انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان واله‌وار | حدیثه شهبازی نویسنده افتخاری انجمن ناولز

طراوت از این‌که قبلاً این مورد را هم به پسرش نسپرده بود، کلافه می‌شود. باید تأکید می‌کرد تا این حد به واله نچسبد، اما کتایون کمی سرخوش است. در دل برادرش را «زن‌ ذلیل» خطاب می‌کند و جالب این‌که حتی او هم برای یک لحظه دلش می‌خواهد در آینده برای نو عروس‌شان خواهرشوهر بازی دربیاورد! کاری که هیچ‌گاه با واله نکرده است. جو سنگینی برقرار است که آقای دکتر سر بحث را باز می‌کند و حرف را به بیمارستان و سهامش می‌کشاند. بیمارستانی که متعلق به امیرارسلان است و از قضا دکتر نیک‌فر چند درصدی در آن سهام دارد. این بحث تا یک ربع ادامه پیدا می‌کند که با ورود دختر خانواده خاتمه می‌یابد. مثل این که در آن فاصله یک ربعی، رفته بود تا خودش را بسازد. از آن‌جایی که با دیدن واله کمی بهم ریخته، سعی دارد اعتماد و عزت نفسش را تجدید کند. خدا می‌داند چه‌قدر نفس عمیق کشیده و آب خنک خورده تا به خودش مسلط باشد. با رفتار سردی که از امیرارسلان دیده، بوی فاجعه‌ به مشامش می‌رسد!
این‌بار نوبت طراوت است که بحث اصلی را پیش بکشد. پیرزن گلویش را صاف می‌کند و اول از وجنات همسر خدابیامرزش می‌گوید و بعد از خانواده‌ی تاجیک که تا چه اندازه عروس پرست‌اند! طراوت ادامه می‌دهد و به اخلاقیات پسرش می‌رسد. با این‌که دکتر نیک‌فر خودش به اندازه‌ی کافی با امیرارسلان آشنا است، لازم می‌داند مثل غریبه‌ها توضیح دهد تا نکته‌ای از قلم نیفتد. حتی قصد دارد دلیل ازدواجِ دومِ پسرش را هم پیش بکشد. این می‌شود که جایی از حرف‌هایش مکث می‌کند. نگاهش را تا واله می‌کشد و از او اجازه می‌خواهد که دلیل اصلی را بیان کند، اما قبل از این‌که واله واکنشی نشان دهد، امیرارسلان از مادرش، آقای دکتر و همسرش اجازه می‌خواهد تا از این‌جا به بعد مسئله را خودش توضیح دهد.
- راستش آقای دکتر، از جایی که می‌دونم چه‌قدر آدم بی‌پرده‌ای هستید و به تبع دوست دارید بی‌پرده با شما رفتار بشه، این مسئله رو به وضوح برای شما و خانواده محترم‌تون روشن می‌کنم. شما رابطه‌ی من و خانمم رو از نزدیک دیدید. متوجه هستید که هیچ مشکلی باهم نداریم. جز یک مورد که اصلاً برای من مهم نیست! حضور فرزند در زندگی زناشویی برای من حیاتی نیست. البته اعتراف می‌کنم که از داشتنش بدم نمی‌آد، ولی برام اولویت نداره. دلیل اصلی این‌که من و خانواده‌ام الان در خدمت شما هستیم هم همینه. از نظر خانواده‌ها زندگی زناشویی ما باید یک ثمره‌ای داشته باشه، اما ما امکانش رو نداریم. از این بابت هم من اصلاً ناراحت نیستم، چون همسرم رو فوق‌العاده دوست دارم. حتی به جرأت می‌گم که قلباً به این وصلت رضایت ندارم.
- امیرجان... پسرم!
امیرارسلان قصد عقب‌نشینی ندارد و اجازه نمی‌دهد واله‌اش در میان این جمع سنگین احساس حقارت کند. عقیده دارد اگر بچه‌دار نمی‌شوند، مشکل از هردوشان است. چرا که واله مشکل پزشکی دارد و ارسلان مشکل عشقی! این تاوان حسی است که همیشه نسبت به واله دارد! پس نگاه بی‌آلایشش را به مادرش می‌دوزد و با چشمانش می‌خواهد جلویش را نگیرد.
کتایون نیز دست مادرش را می‌فشارد. آقا و خانم نیک‌فر بیش‌تر از این‌که خشمگین باشند، متعجب هستند. دخترشان هم گیج شده است. نمی‌فهمد این چه جدا شدنی است؟ مگر قرار نیست تاجیک‌ها عروس‌شان را طلاق بدهند؟ این بین تنها کسی که احساس رضایت می‌کند، زن چشم زمردی است! واله‌ای که از حمایت همسرش، لبریز از حس دل‌انگیز عشق و دوست داشتن است. از این‌که ارسلان مشکل نازایی او را مشکل خودش هم جلوه داده، بسیار خوشحال است و هر چه می‌گذرد، بیش‌تر از کرده‌ی خود پشیمان می‌شود. پیش خود فکر می‌کند کاش می‌توانست مقابلِ مانعِ ادامه‌ی زندگی مشترک‌شان بأیستد و هیچ پا پس نکشد!​
 
آخرین ویرایش:
- مورد بعدی این‌که من و همسرم قصد نداریم از هم جدا بشیم. اصلاً نمی‌دونم راجع به این مسئله چه توضیح دارم که بدم. چون نمی‌خوام دچار سوءتفاهم بشید یا خدای نکرده به شما جسارتی بشه! آقای دکتر من این موارد رو گفتم که بعداً به مشکل برنخوریم. اگه شما من رو به عنوان دامادتون می‌پذیرید، باید با شرایطم به‌طور کامل آشنا باشید. در جریان اوضاع مالی بنده که هستید، با تحصیلات و شغلم هم همین‌طور. نزدیک به چهارساله که بنده و جنابعالی تقریباً هر روز باهم برخورد داریم و مطمئناً توی این برخوردها به اخلاق و رفتارم هم مشرف شدید. با وجود این موضوع من دیگه فکر نمی‌کنم مورد نگفته‌ای باقی مونده باشه!
سپس رو به مادرش می‌کند و ادامه می‌دهد:
- عذر می‌خوام مادر، این موارد باید گفته می‌شدن. حالا اگه حرفی مونده، شما بفرمایید.
طراوت نمی‌داند چه بگوید. با حرف‌های پسرش، حسابی شرمنده شده است. البته خوب می‌داند که امیرارسلان حرف‌ بی‌جایی نزده، اما ترجیح می‌دهد خودش بعداً به‌طور خصوصی در رابطه با این مسائل، با دختر دکتر نیک‌فر صحبت کند. پس درحالی که تا حدی موضع خودش را گم کرده، لیوان شربتش را برمی‌دارد و جرعه‌ای می‌نوشد. آقای دکتر نیز متوجه‌ی اوضاع بهم ریخته‌ی پیرزن شده است. برای همین خودش به حرف می‌آید و درحالی که سعی دارد آرام باشد می‌گوید:
- راستش من یکی که خیلی شوکه شدم امیرارسلان‌ جان!
دکتر نیک‌فر منطقی‌تر از آنچه که طراوت فکر می‌کرد رفتار می‌کند. او آدمی نیست که قشقرغ به پا کند و آبروریزی به راه بیندازد. پس نگاهی به دخترش می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
- فرمایشات شما کاملاً درسته، به هر حال تصمیم نهایی رو دخترم می‌گیره. من و مادرش هرگز چیزی رو بهش تحمیل نکردیم یا حتی ازش نخواستیم که منصرف بشه. البته پیچیدگی شرایط آینده کاملا محرز و سخته. فکر می‌کنم بابت این تأمل باید به ما حق بدید. به نظرم بهتره کمی به ما زمان بدین تا دیماجان بیش‌تر فکر کنه و بتونه به تصمیم درستی برسه.
سپس رو به دختر می‌کند و نظر او را هم می‌پرسد. دیما نیز به اولین کسی که نگاه می‌کند، زن چشم زمردی است و سپس نگاهش را به امیرارسلان سوق می‌دهد. او سر به زیر و بی‌تفاوت نسبت به دیما، خیره به پارکت‌ها است! دخترِ سردرگم با خودش فکر می‌کند، از بدو ورودش حتی نیم‌نگاهی ناچیز حواله‌اش نکرده است! پس چطور در این مراسم حضور پیدا کرده؟ نکند به اجبار؟!
- من هم با نظر شما موافقم پدر.
آقای دکتر لبخندی نثار دخترش می‌کند، اما قبل از این‌که بخواهد چیز دیگری بگوید واله به حرف می‌آید:
- دکتر نیک‌فر؟ با اجازه‌ی شما و خانم‌تون، می‌خوام صحبت کوتاهی با دخترتون داشته باشم... البته خصوصی!
ظاهراً کسی مخالفتی ندارد، ولی نگاه نگران امیرارسلان و مادرش بیان‌گر چیز دیگری است! با اجازه‌ی دکتر، هردو از جا می‌ایستند. دیما درحالی که اندکی اضطراب در وجودش موج می‌زند، با متانت واله را به کتابخانه دعوت می‌کند. به فضایی بزرگ و دور از دید خانواده‌ها! واله روی یکی از مبل‌های راحتی جا می‌گیرد و این‌بار دیما بی‌معطلی سر صحبت را باز می‌کند:
- انتظار نداشتم امشب شما رو ببینم.
واله دستی به روسری‌اش می‌کشد و می‌خواهد که موضع نفوذناپذیر چند دقیقه پیش خود را هم‌چنان حفظ کرده باشد.​
 
آخرین ویرایش:
- شاید خیلی صورت خوشی نداشته باشه، اما من اگه این‌جا هستم برای این نیست که با این وصلت مخالفم و یه‌جورایی می‌خوام شما رو منصرف کنم! نه اصلاً این‌طور نیست.
دیما تبسمی می‌کند و به تمسخر می‌پرسد:
- یعنی کاملاً راضی هستید؟ من درک‌تون نمی‌کنم.
اما واله خونسردتر از این حرف‌ها است. وقتی با نگاه سرد و سبزش، به چشمان دیما زل می‌زند و چند ثانیه مکث می‌کند، تأثیر نگاهش را به وضوح احساس می‌کند! لبخند دیما به‌آنی محو می‌شود. کُت تَن این زن چشم زمردی است!
- معمولا اگه چیزی رو تجربه و لمس نکرده باشید، قالباً درک هم نمی‌کنید. بگذریم... من برای مطلب دیگه‌ای خواستم که با شما حرف بزنم. متوجه هستید که همسرم اون‌طور که باید با این ازدواج راضی نیستن. حق هم دارن! همون‌طور که خودشون گفتن مشکل ما فقط ناباروری هست، اما نکته‌ی اساسی که وجود داره اینه که ایشون قصد جدا شدن از من رو ندارن و این قضیه مطمئناً شما و خانواده‌تون رو دلسرد می‌کنه.
- این یعنیـ...
واله درمیان کلام او، تأکید می‌کند:
- من حاضرم بنویسم و امضاء کنم که با وصلت شما، قطعاً من و ایشون از هم جدا می‌شیم!
اخم‌های دیما درهم کشیده می‌شود. شوکه است و منظور زن مقابلش را درست نمی‌فهمد.
- راستش من واقعاً متوجه حرف‌هاتون نمی‌شم خانمِ...
چشم‌هایش را تا اندازه‌ای ریز می‌کند و وقتی اسم بزرگ واله را به یاد نمی‌آورد، ادامه می‌دهد:
- می‌شه واضح‌تر صحبت کنید؟
لب‌های واله به لبخندی ژکوند کش می‌رود. ماجرا به‌قدری برای دختر خودرأی مقابلش پیچیده است که حتی نمی‌خواهد اسم بزرگ واله را بداند.
- خیلی واضحه! منظورم اینه که من به هیچ عنوان قصد موندن ندارم. اگه شما قبول کنید عروس خانواده‌ی تاجیک بشید، من از زندگی این خانواده خارج می‌شم. البته این تصمیم رو خیلی‌وقت که گرفتم و حتی اقدام هم کردم. چه شما عروس این خانواده بشید و چه کس دیگه‌ای، من از ارسلان جدا میشم.
ابروهای دختر از تعجبی ژرف بالا می‌پرد. سپس حیرت‌زده جواب می‌دهد:
- ولی آقای تاجیک که خیلی قاطع هستن! من فکر نمی‌کنم این کار شدنی باشه.
واله لبخندی شیوا حواله‌ی دیما می‌کند. این دختر هنوز زن چشم زمردی مقابلش را نشناخته است.
- گفتم که حاضرم بنویسم و امضاء کنم.
دیما سر به زیر می‌شود. در اصل نمی‌داند چه بگوید که درست باشد. همان‌طور که پدرش گفت، باید زمان می‌دادند تا خوب فکر کند و تصمیم بگیرد.
- راستش من باید فکر کنم.​
 
آخرین ویرایش:
- اتفاقاً من هم می‌خوام که باتوجه به این مسئله، شما خوب فکر کنید و نگرانی بابت حضور من نداشته باشید. مطمئن باشید که بعد از جدایی، شما هرگز من رو نمی‌بینید. امیرارسلان هم همین‌طور. تمام حرفِ من همین بود. حالا اگه مشکل دیگه‌ای نیست می‌تونیم کنار بقیه برگردیم.
دیما سرش را بالا و پایین می‌کند و با موافقت از جا می‌ایستد. هردو به سالن پذیرایی برمی‌گردند. هیچ‌کس نمی‌داند چه غوغایی در دل‌هایشان می‌گذرد. تظاهر به خوبی می‌کنند درحالی که هیچ‌‌کدام آرام نیستند! نه خانواده‌ی نیک‌فر و نه خانواده تاجیک. هرکدام به نوعی نگران موقعیت خودشان هستند. با این حال خیال واله از یک جهت راحت است، چرا که دینی به گردنش نیست و با حرف‌هایی که به دیما زده، حداقل وظیفه‌ی خودش را انجام داده است!
مراسم خواستگاری تا یک ربع دیگر ادامه پیدا می‌کند و حالا وقت رفتن فرا رسیده. نگاه دیما به دنبال امیرارسلان کشیده می‌شود. فکر می‌کند چه‌طور می‌تواند او را به خود جذب کند، وقتی که تا این حد همسرش را دوست دارد؟ زن چشم زمردی گفت که می‌نویسد و امضاء می‌کند، اما اگر نتواند پای عهدش بأیستد و امیرارسلان را به جدایی راضی کند چه؟ اگر جواب مثبت دهد و بعد همه‌چیز آن‌طور که باید پیش نرود چه؟!
در میان راه مرسدس بنز مشکی، تک بوقی برای بی ام دبلیو می‌زند و روانه‌ی روگذر می‌شود. کمی بعد واله در مقابل ورودی برج ترمز می‌کند و بی‌آن‌که ماشین را خاموش کند، کیفش را برمی‌دارد و هم‌زمان با ارسلان از ماشین پیاده می‌شود. قصد دارد به دربان اشاره کند تا بی اِم دبلیو را به پارکینگ برگرداند، اما ارسلان ماشین را دور می‌زند و قبل از این‌که پشت رول جا بگیرد، رو به همسرش می‌گوید:
- در خونه رو قفل کن. من دیر برمی‌گردم.
واله درکمال تعجب می‌پرسد:
- کجا میری ارسلان؟
- بیمارستان!
مهلت نمی‌کند مخالفت کند و امیرارسلان با تیک آفی ریز، گازش را می‌گیرد و دور می‌شود. به سرعت دست می‌برد و موبایلش را از کیفش درمی‌آورد. به دنبال شماره‌ تماسی، مخاطبینش را زیر و رو می‌کند و درحالی که وارد آسانسور می‌شود، تماس را وصل می‌کند. به طبقه‌ی هفتم رسیده و مخاطبش همچنان پاسخ نمی‌دهد. تماس را قطع می‌کند و این‌بار شماره‌ی بیمارستان را می‌گیرد. به محض این‌که مسئول پذیرش پاسخ می‌دهد، خودش را معرفی می‌کند و می‌گوید:
- دکتر جلیلی رو پیج کنید لطفاً!
به طبقه‌ی بیستم رسیده که بالأخره دکتر پاسخ می‌دهد:
- بفرمایید.
- سلام آقای دکتر، رستاخیز هستم. با تلفن همراه‌تون تماس گرفتم، اما متأسفانه جواب ندادید.
کلید می‌اندازد. وارد خانه می‌شود و هم‌زمان می‌شنود:
- خیلی عذر می‌خوام، متوجه نشدم. اتفاقی که نیفتاده؟​
 
آخرین ویرایش:
بابت جلد ممنونم ازت @Faezeh
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- خواهش می‌کنم. راستش شما که در جریان حال این‌روزهای ارسلان هستید. می‌خواستم خواهش کنم در حقم یه لطفی بکنید.
هالوژن گوشه‌ی سالن را روشن می‌کند و در فضای نیمه تاریک پذیرایی، روی اولین مبل نزدیک به خودش می‌نشیند.
- خواهش می‌کنم خانم دکتر، بفرمایید.
- ممنون! احتمالاً تا بیست دقیقه‌ی دیگه ارسلان میاد اون‌جا. اگه میشه حواس‌تون بهش باشه. فکر می‌کنم نیاز به معاینه داشته باشه. چند روزی هست که درد قلبش عود کرده، اما انکار می‌کنه!
- متوجه شدم. شما نگران نباشید، ببینمش گوشش رو می‌کشم.
بی‌میل لبخندی به شیطنت کلام دکتر جلیلی می‌زند و می‌گوید:
- خیلی ممنونم. بشه که جبران کنم.
- وظیفمه! یه رفیق این مدلی که بیش‌تر ندارم. هر وقت رسید بیمارستان به شما خبر میدم.
- لطف می‌کنید. شب‌تون بخیر.
تماس را قطع می‌کند. موبایل را روی میز عسلی کنارش می‌گذارد و پالتو و روسری‌اش را درمی‌آورد. تنش به شدت کرخت است. همان‌جا دراز می‌کشد و چشمانش را می‌بندد. به اندازه‌ی یک ماهِ تمام بی‌خوابی خسته است، ولی خوابش نمی‌آید. دمِ عمیقی می‌کشد و به یاد مراسم خواستگاری که پشت سر گذاشت، فکر می‌کند چه‌طور هنوز نفس می‌کشد؟ که چه‌طور تاب آورد و همه‌چیز را بهم نریخت؟! به پهلو می‌شود. چنان جایی از زندگی قرار دارد که نه می‌تواند بماند و نه می‌تواند همه‌چیز را بگذارد و بی هر چه آشنا گم و گور شود. دقیقاً جایی میان منصرف شدن و تلاش کردن! در شرف از دست دادن عشقی حیاتی و در مرز یک زندگی جدید! می‌داند اگر بماند درد می‌کشد و اگر برود تمام زندگی‌اش نابود خواهد شد! فکر می‌کند چه ساده هر آنچه غیرممکن می‌دانست، در زندگی‌اش اتفاق افتاد! یقین داشت در راه عشق زمین نمی‌خورد، اما این‌روزها روی زانوهایش به سختی راه می‌رود. مطمئن بود منحرف نمی‌شود و حالا گرد و غبار پشت سرش خبر از انحراف به خاکی می‌دهد. فکر می‌کند بعد از ارسلان طولی نمی‌کشد که می‌میرد، ولی ندایی از درونش تصحیح می‌کند:
«هنوز زندگی خواهی کرد و زنده خواهی ماند!»
با صدای آلارم موبایل نیم‌خیز می‌شود. پیامی از طرف دکتر جلیلی آمده:
«همین الان رسید. حواسم بهش هست. نگران نباشید.»
خیالش راحت نمی‌گیرد. دلش می‌خواهد احوالش را جویا شود. با این‌حال به تشکری کوتاه بسنده می‌کند. لباس‌هایش را به دست می‌گیرد و سراغ اتاقی که یک ماهی است دیگر اسمش اتاق مهمان نیست می‌رود. آباژور را روشن می‌کند و لباس‌هایش را یکی‌یکی آویزان می‌کند. آرایش صورتش را پاک می‌کند و چنگی آرام به موهای طلایی رنگ خدادادی‌اش می‌زند. خیلی وقت‌ها دلش می‌خواست این تارهای روشن را تیره کند، اما امیرارسلان تا به حال راضی نشده بود. او حتی از این بابت، به زور از واله قول گرفته بود! خیره به تصویر منعکس شده‌اش در آیینه، به یاد نوازش‌های آرامِ جان ارسلانش، تلخندی می‌زند و عقب می‌کشد. همین‌طور که روی تخت می‌نشیند؛ دست‌هایش را با کرم نرم‌کننده ماساژ می‌دهد و از کشوی کنسول، قوطی کوچک قرص آرام‌بخش را بیرون می‌آورد. تمام صورتش از درد گزگز می‌کند. به یاد نمی‌آورد از کی دچار این قرص‌ها شده است. پارچ آب خالی است و حوصله‌ی دوباره بلند شدن ندارد. ترجیح می‌دهد فقط همین یک شب، بدون آب قرص‌ها را فرو دهد. آباژور را خاموش می‌کند و زیر لحاف می‌خزد. به عادت هر شب‌اش، شروع به خواندن آیت‌الکرسی می‌کند. متوجه نمی‌شود به پایان آخرین آیه رسیده یا نه، پلک‌هایش سنگین می‌شود و این‌بار خیلی زودتر از دفعات قبل خوابش می‌برد.​
****
 
«واله»

با احساس سرما، پلک‌هایم را از هم باز می‌کنم. احساس سنگینی عجیبی دارم. جسم سختی روی کمرم سنگینی می‌کند و عجیب‌تر این‌که بوی ادکلن ارسلان به مشامم می‌رسد. با فکر این‌که شاید پشت سرم خوابیده باشد، یک تای ابرویم بالا می‌پرد. دستم را زیر لحاف می‌کشم. ساعدش را روی کمرم لمس می‌کنم. حدسم درست از آب در آمده! آهسته به پهلوی چپ می‌چرخم. ارسلان با لباس‌هایی که از شب قبل به تن داشت، چشم‌هایش را بسته و نفس‌های مرتب‌اش خبر از خوابی عمیق می‌دهد. مچ دستش را با احتیاط بلند می‌کنم و به ساعتش نگاهی می‌اندازم. تنها بیست دقیقه تا نُه باقی مانده!
کف دستم را روی پیشانی‌اش می‌گذارم. داغ نه، ولی گرم است! آسوده‌خاطر نفس عمیقی می‌کشم و جنین‌وار در آغوشش مچاله می‌شوم. دلم می‌خواهد زمان از حرکت بأیستد. حتی حاضرم در عوض داشتنِ همیشگی آغوش همسرم، با عزرائیل تبانی و جانم را تقدیم به فرشته‌ی مرگ کنم. بی‌طاقت بوسه‌ای روی شانه‌اش می‌کارم. عقب نمی‌کشم! چند ثانیه مکث می‌کنم. لب‌هایم کوب‌کوب قلبش را لمس می‌کند و کسی نمی‌داند با لمس این ریتم منظم، تا چه اندازه کیفور می‌شوم.
بالأخره از روی تخت بلند می‌شوم و درحالی که یکی‌یکی دکمه‌های شومیزم را باز می‌کنم، خم می‌شوم و لحاف را تا روی بازوهایش بالا می‌کشم. آهسته موبایلم را از روی کنسول برمی‌دارم و پیامی با محتوای «صبح بخیر، تا یک ساعت دیگه می‌آم دفترتون!» می‌نویسم و برای مخاطب سرسخت این‌روزهایم ارسال می‌کنم. بعد وارد سرویس می‌شوم و آبی به صورتم می‌زنم. رنگ پریده به نظر می‌رسم! آهی می‌کشم و موهایم را شانه نیز...
لباس‌های تنم را با پالتوی ساده‌ شکلاتی و شلوار قهوه‌ای رنگ عوض می‌کنم. وقتی برای جمع و جور کردن موهایم ندارم. بنابراین آزادانه زیر پالتو رهایشان می‌کنم. شال شیری رنگی هم روی سرم می‌گذارم و با برداشتن کیف و کفشم، نگاهی به ارسلان که آرام خوابیده می‌اندازم. احتمال می‌دهم تمام شب بیدار بوده است! از اتاق خارج می‌‌شوم. به آشپزخانه می‌روم و هم‌زمان موبایلم را چک می‌کنم. جواب آمده:
«می‌بینم‌تون خانم.»
ظرف پنیر و گردو را روی میز غذاخوری می‌گذارم. کمی هم عسل درون عسل‌خوری می‌ریزم و به همراه چند تکه تست روی میز می‌گذارم. نیازی به دم کردن چای نیست! صبح‌ها ارسلان شیر سرد می‌نوشد. پس پاکت شیر را از یخچال بیرون نمی‌آورم تا خنک باقی بماند. دیر شده است! کفش‌هایم را می‌پوشم و با عجله از خانه بیرون می‌زنم. با آسانسور به لابی می‌روم و بعد از دادن جوابِ سلام به لابی‌مَن، از برج نیز خارج می‌شوم. سوئیچ ماشین را دست دربان می‌دهم و مقابل ورودی منتظر می‌ایستم. دقیقه‌ی بعد النترای سفید را مقابل پایم متوقف می‌کند و پیاده می‌شود. زیرلب تشکری می‌کنم و پشت رول جا می‌گیرم. کمربندم را می‌بندم و به سمت دفتر راه می‌افتم. در طول مسیر به هیچ ترافیکی برنمی‌خورم! پشت هیچ چراغ قرمزی معطل نمی‌شوم! چند وقتی است که موانع این مدلی، سر راهم قرار نمی‌گیرد. قرار به جدایی از ارسلان است و پنداری تمام این‌ها نشانه‌ای از درستی تصمیمم باشد! علامت‌هایی که در حالت عادی کلی کلافه‌ام می‌کردند و وقتم را تلف... اما این‌روزها به جلو سوقم می‌دهند! پوزخندی می‌زنم و فکر می‌کنم این افکار مالیخولیایی از کجا به سرم می زند؟ سرم را به طرفین تکان می‌دهم و زیرلب خطاب به خودم تشر می‌زنم:
- به خودت بیا!
مدتی نمی‌گذرد که در مقابل ساختمان شش طبقه‌ی خاکستری رنگ پارک می‌کنم و بی‌معطلی به داخل می‌روم.
زنگ واحد هشتم را می‌فشارم و چند ثانیه منتظر می‌مانم. طولی نمی‌کشد که خانم منشی لبخندزنان به رویم خوش‌آمد می‌گوید. محترمانه تشکری می‌کنم و وارد می‌شوم.
- با جناب وثوق هماهنگ کرده بودم که این ساعت میام دفترشون.​
 
آخرین ویرایش:
دختر ریز جثه کنار میزش جا می‌گیرد و جواب می‌دهد:
- ایشون هنوز نیومدن خانم تاجیک.
با تلخندی محو تأکید می‌کنم:
- رستاخیز هستم!
و بلافاصله ادامه می‌دهم:
- کی تشریف می‌آرن؟
نیش دختر به آنی جمع و جور می‌شود. هول زده به صندلی‌های انتظار اشاره می‌کند و جواب می‌دهد:
- تا شما یه فنجون قهوه میل کنید، آقای وثوق هم تشریف آوردن.
همان‌گاه نگاهی به ساعت موبایلم می‌اندازم و زیرلب می‌گویم:
- ممنون.
ساعت نه و چهل دقیقه است. امیدوارم وقتی برمی‌گردم، ارسلان هنوز از خواب بیدار نشده باشد! با آمدن پیرمرد آبدارچی که قبلاً هم چندباری او را دیده‌ام، به صورت چروک‌اش لبخندی پررنگ می‌پاشم.
- دست‌تون دردنکنه آقا یوسف.
پیرمرد فنجان قهوه را روی میز کوچک مقابلم می‌گذارد و جواب می‌دهد:
- سلامت باشی دخترم. نوش‌جان!
سپس سینی به دست به آبدارخانه برمی‌گردد. فنجان قهوه را برمی‌دارم و درحالی که جرعه‌ای از آن می‌نوشم، منشی خطاب به من می‌پرسد:
- شما هنوز هم قصد دارید از آقای دکتر جدا بشید؟
نگاه متعجبم به او کشیده می‌شود. فنجان را روی میز می‌گذارم.
- یادم نمی‌آد قبلاً دلیل اومدنم به این‌جا رو برای شما توضیح داده باشم.
دختر محرزانه آب دهانش را می‌بلعد.
- نه نگفتید! ولی من پرونده‌ی شما رو دیدم.
ابروهایم را درهم می کشم.
- شما همیشه همه‌ی پرونده‌ها رو چک می‌کنی؟ یا این مورد جز استثناهاست؟
با دستپاچگی انگشتانش را درهم می‌پیچد و لب‌هایش را تر می‌کند:
- واقعاً عذر می‌خوام خانم دکتر. خیلی اتفاقی شد که...
در همین لحظه درب دفتر باز می‌شود و دختر منشی به تندی سر پا می‌ایستد. سر برمی‌گردانم و متوجه‌ی قامت اتو کشیده‌ی وثوق می‌شوم. او با قدم‌هایی بلند به سمتم می‌آید و با شرمندگی می‌گوید:
- متأسفانه توی ترافیک گیر کرده بودم. خیلی خوش‌آمدید خانم. چرا این‌جا نشستید؟ بفرمایید توی اتاق...​
 
آخرین ویرایش:
هنوز وارد اتاق نشده‌ام که سر می‌چرخانم و دوباره به منشی نگاه می‌کنم. همیشه ظاهر موجهی داشت! آن‌قدر که هرگز فکر نمی‌کردم کنجکاوی‌های این مدلی را هم بلد باشد! سر به زیر انداخته و حتماً نگران این است که دسته‌گلش را برای وثوق رو می‌کنم یا...
نگاه توبیخگرانه‌ام را از او می‌گیرم و قبل از وثوق وارد اتاق می‌شوم. روی نزدیک‌ترین صندلی به میزش جا می‌گیرم و دوباره ساعت را چک می‌کنم.
- خوب هستید خانم رستاخیز؟
کت‌اش را از چوب لباسی گوشه‌ی اتاق آویزان می‌کند و پشت میزش می‌نشیند.
- متشکرم. مزاحم‌تون که نشدم؟
گوشی روی میزش را برمی‌دارد و می‌گوید:
- این چه حرفیه؟ بگم قهوه بیارن یا...
در میان کلامش جواب می‌دهم:
- صرف شد جناب. بهتره بریم سر اصل مطلب.
به تأیید از من، سری تکان می‌دهد و گوشی را می‌گذارد. دست‌هایش را درهم قفل می‌کند و نگاه منتظرش را به دهانم می‌دوزد.
- راستش می‌خوام که یه پروتکل دیگه حاضر کنید!
به سرعت خط میان دو ابرویش عمق می‌گیرد.
- برای کی؟
- خب طبیعتاً برای خودم و ارسلان.
با این جواب، لب‌هایش را روی هم می‌فشارد و با تردید می‌پرسد:
- این‌بار اجازه دارم اول با ایشون صحبت کنم؟
- جناب وثوق! امیرارسلان هنوز هم مخالف این مسئله‌ست. بنابراین تا روزی که همه‌چیز علنی نشده، نباید متوجه‌ی چیزی بشه.
مرد که دچار سراسیمگی شده، چند ثانیه تأمل می‌کند و نگران جواب می‌دهد:
- اما اگه این‌بار هم بدون هماهنگی با ایشون یه پروتکل دیگه تنظیم کنم، مطمئناً ساده از من نمی‌گذرن.
اخم‌هایم را درهم کشیدم و تأکید کردم:
- طرف حساب شما من هستم جناب وثوق!
او خودش را جلو می‌کشد و با لحنی عاجزانه ادامه می‌دهد:
- بنده وکیل خصوصی خانواده‌ی تاجیک هستم خانم رستاخیز! اگه خلاف خواسته‌های این خانواده کاری انجام بدم، باید منتظر عواقبش هم باشم. متوجه‌ی منظورم که هستید؟
کلافه می‌شوم و نامحسوس رویه مبل چرمی را چنگ می‌زنم.
- خیلی‌خب، خانم تاجیک در جریان این پروتکل هستن. اجازه‌ی ایشون کافی نیست؟
سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و از موضع مخالف خود دست برنمی‌دارد.​
 
- طرف دیگه‌ی این طلاق آقای دکتر هستن و تا ایشون راضی نباشن، من نمی‌تونم برای شما کاری انجام بدم. از این بابت خیلی متأسفم! ولی اگه مایل باشید می‌تونم یکی از همکارانـ...
بی‌معطلی از جا می‌ایستم. وثوق دهان نیمه‌بازش را می‌بندد و به تبعیت از من می‌ایستد. کیفم را از این دست به آن دست می‌کنم و با لحنی که سعی دارم تند نباشد می‌گویم:
- خدا نگه‌دار.
درب اتاق را که پشت سرم می‌بندم، منشی پشت میزش می‌ایستد و با لکنت می‌پرسد:
- تـ..تشریف می‌برید؟
بازدمم را رها می‌کنم و چیزی نمی‌گویم. حقش نیست تمام حرصم را سر او خالی کنم. به تکان دادن سرم اکتفا می‌کنم و از دفتر خارج می‌شوم. کمی بعد پشت رول جا می‌گیرم. کیفم را روی صندلی شاگرد می‌اندازم و انگشت‌هایم را دور فرمان می‌پیچم و آن‌قدر فشار می‌دهم که رنگ دستم به سفیدی بدل می‌شود. کافی نیست! دندان‌هایم را روی هم می‌فشارم و چشم‌هایم را می‌بندم. آرام که نمی‌شوم هیچ؛ یک آن تصویر دختر دکتر نیک‌فر در پس سیاهی نگاهم نقش می‌بندد! انگشت‌هایم شل می‌شود. درون سینه‌ام خیزابی از کینه به جوشش درمی‌آید. پنجه‌هایم مشت شده و روی پاهایم فرود می‌آید. با حرص می غرم:
- لعنت بهت ارسلان!
چشم‌هایم به گریه میل دارند. استارت می‌زنم و با تیک آفی وحشتناک به راه می‌افتم. بوی لاستیک سوخته به مشامم می‌رسد، اما اهمیتی نمی‌دهم و فشار روی پدال گاز را بیش‌تر می‌کنم. چرا از مرد گناهکار زندگی‌ام دلسرد نمی‌شوم؟ خدایا...
صدای زنگ موبایلم بلند می‌شود. با فکر این‌که شاید وثوق باشد، سرعت را کم می‌کنم و به لاین یک می‌روم. حتماً پشیمان شده! موبایل را برمی‌دارم و با دیدن اسم ارسلان، آه از نهادم برمی‌آید. چرا نمی‌توانم همه گناهش را به صورتش بکوبم تا از شر این عذاب راحت شوم؟ با کلافگی، پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم و تماس را وصل می‌کنم.
- جان؟
- کجا رفتی عزیزدلم؟
از صدای گرفته‌اش، قلبم بهم می‌فشارد. از وقتی جنجال ازدواج و طلاق برپا شده است، ارسلان هر صبح حال‌ندار چشم از خواب باز می‌کند. از شدت ناراحتی بغض می‌کنم. چشمانم می‌رود تا خیس شود. هنوز به او فکر می‌کنم! آب دهانم را به سختی فرو می‌دهم و می‌گویم:
- خوابیده بودی، نخواستم بیدارت کنم. اومدم بیرون یه هوایی بخورم.
- بیا خونه خانمم. بیا باهم بریم یه هوایی بخوریم.
لب زیرینم را به دندان می‌کشم و قبل از این‌که هق‌ هقم به راه شود جواب می‌دهم:
- خیلی‌خب، دارم میام.
تماس را قطع می‌کنم و بی‌صبرانه به لاین سوم بازمی‌گردم. اصلاً از کجا معلوم؟ به قول شاعر، شاید زندگی همین باشد! وصل که همیشه نقطه‌ی عطف خوشحالی نیست. گاهی من بی او خوشحال‌ترم، او بی من آرام‌تر! گاهی نماندن، پایان خوبِ ماجراست...​
 
آخرین ویرایش:
نمِ چشمانم را پس می‌زنم و بینی‌ام را بالا می‌کشم. باور ندارم این ماجرا خوب به پایان برسد! عقربه‌های کیلومتر شمار عدد «صد و بیست» را نشان می‌دهد و دقیقاً با همین سرعت است که بعد از یک ربع به خانه می‌رسم. النترا را در پارکینگ پارک می‌کنم و درحالی که سعی می‌کنم بر خود مسلط باشم، به طبقه‌ی بیست و ششم می‌روم. قبل از این‌که کلید بیندازم، در واحد باز می‌شود. سرم را بالا می گیرم و نگاهم به یاقوت تیره‌ و شفاف چشمانش می‌افتد. در عجبم که چطور می‌‌توانم لبخندی به پهنای صورتم حواله‌اش کنم!
- صبح رو به ظهرتون بخیر آقای دکتر.
به دقت نگاهی به راهرو می‌اندازد و وقتی کسی را نمی‌بیند با حرکتی غیر منتظره، گونه‌ام را می‌بوسد و زیر گوشم می‌گوید:
- همین‌جا باش.
به داخل برمی‌گردد و درب را تا نیمه می‌بندد. به مزخرف‌ترین حالت ممکن، در بهت به سر می‌برم. انگشتم جای بوسه‌اش را لمس می‌کند. از آخرین‌بار، وقت زیادی گذشته و...
با صدای کشیده شدن چرخ‌های چمدان، توجهم به داخل خانه جلب می‌شود. دستم را پایین می‌آورم و درب را به عقب هل می‌دهم. ارسلان درحالی که چمدان مسافرتی مشترک‌مان را از پشت سرش می‌کشد، پا تند می‌کند و از خانه خارج می‌شود. کلید را در قفل می‌چرخاند و می‌پرسد:
- بریم؟
نمی‌فهمم چه در سر دارد!
- کجا؟ این چیه دیگه؟
- گفتم که بیا باهم بریم هوا بخوریم.
مهلت نمی‌دهد گفته‌اش را هضم کنم. انگشت‌های دستش را میان دستم قفل می‌کند و وارد آسانسور می‌شود. من به دنبال او نیز... چمدان را داخل می‌کشد و در آخر دکمه‌ی لابی را می‌فشارد.
- این چمدون چی می‌گه ارسلان؟ یه‌کاره کجا داریم می‌ریم ما؟
هنوز دستم را ول نکرده و استخوان شَست‌ام را نوازش می‌کند.
- یه جای خوب.
- خب کجاست این جای خوب؟
به عمق چشمانم زل می‌زند:
- هروقت رسیدیم می‌فهمی.
ارسلان به لابی‌مَن می‌سپارد که تا هفته‌ی دیگر باز نخواهیم گشت و من متوجه دلیل این غیبت نمی‌شوم. انعامی به دستش می‌دهد و به سوی من عقب‌گرد می‌کند. باز هم دستم را چفتِ دستش می‌کند و نوازش استخوان شست‌ام را از سر می‌گیرد. شاید می‌ترسد ماهی‌وار از میان دستش فرار کنم!
- ارسلان؟
جواب نمی‌دهد و در عوض سوئیچ را به دربان می‌دهد تا طبق معمول، بی اِم دبلیو را از پارکینگ خارج کند. سمت شاگرد ماشین جا می‌گیرم و از آیینه بغل می‌بینم که چمدان را در صندوق جا می‌کند.​
 
سپس انعامی هم به دربان می‌دهد و بعد پشت رول جا می‌گیرد. هم‌زمان که با طمئنینه کمربندش را می‌بندد، رو به من می‌گوید:
- کمربندت رو ببند عزیزم.
- نمی‌خوای بگی داریم کجا می‌ریم؟
لبخندی مهرآگین به رویم می‌پاشد و بی‌ربط به سوالم ادامه می‌دهد:
- این‌همه مدت دقت نکرده بودم! وقتی کنجکاوی جذاب‌تر میشی.
- ارسلان!
- جونِ دل؟
زیرلب نوچی می‌کنم و پیشانی‌ام را می‌خارم. فکر می‌کنم در نبود من، ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد که از این رو به آن رو شده؟ نه به تلخ مزاجی شب گذشته و نه به حالا که مدام شیطنت می‌کند!
- چرا طوری وانمود می‌کنی که انگار وضعیت ما مثل خانواده‌های نرماله؟ الان که وقت مسافرت رفتن نیست! فراموش کردی ما دردهای بزرگتری داریم؟
محرزانه تلخندی به سنگینی جملاتم تحویل می‌دهد:
- کاش می‌تونستم فراموش کنم. کاش می‌شد دوتایی باهم فراموش کنیم.
رو برمی‌گردانم:
- نگران نباش، می‌گذره! هردومون این‌روزها رو فراموش می‌کنیم. گذشته‌مون رو! آینده‌ای که تصورش می‌کردیم! هر چی بود و نبود رو فراموش می‌کنیم! تو به زندگی جدیدت عادت می‌کنی، منم به تنهایی بعد از تو...
- به همین آسونی؟
آه می‌کشم و درحالی که به گفته‌هایم ایمان ندارم سرم را بالا و پایین می‌کنم.
- حتی از این هم آسون‌تر!
- یعنی چی؟ پس تکلیف شرطی که قبول کردی چی می‌شه؟
نطقم خفه می‌شود. سر به زیر سکوت می‌کنم. این‌که از سکوتم چه برداشتی می‌کند اصلا مهم نیست! اما وقتی زیرلب می‌گوید «خیال کردی.» می‌فهمم برای جدا شدن از او، باید کفش آهنین پوشیده و هفت خوان رستم را پشت سر بگذارم. پدال گاز را می‌فشارد و راه می‌افتد. از طرفی برای استقامتی که از خود نشان می‌دهد، خوشحالم و از طرفی دیگر برای بی‌چارگی هردویمان افسوس می‌خورم. کاش می‌دانست این جدایی تاوان کدام ندانم‌کاری‌اش است و بیهوده دست و پا نمی‌زد! وارد جاده اصلی می‌شویم. اول هفته است و اتوبان به نسبت خلوت. ناخودآگاه به یاد آخرین سفری که باهم رفته بودیم، لبخندی محو لب‌هایم را کش می‌دهد. یادش بخیر...
هاله و حسام برای تعطیلات نوروز به ایران آمده بودند و چیزی از تحویل سال نگذشته بود که ارسلان پیشنهاد کویرگردی داد. آن دو هم که پایه‌ تقریح! بیخ گوش من نشستند و آن‌قدر پرت و پلا گفتند تا بالأخره راضی‌ام کردند. خلاصه که بار و بندیل‌مان را جمع کردیم و چهار نفری، به مثال دو زوج خوشبخت با رونیز دکتر جلیلی راهی لوت شدیم.​
 
ده روز تمام زیر آفتاب سوزان کویر، خوش گذراندیم. آن‌قدر کیف کردیم که وقتی برگشتیم، تا یک هفته خسته و کوفته بودیم. خب حق هم داشتیم. ارسلان و حسام که دست به یکی می‌کردند، دیگر کسی جلودارشان نمی‌شد. هرکه نمی‌دانست حتی یک درصد هم احتمال نمی‌داد آن دو مرد باجناق یکدیگر باشند! درست از همان زمان که هاله و حسام باهم ازدواج کردند، رفاقت‌شان پیوند خورد. به قول وفا؛ دوزِ خونگرمی ارسلان، همیشه برای نزدیکانش بالاترین درجه‌ی ممکن است! چشم می‌چرخانم و نیم‌رخش‌ را از نظر می‌گذرانم. الحق که خوش سفر است و بزرگ و کوچک از حضور گرمش لذت می‌برند. خوش‌خنده و دلربا! این مرد همیشه درجه یک بوده و ایده‌آل و... پنهان‌کار!
- به چی فکر می‌کنی؟
با صداقت تمام جواب می‌دهم:
- به تو!
- جداً؟
چشم‌ ریز می‌کنم:
- منظورت چیه؟
نیم نگاهی به هر سه آیینه می‌اندازد و بعد از مکثی کوتاه می‌گوید:
- بعد از چند وقت داری به من فکر می‌کنی؟ هووم؟ حالا راجع به من چه فکری می‌کنی؟ مثلاً این‌که چه‌طور راضیم کنی تا رضایت بدم که وثوق یه پروتکل جدید حاضر کنه؟
مات و مبهوت، در جایم جابه جا می‌شوم:
- تیکه می‌ندازی؟
نگاهم می‌کند. چیزی دست‌گیرش نمی‌شود. زیرلب نوچی می‌کند و دوباره رویش را می‌گیرد.
- اتفاقاً خیلی واضح حرف می‌زنم. مگه صبح نرفته بودی دفتر وثوق؟
گُر می‌گیرم. مثل اینکه در آن دفتر هیچ مسئله‌ای از کسی مخفی نمی‌ماند.
- این وثوقِ شما، وکیله یا شیپورچی؟ رفتم دفترش چون باید می‌رفتم. چون چاره‌ی دیگه‌ای برام نمونده. تو چاره‌ی دیگه‌ای برای من نذاشتی ارسلان!
- من؟
- آره تو... اوضاع زندگی‌مون رو نمی‌بینی؟ نمی‌فهمی؟ از وقتی که خانواده‌ی تاجیک فهمیدن من مشکل دارم و نمی‌تونم باردار بشم، یه‌جوری نگاهم می‌کنن انگار مرتکب جرم بزرگی شدم!
او در حین این‌که حرف‌های مرا می‌شنود، راهنما می‌زند و وارد جاده خاکی می‌شود. با لرزش لاستیک‌ها و لغزش اتاقک ماشین دیگر ادامه نمی‌دهم. نفسی می‌گیرم و وقتی بی اِم دبلیو از حرکت می‌ایستد، دست می‌برم و خیلی سریع پیاده می‌شوم. گرد و خاک به پا شده است. دستم را جلوی دهانم می‌گذارم و چندبار سرفه می‌کنم. ارسلان نیز پیاده می‌شود و ماشین را دور می‌زند. در مقابلم می‌ایستد و با اخم‌هایی که حسابی درهم رفته می‌پرسد:
- خانواده‌ی من؟ هیچ حواست هست چی میگی؟ اونا حتی یک‌بار هم به خودشون اجازه ندادن که راجع به این مشکل چیزی بگن و تو رو ناراحت کنن...​
 
آخرین ویرایش:
پوزخندی می‌زنم و به یاد تمام آن نگاه‌های سنگین فریاد می‌زنم:
- اگه این‌طوره چرا سراغ خانواده‌ی نیک‌فر رفتن؟ چرا دخترشون رو برای تنها پسرشون که از قضا مجرد هم نیست خواستگاری کردن؟ تو چشمات رو بستی و متوجه‌ی هیچی نیستی ارسلان! نمی‌بینی من هربار که با خانواده‌ت رو به رو می‌شم احساس نقص می‌کنم. احساس حقارت می‌کنم. اونا چیزی نمی‌گن، حرفی نمی‌زنن، اما من احمق نیستم. متوجه‌ی رفتارشون هستم. من کر نیستم، حرف‌های زیر زیرکی‌شون رو خیلی‌خوب می‌شنوم. کور نیستم، می‌بینم سردی می‌کنن. قبلاً این‌طوری نبودن، برای همین هم هست که متوجه‌ی این تناقض می‌شم. می‌دونم دوستم دارن، ولی این خیلی طبیعیِ که پسرشون رو بیش‌تر دوست داشته باشن. می‌دونم برای من ارزش قائلن، ولی بهای اسم و نسل‌شون خیلی بیش‌تره!
گرد و خاک خوابیده و به غیر از صدای من، تنها صدای گذر پرسرعت خودروها است که به گوش می‌رسد. ارسلان دستی به گردن عرق کرده‌اش می‌کشد و جواب می‌دهد:
- گیرم که این‌طور باشه، اما من که دوستت دارم. من کهـ...
با بغض می‌جوشم:
- کافی نیست! برای سرپا نگه‌داشتن زندگی‌مون، دوست داشتن کافی نیست. برای این‌که خوشبخت باشیم، باید احساس آرامش کنیم.
قدمی نزدیک می‌شود و درحالی که سعی دارد با لمس دستانم، آرامم کند می‌گوید:
- تو که باشی من آرومم.
به آنی دست‌هایش را پس می‌زنم. پشت می‌کنم و از او فاصله می‌گیرم. سوالی مزخرف مغزم را تکه تکه می‌جود. تصویر او در کنار دیگری نیز شیره‌ی روحم را می‌مکد! قبلاً هم از وجود کس دیگری آرام بوده و حالا باز...
- پس من چی؟ حق ندارم یه نفس راحت بکشم؟ حق ندارم در عوض آرامشی که بهت میدم، آرامش بگیرم؟
- مگه گروکشیِ آخه...
- گروکشی؟!
دست به سینه ایستاده‌ام و نگاهم را به دور دست‌ها می‌دوزم. به محدوده‌ی خاکی رنگ، که انتهایش مشخص نیست و با آبی کم رنگ آسمان تداخل پیدا کرده.
- پس اسمش رو چی باید بذارم؟
بیش از پیش کلافه می‌شوم. می‌دانم اگر ادامه دهم، دهانم به خیلی حرف‌ها باز می‌شود. پای عمه‌خانم وسط می‌آید و دیگر چیزی مخفی نمی‌ماند! آنگاه... ارسلان حتماً پِی ندانم‌کاری گذشته‌اش را می‌گیرد و این منم که معلق می‌مانم! پس چرا کسی که ترک می‌کند من نباشم؟!
- اسمش رو هر چی دوست داری می‌تونی بذاری. ولی اینو بدون که اگه من و تو به این‌جا رسیدیم، تقصیرِ توئه!
- راست میگی، همه‌ش تقصیر منه. اون‌قدر دوستت دارم که کور شدم. نمی‌بینم چه‌طور از من کندی و هنوز دارم برای موندنت می‌جنگم.​
 
آخرین ویرایش:
به سویش بازمی‌گردم و با چند قدم تند و بلند خودم را به یک قدمی‌اش می‌رسانم.
- خودت رو گول نزن آقای دکتر. تو برای موندن من نمی‌جنگی، تو فقط دست و پا می‌زنی. اونی که می‌جنگه منم، اونی که خفه میشه تویی. تو دست و پا می‌زنی تا غرق نشی و هنوز هم منتظر منی که بیام دستت رو بگیرم و بیرون بکشمت. اما دیگه تموم شد! چون که من تا همین‌جا می‌تونستم دووم بیارم. تا همین‌جا می‌تونستم بجنگم و پنج‌سال زندگی مشترکم رو سر پا نگه دارم. دیگه از طعنه شنیدن خسته شدم. اعتماد به نفسم رو از دست دادم. حتی اعتراف می‌کنم که احساس شکست می‌کنم. نسبت به این قضیه و مشکلی که دارم وسواس پیدا کردم. درکم می‌کنی یا نه ارسلان؟
او بی‌طاقت فریاد می‌زند:
- چی کار باید می‌کردم که نکردم؟ از چی دریغ کردم؟ من همیشه خوشبختی تو رو خواستم. می‌خواستم نسبت به زندگی‌مون احساس رضایت داشته باشی. من هر لحظه برای خوب بودنِ تو تلاش کردم. بهت عشق ورزیدم، دوستت داشتم و هنوز هم مثل روز اول دوستت دارم. دیگه چه‌طور باید ثابت کنم که می‌خوام بقیه‌ی عمرم رو هم با تو زندگی کنم؟ من خیلی‌وقتِ که قید بچه داشتن رو زدم. خیلی وقتِ که تو رو انتخاب کردم!
با مخالفت، سرم را به طرفین تکان می‌دهم. دلم می‌خواهد بپرسم؛ تابحال خواسته حقیقت را برایم بگوید؟!
- فایده نداره! تاجیک‌ها یه وارث پسر می‌خوان و این از توان من خارجه.
- قضیه‌ی بچه رو تمومش کن واله! دیگه حالم از هر چی بچه‌ست بهم می‌خوره. من شوهر توأم که میگم بچه نمی‌خوام.
سپس بخش بخش تأکید می‌کند:
- خانواده‌ی تاجیک بسیج هم بشه، لشگر کشی هم بکنه، من بچه نمی‌خوام که نمی‌خوام.
هنوز دروغ می‌گوید و من افسوس می‌خورم که ای‌کاش همه مشکل ما نبودن بچه بود!
- نکنه اون منم که تا بوی نوزاد به مشامم می‌خوره حالی به حولی میشم؟ نکنه منم که با حسرت به بچه‌ها نگاه می‌کنم و غبطه می‌خورم که چرا کسی بابا صدام نمی‌زنه؟ فکر کردی یادم رفته وقتی برای اولین‌بار خواهرزاده‌ت رو بغل کردی، اشک ریختی؟ آخه کدوم مردی دلش نمی‌خواد بچه داشته باشه که تو دومیش باشی؟ می‌خوای منو گول بزنی؟ مگه با آدم احمق طرفی؟!
دست‌هایش را بالا می‌آورد و صورتم را قاب می‌گیرد. یاقوت‌های لرزانش را به چشمانم می‌دوزد و با تن صدایی که آرام گرفته است جواب می‌دهد:
- این کار رو با من نکن واله! به من نگو که با دیدن بچه دلم می‌لرزه. به جونِ تو که می‌خوام دنیات نباشه، از شادی احساساتی شدم. من که حسرت نخوردم. فقط دلم لرزید وقتی آرزو کردم.
داغی دستانش را به وضوح روی گونه‌هایم احساس می‌کنم.
- چه آرزویی؟
چشمانش می‌رود تا خیس شود. این چه آرزویی است که حتی با یادآوری آن چشمانش خیس می‌شود؟ نم زیر پلکش را با بازویش می‌گیرد و بینی‌اش را بالا می‌کشد.
- آرزو کردم اگه قراره بچه دار بشم، اون بچه فقط از تو باشه! دختر باشه، چشم‌هاش شبیه تو باشه، لب‌هاش شبیه لب‌های تو باشه! همه چیزش مثل تنها عشق زندگیم باشه. تو فقط زنم نیستی واله! پنج ساله که نیمه‌ی وجودمی. تو چه‌طور می‌تونی از من دوری کنی؟ چه‌طور می‌تونی از من بگذری؟ مگه دوستم نداشتی؟ مگه عاشق همین ارسلانی که جلوت ایستاده نشدی؟ گذشته رو به خاطر بیار! اون اتاق عمل رو یادته؟ شبی که اومدم خواستگاریت رو یادته؟ سه ماهی که باهم نامزد بودیم رو یادته؟ شب‌های اول ازدواج‌مون چی؟ من هیچ‌کدوم‌شون رو فراموش نکردم و لحظه به لحظه‌شون یادمه! حرف‌هایی که بهم زدیم! قول و قرارهایی که باهم گذاشتیم!​
 
آخرین ویرایش:
استخوان گونه‌ام را نوازش می‌کند‌ و ملتمسانه ادامه می‌دهد:
- از من جدا نشو واله، منو نادیده نگیر. فقط یک دقیقه! یک دقیقه به من فکر کن. تصورکن تو که نباشی چه بلایی سرم میاد. واله؟ خواهش می‌کنم ازت. فقط یک دقیقه به نیمِ دیگه‌ی وجودت فکر کن!
می‌گوید یک دقیقه و نمی‌داند یک ماهِ تمام است که به او فکر می‌کنم! یک دقیقه نه بلکه هر دقیقه. دقیقه‌ای یک بار نه، بلکه هر دقیقه شصت‌بار... هر ثانیه! فکر می‌کنم اگر حقیقت را نمی‌فهمیدم تا کی در نفهمی باقی می‌ماندم و ارسلان تا کی به پنهان کردن ادامه می‌داد؟!
سر به زیر و مستأصل، چند قدمی عقب می‌کشد و در سکوت نگاه نمناک‌اش را به آسمان بالای سرمان می‌دوزد.
- ما تموم شدیم ارسلان! باورکن.
به سویم خیز برمی‌دارد و فاصله‌ی میان‌مان را به چهار انگشت می‌رساند. انگشت سبابه‌اش را زیر بینی‌ام، دقیقاً روی چاله‌ی بالای لب‌هایم می‌گذارد و زمزمه می‌کند:
- ما تموم نشدیم. هیچ‌وقت تموم نمی‌شیم. دیگه اینو نگو!
درحالی که به شدت کم آورده و تحلیل رفته‌ام ناله می‌کنم: من خیلی خسته‌م.
انگشتش را برمی‌دارد و در عوض پیشانی‌ام را به شانه‌اش می‌چسباند.
- فقط به من تکیه کن.
دست‌هایم را پشت کمرش در هم قفل می‌کنم. می‌خواهم این‌بار کسی که اطاعتِ امر می‌کند، من باشم و برای لحظاتی کوتاه به مَردم تکیه کنم، اما... تکیه کردن آن‌قدرها هم ساده نیست. وقتی تمام عمرت تنها به خودت متکی باشی، این حرف‌ها دیگر به نظر مسخره می‌رسد! درست از وقتی که مادرم را از دست دادم و عمر شش ساله‌ی کودکی‌‌ام به اتمام رسید، زندگی‌ام نیز از نو شروع شد. زندگی که پر از نجواهای پدرانه شد! کسی که هر دم تأکید می‌کرد دیگر بزرگ شده‌ام! خانم شده‌ام! دیگر پرنسس خطابم نمی‌کرد و بعد از رفتن مادر، همیشه دخترم صدایم می‌زد که اعتماد به نفسم اوج بگیرد. که با اشتیاق نگاهم ‌کند و هر صبح قبل از اینکه از خانه خارج شود، همه چیز را به دخترش بسپارد. او تنها برای یک‌بار پرسیده بود:
«از تنهایی که نمی‌ترسی؟»
و طوری پرسیده بود که نا امیدش نکنم! می‌دانستم بعد از رفتن او ممکن است حتی وحشت کنم، اما سر بالا گرفته و با تمام وجود جواب نفی تحویلش داده بودم. درست فکر می‌کردم! وقتی که در از پشت پدر بسته شد، خوف کردم. در خود جمع شدم؛ ولی نه به اتاقم، بلکه به یکی از کابینت‌های آشپزخانه پناه برده و تا شب که پدر برگشت، در تاریکی درون کابینت محبوس ماندم. فردای آن روز وقتی چشم باز کردم و خود را در روشنایی اتاق و روی تختم یافتم، احساس حقارت کردم. با همان سنِ کم، چنان ضعفی درونم جریان یافت و خجالت کشیدم که تا لنگ ظهر خود را به خواب زدم. نمی‌خواستم با پدر رو به رو شوم. فکر می‌کردم با نگاهش حتماً مؤاخذه‌ام می‌کند!
بچه بودم. هرچند که بزرگوار رفتار می‌کردم باز هم نیاز به حمایت داشتم، اما طاقت فرار نه! از همان‌وقت هر اتفاقی هم که افتاد، قرار را به فرار ترجیح دادم. پدر هرگز مؤاخذه‌ام نکرد، ولی لبخند نیم‌بند روی لبش کم از توبیخ نداشت و این برایم سنگین بود.​
 
او لبخند زد، اما من ترجیح می‌دادم برای دروغی که گفتم حداقل یک اخم نصیبم شود. روز بعدش هم خیلی عجیب و غریب شروع شد. پدر نپرسید که از تنهایی می‌ترسم یا نه، در سکوت رفت و باز هم من ماندم و خوف وجودم! به قول معروف، همان‌دم جرقه‌ای کارساز هراس درونم را به تاراج کشید. تلویزیون روشن و برنامه‌ی کودک مورد علاقه‌ام درحال پخش بود. این هم از نقشه‌ی پدر! او خوب می‌دانست چه‌طور سرگرم می‌شوم. باقی روزهایم نیز همان‌گونه شب شد تا وقتی که آن خوف موذی درونم، تماماً کشته شد!
از آن پس متوجه شدم تنهایی آن قدرها هم سخت نیست، عادت کردن چه چیز غریبی است و گذر زمان حتی عجیب‌تر از آن! سرگرم شدن با تلویزیون، اولین و آخرین چاره‌ای بود که پدر مقابل راهم گذاشت. از آن زمان به بعد همه‌چیز به خودم بستگی پیدا کرد. در روزهای نوجوانی ترس‌های دیگری هم بودند که روزم را خراب می‌کردند، مثل صدای وحشتناک رعد و برق و میومیوی گربه‌های سیاه، با این تفاوت که دیگر نمی‌توانستم با دیدن برنامه‌های کودکانه سرگرم شوم. باید خودم راه و چاه پیدا می‌کردم. مشکل اصلی ترس از تنهایی بود که پدرم خوب از پس رفع آن برآمده بود، اما تکلیف ترس‌های دیگر چه می‌شد؟ برای آن‌ها هم بالأخره یک راه پیدا شد. شاید دیر، اما در نهایت تمام شدند! کم‌کم معنی متکی بودن را هم فهمیدم. معنی خیلی کلمات دیگر... اعم از تکیه کردن!
سی سالِ تمام وقتی برای هر دردی به تنهایی راه و چاه پیدا کردم، همه‌چیز خود به خود تغییر کرد. وقتی با تکیه‌گاهی به نام «خودم» آشنا شدم، همه چیز تغییر کرد! آن زمان فهمیدم تکیه کردن به شانه‌ای غیر از خود، امید داشتن به کسی غیر از خود، آن‌قدرها هم نمی‌تواند چیز ساده‌ای باشد.​
****
«دانای‌کل»

نگاه خسته و مغموم‌اش به تندیس زیبایی کنارش کشیده می‌شود. اگر زمان به او اجازه می‌داد کنار می‌کشید و تنها به همسرش نگاه می‌کرد که چه‌طور گوشه‌ای از صندلی آرام گرفته است. دل‌خوش از این‌که نیمه‌ی دیگرش به او تکیه کرده، غرق در عشق و لذت می‌شود. مرد است دیگر! گاهی دلش می‌خواهد همسرش بی‌تردید همه‌چیز را به او بسپارد. لب‌هایش ناخواسته کش می‌رود. به واله و عشق و زندگی که فکر می‌کند، همان جوان پر از شور و اشتیاق ده سال قبل می‌شود. همان‌وقت که ندایی از عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبش می‌گفت:
«عشق، نیمه‌ی گمشده، خوشبختی، همین نزدیکی‌هاست. صبر کن، او را خواهی یافت.»
و یافت! واله‌اش را مدتی بعد یافت. گرچه که چندسالی سکوت کرد. گرچه که مدتی آقایی کرد، صبوری کرد تا واله‌اش از آب و گل درآید. آن دختر هنوز بیست ساله بود و برای یک زندگی مشترک زناشویی، کمی کوچک جلوه می‌کرد. از طرفی تازه وارد دانشگاه شده بود، هنوز باید درس می‌خواند. این‌طور شد که سکوت آقای دکتر تا پنج سال به طول انجامید. دیگر وقت اعتراف کردن فرا رسیده بود، اما... قلب عقده‌ای‌اش بدهنگام بازی درآورد!
- ارسلان؟
به سوی واله سر می‌چرخاند:
- جانِ ارسلان؟
- دستشویی...
لبخندی نیم‌بند تحویل چهره‌ی خواب‌آلود همسرش می‌دهد.
- یه خرده صبرکن عزیزم. تا جایگاه سوخت چیزی نمونده.​
 
سرعتش را بیش‌تر می‌کند و کمی جلوتر، وقتی که به جایگاه سوخت می‌رسد، با احتیاط کناری پارک می‌کند. واله کمربندش را باز می‌کند و بی‌حرف پیاده می‌شود. مچ پاهای خواب رفته‌اش را دوران می‌دهد و زانو‌هایش را چندباری خم و راست می‌کند. در همین حین، پالتویش را درمی‌آورد و روی صندلی‌های عقب می‌گذارد. سپس نگاهی به تابلوی سرویس بهداشتی خانم‌ها می‌اندازد و بعد بی اِم دبلیو را دور می‌زند. ارسلان نیز پیاده شده و هم‌زمان که گردنش را خم و راست می‌کند، به واله نزدیک می‌شود.
- چیزی نمی‌خوای از سوپری بگیرم؟
با این سوال، به‌آرامی مچ دست ارسلان را می‌گیرد و نگاهی به ساعت مردانه‌اش می‌اندازد. با دیدن عقربه‌ها می‌گوید:
- آب معدنی بخر، وقتِ داروهاته.
به‌آنی آلارم موبایلش هم به صدا درمی‌آید. دست می‌برد و آن را از جیب مانتواش بیرون می‌کشد.
- ببین!
ارسلان خیره به صفحه‌ی روشن موبایل لبخندی می‌زند و همین‌طور که مچ دستش درمیان دست‌ ظریف و گرم واله بند است می‌پرسد:
- دیگه چی عزیزم؟
واله آلارم را خاموش می‌کند و ادامه می‌دهد:
- هیچی... من رفتم.
عقب‌گرد می‌کند تا به سوی سرویس بهداشتی رفته باشد که دستش کشیده می‌شود. برمی‌گردد و با چشمان مشتاق همسرش رو به‌رو می‌شود. نم‌نم رد نگاهش تا دست‌های در بندشان امتداد می‌یابد. کوبش قلبش را نه از ژرفای سینه، بلکه از گلو احساس می کند. ارسلان عمق بیش‌تری به لبخندش می‌دهد و می‌گوید:
- همین‌جا منتظرتم دلبر.
واله درحالی که گلویش نبض می‌زند، به تکان دادن سرش اکتفا می‌کند و با تردید ذره‌ذره دستش را از بند انگشتان بلند و مردانه‌ی ارسلان رها می کند. با قدم‌هایی آهسته روانه سرویس بهداشتی می‌شود. هنوز چند قدم بیش‌تر دور نشده که دومرتبه می‌ایستد. سر می‌چرخاند و به ارسلانی که از جایش تکان نخورده زل می‌زند. کوب‌کوب قلبش، ژرفای لبخند ارسلان و دستان گر گرفته‌اش زنگ هشداری بر حالت فوق‌العاده‌ی وجودش است. تیرگی پشت پلک‌هایش اندک روشنایی درون قلبش را تماماً می‌بلعد. نه! نمی‌تواند مقاومت کند و باز هم به جنگیدن ادامه دهد.
دست‌هایش را مشت می‌کند و با قدم‌هایی بلند خودش را به سرویس می‌رساند. وارد آن فضای کوچک، کم‌نور و بد بو می‌شود. زمین خیس و آلوده، درب‌های حلبی نیمه‌باز، دستمال کاغذی‌های رها شده و شیر آب‌هایی که چکه می‌کند، تمام و تمامش سبب می‌شود تا معده‌ خالی‌اش زیر و رو شود. دستش را روی دهانش می‌گذارد و قبل از اینکه عُق بزند، وارد اولین دستشویی می‌شود و درب حلبی را پشت سرش می‌بندد.
ارسلان با سبد خریدی که به‌ دست دارد درمیان قفسه‌های مواد خوراکی قدم می‌زند و از خوراکی‌هایی که می‌داند واله دوست دارد چند بسته بر‌می‌دارد. بادام زمینی و مغز تخمه هم که اولویت دارد و بعد ترشیجات... لبخندی به لواشک‌های سبز رنگ کیوی می‌زند و چندتایی هم از آن‌ برمی‌دارد. نگاهش به آن‌طرف‌تر، درست به آجیل بسته‌بندی شده برمی‌خورد. با خود فکر می‌کند نمی‌شود که گردو و پسته درمیان خوراکی‌ها نباشد!​
 
خلاصه که با سبد پر شده روانه‌ی پیشخان می‌شود و خطاب به فروشنده‌ی سالخورده با کلاهی سبز رنگ و محاسنی جو گندمی می‌گوید:
- قربون دستت سید، حساب این‌ها چقدر می‌شه؟
سپس سبد را روی پیشخان می‌گذارد و کیف پول جمع و جورش را از جیب پشتی شلوارش در‌می‌آورد. پیرمرد قیمت‌ها را سوار بر ماشین حساب می‌کند و اندکی بعد جواب می‌دهد:
- قابلت رو نداره باباجان.
ارسلان یکی از کارت‌های بانکی‌اش را چک می‌کند و درحالی که آن را به سمت فروشنده می‌گیرد می‌گوید:
- سلامت باشی سید.
پیرمرد کیسه‌ای روی پیشخان می‌گذارد تا ارسلان بسته‌ها را درون آن بچیند. خودش نیز دستگاه پوز را روشن می‌کند و با کنجکاوی ادامه می‌دهد:
- از کجا به کجا می‌ری پسر؟
- از تهران همیشه دودی به سمت جنوب.
- پس حالاها حالاها همسفر جاده‌ای... تنهایی؟
ارسلان با یاد واله خیزابی از دلتنگی و تا به ابد خواستن در وجودش جریان می‌یابد. لبخندی ملایم لب‌هایش را کش می‌دهد و خطاب به سید مهربان مقابلش می‌گوید:
- نه، خانمم همراهمه.
پیرمرد تبسمی می‌کند و صورت چروکیده‌اش بسی مچاله می‌شود.
- ایزد رحمان به‌پای هم پیرتون کنه الهی.
و در ادامه صلواتی بر آل محمد(ص) می‌فرستد و کارت ارسلان را به دستگاه می‌کشد. دکمه‌ها را آرام و محتاط می‌فشارد و طولی نمی‌کشد که رسید عملیات موفقیت آمیز از دستگاه بالا می‌آید. کارت و کاغذ رسید را به ارسلان برمی‌گرداند و می‌گوید:
- خدا به مالت برکت روز افزون بده باباجان.
ارسلان به نرمی دست سید را می‌فشارد و ادامه می‌دهد:
- به شما هم سلامتی و عمر طولانی بده.
سپس کیسه‌ی خریدهایش را برمی‌دارد و درحالی که می‌رود تا از مغازه خارج شود، پیرمرد صدایش می‌زند. دومرتبه برمی‌گردد و نگاه منتظرش را به چهره‌ی خندان سید می‌دوزد.
- جانم سیدجان؟
پیرمرد از پشت پیشخان خارج می‌شود و به سوی یخچال کوچک گوشه‌ی مغازه می‌رود. به آرامی دو بطری کوچک آب معدنی بیرون می‌آورد و روانه ارسلانی می‌شود که حواسِ پرتش به تازگی جمع بطری‌ها‌ شده است.
- آخ قربون دستت سید، فراموش کرده بودم.
بلافاصله دست می‌برد تا دوباره کارت بانکی‌اش را از کیف پولش خارج کند که پیرمرد مانع او می‌شود. بطری‌ها را درون کیسه‌های ارسلان جا می‌دهد و می‌گوید:
- صدقه‌ی رفت و برگشت‌تون باشه. سلامت برید، سلامت برگردید!​
 
ارسلان لبخندی از ته دل تحویل محبت پیرمرد می‌دهد و سر به زیر تشکر می‌کند. فکر می‌کند حضور محرزانه‌ی خداوند را می‌شود در قلب‌های بزرگ بندگانش احساس کرد و به رحمانیت الهی‌اش بارها و بارها ایمان آورد.
واله از سرویس خارج می‌شود و هم‌زمان که دستی به صورت نم‌دار و آب زده‌اش می‌کشد، ماشین را دور می‌زند و وقتی ارسلان را نمی‌بیند، متوجه می‌شود که هنوز از سوپری برنگشته است. در سمت شاگرد را باز می‌کند و از جعبه‌ی دستمال کاغذی فیکس شده‌ روی ایربگ، چند برگ دستمال بیرون می‌کشد و نم صورتش را می‌گیرد. هنوز با صورتش ور می‌رود که نگاهش به ارسلانی می‌افتد که از درگاه سوپرمارکت خارج می‌شود. درست از پشت سرش، پیرمرد را هم می‌بیند که چطور با آرامشی ژرف، نگاهش را به مسیری که ارسلان تا بی اِم دبلیو طی می‌کند دوخته است. دستمال‌های مچاله شده را روی صندلی رها و چند قدم باقی مانده را خودش جبران می‌کند.
- چی‌شد؟
ارسلان کیسه‌ها را بالا می‌گیرد و جواب می‌دهد:
- عملیات با موفقیت انجام شد ملکه‌ زیبایی.
واله لب‌هایش را روی هم می‌فشارد و کیسه‌ها را از او می‌گیرد و همان‌طور که هر چند ثانیه نگاهش به درگاه سوپر مارکت و پیرمرد می‌افتد ادامه می‌دهد:
- آب معدنی خریدی؟
- همون‌جاست عزیزم.
ارسلان صندوق عقب را باز می‌کند و به دنبال داروهایش زیپ کوچک و جداگانه‌ی چمدان را باز می‌کند. واله یکی از بطری‌‌ها را برمی‌دارد، باقی خوراکی‌ها را روی صندلی‌های عقب می‌گذارد و دومرتبه کنار ارسلان برمی‌گردد. با دیدن حالت گیج و گنگ او که درحال بهم ریختن چمدان است، اخم‌هایش را در هم می‌کشد. ارسلان که عقب می‌کشد و نگاه متعجبش را به او می‌دوزد، واله بازدمش را فوت می‌کند و می‌گوید:
- نگو که داروهات رو جا گذاشتی.
- گذاشته بودم‌شون روی کنسول که جلوی دیدم باشن. بعدش هم روی کانتر و ...
واله تکانی به سرش می‌دهد و می‌پرسد:
- بعدش؟
ارسلان دستی به گردنش می‌کشد و کلافه جواب می‌دهد:
- جا موند روی کانتر!
واله که از بی‌حواسی همسرش کلافه شده، بی‌معطلی دست می‌برد و چمدان بهم ریخته را مرتب می‌کند. سپس زیپش را می‌کشد و هم‌زمان که در صندوق را می‌بندد، غر می‌زند:
- با عجله بزنی به جاده همین می‌شه. نه میگی کجا می‌ریم، نه می‌ذاری خودم بار و بندیل سفر رو ببندم. سوال بپرسم جواب نمی‌دی، بدی هم ربطش میدی به...
هنوز جمله‌اش به پایان نرسیده که ارسلان درمیان کلامش می‌گوید:
- می‌شه به حال خوب‌مون پایان ندی؟ هنوز کلی راه داریم تا مقصد، اجازه بدی می‌خوام کیفش رو ببرم!​
 
از بی‌تفاوتی ارسلان نسبت به سلامتی‌اش حرص می‌خورد. بطری آب معدنی را از همان فاصله‌ی اندک به آغوش او می‌اندازد و جواب می‌دهد:
- بفرما کیفت رو ببر.
بعد از کنارش می‌گذرد و در سکوت سر جایش قرار می‌گیرد. بلافاصله کمربندش را چفت می‌کند. موبایلش را از جیبش بیرون می‌کشد و نگاهی به آنتن بالای صفحه می‌اندازد تا از وجودش مطمئن شود. ارسلان دوباره و سه‌بار دستی به گردنش می‌کشد و دمی عمیق می‌گیرد. هنوز بازدمش را خارج نکرده که برمی‌گردد و نگاهش به سید می‌افتد. پیرمرد هنوز در درگاه ایستاده و نگاهش به ارسلان و احتمالاً تا چند ثانیه قبل به واله هم بوده است. همان‌گاه بازدمش را با تأسف رها می‌کند. در عوض پیرمرد دست تکان می‌دهد و اشاره می‌کند که به دنبال همسرش سوار ماشین شود. ارسلان از حرکت بامزه‌ی پیرمرد، خنده‌ی کوتاهی می‌کند و مطیعانه راهی می‌شود. واله همان‌طور که با موبایلش ور می‌رود خطاب به او می‌گوید:
- پنج کیلومتر جلوتر یه داروخانه‌‌ هست.
ارسلان با شنیدن این حرف، پلک‌هایش را روی می‌نشاند و زیرلب زمزمه می‌کند:
- کاش این‌قدر که به سلامتی قلبم اهمیت می‌دی، به احساسش هم توجه کنی!
واله که طعنه‌ی ارسلان را به خوبی شنیده، موبایلش را کنار می‌گذارد و با لجبازی تمام، بطری آب معدنی را از دست او پس می‌گیرد. در ادامه نگاهش را به ماشین‌های درحال سوخت‌گیری می‌دوزد و ادامه می‌دهد:
- بهتره عجله کنی؛ نزدیک ظهره، یه‌وقت می‌بندن.
این زن قصد کوتاه آمدن ندارد. ارسلان سرش را به طرفین تکان می‌دهد و کمربندش را می‌بندد. نگاهی به ساعت مانیتور می‌اندازد و فکر می‌کند یک روز کامل تا مقصدشان باقی مانده که باید به خوشی طی شود. استارت می‌زند و رد نگاهش دومرتبه تا سوپرمارکت امتداد می‌یابد. امان از سید مهربان و به یاد ماندنی که هنوز از جایش تکان نخورده است. ارسلان لبخند به لب بوقی ریز می‌زند و درحالی که با دست از او خداحافظی می‌کند، از جایگاه خارج می‌شود و با احتیاط به سوی مقصد میانی‌شان حرکت می‌کند.​

****
به غیر از فضای عریض و طویل محوطه که دو فرزند قد و نیم‌قد کتایون در آن مشغول بازیگوشی هستند، حکم سکوت بر جای‌جای عمارت موروثی تاجیک‌ها حاکم است. آشپز آشپزخانه بی‌رمق مشغول درست کردن غذا است و دخترجوانش هم‌زمان که قهوه‌ی تازه به جوش آمده را درون فنجان‌های آماده می‌ریزد، زیرلب غر می‌زند:
- یکی نیست به عمه‌خانم بگه زن، سر پیری چته معرکه گرفتی؟ دور ارث و میراث و ورثه رو خط بکش، بشین ور دل نوه‌ت. چی از جون بقیه می‌خوای که فتنه می‌ندازی به زندگی‌شون؟
سپس نگاهی به مادرش می‌اندازد و خطاب به او ادامه می‌دهد:
- مثلاً ما که اسم و رسم‌مون قد و اندازه‌ی هیکل‌مونه زندگی نمی‌کنیم؟ یا چون شجره‌نامه‌ی خانواده‌مون به صفحه‌ی دوم نمی‌رسه حق نداریم به خوشبختی برسیم؟ یه‌جوری «خاندان تاجیک، خاندان تاجیک» می‌گن که انگار عزرائیل جون اینا رو گذاشتهـ...
- انگاره!
دخترجوان با اخطار مادرش، بالأخره دهان می‌بندد و کمر صاف می‌کند. قهوه‌جوش را کنار می‌گذارد و سعی می‌کند بی‌خیال جلوه کند.​
 
عقب
بالا