انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان دبران | مهوا کاربر انجمن ناولز

بهروز پوزخندی بر روی لب نشاند. نگاهش همچنان بر روی اسم حک شده‌ی رعنا روی سنگ قبر، مانده بود.
- تو تازه یه بخشی از این ماجرا رو شنیدی و من، تمام این داستان رو زندگی کردم!
سوفیا بغض کرد. نتوانست اشک‌هایش را کنترل کند و برای همین، گونه‌هایش خیس شدند!
محمد که همچنان خیره به او بود، متعجب شد. دلیل گریه کردن او را درک نمی‌کرد!
- تنها دلیلی که می‌خوام به دیدن بچه‌های رعنا رضایت بدم، محمده!
از جای برخاست و ادامه داد:
- این که امروز هم ازت خواستم من رو بیاری این‌جا این بود که به رعنا نشون بدم، ماه هیچ وقت پشت ابر نمی‌مونه حتی اگه مقصر اصلی مُرده باشه.
سپس نگاهش را به سوفیا دوخت. چشم‌های اشکی‌اش، ثابت می‌کرد که او زیادی تند رفته؛ اما برایش مهم نبود.
- شماره محمد رو بگیر، زمان و مکان رو با اون هماهنگ کن دختر جون!
سپس دستش را بر روی شانه‌ی محمد گذاشت. تفاوت قدی زیادی با هم نداشتند چرا که هر دو، این ژن را از خانواده‌ی مادری بهروز به ارث برده بودند.
- من می‌خوام قدم بزنم، این دختر رو برسون خونه‌شون.
بعد از اتمام حرفش، حین این‌که در افکارش پرسه می‌زد به راه افتاد. صدای خش‌خش برگ‌هایی که در زیر پایش جان می‌دادند با صدای گریه و شیون یک زن که ظاهرا امروز عزیز از دست داده، با هم ادغام شده و رشته‌ی افکارش را پاره می‌کرد. مادرش عاشق فصل پاییز بود و در نهایت هم، در همین فصل جان داد!
سوفیا آب دماغش را بالا کشید و با پشت دست، اشک‌هایش را پاک کرد. کنار قبر نشست و زانو‌هایش را بغل کرد.
- تو واقعا این بودی مامان بزرگ؟
بعد از اتمام جمله، مجدد بغض به جان گلویش افتاد و اشک‌هایش همسان مروارید بر روی گونه‌هایش غلتیدند.
محمد همچنان با تعجب به او خیره شده بود. تا به حال دختری جلوی او اشک نریخته و حال مانده بود که باید چه کند. با سردرگمی دستی به پشت گردنش کشید، بر روی زانو نشست و سرش را کمی خم کرد تا بتواند با دقت بیشتری صورت سوفیا را ببیند.
- الان داری گریه می‌کنی؟
لب‌هایش را به داخل دهانش فرو برد و از شدت احمقانه بودن سوالی که پرسیده بود، به خود ناسزا گفت.
سوفیا چینی به بینی‌‌اش داد. سرش را بالا آورد و با چشم‌های اشکی که مانع درست دیدن او می‌شد، به محمد زل زد. موهای صافش که پیشانی‌اش را پوشانده بود، با وزش کم باد تکان می‌خوردند.
- آره، بیا با هم گریه کنیم!
محمد محکم پلک زد و نگاه سوفیا به مژه‌های بلندش کشیده شد.
- باشه موضوع بده با هم اشک بریزیم!
 
آخرین ویرایش:
قبل از این‌که سوفیا لب باز کند و حرفی بزند، بوی تند سیگار زیر بینی‌اش پیچید. با پشت دست مجدد اشک‌هایش را پاک کرد و نگاهش را به آدمی دوخت که کنار آن‌ها ایستاده بود.
مرد حین این که به سنگ قبر خیره شده، سیگارش را می‌کشید.
سوفیا ترسید، از جای برخاست و بدون این‌که به مرد نگاه کند کنار محمد ایستاد. در این لحظه پسر عمویی که دو روز از آشنایی‌شان نگذشته آدم امنش شده بود.
محمد که واکنش سوفیا را دید، لبخندی بر روی لب‌هایش نقش بست.
- تا الان داشتی گریه می‌کردی، چی‌شد که یهویی این‌جوری شدی و چسبیدی به من؟
مرد ته مانده‌ی سیگارش را پایین انداخت و با پای راستش آن را له کرد. دست‌هایش را درون جیب‌های کت مشکی بلندش برد و نگاهش را به سوفیا و محمد دوخت. با دیدن چهره‌‌ی آشنای سوفیا، لبخندی غمگین بر روی صورتش ظاهر شد.
- زیادی شبیه رعنایی، می‌دونستی؟
سوفیا آب دهانش را صدادار بلعید. فاصله‌ی خودش را با محمد کمتر کرد و گفت:
- شما؟
مرد دم عمیقی گرفت. موهای ژولیده‌اش با وزش باد، تکان می‌خورد و نگاه سوفیا را به سمت خود می‌کشاند.
- بهمنم!
محمد که موقعیت را درک نمی‌کرد، به لبخند روی لبش عمق بخشید و گفت:
- منم اسفندم.
سپس با انگشت اشاره‌اش به سوفیا اشاره کرد و گفت:
- ایشون هم دیِ، ماه‌های جذاب زمستونیم که توی یه ظهر پاییزی دور هم جمع شدیم!
سوفیا سرش را بالا برد و با خشم به او نگاه کرد. محمد شانه‌هایش را بی‌تفاوت بالا پراند و بهمن، با قیافه‌ای خنثی به آن‌ها چشم دوخت.
- از اقوام رعنا هستین؟
بهمن غرق چشم‌های سوفیا شد. انگار داشت نوجوانی‌های رعنا را می‌دید با این تفاوت که دیگر خودش یک نوجوان نبود!
- نه.
گامی به عقب برداشت بدون این که نگاهش را از سوفیا بگیرد.
- فکر کنم وقتشه حداقل یک نفر، بدونه من کی‌ام. رعنا یه صندوقچه داره که توی اون، یه دفترچه با جلد قهوه‌ایِ، اون دفتر رو پیدا کن و بخونش. اون وقت می‌فهمی که من کی‌ام و از همه مهم‌تر، رعنا کی بوده!
سپس بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و با گام‌های استوار از آن‌ها دور شد. سوفیا به رفتنش چشم‌ دوخت. شانه‌های خمیده و لباس‌های مشکی اما خاکی‌اش، موهای بلند و صورتی که اصلاح نشده باعث شد که کنجکاو شود.
- گفت دفترچه‌ با جلد قهوه‌ای؟
محمد لب‌هایش را غنچه و با تکان دادن سرش، حرف او را تایید کرد.
- ظاهرش خیلی عجیب بود.
- طبیعیه، چون عزیز از دست داده!
سوفیا سریع سرش را به سمت محمد چرخاند. در چشم‌های شفاف او زل زد و گفت:
- چیزی می‌دونی اسفند جون؟
محمد که حال از بندآمدن گریه‌ی او خشنود بود، گامی به عقب برداشت و لب زد:
- نه، ولی ظاهرش این رو نشون می‌داد!
انگشت اشاره‌اش را به سمت بهمن که هر لحظه دورتر و دورتر می‌شد گرفت و گفت:
- ببین، حتی از راه دور هم درموندگیش دیده میشه.
سوفیا مجدد به بهمن خیره شد. راست می‌گفت! حتما رعنا فرد مهمی برایش بوده که به این روز افتاده بود.
آب دهانش را فرو فرستاد و دست‌هایش را در سینه جمع کرد. می‌بایست آن دفتر را پیدا کند تا حس کنجکاوی‌اش دست از سرش بردارد!
« پایان فصل اول »
 
آخرین ویرایش:
« فصل دوم »
چهار روز از دیدار با خانواده‌ی بهروز می‌گذشت. طبق برنامه ریزی که وکیل انجام داد قرار شد عصر جمعه همه در خانه‌ی حسین، پدرِ سوفیا جمع شوند. به دلیل این‌که حسین پر مشغله بود و فرصت صحبت جداگانه‌ای با بهروز پیدا نکرده، از او خواسته تا ظهر جمعه به همراه محمد به صرف ناهار به خانه‌ی آن‌ها بیایند. می‌دانست که درخواستش عجیب است اما چاره‌ای نداشت. نمی‌خواست دیدار اول بهروز با خانواده‌ی‌ آن‌ها بدون پیش زمینه راجب خلق و خوی خواهرهایش باشد.
صبح جمعه بود و به دلیل داشتن دو مهمان، تمام اعضای خانواده به مادر کمک می‌کردند. سبحان مشغول گردگیری و سوفیا مشغول درست کردن ناهار بود.
مثل همیشه پدر به قصد خرید میوه و شیرینی از خانه بیرون زد و مادر هم برای این که از شدت استرسش برای مراسم عصر بکاهد، موسیقی پخش کرده بود.
صدای قربانی در خانه می‌پیچید و سوفیا مرغ‌های درون ماهیتابه را زیر و رو می‌کرد. خواننده می‌خواند « چشم بستم دل مجنون پی لیلا برگشت، چشم بستم که دلم سمت تماشا برگشت » و ذهن سوفیا پی مردی به اسم بهمن بود. به پدر و مادرش راجب او چیزی نگفته و منتظر بود تا صحبت‌های بزرگترها امروز به اتمام برسد و‌ او، سراغ صندوقچه رود.
- سبحان ظرف‌های شکستنی توی هال رو جمع کن!
سبحان با دستمالی که در دست داشت، وارد آشپزخانه شد و گفت:
- چرا؟
سوفیا به جای مادرش پاسخ داد:
- چون ممکنه عمه‌های عزیز عصبی شن بزنن وسیله‌های ما رو بشکنن!
سبحان با یادآوری ماجرایی که چندسال قبل رخ داده بود، با تاسف پلک‌هایش را بست. بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و حین این‌که زیر لب با خود سخن می‌گفت، از آشپزخانه خارج شد.
سوفیا به سمت مادرش چرخید. با انگشت اشاره‌اش سرش را خاراند و گفت:
- معلوم نیست خانواده پدری‌ان، یا وحشی‌های آمازونی!
فرشته شیر آب را بست، با ابروهای درهم به او نگاه کرد.
- مواظب حرف‌هات باش!
سوفیا سرش را به یک طرف خم و بدون این‌که به سمت گاز بچرخد، آن را خاموش کرد.
- چشم!
کفگیر در دستش را درون سینک ظرف‌شویی رها کرد و حین این‌که از آشپزخانه خارج می‌شد، گفت:
- من میرم به سبحان کمک کنم، این‌جا دیگه کاری نیست.
با انگشت اشاره‌اش، یقه‌ی سویشرتی که متعلق به سبحان اما تن او بود را کشید تا کمی هوا به گردنش بخورد.
ساعت نه بود و تنها می‌بایست خانه گردگیری و سالاد را درست کنند. ادامه‌ی پخت مرغ‌ها به عهده‌ی مادر بود، برای همین به سمت سبحان که مشغول جمع کردن وسیله‌های شکستنی داخل هال بود رفت.
- من بقیه‌اش رو انجام میدم، تو برو درست رو بخون.
 
آخرین ویرایش:
- نمی‌خوام!
سپس خم شد و گلدان‌های مادرش را از روی زمین برداشت.
- مشخصه نمی‌خوای درس بخونی!
بشکنی در هوا زد و حین این که به سمت پنج پله‌ای که به جایی که اتاق‌ها در آن‌جا قرار داشتند ختم می‌شد می‌رفت، تا گلدان‌ها را در یک جای امن بگذارد گفت:
- باهوشی‌ها!
سوفیا خم شد و دو گلدانی که باقی مانده بود را برداشت. مادرش از شنیدن موسیقی خسته شده و صدای آن را قطع کرده بود. با احتیاط گام برمی‌داشت تا مبادا گلدان‌ها از دستش بیوفتد. گلدان‌ها ناموس مادرش بود و اگر خشی بر روی آن‌ها می‌افتاد، بد میشد!
سبحان بعد از بررسی کردن تمام نقاطی که می‌توانست گلدان‌ها را آن‌جا بگذارد، در نهایت تصمیم گرفت که اتاق سوفیا را انتخاب کند. با آرنجش درب را گشود و با حجم زیادی لباس وسط اتاق مواجه شد. حین این‌که با پایش آن‌ها را کنار می‌زد تا راهی برای رفتن پیدا کند، گلدان‌ها را بر روی زمین کنار تخت سوفیا قرار داد.
سوفیا که حال از پله‌ها بالا رفته بود، با دیدن درب باز اتاقش با حرص فریاد زد:
- مگه طویله‌اس همین‌جوری میری داخل؟
به گام‌هایش سرعت بخشید و در چارچوب در اتاقش ایستاد. سبحان دست‌هایش را به کمر زده و به او خیره شده بود.
- یه مرحله از طویله بالاتره.
سوفیا بازدمش را با دهانش بیرون فرستاد و باعث شد موهایی که جلوی صورتش بود، به هوا رود. حوصله‌ی کل‌کل کردن با او را نداشت برای همین بی‌توجه به او، دو گلدان را هم کنار بقیه گذاشت. دلش می‌خواست امروز زودتر تمام شود. استرس داشت ولی سعی می‌کرد آن‌را مخفی کند.
- دعوا نشه.
خودش را بر روی تخت پرت کرد و گفت:
- کاش آدم‌هایی بودن که می‌شد پیش‌بینی‌شون کرد.
سبحان هم کار او را تکرار کرد و حال هر دو، به سقف اتاق زل زده بودند.
- کاش حداقل نمی‌اومدن خونه‌ی ما، اگه دعوا شه و صداشون بره بالا توی محله آبرومون میره!
سوفیا پلک‌هایش را بست. اگرهای زیادی درون سرش می‌چرخید. تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که دعا کند همه چیز ختم به خیر شود!
سوی دیگر محمد و بهروز گوشه‌ای از خانه نشسته و به فکر فرو رفته بودند.
- این قدر در اون خودکار رو باز و بسته نکن!
محمد به خودش آمد و به دستش نگاه کرد. بدون این‌که بفهمد مشغول این کار بود. کلافه آن را کنارش گذاشت و سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داد.
- بابا.
بهروز نگاهش را به او دوخت و محمد ادامه داد:
- اگه سختته، اگه به خاطر من داری این کار رو می‌کنی بیا بزنیم زیر همه چیز.
بهروز لبخند غمگینی بر روی لب نشاند. پسرکش چه زود بزرگ شده بود.
- نه محمدم، نه. یکی از دلایلی که قبول کردم تو بودی.
- بقیه دلیل‌هات چی بودن؟
بهروز دم عمیقی گرفت. آن قدر عمیق که شکم بزرگش، بزرگ‌تر شد.
- این‌که به بچه‌های رعنا ثابت کنم مادرشون فرشته نیست.
محمد زانوهایش را جمع و دست‌هایش را به دور آن‌ها حلقه کرد.
- چیزی عوض میشه؟
- دلم خنک میشه بابا!
 
آخرین ویرایش:
سپس از جای برخاست. کلافه و سردرگم نگاهی به اطراف خانه انداخت و در نهایت تصمیم گرفت به آلبوم عکسی که تمام خاطرات بچگی‌اش را ثبت کرده بود، پناه ببرد. آن‌قدر دلتنگ دیدن این عکس‌ها میشد که آلبوم را درون کشوی میزی که زیر تلویزیون قرار داشت، گذاشته بود. فاصله‌ی دو قدمی خودش را با آن پر کرد و درب کشو را گشود. جلد سرمه‌ای رنگ آلبوم پاره شده و کهنگی‌اش را به رخش می‌کشید. دم عمیقی گرفت و بر روی زمین نشست. دو دستش را جلو برد و با احتیاط آن را برداشت.
محمد تمام حرکات پدرش را زیر نظر گرفته بود. وقتی آلبوم درون دستش را دید، سرش را از روی زانوهایش برداشت و پاهایش را صاف کرد. دست‌هایش را در هم گره زد و به ناخن‌های کشیده دستش چشم دوخت. تمام خاطرات و خانواده‌ای که داشتند در آن آلبوم و میان چند عکس، حبس شده بود. خانواده‌ای که وقتی دلتنگ می‌شدند، می‌بایست به عکس‌ها بنگرند. دستی به میان موهایش کشید و در نهایت تصمیم گرفت به جای این که به دیوار زل بزند، به حمام برود.
عقربه‌ها به سرعت حرکت می‌کردند. آن قدر سریع که محمد و بهروز نفهمیدند که چگونه آماده شدند، یک گلدان برای این‌که دست خالی به آن‌جا نروند تهیه کردند و حال، جلوی درب خانه‌شان ایستاده بودند.
- خونه‌شون خیلی نزدیکه!
بهروز انگشتش را بر روی زنگ فشرد و لب زد:
- چون هم خونه‌ی ما و هم خونه‌ی این‌ها رو، محمد علی خریده!
دهان محمد از تعجب باز ماند. قبل از این‌که حرفی بزند صدای سوفیا از آیفون پخش شد:
- سلام خوش آمدید!
و بعد صدای تیک باز شدن در، به گوش رسید. خانه‌شان حیاط نداشت و بعد از باز شدن درب قهوه‌ای، پا در راهرویی گذاشتند که دیوارهای آن سفید و بی‌روح بود. حتی جای یک میخ هم در آن‌ها دیده نمی‌شد. کفش‌ها را از پا درآوردند و حین این‌که آن‌ها را درون جاکفشی گوشه‌ی راهرو می‌گذاشتند، دربی که روبه‌رویشان قرار داشت باز شد و قامت مردی که حدس می‌زد عموی نانتی‌اش باشد، نمایان شد. حسین لبخندی دوستانه زد و با برداشتن گام‌هایی بلند خودش را به بهروز رساند. دستش را جلو آورد و گفت:
- سلام خوش اومدین!
بهروز با تعلل، دستش را بالا آورده و با او دست داد. حسین گرم و صمیمی دست او را فشرد اما بهروز، سرد و بی‌روح بود.
- ممنونم.
بوی ادکلن زیر بینی محمد پیچید و حین این که برخلاف پدرش دست حسین را گرم و صمیمی می‌فشرد، نگاهش را به سوفیا و سبحان که در چارچوب در ایستاده بودند دوخت.
حسین آن‌ها را به داخل خانه هدایت کرد و مراسم آشنایی آن‌ها با خانواده‌ی حسین آغاز شد.
حین این که آن‌ها بر روی مبل‌های سرمه‌ای رنگ جای می‌گرفتند، محمد گلدان در دستش را به سمت حسین گرفت و بهروز به جای او سخن گفت:
- نمی‌دونستم چی بیارم، برای همین گلدون رو انتخاب کردم.
 
فرشته چادر گل‌گلی روی سرش را مرتب کرد و گلدان را از دست بهروز گرفت.
- لازم نبود زحمت بکشین، خیلی ممنونم!
بهروز با تمام توانش لبخندی بر روی لب‌هایش نشاند و سپس، پاهایش را بر روی هم انداخت. فرشته بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و بدون هیچ حرفی، گلدان را به دست سوفیا داد.
محمد که حال توانسته بود یک نفس عمیق بکشد و استرس خودش را کمی کاهش دهد، نگاهش را به اطراف خانه دوخت. هیچ تابلویی بر روی دیوارها دیده نمیشد، حتی ساعت هم نداشتند. بوی خوش غذا در خانه پیچیده و چیدمان هال، فضای آن‌جا را گرم و صمیمی نشان می‌داد.
حسین بر روی مبل تک نفره نشست. نمی‌دانست صحبت را از کجا شروع کند برای همین، نگاهش را به نوک پاهایش دوخته بود.
با بالا و پایین شدن مبلی که محمد بر روی آن نشسته بود، سرش را به سمت راست چرخاند. سبحان با یک لبخند کنار او نشسته و بوی ادکلنش که مشخص بود زیادی به خود اسپری کرده، زیر بینی‌اش پیچید.
- خوبی؟
محمد تای ابروی پهنش را بالا داد. سبحان خیلی یهویی با او صمیمی شد. احساس معذب بودن به او دست داد و برای همین، کمی بر روی مبل تکان خورد.
- ممنون.
سپس نگاهش را به تیشرت مشکی سبحان که یک ضربدر سفید بزرگ رویش کشیده شده بود، دوخت.
سبحان دستش را بر روی پشتی مبل دراز کرد. پاهایش را بر روی هم انداخت و با همان لبخند ادامه داد:
- غریبه نباش جیگر!
حین این‌که سبحان سعی می‌کرد یخ محمد را آب کند و با او صمیمی شود، سوفیا مشغول ریختن چای درون استکان‌هایی بود که مادرش زمانی که مهمان داشتند اجازه‌ی استفاده از آن‌ها را صادر می‌کرد. شومیز گلبهی به تن کرده و چون شوفاژهای خانه روشن بودند، احساس سرما نمی‌کرد. کش شلوار بگ مشکی که به تن داشت کمی شل بود برای همین بعد از این‌که آن را کمی بالا کشید، سینی چای را به دست گرفت و به سمت هال رفت.
آب دهانش را فرو فرستاد و حین این که به سمت بهروز می‌رفت، زیر چشمی نگاهی به محمد انداخت. پیراهن مشکی به تن کرده و موهایش مثل همیشه بر روی پیشانی‌اش ریخته شده بود.
- خب از خودتون بگین.
سوفیا به دو قدمی بهروز رسید، خم شد و سینی چای را به سمت او گرفت.
- بفرمایید.
بهروز استکان چای را از داخل سینی برداشت و سپس سوفیا، سینی را به سمت پدرش گرفت. حین این‌که حسین دستش را جلو می‌آورد تا چای را از داخل سینی بردارد، بهروز گفت:
- از چی بگم؟
حسین استکانش را بر روی میز شیشه‌ای که جلوی‌شان قرار داشت گذاشت. به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
- برای این‌که سر صحبت باز شه، از شغل‌تون شروع کنین.
 
سوفیا سینی را به سمت محمد گرفت. محمد نگاهش را بالا کشید و به چشم‌های بدون آرایش او زل زد. به آرامی دستش را بالا آورد و استکان را از داخل سینی برداشت. دم کوتاهی گرفت و برخلاف تصورش، بوی ادکلن نمی‌داد. این خواهر و برادر در این زمینه مثل همدیگر نبودند!
فرشته از آشپزخانه بیرون آمد و بیرون آمدنش با شروع صحبت‌های بهروز همراه شد.
- تولیدی خیاطی داشتم، ورشکست شدم. الان به یاد قدیم‌ها، یه کارگاه کوچیک گوشه‌ی خونه‌ام دارم قاب عکس چوبی می‌سازم.
حسین سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت:
- پس فرد هنرمندی هستین.
سوفیا سینی خالی را بر روی میز گذاشت و بر روی مبل تک نفره‌ای که نزدیک به جایی که سبحان نشسته بود، نشست. پاهایش را بر روی هم انداخت و دستی به شال سفیدش کشید. موهای فر مشکی‌اش را امروز نبسته بود و برای همین، صورتش را به خوبی قاب گرفته بودند.
- شما چی؟
- یکی از گاوداری‌های مادرم رو سر و سامون میدم.
بهروز نتوانست پوزخند روی لبش را مخفی کند. رعنا واقعا پسر دوست بود!
حسین ترجیح داد که حرف‌های اصلی را برای دقایقی بگذارد، برای همین مثل همیشه صحبت را به سمت اقتصاد و اخبار دنیا کشاند. بهروز هم از این که دید برادر ناتنی‌اش در این زمینه با او تفاهم دارد، از حالت دفاعی خارج شد و شروع به حرف زدن کرد.
در این بین سبحان و محمد با هم به آرامی حرف می‌زدند و فرشته، بین آشپزخانه و هال در رفت و آمد بود. تنها کسی که مگس می‌پراند، سوفیا بود!
- خب راستش دلیل این‌که ازتون خواستم امروز زودتر به این‌جا بیاین، این بود که با شرایط آشناتون کنم. می‌دونم زیاد خوشایند نبوده براتون، ولی برای این که دلخوری کمتری پیش بیاد این‌ رو ازتون خواستم.
بهروز دکمه‌ی کتش را باز کرد و‌ بر روی مبل جابه‌جا شد. این مرد ظاهرا درک و شعورش را از محمد علی به ارث برده بود.
- متوجه‌ام.
حسین دست‌هایش را در هم گره زد و ادامه داد:
- من از جزئیات رابطه‌ی مادرم با مادر شما خبر ندارم، اما وجود شما بعد از چندسال برای خانواده‌ی ما فاش شده اونم دقیقا زمانی که باید ارث و میراث تقسیم شه. حقیقتا خواهرهای من، برخورد خوبی امروز باهاتون ندارن.
- همه‌ی این‌ها رو می‌دونم، من از زمانی که به دنیا اومدم حرف شنیدم تا بزرگ شدم و قد کشیدم. دلیل مهمی که حاضر شدم به دیدار خانواده‌ی رعنا رضایت بدم، پسرمه.
زیر چشمی نگاهی به محمد انداخت. دلش نمی‌خواست اهالی این خانه به آن‌ها ترحم کنند، اما چاره‌ای نداشت. برای این‌که دلش خنک شود، می‌بایست ترحم هم به جان می‌خرید!
- خانواده‌ی مادرم، برای محمدعلی کار می‌کردن. اون زمان محمدعلی به خاطر این که وارث نداشت، از نظر روحی داغون بود. کسایی که باهاش دوست بودن، نیش و کنایه بهش می‌زدن که در اخر هیچ اسم و رسمی ازت باقی نمی‌مونه.
 
فرشته گوش‌هایش را تیز کرد و سبحان دست از حرف زدن برداشت. ماجرای گذشته‌ها برای آن‌ها جالب‌تر از کاری بود که انجام می‌دادند.
- اتفاقی محمد علی یه روز مادرم رو همراه پدرش می‌بینه و تصمیم می‌گیره که با اون ازدواج کنه.
حسین میان حرف او پرید و گفت:
- محمد علی ماجرا رو به مادرش میگه و بعد از اون، همراه با مادرش میرن به خاستگاری اون دختر.
سوفیا تعجب کرد. کمی به جلو خزید و حال لبه‌ی مبل نشسته بود.
- تو می‌دونستی بابا؟
حسین سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. همه تعجب کرده بودند، حتی بهروز!
- فکر نمی‌کردم رعنا به کسی گفته باشه!
حسین دستی به صورتش کشید. سپس پلک‌هایش را به مدت چند ثانیه بست.
- مامانم یک هفته قبل از این‌که بمیره، این‌ها رو بهم گفته بود.
تای ابروی بهروز بالا رفت. ماجرا داشت جالب می‌شد!
- چه قدر می‌دونین؟
- این‌که مخالف بوده، از همون روزی که با این خانواده وصلت کرده بود می‌دونست اگه پسری به دنیا نیاره زندگی براش سخت میشه، ولی بازم براش غیر قابل باور بود که بعد از چند سال مردی که باهاش زندگی می‌کرد یهویی تصمیم گرفته بود ازدواج کنه.
بهروز پاهایش را بر روی هم انداخت. لب‌هایش را غنچه کرد و لب زد:
- خب؟
- محمد علی بهش توجه‌ای نمی‌کنه و با اون دختر ازدواج می‌کنه. همین قدر می‌دونم، یه جورایی می‌خواست من فقط کلیت ماجرا رو بدونم تا بعد از فوتش حداقل یکی باشه که از کوره در نره و اوضاع رو سر و سامون بده.
بهروز نتوانست پوزخند خودش را مخفی کند و همین تعجب حسین را برانگیخت.
- چیزی بیشتر از این بوده؟
بهروز نگاهش را به سقف دوخت. لوستر زیبایی در وسط آن جا خوش کرده بود.
- آره.
حسین قبل از این‌که لب به سخن باز کند و سوال بعدی‌اش را بپرسد نگاهش به بچه‌ها افتاد. دوست نداشت چهره‌ی مادرش پیش سوفیا و‌ سبحان خراب شود برای همین کف دست‌هایش را به هم مالید و گفت:
- بچه‌ها میشه برین بالا تا ما صحبت‌هامون تموم شه؟
سوفیا نگاهش را به سبحان دوخت. می‌دانست کنجکاوی سراسر وجودش را در بر گرفته و الان ساز مخالف می‌زند. از طرفی هم می‌دانست که پدرش نمی‌خواهد او و سبحان جزییات بیشتری بداند، برای همین سریع از روی مبل برخاست. دست‌هایش را گره زد و حین این‌که با چشم و ابرو به سبحان اشاره می‌کرد تا بلند شود، گفت:
- چشم.
سبحان با ناراحتی از جای برخاست، دستی به شانه‌ی محمد زد و به او گفت:
- بلند شو.
محمد زیر چشمی نگاهی به پدرش انداخت. بهروز سرش را به آرامی تکان داد و در نهایت، تصمیم گرفت که به همراه آن‌ها به طبقه‌ی بالا برود.
سوفیا جلوتر از آن‌ها به راه افتاد. دقیقا روبه‌روی جایی که مبل‌ها قرار داشتند پنج پله قرار داشت که می‌بایست از آن بالا بروند. انتظارش از طبقه‌ی بالا چیز دیگری بود برای همین با تعجب گفت:
- طبقه‌ی بالا که میگی این‌جاست؟
سبحان چشمکی به او زد و گفت:
- آره، طبقه‌ی بالای مناطق محروم.
 
سوفیا نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد برای همین، با دستش جلوی دهانش را پوشاند. نگاه محمد به سمت سوفیا کشیده شد که بر روی پله‌ی سوم ایستاده و منتظر آن‌ها بود.
دقایقی بعد پا در طبقه‌ی دوم گذاشتند، جایی که چهار درب دیده می‌شد و فضای خالی بین اتاق‌ها را، یک مبل ال شکل در برگرفته بود.
سوفیا دست به سینه ایستاد و دم عمیقی گرفت. منتظر به سبحان چشم دوخت تا بفهمد او قصد دارد کجا بنشیند و چه کاری انجام دهد. احساس معذب بودن به او دست داده و نمی‌دانست چه کند.
محمد نگاه گذرایی به آن‌ها انداخت و در نهایت، جلوتر از آن‌ها بر روی مبل نشست. پاهایش را بر روی هم انداخت و به اطراف چشم دوخت. در این قسمت خانه هم هیچ قاب عکسی بر روی دیوارها دیده نمیشد.
سبحان با مکث کنار او جای گرفت و شروع به صحبت کردن کرد.
- خب از خودت بگو، کارت چیه؟
محمد زیر چشمی به سوفایی نگاه کرد که با قدم‌هایی آهسته به سمت آن‌ها آمد و بر روی مبل نشست.
- کمک سرآشپز یه رستورانم.
سر سوفیا بالا آمد، بشکنی در هوا زد و گفت:
- پس دلیل بوی قیمه توی ماشین‌تون این بود.
محمد خندید. دستی به موهای ریخته شده بر روی پیشانی‌اش کشید و گفت:
- درسته.
سوفیا لب‌هایش را جمع کرد و به پشتی مبل تکیه داد و به صحبت‌های میان محمد و سبحان گوش سپرد.
سبحان از این‌که دید علایق محمد با او یکسان نیست، ناامید شد و با ناراحتی لب زد:
- چه سبک آهنگی دوست داری؟
محمد کمی سرش را به طرفین تکان داد. در اصل سبک مشخصی برای گوش دادن به آهنگ نداشت و هرچه به نظرش قشنگ می‌آمد را برای پخش کردن انتخاب می‌کرد.
- سبک خاصی رو دوست ندارم، از هر سبک هرچیز که به نظرم خوب باشه رو گوش میدم.
سبحان گوشه‌ی لبش را بالا داد و از او فاصله گرفت.
- درس‌هام رو بخونم بهتره، مثل پیرمردهایی!
سپس از جای برخاست و به سمت اتاقش که درب آن دقیقا روبه‌روی‌شان قرار داشت، رفت. سوفیا با انگشت اشاره‌اش ابرویش را خاراند و با تاسف گفت:
- ببخشید، یه کم سریع با بقیه احساس راحتی می‌کنه.
محمد دستش را بر روی پشتی مبل دراز کرد و کمی به سمت راست جایی که سوفیا نشسته بود چرخید.
- ایراد نداره، خوشم اومد که براش مهم نیست کسی که می‌بینه تازه یک هفته‌اس که باهاش آشنا شده و احساس معذب بودن نداره.
سوفیا حس کرد که دارد دو پهلو حرف می‌زند، برای همین تنها یک لبخند بر روی لب نشاند و در دل به سبحان بابت این‌که او را تنها گذاشته بود، فحش می‌داد.
- فکر کنم کنکوری هستش، درسته؟
- بله، در اصل یک سال هست که پشت کنکور مونده.
- شما چی؟
سوفیا نگاهش را مستقیم او دوخت. متوجه‌ی منظورش نشد.
- من چی؟
محمد دستش را از روی پشتی مبل برداشت و در سینه جمع کرد.
- شما کنکور دادین؟
سوفیا که حال کمی احساس راحتی می‌کرد و بحث مورد علاقه‌اش پیش آمده بود، کمی خودش را به جلو کشید و گفت:
- نه من رشته‌ام هنر بوده، برای همین کنکور ندادم و دانشگاه نرفتم.
 
- خوبه.
سوفیا لبخندی بر روی صورتش نشاند و به پشتی مبل تکیه داد. سکوت بین آن‌ها را فرا گرفته بود تا این که سبحان دل از اتاقش کند و بیرون آمد. همین‌که پایش را بیرون گذاشت، نگاه سوفیا و محمد به سمت او کشیده شد. دستی میان موهای حالت‌دارش کشید و گفت:
- دیدین من نباشم چه قدر بهتون سخت می‌گذره؟
لبخند دندان‌نمایی زد و بر روی مبل کنار سوفیا جا گرفت. قبل از این که لب باز کند و حرفی بزند، صدای فرشته به گوش‌شان رسید.
- بیاین ناهار.
سوفیا سریع از جای برخاست و به قصد کمک به مادر، از پله‌ها پایین رفت. همین‌که پایش به پایین رسید نگاهش را به صورت بهروز و پدرش دوخت. برخلاف تصورش اثری از ناراحتی در صورت‌شان دیده نمی‌شد. آسوده خاطر نفسی کشید و به سمت آشپزخانه رفت.
فرشته چادرش را بر روی سرش مرتب کرد و به سمت سوفیا چرخید.
- سفره رو بنداز مامان.
سوفیا شالش را بر روی سرش مرتب کرد و سپس، سفره‌ی سفید رنگ را از روی میز برداشت. عقب گرد کرد و حین این‌که داشت از پله‌های ورودی آشپزخانه بالا می‌رفت، محمد جلویش سبز شد. سوفیا از حضور او تعجب کرد و برای همین چند ثانیه بی‌حرف در چشم‌هایش خیره شد.
محمد دستی به پشت گردنش کشید و گفت:
- بذارین من هم کمک‌تون کنم.
سپس دستش را جلو آورد تا سفره را از سوفیا بگیرد. سوفیا برای این‌که مانع این‌کار شود گامی به عقب برداشت و متوجه‌ی وجود پله‌ها پشت سرش نشد. قبل از این که تعادلش را از دست داده و بیوفتد، محمد به خودش آمد و سریع دستش را جلو آورده و بازوی سوفیا را گرفت.
سوفیا پلک‌هایش را محکم بست و همین‌که از ثابت ماندن خود مطمئن شد، به آرامی آن‌ها را گشود. متوجه‌ی دست محمد که بر روی بازویش بود نشد، سفره را پشت سرش مخفی کرد و گفت:
- نه مهمون نباید کمک کنه، ممنونم.
محمد به آرامی دستش را برداشت و آن‌را به پشت سر سوفیا هدایت کرد. سفره را از او قاپید و با لبخند دندان‌نمایش گفت:
- خب کجا باید سفره رو بندازم؟
قبل از این که سوفیا حرفی بزند، سبحان کنار آن‌ها آمد. دلیلی که او به سمت آشپزخانه آمده، فاصله‌ی نزدیک بین سوفیا و محمد بود.
- سر سفره دعوا می‌کنین؟
محمد سریع گامی به عقب برداشت و فاصله‌ی دو قدمی خودش را با سوفیا، بیشتر کرد.
سبحان دست‌هایش را در سینه جمع و بین آن‌ها ایستاد.
- حالا که دارین این‌جوری مشتاقانه فعالیت می‌کنین، من از همکاری با شما صرف نظر می‌کنم تا فرصت دیده شدن به افراد تازه‌وارد برسه.
سوفیا تای ابرویش را بالا داد. بازوی سبحان را در دست گرفت و حین این‌که آن را به سمت آشپزخانه هدایت می‌کرد گفت:
- حرف نباشه، بدو ظرف‌های سالاد رو ببر.
سبحان با نارضایتی وارد آشپزخانه شد و سوفیا به سمت محمدی که همچنان سفره به دست ایستاده بود، چرخید.
- بذارین کمک‌تون کنم.
سپس جلوتر از او به راه افتاد و به سمت گوشه‌ای از هال که هیچ مبلی وجود نداشت رفت. دست‌هایش را جلو برد و سفره را از محمد گرفت. به آرامی آن را باز کرد و قسمت ابتدایی آن را به دست محمد داد. حال قسمت انتهای سفره به دست او بود برای همین شش قدم به عقب رفت، بر روی زانویش خم شد و سفره را بر روی زمین گذاشت.
محمد هم کار او را تکرار کرد با این تفاوت که تنها یک گام به عقب برداشته و سپس سفره را بر روی زمین گذاشت.
 
همه چیز برای محمدی که تا به حال در هیچ مهمانی شرکت نکرده بود، تازگی داشت. اگر کاری که الان کرده یک فیلم بود، چندین بار این قسمت را عقب زده و مجدد آن را دیده بود چون که با هربار فکر کردن به آن، قلبش لبریز از حس خوب می‌شد. دم عمیقی گرفت و با ورود سبحان، سوفیا مجدد به سمت آشپزخانه رفت و محمد دیس‌های سالاد را از سبحان گرفت و در سفره گذاشت.
دقایقی بعد سفره چیده و بوی زرشک پلو با مرغ در فضای خانه پیچید. همه دور سفره جمع شده و در سکوت، مشغول خوردن غذا بودند.
سوفیا زیر چشمی نگاهی به محمد انداخت تا عکس العملش را بعد از خوردن غذا ببیند. حس می‌کرد چون که او یک آشپز است، در خوردن غذا سخت‌گیر باشد اما با ولع خوردنش، این را نشان نمی‌داد.
ناهار خورده شده و هم بهروز و هم محمد، از دستپخت فرشته تعریف کردند. ظرف‌ها جمع و شسته شده و حال همه با استرس به ساعت‌هایشان نگاه می‌کردند. عقربه‌ها کم‌کم به سه نزدیک شده و سوفیا با اضطراب مدام در آشپزخانه راه می‌رفت.
- هرچی شکستنی بود جمع کردی؟
سبحان لیوان آب را درون سینک گذاشت و گفت:
- آره، چندبار می‌پرسی؟
سوفیا کلافه نفسش را بیرون فرستاد. فرشته که دید بچه‌هایش در آشپزخانه مانده و بیرون نیامدند، از جای برخاست و به دنبال آن‌ها رفت.
- چرا این‌جا موندین؟ زشته!
سبحان اشاره‌ای به قطره‌ آبی که گوشه‌ی لبش بود کرد و گفت:
- ببین داشتم آب می‌خوردم.
سپس از آن‌جا بیرون رفت و مجدد کنار محمد نشست. دو ساعتی که بعد از ناهار فرصت داشتند تا توانسته بود از محمد سوال پرسیده و او با حوصله پاسخ داده بود.
فرشته نگاهش را به سوفیا دوخت. سوفیایی که مدام دست‌هایش را در هم گره می‌زد، دو گام برمی‌داشت و مجدد گره‌ی آن‌ها را می‌گشود.
- بیا بریم.
- استرس دارم.
فرشته گوشه‌ی چادرش را جمع و در دستش گرفت.
- نداشته باش!
سپس از آشپزخانه بیرون رفت و با نگاهش برای سوفیا خط و نشان کشید.
سوفیا دم عمیقی گرفت، شالش را از روی سرش برداشت و مجدد انداخت. بعد از کلی کلنجار رفتن با خود تصمیم گرفت که به هال برود و بقیه‌ی استرسش را آن‌جا تحمل کند. همین‌که از پله‌ها بالا رفت و به نزدیکی مبل رسید، صدای آیفون بلند شد. نگاه ترسیده سوفیا به سمت آیفون و نگاه محمد به صورت رنگ پریده‌ی او کشیده شد.
حسین از جای برخاست. کف دست‌هایش را به هم‌دیگر مالید و گفت:
- فکر کنم اومدن!
حین این‌که به سمت آیفون می‌رفت، دستی بر روی شانه‌ی سوفیا گذاشت. سوفیا لبش را به دندان گرفت و به سمت مادرش رفت.
- خدا کنه گرزی، شمشیری، تفنگی چیزی باخودشون نیاورده باشن!
سوفیا بدون این که به سبحان نگاه کند، دستش را به سمت بازوی او برد و آن را نیشگون گرفت.
- دو دقیقه هیچی نگو.
حسین آیفون را گذاشت و به استقبال مهمان‌ها رفت. همه از جای برخاستند. بهروز با خونسردی و محمد با تعجب به خانواده‌ی حسین چشم دوخته بود. مگر آن‌‌هایی که می‌خواستند وارد شوند، زامبی بودند؟
 
حین این‌که خواهرهای حسین با خانواده‌هایشان وارد خانه می‌شدند، یک نفر کمی دورتر از آن‌ها ایستاده و سیگار می‌کشید. هنوز به میانه‌ی سیگار نرسیده بود که آن‌را بر روی زمین انداخت. پای راستش را بر روی آن گذاشت و دست‌هایش را درون جیب شلوارش مخفی کرد. حین این‌که با پنجه‌ی پا، آن‌را خاموش می‌کرد چشم‌های خونسردش را به خانه‌ی پسر رعنا دوخت. همه‌ی کسانی که می‌بایست حضور داشته باشند، وارد خانه شده و تنها وکیل باقی مانده بود. چون که خسروی‌ها چهره‌ی او را ندیده بودند، از دیده شدن ترسی نداشت. دست راستش را بالا آورد و انگشت شصتش را بر روی لب‌هایی که در اثر کشیدن سیگار تیره شده بودند، کشید. دم عمیقی گرفت و در ذهن کارهایی که می‌بایست انجام دهد را مرور کرد. این‌که آن‌ها به ترتیب انجام شوند برایش خیلی مهم بود. موبایلش را از داخل جیب کتش بیرون آورد و حین این‌که گامی به جلو برمی‌داشت با فردی که اسم آن‌را در موبایلش یک ایموجی رز سرخ ذخیره کرده بود، تماس گرفت. صدای بوق در گوشش پیچید و حال فاصله‌ی او با خانه‌ی خسروی‌ها کمتر شده بود.
- سلام.
تای ابروی راستش را که یک رد زخم قدیمی بر روی آن جا خوش کرده بود را بالا پراند.
- یک هفته دیگه، زمانی که پرنده‌ها آواز می‌خونن کار رو تموم کن!
بدون این‌که فرصت حرف زدن به او بدهد، تماس را قطع کرد. به دیوار پشت سرش که متعلق به یک خانه با نمای سفالی بود تکیه داد و دست به سینه به در خانه‌ی حسین چشم دوخت. دلش می‌خواست لحظه‌ای که با صورت‌های برافروخته و سرخ از خانه بیرون می‌زدند، او آن‌ها را می‌دید. شعله‌های آتش در خیالش جان می‌گرفتند و صدای فریاد کسی در گوشش می‌پیچید. چینی میان ابروهایش جا خوش کرد و عرق سردی از شقیقه‌اش سر خورد و پایین آمد. آن‌قدر دست‌هایش را محکم فشار داده بود که بندهای انگشتش به سفیدی می‌زدند، اما هنوز برای شروع دیر بود، می‌بایست صبر کند تا لذت ببرد.
در خانه‌ی حسین، عمه‌ها بدون آن‌که به مهمان‌های جدید توجه‌ای کنند بر روی مبل‌ها جای گرفتند و مثل همیشه تنها شوهرهایشان همسان یک انسان بالغ رفتار کردند. پسرهایشان هم مثل همیشه گوشه‌ای نشسته و از دستاوردهای دختربازی‌شان سخن می‌گفتند.
سوفیا با ترس به چهره‌‌ی تک‌تک افراد نگاه می‌کرد. دلش می‌خواست زندگی‌اش یک کنترل داشت و این بخش را با سرعت بیشتری می‌دید. نگاهش بر روی عمه‌ مریمش ثابت ماند که پره‌های دماغش را باز کرده و مشغول بو کشیدن بود. دست‌هایش را در سینه جمع کرد و قبل از این‌که نگاهش را از او بگیرد، مریم سرش را چرخاند و با او چشم در چشم شد. پوزخندی بر روی لب‌های رژ خورده‌اش نشاند و با حرص گفت:
- بله دیگه! چشم‌تون خورده به آدم‌های جدید و برای ناهار هم دعوت‌شون می‌کنین!
ابروهای سوفیا بالا پرید. دلیل بو‌ کشیدنش این بود که بفهمد آیا خانواده‌ی بهروز ناهار این‌جا بودند؟
زهرا پاهایش را بر روی هم انداخت و حرف خواهرش را کامل کرد.
- لیاقت‌شون همینه خواهر!
سپس انگشت اشاره‌اش را به سمت مادر سوفیا که بر روی مبل، کنار شوهرش نشسته بود گرفت و ادامه داد:
- این رو می‌بینی؟ اسم و رسم نداشتن و ما قبول کردیم زن برادرمون بشه. بهش محل سگ ندادیم الان داره با هم سطح خودش می‌چرخه!
 
فرشته با ناراحتی به خواهرشوهر‌هایش نگاه کرد. مثل همیشه تا بحثی پیش می‌آمد، اسم و رسم نداشتن خانواده‌اش را همسان یک سنگ به سرش می‌کوبیدند. گوشه‌ی چادرش را به دندان گرفت و سرش را پایین انداخت. اگر حرفی می‌زد و جواب آن‌ها را می‌داد شر میشد، برای همین بغض کرده و نگاهش را به گل‌های قالی دوخت.
سوفیا با خشم به عمه‌هایش نگاه کرد. دست‌هایش را محکم فشرده و در ذهنش، چگونه زدن آن‌ها را به تصویر می‌کشید. نگاهش را به پدرش دوخت که بی‌توجه به وضعیت حال، مشغول حرف زدن با بهروز بود. پوزخندی بر روی لب‌هایش جا خوش کرد. مثل همیشه در ظاهر یک فرد حامی بود!
- می‌خوای بریم بالا؟
دست‌های سوفیا آزاد و‌ سرش را به سمت راست چرخاند. سبحان و محمد کنار او ایستاده بودند. لپ‌هایش را پر از باد کرد و بدون این‌که مجدد به افراد منفور حاضر در آن‌جا بنگرد، گفت:
- بریم.
هیچ کس متوجه‌ی رفتن آن‌ها نشد چرا که هرکدام در افکار خودشان غرق بودند. افکاری که ته همه‌ی آن‌ها به این‌که سهم آن‌ها از ارث چه قدر خواهد بود، می‌رسید.
سوفیا بر روی مبل نشست. سرش را به عقب هدایت و به سقف چشم دوخت‌.
- کاش وکیل زودتر می‌اومد، اصلا دلم نمی‌خواد قیافه نحس این عمه‌ها رو ببینم‌.
سوفیا بدون این که تکان بخورد، جواب سبحان را داد.
- منم‌.
محمد بلاتکلیف نزدیک پله‌ها ایستاده و در دل به خودش ناسزا می‌گفت. می‌دانست که دیدار اول این‌گونه خواهد بود اما در این حد هم انتظار بی‌احترامی را نداشت.
- یه سوال برام پیش اومده آقا محمد.
محمد چشم از پدرش گرفت و به سوفیایی دوخت که همچنان نگاهش را به سقف دوخته بود.
- بفرمایید.
- روز اول که اومدیم سراغ‌تون، شما خیلی ناراضی به نظر می‌اومدین. من فکر می‌کردم حتی اگه پدرتون هم راضی بشه، شما به این دیدار رضایت نمی‌دین.
لبخندی تلخ بر روی لب‌هایش نقش بست. گامی به جلو برداشت و بر روی مبل کنار سوفیا نشست‌.
سوفیا از حضور او کمی معذب شده و برای همین، قید شمردن ترک‌های سقف را زده و نگاهش را به نیم‌رخ او دوخت.
- دلایلش زیاده.
سوفیا آرنجش را به بالای پشتی مبل تکیه داد و دستش را به زیر چانه‌اش هدایت کرد.
- دلیل خودتون رو می‌خوام بدونم.
محمد کمی به سمت او چرخید. در چشم‌های مشکی و کشیده او که مژه‌های بلندش آن‌ها را قاب گرفته بودند، زل زد و گفت:
- می‌خواستم طعم خانواده داشتن رو بچشم. بدی‌های رعنا رو من فقط شنیدم و وجودش رو بعد از سال‌ها توی زندگی که داشتیم، حس کردم. ولی به نظرم می‌بایست یک جا این کینه کمتر بشه تا آدم بفهمه زندگی چیه!
سوفیا لب‌هایش را غنچه و سرش را تکان داد. حس می‌کرد دلیلی که محمد برای او آورده کافی نبوده و کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ است. انگشت اشاره‌اش را به رسم عادت در گوشش فرو برد و چرخاند.
- یعنی فقط به خاطر خانواده؟
چشم‌های محمد غمگین شد ولی نگاه از سوفیا نگرفت!
- آره. فقط به خاطر داشتن چیزی که خیلی‌ها دارن و من ندارم.
سبحان دست‌هایش را در هم گره زد و به جلو خم شد.
- آرزوت سوخت. اوضاع رو که دیدی، این‌ها حتی مادرمون هم آدم حساب نمی‌کنن چرا؟ چون اصل و نسب دهن پرکن ندارن.
 
محمد دم عمیقی گرفت. دست‌هایش را در هم گره زد و نگاهش را به روبه‌رویش دوخت. حرفی برای زدن نداشت. هرچند اگر لب به سخن باز می‌کرد هم، آن دو او را به درستی درک نمی‌کردند.
سوفیا دستی به شال روی سرش کشید و از افتادن آن جلوگیری کرد. دلیل محمد اصلا برای او قانع کننده نبود، برای همین تصمیم گرفت که فعلا سوال دیگری نپرسد تا کم‌کم خودش پی به نیت اصلی او و پدرش ببرد.
با پیچیدن صدای زنگ آیفون در خانه، سوفیا بی‌اراده ایستاد. عرقی سرد بر روی کمرش نشست و با ترس سبحان نگاه کرد.
سبحان حین این‌که آب دهانش را صدادار فرو می‌فرستاد، از جای برخاست و زمزمه کرد:
- امیدوارم تا یک ساعت دیگه همه سالم باشیم.
محمد بدون هیچ استرسی، به آن‌ها نگاه کرد. آشنایی با خانواده آن‌ها نداشت و برای همین، حس می‌کرد که سبحان بیش از اندازه اغراق می‌کند. این‌که اموال چگونه تقسیم می‌شوند برای او و بهروز اهمیت نداشت، دلیل حضور آن‌ها چیز دیگری بود! با خون‌سردی از جای برخاست و دست‌هایش را درون جیب شلوارش فرو برد. صدای حسین که در خانه بلند شد و حضور وکیل را اعلام کرد، هر سه به آرامی دل از مکان امن‌شان کندند و به بقیه پیوستند.
با پایین آمدن سوفیا، نگاه امیر علی پسر عمه‌اش به سمت او کشیده شد و با حضور محمد کنار او، پوزخندی بر روی لب‌هایش نقش بست. سوفیا با انزجار از او روی گرفت و بعد از جمع کردن دست‌هایش در سینه، به درب ورودی خانه چشم دوخت. دلیل پوزخند امیرعلی را به خوبی می‌دانست. از این‌که به محمد اجازه داده بود که در جمع او و برادرش باشد، حسادت می‌کرد. زیرچشمی نگاهش را به او دوخت که همچنان خیره به محمد مانده بود. به آرامی سرش را به سمت امیرعلی چرخاند و با او چشم در چشم شد. پوزخندی به قصد تمسخر بر روی لب نشاند و به نشانه‌ی بوی دماغ سوخته آمدن، چین کوچکی به بینی‌اش داد.
امیر علی که به وضوح متوجه‌ی منظور او شد، ابروهای نازکش را درهم کشید و نگاهش را از او گرفت. امروز زمان مناسبی برای خط و نشان کشیدن نبود، به وقتش تلافی می‌کرد!
درب خانه باز و قامت وکیل نمایان شد. همان بدو ورود نگاهش را به اطراف چرخاند و با دیدن چهره‌ای ناآشنا که حدس زد بهروز است، نفسی از سر آسودگی کشید. خواندن این وصیت برایش سخت و دشوار بود. دستی به یقه‌ی کتش کشید و کیفی که در دست راستش نگه داشته بود را، محکم‌تر گرفت.
سکوت در خانه حاکم بود و همه با غضب به وکیل نگاه می‌کردند. احوال پرسی ساده‌ای انجام شد و عمه‌ها، سریع از روی مبل برخاستند تا وکیل بر روی آن بنشیند.
حال همه به دور وکیل جمع شده و به او چشم دوخته بودند.
سوفیا با دست راستش، بازوی چپش را گرفت و حین این‌که با گوشه‌ی لبش بازی می‌کرد، در سرش افکار زیادی بالا و پایین میشد. هیچ‌کس از این که رعنا چه تصمیمی برای اموالش گرفته بود خبر نداشت و برای همین، هر تقسیمی که امروز صورت می‌گرفت صد در صد نارضایتی در پی داشت.
وکیل با دستمالی که در دستش مچاله شده بود، عرق نشسته بر پیشانی‌اش را پاک کرد. با خدا عهد بسته بود که اگر امروز از این‌جا زنده بیرون رود، به ده فقیر غذا می‌دهد.
 
کیفش را بر روی پایش گذاشت و چایی را که فرشته برای او آورده بود را، رد کرد.
- می‌خوام هرچه سریع‌تر این وصیت خونده بشه، نیازی به پذیرایی نیست!
فرشته عقب گرد کرد و سینی چای را به آشپزخانه برگرداند. از این خانواده ناراحت بود و برای همین، ترجیح داد خودش را مشغول جمع کردن ظروف شسته شده بکند.
وکیل کیفش را گشود و کاغذی از داخل آن بیرون آورد. با ترس نگاهش را به تک تک افراد دوخت و در نهایت بر روی بهروز ثابت ماند.
- شما آقای بهروز خسروی هستید؟
بهروز بدون این‌که نگاهش را به او بدوزد، گفت:
- بله.
- همسرتون فوت شده درسته؟
دم عمیقی گرفت. سرش را بالا آورد و به صورت پسرش چشم دوخت.
- بله.
وکیل سرش را به نشانه‌ی تایید بالا و پایین کرد و بعد از صاف کردن گلویش، برگه را جلوی چشم‌هایش گرفت.
- اول از وصیت‌نامه‌ی آقای خسروی شروع می‌کنم.
عمه‌ها خودشان را جلو کشیدند و سوفیا با استرس دست‌هایش را در هم گره زد.
- نمی‌دونم در جریان بودید یا نه، آقای خسروی جز خونه‌ای که توی اون زندگی می‌کردند چیزی به نام‌شون‌ نبود.
پوزخندی بر روی لب‌های بهروز نشست که از چشم‌های مریم دور نماند. او به خوبی دلیل این را می‌دانست و برای همین، دست به سینه به دهان وکیل چشم دوخت. اگر می‌توانست لب باز می‌کرد و حقیقت پشت این ماجرا را فاش می‌ساخت، اما هنوز وقتش نبود!
- خونه‌شون به طور مساوی بین دو پسرشون تقسیم میشه. یعنی آقای حسین و بهروز خسروی!
لیوان آب از دست‌های زهرا سر خورد و افتاد. همه شوکه شده بودند، حتی بهروز! فکرش را هم نمی‌کرد که پدرش این‌گونه تنها دارایی‌اش را تقسیم کند.
سوفیا کمی به عقب گام برداشت و حال پشت سر محمد ایستاده بود. سبحان هم کار او را تکرار کرد و حال محمد همسان یک سپر برای آن‌ها شده بود.
محمد نگاهی به چپ و راستش انداخت و با دیدن آن‌ها، به آرامی لب زد:
- اگه اوضاع قرمزه، منم بیام عقب.
سبحان دو دستش را پشت کمر او گذاشت و سوفیا به جای او جواب داد:
- نه هنوز.
وکیل دم کوتاهی گرفت و کاغذ را بر روی میز گذاشت. با دستمال عرق نشسته بر روی پیشانی‌اش را پاک کرد و به دخترهای رعنا چشم دوخت. صورت‌هایشان آرامش قبل از طوفان را نشان می‌داد برای همین، به دست‌های لرزانش سرعت بخشید و کاغذ دیگری را از داخل کیفش بیرون آورد.
- خب... یعنی چیز... این وصیت‌نامه خانوم رعنا رهسپارِ.
آب دهانش را فرو فرستاد و کاغذ را با دو دستش گرفت تا لرزش آن‌ها را مخفی کند.
- خب، گاوداری و یک سوم از باغ انگور متعلق به آقای حسین خسروی و مابقی باغ بین سه دخترشون به طور مساوی تقسیم میشه. ویلای شمال و دو سرویس طلا هم به طور مساوی به دخترها می‌رسه.
 
آب دهانش را فرو فرستاد و زبانی بر روی لب‌های خشکش کشید. تا به این‌جا که سالم مانده بود و این یعنی، خدا هوایش را داشت.
- دقت کنین که طلاها باید فروخته شه و پول اون‌ها بین سه دختر تقسیم شه. خونه‌ای که توی روستای پدری خانوم رهسپار از پدرشون بهشون ارث رسیده، به پسر ایشون حسین آقا می‌رسه. یک مغازه هم ظاهرا یک ماه قبل از این‌که فوت کنن خریداری کردن که خواستن برای سوفیا باشه.
سوفیا از پشت محمد بیرون آمد. رعنا برای او یک مغازه خریده بود؟ حین این‌که در ذهنش مشغول بررسی کردن حرف وکیل بود، آرام آرام جلو آمد.
مریم که از این وصیت ناراضی بود و نمی‌دانست برای این‌که عصبانیتش را خالی کند دست به چه کاری بزند با سه گام بلند خودش را به سوفیا رساند و محکم یقه‌ی شومیز او را به دست گرفت.
سوفیا از دنیای خودش بیرون آمد و با ترس به او چشم دوخت. کاغذ از دست وکیل افتاد و همه مات و مبهوت به حماسه‌ی مریم چشم دوختند.
- چه کار می‌کنی عمه؟
مریم فشار دستش را محکم‌تر کرد. سوفیا را به سمت خودش کشاند و این کارش باعث شد شال روی سر او، به پایین بیوفتد.
- معلوم نیست پیش کدوم فالگیری رفتی و مادرم رو جادو کردی که حاضر شده برات مغازه بخره‌.
بعد از اتمام حرفش دندان‌هایش را بر روی هم فشار داد و با دو دست، یقه‌ی او را گرفت.
راه تنفس سوفیا بسته شده و از طرفی به خاطر ترسی که داشت نمی‌دانست چه عکس العملی باید نشان دهد. تنها کاری که توانست انجام دهد این بود که دست‌های سردش را بر روی دست‌های عمه‌اش بگذارد.
حسین با دیدن این اوضاع گامی به جلو برداشت و فرشته از آشپزخانه بیرون آمد. فریادی کشید و قبل از این‌که خودش را به دخترش برساند، محمد جلو آمد و با خشونت دست‌های مریم را جدا کرد.
اشک‌های سوفیا بر روی گونه‌هایش نشستند. انتظار این همه خشونت را نداشت.
مریم سریع دستش را بالا آورد تا سیلی به محمد بزند اما بهروز سریع از جای برخاست و مچ دست او را گرفت.
- هیچ‌کس حق نداره دست روی بچه‌ی من بلند کنه!
فشار دستش را بیشتر کرد. انگار می‌خواست انتقام مادرش را از مچ مریم بگیرد و آن‌را بشکند.
- سوفیا رو ببر بالا محمد!
محمد سریع دستش را دور شانه‌ی سوفیا حلقه کرد و بدون توجه به شالش که بر روی زمین افتاده بود، آن را به طبقه‌ی بالا برد.
فرشته که دیگر نمی‌توانست بی‌شعوری خواهرشوهرهایش را تحمل کند، فاصله‌ی خودش را مریمی که همچنان مچ دستش در اسارت بهروز بود، کم کرد. دستش را بالا آورد و محکم به صورت مریم زد. تعجب در صورت همه دیده می‌شد! زهرا و فاطمه خودشان را عقب کشیده بودند و شوهر مریم هم بی‌توجه به این اوضاع، مشغول بررسی کردن پیام‌هایش بود.
- این رو زدم تا بدونی هیچ کس حق نداره با بچه‌های من این‌جوری رفتار کنه!
حسین دستش را بر روی دست بهروز گذاشت و با آرامش ذاتی‌اش، گفت:
- کافیه.
آتش نشسته در چشم‌های بهروز خاموش گشت. مریم را رها کرد و مجدد بر روی مبل نشست‌. انتظار داشت حداقل بچه‌های او به جلو بیایند و مانع دعوای آن‌ها بشوند، اما ظاهراً همه از خلق و خوی او به خوبی آگاه بودند و خودشان را درگیر نمی‌کردند.
 
وکیل به آرامی خم شد و کاغذ را برداشت. تنها دو جمله دیگر را می‌بایست بخواند و بعد از آن، کارش با این خانواده تمام می‌شد. صدایش را صاف کرد و گفت:
- لطفا به من توجه کنین.
نگاه‌های خشمگین همه بر روی او نشست. کاغذ را با دو دستش گرفت و توجه‌ای به عرق نشسته بر پیشانی‌اش نکرد.
- وسایل خونه براساس قیمت بین همه بچه‌ها تقسیم میشه، فقط تاکید کردن صندوقچه چوبی که داخل کمد دارن، متعلق به سوفیاست و کسی حق نداره دست به اون بزنه.
زهرا پوزخندی بر روی لب نشاند، دست‌هایش را در سینه جمع و نگاهش را به فرشته دوخت.
- خوبه والا، مادر خودش رو زیادی قاطی ماجرا نمی‌کنه تا همه اموال برسه به خانواده‌اش!
فرشته دست‌های تپلش را مشت کرد. او مثل حسین نبود تا برابر طعنه‌های بقیه ساکت بنشیند و چیزی نگوید!
- آقای قاصد، کارتون تموم شد؟
وکیل سریع کاغذ را روی میز گذاشت، دستمالی از داخل جیب کتش بیرون آورد و حین این که عرق نشسته بر پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، گفت:
- بله، بقیه چیزها مثل حساب‌های بانکی و چندین زمین و مغازه‌ای که داشتن رو خواستن براساس قیمت بین بچه‌ها تقسیم بشه.
فرشته دم عمیقی گرفت. بدون این که نگاهی به شوهرش بیاندازد، محکم گفت:
- ممنون، مهمونی تموم شد همه از خونه‌ی من برید بیرون. من کسی که به خانواده‌ام بی‌احترامی کنه رو به عنوان مهمون نمی‌پذیرم!
با شنیدن این حرف خون جلوی چشم‌های مریم را گرفت. حسین را کنار زد و خودش را به فرشته رساند. گره‌ای که زیر روسری‌اش زده بود را چنگ زد و صورتش را به صورت او نزدیک کرد.
- چه غلطا! خونه داداشمِ هر وقت دلمون خواست میریم. به تویی که دوهزار هم نمی‌ارزی مربوط نیست.
وکیل با ترس به این صحنه نگاه می‌کرد. اگر دقایقی بیشتر می‌ماند، امکان داشت او را هم چنگ بزنند. سریع از روی مبل برخاست و بعد از جمع کردن وسیله‌هایش، سریع از خانه بیرون زد.
حین این‌که مردی که روبه‌روی خانه با لبخند نظاره‌گر رفتن وکیل بود، حسین با کمی خشونت خواهرش را از همسرش جدا کرد.
- حد خودت رو بدون!
- اون کسی که میری پیشش دعا می‌گیری رو هم به ما معرفی کن فرشته خانوم!
مریم بعد از اتمام حرفش گامی به عقب برداشت و کنار دو خواهرش ایستاد.
بهروز که با خون‌سردی به این اوضاع خیره شده بود، دم عمیقی گرفت و نگاهش را به پله‌ها دوخت. اثری از حضور محمد و آن دختر نمی‌دید. از طرفی خوشحال بود که پسرش شاهد این ماجراها نبوده و از طرفی دیگر، نمی‌خواست حتی یک درصد محمد با یکی از اعضای خانواده‌ی رعنا رابطه‌ی دوستانه برقرار کند. دیدن این که برای ارث بچه‌های رعنا به جان هم‌دیگر افتاده بودند او را خوشحال می‌کرد. در اصل برای دیدن همین این‌جا آمده و حال، دلش کمی خنک شده بود. نیازی نبود از این خانواده انتقامی بگیرد چون که روابط بین‌شان به گونه‌ای بود که ناخواسته حال بهروز را خوب می‌کرد.
 
در طبقه‌ی بالا، سوفیا بر روی تختش نشست و محمد برای این که صدای صحبت‌ها کمتر به گوش‌شان برسد، درب اتاق را بست. نگاه سرسری به اطراف انداخت و بعد از این‌که یک رومیزی بر روی زمین یافت، سریع خم شد و آن را برداشت. جلوی پای سوفیا بر روی زمین نشست و به آرامی رومیزی را بر روی سر او انداخت.
نگاه نم‌دار سوفیا بالا کشیده شد. دست‌هایش را در هم گره زد و پلک‌هایش را بست.
- فکر کردم این‌جوری راحت‌تر باشی.
گوشه‌ی پلک راستش را باز کرد. محمد انگشت اشاره‌اش را به سمت سرش گرفت و سوفیا متوجه منظور او شد. پلک دیگرش را هم گشود و آب دماغش را بالا کشید.
- ممنونم.
محمد کف دست‌هایش را روی زمین گذاشت و خودش را کمی به عقب خم کرد.
- همیشه این‌جوری رفتار می‌کنن؟
- نه همیشه، بیشتر وقت‌ها.
- چرا؟
سوفیا قفل دست‌هایش را باز کرد و مستقیم در چشم‌های محمد زل زد. لبخند محوی بر روی لب نشاند و به قطره اشک سمجی که قصد جاری شدن داشت، اجازه‌ی حرکت داد.
- فکر می‌کنی چرا؟
محمد شانه‌هایش را بالا انداخت.
- نمی‌دونم. اگه توی موقعیت دیگه‌ای این سوال رو ازم می‌پرسیدی می‌تونستم ذهنم رو جمع و جور کنم و یه جواب بهت بدم، اما الان نه.
سعی کرد نگاهش را از گردن سوفیا بگیرد و تنها به چشم‌هایش بنگرد. چشم‌هایی که به‌خاطر گریه کردن حال کمی شفاف‌تر به نظر می‌رسیدند.
- اون خانواده رویایی که انتظارش رو داشتی، نیستن؟
محمد با دیدن چال روی گونه‌ی سوفیا، صاف نشست و انگشت اشاره‌‌اش را به سمت آن گرفت.
- عه از اینا داری!
لبخند محو روی لبش را پاک کرد و خنثی به او چشم دوخت. از این تغییر حالتش خوشش می‌آمد و نمی‌دانست دقیقا باید چه عکس العملی نشان دهد.
محمد که سکوت او را دید به آرامی دستش را پایین انداخت. حس معذب بودن در وجودش رخنه کرد و برای همین تصمیم گرفت جواب سوال سوفیا را بدهد.
- من یه خانواده رویایی نمی‌خواستم. من فقط دوست داشتم تنها کسی که باهامون رفت و آمد می‌کنه، دوستِ بابام نباشه. می‌خواستم من هم طعم دورهمی‌های شلوغی که اکثرا تجربه می‌کنن رو تجربه کنم. ممکنه الان بگی خب برو دوتا دوست پیدا کن، این حس رو با اون‌ها تجربه کن ولی، نمیشه.
- چرا؟
- چون مدام با خودم فکر می‌کردم که ممکنه اون حس، واقعا فرق داشته باشه.
غم در دل سوفیا لانه کرد. برای پسری که جلویش نشسته و در چشم‌هایش خیره شده، دلش سوخته بود. نمی‌دانست که گذشته‌ی او چه بوده برای همین، حسرتی که داشت را درک نمی‌کرد. تای ابرویش را بالا داد و موهایش را پشت گوشش فرستاد. با این کارش رومیزی که روی سرش افتاده بود، بر روی تخت نشست.
نگاه محمد به پیچ و تاب موهایش کشیده شد. تا به حال به هیچ دختری این‌قدر نزدیک نشده بود و حال سوفیا، آن‌قدر نزدیک بود که می‌توانست مژه‌هایش را هم دانه به دانه بشمارد. دم عمیقی گرفت و دستی به پشت گردنش کشید. صدای بسته شدن درب اصلی خانه با صدای شکستن شیشه‌ی اتاق سوفیا هماهنگ شد. محمد سریع عکس العمل نشان داد، دست سوفیا را گرفت و آن را به گوشه‌ی دیوار برد. سنگ بزرگی وسط اتاق افتاده و سوفیا آن‌قدر ترسیده بود که دست‌هایش را بر روی گوشش گذاشته، پلک‌هایش را بسته و از ته دل جیغ می‌کشید.
 
قبل از این‌که محمد دست سوفیا را رها کند، درب اتاق باز و قامت اهالی خانه نمایان شد. فرشته خواست خودش را به دخترش برساند اما حسین مانع این‌کار شد.
- زمین پر خرده شیشه شده، خطرناکه.
فرشته سریع حسین را کنار زد و با عصبانیت گفت:
- بچه‌ام داره می‌ترسه، می‌فهمی؟
سبحان در چارچوب در ایستاد و مانع ورود مادرش شد.
- بذار براشون کفش میارم از اون‌جا بیان بیرون، الان نرو داخل باشه؟
پاهای فرشته سست شد و بر روی زمین افتاد. دستش را مشت می‌کرد و محکم بر روی سینه می‌کوبید. حین این‌که به پهنای صورت اشک‌ می‌ریخت، گفت:
- عجب غلطی کردم زن تو شدم. یه روز خوش من تو زندگیم ندیدم.
سبحان سریع به سمت طبقه‌ی پایین رفت تا از جاکفشی، دمپایی‌هایی را که هراز گاهی روی فرش می‌پوشیدند را بیاورد. در این فرصت، محمد با دست‌هایش صورت سوفیا را قاب گرفت، کمی خم شد تا قدش به او برسد و بتواند مستقیم در چشم‌هایش نگاه کند.
- تموم شد، نترس.
سوفیا به سکسکه افتاده و اشکش بند نمی‌آمد. امروز به اندازه‌ی کافی جلوی پسر عمویی که تازه با او آشنا شده، اشک ریخته بود. از این همه حقارت خجالت می‌کشید و برای همین، دست‌هایش را بر روی دست محمد گذاشت و بعد از برداشتن آن‌ها، پلک‌هایش را بست. نمی‌خواست با او چشم تو چشم شود و بیشتر از این حس شرمساری وجودش را در بر بگیرد.
بهروز چشم از حسین که مشغول آرام کردن زنش بود گرفت. در چارچوب در ایستاد و نگاهی به پسرش انداخت تا از سالم بودن آن مطمئن شود.
- خوبی بابا؟
محمد بدون این‌که از جایش تکان بخورد، کمی خودش را به عقب متمایل کرد و گفت:
- آره بابا.
سپس نگاهی به وسط اتاق انداخت. مشخص بود که شکستن شیشه کار که بوده. تنها چیزی که برایش قابل درک نبود، رفتار بچه‌های رعنا بود.
سبحان از راه رسید و دمپایی‌ها را به سمت محمد پرت کرد.
- این‌ها رو بپوشین بیاین بیرون.
سوفیا به آرامی پلک‌هایش را باز کرد، بدون هیچ حرفی دمپایی‌ها را پوشید و همین‌که پایش را از اتاق بیرون گذاشت، خودش را به مادرش رساند و او را بغل کرد.
فرشته چادر روی سرش را جلو کشید و بر روی سر سوفیا انداخت. فرزندش را محکم بغل کرد و عطر موهای او را به مشام کشید.
حین این‌که اهالی خانه مشغول آرام کردن اوضاع بودند، مردی که بیرون ایستاده بود چشم از شیشه‌ی شکسته گرفت و با لبخندی پیروزمندانه سوار بر پژو پارس سفیدش شد. کارش امروز تمام شده و تنها می‌بایست تا روز موعود صبر کند.
 
***
یک هفته از آن روز می‌گذشت و اوضاع خانه‌ی حسین چندان روبه‌راه نبود. همسرش با او قهر کرده و بچه‌هایش هم وقتی در خانه بود، از اتاق‌شان بیرون نمی‌آمدند مگر این‌که مجبور می‌شدند.
سوفیا جلوی آیینه اتاق نشسته و مشغول شانه زدن موهایش بود. شیشه‌ی پنجره‌ی اتاقش عوض شده اما خاطرات آن روز نه!
دم عمیقی گرفت و شانه‌ را بر روی میز گذاشت. بدون این‌که موهایش را ببندد، آرنجش را بر روی میز گذاشته و دستش را به زیر چانه‌اش هدایت کرد. بعد از آن روز دیگر خبری از محمد و بهروز نداشت. همه چیز مثل یک کابوس برای او شده و دلش می‌خواست زودتر از خواب بیدار شود. صدای بلند درس خواندن سبحان به گوشش می‌رسید و افکارش پی خانواده‌ای می‌چرخید که دلش می‌خواست جزئی از آن‌ها نباشد.
به آرامی از جای برخاست و پایین تیشرت سبز رنگش را مرتب کرد. ساعت هفت صبح بوده و حال می‌بایست برای صرف صبحانه به طبقه‌ی پایین رود. اصلا دوست نداشت با پدرش روبه‌رو شود، چون‌که از او ناراحت بود. در طول بیست و یک سالی که زندگی کرده، بارها حمایت نکردن پدرش را دیده و به دل نگرفته بود. اما این‌بار فرق داشت! نمی‌توانست مثل همیشه آسان از این موضوع رد شود. دست‌هایش را درون جیب شلوار خاکستری رنگش فرو برد و حین این‌که با گوشه‌ی لبش بازی می‌کرد، از اتاقش بیرون رفت.
صدای زنگ موبایل حسین در خانه پیچید و توجه‌ی سوفیا را به خود جلب کرد. سابقه نداشت کسی این ساعت آن هم روز جمعه، به پدرش زنگ بزند. کنجکاوی سراسر وجودش را در بر گرفت، به گام‌هایش سرعت بخشید تا به بهانه‌ی حضور در آشپزخانه، به مکالمه‌ی پدرش هم گوش دهد.
حسین روزنامه‌ی در دستش را بر روی میز جلویش گذاشت و موبایلش را که نام یوسف، کارگر گاوداری‌اش بر روی آن نقش بسته بود را به دست گرفت. انگشت اشاره‌اش را بر روی آیکون سبز رنگ فشرد و تماس را پاسخ داد. یوسف بدون مکث گفت:
- بدبخت شدیم آقای خسروی!
حسین تای ابرویش را بالا پراند. دل‌شوره وجودش را در بر گرفت چرا که یوسف آدمی نبود که این‌گونه مشوش شود.
- چی شده؟
- همه‌ی گاوها سر بریده شدن آقا.
حسین بی‌اراده از جای برخاست و با صدای نسبتا بلندی پاسخ داد:
- چی؟
یوسف از شدت استرس و ترسی که به جانش افتاده بود، با لرزش حرف می‌زد.
- امروز وقتی که در گاوداری رو باز کردم دیدم صدای این گاوهای زبون بسته نمیاد. انگار گرد میت پاشیده بودن اون‌جا. ترس افتاد به جونم گفتم نکنه گاوها رو دزدیده باشن برای همین وقتی رفتم سراغ‌شون، دیدم همه‌ی گاوها سربریده شدن و هیچ خبری هم از سرهاشون نیست!
پاهای حسین سست شد. موبایل از دستش افتاد و محکم بر روی زمین نشست. چون نتوانست تعادلش را حفظ کند، پایش به میز شیشه‌ای خورد و گلدانی که بر روی آن بود را به زمین انداخت. با شنیدن صدای شکستنی، فرشته از آشپزخانه بیرون آمد و سوفیایی که شاهد بهت پدر بود، خودش را به او رساند.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا