گویم:
- حالا می‌فهمم منظور استاد مینویی چی بود. اون می‌خواست بگه که گاهی نمی‌شه همه‌چیز رو باهم داشت!​
 
بی‌اراده قطره اشکی مزاحم تا چانه‌ام می‌سرد و بر کف اتاق دفن می‌شود. نفسی عمیق می‌کشم و آرام‌تر از قبل ادامه می‌دهم:
- ارسلان؟ رها کن و برو! واله‌ای که می‌بینی، هرگز واله‌ی سابق نمی‌شه.
به سمتش برمی‌گردم و به گوی‌های به خون نشسته‌‌اش خیره می‌شوم. با صدایی که سعی در کنترل آن دارد، می‌پرسد:
- این حرف آخرته؟
سرم را بالا و پایین می‌کنم:
- حرف آخرمه.
شق و رق ایستاده‌ام و او نمی‌داند به چه جان کندنی نگاهش می‌کنم. درست می‌بینم! عنبیه چشمانش در حدقه می‌لرزد و در اشکِ چشمانش شناور است. قصد دارد چیز دیگری بگوید که از پشت سرش چند تقه به درب باز اتاق می‌خورد و بعد مردی با فرم مخصوص خدمه، جعبه به دست وارد می‌شود. به سرعت دستی به صورتم می‌کشم و خطاب به او می‌گویم:
- خسته نباشید.
- سلامت باشید خانم دکتر.
نیم نگاهی به حالت منقلب ارسلان می‌اندازد و در ادامه اشاره‌ای به جعبه می‌کند.
- کجا بذارم؟
از پشت میز می‌ایستم و به سمش می‌روم. جعبه را می‌گیرم و می‌پرسم:
- سالمه؟
- بله خانم سالمه. نگران نباشید.
سری تکان می‌دهم و تشکر می‌کنم. وقتی می‌رود، بی‌توجه به حضور ارسلان جعبه را روی میز می‌گذارم. از کتاب‌هایم شروع می‌کنم و بعد به سراغ الواح میخ شده به دیوار می‌روم و هم‌چنان اهمیتی به حضور ارسلان نمی‌دهم. نمی‌دانم چقدر گذشته که سرم را بالا می‌گیرم و با جای خالی‌اش مواجه می‌شوم. باز هم بدون خداحافظی مصالمت آمیز رفته است! دست خودم نیست که بی‌طاقت اشک می‌ریزم. برای رسیدن به این جایگاه، سخت تلاش کردم و حالا همه ‌چیز بی‌همه‌ چیز! دلم مدام پی خاطرات پر می‌کشد. حتی دوران کارآموزی را هم در بیمارستانِ قلبِ پدرم گذرانده و هر زمان همراه ارسلان بودم. چه وقتی که ارشدم بود و چه وقتی که همسرم شد! کاش می‌شد به جای من ارسلان می‌رفت، اما خودم هم متوجه هستم که امکان ندارد. نیمی از سهام بیمارستان در اختیار او است و نادیده گرفتن‌اش تا حد بسیاری ناممکن!
از کشوی دیگر میزم پرونده‌‌ی بیمارانی که تحویل گرفته‌‌ بودم را بیرون می‌آورم. حتماً باید واگذارشان‌ کنم. سررسید برنامه‌‌ی کاری‌ام را درون جعبه می‌گذارم. روپوش سفیدم را از چوپ رختی گوشه‌ اتاق برمی‌دارم و مرتب تا می‌کنم. احتمالاً تا مدتی نیازمند آن نمی‌شوم. پشت دستم را به گونه‌های خیسم می‌کشم. بعد از من، این فضای دلباز و دوست‌داشتنی عاید چه کسی می‌شود؟! مهر و نسخه‌هایم نیز به باقی لوازم درون جعبه اضافه می‌شود. افسوس می‌خورم و به این فکر می‌کنم که باز هم فرصتی برای استفاده از این مهر برایم فراهم می‌شود، یا نه؟ مطمئنم حال روحی نامساعدم تا مدت‌ها اجازه اشتغال نمی‌دهد.
تمام لوازمم را جمع کرده‌ام که دومرتبه نگاهم به پرونده‌ها‌ی روی میز می‌افتد. بیمارانی که امیدشان به پزشک معالج‌شان است گناهی ندارند. به آن‌ها چه که پزشک‌شان شکست خورده و حالا حالاها دست و دلش به کار و مداوا نخواهد رفت؟ با فکری ناگهانی، لب‌هایم را روی هم می‌فشارم. برای آن‌ها، چه پزشکی بهتر از ارسلان؟ کاغذ یادداشتی برمی‌دارم و قلم نیز. کمی این پا و آن پا می‌کنم و دست آخر می‌نویسم:
«میگن آدم‌ها گاهی اوقات توی زندگی‌شون یه کارهایی می‌کنن که مجبور می‌شن به دل‌شون جواب پس بدن. تـو، تنها اتفاق زندگی منی که باید بابتش به خودم جواب پس بدم! حواست به مریض‌هام باشه. خدا نگه‌دار.»​
 
سپس قلم را درون جعبه می‌گذارم و نگاهی به متن نوشته شده می‌اندازم. خداحافظی خوبی است. منطقی و پرحرف! کاغذ را داخل پرونده‌ی اول می‌گذارم و جعبه به دست اتاق را ترک می‌کنم. نگاهی به انتهای راهرو می‌اندازم. درب اتاق ارسلان بسته است. بازدمم را با دلخوری رها می‌کنم. تابلوی معرف کنار چهارچوب را هم از روی دیوار برمی‌دارم و درمیان لوازم درون جعبه جا می‌دهم. قبل از این‌که درب اتاق را ببندم باری دیگر به جای‌جای آن نگاه می‌کنم. عجب حکایتی!
درب را می‌بندم و قفل می‌کنم. هنوز از پیچ راهرو نگذشته‌ام که سر می‌چرخانم و دومرتبه به درب بسته‌ی اتاق ارسلان نگاه می‌کنم. دوام می‌آورم، حتی بدون او! بدون دیدن او! بدون دلخوش بودن به حضور او! دوام می‌آورم، حتی اگر قرار باشد در آینده‌ای نچندان دور شنوای خوشبختی‌اش باشم! حتی اگر روزی تصادفاً با او رو به رو شوم! اگر دست به دست فرزندش خیابان شهر را طی کند! دوام می‌آورم، حتی اگر با کابوس جای خالی او شب‌هایم صبح شود و صبح‌هایم بی‌نوازش دستان گرمش شب! دوام می‌آورم... دنیا تا همیشه به زن‌های ایستاده در ظلم روزگار، نیاز دارد!
از آسانسور خارج می‌شوم و به‌سوی پذیرش می‌روم. خانم جعفری با دیدنم از جا می‌ایستد و می‌پرسد:
- تشریف می‌برید خانم دکتر؟
با احتیاط جعبه را روی پیشخان پذیرش می‌گذارم. پرونده‌ها را به سمتش می‌گیرم و با حواس‌پرتی ساختگی می‌گویم:
- فراموش کردم این پرونده‌ها رو به دکتر تاجیک تحویل بدم. شما زحمتش رو می‌کشی؟
زن با محبت پرونده‌ها را می‌گیرد و می‌گوید:
- به روی چشم.
سپس نگاهی به جعبه می‌اندازد و درحالی که درون آن را نمی‌بیند ادامه می‌دهد:
- کمک می‌خواید؟
سرم را به علامت منفی تکان می‌دهم.
- خسته نباشید عزیزم.
دومرتبه جعبه را برمی‌دارم و بی‌آن‌که اشاره‌ای به رفتنم بکنم، با سینه‌ای سنگین و دلی شکسته، بیمارستان و آدم‌هایش را برای همیشه ترک می‌کنم.​

****

موبایل به دست؛ با اندکی اضطراب بازو‌هایم را بغل زده و زیر درخت‌های حیاط، بی‌توجه به سوز سرد بهمن‌ماه آهسته قدم می‌زنم. منتظر خبری از جانب مرندی هستم. باید گزارشی از اولین جلسه دادگاه ارائه دهد و هنوز خبری نیست. ضربه‌ای آرام به سنگ ریزه کنار پایم می‌زنم و با شنیدن صدای قدم‌های کسی سر بلند می‌کنم. طاهر با کاپشن بادی، شالگردن زمستانی و کوله پشتی به دوش از خانه‌ی سرایداری ضلع شرقی محوطه خارج می‌شود. با دیدن من لبخند پهنی می‌زند و همین‌طور که به سمتم می‌آید صبح بخیر می‌گوید. قدمی به جلو می‌روم و با خوش‌رویی جواب می‌دهم:
- صبح شما هم بخیر آقای آصلانیان. دانشگاه تشریف می‌بری؟
سر تکان می‌دهد و می‌گوید:
- در واقع دیرم شده.
به حالت بامزه‌ی صورتش می‌خندم و می‌پرسم:
- ماشینت کجاست؟​
 
- دو روزی هست که بردمش تعمیرگاه، کوییر.
پسرک خوش مشرب، از وقتی که کوچک بود مرا کوییر صدا می‌کند. به زبان خودشان یعنی خواهر! اما با هاله راحت‌تر است. به قول آناهیت، از خواهر و برادر‌ هم‌خون چیزی کم ندارند. به همان اندازه شیطنت می‌کنند و به همان اندازه هوای یک‌دیگر را دارند.
- خیلی‌خب، از آنا سوییچ ماشینم رو بگیر. هوا سرده، می‌چایی!
یقه کاپشن‌اش را بالاتر می‌کشد و درحالی که چانه‌اش پنهان می‌شود، می‌گوید:
- نیازی نیست. هم‌کلاسیم اومده دنبالم.
با وجود این اصرار بیش‌تری نمی‌کنم. بازوهایم را بغل می‌کنم و می‌گویم:
- پس به‌سلامت.
هنوز از کنارم رد نشده که تاکید می‌کند:
- تو هم این‌جا نأیست کوییر. سرده.
با مهر پلک‌هایم را روی هم می‌نشانم و رفتنش را نظاره می‌کنم. وقتی درب کوچه را باز می‌کند، نگاهم به برلیانس آلبالویی رنگ مقابل درب می‌افتد. دختری ریزنقش در کنار کاپوت ماشین منتظر ایستاده و پنداری هم‌کلاسی طاهر، همین دختر خوش‌پوش باشد. مهلت نمی‌کنم بیش‌ از چند ثانیه دختر را آنالیز کنم. تنها رنگ برنزه‌ی پوستش توجهم را جلب می‌کند و تا چند دقیقه بعد از بسته شدن در هم از میانه‌ی ذهنم محو نمی‌شود. از تصور این‌که رابطه‌ای بیش از یک هم‌کلاسی در بین‌شان باشد ابرویی بالا می‌اندازم و بی‌اراده یک سمت لبم بالا کشیده می‌شود. اگر چنین باشد، پسرک سیاستمدار، هیچ نم پس نداده است!
هنوز در خیال طاهر و آن دختر هستم که با اوج گرفتن صدای موبایلم هول می‌شوم. با دیدن نام مرندی تماس را وصل می‌کنم و بی‌معطلی می‌پرسم:
- چرا این‌قدر دیر تماس گرفتید خانم مرندی؟
زن به آرامی جواب می‌دهد:
- روز بخیر خانم رستاخیز. اولین جلسه به درستی و طبق خواسته‌ی ما پیش رفت. جلسه‌های مشاور خانواده رو هم رد کردم. از این بابت قرار شد در جلسه دوم که تاریخش براتون ابلاغ می‌شه حکم نهایی صادر بشه، اما...
اخم‌هایم را در هم می‌کشم. دلم گواه بد می‌دهد.
- چی‌شده؟
- راستش بعد از جلسه دادگاه آقای تاجیک دچار حمله‌ی قلبی شدن. از این بابت فضای دادگستری کمی بهم ریخت. مجبور شدم جو پیش اومده رو آروم کنم و بعد با شما تماس بگیرم.
از شنیدن اتفاقی که برای ارسلان رخ داده است، لب زیرینم را می‌گزم و موبایل را سفت درمیان انگشتانم می‌فشارم.
- صدای منو دارید خانم؟
دمی عمیق می‌گیرم و درحالی که سعی در کنترل لرزش صدایم دارم، می‌پرسم:
- الان حالش چطوره؟​
 
مرندی نامطمئن جواب می‌دهد:
- راستش اطلاعی ندارم، ولی با اورژانس به بیمارستان قلب منتقل شدن. آقای وثوق هم همراهی‌شون کردن. اگه بخواید می‌تونم تماس بگیرم و...
سرم را به طرفین تکان می‌دهم و می‌گویم:
- نیازی نیست.
وقتی تماس قطع می‌شود سینه‌ی سنگینم را خالی از هوا می‌کنم و باعجله قدم به داخل خانه می‌گذارم. به محض ورود، پدر را صدا می‌زنم. آناهیت از آشپزخانه خارج می‌شود و با نگرانی نگاهم می‌کند. وفا نیز از اتاق هاله بیرون می‌آید و پدر از بالای پله‌ها جواب می‌دهد:
- واله؟ این‌جام بابا...
سرم را بالا می‌گیرم و پدر را کنار نرده‌ها می‌بینم. لب‌ تر می‌کنم و هراسان می‌گویم:
- مرندی گفت حال ارسلان بد شده و بردنش بیمارستان. اگه زنگ بزنم به کتی و حالش رو بپرسم کار اشتباهی کردم بابا؟!
پدر با اخم‌هایی درهم، به معنی «آرام باش» دستش را بالا می‌آورد و می‌پرسد:
- اجازه میدی من پیگیری کنم؟
با موافقت سر تکان می‌دهم. پدر عقب‌گرد می‌کند و از محدوده‌ی نگاه‌مان دور می‌شود. وفا خطاب به آناهیت لیوانی آب می‌خواهد و رو به من پلک‌هایش را روی هم می‌فشارد. طولی نمی‌کشد که آنا با لیوانی آب خنک سر می‌رسد و با اشاره‌ی وفا آن را به دست من می‌دهد.
- طوری نمی‌شه عزیزکرده.
به سختی جرعه‌ای می‌نوشم و دومرتبه لیوان را به دستش برمی‌گردانم. با خود فکر می‌کنم اگر اتفاق جدی افتاده باشد چه؟ وفا شانه‌ام را نوازش می‌کند و روی نزدیک‌ترین مبل می‌نشاندم. آنا لیوان به دست گوشه‌ای ایستاده و پدر نهایتاً بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه از پله‌ها پایین می‌آید. به‌آنی از جا می‌ایستم و همین‌طور که دعا دعا می‌کنم خبر بدی نباشد، می‌پرسم:
- چی شد بابا؟
پدر آخرین پله را هم پشت سر می‌گذارد و در مقابلم می‌ایستد. لبخند کم‌رنگی حواله‌ام می‌کند و می‌گوید:
- من بیفتم یه گوشه‌ی بیمارستان، این‌جوری رنگ از صورتت می‌پره؟
وفا ضربه‌ای آهسته به بازوی پدر می‌زند و معترضانه می‌گوید:
- محمدرضا!
آناهیت نیز زیرلب زمزمه می‌کند:
- خدا اون روز رو نیاره.
و اما من، درحالی که حال مساعدی ندارم جلو می‌روم و سر روی شانه‌اش می‌گذارم.
- میمیرم.
پدر پیشانی‌ام را می‌بوسد و اجازه نمی‌دهد بیش از این اذیت شوم.
- یه آریتمی ساده بوده که تا شب نشده مرخص می‌شه. نگران نباش! مهران امروز شیفت داره. حواسش هست.
به یاد دکتر جلیلی، نفسی عمیق می‌کشم و از پدر جدا می‌شوم.
- مراعات حال منو که نمی‌کنی بابا؟
خنده‌ی کوتاهی می‌کند و می‌پرسد:
- مگه بچه‌ای تو دختر؟
سپس دست دور شانه‌‌هایم می‌پیچد و هم‌زمان که به‌سوی میز چیده شده‌ی صبحانه هدایتم می‌کند، خطاب به وفا ادامه می‌دهد:
- خانم چایی این دختر رو شیرین کن تا از حال نرفته.​
 
وفا با اشتیاق چشمی می‌گوید و رو به آناهیت ادامه می‌دهد:
- شما هم بیا سر میز آناجان.
در عوض آنا لبخند به لب تشکری می‌کند و می‌گوید که با طاهر صبحانه خورده است. سپس جمع سه نفره‌ی ما را ترک می‌کند و به آشپزخانه برمی‌گردد. کمی بعد فنجان خالی چای را کنار می‌گذارم. حالا احساس بهتری دارم و تا حدی انرژی گرفته‌ام. پدر لقمه‌ای نان به دهان می‌برد و نگاهی به وفا که با منظور نگاهش می‌کند، می‌اندازد. می‌فهمم مسئله‌ای هست و من از آن بی‌اطلاعم! وفا لقمه‌ای عسل می‌پیچد و هم‌زمان که آن را به‌دست من می‌دهد، می‌پرسد:
- خانم مرندی چیز دیگه‌ای نگفت؟
لقمه را می‌گیرم و تشکر می‌کنم.
- گفت جلسه اول خوب پیش رفت و همون‌طور که خودم خواسته بودم جلسه‌های مشاوره خانواده رو هم کنسل کرد. دیگه از این ساعت به بعد مشاوره رفتن معنی نداره.
پدر لیوان آب پرتقالش را به دست می‌گیرد و می‌گوید:
- خب؟ دیگه؟
- قرار شده قاضی جلسه‌ی بعد حکم نهایی رو صادر کنه. بعدش یه محضرخونه می‌مونه و دو سه تا امضاء پای اوراق!
وفا سری تکان می‌دهد و خطاب به پدر می‌گوید:
- نگفتم خانم مرندی کارش رو بلده؟ بیخود انتخابش نکردم.
پدر از میز فاصله می‌گیرد:
- درسته.
سپس رو به من می‌کند و با کمی تردید ادامه می‌دهد:
- راستی، دیشب طراوت خانم تماس گرفته بود باباجان.
بی‌اراده کمر صاف می‌کنم و نگاه متعجبم را از پدر به وفا و دوباره از وفا به پدر می‌دوزم.
- چی گفت؟
شانه بالا می‌برد:
- به عبارتی می‌خواست دلجویی کنه. از ارادت و محبت و دوستی گفت. مثلاً که طبق شأن خانوادگی‌شون رفتار کرد!
محبت و دوستی؟ به تمسخر لبخند می‌زنم.
- شما چی گفتی؟
وفا قبل از پدر پیش‌دستی می‌کند:
- چی باید می‌گفت عزیزِ من؟ انگار نه انگار که زندگی دخترمون رو ویران کردن. پدرت ناراحتی و دلخوریش رو پشت لحن آروم و منطقیش مخفی کرد.
نگاهم میخ چشمان مغموم پدر می‌شود. او از طلوع خورشید تا غروب آن، هرگاه مرا می‌بیند لبخند می‌زند و سرافکندگی‌اش را پشت منحنی رو به بالای صورتش مخفی می‌کند. بی‌آن‌که اشاره‌ای به اوضاع زندگی‌ام کند، مرا به آغوش می‌کشد و زخم‌هایم را نوازش می‌کند. از آینده می‌گوید! از روزهای خوشِ نیامده! گاه حواسم را پرت کارهای بیمارستان می‌کند و گاه از برنامه‌های مدیریتی‌اش برایم تعریف می‌کند. او به هر دری می‌زند تا از آشفتگی جسم و روحم کاسته شود. پدر تمام این مدت سعی داشت محکم باشد تا من نیز کم نیاورم! که باور کنم اگر محکوم به جدایی شدم، حتماً خیریتی در پس ماجراهای تلخ زندگی‌ام نشسته و شاید روزی به محرزترین حالت ممکن حکمت آن را درک کنم. نمی‌دانم! شاید هم به جبران روزهای کودکی که بی‌حضور پررنگ او گذشت، کنارم است تا لااقل در این نقطه از عمرم، خودم را یکه و تنها احساس نکنم!​
 
عقب
بالا