انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان واله‌وار | حدیثه شهبازی نویسنده افتخاری انجمن ناولز

- من دلم برای عروس بی‌چاره‌شون می‌سوزه، وگرنه جونِ خودشونه، مالِ خودشونه، اصلاً بزنن هم‌دیگه رو بکشن همه رو راحت کنن.
آن‌دم که چشم‌های درشت شده‌ی مادرش را می‌بیند، دست‌های مرطوبش را به یونی‌فرم تیره رنگ تنش می‌مالد و به حالت تسلیم سینی را برمی‌دارد و از آشپزخانه خارج می‌شود.
با به گوش رسیدن صدای تق‌تق عصا بر روی پلکان چوبی، کتایون و داریوش هم‌زمان از جا می‌ایستند. طراوت یکی‌یکی پله‌های متصل به طبقه‌ی بالا را پشت سر می‌گذارد و تا نگاهش به دختر و دامادش می‌افتد مقتدرانه می‌گوید:
- خوش آمدید.
کتایون قدمی به جلو می‌رود و دست روی دست عصا گرفته‌ی مادرش می‌گذارد. بوسه‌ای نرم روی گونه‌ی تا حدی چروکیده‌اش می‌نشاند و تشکر می‌کند. داریوش نیز با خوش‌رویی می‌گوید:
- زنده باشید خاله‌جان، حال‌تون چطوره؟
طراوت با احتیاط روی مبلی تک‌نفره می‌نشیند. خطاب به او که طبق معمولِ ده سالی که دامادش است ظاهری کاملاً آراسته و اتو کشیده دارد، جواب می‌دهد:
- توی شرایطی که از نگرانی و شرمندگی مدام سرخ و سفید میشم، حالم چطور می‌تونه باشه؟
نگاه متأسف کتایون از مادرش تا همسرش کش می‌آید. سرش را به طرفین تکان می‌دهد و بعد هردو درمقابل پیرزن می‌نشینند. همان‌دم دخترجوان سر می‌رسد و مشغول پذیرایی می‌شود. سپس گوشه‌ای می‌ایستد و خطاب به طراوت می‌پرسد:
- چیزی لازم ندارید خانم؟
طراوت جرعه‌ای از قهوه‌ی داغش را می‌نوشد و بی‌حوصله می‌گوید:
- برو از اتاقم زیر زبونیم رو بیار. گذاشتمش روی کنسول، کنار پارچ آب.
انگاره زیرلب چشمی می‌گوید و به تندی روانه‌ی پله‌ها می‌شود. داریوش که متوجه کرختی طراوت است بی‌تردید او را شماتت می‌کند.
- این‌قدر حرص ماجراهای تموم نشدنی این خانواده رو نخورید خاله‌جان. امیرارسلان نوجوانِ تازه به بلوغ رسیده نیست که نگران زندگیش هستید. ماشاءالله یه مرد کامله و به حمایت بی‌انتهای مادرش نیاز نداره.
کتایون با شنیدن اعتراض همسرش، تکیه از تکیه‌گاه مبل می‌گیرد و کمی به سوی داریوش مایل می‌شود تا با حرکات چشم و ابرو مانع ادامه حرف‌هایش شود. در عوض طراوت نگاهش را از او می‌گیرد و به نقطه‌ای نامعلوم می‌دوزد.
- به یه مادر نمی‌شه گفت بدبختی‌های بچه‌ت رو به سینه نکش.
داریوش که چنین منظوری نداشته، دست‌هایش را چفت هم می‌کند و تا می‌خواهد چیز دیگری بگوید، انگاره به سالن برمی‌گردد. درون دستمالی تمیز و ظریف‌کاری شده، زیرزبانی را به دست طراوت می‌دهد. پیرزن قرص را به دهان می‌برد و برای چند ثانیه پلک‌هایش را روی هم می‌گذارد. در همان حال، خطاب به دخترش می‌پرسد:
- نوه‌هام کجان؟
کتایون بازدمش را رها می‌کند.
- توی باغ دارن بازی می‌کنن.​
 
در پی جواب او، طراوت چشم‌هایش را باز می‌کند و رو به انگاره می‌گوید:
- حواست باشه آسیب نبینن. براشون خوراکی هم ببر.
- چشم خانم.
انگاره که از سالن خارج می‌شود، داریوش دومرتبه به حرف می‌آید:
- من اصلاً چنین منظوری نداشتم خاله‌جان. تموم حرفِ من اینه که چرا اجازه می‌دید تشنجِ وارد شده به حریم خانوادگی‌مون وسعت پیدا کنه؟ روزی که عمه‌خانم اومد ایران و دستور ازدواج دوباره‌ی امیرارسلان رو داد، چرا مقابلش نأیستادید و از پسر و عروس‌تون حمایت نکردید که امروز از شدت ضعف و بدحالی به دوا و دارو چنگ نزنید؟ که غصه‌ی آینده رو نخورید و نگران گذشت لحظه به لحظه‌‌ی این‌روزهامون نباشید؟
کتایون به همسرش حق می‌دهد. پس سر به زیر می‌اندازد و ترجیح می‌دهد مداخله نکند. او نه آن‌قدر بی‌منطق است که درد همسرش را نفهمد، و نه آن‌قدر بی‌احساس که متوجه‌ی احوال دگرگون مادرش نباشد. طراوت زیرزبانی آب شده را فرو می‌دهد و با جرعه‌ای قهوه، طعم گس و مزخرف دهانش را تلخ می‌کند. لااقل تلخی را بهتر تحمل می‌کند! سپس فنجان را کنار می‌گذارد و جواب می‌دهد:
- هفده‌سالم بود که عروس تاجیک‌ها شدم. بیست سالم بود که کتایون رو به دنیا آوردم. چهارسال بعدش امیر رو باردار شدم و درست وقتی زائو بودم اتابک از دنیا رفت. فقط بیست و چهارسالم بود که بیوه شدم. بیش‌تر از نیش و کنایه اطرافیانم، زهر زبون انوشه بود که خردم می‌کرد. بارها و بارها به چشمام زل زد و گفت که هرگز خیری برای خانواده‌ی تاجیک و برادرش نداشتم. پسرم رو با بد قدمی یاد می‌کرد و زیرگوش پدرشوهر و مادرشوهرم می‌خوند که امیرارسلان بد شگونه.
کمی خودش را جلو می‌کشد و با اطمینان بیش‌تری ادامه می‌دهد:
- من این دوتا بچه‌ رو به چنگ و دندون کشیدم تا از شر انوشه به دور نگه‌شون دارم پسر. زنانگیم رو از یاد بردم. خنده، تفریح، لذت، تمام و تمامش رو توی خاک همین باغ چال کردم که دو تا بچه‌م رو به این روزها برسونم. که بشن مایه‌ی افتخار خاندان و نشم رسوای جماعتی که منتظر آتو بودن. که روزی نرسه دامادم بشینه جلوم و از مادرانگی برام نطق کنه.
داریوش چفت دست‌هایش را از هم جدا می‌کند و درحالی که نمی‌داند منظور اصلی‌اش را چگونه به طراوت توضیح دهد، دهان به توجیه باز می‌کند:
- شما حرف من رو اشتباه متوجه شدید خاله طراوت. من میگم این تنش نه تنها زندگی امیر و همسرش رو، بلکه زندگی همه‌مون رو تحت شعاع قرار داده. زن من شب‌ها از نگرانی و استرس خواب نداره. آخه چرا باید سری که درد نمی‌کنه رو دستمال ببندیم؟ امیر و واله خوشبختن! چرا زندگی رو به کام‌شون زهر می‌کنید؟
پیرزن خسته از شنیدن این حرف‌های تکراری، عصایش را به زمین می‌زند و با صدایی که از پیش بلند‌تر شده ادامه می‌دهد:
- گوش کن آقای نویسند. روضه رو برای جماعت عزادار می‌خونن. شما اگه خیلی نگران خانواده‌ت هستی، دست زن و بچه‌ت رو بگیر و همراهِ هم برید سفر. تا وقتی هم که این قائله ختم نشده برنگردید!​
 
سپس قصد می‌کند از جا بأیستد که سرش به دوران می‌افتد و پشت گردنش تیری خفیف می‌کشد. کتایون با عجله به سمت مادرش خیز برمی‌دارد و شانه‌هایش را می‌فشارد.
- بشین مامان‌جان، بشین.
طراوت با تحکم تمام، دست‌های کتایون را پس می‌زند و همان‌طور که سعی دارد با کمک عصا ثابت بأیستد می‌گوید:
- فعلاً نمی‌خوام کسی رو ببینم. هر از گاهی تماس تصویری بگیرید دلتنگ نوه‌هام نشم.
داریوش قدمی جلو می‌آید تا دلخوری پیش آمده را جبران کند که طراوت مهلت نمی‌دهد و پشت به او روانه‌ِی پلکان چوبی می‌شود. آهسته و محتاط بالا می‌رود و زیرلب شروع به خواندن ابیاتی می‌کند که طعنه می‌شود و به صورت کتایون و آقای نویسنده می‌چسبد!
- خصم بسی طعنه زد، دوست بسی پند داد
چشـم به سوی تو بـود، گوش بدیشـان نرفت
سـیــل مـلامــت رســیــد، کـوه غــم از جــا بـبـرد
صبـح قیامت دمـیـد، ویـن شب هجـران نرفت.
سرش هنوز گیج می‌رود، اما ترجیح می‌دهد به جای رفتن در بستر خواب، هوایی تازه کند. شاید که این‌گونه روح پژمرده‌اش نوایی نو به خود بگیرد. پرده‌های حریر را کنار می‌زند و در تراس اتاقش را باز می‌کند.خنکی هوا اول صورت و بعد همه‌ی وجودش را لمس می‌کند. دمی عمیق می‌گیرد و دست آزادش را روی سینه‌ی سنگینش می‌گذارد. حالا راحت‌تر نفس می‌کشد و بازدمش را رها می‌کند. صدای بازیگوشی نوه‌هایش را که می‌شنود، قدمی به جلو برمی‌دارد و به دنبال وروجک‌هایش چشم می‌چرخاند. یکی روی تاب آهنینِ پشت آب‌نما‌ی وسطِ باغ تاب می‌خورد و دیگری در سایه‌ی بید‌های مجنون، با برگ‌های ریخته روی چمن‌ها بازی می‌کند. عجب دنیای بی‌مانعی دارند! دنیای رنگ‌های روشن، شاد، خندان و تا حدی نو...
جلوتر می‌رود و روی صندلی راک پشت نرده‌ها می‌نشیند. فشاری به پایش وارد می‌کند و طولی نمی‌کشد که گهواره‌وار عقب و جلو می‌شود. صدای آواز بلبل پنهان در میان شاخه‌ی درختان اوج می‌گیرد. رد نگاهش به سوی صدا امتداد می‌یابد و همانند روزهای گذشته، بلبل را نمی‌بیند. تنها صدایش را می‌شنود و لذت می‌برد، اما هیچ‌گاه او را نمی‌یابد. گویا مصداق خوشبختی باشد که سال‌ها در آن غلت زده و هرگز احساسش نکرده است. عمارت، باغ، میراث، اسم و رسم، تمام و تمامش را داشته و آرامش نداشته است. چه روزهایی که سلامتی پسرش در خطر بوده و تمام زندگی‌اش در گروئه یک جان، یک قلب، یک نگاه خداوند. چه روزهایی که همه‌چیز داشته و هیچ‌چیز نداشته است!
سرش را به تکیه‌گاه صندلی تکیه می‌دهد و می‌رود تا چشم‌هایش را ببندد که کسی وارد اتاق می‌شود. انگاره با قدم‌های بلند خودش را به او می‌رساند. دهانه‌ گوشی تلفنی که به دست دارد را محکم گرفته و سرش را خم می‌کند و می‌گوید:
- همسرِ دکتر نیک‌فر پشت خط هستن خانم.
به‌آنی موجی تحیر از دست‌ها تا فرق سرش بالا می‌رود. نمی‌داند قرار است پذیرای چه حرف‌هایی باشد و این اوج فاجعه است. قبل از این‌که تلفن را بگیرد می‌گوید:
- به کتایون بگو بیاد بالا.​
 
انگاره تلفن را به دستش می‌دهد و مطیعانه از اتاق خارج می‌شود.
- خوش خبر باشی مهتاب خانم!
زن پشت خط با اندکی هیجان جواب می‌دهد:
- سلام خانم تاجیک، خیره انشاءالله.
طراوت عصایش را سفت به مشت می‌گیرد و همان‌طور که از جا می‌ایستد، می‌پرسد:
- انشاءالله. خوب هستید شما؟ آقای دکتر و دیماجان خوبن؟
- بزرگوارید، سلام دارن خدمت‌تون. غرض از مزاحمت اگه امکانش هست امروز عصر تشریف بیارید پیش ما، چای و شیرینی در خدمت‌تون باشیم... البته اگه لایق بدونید.
کتایون بالاخره سر می‌رسد و وارد تراس می‌شود. با تعجب اشاره‌ای به تلفن می‌کند و پچ‌پچ‌وار می‌پرسد:
- مهتاب خانم پشت خطه؟
طراوت به تکان دادن سرش اکتفا می‌کند و خطاب به همسر دکتر نیک‌فر جواب می‌دهد:
- این چه حرفیه؟ حتماً خدمت می‌رسم!
- پس منتظرتون هستیم، روزتون بخیر.
- همچنین.
تماس که قطع می‌شود، با حیرت گوشی تلفن را به سوی کتایون می‌گیرد.
- چی شد مامان؟ چی گفت؟
یک دستش به عصا و دست دیگرش را به نرده‌های تراس بند می‌کند. درحالی که خواسته‌ی همسر دکتر را در ذهنش تحلیل می‌کند، بی‌ربط به سوال دخترش جواب می‌دهد:
- امیر رو بگیر.
کتایون که از چیزی سر در نیاورده، می‌خواهد با شماره‌ی برادرش تماس بگیرد که طراوت ادامه می‌دهد:
- نه، امیر رو نگیر. واله رو بگیر.
کتایون دست از تلفن می‌کشد و خیره به رنگ پریدگی مادرش می‌پرسد:
- چرا رنگت پریده مادر من؟ چی گفت این زن کهـ...
طراوت در میان کلام او تکرار می‌کند:
- بگیر واله رو دختر!​
****
«واله»

سر نسخه‌ را از داشبورد برمی‌دارم و روی پای ارسلان که پشت رول نشسته می‌گذارم. سپس خودکاری از کنسول درمی‌آورم و به سمتش می‌گیرم. بی‌آن‌که چیزی بگوید، خودکار را می‌گیرد و درون کاغذ نسخه، نام داروهایش را می‌نویسد. این‌بار خودش به سوی داشبورد خم می‌شود و مهر طبابتش را برمی‌دارد. پای تجویزی‌هایش را مهر می‌زند و بعد نسخه را به دستم می‌دهد. چه عجب!​
 
با رضایت کیفم را از عقب ماشین برمی‌دارم. دست روی دستگیره می‌گذارم که می‌شنوم:
- صبرکن هزینه‌شو...
درمیان کلامش مخالفت می‌کنم:
- نیازی نیست.
پیاده می‌شوم. کیفم را از این دست به آن دست می‌کنم و با احتیاط از عرض خیابان نسبتاً شلوغ می‌گذرم. هنوز وارد پیاده‌رو نشده‌ام که با شنیدن صدای موبایلم، دست به جیب می‌برم و با فکر این‌که حتماً ارسلان است نگاهی به اسم چشمک‌زن روی صفحه می‌اندازم. با دیدن شماره‌ تلفن عمارت، در مقابل ورودی داروخانه از حرکت می‌ایستم. با دلهره‌ای که به‌آنی تمام تنم را لرزانده، تماس را وصل می‌کنم و جواب می‌دهم:
- بله؟
- واله‌جان کتی‌ام، خوبی عزیزم؟
به سوی خیابان و بی‌ اِم دبلیوی ارسلان چشم می‌چرخانم. نگاهی به او که سرش را روی فرمان گذاشته و احتمالاً از رفتار غریبانه‌‌ی من رنج می‌برد، می‌اندازم و با نگرانی می‌پرسم:
- چی‌شده کتی؟
- گوشی رو میدم به مامان. از من فعلاً خداحافظ.
قبل از این‌که ارسلان سرش را بلند کند، وارد داروخانه می‌شوم و در سکوت منتظر می‌مانم تا گوشی به دست مامان طراوت برسد.
- بفرمایید خانم.
- واله؟
نسخه را روی پیشخان می‌گذارم و خطاب به زن صندوق‌دار می‌گویم:
- خسته نباشید، بی‌زحمت این نسخه رو برام بپیچید.
و بی‌معطلی، در جواب مامان طراوت ادامه می‌دهم:
- سلام مامان‌جان.
- آب دستت هست بذار زمین و بیا عمارت، اما حواست باشه امیر چیزی نفهمه.
از پیشخان فاصله می‌گیرم و پشت ویترین کفش‌های طبی می‌ایستم. از پشت شیشه دومرتبه به ارسلان چشم می‌دوزم و می‌پرسم:
- چیزی شده؟
- خانم دکتر نیک‌فر تماس گرفت و برای امروز عصر قرار گذاشت!
با شنیدن این جمله؛ خیره به ارسلان، با تکانی محکم به رگال کفش‌ها برخورد می‌کنم. لنگه‌ کفش‌ها که روی زمین می‌ریزند، به تازگی متوجه‌ی بهم ریختگی ویترین می‌شوم. موبایل را درمیان دستم می‌فشارم و به سوی زنِ پشت پیشخان برمی‌گردم که دست از پیچیدن نسخه کشیده و با تعجب و چشمان درشت شده نگاهم می‌کند. دستم را بالا می‌آورم و به حالت عذرخواهی، پچ‌پچ‌وار لب می‌زنم:
- شرمنده، خودم می‌چینم‌شون.
زن تکانی به سرش می‌دهد و وارد فضای پشتی و تا حدی پنهانِ قفسه‌های دارو می‌شود. از ویترین فاصله می‌گیرم و تکرار می‌کنم:
- قرار گذاشت؟​
 
- صدای چی بود دختر؟
لب زیرینم را می‌گزم و درحالی که تمام حواسم به قرار عصر است ادامه می دهم:
- می‌خوان جواب نهایی‌شون رو بدن؟
- احتمالاً این‌طوره. تو کی می‌رسی این‌جا؟
کیفم را روی صندلی‌های انتظار رها و دستم را به دیوار کنارم بند می‌کنم. پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم و درعین حالی که سعی دارم آوار نشوم، آب دهانم را فرو می‌دهم.
- ما تهران نیستیم مامان.
- هوش از سرت پریده دختر؟ یعنی چی که تهران نیستید؟
به وضوح می‌فهمم او هم احوال خوشی ندارد و ممکن است با ادامه‌ حرف‌هایم تحلیل برود، اما چاره‌ای نیست. باید بگویم که دُردانه‌اش حد و مرزها را رد کرده و از شب گذشته تا به این لحظه عاصی‌گری بسیاری کرده است!
- دیشب ارسلان تا نزدیکی‌های صبح بیمارستان بود. از خواب که بیدار شدم برگشته بود، ولی یه حالی بود. بعدش هم چمدون‌ها رو بست و به زود وادارم کرد همراهیش کنم.
پیرزن بی‌نوا با دردمندی آهی می‌کشد و صدای نفسش در گوشم پخش می‌شود.
- حالا کجا هستید؟
- هنوز خیلی دور نشدیم.
تا چند ثانیه مکث می‌کند. درمیان افکار خود به دنبال راه‌حل است که ادامه می‌دهد:
- می‌تونی برگردی؟ با ارسلان یا بی ‌ارسلان مهم نیست. قبل از قرار عصر باید رو در رو باهات حرف بزنم.
ناخن‌هایم را چنگک‌وار به دیوار می‌فشارم و بی‌فکر جواب می‌دهم:
- یه کاریش می‌کنم.
- خیلی‌خب. منتظرم.
بی‌جان تماس را قطع می‌کنم. حواسم جمع لنگه کفش‌های بهم ریخته است. به آرامی جلو می‌روم و زانو می‌زنم. دست می‌برم تا خرابکاری به بار آمده را جمع کنم که دستی شانه‌ام را می‌فشارد. سرم را که بلند می‌کنم، نگاهم به زن می‌افتد. لیوانِ آب به‌دست، لبخند نیم‌بندی تحویلم می‌دهد و می‌گوید:
- من مرتب‌شون می‌کنم. شما بفرمایید.
سپس لیوان را به‌سویم می‌گیرد و ادامه می‌دهد:
- نسخه‌تون هم آماده‌ست.
دست از کفش‌ها می‌کشم و می‌ایستم. جرعه‌ای از لیوان می‌نوشم و سختیِ چسبیده به گلویم را به‌همراه آب، نصف و نیمه فرو می‌دهم. بلافاصله چشمانم می‌سوزد و قطره اشک‌ها یکی پس از دیگری از لای به‌لای مژه‌هایم شره می‌کشد و تا گلویم امتداد می‌یابد. فکر می‌کنم که خانواده‌ نیک‌فر چقدر زود به نتیجه رسیده‌اند! لب زیرینم را می‌گزم و زرد و زار از زن تشکر می‌کنم. او با تأسف چشم‌ از خیسی صورتم جدا می‌کند و لیوان را از دستم می‌گیرد.
- نوش‌جان.​
 
پشت دست‌هایم را به صورتم می‌کشم و کیفم را چنگ می‌زنم. کیف کارت‌هایم را بیرون می‌آورم و هم‌زمان که با نفس‌های عمیق برای ذره‌ای آرامش تقلا می‌کنم، کارت بانکی‌ام را روی پیشخان می‌گذارم. با خود چه فکرها که نمی‌کنم! باید هم زود به نتیجه می‌رسیدند. اشکال کار کجاست؟ دخترک خوش خیال باید هم به این سرعت دل از کف می‌داد. زن دومرتبه پشت صندوق جا می‌گیرد. نگاهی به رقم محاسبه شده‌ی ماشین حساب کوچک کنار دستش می‌اندازد و می‌گوید:
- قابل‌تون رو نداره.
لبخندی می‌زنم و چیزی نمی‌گویم.
طولی نمی‌کشد که دستگاه را به سویم برمی‌گرداند.
- رمزتون رو وارد کنید لطفا.
به یاد تاریخ مراسم ازدواج‌مان، دست پیش می‌برم و تلخ و گس دکمه‌ها را می‌فشارم. زن بلافاصله کیسه داروها را روی پیشخان می‌گذارد و می‌گوید:
- اگه هنوز احساس ضعف دارید، فشارتون رو بگیرم.
سرم را به طرفین تکان می‌دهم و کیسه را برمی‌دارم. لبخند نیم‌بندی تحویلش می‌دهم و می‌گویم:
- خدانگه‌دار.
- به‌سلامت.
هنوز درب شیشه‌ای را باز نکرده‌ام که نگاهم به ارسلان می‌افتد. پشت درب رسیده و قصد دارد وارد شود. حتماً از تأخیرم نگران شده! پس بی‌معطلی جلو می‌روم و پیش از ورودِ او، از داروخانه خارج می‌شوم.درحالی که سعی دارم خوب جلوه کنم، کیسه داروها را نشانه می‌گیرم و می‌گویم:
- مسئولش با تلفن حرف می‌زد. تا نسخه رو بپیچه طول کشید.
به چهره‌ام دقیق می‌شود. نگاهی به گونه‌هایم می‌اندازد و بعد دستش را بالا می‌آورد.
- این چه حالیه؟
هنوز گونه‌ام را لمس نکرده که سرم را پایین می‌اندازم. درحالی که زیپ کیفم را چفت می‌کنم، جواب می‌دهم:
- احساس سرماخوردگی دارم. چیزی نیست.
سپس از بند دستانش فرار می‌کنم و از کنارش می‌گذرم.
- بریم دیگه.
جلوتر از او، شلوغیِ خیابان را پشت سر می‌گذارم. نمی‌‌دانم تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌توانم احساسات بغض کرده‌ام را کنترل کنم. جدایی که دیگر در شُرُف قطعی شدن است را چطور از او پنهان کنم؟! در سمت شاگرد را باز می‌کنم و کیفم را روی صندلی‌های عقب می‌اندازم. به‌دنبال بطری آب معدنی نگاهم را به کنسول سوق می‌دهم. ارسلان که در کنارم می‌ایستد، با کلافگی کیسه را سر و ته می‌کنم و داروها را بیرون می‌ریزم. حالا چه می‌شود؟ اگر این دختر صابون خوشبختی به تنش مالیده باشد چه؟! در سکوت، بسته‌ها را باز می‌کنم و قرص‌ها را بیرون می‌کشم. بطری را پرفشار به دست ارسلان می‌دهم و می‌گویم:
- معطل نکن.​
 
و با فکری بهم ریخته منتظر خوردن داروهایش می‌شوم. چگونه دست به سرش کنم؟ چطور به تهران برگردم؟
- کجا می‌ریم ارسلان؟
بطری را از دهانش فاصله می‌دهد و دستی به نم لب‌هایش می‌کشد. در ادامه داروهایش را یکی‌یکی درون کیسه می‌گذارد و می‌پرسد:
- اجازه نمی‌دی سورپرایزت کنم. نه؟
لجوجانه قصد دارد شگفت‌زده‌ام کند و نمی‌داند قرار است که خودش شگفت‌زده شود! لب‌هایم را روی هم می‌فشارم و بی‌اختیار دست‌ روی دست‌هایش می‌گذارم. این آخرین‌باریست که گرمای تنش را حس می‌کنم یا... آه! او را وادار به چرخش می‌کنم. می‌خواهم که دقیقاً در مقابلش قرار بگیرم. انگشت‌های ظریفم را درمیان انگشت‌های مردانه‌‌اش قفل می‌کنم و جواب می‌دهم:
- توی این شرایط، بی‌خبری بهم استرس میده. می‌تونی حالمو بفهمی؟
با نرمشی تازه، قفل انگشتا‌ن‌مان را چفت‌تر می‌کند.
- برعکسِ تو که می‌فهمی و به روت نمی‌آری، من می‌فهمم و می‌خوام آواز روحم باشی.
احساسات به جریان افتاده‌ی درونم، شست‌هایم را روی رگ‌های برجسته‌اش به رقص درمی‌آورد. بی‌جواب سر به زیر می‌شوم. با فشار بیش‌تری پشت دستش را نوازش می‌کنم و اجازه می‌دهم پیوندمان محرزانه خودنمایی کند. چیزی نمانده تا قید برگشتن به تهران را بزنم که ادامه می‌دهد:
- بیمارستان قشم نیاز به سرکشی داره عزیز من. باید یه سری بهش بزنیم.
به سرعت سرم را بالا می‌گیرم و با تعجب تکرار می‌کنم:
- بیمارستان قشم؟!
به علامت مثبت سرش را بالا و پایین می‌کند:
- دیشب که بیمارستان بودم بابا باهام تماس گرفت. گفت کارهای ساختمانی بیمارستان تموم شده و کم‌کم باید افتتاحش کنیم. از این بابت هم زنگ زده بود که از رفتنش به قشم بی‌خبر نباشیم.
ابروهایم را بالا می‌اندازم.
- پس چرا با خودم تماس نگرفت؟
- دیر وقت بود! حتماً نخواسته بی‌خوابت کنه. این‌طوری شد که ازش خواستم تهران بمونه و اجازه بده سرکشی اولیه رو ما انجام بدیم. فکر کردم این‌جوری می‌تونیم آب و هوای مسموم زندگی‌‌مون رو عوض کنیم!
پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم و به یاد پدر، نمِ اشک در چشمانم حلقه می‌بندد. فکر می‌کنم اگر متوجه احوال بهم ریخته‌ی زندگی‌ام ‌شود، چه واکنشی نشانم می‌دهد؟ ارسلان دست‌هایم را رها می‌کند و در عوض صورتم را قاب می‌گیرد. نوک انگشتانش را گوشه‌ی چشم‌هایم می‌کشد و می‌گوید:
- یه قطره اشک بریزی همین‌جا جلوی یه ملت بغلت می‌کنم.
تلخندی نثار لحن بانمک‌اش می‌کنم و می‌پرسم:
- چیزی که نفهمید؟​
 
سرش را به طرفین تکان می‌دهد.
- چیز خاصی نشده که بفهمه. زندگی دختر و دامادش قراره تا همیشه با لذت و خوشی دوام داشته باشه.
نامحسوس چنگی به پایم می‌زنم و سکوت می‌کنم. وقتی تا این درجه از دوام زندگی مشترک‌مان اطمینان دارد، نمی‌توانم امید سبزش را بخشکانم. لب‌های خشکیده‌ام را تر می‌کنم و با فکری تازه می‌گویم:
- خیلی‌خب. پس بشین بریم که مسیر طولانیه.
سپس بی ام دبلیو را دور می‌زنم و همان‌طور که در سمت راننده را باز می‌کنم ادامه می‌دهم:
- دیشب هم خواب درستی نداشتی. بهتره‌ توی این فاصله استراحت کنی.
لب‌هایش را به نرمی کش می‌دهد و می‌گوید:
- من خوبم عزیزدلم.
سرم را کج می‌کنم و با حالتی دلربا جواب می‌دهم:
- کافی نیست، باید خوب‌تر شی.
وقتی پشت رول جا می‌گیرم، کمر خم می‌کند و درحالی که هنوز در کنارم ننشسته می‌گوید:
- بی‌خودی دلبر صدات نمی‌کنم... دِلبَریم!
دل‌شکسته‌تر از دقایقی که گذشت، نگاهم را می‌گیرم و به خیابان می‌دوزم. گله‌مندم و نمی‌‌دانم دردی که در سینه‌ام سنگینی می‌کند، تقاص کدام گناهی است که از کرده و نکرده‌اش بی‌اطلاعم! خسته از بغض‌های طولانی و سکوت‌های از سرِ بی‌چارگی، شیشه‌ی پنجره را پایین می‌دهم و به پدال گاز فشار بیش‌تری وارد می‌کنم. پرِ شالم که به پرواز درمی‌آید و خنکی هوا که به جانم می‌نشیند، دمی عمیق سینه‌ی سنگینم را پر می‌کند. شکست همین نزدیکی‌هاست و سختیِ چسبیده به گلویم با گذشت هر ثانیه تورم بیش‌تری پیدا می‌کند. باید از کجا می‌دانستم روزی زیر آوار دنیایی که آرزویش را داشتم، بی‌کس و تنها گرفتار می‌شوم؟ از کجا می‌فهمیدم روزی زیر آوار جدایی از مردی جان می‌دهم که قرار بود تا همیشه تکیه‌گاهم باشد؟
سر می‌چرخانم و نگاهی به چشم‌های بسته و گردنِ به عقب خم شده‌اش می‌اندازم. مژه‌های روشن‌اش روی هم نشسته و نفس‌های مرتب‌اش نشان از خوابی عمیق می‌دهد. مردِ متواضعِ من تا این درجه خسته و خواب‌آلود بود و اصرار داشت که حالش خوب است! مرد متواضع من... ای بابا!
به علامت تأسف سرم را چپ و راست می‌کنم و زیرلب غر می‌زنم:
- مردِ تو از اولش هم مال تو نبود و حالا دیگه شده مردِ دخترِ مردُم!
با حسرتی جان‌کاه لب زیرینم را به دندان می‌کشم و تیر نگاهم را به مسیریاب مانیتور مقابلم فرو می‌برم. چه خوب که چیزی به دور برگردان باقی نمانده است! از این ساعت به بعد، تحمل این شرایط اسف‌بار صبر عیوب می‌طلبد که از توان من خارج است. دومرتبه نیم‌نگاهی به ارسلان می‌اندازم و در دل از خدا می‌خواهم تأثیر داروهایی که مصرف کرده حالا حالاها از بین نرود و بی‌حالی و کرختی وجودش تا رسیدن به تهران ادامه داشته باشد. با رسیدن به بریدگی، راهنما می‌زنم و از سرعت می‌کاهم. وقتی وارد جاده‌ی برگشت می‌شوم، بازدم حبس شده‌ام را آسوده‌خاطر رها می‌کنم. پدال گاز را بیش از پیش می‌فشارم و ترجیح می‌دهم به نجات روانم هم سرعت ببخشم.​
 
پنداری نم‌نم از دست می‌رود و روحم از خیلی وقت پیش به سلابه کشیده ‌شده است. وارد لاین سوم می‌شوم و به یاد پدر، با احتیاط دست می‌برم و موبایل ارسلان را کنسول خارج می‌کنم. باید پیغامی برایش می‌فرستادم تا به امید سرکشیِ ما، بیخیال امورات بیمارستان نشود. از این رو احساس سرماخوردگی و بیماریِ من می‌تواند بهترین بهانه باشد! پس درحالی که حواسم به مسیر است، از زبان ارسلان شروع به ساختن بهانه‌ای می‌کنم که شاید توهینی به شعورم است، اما برای بی‌چارگی اوضاعم، چاره‌ای بهتر سراغ ندارم!​

****

در مقابل در‌های غول‌پیکر عمارت ترمز می‌کنم و قبل از این‌که ارسلان هوشیار شود به سوی دستگیره پیش می‌روم و پیاده می‌شوم. با قدم‌هایی بلند و سریع خودم را به زنگ می‌رسانم و پشت هم آن را به صدا درمی‌آورم. سپس به سوی بی اِم دبلیو سر می‌چرخانم و ارسلانی را می‌بینم که از دو ساعت قبل تا به این لحظه در خواب به سر می‌برد. چیزی نمی‌گذرد که درب باز و پشت بند آن مصطفی بیرون می‌آید. نگاهی به حالت ویلانِ من می‌اندازد و می‌پرسد:
- چی شده خانم؟
بی‌ربط به سوال او، با دست اشاره‌ای به بی اِم دبلیو و ارسلان می‌کنم:
- با احتیاط ماشین رو بیار داخل محوطه آقا مصطفی. فقط سعی کن آقا رو از خواب بیدار نکنی. وگرنه ترکشِ اول به تو می‌خوره!
او بی‌خبر از همه‌جا با چشم‌هایی درشت شده تکرار می‌کند:
- ترکشِ اول؟
بی‌توجه به سردرگمی مصطفی، از کنارش می‌گذرم و وارد محوطه می‌شوم. دوان دوان به سوی ساختمان عمارت می‌روم و پله‌های ورودی را یکی‌یکی پشت سر می‌گذارم. دستم را مشت می‌کنم و با ضرب استخوان درب را می‌کوبم. انگاره که درب را باز می‌کند، مهلت نمی‌دهم چیزی بگوید. به داخل هجوم می‌برم و می‌پرسم:
- مامان طراوت کجاست؟
دخترِ ترسیده، باز هم فرصت نمی‌کند جواب دهد. به محض این‌که وارد سالن می‌شوم، کتایون و داریوش از جا می‌ایستند. نگاهی به جفت‌شان می‌اندازم و فراموش می‌کنم سلامی نثارشان کنم. هول زده قدمی به سمت داریوش برمی‌دارم و می‌گویم:
- خواهش می‌کنم هر اتفاقی که افتاد جلوی ارسلان رو بگیرید.
سپس رو به انگاره می‌کنم و بی‌توجه به بهت‌زدگی داریوش ادامه می‌دهم:
- در ورودی رو قفل کن.
- چی شده واله‌جان؟
برای جواب دادن به سوال کتایون زمان کافی ندارم. دستم را بالا می‌آورم و هم‌زمان که می‌گویم:
«بعداً کتی...»
روانه‌ی پله‌ها می‌شوم. باعجله بالا می‌روم و به‌سوی اتاق مامان‌طراوت خیز برمی‌دارم. تک تقه‌ای به درب می‌زنم و قبل از شنیدن اجازه‌، داخل می شوم. به محض ورود، نگاهم به درِب باز تراس و مامان طراوت می‌افتد که روی صندلی راک‌اش، گهواره‌وار عقب و جلو می‌شود. جلوتر نرفته‌ام که می‌شنوم:
- قفلش کن.​
 
نیم‌نگاهی به درب می‌اندازم و کلید را در قفل می‌چرخانم. برمی‌گردم و با قدم‌هایی که دیگر نیاز به سرعت و عجله ندارد، به سوی تراس می‌روم. وقتی در کنارش جا می‌گیرم، به تازگی متوجه تسبیح یشم آویزان از انگشتانش می‌شوم. هر چند ثانیه ذکری می‌گوید و تسبیح را می‌گرداند. سرم را بالا می‌گیرم و نگاهم از پس نرده‌های تراس، به بی اِم دبلیوی پارک شده در محوطه می‌افتد. ارسلان هنوز خواب است و خدا می‌داند آن‌دم که هوشیار شود، چه آشوبی به پا خواهد شد.
- چه ذکری به زبون‌تونه؟
تیر نگاهش همانند من به مرد خوابیده در بی‌ اِم دبلیو فرو رفته است.
- محافظ پسرم باش... محافظ پسرم باش... محافظ پسرم باش.
پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم و زیرلب زمزمه می‌کنم:
- آمین!
- اون‌شب...
چشم‌هایم را باز می‌کنم و به نیم‌رخ مغموم‌اش زل می‌زنم.
- شب خواستگاری رو می‌گم... به دختر دکتر چی گفتی؟
هنوز نگاهش به ارسلان است و احساس می‌کنم از قصد نگاهم نمی‌کند. پس نفسی عمیق می‌گیرم و دستی به بینی‌ام می‌کشم تا تسلط کلامم را حفظ کرده باشم. با این‌که کار اشتباهی نکرده‌ام، بابت واکنشی که بعد از شنیدن حرف‌هایم نشان خواهد داد اندکی دلهره دارم.
- خودم رو جای اون دختر گذاشتم و متوجه سردرگمی به وجود اومده شدم. پس خواستم باهاش حرف بزنم که از سردرگمی توی ذهنش نجات پیدا کنه.
بالأخره چشم از ارسلان می‌گیرد و از جا می‌ایستد. درحالی که از کنارم می‌گذرد می‌گوید:
- خب؟
پشت سر او، به اتاق برمی‌گردم. آب دهانم را فرو می‌دهم و دستانم را چفتِ هم می‌کنم.
- قرار شد کتباً اعلام کنم که از ارسلان جدا میشم و هرگز قصد موندن ندارم.
از حرکت می‌ایستد. به‌سویم برمی‌گردد و نگاهش تا چشم‌هایم کشیده می‌شود. چفت دست‌هایم را باز می‌کنم و در عوض به اقتدار همیشگی‌ام چنگ می‌زنم. یک روز همه می‌فهمند که چرا دست از همه‌چیز شستم. تنها آن‌وقت است که واله‌ی مغموم این‌روزها را درک خواهند کرد.
- پس شرطی که امیر گذاشت چی؟
سرم را به طرفین تکان می‌دهم.
- قصد ندارم زندگی هر سه نفرمون رو آشوب کنم.
در سکوت نگاهم می‌کند. حتی این زن هم یک روز سپاسگزارم خواهد شد! بازدمش را سنگین رها می‌کند. به‌آرامی گوشه‌ای از تخت می‌نشیند و عصایش را کنار می‌گذارد. سپس دستی به تسبیح درون دستش می‌کشد و سرافکنده می‌گوید:
- دخترم بودی تف به صورت خانواده‌ی‌ شوهرت نمی‌انداختم.​
 
- اینطوری نگید مامان‌جان.
اشاره می‌کند تا در کنارش بنشینم. تسلیم خواسته‌اش می‌شوم و پیش می‌روم.
- شاید مقصر منم که هنوز عروس‌تون هستم. اگه همون وقتی که متوجه‌ مشکلم شدم تصمیم به جدایی می‌گرفتم، امروز مجبور نبودیم از دل‌بستگی‌هامون دل بکنیم.
بلافاصله تلخندی ژرف لب‌هایم را کش داد.
- ولی ماهی رو هر وقت از آب بگیـ...
- این ماهی گندیده‌ست‌ دختر!
لب‌هایم را روی هم می‌فشارم و ترجیحاً سکوت می‌کنم.
- بعد از این‌همه وقت که عروسمی، از من نخواه که باور کنم دردت فقط بچه‌ست.
ناخن‌هایم را به گوشت کف دستم فرو می‌برم و سخت تلاش می‌کنم تا به اقتدار ساختگی‌ام دوام ‌ببخشم.
- تمام این مدت شک نداشتم که چیزی بیش‌تر از نبودِ بچه تو رو به این روز انداخته.
بغض چنبره زده‌ی گلویم، خرخره‌ام را خراش داده، اما چشمه‌ی اشکم نمی‌جوشد. احساسات مچاله شده‌ام یاری نمی‌کند و این بسی دلگرم‌کننده است. لااقل شکست و ضعفم در یاد کسی خاطره نمی‌سازد!
- مثل روز برام روشنه که جای خالیِ تو، امیر رو به روزهای تلخ و دورِ گذشته می‌کشونه.
کمر صاف می‌کند و ادامه می‌دهد:
- حالا که چیزی نمی‌گی؛ وقتی این قائله با جواب مثبت دخترِ دکتر ختم شد، طوری برو که انگار هیچ‌وقت عروس این خانواده نبودی. یه‌طوری که امیر به وجودت شک کنه. انگار یه توهم بودی. یه رویای حیات‌بخش!
خیزابی از بی‌تابیِ مرگ‌آسا تا گلویم بالا کشیده می‌شود و تلنگری نثار بغضِ چسبیده به خرخره‌ام می‌کند. چشمه‌ی اشکم، بالاخره می‌جوشد. تمام وجودم ناله می‌شود و با چند کلمه‌‌ی تلخ زبانم را به حرکت درمی‌آورد:
- تمام سعی‌ام رو می‌کنم.
صدایم که خفه می‌شود، تسبیح‌اش را کنار می‌گذارد. دست‌ سرد و لرزانش را روی مشت‌های سفید شده از حرصم می‌نشاند. با دست دیگر چانه‌ام را می‌گیرد و سرم را بلند می‌کند. اصرار دارم نگاهم چهره‌ی حزن‌آلود مامان‌ طراوت را دنبال نکند که می‌شنوم:
- کاش عاصی بودی دختر، نه تا این حد محجوب.
دستش را پشت سرم می‌گذارد و تنش را جلو می‌کشد. چانه‌ام که روی شانه‌اش قرار می‌گیرد، گویی در آغوش ارسلان فرو رفته باشم. قلبم به هم می‌فشارد و در سکوتِ تمام، اشک‌هایم شره می‌کشند. قسم خورده بودم هرگز ناله‌ام را فریاد نسازم و بغضم را به هق‌هق بدل نکنم. حقارت کافی بود و بی‌نوایی آن‌گاه به پایان رسید که جرأت کردم و درخواست طلاق دادم!
دست پیش می‌برم تا از آغوش مادرانه‌اش جدا شوم کهـ...
- والــــــــــــــه!​
 
موج عربده‌ی ارسلان از فاصله‌ای دور، حلزون گوشم را به لرزه درمی‌آورد و قلبم را هم! به‌آنی از جا می‌ایستم. باید با ارسلان حرف می‌زدم و آرامش می‌کردم وگرنه...
- کنار من بأیست واله.
در چند قدمی از درب اتاق، میخ زمین می‌شوم. چشمانم هنوز نمناک‌اند که می‌شنوم:
- لام تا کام، یک کلام حرف نزن تا همه‌چیز تموم بشه.
درحالی که عربده‌های دهشتناک ارسلان را به وضوح می‌شنوم، با تأکید‌های مادرش نیز شکنجه می‌شوم. به سختی فاصله‌ی بین دو ابرویم را حفظ می‌کنم تا خط میان‌شان عمق نگیرد. که از دهانم هق‌هقی خارج نشود و هرچه هست در میانه‌ی دلی شکسته باقی بماند! برنمی‌گردم، اما جواب می‌دهم:
- چشم.
وقتی عصازنان از کنارم می‌گذرد و قفل درب را باز می‌کند، از واله‌ی درونم فرسنگ‌ها فاصله گرفته‌ام. با دمی عمیق، نگرانی و اضطراب درونم را در عمق وجودم پِرِس کرده و نمی‌خواهم به آن قلب سرخ رنگ، با آن کوب‌کوب آرام در اتاق عمل فکر کنم. پس برای چندمین‌بار لب زیرینم را به دندان می‌کشم و زیرلب به خود تشر می‌زنم:
- تو همین‌ رو می‌خواستی. نفس راحت می‌خواستی.
نفس؟‌ واقعاً نفس می‌کشم؟ صرفاً برای زنده ماندن... آری نفس می‌کشم!
با عربده‌‌ی دیگر ارسلان، تکانی می‌خورم و دست از سکون برمی‌دارم. دوان دوان سالن کوچک طبقه‌ی بالا را پشت سر می‌گذارم. به پله‌ها که می‌رسم، حسی حصارگونه اجازه‌ی پیشروی بیش‌تر را از من دریغ می‌کند. پس دستم را بند نرده‌های چوبی‌ می‌کنم و از بالا، نگاهم را به سالن پذیرایی طبقه‌ی پایین می‌کشم. کتایون و همسرش در میانه‌ی سالن ایستاده و هاج و واج به درب ورودی قفل شده که با هر مشت ارسلان می‌لرزد چشم دوخته‌اند و مامان طراوت به تازگی از آخرین پله‌ پایین رفته است. انگاره در درگاه آشپزخانه، درست از پشت سر مادرش، با ترس این پا و آن پا می‌کند که نگاهش به من می‌افتد. سرش را بالا می‌گیرد و خطاب به من، ملتمسانه به حرف می‌آید:
- خانم توروخدا آقا رو...
هنوز التماسش به پایان نرسیده که صدای مامان طراوت اوج می‌گیرد:
- رحیمه خانم! دست دخترت رو بگیر و برو واحد سرایداری.
رحیمه مطیعانه زیرلب چشمی می‌گوید و هم‌زمان که با نگاهش انگاره را شماتت می‌کند، بازوی دختر را می‌گیرد و هردو از در پشتی آشپزخانه که به واحد سرایداری متصل می‌شود، سالن را ترک می‌کنند. صدای بلند ارسلان فضای عمارت را پر کرده و من زیر نگاه نگران کتایون و نگاه خصمانه‌ی همسرش ذوب می‌شوم. او مرد است و قطعاً به ارسلان حق می‌دهد. طبیعی است که با انزجار نگاهم کند و از بی‌حرکتی‌ام به ستوه درآید! تیر نگاهش از دری که پشت هم کوبیده می‌شود و منی که در سکوت کامل به سر می‌برم می‌رود و برمی‌گردد، که به طرفداری از ارسلان می‌پرسد:
- صدای این بنده‌ی خدا فقط به گوش من می‌رسه یا شما هم می‌شنوید و کاری نمی‌کنید؟ این مرد قلبش مریضه. متوجه‌ی حالش هستید؟​
 
در ادامه کتایون رو به مادرش اعتراض می‌کند:
- بچه‌هام توی باغ هستن. به‌خدا تا الان هزاربار از ترس خودشون رو خراب کردن. در رو باز کنم امیر بیاد تو مامان؟
مامان طراوت سر بلند و خیره به قامت پریشان من تأکید می‌کند:
- عروسِ تاجیک هرگز کم نمی‌آره! اما اگه فکر می‌کنی با همه‌ی مقاومت‌هات ممکنه این لحظه جلوی دیوونگی‌های امیر کم بیاری و پا پس بکشی، برگرد اتاق من و در رو قفل کن و کلیدش رو از تراس پرت کن جایی که دستت بهش نرسه.
سپس چشم از من می‌گیرد و در عوض به درب ورودی خیره می‌شود. تا چند ثانیه مکث می‌کند. احتمالاً منتظر واکنشی از جانب عروسِ تاجیک‌اش است. من اما خیالی برای برگشتن به اتاقی که تا کمی قبل شکنجه‌گاه‌ام بود، ندارم. شق و رق ایستاده در غبار کینه‌ای هستم که دید‌م را تار کرده، ولی نمی‌تواند کورم کند!
پس باری دیگر، نفس عمیق می‌کشم و درنهایت آواز صدایم به گوش‌شان شنیده می‌شود:
- لطفاً در رو باز کن کتایون.
کتایون نگاه آخر را به مادرش می‌اندازد تا اذن او را هم گرفته باشد. وقتی مامان طراوت سرش را به علامت مثبت تکان می‌دهد، قدم اول را به‌سوی درب ورودی برمی‌دارد. داریوش پنجه‌هایش را با کلافگی به موهای نسبتاً کوتاهش فرو می‌برد. رعشه‌ای ظریف در وجودم رخنه کرده است. کسی چه می‌داند تا این حد که تظاهر به استقامت می‌کنم، آهنین نیستم؟!
درب‌ها چهارطاق باز و به شدت به دیوارهای پشت‌‌شان کوبیده می‌شود. کتایون با حیرت عقب می‌کشد و از ترس در خود مچاله می‌شود. بلافاصله ارسلان قدم به داخل برمی‌دارد و برای صدمین‌بار عربده می‌زند:
- والــــــــــــــه!
برای لحظه‌ای کوتاه، پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم تا از بهتِ صورت گُر گرفته و قرمز‌ شده‌اش به تردید نیفتم و از هراسِ ترکیدن رگ‌های متورم پیشانی و گردنش قالب تهی نکنم! در کسری از ثانیه، از پنج سال زندگی مشترک‌مان یاد می‌کنم. کم‌تر از گل و عزیز خطاب نشده بودم و امروز...
- کجایی والــــه؟
امروز اسمم بدون هیچ پیشوند و پسوندی عربده‌وار تکرار می‌شود.
- چه خبرته پسر؟ عمارت رو گذاشتیـ...
هنوز کلام معترضانه‌ی مادرش به اتمام نرسیده که دومرتبه فریاد می‌زند:
- کجایی والــــه؟
چرا حضورم را احساس نمی‌کند؟ چطور نمی‌فهمد من هم همین دوز اکسیژن را استنشاق می‌کنم و خفقانِ بدبختی که در آن دست و پا می‌زنیم را به جان خریده‌ام؟ چطور متوجه‌ی بودنم نمی‌شود، درحالی که من همیشه و همه‌جا، در هر شرایطی که باشم، موج حضورش را از هیجانی که درونم اوج می‌گیرد متوجه می‌شوم؟ چطور احساسم نمی‌کند و هنوز برای پیدایشم عربده می‌زند؟​
 
طاقت کتایون طاق می‌شود. با صورتی مچاله شده از بغض بیرون می‌زند و احتمالاً به بچه‌هایش پناه می‌برد. داریوش اما به سوی ارسلان می‌رود و میانجی‌‌گرانه می‌گوید:
- برادرِ من آروم باش. این‌همه فشار برای چیه؟
ارسلان دست داریوش را خصمانه پس می‌زند و عصبی‌تر از قبل ادامه می‌دهد:
- بگو زنم بیاد! بگو بیاد داریوش. بگو بیاد.
لب‌هایش رابه تندی تَر می‌کند و بندِ یک‌جا نمی‌شود. از چپ به راست و از راست به چپ رژه می‌رود و هم‌چنان انتظار مرا می‌کشد که داریوش طعنه‌ می‌زند:
- می‌شنوه صداتو... از اون بالا!
شوک الکتریکی مصداق حرکتی است که در کسری از ثانیه ارسلان را وادار می‌کند تا سرش را بالا بگیرد. چیزی نمی‌گذرد که نگاه تیره‌اش به چشمان بی‌فروغم می‌نشیند. با اخم‌هایی درهم و عصبانیتی که آن را با تکان دادن دست‌هایش نشان می‌دهد، می‌پرسد:
- منو سرِ پا خواب می‌کنی و میای این‌جا که زودتر از دستم خلاص‌شی؟ دِ آخه من اگه نتونم به تو اعتماد کنم، با خیال راحت پشت به کی بأیستم؟ تو نباشی، دلِ من به کی قرص باشه؟ به مادرم که همه‌ی دردش رضایت عمه‌خانمه؟ به خواهرم که همه حواسش پی آبروشه؟ یا به پدرِ نداشتم؟
قدمی به جلو برمی‌دارد و باری دیگر از ژرفای وجودش فریاد می‌زند:
- دلِ من به کی خوش باشه والـــه؟!
کاش می‌دانست من که نباشم، بزرگ‌ترین دلخوشی زندگی‌اش به او برمی‌گردد. حیف که به گفتن حقیقت‌ها زبان بسته‌ام. آن‌هنگام که جوابی از سوی من عایدش نمی‌شود، به دنبال چیزی سر چرمی‌خاند و نگاهش به گلدان کریستال کنار آیینه و شمعدانی‌ها می‌افتد. بی‌معطلی پیش می‌رود. چنگی به گلدان می‌اندازد و بی‌تردید آن را به سوی آیینه نشانه می‌گیرد. طولی نمی‌کشد که تکه‌های هردو پولک‌وار به هر سو پخش می‌شود. داریوش خیلی زود فاصله می‌گیرد تا آسیب نبیند. مامان‌ طراوت تمام ترس و نگرانی‌اش را با فشردن عصا در میان مشت چفت شده‌اش بروز می‌دهد و من، مدت زیادی است که ضربان قلبم یکی در میان جا می‌افتد. کوب، کوب، ... ،کوب کوب!
- کافیه امیرارسلان. تا الان هر چی دیوونه‌بازی درآوردی بسه دیگه پسر.
ارسلان قصد کوتاه آمدن ندارد. قدمی به سوی مادرش برمی‌دارد و دیوانه‌وار فریاد می‌زند:
- کافی نیست! چون هر چی تسلیم شما زن‌ها شدم، وضعیت زندگیم بدتر شد.
سپس دستش را بلند می‌کند و هم‌زمان که مرا نشانه می‌گیرد، ادامه می‌دهد:
- این زن این‌جوری نبود! واله زنی نبود که شوهرش رو بپیچونه و بهش دروغ بگه. شماها به این روز انداختینش. یه روز کتی، یه روز شما، یه روز پیغام پَسغام‌های عمه‌خانم. اجازه ندادید یه آب خوش از گلومون پایین بره. نذاشتید لذت زندگی‌مون رو ببریم. حتی برای این جدایی کوفتی از من رضایت ‌نخواستید! چپ و راست رفتید اسم بچه رو آوردید. کاری کردید که زنم شب با فکر طلاق بخوابه و صبح با فکر طلاق از خواب بیدار بشه.
نیم‌نگاهی حواله‌ام می‌کند و دلخورتر از قبل می‌گوید:
- شده یکی مثل خودتون. سینه سپر می‌کنه برای شوهرش میره خواستگاری! آخه کجای دنیا اسم چنین حرکت مزخرفی رو می‌ذارن عشق؟ شما با خودخواهی تمام، عشق واله رو هم از من گرفتید.​
 
بی‌طاقت‌تر از دقیقه‌هایی که گذشت، به میدان جنگ مقابلم پشت می‌کنم. با بی‌حالی روی نرده‌ها می‌نشینم و می‌خواهم اگر صدایی می‌شنوم، حداقل تصویری به چشم نبینم! جوش و خروش این لحظه، دیگر چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ دل‌ها شکسته‌اند! خستگی روح‌ها را به ستوه درآورده و منطق هیچ کجای این میدان جای ندارد.
- بی‌خبر از من میره سراغ وثوق تا زودتر پرونده‌ی درخواست طلاقی که به اجبار شماها داده، به جریان بیفته. وقتی برمی‌گرده خونه، انگار نه انگار که درموندگی من رو می‌بینه. از من بیش‌تر به فکر خاندانِ تاجیکه! میگم گور بابای بچه، باز حرف خودش رو می‌زنه. از عشق براش می‌گم، طوری رفتار می‌کنه که انگار دیگه توی قاموسش جایی نداره! ولی ساعت داروهام فراموشش نمی‌شه. نگران حالم می‌شه. تبم رو چک می‌کنه. این‌همه رفتار ضد و نقیض، اینا همه‌ش زیر سایه شماها یقه‌مون رو گرفته! شماها ما رو به این روز انداختید! حالا حرف از کفایت می‌زنید؟ نه مادرِ من. هیچ چیز کافی نیست!
به امید سکوتی که با به پایان رسیدن حرف‌های ارسلان می‌تواند چندی بر فضا حاکم شود، پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم، اما چیزی نمی‌گذرد که صدای عصا زدن‌های مامان‌طراوت در میانه‌ی دلخوری‌ها و نگرانی‌های وجودم، کنجکاوم می‌کند.
- تا وقتی عروس این خانواده بودم، شوهرم «مادرم، مادرم» می‌گفت. حالا که مادر شدم، پسرم «زنم، زنم» میگه! نه این‌که فکر کنی نمی‌دونستم زمونه بی‌وفاست، ولی الحق و الانصاف فکر نمی‌کردم این‌قدر ظالم باشه. این‌قدر که پسرم جلوم قد علم کنه، سینه سپر کنه، طعنه بزنه به مادرش، رَجز رَجز طرفداری زنش رو بکنه!
باز برنمی‌گردم، اما نگاهم به دیوار سفید مقابلم دوخته می‌شود. به سفیدی که تماماً سیاه می‌بینم. شنیده‌هایم هنوز هضم نشده، جایی حوالی سینه‌ام اُتراق می‌کند. چطور بعد از این‌همه وقت، حتی لایق حمایت همسرم هم نیستم؟ بعد از این‌همه حقارت؟ این‌همه نیشِ نگاه و زهرِ کلام؟!
- خدا بیامرزه مادربزرگت رو. با این‌که دل خوشی ازش نداشتم، اما بنده‌ی خدا هر از گاهی حرف حق که می‌زد تا مغز استخون آدمیزاد نفوذ می‌کرد. داریوش‌خان؟ شما هم گوشت با ما باشه. یه‌وقتی شاید نیاز شد و نوشتیش پای کتاب‌هات! اون‌وقت می‌شه رَجَز واسه امثال آدم‌هایی که بلدن قد علم کنن، ولی بلد نیستن تا تهش ثابت قدم باقی بمونن.
سنگینی نگاه مامان‌ طراوت را به خوبی احساس می‌کنم. به‌مثال هر وقت دیگری که با سکوتی پر معنی حرف‌هایش را می‌زند و می‌گذرد، می‌فهمم که نه فقط داریوش‌خان، بلکه من هم باید گوش جان بسپارم. شاید جایی نقل قول نکنم، اما پای دفتر خاطراتم می‌نویسم و یقیین دارم که روزی امروز را از نو مرور خواهم کرد!
- می‌گفت بعضی چیزها مثل ریل بهم وصلن. دل، قلب، عشق! اما امان از وقتی که یک سمت ریل کنده می‌شه؛ قطار با اون‌همه عظمت داغوون و از راه به در می‌شه. حالا شماها که هنوز جوونید این جمله رو اون‌طوری که میل‌تونه معنی می‌کنید، ولی تفسیر من از این حرف یه چیز دیگه‌ست.
دومرتبه می‌شنوم که عصا می‌زند و انگار چند قدم دیگر به پسرش نزدیک می‌شود.
- پسرم! ستون خونه‌م! ریل شما خیلی‌وقتِ که از هم کنده شده. صلاح نیست بیش‌تر از این زندگی‌تون رو تباه کنید. به خدای احد و واحد سرِ سوزنی عاشق این زن باشی، از این به بعد راضی به عذاب کشیدنش نمی‌شی.
عذاب؟ بی‌اختیار برمی‌گردم. مامان طراوت در یک قدمی ارسلان ایستاده و خیره به چهره‌ی درهم او، نصحیت‌وار در گوشش می‌خواند تا راضی به عذاب کشیدنم نشود. می‌خواند و می‌خواند تا... از کجا معلوم؟ شاید من به عذابِ ماندن در کنار همسرم راضی باشم.​
 
در این میان کتایون به همراه فرزندان قد و نیم‌قدش که یکی در آغوشش مچاله شده و دیگری ناراحت و بغض کرده، وارد سالن می‌شود. نگاهی به اوضاع ما چهار نفر می‌اندازد و در ادامه خطاب به دخترش که بزرگ‌تر از فرزند پسرش است، می‌گوید:
- مامانم! دست رادین رو بگیر و برید بالا تا من بیام.
سپس داریوش که هنوز آشفته به نظر می‌رسد کتش را از روی مبل برمی‌دارد و رو به دختر و پسربچه‌اش ادامه می‌دهد:
- بیاید قربون‌تون برم.
هر سه با احتیاط از پله‌ها بالا می‌آیند. داریوش نیم‌نگاهی حواله‌‌ام می‌کند و زیرلب طوری که تنها من متوجه‌ی صدایش شوم، زمزمه می‌کند:
- این‌جوری ولش کنی از دست میره!
همین‌قدر ساده، با جمله‌ای کوتاه، وجودم را ویران می‌کند. می‌ترسم گفته‌اش به حقیقت بدل شود! درحالی که با تأسف سرش را تکان تکان می‌دهد از کنارم می‌گذرد و نگاه حیرانِ من از همین بالا به ارسلان کشیده می‌شود. او نیز نَم‌نَم سرش را بالا می‌گیرد و نگاه محزونش را به چشمانم که می‌رود تا خیس شود، می‌دوزد.
چیزی نمی‌گذرد که ناگهان سرش به دوران می‌افتد و با ضعف، تکانی محکم می‌خورد. زیرلب نامش را صدا می‌زنم و تا یک قدم به سمت پله‌ها برمی‌دارم، می‌بینم که نگاه تیز مامان طراوت به سوی من امتداد می‌یابد. با تحکم عصایش را بالا می‌گیرد و به معنی ایستادن، اخم‌هایش را درهم می‌کشد. کتایون جیغی خفه سر می‌دهد و با قدم‌هایی بلند خودش را به برادرش می‌رساند. شانه‌های ارسلان را می‌گیرد و همین‌طور که سعی می‌کند تکیه‌گاه محکمی برای هیکل همسرم باشد، عاجزانه ناله می‌کند:
- توروخدا دست از لجبازی بردار داداشِ من. آخه ببین حالتو...
فغان از من که هنوز به چشمانش زل زده و دهانم به هیچ نوایی باز نمی‌شود. او در همین حال، حمایت کتایون را پس می‌زند و از او جدا می‌شود. سپس با ناامیدی محرز، که هرلحظه رنگ از رخ‌اش می‌برد، چشم از من می‌گیرد. می‌فهمم که دیگر دست از مقاومت کشیده و حرف‌های مادرش پتک‌وار قلبش را سوراخ کرده است. پس سر به زیر و در سکوت، پشت به ما می‌کند و هم‌زمان که مسیر خروج را در پیش می‌گیرد، بی‌حال و زار می‌گوید:
- لجبازِ این رابطه من نبودم.
لَخ‌لَخ‌کنان پاهای بی‌جانش را به دنبال خود‌ می‌کشد و از درگاه سالن بیرون می‌رود. از محدوده‌ی نگاه هر سه نفر ما که محو می‌شود، مامان طراوت آهی می‌کشد و تحلیل رفته روی نزدیک‌ترین مبل به خودش می‌نشیند. کتایون رو به مادرش می‌گوید:
- حالش اصلاً خوب نبود.
مامان طراوت با نگرانی که سعی دارد آن را بروز ندهد، ادامه می‌دهد:
- دل کندن از یه زن، برای مردها ساده‌ترین کارِ عالمه. امیرارسلانِ من دردهای دردناک‌تر از این رو پشت سر گذاشته دختر!
من اما خیره به جای خالی ارسلان باقی مانده‌ام و ذره‌ای توان برای تحلیل و تفسیر شنیده‌هایم ندارم. همین‌طور بی‌نفس رها شده‌ام و طعنه و کنایه‌ها را از هم تشخیص نمی‌دهم. تنها اخطار داریوش در سرم اکووار تکرار می‌شود و انگار در عوضِ اکسیژن، هرثانیه خفقان بیش‌تری اطرافم را احاطه می‌کند. یعنی همه‌چیز تمام شد؟ ارسلان دست از مجادله کشید و دیگر چیزی به نام «ما» وجود نخواهد داشت؟​
 
- واله؟
با شنیدن اسمم، به سوی مامان طراوت سر می‌چرخانم. چند ثانیه به حالت چهره‌ام دقیق می‌شود. احتمالاً رُخِ زردم، نابودی‌ وجودم را فریاد می‌زند و پیرزن مقابلم تیزبینانه احوالم را درک می‌کند. با تردید لب‌هایش را تر می‌کند و ادامه می‌دهد:
- با دکتر جلیلی تماس بگیر و بگو اگه امکانش هست امشب پیش امیر باشه.
دکتر جلیلی؟ او درمانگر است، ولی استثناً امشب نمی‌تواند درد ارسلان را درمان کند. سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم و درحالی که نمی‌دانم این حجم از جسارت چگونه به پاهایم دستور حرکت داده، به تندی از پله‌ها پایین می‌روم. دریغ از یک نگاه ناچیز! باعجله به سمت خروجی می‌روم و خطاب به هر دو می‌گویم:
- شب آخر رو ازش نمی‌گیرم!
وقتی وارد محوطه می‌شوم، ارسلان رفته و جای بی اِم دبلیو خالی است. امکان ندارد بتوانم با تاکسی به او برسم. مصطفی در سوی دیگر باغ با تلفن همراهش صحبت می‌کند. دستم را بلند می‌کنم و نامش را فریاد می‌زنم. او خیلی زود تماس را قطع می‌کند و دوان دوان به سمتم روانه می‌شود. به چند قدمی‌ام که می‌رسد می‌گوید:
- آقا همین الانـ...
در میان کلامش ادامه می‌دهم:
- بریم دنبالش. عجله کن آقا مصطفی.
نمی‌فهمم مسیرِ بیست دقیقه‌ای چگونه طی می‌شود. حواسم وقتی جمع اطرافم می‌شود که مصطفی در مقابل برج توقف کرده و می‌گوید:
- یه‌خرده جلوتر منتظرتون می‌مونم.
از آیینه وسط نگاهی به چشمانش می‌اندازم و جواب می‌دهم:
- شما برگرد عمارت. خانم باید به قرارشون برسن.
سپس بدون فوت وقت از مرسدس پیاده می‌شوم. به تندی پله‌های ورودی برج را پشت سر می‌گذارم و وارد لابی می‌شوم. لابی‌مَن مشغول صحبت با تلفن پشت پیشخان است که وقتی متوجه ورود من می‌شود از جا می‌ایستد. برایش سر تکان می‌دهم و می‌پرسم:
- دکتر رو دیدین؟
با دست اشاره‌‌ای به آسانسور می‌کند و دومرتبه مشغول صحبت با مخاطب پشت خط می‌شود. نگاهی به نشانگر آسانسور می‌اندازم و می‌فهمم هنوز به طبقه‌ی بیست و شش نرسیده است. دست می‌برم و وارد آسانسور دیگری می‌شوم. با استرس انتظار بالا رفتن اتاقک را می‌‌کشم. موسیقی ریتمیک درحال پخش، سوهانی بر روح و روانم می‌شود و دلهره‌ی حال خرابی ارسلان، آن هم درون آسانسور، قوز بالای قوز ایضاً!
زیرلب شروع به خواندن آیت‌الکرسی می‌کنم. هم‌زمان نگاهم به آیینه می‌افتد. لب‌های خشکیده و خستگی چشمان و آشفتگی چهره‌ام را نادیده می‌گیرم. این لحظه هیچ‌‌چیز به‌قدر سلامتی ارسلان نمی‌تواند برایم اهمیت داشته باشد. نگاهی به ساعت موبایلم می‌اندازم. چیزی به عصر باقی نمانده است.​
 
باکلافگی روی زمین ضرب می‌گیرم. به‌راستی چقدر زمان می‌برد تا آدمی فراموش شود؟ یا نبودش احساس نگردد و حسرت جای خالی‌اش دلتنگی روی هم تلنبار نکند؟ چقدر زمان می‌برد تا درد جدایی کهنه شود؟ که خستگی روح رفع شود و شکستگی قلب التیام یابد؟
اتاقک که متوقف می‌شود، بازدمم را رها می‌کنم. در راهرو که قرار می‌گیرم، ارسلان به تازگی وارد خانه می‌شود. قبل از این‌که در را ببندد، پیش می‌روم و مانعش می‌شوم. برمی‌گردد و نگاهی به عقب می‌اندازد. قلبم، ضربان جا می‌اندازد. دستم را پس می‌کشم و با حسی شبیه درماندگی سر به زیر می‌شوم. می‌بینم که با قدم‌هایی کوتاه و آهسته عقب‌گرد می‌کند و از محدوده‌ی نگاهم دور می‌شود. بی‌طاقت وارد می‌شوم. تنش را روی کاناپه‌ی وسط پذیرایی انداخته و چشم‌هایش را بسته است. چه خوب که لااقل سکوت کرده و من مجبور نیستم چیزی بگویم. بی‌صدا روانه‌ی آشپزخانه می‌شوم. گلویم خشکیده و نیاز به کمی تازگی دارد. هنوز وارد نشده‌ام که نگاهم به کف آشپزخانه میخ می‌شود. بساط صبحانه‌ای که قبل از رفتن به دفتر وثوق حاضر کرده بودم، هر گوشه پرت شده و خرده شیشه‌ها برق می‌زند. پنیرها له و لورده، قسمتی از سرامیک‌ها آغشته به عسل و گردو‌ها میان خرده شیشه‌ها پخش شده است. در بهت به سرم می‌برم که سر بلند می‌کنم و خیره به کاناپه‌ای که تنها پاهای بیرون زده‌ی ارسلان از آن دیده می‌شود، می‌پرسم:
- این چه وضعیه؟
می‌شنوم که با رخوت تمام جواب می‌دهد:
- وضعیت خاصی نیست. این خونه تازه شبیه خونه‌هایی شده که مرد و زنش زدن به تیپ و تاپ هم!
دستم را روی کانتر می‌گذارم و درحالی که تمام حرصم را با فشردن اِم دی اِف زیر دستم بروز می‌دهم، سکوت می‌کنم. حالا می‌فهمم که چرا وقتی از دفتر وثوق برگشتم، اجازه نداد وارد خانه شوم. دومرتبه به دسته‌گل کف آشپزخانه نگاه می‌کنم. با تأسف سری تکان می‌دهم و زیرلب می‌گویم:
- کاش از این بی‌منطقی دست برداری.
- والـه؟
سر می‌چرخانم و منتظر می‌شوم.
- چی‌شد که با من ازدواج کردی؟!
اخم‌هایم را درهم می‌کشم.
- یعنی چی؟
نیم‌خیز می‌شود و پاهایش را روی زمین می‌گذارد. سپس در حالت نیمه نشسته که هنوز چهره‌اش را نمی‌بینم می‌گوید:
- می‌خوام بدونم خانواده‌ی اصیلم چشمت رو گرفت یا...
به‌آنی می‌ایستد و به سویم مایل می‌شود. نگاهی به ژست ایستاده‌ام می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
- از اولش هم دبدبه و کبکبه می‌خواستی؟ یه شوهر فوق پولدار که دهن پُرکن باشه و بتونی باهاش تو خیابون‌های شهر بگردی، بدون این‌که دوستش داشته باشی؟!​
 
مات و مبهوت شنوای لحن جدی‌اش هستم. خیره به دهانش که بی‌ملاحظه باز و بسته می‌شود و معلوم نیست واژه‌ها را چطور کنار هم می‌چیند و تحویلم می‌دهد، ایستاده‌ام و نفسم بالا نمی‌آید.
- پنج سال برای موقعیت خوبم تحملم کردی؟ برای این‌که یه دانشگاه بهت چشم بدوزه و با خودشون بگن عجب جیبی پیدا کرده که هر‌چقدر دست کنه توش، تمومی نداره؟
ناخواسته حواسم به خرده شیشه‌های براق پرت می‌شود. به بساط صبحانه‌ای که بی‌کم و کاست برایش چیده بودم.
- تحملم کردی چون می‌دونستی دیر یا زود سَرَم رو می‌ذارم زمین و همه‌ این دارایی می‌شه تضمین یه عمر خوشبختی؟ با این فکر وارد زندگیم شدی و ادای زن‌های عاشق پیشه رو درآوردی؟ چرا این‌طوری نگاهم می‌کنی؟ از این متعجبی که به همه‌ی بازی‌هات پی بردم؟
شقیقه‌هایم به طرز عجیبی نبض می‌زند. رد نگاهم از موهای آشفته، رگ متورم روی پیشانی، اخم‌های درهم و یاقوتی‌های خشمگین‌‌اش تا دست‌های مشت شده و پاهایی که محرزانه بند زمین نیستد امتداد می‌یابد. از درون می‌سوزم و از بیرون یخ زده‌ام. چطور مرا مستحق شنیدن این حرف‌ها می‌داند و هنوز حق به جانب به چشمانم خیره است؟
نیشخندی کج نثارم می‌کند و می‌گوید:
- سکوت نکن، جواب بده. حالا که به این‌جا رسیدیم معنی نداره خودداری کنی. بذار از حماقت خواستنت دست بکشم!
برای چندمین‌بار به خرده شیشه‌ها چشم می‌دوزم. نَم‌نَم از هر چه که می‌بینم بیزار می‌شوم. خاطرات کهنه مثل روز روشن در پس نگاهم نقش می‌بندد. همان وقت که با ذوق و شوقی دخترانه، لوازمم را در این خانه چیدم. سرویس‌های گرانقیمت‌ام را درون همین کابینت‌ها گذاشتم و با خود فکر کردم، برای اولین ناهار و شامی که می‌پزم، بهتر است از کدام سرویس استفاده کنم؟ چینی‌های سفید و دور طلایی؟ یا سفید و دور مشکی؟!
سر می‌چرخانم و باز به ارسلانِ طلب‌کار نگاه می‌کنم. انگار که آن مرد ملتمس یک ساعت گذشته پودر شده و این مرد نفوذناپذیر و طلب‌کار ریشه دوانده است تا روزهای آخر هم به کام‌مان زهر شود. سر به زیر می‌شوم و به غرور نشانه رفته‌ام فکر می‌کنم. تمام این مدت من چه کرده‌ام جز دوست داشتنش؟ دیگر چیزی باقی نمانده و هر چه هست، ویرانه‌ای بیش نیست. حماقت یعنی همین! همین که می‌توانم همه‌چیز را به صورت طلبکارش بکوبم و از حماقتش دم بزنم و نمی‌زنم! پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم و نمی‌توانم پتک نگاهش را نادیده بگیرم. مغزم را سوراخ و قلبم را خط خطی می‌کند.
بی‌اختیار با خشمی که تا خرخره‌ام جوشیده در مقابل نگاه منتظرش وارد آشپزخانه می‌شوم. درحالی که تیزی خرده شیشه‌ها را زیر کفش‌هایم حس می‌کنم، دست می‌برم و درب اولین کابینت را باز می‌کنم. به خصمانه‌ترین حالت ممکن، دلشکسته‌تر از تمام سال‌هایی که گذشت، ناله‌کنان، چینی‌ها را بیرون می‌کشم و روی سرامیک‌ها رها می‌کنم. می‌بینم که به سرعت پا پیش می‌گذارد تا مانعم شود ولی...
- جلو نیـا!​
 
عقب
بالا