Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
با تمام وجود فریاد میزنم تا دور بماند و نتواند گفتههایش را جبران کند. حتی اگر از عصبانیت چاک دهانش شل شده بود، نباید نزدیکم میشد. بلافاصله به کابینت بعدی چنگ میاندازم. پشت لیوانهای پایهدار دست میبرم و به سوی سرامیکها سُر میدهم. میبینم که بهآنی چشمهایش را مچاله میکند و دست به گوشهایش میبرد، اما من... هیچ صدای ناهنجاری نمیتواند صدای شکستن قلبم را از ذهن گوشهایم بیرون کند!
فریاد میزنم:
- آره؛ من برای ارث و میراث، عروس تاجیکها شدم. فکر کردم اینجوری به خوشبختی میرسم. یه خاندان اصیل اومد سراغم. گفتم چی از این بهتر و با اینکه میدونستم مشکل قلبی داری باهات ازدواج کردم.
به کابینتهای پایین هجوم میبرم. برای خریدن این کریستالهای مارکدار و خارجی، مدتها صبر کرده بودم تا بالأخره نصیبم شود. چقدر هزینه کردم تا تمامش سالم و بیخش به این خانه برسد و همهچیز طبق خواستهی تاجیکها پیش برود. دست میبرم و با یک حرکت آنها را هم حوالهی سرامیکها میکنم. کریستالهای خرد شده به سرعت پخش فضای آشپزخانه میشود. هیستریکوار دستهایم را در هوا تکان میدهم و خصمانه فریاد دیگری سر میدهم:
- زنت شدم که تیغت بزنم! کی شوهر پولدار دوست نداره؟ من زنت شدم که خرج قر و فرم به راه باشه. دیدم عاشقمی، گفتم تا داغی بچسبم بهت و همهچیز تموم. فکر کردم مریضی، دووم نمیآری و همهچیزت میرسه به من!
به سوی کانتر میروم تا گلدان روی آن هم بینصیب نماند که... پاشنهی بلند کفشم از فشاری که متحمل بود شانه خالی میکند و میشکند. وقتی با درد روی زمین فرود میآیم، ارسلان جرأت میکند به دادم برسد. قدمی دیگر به سویم خیز برمیدارد که بیحواس دست راستم را روی سرامیکهای پر از خرده شیشه میکوبم و سه باره فریاد میزنم:
- گفتم جلو نیـــا!
سوزش عمیق دستم بهانهای میشود تا اشکهایم شُره بکشند. بعد از مدتهای طولانی، هق میزنم و نالهکنان ادامه میدهم:
- تو راست میگی. دبدبه و کبکبهی اصل و نسبت چشمم رو گرفت، نه خودت!
گرمی و لزجی خون میان انگشتانم را زمانی احساس میکنم که ناگهان در سرمایی انکار نشدنی فرو میروم. او درست پشت سرم جا گرفته و تمام تنم را میان حصار دستان بزرگش میفشارد. چانهاش را روی شانهام قفل میکند و با صدایی لرزان، در میان هقهقهای بلند من، زمزمه میکند:
- حرف مُفت زدم دِلبَریم.
گریه میکنم و مقاومت نه! با دردمندی نیم صورتم را به نیم صورتش میچسبانم و باز هق میزنم.
رو بـه روی پـنـجـره دیــوار بـاشـد بـهـتـر اسـت
بین مـا این فاصله «بسیـار» باشد بهتر اسـت
من به دنبال کسی بودم که «دلـسـوزی» کنــد
هـمـدمـم ایـنروزهـا سیـگـار باشد بـهتـر است
من نگفتم آنچه حلاج از تـو دیـد و فـاش کـرد
سرنـوشـت «رازداری»، دار بـاشـد بـهـتـر اســت
خانهی بیـچـارهای که سرنوشتش زلـزلـه است
از همـان روز نـخـسـت آوار بـاشـد بـهـتـر اسـت
گاه نفرت حاصلش عشق است این را درک کن
گاه اگـر از تـو دلـم بـیــزار بـاشـد بـهـتــر اسـت!
****
پلکهایم را روی هم میفشارم و دندانهایم را چفت هم میکنم تا درد کمتری احساس کنم. با هر تکان ارسلان که دستم را زیر و رو میکند، لعنتی به شرایطمان میفرستم و فشار دندانهایم را بیشتر میکنم. تکیه به دیوار پذیرایی زدهام. ارسلان درست در مقابلم زانو زده و سعی دارد کف دست شکافته شدهام را ضدعفونی کند. چیزی نمیگذرد که بازدمش را فوت میکند و معترضانه میگوید:
- اینطوری نمیشه. خیلی عمیق نیست، ولی نیاز به بخیه داره.
سپس گازاستریل بتادینی را کنار میگذارد و درحالی که میایستد ادامه میدهد:
- اون یکی دستت رو بده به من و پاشو بریم.
نگاهی به دست دراز شدهاش میاندازم و سرم را به طرفین تکان میدهم.
- نیازی نیست ارسلان.
با کلافگی دست به کمر میشود.
- یعنی من زخمی که نیاز به بخیه داره رو تشخیص نمیدم؟
اینبار با تواضع تمام به چشمانش زل میزنم و طعنهوار میگویم:
- اتفاقاً همونطور که خوب زخم میزنی، زخم شناس خوبی هم هستی.
پنجه به میان موهای آشفتهاش میبرد و دومرتبه بازدمش را فوت میکند. حتی اگر با همین زخم سطحی به مسخرهترین شکل ممکن جان دهم، نقطهای که میخِ آن هستم، آخرین نقطهای است که در کنار ارسلان سر میکنم. قدمی جا بهجا میشود و دوباره در مقابلم زانو میزند. نگاهی به شکافهای خیس کف دستم میاندازد و خیره به لرز اندکی که انگشتهایم را تکان میدهد، زمزمه میکند:
- اگه راضی به رفتنت بشم، چی میشه؟
سرم به دیوار پشتم میچسبانم. نگاهم را به سقف کارشدهی بالای سرمان میدوزم و وقتی سکوتم شکسته نمیشود، تکرار میکند:
- چی میشه واله؟!
به ناچار جواب میدهم:
- نمیدونم.
باری دیگر نفسش را فوت میکند. سعی دارد آرام باشد، ولی چندان موفق نیست. میان لوازمِ جعبه کمکهای اولیهای که در کنار پایم پخش است، دست میبرد و به دنبال چیزی آن را زیر و رو میکند. وقتی شیء مورد نظرش را پیدا نمیکند، غر میزند:
- آنتیبیوتیک لعنتی هم تموم شده!
من به چه دردی میسوزم و او به چه فکر میکند! گردن میکشم و صاف مینشینم. جعبه را خصمانه به سمت خود میکشم و به ورقی گازاستریل چنگ میاندازم. جلد آن را به دندان میکشم و بیتوجه به ارسلان که مات و مبهوت به حرکات من نگاه میکند، دستم را پانسمان میکنم. حرفهای و محکم باند را دور دستم میپیچم و در نهایت پرِ آخر آن را زیر نوار پیچیده شده فرو میبرم تا نیازی به چسب نباشد. کارم که تمام میشود، دست آزادم را بند دیوار میکنم و از جا میایستم. اشتباه از من است؛ شب آخر و روز آخر ندارد. باید به گفتهی مامان طراوت قدم از قدم برنمیداشتم! با قدمهایی آهسته روانهی اتاق میشوم. با دست سالمم چمدان خالی و بزرگم را از کمد بیرون میکشم و عقبگرد میکنم. تصمیم داشتم بعد از جواب نهایی خانوادهی نیکفر بار و بندیلم را جمع کنم، ولی...
- چیکار میکنی تو؟
بیآنکه نگاهش کنم، چمدان را روی تخت میگذارم و زیپ آن را باز میکنم. اگر سکوت کنم اجازه نمیدهد به کارم برسم. باید او را به حرف بگیرم، هر چند که حال هیچکداممان خوش نیست.
- هیچ نو عروسی دوست نداره وارد حریمی بشه که قبل از خودش متعلق به کسی بوده.
- یعنی چی؟ کدوم حریم؟
به سوی کمد لباسهایم میروم. درحالی که بیاندازه درد و سوزش دارم، لبهایم را روی هم میفشارم و با احتیاط چند آویز لباس بیرون میآورم. هنوز درون چمدان نگذاشتهام که جواب میدهم:
- مثل اینکه تصمیمشون رو گرفتن. آخه کی دوست نداره آینده دختر یکی یدونهش تضمین بشه؟!
آویزها را روی تخت میاندازم و لباسها را درون چمدان جا میدهم. سپس به سوی ارسلان برمیگردم و با تأسفی ساختگی میگویم:
- ببخشید واقعاً. اونی که میخواست آیندهش تضمین بشه من بودم! این دختر حتماً عاشق و دلخستهست که قبول کرده نو عروس تاجیکها بشه.
بلافاصله پوزخندی میزنم و ادامه میدهم:
- همه که دنبال دبدبه و کبکبه نیستن.
سپس دستهای دیگر از لباسهایم را بیرون میآورم و نمیتوانم به همان چند جملهی کوتاه بسنده کنم.
- زحمت تخلیهی آشپزخونه رو که خودم کشیدم، ولی برای مابقی لوازم این خونه باید یه فکری بکنی. از کجا معلوم؟ شاید سِت سفید و خاکستری رو دوست نداشته باشه. سلیقهها باهم متفاوته، شاید شکل و شمایل پردهها هم باب دلش نباشه.
تمام دلخوریام را با وارد کردن فشاری به لباسهای درون چمدان بروز میدهم تا ظرفیت واقعیاش پیدا شود. هنوز برای جا دادن لوازم و خاطرههایم نیز فضای خالی دارد! به سوی کشوی لباسهای دیگرم میروم. با دیدن حریر سفید و خوشبویی که به محض باز شدن کشو رایحهی آن به مشامم رسید، بیاراده لبخند میزنم و به شبهایی فکر میکنم که مالامال از عشق به خواب رفته و در خوشبختی غلت زده بودم، بیآنکه بدانم چه کلاه گشادی به سرم کردهاند!
دست از کشو میکشم و کنار تخت زانو میزنم. از محفظهی زیر آن ساکی پارچهای بیرون میکشم و فکر میکنم بهتر است خاطرههایم را درون همین ساک جا کنم. پس بدون هیچگونه لطافتی، حریرهای درون کشو را چنگ میزنم و داخل ساک میگذارم. نگاهم به تنها قاب عکس روی کنسول میافتد. چه روز خاص و بینظیری بود آن روز! با لباس مخصوص عروس و داماد، روی عرشه کروز ایستاده و لبخند به لب در میانهی خلیج منتظر بودیم تا عکاس سمج همهنوع ژستی از ما شکار کند. بیصدا آه میکشم و ناخودآگاه فکر میکنم تاجیکها برای نو عروسشان هم مراسم اشرافی خواهند گرفت، یا نه؟!
نگاهی به ارسلان میاندازم. نیمی از تنش را به چهارچوب درب تکیه زده و در سکوت نگاهم میکند. لابد به حرف های مادرش فکر میکند که اجازه میدهد به کارم برسم. با رضایت زیپ چمدان را میبندم و میگویم:
- سکوت همیشه علامت رضایت بوده.
با صدایی گرفته جواب میدهد:
- راه دیگهای گذاشتی برام که انتظار مخالفت داری؟
کمر صاف میکنم و چمدان سنگین را به سختی روی زمین میگذارم.
- هر چی که هست، خوبه دم آخری کوتاه اومدی. تحمل یه جنگ رو دیگه ندارم.
ساک را روی چمدان قرار میدهم. هردو را روی چرخهای روان به سوی درگاه اتاق میکشم که میپرسد:
- شده برای درک کردن یه نفر به در و دیوار بزنی، اما نشه؟
سینه به سینهاش میایستم و خیره به چشمانش میپرسم:
- شده کسی رو به قدری دوست داشته باشی که برای خوشبختیش هرکاری بکنی، اما نفهمه؟
تکیه از دیوار میگیرد و همانطور که صاف میایستد حق به جانب میگوید:
- جوابمو ندادی.
بیمعطلی و طوطیوار تکرار میکنم:
- جوابمو ندادی.
تلخند کجی تحویلم میدهد و به تواضع چشمهای براقم خیره میشود. گردنش را خم میکند و با حالتی که انگار مچم را گرفته میپرسد:
- تو که دیگه منو دوست نداشتی، چیشد؟
نگاهم را به نقطه دیگری میدوزم و آب دهانم را فرو میدهم. دست روی نقطه ضعفها میگذارد و حتماً باید دروغ بشنود تا بیخیال شود. با اینحال دستی روی دست آسیب دیدهام میکشم و جواب میدهم:
- آدم میتونه نگران هرکسی باشه که یه روزی دوستش داشته. حتی اگه مجبور باشه به هر دلیلی ازش دست بکشه!
سختیِ بغض را که در گلویم احساس میکنم، با ناراحتی بیشتری ادامه میدهم:
- ولی تو اینو اصلاً نمیفهمی! هیچوقت نفهمیدی. خیلی چیزهای دیگه رو هم نمیفهمی.
طولی نمیکشد که زهرخندی میکند و میپرسد:
- من نمیفهمم؟ بیانصاف من اینهمه حرص میخورم که تو رو بفهمم. که بفهمم واقعاً چی میخوای!
دستهایش را در هوا تکان میدهد و میگوید:
- جلوت میایستم و میگم ازت جدا نمیشم، تو جای خوابت رو از من جدا میکنی و میری درخواست طلاق میدی. دستت رو میگیرم و میبرمت سفر، تو منو دور میزنی و برمیگردی توی این مصیبت. من کنار تو دنبال آرامش میگردم، تو پشت درهای بسته میشینی با مادرم نقشهی خلاصی میکشی. حالا کی نمیفهمه؟ کی درک نمیکنه؟
چشمهایم را میبندم و تأکید میکنم:
- دوباره گور کهنه باز نکن ارسلان. اینجا آخرین نقطهی وصل ماست.
اما او با اصرار صدایش را بلند میکند و کوتاه نمیآید:
- من واقعاً میخوام بدونم چیشد که به اینجا رسیدیم واله.
شانههایم را لاقید بالا میاندازم و میگویم:
- ولی من حوصلهی توضیح و توجیه ندارم. اگه قرار بود قانع بشی، توی این یک ماه شده بودی.
وقتی دسته چمدان را میگیرم و دوباره آن حجم سنگین را دنبال خود میکشم، ارسلان دست روی دستم میگذارد و قاطعانه میگوید:
- تا وقتی من نخوام، تو جایی نمیری. یا وایسا مثل دوتا آدم بالغ باهم حرف بزنیم، یا قید رفتن رو بزن چون هیچجوره نمیتونی پسم بزنی.
با اعصابی متشنج دستم را از دستش جدا میکنم. هیچ راه خلاصی نیست. ارسلان برای ماندنم همانقدر سرسخت است که من برای رفتن!
- تو خوب میدونی ما چرا به اینجا رسیدیم، ولی باز هم بهت میگم.
دست آسیب دیدهام را روی قلبش میگذارم. تند میتپد! تند و پر تمنا!
- اینجات... برای دوست داشتن من جا باز کرد، ولی دردم رو نمیتونه توی خودش جا بده.
تحلیل رفته، دست سردش را روی دستم میگذارد و آرام میفشارد.
- نکن اینطوری دورت بگردم. بیانصافی نکن.
دستم را پس میکشم و سوزش کف آن را با گزیدن لب زیرینم تحمل میکنم. بیآنکه سر به زیر شوم، یا حتی تعلل و تردیدی کنم، ادامه میدهم:
- تو فرق داری ارسلان. از اولش هم برای من انتخاب درستی نبودی. دوستت داشتم، دوستم داشتی، ولی قبول کن که تحت تأثیر جو اطرافمون قرار گرفتیم. شاید آدم رویای هم بودیم، ولی برای یه زندگی مشترک و واقعی...
به علامت تأسف، سرم را تکان تکان میدهم. روایت این ناکامی اصلاً کار راحتی نیست. معدهام از عصبانیت میسوزد و شکاف کف دستم از زخمی که نیاز به مرهم دارد و چشمهایم از سدی که مانع جوشششان است ایضاً!
- برای درد بیدرمون من نمیتونی مرهم باشی ارسلان. خانوادهت این اجازه رو نمیدن. حق هم دارن! من هم اگه جای مامان طروات بودم، حتماً دوست داشتم نوه پسری خودم رو داشته باشم. حتماً میخواستم که عروسم بیعیب و نقص باشه تا بابتش هیچجایی احساس کاستی نکنم. حتماً دلم می خواست که پسرم واقعاً خوشبخت و راضی باشه.
- من همینجوری همـ...
در میان کلامش انگشت اشارهام را مقابل لبهایش میگیرم تا سکوت کند.
- کافی نیست! خودت هم متوجهی ناکافی بودن علاقهمون هستی. تا وقتی هم که من نتونم از پس خواستههای همسرم و خانوادهش بربیام، هیچ عشق و علاقهای نمیتونه این نقص رو جبران کنه. پس هر روز عذاب این خواستن و نتونستن رو به من تحمیل نکن. توی تمام این مدت من ذرهذره تموم شدم. اجازه بده از اینجا به بعد وارد راهی بشیم که خیلیوقت پیش باید میشدیم. این سختیِ لعنتی رو دیگه برای من روا ندون ارسلان.
قطره اشکی سمج از گوشه چشمم شره میکشد.
- با این حال من خیلی برات خوشحالم. عضو جدید خانواده نشاط میاره به زندگیت.
- نشاط؟ اون دختر میشه ملکه عذابم!
میخندم. حتی یک درصد هم احتمال ندارد متوجه منظورم از عضو جدید خانواده شود.
- بالأخره یکی وارد زندگیت میشه که این کمبود رو جبران کنه. خانوادهت راضی و خشنود میشن. همگی دوباره گرم و صمیمی دور هم جمع میشید و تو... لذت روزهایی که من نتونستم بهت بدم رو با اون دختر میچشی.
نمیفهمم چه میشود. تا به خودم میآیم مثل اینکه در این دنیا، در این خانه، در این لحظه از زندگی متلاشی شدهمان زندگی نکنم! ژرفای گرم و سردی را تجربه میکنم که یک ماهِ تمام در برابرش مقاومت کرده بودم. پلکهایم که روی هم میافتند، اشکهایم بیمهابا شدت گرفته و خیسی آن تا گلویم امتداد مییابد. باز هم با ضعفِ تمام هق میزنم و درحالی که نمیخواهم از این اسارت شیرین عقب بکشم، دستهایم را بالا میآورم و شانههایش را به عقب هل میدهم. وقتی صورتش به عقب رانده میشود، فرصت میکنم دمی عمیق بگیرم. به سرعت از اتاق بیرون میآیم و فریاد میزنم:
- این کشمکش بیجهت رو تمومش کن ارسلان. بیفایدهست!
به سمتم خیز برمیدارد. به سرعت بازوهایم را میگیرد و با فشاری دردناک تکانم میدهم.
- بیدار شو واله. دست از این کابوس لعنتی بردار.
هنوز اشک میریزم و چشمانم از ناتوانی وجودم بیاختیار میرود و برمیگردد. عربده میزند:
- به من نگاه کن والــــه!
اختیار عضلاتم را ندارم. زانوهایم خم شده و باز روی زمین آوار میشوم. اینبار در مقابل پایش مینشینم و همزمان با گریه میخندم. به پایش افتادهام و تقلای رفتن میکنم.
- آخرش به پات افتادم...آقای دکتر...
پلکهایم روی هم مچاله میشود. ناله میکنم، هق میزنم و کِرکِر خندهام به راه است. شانههایم به شدت میلرزد و سینهام نیز به سوزش افتاده است. الا یا ایها الساقی! دست زیر پایم میاندازد و وقتی بلندم میکند، میشنوم که زیرلب میغرد:
- خدا لعنتم کنه.
روی کاناپه درازم میکند. کوسنها را روی هم میچیند و زیر پاهایم قرار میدهد. شاید هم خون به مغزم نمیرسد. شال وا رفته را از زیر سرم بیرون میکشد و یکییکی دکمههایم را باز میکند.
- چیزی نیست، پانیک شدی. نفس بکش واله، عمیق نفس بکش.
یک دستش را روی پیشانی و دست دیگرش را دور مچم میپیچد. نبضم را چک میکند و ادامه میدهد:
- به من نگاه کن. با من نفس بکش دورت بگردم... یک... دو...
همراه او نفسهای عمیق میکشم، درحالی که تنها یک صدا در ذهنم تکرار میشود:
«ریل شما خیلیوقتِ که از هم کنده شده. صلاح نیست بیشتر از این زندگیتون رو تباه کنید.»
زیرلب با تهماندهای از خنده و همچنان گریه زمزمه میکنم:
- گفت ما مثل ریل بهم وصلیم.
- والهجانم؟ منو ببین. آروم باش عزیزدلم.
از حال میروم که ضربهای به گونهام میزند و با صدایی بلند تمنا میکند:
- نخواب واله... نفس بکش... جونِ ارسلان نفس بکش.
احساس خفگی نمیکنم، ولی ارسلان خواهش میکند دمِ عمیق بگیرم. دردی احساس نمیکنم، درحالی که به شدت دردمندم. شاید هم از دست رفتهام، بیآنکه خودم متوجه باشم. برای گفتن حرف و جملهای دیگر بهقدری دیر شده که نتوانم زبان بچرخانم و صدایی از دهانم خارج شود. سیاهی مطلق دنیای تارم را احاطه میکند. فکر میکنم همهچیز ختم و تا به ابد دیگر تمام شده است.
****
نور آباژور از سمت راست به صورتم میتابد و پلکهایم را مچاله میکند. آهسته سرم را جا بهجا میکنم و چشمم به سِرُم بالای سرم میافتد. نگاهم از شلنگ باریک آن تا آنژیوکت فرو رفته به دستم امتداد مییابد. کمکم جر و بحث با ارسلان را به یاد میآورم و آهی سنگین سینهام را پر میکند. درون اتاق مشترکمان، روی تخت خوابیدهام و لباسهایم نسبت به قبل سبک شده است. پیراهن و شلوار راحتی به تن دارم و دست آسیب دیدهام؛ طوری که از کار افتاده باشد، از قسمت مچ تا انگشتهایم بیحس است.
بیشتر که دقت میکنم، متوجه تغییر رنگ بانداژ و نوع پیچش آن میشوم. احتمال میدهم ارسلان از موقعیت پیش آمده استفاده و پانسمان را با دقت و سلیقه بیشتر عوض کرده باشد. نیمخیز میشوم. سِرُم رو به اتمام است و دیگر احساس کرختی سابق به تنم سنگینی نمیکند. دست میبرم و چسب آنژیوکت را باز میکنم. سپس سوزن را به آرامی بیرون میکشم و با احتیاط جای آن را میفشارم. کمی که میگذرد حواسم پرتِ اشیاء اتاق میشود. در ظاهر همهچیز سر جای خود قرار دارد. قاب عکسهای بزرگ و کوچک روز عروسیمان میخ دیوار است و گویی دهن کجی میکند. پوزخندی به افکار مسخرهام میزنم. اوضاع نابسامان روانم آنقدرها رو به راه نیست که بخواهم از تصوراتم تعجب کنم!
نگاهی به ساعت روی کنسول میاندازم. عقربهها هشت شب را نشان میدهد و این یعنی عمیقاً بیهوش بودهام که چهار ساعت تمام پلک از هم باز نکردم. پاهایم را روی زمین میگذارم و آهسته بلند میشوم. با قدمهایی کوتاه از اتاق بیرون میروم و وارد فضای روشن پذیرایی میشوم. نگاهی به جایجای خانه میاندازم و ارسلان را نمیبینم. کجا میتواند رفته باشد؟!
مانتو و شلوارم روی مبل رها شده است. قدمی پیش میروم و درحالی که از بیخبری دلهره دارم، موبایلم را از جیب مانتو بیرون میکشم. بلافاصله صدای هشدار باطریاش اوج میگیرد و تنها پانزده درصد به اتمام آن باقی مانده است. بیمعطلی شماره کتی را میگیرم و سرِ پا منتظر میشوم.
- والهجان؟
- سلام کتی. مامان طراوت برگشته عمارت؟
- آره عزیزم. شما خوبید؟ صدات چرا گرفته؟
لبهایم را تر میکنم و مضطرب میپرسم:
- جوابشون چی بود؟
مکث می کند.
- کتی؟!
- جواب دیما مثبته. البته با شرط و شروط.
به تلخی میخندم. حتما شرط و شروطش مربوط به من است.
- خوبه.
میشنوم که مستأصل میگوید:
- ببخش ما رو واله.
به خدای بالای سرم فکر میکنم. او میبخشد؟!
- خودم اینطور خواستم کتیجان.
کلید در قفل درب خانه میچرخد. نگاهی به راهروی ورودی میاندازم و خطاب به کتایون میگویم:
- فعلاً.
همزمان با قطع کردن تماس، موبایل کاملاً خاموش میشود. دیگر اهمیتی ندارد. از بیخبری درآمدهام و اگر چرخ دنیا از گردش بایستد هم ابایی ندارم! ارسلان با چند کیسه خرید وارد خانه میشود. کفشهایش را با صندل روفرشیاش عوض میکند و وقتی به سوی پذیرایی برمیگردد به تازگی توجهاش جلب من میشود. نگاهی مشکوک به گوشی درون دستم میاندازد و میپرسد:
- خوبی؟ سر پا نأیست.
موبایل را به جیب مانتوام برمیگردانم و کوتاه میگویم:
- خوبم.
به سوی آشپزخانه میرود. کیسهها را روی کانتر میگذارد و از همانجا ادامه میدهد:
- دستت چطوره؟ درد میکنه؟
نگاهی به بانداژ نارنجی رنگ دور دستم میاندازم. هنوز چیزی احساس نمیکنم. روی مبل جا میگیرم و جواب میدهم:
- چیزی حس نمیکنم.
او درحالی که دو پرس غذا از کیسه خارج میکند، سری تکان میدهد و تایید میکند:
- پس هنوز اثر بیحسی از بین نرفته.
یک تای ابرویم بالا میپرد. دومرتبه نگاهی به دستم میاندازم و با حیرت میپرسم:
- بخیه زدی؟
از آشپزخانه بیرون میآید و کتش را درمیآورد. سپس در یک قدمیام میایستد و میگوید:
- نیاز داشت!
دستش را روی پیشانیام میگذارد و حرارت سرم را چک میکند. بعد انگشتانش را نوازشوار تا گوش و گردنم پایین میکشد.
- از صبح چیزی نخوردی، ضعف کردی. تا تو یه آبی به صورتت بزنی، من هم لباسهامو عوض میکنم که باهم شام بخوریم.
کمی عقب میکشم تا مدهوش نوازش ماهرانهی دستش نشوم.
- میل ندارم.
اما او کوتاه نمیآید:
- طبیعیه. سرم تغذیه ضعفت رو از بین برده. با این حال باید یه چیزی بخوری. میدونی که عصبانیتِ معدهی خالی، عواقب خوبی نداره خانم دکتر.
به سخرهام گرفته است و نمیداند تا چه اندازه میل به رفتن دارم. از نزدیکی به او احوال خوبی ندارم. حتی دیگر به این خانه هم تعلقی حس نمیکنم، اما بدون مخالفت دیگری، از جا میایستم و نرم نرمک وارد سرویس بهداشتی میشوم. نگاهم که به آیینه میافتد، افسوس میخورم. هیچگاه تا به این درجه آشفته نبودهام. دریغ از اندکی آراستگی، بدون هیچ آرایشی! پوست صورتم خشک و لبهایم ترک خورده. ابروهایم را با دست بالا میدهم و زیر چشمهایم دست میکشم. رفته رفته گودتر شده و تا حدی تیره! با وجود این، حق اعتراض ندارم. خودم اینطور خواستهام و تاوان؛ یعنی عاقبت به هلاکت رسیدن!
شیر آب را باز میکنم و مشتی آب خنک به صورتم میپاشم. دست خیسم را به موهایم میکشم و گردنم نیز...
احساس تازگی میکنم. با حوله خیسی صورتم را میگیرم و از سرویس خارج میشوم. با این اوصاف وارد مسیری تازه شدهام و دیگر هیچچیز نمیتواند همانند قبل طی شود. این لحظه علناً دختری وجود دارد که به خوشبختی با مرد من دلبسته و به آیندهی با او امید دارد. آنهم آنقدری که وجود مرا نادیده بگیرد و دلش به حرفهای آن شبم قرص شود! بیچارهی از همهجا بیخبر...
وارد آشپزخانه میشوم. اثری از وحشیگریام باقی نمانده است. کف آشپزخانه تمیز و عاری از هرگونه خرده شیشه و سرخیِ خون، برق پاکیزگی میزند. یکی از صندلیهای پایه بلند پشت کانتر را بیرون میکشم و مینشینم. ساعدم را دراز میکنم و سرم را روی آن قرار میدهم. خسته و دلشکسته به روزهای نیامده فکر میکنم. از این شب به بعد چه میگذرد تا بگذرد؟
- میخوای روی تخت غذا بخوری؟
کمر صاف میکنم و تکیه به پشتی صندلی میزنم. لباسهای بیرونیاش را با تیشرتی خاکستری و شلوار راحتی مشکی عوض کرده است. سرم را به علامت منفی تکان میدهم و چیزی نمیگویم. کانتر را دور میزند و از درون یخچال پارچ آب را بیرون میآورد. با دو لیوان تمیز برمیگردد و یکی از پرسهای غذا را در مقابلم میگذارد.
- از آشپزخونهی دوست مهران خریدم. مثل اینکه کوبیدههاش حرف نداره.
با یاد دکتر جلیلی دلگرم میشوم. همانطور که درمانگر خوبی است، رفیق شفیقی هم برای ارسلان است و بعد از رفتن من، مطمئناً روزهایی میرسد که نیاز ارسلان به او چند برابر میشود. فویل روی پرس غذا را برایم جدا میکند. سپس از داخل کیسهای دیگر ماست موسیر و سالاد چهار فصل خارج میکند. قاشقی هم به دستم میدهد و میگوید:
- شروع کن عزیزم. سرد میشه.
در سکوت تکهای گوشت به دهان میبرم و آنقدر میجوم تا ذرهذره به حلقم میرود و چیزی در دهانم باقی نمیماند. هیچ میلی به غذا ندارم و نمیخواهم نجنبیدن دهانم مرد مقابلم را به اعتراض بکشاند. پس تکهای دیگر به دهان میبرم و باز هم شروع به آهسته جویدن میکنم.
- من نبودم با کسی حرف زدی؟
نمیتوانم مکالمه با کتی را پنهان کنم. موبایل را در دستانم دیده بود.
- به کتی زنگ زدم.
قاشقی ماست به دهان میبرد و میپرسد:
- خب؟
بازدمم را رها میکنم و قاشق را کنار میگذارم.
- بهت تبریک میگم شادوماد.
پلکهایش را روی هم میگذارد و با کلافگی قاشقش را درون پلوی مقابلش فرو میبرد. چشم که باز میکند «دخترهی احمق!»ای زیرلب زمزمه میکند. ظرف غذایم را کنار میگذارم و بیتوجه به حرصی که میخورد، میگویم:
- خوشمزه بود.
هنوز از روی صندلی بلند نشدهام که مچ دستم را میگیرد. سر میچرخانم و منتظر نگاهش میکنم.
- هنوز تموم نکردی.
- گفته بودم میل ندارم.
تکانی به دست شکار شدهام میدهم، اما او قصد رهایی ندارد. باری دیگر تقلا میکنم و همزمان میگویم:
- ول کن ارسلان!
- شامت رو بخور واله. کلافهم نکن.
در یک حرکت آنی، دستم را محکم پس میکشم و زمانی که از روی صندلی بلند میشوم طعنه میزنم:
- صرف شد.
به اتاق مهمان برمیگردم. گوشی تلفن روی کنسول را برمیدارم و دکمه نارنجی را میفشارم. طولی نمیکشد که لابیمَن جواب میدهد:
- بفرمایید.
- لطفا آقای رضایی رو بفرستید طبقهی بیست و ششم.
مرد مطیعانه قبول میکند. چمدانم هنوز کنار چهارچوب قرار دارد. دست میبرم و دستهی آن را بیرون میکشم. روی چرخهایش آن را روانهی پذیرایی میکنم و بلافاصله سراغ مانتوام میروم. دلیلی برای ماندن ندارم. برای بحثهای مداوم با ارسلان هم دیگر نایی برایم باقی نمانده است. وقتی با اینهمه دلیل و خواهش توجیه نمیشود، یعنی هیچ طور دیگر هم قصد کوتاه آمدن ندارد. بعد ادعا میکند لجباز این رابطه، او نیست!
- اینوقتِ شب کجا به سلامتی؟
دکمههایم را یک دستی و به سختی میبندم و کلامم را با زهرخندی عجیب مزین میکنم:
- این نوع حساب پرسیدنها از قرار عصر به بعد دیگه تموم شد آقای دکتر. از امشب به بعد میتونی نو عروست رو اینطوری سوال و جواب کنی.
از پشت کانتر میایستد. با اخمهایی درهم در مقابلم سخت میشود و خیره به حرکاتم میگوید:
- هر چی باشه اسمت هنوز پای اسممه. چرا یهو هوا برت میداره و چمدون میگیری دستت؟
شالم را هم برمیدارم و موهایم را میپوشانم. در عین حال جواب میدهم:
- ببخشید که بیشتر از این اجازه نمیدم غرورم شکسته بشه. گرچه که دیگه چیز زیادی هم باقی نمونده.
در لحظه صدای زنگ واحد اوج میگیرد. آقای رضایی سر رسیده و ارسلان نمیتواند با حضور او، مانعِ رفتن من شود. قبل از اینکه ارسلان از چشمیِ در نگاهی بیندازد میگویم:
- آقای رضایی اومده چمدونم رو ببره.
ارسلان با حیرت به در واحد اشاره میکند و خطاب به من میپرسد:
- اینجوری میری که با روان من بازی کرده باشی؟ اون هم این وقت شب؟
به دنبال ریموت النترا سر میچرخانم. وقتی آن را روی عسلی میبینم قدمی پیش میروم و میگویم:
- نیاز به آرامش دارم.
دومرتبه زنگ واحد به صدا درمیآید.
چنگی به ریموت میزنم و کمر صاف میکنم. چمدان را به دنبال خود میکشم. از کنار ارسلان که میگذرم بهآنی بازویم کشیده میشود. صورتش در نیم وجبی صورتم قرار میگیرد. با خط اخمی عمیق و یاقوتیهایی که خشمگیناند، آهسته میغرد:
- ردش کن بره! تو امشب هیچجا نمیری.
تکانی به بازویم میدهم و میجوشم:
- اگه ولم نکنی اینقدر جیغ و داد میکشم که همسایهها بریزن تو خونه. یعنی برای اولینبار توی عمرت، چنان جاروجنجالی میبینی که تعریف نداره! قسم میخورم که نوک سوزن آبرو نمیمونه برات.
- خب امتحان کن.
متعجب میشوم.
- جیغ بکش و عاقبت تهدیدت رو به چشم ببین.
زنگ واحد سه باره و اینبار پشت هم به صدا درمیآید. با اصراری دیگر بازویم را تکان میدهم. وقتی تقلایم اثری نمیکند، مکث میکنم. چارهای برایم نمیگذارد! نفس میگیرم تا با تمام وجود کمک بخواهم که صدای مامان طراوت از محدودهای نزدیک به گوشمان میرسد. اینبار چند تقه به درب میخورد و...
- واله؟ ارسلان؟ این در رو باز کنید!
بالاخره بازویم را رها میکند. دست از من میکشد و به سوی درب میرود. از چشمی نگاهی به بیرون میاندازد و بعد دستگیره را پایین میکشد.
به محض باز شدن درب واحد، نگاهم به مامان طراوت میافتد. شق و رق و منتظر ایستاده است. نخست به ارسلان و بعد به من نگاه میکند. سپس رد نگاهش تا چمدان و ساک وسط پذیرایی کشیده میشود. بلافاصله قدمی به داخل برمیدارد و میگوید:
- چمدونت رو جمع کردی دخترم؟
درحالی که سعی میکنم ناراحتی چشمانم را به رخ نکشم، سرم را بالا و پایین میکنم. صدای آسانسور بلند میشود. آقای رضایی نیز مقابل درب میایستد و محترمانه سلام میکند. سپس رو به من ادامه میدهد:
- در خدمتم خانم.
- هه! لشگر کشیده.
با تعلل به ارسلان نگاه میکنم و پوزخندش را میبینم. نمیخواهم مخالفتش را از سر بگیرد. رو به آقای رضایی میکنم و میخواهم بگویم چمدانم را پایین ببرد کهـ...
- بیزحمت این چمدون رو تا پایین ببرید آقا.
نگاه جفتمان به مامان طراوت کشیده میشود. آقای رضایی با اجازهای میگوید و داخل میشود. چمدان و ساک را با خودش میبرد و با اجازهای دیگر وارد آسانسور میشود. به محض اینکه اتاقک روانه لابی میشود، مامان طراوت نگاهی به بساط شام روی کانتر میاندازد و بدون هماهنگی قبلی با من میپرسد:
- منتظر تماست بودم.
- تماس؟
نیم نگاهی به حالت کلافهی ارسلان میاندازد و ادامه میدهد:
- قرار بود وقتی چمدونت رو جمع کردی زنگ بزنی مصطفی بیاد دنبالت.
طولی نمیکشد که متوجه دست آسیب دیدهام میشود. اخمهایش را درهم میکشد و میپرسد:
- چه خبر بوده اینجا؟
آب دهانم را فرو میدهم و نمیخواهم از المشنگهی دم غروب برایش چیزی بگویم.
- چیزی نیست. ظرفهای مونده رو میشستم که...
هنوز کلامم به پایان نرسیده بود که ارسلان خصمانه میپرسد:
- واله چرا باید چمدونش رو جمع میکرد؟
مامان طراوت با تردید سرش را به سوی او میچرخاند و عصایش را کمی جلوتر از خود روی زمین میگذارد.
- چرا نداره! دیر یا زود این زنـ...
- این زن، زنِ منه. تا وقتی هم که زن منه، چرا باید از خونهش بره؟ خطبهای خونده شده؟ امضایی زده شده؟ چرا باید امشب بره؟ اصلاً کجا بره؟!
با کوله باری از غصه سر به زیر میشوم. گوشهی باند دور دستم را به بازی میگیرم و فکر میکنم وقتی چمدان به دست به خانه پدر رفتم، باید چه توضیحی به او بدهم؟!
- واله امشب با من توی عمارت میمونه. میخوام باهاش خلوت کنم.
سپس طعنه میزند:
- البته اگه بتونیم خان شما رو پشت سر بذاریم شازده!
ارسلان به موهایش چنگ میزند.
- مامان...
- از وقت مامان مامان کردنت خیلی گذشته پسر. امشب یا یه شب دیگه، چه فرقی داره؟ رفتنی میره اونجایی که باید بره. حرفهای ظهرم که یادت نرفته؟
تا سکوت بیشترِ من، همهچیز را خراب نکرده گلویم را صاف میکنم و روانهی راهرو میشوم. کفشهایم را میپوشم و بیآنکه نگاهی به عقب بیندازم، خطاب به مامان طراوت میگویم:
- توی لابی منتظرتون میمونم.
و بیخداحافظی، رسماً فرار میکنم و نمیدانم اولین هق را درون اتاقک آسانسور خواهم زد یا وقتی به لابی رسیدم؟!
درهای سیلور آسانسور که باز میشود، به سمت خروجی هجوم میبرم. دربان با فرم رسمی و همیشگی که به تن دارد، نگاهی به ظاهر آشفتهام میاندازد و با تردید میپرسد:
- جایی تشریف میبرید؟
میدانم با تنها کلمهای که از دهانم خارج شود، گریه که هیچ، چنان ناله و مویهای سر میدهم که معنای واقعی بیتابی و سرشک، آشکارا به رخ عالم و آدم کشیده شود. پس در سکوت ریموت را بهسویش میگیرم. نگاهم را به تیرگی آسمان میکشم. هیچ ستاره و روشنی پیدا نیست. پنداری تاریکی درونم فروغ فلک را در خود بلعیده باشد!
- خانم دکتر؟
سر میچرخانم و آقای رضایی را میبینم که با بلاتکلیفی در چند قدمیام ایستاده است. مسکوت و پریشانحال، چمدان را میگیرم و از ناراحتی چهرهاش رو برمیگردانم. میشنوم که آرام میگوید:
- اگه قسمت نشد دوباره توی این برج ببینمتون، ما رو حلال کنید خانم.
طاقتِ طاق شدهام، کاسه چشمانم را خیس و دیدم را تار میکند. حتی این مرد هم از رفتنم رنجیده میشود! ذله و غصهدار به چهرهی جوان، اما شکستهاش چشم میدوزم و میگویم:
- خانمت شمارهمو داره. خدای نکرده اگه مشکلی براش پیش اومد حتماً خبرم کن آقای رضایی.
با تأسف سر به زیر میشود و جواب میدهد:
- چشم.
چیزی نمیگذرد که دربان النترای سفید رنگ را در مقابل ورودی پارک میکند و پیاده میشود. با دیدن چمدان کنار پایم پیش میآید و آن را درون صندوق جا میدهد. پلهای پایین میآیم و به مسیر مقابلم خیره میشوم. بهراستی که دقیقههای آخر متفاوت از هر وقت دیگری سپری میشود. نه مانعی وجود دارد و نه دیگر اتفاقی رخ میدهد تا رفتنم را به تعویق بیندازد. میدانم ماندنی در کار نیست، ولی به تأخیری ناچیز دلبستهام. پشیمانم؟ نمیدانم... چه میدانستم برای رفتنم، همهچیز آنقدر سریع مهیا میشود که در عجب بمانم؟ مگر یک زن، چندبار به رفتن فکر میکند؟!
صدای عصایی که پشت هم زمین میخورد، پاهایم را از حرکت وا میدارد. برمیگردم و به قامت سالخوردهاش نگاه میکنم. در فاصلهای اندک از من میایستد.
نگاه نفوذ ناپذیرش تا غمِ چشمانم که امتداد مییابد، برای آخرینبار اجازه میدهم طعنههای سوزانش را در لفافه حوالهام کند.
- امشب هم میگذره. نگران پرپر زدنِ پسر من نباش.
از همین ثانیه ارسلان دیگر تنها پسر او است و نه هیچکسِ من! تلخند کجی میزنم و درحالی که انگشتان دستم را پیچ و تاب میدهم، میگویم:
- احوال ارسلان نگرانی نداره. من از چشمهای اون دختر خوندم که دیر یا زود جای من رو پر میکنه.
وقتی اشک از گوشهی چشمم سر میخورد و از روی لبهایم میگذرد، سر به زیر میشوم. مقابل این زن تنها آشکارا گریه نکرده بودم که کردم!
- اون دختر...
در میان کلامش، دست چروکش را درست روی خیسی صورتم احساس میکنم.
- جای خالی تو رو نه فقط برای ارسلان؛ بلکه برای همهمون کم رنگ میکنه، ولی پُر هرگز!
در ادامه چانهام را بالا میکشد. با نگاهی براق، لحنی محکم و شمرده ادامه میدهد:
- تا آخرین ثانیهای که با این مصیبت میجنگی اشک نریز. بذار ایستادگی در برابرِ ضعف سلاح تو باشه!
پلکهای خیسم را روی هم میفشارم تا تاری دیدم رفع شود. مامان طراوت همیشه به تلخترین لحن ممکن، از حقیقتها دم میزند. زنی که حرفهایش تا مغز استخوانم نفوذ میکند و ابداً فراموش نمیشود! با موافقت سرم را بالا و پایین میکنم. میدانم هنوز زمانِ ورای جنجال ایستادن نرسیده است و مجادله با این اوضاع اگر مرا نکشد، حتماً سختجانترم میکند!
با خود فکر میکنم حمایتی که این زن تحت هر شرایطی از من کرده، حداقل مستحق یک تشکر ناچیز است! پس برخلاف سردی تمام وجودم، دستش را میگیرم و به گرمی میفشارم.
- بابت خیلی چیزها ممنونتون هستم.
ندای درونم در میانهی مغزم ادامه میدهد:
«بیشتر از بابت خفتی که اجازه نداد ارسلان به آن دوام ببخشد.»
- در عوض من شرمندهت هستم، ولی آرزو میکنم از اینجا به بعد زندگیت درست همون چیزی باشه که به صلاحته. نگران مابقی کارها هم نباش. به وثوق سپردم یه متن محضری آماده کنه تا قولی که به دختر دکتر دادی عملی بشه. میمونه یه امضا که به موقعش خودم باهات هماهنگ میکنم.
طبق معمول فکر همهچیز را کرده و من مجبورم پای تعهداتم بأیستم. پس باز هم به تکان دادن سرم بسنده میکنم. دربان که دومرتبه به جایگاه خود برمیگردد، قدمی به سوی النترا برمیدارم و با خاطری رنجیده پشت رول جا میگیرم. نگاهم به آقای رضایی میافتد که هنوز در انتظار رفتن من ایستاده است. در را میبندم و بیمیل استارت میزنم. من میروم، ولی تاریکی آسمان شب، سردی هوا، تلخی نگاه مامان طراوت، ناراحتی مرد جوان و ناخوش احوالیِ همسری که احتمال میدهم سرش را از پنجره بیرون کرده و نفسهای عمیق میکشد تا کوبکوب قلبش از حرکت نأیستد به هیچ وجه از ذهنم نمیرود! روزها، ماهها و شاید سالها... مطمئناً زمان برایم جانکاهتر از جانکاه میگذرد، اما هرگز فراموشم نمیشود که چطور در این شب سرد زمستانی بدرقهی مسیری شدم که تنها بیانتها بودنش به چشم میخورد!
نگاه آخر را به ورودی برج میاندازم. برای آمدن ارسلان هنوز امید دارم و چه ساده امیدم به مثال هر وقت دیگری از جانب او بیثمر میماند!
پا روی پدال گاز میفشارم و نَمنَم از هر چه هست و نیست دور میشوم. فرو رفته در تاریکی اتاقک فلزی النترا، باز هم اشک میریزم. جنگِ با دل آنقدرها که ساده به زبان میآید شدنی نیست! چه میشد اگر در بیخبری باقی میماندم و هیچگاه از گذشتهی ارسلان چیزی نمیفهمیدم؟! با لجاجت تمام لبهایم را به داخل میکشم و میگزم. من این عشق را با همین کوهِ غم، روی دوشِ دلم تا ابد میکشانم.
گـنـاه عـقـل را گـردن بـگـیــر ای عـشــق
که این بیچاره عقل از خود گسست امشب
****
دست میبرم و صندلی دراز شده را به حالت قبل برمیگردانم. تمامِ نیمه شب را به انتظار طلوع خورشید سر کرده بودم. بعد از آن همه کلنجار رفتن با عقلم، نتوانستم آن ساعت از شب زنگ خانه را بفشارم. نصف شبی و چمدان به دست، چه جوابی داشتم که خدای نکرده پدر نیمهجان نشود؟!
چشمهای خسته از بیخوابیام را میمالم و به آیینه نگاه میاندازم. صورتم پف کرده و سرخی چشمانم هنوز رفع نشده است. زیرلب نوچی میکنم و به در حیاط چشم میدوزم. چاره چیست؟ بالأخره که همهچیز برملا میشود! میروم تا پیاده شوم که...
در حیاط باز میشود و قامت پدر نمایان میگردد. ست ورزشی سفید رنگی پوشیده و درحالی که آرام و کوتاه درجا میزند، روانهی خیابان میشود. بیخیالِ پیاده شدن، به مسیری که در جهت مخالف من طی میکند خیره میشوم. دنیای بیخللاش بزودی خراب میشود و من از این پس، چطور به عسلی روشن چشمانش نگاه کنم؟ بعد از پنج سال به خانهاش برمیگردم و باز دختر خانه میشوم!
شقیقههایم را میفشارم و بیمعطلی استارت میزنم. دیگر نمیتوانم پشت نقاب شاد و خوشبختی که ساختهام پنهان بمانم. به همدردی نیاز دارم! مگر تا کجا میتوانم یک تنه به بدبختیهای زندگیام سامان دهم؟استارت می زنم. مقابل درب پارکینگ متوقف میشوم. لبهایم را تر میکنم و دستی به ابروهایم میکشم. پیاده میشوم و زنگ آیفون را میفشارم. خیره به لنز دوربین، تمام وزنم را روی یک پا میاندازم و منتظر میمانم. طولی نمیکشد که صدای ظریف و متعجب وفا از بلندگو پخش میشود:
- اول صبحی اینجا چیکار میکنی تو دختر؟
کرخت و مغموم لبخند میزنم و بیتوجه به سوالی که پرسیده، جواب میدهم:
- در پارکینگ رو باز میکنی وفاجون؟
او بلافاصله میگوید:
- بیا تو عزیزم.
وقتی پشت رول مینشینم، دربهای پارکینگ به نرمی باز میشوند. با خستگی تمام خمیازهای میکشم و نهایتاً وارد حیاط میشوم. النترا را زیر شیروانی، درست پشت جنسیس مشکی رنگ پدر پارک میکنم و باز پیاده میشوم. وفا شنلی روی شانههای ظریفش انداخته و در ایوان منتظر من ایستاده است. با وجود این ترجیح میدهم فعلاً از ساک و چمدانم رونمایی نکنم. باید کَمکَم همهچیز را تعریف کنم و بعد روی سرشان خراب شوم! با تأسف آه میکشم و به سوی او روانه میشوم. از کنار باغچهی جمع و جور محوطه میگذرم و استخر نسبتاً بزرگ وسط حیاط را پشت سر میگذارم. از پلههای ایوان که بالا میروم، وفا جلو میآید و با نگرانی دستهایم را میگیرد. نگاهی به چشمهایم میاندازد و میپرسد:
- چرا رنگت پریده واله؟ ارسلان کجاست؟
بانداژ دور دستم را که لمس میکند، ادامه میدهد:
- دستت چیشده؟
به یاد ارسلان پوزخند میزنم. تمام شب در تاریکی و خلوتی کوچه، انتظار تماسش را کشیده بودم و او حتماً تصور میکرد در عمارت مجلل تاجیکها وقت میگذرانم. با مهر پشت دستهای نرم وفا را نوازش میکنم و نگاه از موهای کوتاه و هایلایت شدهاش میگیرم. برعکس ظاهر آشفتهی من، چه دلربا به نظر میرسد.
- با توأم دختر! چرا اینقدر آشفتهای؟
ضعف و ناتوانی محرز وجودم از چشمان نکتهسنج وفا دور نمیماند. چه خوش خیال بودم که تصور میکردم نقاب ساختگیام هنوز قابل استفاده است. میخواهم چیزی بگویم که بهآنی سرم به دوران میافتد. چشمانم را میبندم و دستم را به سرم بند میکنم. سردرد امانم را بریده و محتملاً فشارم نیز افتاده است. وفا متحیر از اوضاع آشوبم، شانههایم را سفت میچسبد و به خود تشر میزد:
- منو میبینی توروخدا؟ با این حال سرِ پا نگهت داشتم و دارم سوال پیچت میکنم!
و همزمان که به داخل خانه هدایتم میکند، ادامه میدهد:
- صبحونه نخوردی نه؟ معلومه از گرسنگی ضعف کردی.
آهسته قدم به داخل میگذاریم و بعد از راهروی ورودی مستقیماً وارد سالن پذیرایی میشویم. فضای اطرافم هنوز در گردش است که روی مبل مینشینم. وفا شانههایم را رها میکند و با عجله به سمت آشپزخانه گوشه پذیرایی میرود. تکیه به پشتی مبل میزنم و چشمانم را میبندم. احساس تهوع دارم و گویی معدهام بیش از حد اسید ترشح میکند. با فرو رفتن گوشه دیگر مبل، متوجه برگشت وفا میشوم. فشارسنج جیوهای را روی پایش میگذارد و آستین مانتوام را بالا میکشد. نگاهم را به چشمان نگرانش میدوزم و میگویم:
- طوریم نیست وفاجون. نگران نباش.
موهای لختش را پشت گوش میبرد و خیلی زود دست به کار میشود. گوشیهای فشارسنج را به گوش میگذارد و جواب میدهد:
- چیزی نگو ببینم دقیقاً روی چنده.
بدون مخالفت دیگری، سکوت میکنم. اگر اینطور آرام میگیرد چارهای ندارم. او با تمرکز تمام کاف فشارسنج را دور آرنجم میپیچد و بعد از یک دقیقه گوشیهای درون گوشش را بیرون میکشد. شوک زده عقربههای کوچک را نشانم میدهد و با حیرت میپرسد:
- سر صبحی چی به روزت اومده؟
دستم را به نرمی پس میکشم و با یادآوری جریانات اخیر تلخ میخندم. وفا نیز از خندهی من لبخند متحیری میزند و از جا میایستد. دومرتبه روانهی آشپزخانه میشود و میگوید:
- با معدهی خالی که نمیشه بهت قرص داد. الان برات یه چیزی میارم جون بگیری.
گر گرفته و ژولیده، شالم را روی گردنم میاندازم و دکمههای مانتوام را یکییکی باز میکنم.
- به خودت زحمت نده وفاجون. من خوبم.
از همانجا به تمسخر میگوید:
- آره! دست و پا شکسته خوبی.
مانتوام را هم روی تکیهگاه مبل میاندازم که وفا ادامه میدهد:
- راستی نگفتی ارسلان کجاست! میدونه اینجایی؟
بازدمم را فوت میکنم و جواب میدهم:
- میشه بیای پیشم؟ باید باهات حرف بزنم.
با صدای به هم خوردن قاشق و لیوان که رفته رفته از محدودهای نزدیکتر به گوشم میرسد، متوجه میشوم که به سویم میآید. در یک قدمیام میایستد و لیوان شیرعسل را به دستم میدهد. سپس اشارهای به آن میکند و میگوید:
- اول اینو بخور یکم بهترشی. بعدش باهم حرف میزنیم.
- میترسم بابا برگرده و دیر بشه.
موج نگرانی درون چشمانش چند برابر میشود. آهسته در کنارم جا میگیرد و مُصرانه میگوید:
- بخور واله! بخور و بهم بگو که چیشده.
لیوان را در میان انگشتانم میفشارم و بالأخره جرعهای از آن مینوشم. سپس لیوان را روی عسلی میگذارم و به وفا چشم میدوزم. باید همهچیز را برایش تعریف کنم. فقط او میتواند در کمال آرامش، مصیب بار آمده را برای پدر بازگو کند. دستهایش را میگیرم و به روشنی چشمانش زل میزنم.
- وفا؟
به سختی بغض چسبیده به گریبانم را فرو میدهم و می گویم:
- دارم از ارسلان جدا میشم.
تنها یک لحظه دستهایش میلرزد. نگاه حیرانش از دهان به چشمهایم و دوباره از چشمها به دهانم میرود و برمیگردد. میفهمم تا چه اندازه شوکه و ناباور است. دستهایم را نرم نرمک رها می کند. مثل اینکه گر گرفتگی جانم به او نیز القاء شده باشد.
- میدونستم دست از سرت برنمیداره!
ناخواسته لبهایم کش میروند. وفا بهتر از هرکسی دردم را میداند.
- حق داره.
سردرگم دست به زیر موهایش میبرد. چنگ میزند و تا گردن پایین میکشد.
- حالا به محمدرضا چی بگیم؟
سر به زیر شده و با تأسف میگویم:
- یک ماهِ تمام به بابا فکر کردم. نمیدونم چطور بهش بگم که نشکنه. اگه بفهمه با پای خودم رفتم خواستگاری دختر دکتر نیکفر...
- چـی؟!
به خودم که میآیم، اعتراف ناجوری کردهام. از بیحواسی پلکهایم را مچاله میکنم و مشتی به پایم میکوبم. وفا تکانی محکم به شانههایم میدهد و با صدایی بلند میپرسد:
- چیکار کردی تو دختر؟
گرمی اشک که تا چانهام شیار میکشد، جواب میدهم:
- مجبور بودم وفا.
با دستهای لرزان خود، صورتم را قاب میگیرد و منقلب میگوید:
- چرا همهچیز رو به ارسلان نگفتی؟ چرا خودت رو راحت نکردی آخه دختر؟
سرم را به طرفین تکان میدهم و ناله میکنم:
- نخواستم تو شرایطی قرار بگیره که مجبور باشه بین من و دخترش یکی رو انتخاب کنه.
ناباورانه لب میزند:
- پس دختره!
به یاد تصاویر دلبرانهاش از غصه ضعف میکنم.
- چشماش با چشمهای ارسلان مو نمیزنه وفا! اینقدری ظریف و زیباست که اگه میموندم حتما دق میکردم از غصه. من زنی نیستم که بتونم دلبریهای اون دختر رو ببینم و یادم نیفته که قبل از من کس دیگهای هم بوده توی زندگی ارسلان.
- میفهممت عزیزدلم.
آخر سر هم چشمان روشناش، بیتابیام را تاب نیاورد و با من جوشید. وقتی به آغوشم کشید، از خود بیخود شدم. تازه یادم افتاد اینجا، در این خانه، زنی خجسته همیشه دادرس سردرگمیهایم بوده. همانکه اگر مادرم نیست، اگر مرا به دنیا نیاورده و شیرهی جانش را ارزانیام نکرده، در عوض برایم بغایت مادرانگی کرده! تن ظریفش را میفشارم و صورتم را میان گرمی شانه و گردنش فرو میبرم. اگر وفا نبود، دست سرنوشت از منه نازک نارنجی مادر مُرده چه میساخت؟ هق میزنم و بیشتر او را میفشارم. اگر وفا نبود، والهی کوچک و بینوا، هرگز والهوار باقی نمیماند!
از آغوشش که جدا میشوم، خیسی صورتم را با دستهایش پاک میکند و با لحنی خصمانه که میدانم از رفتار تاجیکها نشأت گرفته، میگوید:
- اینهمه سال خونِ دل بخور مثل دستهگل دختر بزرگ کن. بعد خاندان متزلزل تاجیکها گلت رو پرپر کنن.
از جا میایستد و با اخمهایی درهم ادامه میدهد:
- تموم شد دورهای که بعد از عمری دختر رو میفرستادن خونه باباش و خانوادهی دختر هم واسه خاطر آبروداری صداشون در نمیاومد. این خانواده پیش خودشون چه فکری کردن که... لاالهالله...
- وفام؟
انگشت اشارهاش را بالا میگیرد و بیتوجه به اعتراض من ادامه میدهد:
- گریه و زاری نداریم! غصه خوردن و یه گوشه بغ کردن نداریم! عقب کشیدن و سکوت کردن نداریم! از این به بعد فقط به پدرت، به خانوادهت، تکیه میکنی و اجازه میدی اونطور که پدرت صلاح میدونه پیش بریم.
از جا میایستم و با نگرانی میگویم:
- بابا نباید بدونه وفا. اون طاقتِ...
درمیان کلامم تأکید میکند:
- خودم با محمدرضا صحبت میکنم. سهمِ شازدهی تاجیکها رو میده و برای همیشه از اون بیمارستانـ...
- سلام!
با شنیدن صدای متعجب آناهیت، هر دو بهسوی ورودی سر میچرخانیم. با لباسهای تنش متوجه میشوم که از خرید سر صبح برمیگردد. با دیدن من تعجب در نگاهش کمکم رنگ میبازد و لبخند میزند. کیسههای خریدش را آهسته روی زمین میگذارد و با قدمهایی ضعیف بهسویم روانه میشود. من نیز به احترام او از جا میایستم و با مهر آغوش گرمش را پذیرا میشوم.
او همانطور که پشتم را نوازش میکند، با لهجهی غلیظ ارمنی میگوید:
- پس قرار بود عزیز کردهام را ببینم که سرحال از خواب بیدار شدم.
خندهی بیصدایی میکنم و میگویم:
- دلتنگت بودم مهربون.
- من بیش از تو عزیزِ آنا.
بلافاصله قدمی عقب میکشد و با اشتیاق چهرهام را از نظر میگذراند. سپس نیمنگاهی به وفا میاندازد و میگوید:
- صبحانهی امروز طعم دیگهای داره وفاخانم.
وفا لبخندی میزند و به تأیید حرف او جواب میدهد:
- حتماً همینطوره آنا. برای نهار هم تدارک ببین و از غذایی که واله دوست داره آماده کن.
آناهیت دستم را میفشارد و با صمیمیت میگوید:
- میزی میچینم که تا به امروز خدم و حشم عمارت تاجیک نچیده باشن.
با یادآوری عمارت و آدمهایش، وفا چشم از من میگیرد. در عوض اخم ظریفی میان دو ابرویش مینشاند و میگوید:
- خیلیخب آنا. فعلاً میز صبحونه رو بچین که این دختر ضعف کرده. دستت هم دردنکنه.
آناهیت با عجله سر تکان میدهد و بهسوی کیسههای رها شده میرود.
- چشم خانم. همین الان.
از سالن که دور میشود، وفا مانتوأم را از روی مبل برمیدارد و میپرسد:
- لوازمت رو نیاوردی؟
به یاد ساک و چمدان درون صندوق جواب میدهم:
- همهچیزم پشت ماشینه.
با دقت زیر دستم را میگیرد و همانطور که به انتهای پذیرایی هدایتم میکند، ادامه میدهد:
- خوبه! فعلاً از لباسهای هاله یه چیزهایی سرهم کن تا بگم لوازمت رو بیارن.
دست روی دستش میگذارم و با مخالفت میگویم:
- وفاجان من توی اتاق خودم راحتترم. اجازه بدهـ...
- نخیر! اِجازه مِجازه نمیدم. چند روز توی همین اتاق جلوی چشم خودم باش تا ضعف بدنت رو بگیرم. با این حالت که نمیتونی پلههای خونه رو بالا و پایین کنی.
چیزی نمیگذرد که وارد اتاق هاله میشویم. هنوز تِم سفید و صورتی اتاق برقرار است و میدانم هیچوقت دیگری هم تغییر نخواهد کرد. کودک درون و روحیه سرزنده هاله هرگز فروکش نمیکند و چه خوب که همسرش عاشقانه دیوانگیهایش را میپرستد.
- کی برمیگردن؟ دلتنگشونم.
به آرامی روی تخت دونفرهی وسط اتاق مینشاندم و درحالی که به سوی کمد لباسهای هاله میرود، میپرسد:
- آخرینبار کی باهم حرف زدید؟
خجالتزده سر به زیر میاندازم. از آخرین تماس تصویریمان زمان زیادی گذشته است.
- از کسی که ماههاست خودش رو هم فراموش کرده چه انتظاری داری وفا؟
چند آویز لباس راحتی بیرون میآورد و دلخور جواب میدهد:
- انتظار که زیاد دارم. از کدومش بگم؟
دمی عمیق میگیرم و تنم را روی تخت رها میکنم.
- سنی نداشتم! همهش بیست سالم بود که از خواهرم یه یادگاری برام موند.
لباسها را یکییکی از بند آویز جدا میکند و ادامه میدهد:
- نتونستم بیکسیت رو ببینم و کاری نکنم. علیرغم مخالفتهای بزرگترها با محمدرضا ازدواج کردم که تو رو کنار خودم داشته باشم. بیست و سه ساله که برات وفای خالی شدم و به اینکه حداقل زن بابا صدام نمیکنی دلخوشم. من خندههامو، خوشیهامو، لذتهامو با تو تجربه کردم واله! من با تو طعم مادرانگی رو چشیدم. سرد و گرم زندگی رو با تو احساس کردم. تو چرا من رو مثل مادرت نمیدونی؟
از شنیدههایم حیرت زده میشوم!
- چرا تمام این مدت اجازه ندادی قدم از قدم بردارم؟ که پشتت باشم و جلوی اون پیرزن بدصفت رو بگیرم؟ چرا اجازه دادی فکر کنن خانوادهای پشتت نیست؟ حالا من هیچی! پدرت که باید میدونست چی به روزت آوردن.
سینهام را خالی از هوا میکنم و خیره به چهرهی ناراحتاش میگویم:
- چه دل پری از من داری وفا...
در لحظه بافتی ارغوانی رنگ به سمتم میگیرد و جواب میدهد:
- چیزهایی که شنیدی نصف دلخوریم هم نیست! اینو بپوش سرما نخوری.
به آرامی بلند میشوم. لبخندی دنداننما به اخم ظریف میان دو ابرویش میزنم و دست دراز میکنم. همزمان با پیراهن بافت، مچ دستش را هم میگیرم و او را بهسوی خود میکشم. درحالی که در کنارم برایش جا باز میکنم، دست دیگرش را هم میگیرم و او را کنار خود مینشانم. آهسته شروع به نوازش دَوَرانی مچهای استخوانیاش میکنم و نامش را با جان و دل به زبان میآورم.
- وفام؟
گردن که خم میکند، موهای لختش از بند گوشش رها میشود.
- جونم؟
اشارهای به مچهایش میکنم و میپرسم:
- هنوز درد میکشی؟
به علامت منفی سر تکان میدهد و میگوید:
- نه دیگه.
به تلخترین شکل ممکن لبهایم کش میروند. سر خم میکنم و نبض دستانش را با مهر تمام میبوسم.