Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
محکم کف دو دستش را بههم کوبید و گفت:
- نکنه رعنا مغازه رو برای باز کردن یه کافه آماده کرده؟
فرصت صحبت به محمد نداد. دستگیره درب را در دست گرفت و آنرا به سمت جلو هدایت کرد. پایش را بر روی پارکت های قهوهای آنجا گذاشت و دم عمیقی گرفت. گرد و خاک در بینیاش پیچید و صدای عطسهاش، فضای آنجا را پر کرد.
بدون اینکه توجهای به حضور محمد بکند، با چشمهایی که شادی در آنها هویدا بود اطراف را بررسی کرد. پنج میز و بیست صندلی اطراف چیده شده و یک پلاستیک روی آنها را پوشانده بود. دیوارها مزین به کاغذ دیواری کالباسی بوده و یک قفسه سفید سمت چپش قرار داشت که هنوز نصب نشده بود.
- چرا کافه؟
سوفیا حین اینکه با یک دست تلاش میکرد پلاستیک روی یک میز را بردارد، پاسخ محمد را داد.
- همیشه دوست داشتم یه کافه برای خودم داشته باشم. یادمه روزهای آخری که همیشه کنار مامان بزرگ بودم، راجب آرزوم باهاش صحبت کردم. هرچند که بعد شنیدنش، بهم خندید و گفت در شان نوهی رعنا نیست که کافه داشته باشه.
محمد نگاهش به دست باند پیچی شدهی سوفیا افتاد. گوشهی لبش را به دندان گرفت و حین اینکه فاصلهی خودش را با او کم میکرد گفت:
- دستت چیشده؟
سوفیا پلاستیک در دستش را بر روی زمین رها کرد. حین اینکه گامی به سمت راست برمیداشت، انگشت اشارهاش را بر روی میز گذاشت و آنرا به سمتی که میرفت هدایت کرد. با یادآوری آنروز، دم عمیقی گرفت و سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند.
- با شیشه بریده.
- حالت خوبه؟
با شنیدن این حرف، انگشتش از حرکت ایستاد. به آرامی چرخید و به محمد که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد. لبخندی بر روی صورتش نشاند و زمزمه کرد:
- نه.
سپس، لبهایش را محکم بر روی هم فشرد و ابروهایش را بالا پراند. کمی خم شد و به پایهی میز نگاه کرد.
- میز و صندلیها سفیده.
محمد حرفی برای گفتن نداشت. تا به امروز در این موقعیت قرار نگرفته بود که کسی غیر از پدرش، حالش خوب نباشد و با او درباره این موضوع صحبت کند. ذهنش پی پیدا کردن جملات مناسب بود و چشمهایش، تمام حرکات سوفیا را زیر نظر گرفته و به ذهن میسپارد. این دختر حتی زمانی که درونش آشوب بود، آرامش در رفتارش به خوبی دیده میشد.
سوفیا بعد از بررسی کردن میز، پلاستیک دو صندلی را برداشت و آنها را کنار میز قرار داد.
- بیا بشین، بعدا میتونم بقیه مغازه رو ببینم.
سپس بر روی صندلی نشسته و پاهایش را بر روی هم انداخت. دفترچه را از کیفش بیرون آورد.
محمد هم مثل او بر روی صندلی نشست و دستهایش را بر روی میز گذاشت. لب پایینیاش را با زبان تر کرد و گفت:
- چیزی از این دفترچه متوجه شدی؟
سوفیا به پشتی صندلی تکیه داد و دستهایش را در سینه جمع کرد.
- نه. فقط تونستم چند صفحه اولش رو بخونم. اینجوری که حدس میزنم ماجرای عشق و عاشقی خودش رو نوشته.
- بعید میدونم که فقط ماجرای عشق و عاشقی باشه.
سوفیا تای ابرویش را بالا داد و کمی به جلو خم شد.
- تو چیزی میدونی؟
محمد که از زیرکی سوفیا متحیر شده بود، شانههایش را بالا پراند و گفت:
- نه زیاد. ولی وقتی که ازت خواسته کسی پی به وجود دفترچه نبره و از طرفی، اون مرده که اسمش بهمن بود هم گفت بعد از خوندن این متوجه میشی که هویتش چیه. مسلما چیزهای مهمی توشه!
سوفیا نگاهش را به دفترچه دوخت. بعد از شنیدن حرفهای محمد، بیشتر از این چندتا تیکه کاغذ میترسید.
- با خوندنش که اتفاق خاصی نمیوفته؟
- چه اتفاقی مثلا؟
سوفیا پلکهایش را چند ثانیه بست تا کمی ذهنش آرام شود. اول میبایست اطلاعاتی را که محمد میدانست را بفهمد.
- چی از رعنا میدونی که من نمیدونم؟
محمد دستهایش را درون جیب کاپشن چرمش برد و نگاهش را به اطراف دوخت.
- رعنا راضی به ازدواج با بابا بزرگت نبوده.
سوفیا دستش را به زیر چانهاش هدایت کرد و گفت:
- همین؟
محمد در چشمهای او زل زد و زمزمه کرد:
- نه. فردای عروسیشون خونهی بابای رعنا آتیش میگیره. همه فکر میکنن یه حادثه بوده اما در اصل کار مامان بزرگت بوده!
سوفیا با بهت به محمد خیره شد. او چه میگفت دیگر؟
- کی اینها رو بهت گفته؟
- بابا بزرگت شاهد ماجرا بوده و بعد از ازدواجش با مادر بزرگ من، میاد این داستان رو برای اون تعریف میکنه.
سوفیا دهانش را با دستهایش پوشاند، باورش برای او سخت بود. به پشتی صندلی تکیه داد و دم عمیقی گرفت. سرمای اندک مغازه حال برای او زیاد به نظر میرسید !
محمد لبهایش را غنچه و مجدد به دست سوفیا نگاه کرد. باند دور دستش او را میآزارد. میدانست که ماجرا چیزی بیش از یک زخم است و از طرفی، ایدهای برای چگونه سوال پرسیدن از سوفیا نداشت.
- دیگه چی میدونی؟
محمد کمی صدایش را صاف کرد و پاهایش را بر روی هم انداخت.
- اینکه از این دسته ماجراهای عجیب و غریب بعد از ازدواج محمدعلی با رعنا زیاد رخ میداده.
- مثل چی؟
محمد با انگشت اشارهاش شقیقهاش را خاراند و گفت:
- زیاد یادم نیست، بابام بیشتر میدونه. تنها چیزی که یادمه اینه که هرسال توی یه بازه زمانی مشخص این اتفاقها میافتاده.
- انگار طلسمشون کردن!
محمد تک خندهای کرد و سپس انگشت اشارهاش را به سمت دفترچه گرفت.
- نمیخوای این رو بخونی؟
سوفیا شانههایش را بالا انداخت و گفت:
- با چیزهایی که تعریف کردی، میترسم بخونمش. اگه چیزی رو که نباید میفهمیدم رو، با خوندن خاطرات رعنا بفهمم چی؟
محمد تای ابروی راستش را بالا داد و گفت:
- اینجوری به دانستههات اضافه میشه و شبیه معنی اسمت میشی!
سوفیا گوشهی لبش را بالا داد و دفترچه را از روی میز برداشت. در همین حین که برای خواندن آن دو دل بود، حسین به روستای مادریاش رسیده و از ماشین پیاده شده بود. هوای سرد کوهستان به تنش خورد و باعث شد دکمهی کتش را ببندد.
کوچهی خاکی به علت بارش باران گلی شده و چندین نفر جلوی درب آبی رنگ خانه ایستاده بودند. از ماشین فاصله گرفت و به سمت خانه گام برداشت. مردمی که آنجا جمع شده بودند با دیدن او، سریع خودشان را کنار کشیدند و شروع به پچپچ کردن کردند.
حسین ابروهایش را در هم کشید و وارد حیاط خانه شد. مریم با دیدن او سریع از روی صندلی چوبی برخاست و به سمت او پا تند کرد. حسین بیتوجه به او، نگاهش را به اطراف دوخت. تمام سرهای بریده شده گاوهایش، در اینجا جمع شده بود. چیزی که عجیب به نظر میرسید این بود که هیچ گربهای، سراغ آنها نیامده بود!
- تو میدونی چه خبره؟
حسین دستهایش را درون جیب کتش مخفی کرد و لب زد:
- نه، تو از کجا فهمیدی؟
مریم روسریاش را با کف دستش جلو کشید و آب دهانش را فرو فرستاد. ترس به جانش افتاده بود و برای همین، کلمات مناسبی برای گفتن حرفش پیدا نمیکرد.
- امروز...آره امروز صبح یکی زنگ زد، گفت که از خونهی مامان بوی گند میاد. چون که ما هم اینجا باغ داریم برای همین سرایدار شماره من رو بهشون داده بود.
حسین دم عمیقی گرفت. بوی نامطبوع زیر بینیاش پیچید و باعث شد با دستش آن را بپوشاند.
- خب نگفتن از کی این بو میاد؟
- فکر کنم دیروز اومدن اینها رو اینجا ریختن!
حسین بر روی پاشنهی پا چرخید و به فردی که سخن گفته بود نگاه کرد. مردی با سن تقریبا سی و پنج سال، پشت سرش ایستاده بود. فاصلهی پنج قدمی خودش را او کم کرد و گفت:
- شما چیزی دیدین؟
مرد شانههایش را بالا پراند و سپس با انگشت اشاره به دیوار سمت راست اشاره کرد.
- خون روی دیوار نسبتا تازهاس!
حسین رد انگشت او را دنبال کرد. هوا کمی تاریک شده و نور اندک حیاط هم اجازه دیدن نقش کشیده شده بر روی دیوار را به او نمیداد.
مریم سریع فلش گوشیاش را روشن کرد و به سمت دیوار گرفت. حال تصویر به خوبی واضح شده بود.
- یه ستارهاس!
مرد دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و گامی به جلو برداشت. تای ابرویش را بالا پراند و گفت:
- یه ستاره که با خون کشیده شده!
سپس سرش را کمی خم و به میمک صورت حسین نگاه کرد. ترس و اضطراب در صورتش هویدا بود. پوزخندی بر روی لبهایش نشاند و گامی به عقب برداشت. اولین قدم نقشهاش به خوبی اجرا شده بود و حال راضی به نظر میرسید. تنها کاری که میبایست از این به بعد انجام دهد این بود که رابطهی خودش را با حسین و به خصوص سوفیا محکمتر کند. مسیر رسیدن به مقصد حال برایش کوتاهتر شده بود!
***
« فصل سوم »
« فلش بک به سال هزار و سیصد و پنجاه و شش »
رعنا دستی به روسری سفید رنگی که بر سر کرده بود کشید و گامی به عقب برداشت.
- من شما رو میشناسم؟
پسری که جلویش ایستاده بود، به نشانهی خجالت کمی سرش را پایین انداخت و با دستهای روغنیاش پشت گردنش را لمس کرد.
گلی سریع خودش را به او رساند و بازوی رعنا را در دست گرفت. تفاوت قدی زیادی با همدیگر نداشتند برای همین، سرش را کنار گوش او برده و زمزمه کرد:
- بهمنِ!
رعنا سریع سر خودش را عقب کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت:
- بهمن؟
بهمن سرش را بالا آورد و گفت:
- بله کارم داشتین؟
رعنا تای ابرویش را بالا داد و فاصلهی خودش را با بهمن کمتر کرد. نگاهی به سرتاپایش انداخت و برای اینکه مطمئن شود خودش است، یقهی لباسش را بین دو انگشتش گرفت و کمی آنرا پایین کشید.
گلی با دیدن این وضعیت خودش را به رعنا رساند و با کشیدن بازویش سعی کرد او را از بهمن دور کند، اما اینکارش فایدهای نداشت!
- داری...چهکار میکنی؟
گونههای بهمن خجالتی سرخ شده و قلبش به تپش افتاده بود. اگر کسی او را در این وضعیت میدید هم خودش و هم رعنا توبیخ میشدند، برای همین سریع خودش را عقب کشید و با دستش یقهاش را پوشاند.
رعنا با دیدن گونههای سرخ او، بیاعتنا به محیط اطرافش با صدای بلند خندید و میان خندههایش گفت:
- میخواستم...ببینم خودتی یا نه.
گلی نیشگونی از بازوی او گرفت و با حرص گفت:
- برای اینکه بفهمی خودشه یا نه، باید بری تو حلقش؟
رعنا لبخندش را جمع کرد و به صورت فرضی آب دماغش را بالا کشید.
- نه، بچه که بودیم هر وقت رکابی میپوشید و میومد توی حیاط خونهمون یه خال بزرگ روی گردنش داشت. میخواستم خال رو ببینم تا مطمئن شم خودشه!
قلب بهمن از اینکه رعنا به جزییات کوچک او توجه کرده، گرم شد. چشمهایش زیر نور آفتاب میدرخشید.
رعنا دستهایش را در هم گره زد و نگاهش را به اطراف دوخت. با دیدن باغ میوهای که متعلق به آنها بود، جرقهای در ذهنش روشن شد. بشکنی در هوا زد و گفت:
- بریم توی باغ قدم بزنیم؟
قبل از اینکه بهمن لب باز کند و چیزی بگوید، گلی دست محکمی زد و با لبخندی که دندانهای کجش را به رخ بقیه میکشید، گفت:
- آره بیاین بریم. خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم و اگه اینجا هم بمونیم و صحبت کنیم، بعدا برامون دردسر میشه.
فرصت نظر دادن به بهمن را ندادند، دست همدیگر را گرفتند و به سمت باغ رفتند.
بهمن ناچار به دنبال آنها راه افتاد. رعنا قد و بالایش رشد کرده و حال، با اویی که میشناخت زمین تا آسمان فرق میکرد. چشمهایش، تنها چیزی بود که همان حس قدیم را به بهمن میداد!
رعنا و گلی حال وسط باغ ایستاده و مطمئن بودند که امروز کسی به اینجا نمیآید.
- کاش به علی هم گفته بودیم بیاد.
رعنا دست گلی را رها کرد و بر روی پاشنهی پا چرخید. با لبخند به بهمن زل زد و حرف گلی را نادیده گرفت.
بهمن همبازی بچگیهایش بود. هرازگاهی که پدرش برای تعمیر وسایل خانهشان به آنجا میآمد، رعنا میتوانست با بهمن بازی کند. آن زمان گلی و علی هم، به جمعشان میپیوستند و صدای خندههایشان، حیاط را پر میکرد.
همینکه قد کشیدند و بزرگ شدند دیدار آن سه با بهمن و دیدار دخترها با پسرها ممنوع شد. بهمن تنها پسر یک تعمیرکار بود و در شان خانوادههای نامدار آن روستا نبود که بچههایشان با پسر یک تعمیرکار در ارتباط باشند.
حال بعد از نه سال، آنها همدیگر را دیده بودند. حرفهای زیادی برای گفتن داشتند اما بهمن، تنها سرش را پایین انداخته و به سایه رعنا چشم دوخته بود.
رعنا که سربهزیری او را دید، دستهایش را در سینه جمع کرد و با برداشتن سه گام خودش را به او رساند. کمی خم شد و به چشمهای بهمن نگاه کرد.
- عجیب شدی.
بهمن آب دهانش را فرو فرستاد و قبل از اینکه گامی به عقب بردارد، یقهاش اسیر دست رعنا شد.
- چرا فرار میکنی؟
نگاهش را به آسمان دوخت و زمزمه کرد:
- درست نیست!
گلی خودش را به رعنا رساند و دستش را دور شانهی او حلقه کرد.
- چرا درست نیست؟ ما همبازی بچگی همدیگه بودیم.
بهمن با جدیت پایش را به عقب گذاشت و یقهاش از دست رعنا آزاد شد.
- قبلا فرق میکرد اگه الان کسی ما رو ببینه... .
رعنا میان حرفش پرید:
- کسی اینجا نیست بهمن، چیزی نمیشه.
بهمن سرش را به آرامی بالا آورد و آب دهانش را فرو فرستاد. هنوز هم مثل قبل، این دختر احساس خطر نمیکرد.
قلب بهمن محکم میکوبید و رعنا، در سیاهی چشمهای او غرق شد. برایش عجیب بود که دیگر بهمن به چشم او یک پسر بچه آرام به نظر نمیآید. انگار کلی چیزهای ناشناخته دربارهی او وجود داشت و میخواست از همهی آنها مطلع شود. زبانی بر روی لبش کشید و دست گلی را از روی شانههایش برداشت.
- میخوای بری دنبال علی؟
گلی لبهایش را غنچه کرد و متفکرانه به زمین خاکی چشم دوخت. هنوز تا ضیافت کلی وقت بودو از طرفی مهمانهای زیادی هم امروز در این مراسم حضور داشتند و پدرهایشان حتی فرصت نمیکردند به نبود آنها فکر کنند. بشکنی در هوا زد و گفت:
- باشه الان میرم دنبالش. اتفاقا همین نزدیکیها داشت کتاب میخوند.
سپس به راه افتاد و آنها را تنها گذاشت. رعنا نگاهی به زمین انداخت و بعد از مرتب کردن دامنش نشست. دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرد و سرش را بالا گرفت.
- خوبی؟
بهمن لبخندی بر روی لبهایش نشاند و روبهروی رعنا بر روی زمین نشست.
- آره.
در سکوت به چشمهای همدیگر زل زده و قصد شکستن سکوتشان را نداشتند. ضربان قلب رعنا کمکم بالا رفته و بهمن، هرازگاهی نگاه از او میگرفت و به دامن گلگلیاش میدوخت. هنوز هم مثل قبل، خجالتی و آرام بود.
رعنا زبانی بر روی لبش کشید و با تردید گفت:
- نمیخوای چیزی بگی؟
بهمن پلک زد و زمزمه کرد:
- درباره چی؟
رعنا شانههایش را بالا انداخت. خیلی سوال از او داشت اما کمی خجالت میکشید تا همهی آنها را از او بپرسد.
- هرچی.
بهمن با انگشت اشارهاش چانهاش را خاراند. دستهایش هنوز آغشته به روغن بود. حرفی نداشت، مثل همیشه ترجیح میداد سکوت کند.
حوصلهی رعنا سر رفته و کلافه پوف میکشید. گلی دیر کرده و استرس اینکه کسی از نبود آنها با خبر شده باشد هم به جانش افتاده بود. کف دستهایش را بر روی زمین گذاشت و قبل از اینکه بلند شود، صدای گلی را از دور شنید که مشغول صحبت کردن با علی بود. کمی نیمخیز شد و از میان درختهای سر به فلک کشیده، به آنها نگاه کرد. علی همسان قبل یک کتاب با جلد قهوهای به دست داشت و حین اینکه به حرفهای گلی گوش میداد، ورقه کاغذ را هم میخواند.
همینکه به آنها نزدیک شدند، بهمن از جای برخاست و با کمی تعلل دست دراز شدهی علی را گرم و صمیمی فشرد.
حال هر چهار نفر کنار هم نشسته و علی، سر صحبت را با بهمن باز کرده بود. تا به اینجا رعنا متوجه شد که او، همسان پدرش مشغول تعمیر کردن است. مدرسه را رها کرده و مادرش بیمار شده.
حین اینکه آنها مشغول صحبت با همدیگر بودند و یخ میانشان آب شده بود، صدای زمزمهی دو مرد به گوش گلی رسید. سریع دستش را بر روی بینیاش گذاشت و از بقیه خواست که ساکت باشند.
رعنا خودش را به تنهی درخت چسباند و خودش را پشت آن مخفی کرد. بقیه هم کار او را تقلید و گوشهایشان را تیز کردند.
صدای مردی که کمی زمخت به نظر میرسید بهتر از دیگری به گوش میرسید:
- کی باید تحویل بدیم؟
مرد دیگر بعد از کمی مکث پاسخ داد:
- سیزده به در، وقتی که همه اهالی روستا رفته باشن میایم اینجا و پای اون درختی که یه ربان زرد به شاخهاش بستم رو میکَنیم.
- مطمئنی که ربان رو جدا نکردن؟ بدبخت نشیم ابوذر!
- نه نگران نباش، چندتا نشونه گذاشتم تا حتی اگه یکی از اونها خراب شه، بازم چیزی رو از دست نمیدیم.
بچهها نگاههایشان را به همدیگر دوختند. اینجا چه خبر بود؟
بهمن لب به سخن گشود:
- اینا چی دارن میگن؟
علی سریع دستش را بر روی دهان او گذاشت تا مبادا آن دو مرد، صدایش را بشنوند.
مردی که ابوذر نام داشت، نگاهی به اطراف انداخت و با صدای آرامتری گفت:
- دوازده روز دیگه پولدار میشیم پسر!
ثانیهای بعد، هر دو با لبخند باغ را ترک کرده و بچهها توانستند از پشت درختها بیرون بیایند.
- نکنه راجب گنج حرف میزدن؟
گلی نگاهش را به رعنا دوخت و گفت:
- گنج؟ داستان زیاد میخونیها!
علی کتاب در دستش را به شکل استوانه در آورد و متفکرانه گفت:
- اگه گنج نیست چرا میخوان روزی اون رو از توی چاله در بیارن که کسی توی روستا نباشه؟
رعنا دستهایش را در سینه جمع کرد و ادامه داد:
- اگه چیز باارزشی نباشه چرا باید یهویی اونها رو پولدار کنه؟
بهمن دم عمیقی گرفت. از این ماجرا بوی خوش به مشامش نمیرسید و برای همین ترجیح میداد خودش را عقب بکشد.
- هرچی که هست به ما ربطی نداره.
گلی آستین رعنا را در دست گرفت و به نشانهی تایید سخن بهمن، سرش را بالا و پایین کرد.
رعنا پوزخندی بر روی لبهایش نشاند. مسخره بود! یعنی هیچکدام از آنها کنجکاو نشده بودند؟
- یعنی واقعا براتون مهم نیست که داشتن درباره چی حرف میزدن؟
بهمن سریع پاسخ داد:
- نه.
- ولی من دوست دارم بدونم چی شده. بیاین بریم سراغ جایی که اونها حرف میزدن.
گلی لبهایش را بر روی هم فشرد. حال که کمی بیشتر درباره این موضوع فکر کرده بود، کنجکاوی سراسر وجودش را در بر گرفته و ترسش، ناپدید شده بود.
- منم الان دوست دارم بدونم چی شده.
رعنا لبخند دنداننمایی زد و کف دستهایش را بهم کوبید.
- باید وقتی بریم اونجا که کسی متوجه نشه.
بهمن گامی به عقب برداشت و گفت:
- من نیستم.
علی سریع دستش را بر روی شانهی او گذاشت و مانع رفتنش شد.
- یا همه یا هیچکس!
رعنا از گلی فاصله گرفت و خودش را به بهمن رساند. در چشمهای او زل زد و با جدیت گفت:
- ترسو نباش، هیچ اتفاقی رخ نمیده.
بهمن دست علی را از روی شانههایش برداشت و پلکهایش را بر روی هم فشرد. این دختر سرش داغ بود و نمیفهمید!
- بالاخره که میفهمن!
رعنا لبهایش را غنچه کرد و نگاهی به علی و گلی انداخت.
- چه جوری بفهمن؟ کسی نمیدونه ما حرفهای اونها رو شنیدیم و از طرفی، تا خودمون سوتی ندیم کسی متوجه نمیشه.
بهمن کلافه نگاهش را به آسمان دوخت. چندین تکه ابر در آن دیده میشد. از طرفی دوست نداشت به چشم رعنا یک آدم ترسو به نظر بیاید و از سوی دیگر، دنبال دردسر نبود. سرش را پایین انداخت و دستهایش را بالا آورد:
- باشه، ولی هرچی که شد پای من رو وسط نکشین. من به خواست خودم اینکار رو نکردم!
هر سه حرف او را تایید کردند و بعد از اینکه قرار گذاشتند دو شب دیگر، زمانی که پدر گلی ضیافت به پا کرده بود سراغ درختی بیایند که ربان زرد به او بسته شده و متوجه راز پشت حرفهای آن دو مرد بشوند.
***
دو روز به سرعت گذشت و رعنا برای فهمیدن موضوع لحظه شماری میکرد. بیش از اندازه کنجکاوی میکرد و چندباری هم این خصلتش، کار دستش داده بود. امشب خانوادهی بهمن و بقیه آدمهای عادی روستا هم، در مراسم حضور داشتند و این کارشان را راحت میکرد. با یادآوری چشمهای مشکی و درشت بهمن، لبخندی بر روی لبهای رعنا نقش بست. عجیب بود اما دوست داشت که به چشم او، زیبا به نظر بیاید برای همین، از روی زمین برخاست و به سمت کمد چوبی اتاقش گام برداشت. درب با صدای قیژقیژ باز شد و نگاه رعنا بین لباسهایش که وجه مشترک اکثر آنها گلگلی بودنشان بود، قرار گرفت.
یک پیراهن سبز رنگ با گلهای سفید برداشت و پوشید. اجازهی آرایش کردن نداشت و تنها موهای فرش را کمی در صورتش آزادانه رها کرد. روسری سفید رنگش را به آرامی بر روی سرش انداخت و کمی ضربه به گونههایش زد تا رنگ پریده به نظر نرسند. گامی به عقب برداشت و از آیینهای که درون درب کمد کار شده بود، خودش را نگاه کرد. لبخندی بر روی لبهایش نشاند و از اتاق بیرون رفت. در خانه هیاهویی به پا بوده و برادرهایش سر اینکه چه کسی جذابتر است، با هم بحث میکردند. زیر لب نچنچی حوالهی آنها کرد و به سمت چپ چرخید. اتاقش نزدیک پلههایی قرار داشت که به طبقهی پایین ختم میشد. گوشهی دامن پیراهنش را بالا گرفت و به آرامی که مادرش به او تعلیم داده بود، گام برداشت و از پلهها پایین رفت.
- ماشاالله خانوم، چهقدر قشنگ شدین!
رعنا دامن در دستش را رها کرد و به سمت مریم، خدمتکار خانهشان چرخید.
- ممنونم.
مادرش به او گوشزد کرده بود که با خدمتکارها زیاد صمیمی نشود و برای همین، به گفتن همین یک کلمه اکتفا کرد.
مریم که از جو این خانه به خوبی باخبر بود، نم دستهایش را با لباسش گرفت و به سمت آشپزخانه که روبهروی پلهها قرار داشت رفت.
- برم یه اسپند دود کنم براتون، مطمئنم امشب کلی آدم پیدا میشن که میخوان شما زن پسرشون بشین.
رعنا تنها لبخندی بر روی لب نشاند. در اصل حرفی برای گفتن نداشت. چه میگفت؟ از اینکه دلش نمیخواست تن به ازدواج سنتی بدهد که شب عروسی قرار بود داماد را ببیند؟ یا از اینکه توانایی قبول کردن مسئولیت یک زندگی مشترک را هنوز در خودش نمیدید؟
مردمک چشمهایش را در حدقه چرخاند و به سمت راست گام برداشت. از راهروی طویلی که دیوارهایش پوشیده از تابلوهای نفیس و سر یک گوزن بود گذر کرد و به هال رسید. مادرش مشغول زدن سرخاب به صورتش بود. با دیدن او، بدون اینکه دست از کارش بردارد گفت:
- این همه لباس توی اون کمدت هست، این چیه پوشیدی؟
دستهایش را در سینه جمع کرد و بدون اینکه از جایش تکان بخورد، گفت:
- به نظرم خیلی خوبه!
مادرش نگاهش را از آیینه گرفت و به او زل زد. ته تغاریشان سرکش و یک دنده بود!
- منتظرم وقتی میری خونه شوهر، این روی یه دنده بودنت رو ببینم. همه مثل پدر و مادرت نیستن که این رفتارهات رو ببینن و نکوبن تو دهنت!
اشک در چشمهایش جمع شد. دهان باز کرد که حرفی بزند اما صدایی محکم و مردانه از پشت سرش به گوشش رسید.
- کسی حق نداره روی بچهی من دست بلند کنه، حتی اگه اون یه نفر مادرش باشه!
مادرش ابروهای نازکش را در هم کشید. این مرد به دخترش زیادی بها میداد!
رعنا دستهایش را آزاد کرد و لبخندی رضایت بخش بر روی لبهایش نشاند. زنی که روبهرویش نشسته بود، مادر واقعیاش نبود! در اصل رعنا دختر زنی بود که پدرش سالیان قبل به او دل بسته و مشعوقه پنهانیاش شده بود. بعد از به دنیا آمدنش، مادر اصلیاش فوت کرده و این زن به اجبار او را پذیرفته بود.
به دلیل اینکه پدرش صاحب اسم و رسم بود، کسی پشت سرش حرف نزد. شاید هم چون یک مرد بود، کسی کاری به او نداشت و مادر بیچارهاش تمام زخم زبانها را به جان خریده بود. دم عمیقی گرفت و بدون اینکه سخن دیگری را بر زبان جاری سازد، با پنج گام خودش را به درب اصلی ساختمان رساند و دستگیره آنرا پایین کشید. با باز شدن در، هوای مطبوع بهاری به صورتش خورد و حالش را خوب کرد. عجیب بود که خشمگین نبود! قبلا هربار که آن زن طعنهای به او میزد، صورتش سرخ میشد اما امروز ظاهراً فرق داشت. نمیخواست در مهمانی بد به نظر برسد!
صدای سلام کردن خدمتکارهایی که در حیاط مشغول بودند، با دیدن رعنا بلند شد و او تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرد.
بوی نم خاک زیر بینیاش پیچید و حین این که پایش را در کوچه گذاشت، رو به خدمتکاری که مسئول خرید آشپزخانه بود، گفت:
- میرم دیدن گلی، به بقیه اطلاع بده.
منتظر پاسخش نماند و شادمان به سمت مقصدش به راه افتاد. آسمان نارنجی شده و چیزی تا شروع جشن باقی نمانده بود. دوست داشت زمان زود بگذرد، بهمن را ببیند و بعد از آن به سراغ درخت بروند. مطمئن بود که یک چیز باارزش آنجا دفن شده، حسهایش هیچ وقت به او دروغ نمیگفتند!
کوچههای خاکی، پر از آدمهایی بود که بهترین لباسهای در کمدشان را پوشیده و درحال رفتن به سمت جشن بودند. بعضی از آنها با دیدن او، سریع خودشان را کنار میکشیدند تا به دختر ارباب برنخورند و یک سری دیگر هم که از نظر طبقه اجتماعی همسان رعنا بودند، با او هم صحبت میشدند. رعنا هم طبق آداب و رسوم میایستاد، جواب سلامشان را به درستی میداد و بعد مسیرش را ادامه میداد.
فاصلهی خانهشان با خانهی گلی، زیاد نبود اما همینکه میبایست در مسیر با چندین نفر همکلام شود، زمان زیادی را از اویی میگرفت که برای رسیدن به مقصد بیتاب بود.
دخترک کوچک در قلبش، دلتنگ دیدن بهمنی بود که در بچگی با او بازی میکرد و دختر نوجوانی که گوشهی دیگر قلبش نشسته بود، مشتاق دیدن بهمنی بود که حال واقعا شبیه یک مرد به نظر میرسید. حتی آن ریش و سبیلهای تازه درآمدهاش هم برای رعنا زیبا بود.
به قدمهایش سرعت بخشید و سعی کرد مکالماتش را کوتاه کند. پنج دقیقه بعد، جلوی درب چوبی خانهی گلی ایستاده و به آدمهای زیادی که در حیاط نسبتا بزرگ خانه بودند نگاه کرد. آب دهانش را فرو فرستاد و با حفظ لبخند روی لبش، از در رد شد. چشمهای زیادی امشب روی او قرار میگرفت و هر رفتارش، ممکن بود به نادرستی تعبیر شود، برای همین میبایست محتاطانه رفتار کند.
گلی با دیدن رعنا، از پشت پنجرهی آبی رنگ اتاقش کنار آمد و به سرعت خودش را به پایین رساند. قبل از اینکه پایش را در حیاط بگذارد، ظاهر خود را در آیینهی چسبیده به دیوار راهرو بررسی کرد. همه چیز به نظرش بینقص میآمد. در نهایت او هم مثل رعنا، لبخند بر روی لب نشاند و بیرون رفت.
رعنا حین اینکه زیر چشمی میزهای چیده شده در اطراف را نگاه میکرد تا بهمن را بیابد، حواسش به آمدن گلی هم بود.
گلی همینکه به نزدیک او رسید، دستهای رعنا را گرفت و با ذوق گفت:
- دل تو دلم نیست تا شب بشه!
رعنا سرش را به نیت پیدا کردن بهمن به چپ و راست چرخاند. ظاهرا هنوز نیامده بود!
- علی فقط اومده. بهمن فکر کنم دیرتر بیاد.
رعنا تای ابروی پهنش را بالا داد و خودش را به گلی نزدیکتر کرد.
- چیشده مگه؟
گلی سرش را نزدیک گوش رعنا برد و زمزمه کرد:
- مامانش مریضه.
رعنا سرش را به نشانهی تایید تکان داد و ترجیح داد همراه با گلی به اتاقش برود و از پنجره، نظارهگر مراسم باشد. از آن بالا کمتر کسی حواسش به آنها بود و میتوانستند آزادانه به هرکس که میخواهند بنگرند، البته قبل از اینکه مراسم به طور رسمی شروع شود!
بعد از احوال پرسی کوتاهی که با مادر گلی داشت، با هم از پلهها بالا رفته و راهی اتاق گلی شدند. معماری خانهی آنها دقیقا شبیه به خانهی گلی بود با این تفاوت که، حیاط آنها دیگر باغی نداشت که ضیافتهای این چنینی در آن برگزار شود.
دم عمیقی گرفت و به کنار پنجره رفت. نگاهش را به درب دوخت تا ورود بهمنی را که نمیدانست کی میآید را زودتر ببیند.
- استرس نداری؟
نیم نگاهی به گلی که سمت راستش ایستاده بود انداخت و گفت:
- یه کم. اونم فقط برای اینکه میترسم مادر خوندهام متوجه شه، بره دوتا چیز دیگه هم به حرفی که میخواد بزنه اضافه کنه و اون وقت، فاجعه میشه.
گلی دستش را به زیر چانه زد و به مهمانها نگاه کرد.
- من میترسم یکی سر برسه و بزنه ما رو بکشه.
رعنا سریع به سمت او چرخید و بعد از هضم کردن حرفش، با صدای بلند خندید. این دختر زیادی تخیلات قویای داشت!
- دیوونه شدی؟ کمتر از اون مغزت کار بکش و داستان سرهم کن دختر.
- ایش!
گلی لبهایش را غنچه کرد و با ابروهایش به یک پسری که با ظاهری آراسته کنار یک میز ایستاده بود، اشاره کرد.
- مطمئنم خانوادهی این پسر امشب یکی از این دخترهای مجلس رو برای عروسشون انتخاب میکنن.
گلی رد نگاه او را گرفت تا به آن پسر رسید. کمی ظاهرش را بررسی کرد و گفت:
- از کجا مطمئنی؟
- وقتی اینقدر آراسته لباس پوشیده، مطمئن باش یه هدف دیگه پشت حضورش توی این مهمونی وجود داره.
رعنا بیتفاوت شانههایش را بالا انداخت و مجدد به درب ورودی خانه چشم دوخت.
- نکنه ترسیده و نمیاد؟
زیرچشمی نگاهی به گلی انداخت و لب زد:
- احتمالش هست.
دستی به زیر روسریاش کشید و دم عمیقی گرفت. اگر نمیآمد چه؟ زیر لب به درکی نثار بهمن کرد و از پنجره فاصله گرفت.
- بریم بیرون.
گلی مجدد نگاهش را به باغ دوخت و درنهایت تصمیم گرفت که همراه رعنا به بیرون از اتاق برود.
هردویِ آنها استرسی را تجربه میکردند که دیگری قابل به درکش نبود. مهمانها یکی یکی میآمدند و هنوز خبری از حضور خانواده بهمن نبود. باغ شلوغ شده و کمتر کسی پیگیر رعنا و گلی بود؛ اما هنوز برای رفتن زود بود. هوا هنوز کمی روشن بوده و مراسم به طور رسمی شروع نشده بود.
رعنا دم عمیقی گرفت و بر روی صندلی نشست. میز روبهرویش متعلق به علی بود و گلی برای این که بتواند با اشاره زمان رفتن را به او بفهماند، ترجیح داد کنار رعنا بر روی صندلی بنشیند و پشتش را به جمعیت کند.
رعنا دستهایش را درهم گره زد و لب گزید. بهمن هنوز نیامده بود! با قرار گرفتن بشقاب میوه روی میز توسط خدمتکار، نگاه رعنا از ورودی باغ گرفته شد. گلی که متوجهی اوضاع رعنا شده بود، دستش را بر روی بازوی او گذاشت و کنار گوشش زمزمه کرد:
- اینقدر به اون در کوفتی زل نزن، کلی چشم روی ماست.
رعنا نگاهش را از پرتقال درون بشقاب گرفت و به سمت جمعیت دوخت. حق با گلی بود، اکثر خانوادهها به میز آنها چشم دوخته بودند.
- با این وضعیت نمیشه بریم بیرون.
- میشه، وقتی که ساز شروع بشه مردم از میزهاشون فاصله میگیرن و میرن اونطرف باغ، کمتر کسی اینجا میمونه.
رعنا نگاهش را به آسمان دوخت. هوا تاریک شده و ریسههای رنگی لامپ روشنتر به نظر میرسیدند. ظاهرا بهمن قصد آمدن نداشت! لب تر کرد و قبل از اینکه حرفی بزند، گلی ضربهای به او زد و گفت:
- بهمن اومد.
رعنا سریع به پشت سرش نگاه کرد. بالاخره آمده بود! پیراهن سفید با شلوار قهوهای به تن کرده و مثل همیشه نگاهش را به زمین دوخته بود. مادرش صورتش کمی به زردی میزد اما چهرهی پدر بهمن همسان سالهای گذشته، شاد و سرحال باقی مانده بود. نفسی از سر آسودگی کشید و رفتن بهمن به سمت میزشان را نظارهگر شد. صدای کوبش قلبش و لرزش ناگهانی بدنش را به وضوح حس میکرد و دلیلش را به پای استرس کاری که امشب میبایست انجام دهند میگذاشت؛ اما چیزی که واضح بود و رعنا به خوبی اینرا میدانست این نبود. بالاخره او هم مثل بقیه دخترهای همسن و سالش، در نگاه اول مجذوب کسی شده بود!
بهمن بعد از سلام کردن به صاحب اصلی مجلس، از خانوادهاش فاصله گرفت و به سمت میز علی رفت. بعد از احوال پرسی گرمی که با هم داشتند، بهمن بر روی صندلی نشست. حال رعنا میتوانست تنها پشت او را ببیند. دستش را به زیر چانهاش زد و زمزمه کرد:
- هیکلش بدک نیست.
گلی با شنیدن این حرف، دست از خوردن پرتقالش برداشت. این دختر دیوانه شده بود؟
- عقلت رو از دست دادی؟
رعنا گیج لب زد:
- ها؟
گلی با حرص دستمال کاغذی را از روی میز برداشت و حین اینکه دستهایش را با آن تمیز میکرد، خودش را به سمت رعنا کشاند.
- میگم دیوونه شدی؟ این حرفهات رو اگه یکی بشنوه که کارت تمومه!
رعنا بیتفاوت به او نگاه کرد. درحال حاضر حرف هیچکس برایش مهم نبود!
تقریبا همهی مهمانها آمده و زمان برگزاری مراسم ساز شده بود. ترس در دل هر چهار نفر آنها رخنه کرده و دعا میکردند که امشب به خیر و خوشی تمام شود.
بهمن که اصولاً آدم کنجکاوی نبود، برای همین دلیل کار بقیه را درک نمیکرد. هرچه که کنار اون درخت خاک شده بود، به آنها ربطی نداشت. برای چه میبایست سر از کاری در میآوردند که پایانش همسان روز برای آنها روشن بود؟ تنها دلیلی که حاضر شده بود با آن سه نفر همراه شود این بود که نمیخواست رعنا فکر کند که او ترسیده!
با بلند شدن صدای ساز، پدر گلی عصای قهوهای رنگ چوبیاش را در دست گرفت و از روی صندلی برخاست. حین اینکه از مهمانها میخواست به سمت محل اجرای ساز بروند، نگاهش را به دخترش گلی دوخت. ظاهرا کار خلافی انجام نداده و چهرهاش آرام بود. بچهاش را به خوبی میشناخت و تمام روز نگران بود که مبادا گلی کار نابهجایی انجام دهد. امشب چند خانواده سرشناس در مراسم حضور داشتند و او مطمئن بود که یکی از آنها، به قصد خاستگاری گلی پا پیش خواهند گذاشت.
رعنا با دیدن پدر گلی که به سمت آنها میآمد، سریع از روی صندلی برخاست و به او سلام کرد. گلی هم به تابعیت از او بلند شد و پدرش، تنها به تکان دادن سرش اکتفا کرده و به سراغ بقیه مهمانها رفت.
کمی بعد باغ خالی شده و تنها صدای ساز و دست زدن به گوش میرسید. علی و بهمن خودشان را به میز رعنا رساندند و تصمیم گرفتند که هرچه سریعتر از باغ خارج شوند.
دخترها گوشهی دامن لباسشان را بالا گرفته و با قدمهایی بلند فاصلهی خودشان را با درب باغ کم کردند. پسرها هم پشت سر آنها به راه افتاده و علی هرازگاهی به عقب نگاه کرده و مواظب بود که کسی رفتن آنها را نبیند.
ارضا کردن کنجکاویشان درحال حاضر مهمتر از ترسی بود که به جانشان افتاده و هر لحظه بیشتر میشد.
همینکه پایشان را از باغ بیرون گذاشتند، علی چراغ کوچکی که در دست داشت را روشن کرد و گفت:
- مواظب باشین کسی زمین نخوره!
سپس بدون این که فرصت پاسخی از جانب آنها باشد، جلوتر از آن سه نفر راه افتاد.
رعنا و بهمن همزمان با هم گام برمیداشتند و او به خوبی میتوانست صدای نفسهای او را بشنود. زبانی بر روی لبش کشید و با کمی شک لب زد:
- ترسیدی؟
بهمن نیمنگاهی به رعنا انداخت و با ظاهر بیتفاوتش گفت:
- دیگه نه.
رعنا تای ابرویش را بالا پراند و مرموزانه خندید.
- پس ترسیدی!
- یعنی تو نترسیدی؟
رعنا شانههایش را بالا انداخت و حین این که سعی میکرد گوشهی دامنش اسیر چوبهای روی زمین نشود، گفت:
- چرا ترسیدم، ولی فرق من با تو اینه که من راحت به این موضوع اعتراف میکنم ولی تو نه!
علی بدون اینکه به سمت آنها بچرخد آرام لب زد:
- هیس، با هم بحث نکنین!
رعنا و بهمن سکوت کرده و به مسیر خود ادامه دادند. حرفهای گفته نشده در سرشان میچرخیدند و فرصت بازگویی آنها را نداشتند.
- رسیدیم.
بعد از اینکه هر چهار نفر دم عمیقی گرفتند. علی به سمت بیل و کلنگی که صبح کنار درخت مخفی کرده بود رفت و ثانیهای بعد حین اینکه بهمن را به سمت خود فرا میخواند، شروع به کندن زمین کردند. گرد و خاک بر روی لباسهای تمیزشان نشسته و عرق از صورت بهمن و علی میچکید.
با برخورد بیل به یک جسم سخت، دست از کندن برداشته و هر چهار نفر روی زمین زانو زدند. علی بدون اینکه آستینهای لباس سفیدش را بالا بزند، خاکها را از روی جسم برداشت.
- اینجاست، بالاخره پیداش کردیم!
رعنا با لبخند بدون اینکه به بقیه فرصت دهد تا جسم را از خاک بیرون بیاورند، خم شد و آنرا بیرون کشید. صندوقچهای سنگین حال کنار او قرار گرفته و از درون آن خبر نداشتند.
گلی کف دو دستش را بههم کوبید و درب صندوقچه را باز کرد.
- این چیه؟
بهمن با بهت دستش را درون صندوق برد و جسمی را که درون آن مخفی شده بود را بیرون کشید.
رعنا سریع برخاست و نزدیک بهمن نشست. یک سر گاو از جنس طلا که جای چشمهایش دو مهره سرخ رنگ داشت، میان دستهای لرزان بهمن بود.
- این طلاست؟
علی با دو انگشتش به سر گاو ضربه زد و زمزمه کرد:
- آره.
رعنا خودش را جلو کشید و درون صندوقچه را نگاه کرد. به جز آن سر دیگر چیزی وجود نداشت!
- عتیقهاس؟
علی سر گاو را از بهمن گرفته و با دقت بیشتری به آن نگاه کرد.
- نه فکر نکنم، انگار این رو سفارشی برای یکی ساختن!
بهمن ترسیده بود، کف دو دستش را بر روی زمین گذاشت و کمی به عقب خزید.
- بیاین این رو بذاریم سرجاش، توی بد دردسری میوفتیم.
رعنا با عصبانیت به سمت او چرخید. انگشت اشارهاش را به سمتش گرفت و با حرص لب زد:
- من این همه بدبختی نکشیدم که بفهمم اینجا چه خبره و بعدش بذارمش سرجاش!
گلی دستش را بر روی بازوی او گذاشت و زمزمه کرد:
- پس میخوای چهکار کنی؟
- یه جایی مخفیش میکنیم که فقط خودمون چهارتا ازش خبر داشته باشیم. اگه زبونتون رو کنترل کنین کسی نمیفهمه و این هم برای خودمون میشه.
بهمن پلکهایش را بر روی هم فشرد و گفت:
- بقیه نمیفهمن، ولی ما که میدونیم دزدی کردیم!
رعنا دندانهایش را بر روی هم سابید. این پسر چه مرگش بود؟
- این همه آدم دزدی میکنن ما هم روش. اگه قراره اونها برن جهنم، ما هم میریم.
بهمن سری از روی تاسف برای آنها تکان داد، دستهایش را بر روی زمین فشرد و برخاست. درکشان نمیکرد اگر پدرهایشان لب تر میکردند، بیشتر از ارزش این سر گاو نصیبشان میشد و حال اینگونه دست به دزدی زده بودند!
گامی به عقب برداشت و قبل از اینکه برود آستینش اسیر دست رعنا شد.
- بس کن بهمن، وقتی این رو بفروشیم میتونی زندگیت رو، زیر و رو کنی.
ابروهایش را درهم کشید. حاضر نبود بهخاطر زندگی راحتی که قرار بود نصیبش شود، قید وجدانش را بزند. دستش را محکم کشید و آستینش را از انگشتهای رعنا جدا کرد. بدون اینکه حرفی بزند عقب گرد کرد و به سمت محل برگزاری جشن راه افتاد.
رعنا با خشم رفتنش را نظاره کرد. بهمن آن فرد رویایی که در ذهنش ساخته بود نبود، بلکه یک آدم ترسو بود که این شخصیتش را پشت وجدانش مخفی کرده بود. دستش را محکم بر روی زمین کوبید و رو به علی گفت:
- این رو بیار بیرون و یه جای دیگه دفنش کن. جایی که فقط خودمون ازش خبر داشته باشیم و به عقل کسی هم نرسه که ممکنه کجا باشه.
علی سرش را به نشانهی تایید تکان داد و سپس گودال را از خاک پر کرد. گلی روی گودال را صاف کرده و همه چیز را به حالت سابق برگرداند. حال هر سه دنبال جایی مناسب برای دفن کردن مجدد آن شی میگشتند و هیچکدام گمان نمیکردند که عاقبت این کارشان، ممکن است تا سالیان درازی دنبالشان به راه بیوفتد و انتقام بگیرد!
***
« فصل چهارم: زمان حال »
سوفیا دست از خواندن ادامهی ماجرا برداشت و دفترچه را محکم بست. ترسیده بود و نمیخواست ادامه دفترچه را بخواند. سرش را به سمت راست چرخاند و با صورت محمد که در نزدیکی او قرار داشت روبهرو شد. آنقدر محو داستان شده بود که نفهمید کی محمد صندلیاش را جابهجا کرده و کنار او نشسته بود.
محمد نگاهش را از دفترچه گرفت و به چشمهای سوفیا دوخت. از این فاصله به راحتی میتوانست حس نهفته در چشمهایش را بخواند. بدون اینکه تلاشی برای بیشتر کردن فاصله بینشان بکند، لب زد:
- ترسیدی؟
سوفیا پلک محکمی زد و آب دهانش را فرو فرستاد. این فاصله نزدیک دیگر چه کوفتی بود؟ سریع از روی صندلی برخاست و دستهایش را در سینه جمع کرد. کلمات از ذهنش فرار کرده و نمیدانست چه باید بگوید. عاجزانه پلکهایش را بر روی هم فشرد و دم عمیقی گرفت. خودش را به آرامش دعوت کرد و ثانیهای بعد لب زد:
- آره.
محمد به پشتی صندلی تکیه داد و پاهایش را بر روی هم انداخت. به بیرون از مغازه خیره شد و گفت:
- پس چرا بقیهاش رو نمیخونی تا بفهمی که واقعا لازمه بترسی یا نه.
سوفیا سریع بر روی پاشنهی پا چرخید. حال دقیقا پشت سر محمدی قرار داشت که بر روی صندلی آرام نشسته بود.
- اگه واقعا لازم باشه بترسم چی؟
محمد دیگر نشستن را جایز ندانست، از روی صندلی برخاست و حین اینکه دست چپش را درون جیب شلوارش میبرد گفت:
- چرا باید بترسی؟
- اگه واقعا اون اتفاقاتی که برای مامان بزرگم رخ میداده به این ماجرا ربط داشته باشه چی؟
زبانی بر روی لبش کشید و با روشن شدن جرقهای در ذهنش، با چشمهایی که از تعجب درشت شده بود گفت:
- اگه کشته شدن گاوهای بابام هم به گذشته رعنا مربوط باشه چی؟
لرزش پاهایش را در بر گرفت و برای ثانیهای قلبش از تپش ایستاد. دیگر نمیتوانست بایستد و برای همین، بر روی زمین نشست.
محمد همچنان به بیرون خیره شده و متوجه نشستن سوفیا بر روی زمین نشده بود. او چیزهای اندکی میدانست اما مطمئن نبود که دانستههایش درست است یا نه؛ برای همین سخنی نگفت و در افکارش پرسه زد تا تکههای پازل را کنار هم قرار دهد.
سوفیا آب دهانش را فرو فرستاد و زمزمه کرد:
- چرا رعنا باید این رو به من بگه؟ خودم کم بدبختی داشتم آخه؟
محمد دست از تفکراتش برداشت و از روی صندلی برخاست. با دیدن سوفیا که بر روی زمین نشسته بود، تعجب کرد و تای ابرویش را بالا پراند. رنگ صورتش پریده و ظاهرش آشفته به نظر میرسید. گویا در این چند روز اتفاقات زیادی را پشت سر گذاشته و او از آنها خبر نداشت. دستهایش را درون جیبش مخفی کرد و گامی به جلو برداشت. ابتدا قصد کرد که کنار سوفیا بر روی زمین بنشیند اما ناگهان از انجام دادن فکرش، دست کشید و تنها گفت:
- گاوها؟
سوفیا چشم از سرامیکهای سفید گرفته و سرش را بالا آورد.
- یکی اومده گاوداری بابام و سر همهی گاوها رو بریده و رفته.
لبهای محمد با شنیدن این حرف به همدیگر دوخته شده و توان سخن گفتن را از او گرفتند. ترس به جانش افتاده بود. سخن پدرش درست از اب در آمده و میبایست دمش را روی کولش بگذارد و فرار کند.
سرمای پاییزی به جان مغازه خالی افتاده و لرز به تنشان نشسته بود. صدای بوقهای متعدد ماشینها، بر افکارشان خدشه میانداخت و تنها طنین نفس کشیدنشان بود که در چهار دیواری آنجا میپیچید.
سوفیا تمام توانش را جمع کرد و به آرامی از روی زمین برخاست. سوالات زیادی در سرش وول میخوردند و تنها کسی هم که پاسخ آنها را میدانست، اسیر خاکها شده بود. از طرفی مطمئن بود که رعنا او را در خطر نمیانداخت و از سوی دیگر واهمه داشت که مبادا مادر بزرگش خوشبین بوده و گمان اتفاقاتی که ممکن بود برای آنها رخ دهد را نمیکرد. دستش را به کمر زده و حین اینکه در کافه قدم برمیداشت، گفت:
- چرا رعنا باید دفترچه رو به من بسپاره؟ اینطور که از وکیلش شنیدم انگار یک هفته قبل از مرگش تاکید کرده بود که صندوقچه رو به من بسپارن.
محمد آب دهانش را فرو فرستاد و نگاهش را به بالا دوخت. سوفیا پشتش به او بوده و متوجه ترس نشسته در چشمهایش نمیشد. متوجه حرف او نشده و برای همین گیج لب زد:
- ها؟
سوفیا که گویا صدایی به غیر از افکارش را نمیشنید، جواب سوال خودش را زمزمه کرد:
- شاید از این کارش پشیمون شده و میخواسته من سر گاو طلایی که پیدا شده رو به صاحب اصلیش برگردونم.
این ایده تنها جوابی بود که منطقی به نظر میرسید مگر آنکه با خواندن ادامه دفترچه خلاف آن ثابت میشد.
ثابت ایستاد و به محمد نگاه کرد. محمدی که همچنان در افکارش پرسه زده و حرفهای پدرش را مرور میکرد. دستی بر پشت گردنش کشید و گامی به عقب برداشت. چگونه میبایست فاصلهی خودش را از سوفیا کمتر کند تا بزدلانه به نظر نرسد؟ قبل از اینکه جوابی برای سوالش پیدا کرده و آنرا اجرا کند، سوفیا دفترچه را از روی میز برداشته و درون کیفش گذاشت.
- برای امروز کافیه. ممنونم که بهم کمک کردی.
دست محمد از پشت گردنش برداشته شده و کنار بدنش ثابت ماند. با شرم لبخندی بر روی لب نشاند و گفت:
- کاری نکردم.
سوفیا دیگر شوق سابق را برای مغازهاش نداشت؛ برای همین بدون اینکه نیم نگاهی به پشت سرش بیاندازد، از آنجا خارج شد. محمد درب را بست و کلید را به سمت سوفیا گرفت. بدون اینکه حرف اضافهای بینشان رد و بدل شود، از هم خداحافظی کرده و هرکدام به سمت مقصد خودشان به راه افتادند.
***
یک هفته از روزی که سوفیا کافهاش را دیده بود میگذشت و هنوز ایدهای برای شروع کردن کارش نداشت. همهی اعضای خانواده به نوعی درگیر کار خودشان بودند ونمیتوانستند به او کمک زیادی کنند. سبحان کنکور داشت و بیشتر وقتش را در کتابخانه سپری میکرد. پدر هم درگیر پیدا کردن کسی بود که سرهای گاو را در خانهی پدری رعنا رها کرده و هیچ اثری از خود به جا نگذاشته بود.
محمد از زندگی سوفیا محو شده بود و خود او هم، تمایلی به دیدار مجدد با او را نداشت. همان روز در کاقه، ترس نشسته در چشمان محمد را دیده و به او حق داده بود که بخواهد پا پس بکشد و دیگر سراغی از او نگیرد. خود سوفیا هم بعد از شنیدن ماجرای خانهی رعنا، ترس بیشتری به جانش افتاده و چندباری میخواست زبان بگشاید و راجب چیزهایی که حدس میزد با بقیه حرف بزند؛ اما هربار به یاد تاکید مادربزرگش میافتاد که کسی از این ماجرا با خبر نشود.
امروز قرار بود به همراه مادر و پدرش ابتدا یک سر به گاوداری بزنند و سپس با هم، به سمت کافهای بروند که به سوفیا ارث رسیده بود. میخواست هرچه زودتر مستقل شدن را تجربه کند ولی دلیل نمیشد که بیگدار به آب بزند.
با باز شدن درب اتاق، بر روی تخت نشست و به قامت سبحان نگاه کرد. هنوز به مشترک بودن اتاقش با او عادت نکرده بود!
- مامان گفت زودتر آماده بشی.
سوفیا سرش را به نشانهی تایید تکان داده و کمی به جلو خزید. میز ارایشیاش دقیقا جلوی تخت قرار داشت و برای همین بدون اینکه به خودش زحمتی بدهد، دستش را دراز کرده و شانهاش را از روی آن برداشت.
سبحان بر روی صندلی نشسته و کتاب تستش را باز کرد.
- یادت نره از کافه برام عکس بگیری.
سرش را به نشانهی تایید تکان داد و سپس دل از تخت کنده و از جا برخاست. کشوی کوچک زیر میزش را گشود و لوازم آرایشش را بیرون آورد. میدانست اگر بخواهد مثل اکثر اوقات خوب به خودش برسد، زمان زیادی صرف آماده شدنش میشد برای همین تنها به زدن یک رژ اکتفا کرد تا صورتش رنگ پریده به نظر نرسد.
بیآنکه وسایل رها شده روی میز را درون کشو جا دهد، پردهای که نزدیک تختش نصب شده بود را کشید و لباسش را از تن در آورد. شرایط جدید زندگی برایش معذب کننده شده و همهی اینها به مادر بزرگی میرسید که مشخص نبود چیزهایی که در دفترش نوشته راست است یا نه.
مانتویی که از قبل گوشهی تخت گذاشته بود را چنگ زد و پوشید. گلهای سفیدی که بر روی پارچهی سرمهای رنگ آن حک شده بود، حس خوبی به او منتقل میکرد. آخرین دکمه را که بست، شلوارش را تن زد و مثل همیشه بدون اینکه موهایش را ببندد شالش را بر روی سرش انداخت و بعد از برداشتن موبایل و کیفش از اتاق بیرون رفت.
مادر و پدرش آماده بر روی مبل نشسته و منتظر او بودند. با دیدن سوفیا هر دو برخاسته و به سمت درب ورودی رفتند. مشخص بود که هیچکدام از آنها حوصلهی صحبت کردن را نداشتند. اگر چه در گذشته پدرشان حمایت زیادی از آنها نمیکرد اما همینکه همیشه خنده بر روی لب داشت، برای سوفیا نعمت بزرگی بود.
دم عمیقی گرفت و درب خانه را بست. همراه با پدر و مادرش سوار آسانسور شد. حسین دکمهی هم کف را فشرد و گفت:
- این پسره که اون روز توی روستا دیدمش، تونسته چهار تا گاو اونم با قیمت عالی برام پیدا کنه.
فرشته به سمت او چرخید و با رضایت گفت:
- خدا خیرش بده.
- آره واقعا، با این قیمت فقط میتونستم دوتا گاو بخرم. ولی الان چهارتا گاو دارم که شیر هم میدن.
سوفیا تای ابرویش را بالا پراند و دستهایش را در سینه جمع کرد.
- این پسره مطمئن هست؟
حسین سرش را به نشانهی تایید تکان داد و قبل از اینکه حرفی بزند، درب آسانسور باز شد. دقایقی بعد هر سه درون ماشین جای گرفته و به سمت گاوداری به راه افتادند. تنها صدایی که به گوش میرسید، طنین آهنگهای قدیمی بود که از ضبط ماشین پخش میشد. همه چیز خیلی سریع جلو رفت و پانزده دقیقه بعد، جلوی در گاوداری ایستاده و یک پسر جوان هم، به ماشین آنها چشم دوخته بود.
سوفیا دستش را به زیر چانه زده و به او نگاه میکرد. حس خوبی از او نمیگرفت و از طرفی چهرهی مردانه و نسبتا خوب او، برایش آشنا بود. این پسر که تقریبا سی سال سن داشت، زیادی آشنا به نظر میرسید!