انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان واله‌وار | حدیثه شهبازی نویسنده افتخاری انجمن ناولز

Hadiseh

مدیر رمان
کادر مدیریت
سرگرد
کتابخوان
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
8/9/24
نوشته‌ها
272
  • موضوع نویسنده
  • #1
به‌نام آفریدگار واله


نام رمان: واله‌وار
نام نویسنده: حدیثه شهبازی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ناظر: @soltani


واله وار.webp


خلاصه:
به‌راستی که دقیقه‌های آخر متفاوت از هر وقت دیگری سپری می‌شود. نه مانعی وجود دارد و نه دیگر اتفاقی رخ‌ می‌دهد
تا رفتنم را به تعویق بیندازد.
می‌دانم ماندنی در کار نیست، ولی به تأخیری ناچیز دل‌بسته‌ام. پشیمانم؟ نمی‌دانم...
چه می‌دانستم برای رفتنم، همه‌چیز آن‌قدر سریع مهیا می‌شود
 که در عجب بمانم؟ مگر یک زن، چندبار به رفتن فکر می‌کند؟!


 
آخرین ویرایش:

IMG_20240824_160547_935.webp


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.


تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی ناولز

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.

قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.


اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی ناولز


لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


باتشکر | ارشد بخش کتاب

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه

آفتاب داغ جزیره بر آبی دریای مواجِ خلیج تابیده و منظره‌ بی‌نظیری ساخته است. چنان اکلیل نشسته بر سطحِ آب، تمام دریا برق می‌زند و می‌رقصد. از طرفی صدای دلنشین مرغ‌های دریایی، هم‌زمان با کرشمه‌ی موج‌ها طنین مطلوبی ساخته و روح از جسم زن نشسته در ساحل می‌درَد. مثل اینکه آرامش مطلق در بندِ فضای خواستنی جزیره باشد! چشم بسته و اتمسفر خلیج را عمیق نفس می‌کشد که شیهه طوفانی جَردَه توجه‌اش را به امتداد نوار ساحلی جلب می‌کند. حیوان سیه‌مو و سواره‌اش به تاخت و با سرعت طوری که شن‌‌ و ماسه‌ها تلِ تلِ زیر سم‌هایش به پرواز درآمده و بهم می‌ریزد به سوی او نزدیک می‌شوند. زن با اشتیاق از جا می‌ایستد! جنگل زمردی چشمان دلربایش به‌آنی جلا یافته است. همان‌گاه نسیمی خنک شیله‌ی سفید و ابریشمی روی سرش را به نوسان در‌می‌آورد و از شوق دیدن جَردَه و سواره‌اش، لب‌هایش به تبسمی ظریف حالت می‌گیرد. شیهه حیوان سیه‌مو دومرتبه اوج می‌گیرد و درست در دو قدمی زن با حالتی که نشان از سرحالی‌ می‌دهد روی دو پا می‌ایستد. مرد سواره با احتیاط چنگی به افسار آن می‌زند و حیوان را صدا می‌کند تا آرام بگیرد. در عوض زن نزدیک می‌شود و به محض پایین آمدن اسب، دست به صورت حیوان می‌رساند. گوش‌های سیخ شده از هیجان‌اش را به نرمی نوازش می‌کند و زیرلب می‌گوید:
- جَردَتی! آرام بگیر عزیزِ واله.
کلامش به حدی منعطف است که تا جان حیوان رسوخ می‌کند. مرد با رضایت دست از افسار می‌کشد و به نرمی پیاده می‌شود. حیوان نجیب، تشنه از مسیری که تاخته روانه‌ی آب می‌شود و نگاه زن تا مرد مقابلش امتداد می‌یابد. پیراهن سفید رنگ تنش، تضاد زیبایی با پوست تیره‌ و آفتاب خورده‌اش ساخته. آن‌قدر که محجوب، اما بی‌پروا پنجه به میان موهای خیس از رطوبتِ خلیج او فرو می‌برد و در ادامه انگشتان باریکش تا گوش و ته‌ریش زبر و چانه‌ی زاویه‌دار مرد کشیده می‌شود.
- دلتنگ شدم تا برگردی.
دل از کف مرد می‌رود وقتی که زن چشم زمردی رو به رویش این‌گونه با حجب مخصوص به خود، ابراز عشق می‌کند. تن ظریف زن را آهسته در میان بازوان چیره‌اش می‌فشارد و درحالی که با مهر سر به سر زن تکیه داده، جواب می‌دهد:
- معذرت می‌خوام عزیزِ من.
سپس با علاقه بوسه‌ای به شیله‌ی روی سر زن می‌زند و راغب می‌شود تا باری دیگر به او بگوید که دوستش دارد:
- أحَبک یا حَبیبتی!

تقدیم به واله‌های سرزمینم؛ آن‌ها که از ویرانه‌ای مخروبه، حیاتی شیرین و حقیقی ساختند!

 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4


****

فصل اول:
با خداحافظی شروع می‌کنم!


****

دو ساعتی می‌شود که نگاهم از پرونده‌ی جعلی پزشکیِ مقابلم به ساعت‌ روی دیوار در رفت و آمد است. به عقربه‌هایی که تندتند از پی هم می‌گذرند‌ و هیچ توجهی به نگرانی من ندارند. انگار نه انگار این‌جا، کسی نشسته و مدتی است به آن‌ها زل زده. ای بابا... چه می‌گویم؟ عقربه‌ها که نمی‌فهمند!
کلافه و ناامید، پرونده را درون کشوی میز کنارم می‌گذارم و گوشی تلفن را برمی‌دارم. برای هفتمین‌ بار با شماره‌ی ارسلان تماس می‌گیرم. چند ثانیه منتظر می‌مانم... بوق... بوق... باز هم انتظارم بی‌پاسخ می‌ماند! بازدمم را طولانی فوت می‌کنم. گوشی تلفن را کنار می‌اندازم و سرم را به تکیه‌گاه مبل می‌کوبم. از لحاظ روحی وضعیت ناخوشایندی دارم. احساس می‌کنم تا آخر شب حتماً سکته می‌کنم. به سوی زانوهایم خم می‌شوم. سرم را لای دستانم می‌گیرم و تا زورم می‌رسد به شقیقه‌هایم فشار می‌آورم. فکر می‌کنم قرار نیست چیزی سر جای خودش قرار بگیرد و این به تشدید سردردم دامن می‌زند. از صبح که چشم باز کرد‌ه‌ام، مدام تیر کشیده و حالا نقطه‌ به نقطه‌اش عصبی‌گونه نبض می‌زند! سینه‌ام نا‌خواسته پر می‌شود. این‌بار با حرص بیش‌تری بازدمم را فوت می‌کنم. طاقتم طاق شده و از جا می‌ایستم. به آشپزخانه می‌روم تا به مسکنی قوی‌ پناه برده باشم. در کابینت را باز کرده و سبد داروها را بیرون می‌کشم. به دنبال مسکن مدنظرم آن را زیر و رو می‌کنم، اما هیچ به هیچ... مثل این‌که تمام شده! به ناچار مسکنی دیگر بر‌می‌دارم و سبد را همان‌جا رها می‌کنم. در همان لحظه، صدای باز شدن درب ورودی خانه به گوشم می‌رسد! کمی مکث می‌کنم، انگار اشتباه شنیده‌ام. طولی نمی‌کشد که این‌بار درب خانه محکم بسته می‌شود! ورق مسکن را روی کانتر می‌اندازم و با عجله از آشپزخانه بیرون می‌روم. تا راهروی ورودی چشم می‌چرخانم. با دیدن ارسلان که کت‌اش را روی ساعدش گذاشته و نیم تنش را به دیوار تکیه داده، پاهایم کِرِخ‌ می‌شود. پریشانی کرور کرور از سر و رویش می‌ریزد و رنگ صورتش به سفیدی می‌زند.
جلو‌تر رفته و در دو قدمی‌اش می‌ایستم. نگرانش هستم! دلم می‌خواهد دست روی پیشانی‌اش بگذارم و دمای بدنش را بسنجم. صبح که از خانه بیرون می‌رفت تب بالایی داشت؛ اما ندای درونم هشدار می‌دهد این لحظه زمانی نیست که بخواهم به حرف دلم، گوش بسپارم. در میان کشمکش قلب و عقلم، تسلیم منطقم می‌شوم. ساعت‌ها در انتظار آمدنش زجر کشیده بودم! خانه را متر به متر وجب کرده بودم! پس به‌‌آنی اخم‌هایم را درهم می‌کشم. سعی دارم این‌گونه موضعم را خشمگین جلوه دهم، شاید که دلزده شود! شاید که دست از کارهای بچگانه بردارد، ولی...
- کجا بودی؟ می‌دونی چندبار بهت زنگ زدم؟ چرا جواب ندادی؟
هم‌چنان نگرانش هستم و درست نمی‌دانم چه بگویم که دلهره‌ی درونم، از چشمان تیزبین‌اش پنهان بماند. او خسته است و من خیلی خوب ژرفای آن خستگی لعنتی را از پس گوی‌های یاقوتی‌اش می‌خوانم.
- دارم با تو حرف می‌زنم ارسلان! صدامو نمی‌شنوی؟
سر خم می‌کند تا نیم‌نگاهی به سر تا پایم بیندازد. چیزی نمی‌گذرد با صدایی دو رگه که به زمختی می‌زند می‌گوید:
- شال و کلاه کردی!
از خونسردی ساختگی‌اش حیرت زده می‌شوم. نمی‌تواند تا این حد آرام باشد!
- تو اصلاً می‌دونی ساعت چنده؟ مامان طراوت از صبح تا حالا صد دفعه زنگ زده و سراغت رو گرفته!​
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
بی‌رمق از دیوار جدا می‌شود. کت‌اش را گوشه‌ای پرت می‌کند و سلانه‌سلانه وارد پذیرایی می‌شود. تنش را که روی کاناپه می‌اندازد چشم‌هایش هم بسته می‌شوند. با دیدن حرکت‌های لاقیدش، از عصبانیت منفجر می‌شوم. هر دو دستم را مشت می‌کنم و با صدایی که از قبل بلندتر است، اخطارگونه فریاد می‌زنم:
- ارســلان!
بدون هیچ نوع تغییری در حالتش جواب می‌دهد:
- خیلی خسته‌م، برو لباست رو عوض کن بخوابیم.
خواب؟ نمی‌فهمم چه بازی مزخرفی است که راه انداخته! با کلافگی تمام، بالای سرش می‌ایستم. چند تار از موهای لخت و سیاهش روی پلک‌های بسته‌اش ریخته است. برخلاف تشنجی که دست‌هایم را به لرزش انداخته، لبخندی کم‌رنگ لب‌هایم را کش می‌دهد. این‌روزها مثل پسربچه‌ای تخس رفتار می‌کند که گوش شنوایی برای شنفتن نصیحت ندارد!
- یعنی دلت برای من نمی‌سوزه؟ نمی‌فهمی هر چی این ماجرا کش پیدا می‌کنه، اونی که بیش‌تر عذاب می‌کشه منم؟
او چیزی نمی‌گوید و من دل از کف می‌دهم. تار موهایش را به آرامی از صورتش کنار می‌زنم. منِ درونم آرزو می‌کند مرد مقابلم چشم باز کند و مثل روزهای خوشی که خیلی زود گذشته بود، با یک نگاه ساده، هردو جادووار وارد خلسه‌ی خاصی از عشق و احساس شویم. آن‌گاه من هرچه بگویم و هرچه بخواهم، تنها اطاعت امر شود.
- ارسلان؟
جوابی عایدم نمی‌شود! متوجهم که تأثیر کلامم به ندرت کم‌رنگ‌ شده و دیگر به دلش اثر نمی‌گذارد. تقصیر خودم است! وقتی اعتقاد دارم «از دل برود، هر آن که از دیده برفت» انتظار بیش‌تری نباید داشته باشم.
- ارسلان جان؟ مامان طراوت منتظر ماست. پا شو برو یه دوش بگیر سرحال بشی. خودم برات یه دست لباس مرتب آماده می‌کنم که بیش‌تر از این معطل‌شون نکنیم. زشته به‌خدا...
اجازه نمی‌دهد کلامم به پایان برسد! دستش را دور تنم حلقه می‌کند و به سمت خود می‌کشد. بی‌اراده و از ترس جیغ می‌کشم. خیلی زود دست‌هایم را قفل می‌کند و لب‌هایش را به گوشم می‌چسباند.
- هیــس... کاریت ندارم. فقط بخواب.
چنان‌که در آغوش مسکن قوی فرو رفته باشم! مگر همین را نمی‌خواستم؟ پس تقلا نمی‌کنم. خودم هم به خوابی که ارسلان خواهان آن است احتیاج دارم. دروغ نباشد، درست سه شبانه روز است که خواب به چشمانم نیامده. با این حال پلک روی هم نمی‌گذارم. نه برای این‌که ساز مخالف زده باشم! دلم می‌خواهد در این چند روز باقی مانده، تنها او را ببینم و آن‌قدر نگاهش کنم تا سیری مطلق و از رو رفتن حسرت...
دست پیش می‌برم و صورتش را قاب می‌گیرم. شقیقه‌هایش با قدرت نبض می‌زند. گره دست‌هایش کمی شل می‌شود. مثل اینکه از ماندنم درمیان حصار دست‌هایش مطمئن شده. حواسم پرتِ خط‌های ریز گوشه‌ی چشم‌هایش می‌شود که عمق گرفته‌اند! کافی است کمی بخندد، یا چشم‌هایش را ریز کند تا کاملاً فرو بروند. قلبم در سینه بهم می‌فشارد. فکر می‌کنم که ‌برای حضور این چین‌ها، هنوز خیلی زود است!
نوازش‌وار نوک انگشت‌هایم را روی خط‌ها می‌کشم. بعد روی پلک‌های لرزانش؛ در ادامه چشم‌های بسته و مژه‌های بلندش، تا روی تیغه‌ی بینی‌اش و پایین... پایین‌تر... نوک انگشتم گوشه‌ی لبش را لمس می‌کند. حس زنانگی‌ام پس از مدت‌ها به غلیان درآمده و از عقلم اجازه‌ی پیش‌روی طلب می‌کند! کافی است چشم‌هایش را باز کند! اراده کند! به سادگی تمام وا می‌دهم اگر پیش‌قدم شود. باز هم انگشتم را حول لب‌هایش تکان می‌دهم. کسی چه می‌داند تا چه اندازه منحنی لب‌هایش را دوست دارم؟!​
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #6
نگاهم به عقربه‌های ساعت می‌افتد و صدای تیک تاک مزاحمِ آن، ناقوسِ مرگ‌وار در پس پرده‌ی گوش‌هایم اوج می‌گیرد. می‌خواهم انگشتم را پس بکشم کهـ... نرم و آهسته بوسیده می‌شود!
قلبم هُری پایین می‌ریزد و به‌آنی تمام تنم گُر می‌گیرد. دستم را پس می‌کشم. شبیه دخترک‌‌های نوجوان خجالت‌زده در خود جمع می‌شوم. در عوض او چشم‌هایش را باز می‌کند و گوی‌های لرزانش را به مردمک‌های بی‌فروغم می‌دوزد. چیزی نمی‌گذرد که بغض در گلویم چنبره می‌زند. چانه‌ام که بی‌اختیار شروع به لرزیدن می‌کند، ندایی از درونم نهیب می‌زند:
«جز این چه انتظاری داشتی؟»
حقیقت این است که من دیگر هیچ انتظاری ندارم! حتی شاکی هم نیستم، تنها غصه‌دارم! زیر حقایق تازه کشف شده‌ِی زندگانی فروپاشیده و محزونم! ناامید و از هم شکسته، از همه‌چیز پا پس کشیده‌ام.
- مگه خودت نخواستی؟
سفیدی چشمانش سرخ و عنبیه‌هایش نِی‌نِی می‌زنند. بی‌چارگی نگاهش از ناراحتی روحم کم نمی‌کند. هنوز دوستش دارم و این احساس، دردم را دوا نمی‌کند. با درماندگی تمام چشم می‌دزدم. نمی‌دانم رازِ حقیقت‌آلود درونم را تا چند ساعت دیگر می‌توانم از او پنهان کنم!
- مگه خودت درخواست طلاق ندادی؟
درست است؛ این روزها مدام به خود‌خواستگی محکوم می‌شوم و کسی نمی‌داند در پس این قلب چه‌ها می‌گذرد! لب‌هایم را تر می‌کنم. از اینکه همه‌چیز را از چشم من می‌داند راضی‌ام. پس تقلایی برای تغییر عقیده‌اش نمی‌کنم.
- باتوأم واله.
نامم را که خطاب می‌کند، بندبند احساسم شخم می‌خورد که شیرینی آن تا تهِ دهلیزهای چپ و راستم رسوخ کند. طوری نجوا می‌کند که هربار بر این باور می‌شوم بهترین نام دنیا از آن من است! نگاهم را که بالا می‌کشم، بغض چند روزه‌ام هزار تکه می‌شود. اولین قطره‌ی اشک تا چانه‌ام شره می‌کشد و خیلی ساده رسوا می‌شوم.
آه... بعد از آن شب، یک ماهِ تمام خم به ابرو نیاوردم! یک ماهِ تمام لبخند زدم و طوری وانمود کردم که آب از آب تکان نخورده باشد! یک ماهِ تمام نقش بازی کردم و امشب یک ماه، تمام است!
- آره، من خواستم. حالا هم که می‌بینی گریه می‌کنم، فکر نکن از پشیمونیه. برای اینه که داری خواسته‌‌م رو زیر پا می‌ذاری. تو قول دادی ارسلان! هم به من، هم به مامان طراوت... یادت که نرفته؟
گره دستانش که شُل‌‌تر می‌شود با دردمندی به هق هق می‌افتم. کاش می‌توانستم فریاد بزنم:
«منو ول نکن!»
- چی داری می‌گی تو؟
خیسی صورتم را پاک می‌کنم و به زحمت در نیم وجب جایی که از هر سو محاصره‌ام کرده، کمی جابه‌ جا می‌شوم. این‌همه وقت تلاش کردم با رفتارم دلزده‌اش کنم تا از چشمش بیفتم؛ غافل از این‌که کافی است لب تر کنم و حرف بزنم. احمق بودم که متوجه نشدم نیشِ کلام، کاری‌تر از هر رفتار زننده‌ی دیگری عمل می‌کند!​
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
- چرا اذیتم می‌کنی ارسلان؟ من و تو تصمیم‌مون رو گرفتیم؛ دیگه این رفتارها چه معنی میده؟
ناباورانه نیم‌خیز می‌شود. می‌بینم با هرکلمه‌ای که از دهانم خارج می‌شود، کور سوی امید نیز ذره ‌ذره از چشمانش محو می‌شود. نفس‌هایم به شماره افتاده‌اند و ادامه دادن برایم دشوار است. هم‌زمان که می‌خواهم دلزده‌اش کنم، نمی‌خواهم! هم‌زمان که می‌خواهم از چشمش بیفتم، نمی‌خواهم! گاهی حالم از خودم هم بهم می‌خورد. مثل حالا که در میان منجلاب حماقت از ترس دست و پا می‌زنم. انگیزه‌ای برای بالا آمدن ندارم؛ اما جرئت فرو رفتن و خفه شدن هم ندارم! جان می‌دهم، نفس می‌کشم و باز جان می‌دهم.
- چیه ارسلان؟ چرا این‌طوری نگاهم می‌کنی؟
شانه‌هایش از فشار وزنی می‌لرزد که روی آرنج‌هایش انداخته تا نیم‌خیز بماند.
- من دیگه خسته شدم، دیگه نمی‌کشم. خانواده‌ت خیلی به من لطف دارن که تا حالا تحملم کردن.
از چیزی که گفتم لجم می‌گیرد. چرا حقیقت را نمی‌گویم؟ متنفرم از اینکه ادای زن‌های بی‌عزت نفس را در میاورم.
- شوخی که نیست، پای دوام خاندان تاجیک وسطه. چرا متوجه نیستی؟
حیرت‌زده و ماهی‌وار، دهانش را باز و بسته می‌کند. قصد حرف زدن دارد، ولی ناتوانی‌اش کاملاً محرز است. بالأخره تارهای صوتی‌اش را وادار به عمل می‌کند:
- پس من چی این وسط؟
دستم را زیر بینی‌ام می‌کشم و بی‌معطلی جواب می‌دهم:
- من و تو دیگه تموم شدیم.
به‌آنی تنم را پس می‌زند. حتی یک لحظه هم تردید نمی‌کند. از کنارم عقب می‌کشد و از جا می‌ایستد. دیگر خستگی نیست که از چشمانش سرازیر است، بلکه گدازه‌های آغشته به آتش به سوی من پرتاب می‌کند. دیگر ناباور هم نیست، کاملاً به اطمینان رسیده که این منِ بی‌احتیاطِ تلخ زبان، آن منِ عاشق پیشه‌ی سابق نیست!
دکمه‌های پیراهنش را از پی هم باز می‌کند. با یک حرکت آن را در می‌آورد و با انزجار گوشه‌ای پرت می‌کند. می‌دانم از درون می‌سوزد. نیم برهنه‌ی تنش گُر گرفته و عجیب سرخ شده است. بیش از پیش می‌ترسم. دستم را بند می‌کنم و کامل می‌نشینم. به تکیه‌گاه مبل تکیه می‌دهم و به رژه رفتن او چشم می‌دوزم. در لحظه تلفن خانه زنگ می‌خورد. با فکر این‌که مامان طراوت است، قدم از قدم برنمی‌دارم. معلوم است که نمی‌توانم او را دست به سر کنم. من نمی‌توانم به او دروغ بگویم یا توجیه‌اش کنم.
تلفن آن‌قدر زنگ می‌خورد که دست آخر روی پیغام‌گیر می‌رود و صدای سرحال واله‌ی سابق در فضا طنین‌انداز می‌شود:
«سلام... ما خونه نیستیم، لطفاً پیغام‌تون رو بذارید... بـــوق.»​
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #8
- الو؟ واله؟ امیر؟ نکنه همه رو مسخره خودتون کردید؟ هیچ می‌دونید ساعت چنده؟ ما الان توی لابی برج هستیم. لابی‌مَن هم گفت که هردو توی خونه هستید. دیگه این بازی‌ها چیه؟ واقعاً که شورش رو درآوردید. اگه هنوز به توافق نرسیدید، چرا ما رو اسیر خودتون کردید؟ حالا ما هیچی، خانواده‌ی دکتر نیک‌فر منتظر ما هستن. الو؟ امیر؟ ببین اگه تا نیم ساعت دیگه حاضر و آماده نیای پایین، مامان طراوت اسمت رو هم نمی‌آره. ما همه می‌دونیم که اون واله‌ی بیچاره، مخالفتی نداره. پس مسؤلیت این آبروریزی پای خودته!
تماس قطع می‌شود، اما رژه رفتن ارسلان هنوز ادامه دارد. پلک روی هم می‌فشارم و خدا را شکر می‌گویم. جواب ندادن به کتایون راحت‌تر از دست به سر کردن مامان طراوت است. باز هم به آن ساعت لعنتی نگاه می‌کنم. عقربه‌ها از هشت و نیم شب هم گذشته‌اند. ندای درونم هشدار می‌دهد که نگذارم مراسم امشب خراب شود. پس در یک لحظه ناگهانی، به سمتش می‌روم. در مقابلش می‌ایستم و سد راهش می‌شوم. او لجوجانه سرش را پایین می‌اندازد و به پارکت‌ها زل می‌زند. فکر می‌کنم با کمی نزدیکی، شاید بتوانم او را نرم کنم!
دستم را روی بازویش می‌گذارم و انگشت شست‌ام را نوازش‌وار به حرکت درمی‌آورم. از سرمای انگشتانم، پوستش مور مور می‌شود. اضطراب امان جفت‌مان را بریده. با این حال در پی تماس میان‌مان، بی‌طاقت سرش را بلند می‌کند. چیزی شبیه شوک الکتریکی؛ بعد از یک ماه... چه به‌جا!
- توی این پنج سال، تو هرگز بد قولی نکردی.
پچ پچ صدایم فقط به گوش او می‌رسد: پس این‌بار هم نکن. ازت خواهش می‌کنم ارسلان.
محزون نگاهم می‌کند. چیزی نمانده تا نرم شود. دستم را پایین می‌آورم و پیش می‌روم. چشم بسته، سرم را روی قلبش، دقیقاً روی همان رد یک وجبی سفید رنگِ تیغ می‌گذارم. ریتم آرام تپش قلبش را همیشه دوست داشتم. شاید از وقتی که قلبش را، بی‌هیچ مانعی لمس کردم. آن زمان که بالای سرش ایستاده بودم و به پمپاژ آن قلب کوچک؛ اما خستگی ناپذیر زل زده بودم. آن زمان که تیم متخصص و مجرب شش نفره‌ی اتاق عمل، در هول ولای این بودند که نکند در میانه‌ی تلاش‌شان آن پمپاژ متوقف شود؟! نکند آن کوب‌کوب خاموش و نفس‌های محبوب‌ترین پزشک بیمارستان‌ قطع شود؟! از زمانی که ارسلان از بیماری مادرزادی‌اش رنج می‌برد و در آخر مجبور به جراحی شد یاد می‌کنم. آن زمان که من تنها یک کارورز تازه کار بودم و حضورم در اتاق عمل، برای آن جراحی سخت، کاملاً تعجب برانگیز بود. دقیقا آن زمان که ارسلان تنها استادم بود و نه همسرم!
درست چند دقیقه‌ی ناچیز به عمل جراحی مانده بود که خودش با آن حال نزار از من خواست، تا آخرین لحظه‌ی عملیات در کنارش بمانم. و من با این‌که دلیل درخواستش را نمی‌دانستم، بی‌اراده زبانم چرخید و قبول کردم!
آن زمان از احساس جریان یافته‌ی میان‌مان چیزی نمی‌فهمیدم و درکی از علاقه‌ی او نداشتم؛ چراکه تنها دغدغه‌ام پزشکی بود و تخصص ایضاً. درست آن زمان بود که همه‌چیز عوض شد! از وقتی که نگاه بی‌حال و بیمار ارسلان را به خود دیدم و او خیره به من از هوش رفت! از وقتی که سینه‌اش شکافته و قلبش نمایان شد. از وقتی که با تب و تابی عجیب دست و پنجه نرم می‌کردم تا دست پیش نبرم و قلبش را لمس نکنم. درست از آن زمان بود که عاشقش شدم... عاشق آن کوب‌کوب آرام هم!
دست‌هایش بالا می‌آید و تنم در میان بازوان چیره‌اش پنهان می‌شود. دست از مرور خاطرات می‌کشم.آرامش ابدی همین است. مالامال از عشق، هرچند غرق در دروغ! امان از زبانی که نمی‌چرخید تا توبیخ‌اش کند. که خیره به چشم‌هایش بپرسم چرا؟ گفتن حقیقت تا‌ این حد نشدنی بود که جفت‌مان عذاب این روزها را تحمل کنیم؟​
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #9
گهواره‌وار تکان می‌خوریم. عادت‌ همیشگی‌مان است. بحث می‌کردیم، قهر می‌کردیم و طولی نمی‌کشید که بی‌طاقت، در آغوش هم گهواره‌وار چپ و راست می‌شدیم و در نهایت آشتی می‌کردیم! اما دیگر هیچ‌چیز شبیه روزهای اول نیست.
درحالی که بی‌هدف سرم را بالا و پایین می‌کنم، چانه‌ام را به سینه‌اش می‌کشم. می‌دانم این حرکت بچگانه‌ را خیلی دوست دارد. پس به کارم ادامه می‌دهم، آن قدر که اعتراض می‌کند: نکن دلبر... .
دلبر اما کَر شده. کم آورده. به مرز لِه‌شدگی رسیده! دلبری که برای از دست دادن او، سخت تلاش می‌کند. پنداری آخرالزمان شده باشد! همه‌چیز درهم و برعکس شده. جای این‌که زندگی‌ام را با چنگ و دندان سر پا نگه‌دارم، سعی می‌کنم همه‌چیز را به سمت دیگری سوق دهم. سعی دارم او را به ریش تنها دختر دکتر نیک‌فر ببندم!
- اذیت نکن دلبر.
ادامه می‌دهم. باز هم... باز هم... باز هم...
چیزی نمی‌گذرد که بی‌طاقت می‌شود. او خود گدازه‌ی آتش است! روسری‌ام را کنار می‌زند و شقیقه‌ام را می‌بوسد. حالا وقت آن رسیده که بگویم و او اطاعت امر کند.کمی عقب می‌کشم، نه کاملاً! نگاه خمارم را به چشمانش می‌دوزم. باید آرام و زیرلبی حرف می‌زدم تا تأثیرگذارتر عمل کرده باشم.
- تو حق داری ارسلان!
سرش را پایین می‌آورد و در مقابل صورتم، با لحن خودم جواب می‌دهد: حق من تویی.
- حقِ تو، اینه که پدر بشی!
پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام می‌چسباند. عادت‌ها را یکی یکی به‌جا می‌آورد.
- حقِ من، اینه که مادر بچه‌م تو باشی.
مثل این‌که دلش «بازی» می‌خواهد. او بازی با کلمات را خیلی خوب بلد است.
- می‌دونی که من تواناییش رو ندارم.
- پس من هم حقی ندارم.
نوبت به تلافی رسیده. پشت هم بینی‌اش را به بینی‌ام می‌‌کشد.
- ادامه‌ی خاندان تاجیک به تو بستگی داره ارسلان. تو که نمی‌خوای آخرین بازمانده‌ی این خاندان باشی؟
- من آخرین بازمانده‌ی این خاندان نمی‌مونم اگه تو کنارم بمونی.
دست‌هایم را بالا می‌آورم و دور گردنش حلقه می‌کنم. از کنار سر او، به منشأ صدای ناقوس نگاه می‌کنم. فقط یک ربع تا نُه باقی مانده است؛ چرا وا نمی‌دهد؟ او که هرگز تا این حد سر سخت نبود!
- چطوری؟ چطوری ادامه بدیم؟
- می‌برمت سنگاپور...​
 
آخرین ویرایش:
کلمات را به سختی روی لبانم می‌نشانم: سنگاپور؟ امروز که درمان ناباروری از سرماخوردگی هم راحت‌تر شده از ایران بریم جایی که هر روز به مریض‌هامون می‌گیم مثل همین‌جاست؟ جانی و مالی؛ ریسک چی رو به جون می‌خریم ما ارسلان؟
بوسه‌ای روی گونه‌ام می‌نشاند و تحلیل‌رفته ادامه می‌دهد:
- از راه دیگه وارد می‌شیم.
قلبم مثل گنجشک می‌کوبد.
- نـه، دلم راضی نمی‌شه. ترجیح می‌دم خودم باردار بشم!
در کمال تعجب من، دیگر ادامه نمی‌دهد و در عوض از حرکت می‌ایستد. کم نیاورده، این از نوع نگاه کردنش مشخص است. او کاملاً حق به جانب است. دستش را روی گودی کمرم می‌فشارد و چشمانش را ریز می‌کند.
- نمی‌خوای دست برداری تو؟
به این‌که سعی دارم زیرکانه او را نرم کنم پی برده است. با این حال من کسی نیستم که آسوده ببازد.
- کوتاه بیا آقای دکتر.
- نمی‌خوام از دستت بدم، نمی‌فهمی؟
- مجبوری ارسلان!
- تو نیستی؟ چرا جوری وانمود می‌کنی که فکر کنم دوستم نداری؟ که کنارم نیستی و مقابلمی؟
دست‌هایم را از روی شانه‌هایش برمی‌دارم.
- پس خودت هم متوجهی که مجبورم. متوجهی و خودت رو می‌زنی به در و دیوار؟ اِی‌بـابـا!
به وضوح می‌بینم که می‌لرزد و هر لحظه ناتوان‌تر می‌شود. کوهِ استوار من، مَرد من درحال فروپاشی است. امان از من، چه کار می‌کنم؟ او در خیالات نابود می‌شود و من تنها بانی این اتفاق هستم.
- دیگه دوستم نداری، نـه؟
فشاری به سینه‌اش وارد می‌کنم و حصار دورم از هم پاره می‌شود.
- این چه سوالیه؟
- هیچ‌وقت منو دوست داشتی واله؟
لعنت به من که حتی حق یک نوازش ساده را به خودم نمی‌دهم و می‌سوزم!
- اگه دوستت نداشتمـ...
- داشتی یا نه؟
داشتم؟هنوز هم دارم و نمی‌توانم حقیقت را بگویم. دلم نمی‌خواهد حد و مرز‌ها از بین برود. دلم می‌خواهد تا ابد در یاد و خاطرش محترم باقی بمانم، هرچند که او مقصر باشد.
- اگه نداشتم این‌جا چی‌کار می‌کردم؟
دومرتبه حصار دورم را از نو می‌سازد و می‌پرسد:
- داری؟​
 
- چی می‌گی ارسلان؟
- نداری!
و این‌بار حصار دستانش، بی‌آن‌که بخواهم، تماماً از دورم رها می‌شود! شنیده بودم یک روزی، یک جایی، آدمی حس می‌کند تهِ تهِ دنیاست و بن‌بست زندگی‌اش هرگز، بن‌باز نخواهد شد! حالا زندگی‌اش می‌کنم. یک روزی، یک جایی هم آدمی از خودش عُق‌اش می‌گیرد. از ناتوانی‌هایش! از وقت‌هایی که باید حرف بزند، شکایت کند، گله‌هایش را بیرون بریزد، اما سکوت را ترجیح می‌دهد! حالا همه این شنیده‌ها را زندگی می‌کنم و فغان از یاقوت چشمانی که سعی می‌کنم نادیده‌اش بگیرم. چه ساده پنبه می‌کند هرچه که رشته بودم.
- تو اصلاً می‌فهمی چی داری می‌گی؟
- من شک کردم. اگه داری بگو دوستم داری، بگو خب... .
- یعنی چی؟
- باید بگی دوستم داری!
من حاضرم برای برق بی‌رمق چشمانش بمیرم. حتی حاضرم با ناامیدی و دلزدگی، او را به روزهای خوش گذشته برگردانم. من که از عشق میان‌مان هم گذشته‌ام. زیر پوسته‌ی بی‌تفاوتی و ساختگی خود پنهان می‌شوم. ارسلان تیز است، ولی من همیشه از او تیزتر بودم.
- پس چرا نمی‌گی؟
ماشه از قبل کشیده شده و همه‌چیز به شلیک آخر بستگی دارد.
- دیگه ندارم!
هیستریک‌وار بازوهایم را می‌فشارد. سرش را پایین می‌آورد و صورتش کاملاً در مقابل صورتم قرار می‌گیرد.
- نه، دروغ می‌گی. برای این‌که منو از خودت سرد کنی می‌گی دوستم نداری، ولی بدون که داری اشتباه می‌کنی. من اجازه نمی‌دم از هم جدا بشیم. ادامه‌ی خاندان تاجیک هم اصلاً واسم مهم نیست. تو نباشی، هیچی واسم مهم نیست!
سپس عقب می‌کشد، پشت می‌کند و به آشپزخانه می‌رود.
- پس بچهـ...
در میان کلامم، از همان‌جا فریاد می‌زند:
- گورِ بابای بچه.
با اعصابی متشنج، شقیقه‌هایم را می‌فشارم. یک نگاه به آشپزخانه و نگاهی دیگر به ساعت می‌اندازم. دقیقه‌های لعنتی علناً از هم فرار می‌کنند. تند‌تند، خیلی سریع، مثل اینکه زمان هم برای جدایی ما دو نفر عجله دارد!
کیفم را از کنار گرامافون برمی‌دارم و به سمت در می‌روم. آخرِ کار را باید به دست دیگری بسپارم. کسی که ارسلان حرف روی حرف او نیاورد و مخالفتی نکند! پس بی‌صدا کفش‌های پاشنه بلندم را می‌پوشم. در را خیلی آرام باز می‌کنم و از خانه خارج می‌شوم. خودم را به لابی برج می‌رسانم. لابی‌مَن با دیدنم می‌ایستد و سلام می‌کند. زیرلب جوابش را می‌دهم و به سمت نشیمن می‌روم. مامان طراوت و کتایون کنار هم روی مبل نشسته و هرکدام در فکر و خیال خود سیر می‌کنند. امشب قطعاً برای همه سخت می‌گذرد. چنان که برای من!​
 
- سلام.
با شنیدن صدای من، هر دو به سویم برمی‌گردند. کتایون از جا می‌ایستد و با تعجب می‌پرسد:
- پس امیر کو؟
سر تا پایش را بررسی می‌کنم. مثل همیشه، محشرترین سِت دنیا را پوشیده. کت و شلوار شیری رنگی که خیلی زیبا سنگ دوزی شده و پالتوی تماماً خَزی که روی شانه‌هایش رها کرده. نگاهم را به مامان طراوت می‌کشم. کت و دامن بادمجانی به تن و شنلی بافت از جنسی درجه یک، شانه‌هایش را پوشانده است. طبق معمولِ همیشه، آرایش خاصی نکرده است چرا که او هرگز چیزی به صورتش نمی‌زد. برای همین هم نسبت به سن هفتاد و سه ساله‌اش، پوستی شاداب دارد. چروک‌های محوی هم در گوشه‌ی چشم‌ها و بالای لبش نیز دیده می‌شود که البته در مقایسه با هم‌سن و سال‌هایش، خیلی ناچیز جلوه می‌کند. با این‌حال هنوز جذاب است. تعللم را که می‌بیند عصای طلایی رنگش را از این دست به آن دست می‌کند و اخم‌هایش را درهم می‌کشد.
با این‌که هرگز نفهمیدم تا چه اندازه دوستم دارد؛ اما همین‌که همیشه در برابر من رفتاری در شأن اصالتش دارد، نشان از ارزشمندی من است. شاید به وضوح ابراز نمی‌کرد، ولی مشخص است که مرا لایق پسرش می‌بیند و هرگز از حضورِ من به عنوان یک همسر در زندگی تنها پسرش، ناراضی نبوده است.
- آخر هم نیومد، نه؟
سر به زیر شدم. نه می‌توانم لبخند بزنم، نه می‌توانم اخم کنم. نه می‌توانم غمگین باشم و نه حتی دلخور! آشی است که خودم پخته‌ام. نخورم پایم است، بخورم هم...
- نتونستم راضیش کنم.
عصایش را به زمین می‌کوبد و بازدمش را فوت می‌کند. کتایون با ناراحتی دوباره می‌نشیند و کلافه می‌گوید:
- حالا پیش دکتر نیک‌فر و خانواده‌ش حسابی آبرومون می‌ره.
سپس چتری‌های بلوندش را به عقب می‌راند. کتایون هم برایم ارزش قائل است. از همان اول که خانواده‌ها باهم وصلت کردند، کتایون با موضعی گرم ارتباط برقرار کرد. در خانواده‌ی تاجیک، کسی با من مشکلی ندارد به غیر از یک نفر! کسی که افعی‌وار نیش می‌زند، گاه به دور گردنم می‌پیچید و خفه‌ام می‌کند. همیشه حس می‌کردم قضیه‌ی نفرت او از من سرِ دراز دارد و حالا یک ماهِ تمام است که به او حق می‌دهم.
با تردید جلوتر می‌روم.
- مامان؟
بی‌حرف سرش را بلند و منتظر نگاهم می‌کند.
- می‌شه شما باهاش حرف بزنید؟ می‌دونید که چه‌قدر از شما حساب می‌بره!
بیش از پیش اخم‌هایش را درهم می‌کشد.
- به زور وادارش کنم زن بگیره؟
- باور کنید من هرکاری از دستم بر‌ می‌اومد انجام دادم تا قبول کنه، اما نشد. حالا شما برید و باهاش حرف بزنید. مجبورش نکنید، فقط متقاعدش کنید. ارسلان روی حرف شما نه نمیاره.​
 
با احتیاط می‌ایستد. به چشم‌هایم خیره می‌شود و با تواضع می‌گوید:
- متقاعدش کنم دوباره ازدواج کنه تا خاندان شوهرم و پدرشوهرم و پدرِ پدرشوهرم ادامه داشته باشه؟ می‌خوام صدسال سیاه نداشته باشه وقتی پسرم از ته دل راضی نیست.
کتایون برای دومین‌بار از جا می‌ایستد. قدمی به جلو می‌آید و با نگرانی می‌گوید:
- پس عمه‌خانم رو چی‌کار کنیم مادرِ من؟ به گوشش برسه امیر پا پس کشیده، قشقرغ به پا می‌کنه!
بلـه... اگر عمه‌خانم می‌فهمید، همه‌جا را کن‌فیکون می‌کرد. با این حرف، مامان طراوت به فکر فرو می‌رود. مثل این‌که در زمان‌های خیلی دور سیر می‌کرد که زیرلب زمزمه می‌کند:
- پدرم می‌گفت قومِ خاندان سالار، ناموس پرستن. ناموس‌شون خاندان‌شونه. خانواده‌شون از هم بپاشه مهم نیست، فقط اسم و رسم‌شون باقی بمونه. ولی ‌اِی‌کاش به‌جای این حرف‌ها، قلمِ پام رو می‌شکست و روی زبونم داغ می‌ذاشت تا نتونم به اتابک «بله» بگم و پام رو توی خونه‌ی تاجیک‌ها بذارم. این پسر هم من زاییدم، که اگه نزاییده بودم الان ریشه‌ی تاجیک‌ها خشکیده بود.
دومرتبه نگاهش را به چشمان بی‌فروغِ من دوخت و ادامه داد:
- کاش من به‌جای تو بودم. آدم اجاقش کور باشه، ولی دلش خون نباشه.
سپس به آرامی از کنارم می‌گذرد و به سمت آسانسور می‌رود. چشمانم به سوزش می‌افتند. چیزی که گفت طعنه بود یا فقط قصد همدردی داشت؟ همدردی که دردم را یادآور شد و قلبم را مچاله کرد! منی که هم اجاقم کور است و هم دلم خون... اگر تمام این دردسرها را به گردن من می‌انداخت، خیلی بهتر بود. لااقل جگرم نمی‌سوخت!
دستم کشیده می‌شود. کتایون بازویم را گرفته و می‌گوید:
- بیا بشین تا ببینیم چی می‌شه.
مگر چه می‌شود؟ پیش‌بینی آینده اصلاً کار دشواری نیست. می‌دانم ارسلان خواهد آمد، همان‌گونه که من می‌روم. به همین سادگی! هنوز ده دقیقه از رفتن مامان طراوت نگذشته که موبایلم شروع به زنگ خوردن می‌کند. اسم ارسلان با حروف انگلیسی چشمک می‌زند. بی‌معطلی پاسخ می‌دهم:
- جانم؟
با لحنی تیز می‌گوید: بیا بالا.
با شنیدن بوق ممتد، هم‌زمان با کتایون، مبهوت از جا می‌ایستم. نگاهی به صفحه‌ی خاموش موبایل می‌اندازد و می‌پرسد:
- امیر بود؟
سرم را به علامت مثبت تکان می‌دهم و می‌گویم:
- گفت برم بالا، تو هم می‌آی؟
- نـه، من همین‌جا منتظرتون می‌مونم.
موبایلم را درون کیف دستی‌ام می‌گذارم و روانه‌ی آسانسور می‌شوم.​
 
- واله؟
به عقب برمی‌گردم. کتایون قدمی به سمتم می‌آید و ملتمسانه می‌گوید:
- تو رو به جون امیر که می‌دونم چه‌قدر برات عزیزه قسم می‌دم، راضیش کن از خر شیطون پایین بیاد. من متوجه‌م، می‌فهمم خیلی برات سخته. ولی همه‌ی ما عمه‌خانم رو خیلی خوب می‌شناسیم و می‌دونیم که کوتاه بیا نیست. اصلاً از کجا معلوم؟ شاید خوشبختی ابدی هردوی شما، بعد از این جدایی اتفاق بیفته!
وقتی به حرف‌هایش گوش می‌دادم، شک و تردید درون چشم‌هایش را خوب می‌خواندم. حتی خودش هم مطمئن نیست بعد از این جدایی؛ خوشبختی که هیچ، کمی آسایش در میانِ کار باشد یا نه! بیش از این هم از کتایون انتظار ندارم. او تا این حد متمدن است، وقتی همه‌چیز و همه کسش را در کنار خود دارد. همسر اهل قلم و خوش‌اخلاق و اصیلی که دوستش دارد. دختر و پسر قد و نیم‌قد و زندگی که مدام استرس از هم پاشیده شدنش را ندارد. باید هم تا این حد نگران آبروی خانواده‌اش، برادرش و حتی خودش باشد. وقتی با چند مهر و امضاء قائله ختم می‌شود، به جنگ اعصاب حاجتی نیست!
لب‌هایم را به قائده یک لبخند پرتظاهر کش می‌دهم و رو برمی‌گردانم. وارد آسانسور می‌شوم و تا رسیدن به طبقه‌ی بیست و ششم اشک می‌ریزم. نمی‌دانم بعد از تمام شدن این ماجراها و شنیدن این حرف‌ها، واله‌ی سابق خواهم شد یا نه! در خانه باز است. قبل از اینکه وارد شوم، خیسی صورتم را پاک می‌کنم و بعد از رها کردن بازدمم، پیش می‌روم. در را پشت سرم می‌بندم. مامان طراوت روی مبل تک‌نفره نشسته است. ارسلان پیراهنی که نیم ساعت قبل از تنش کنده بود را دومرتبه به تن کرده، سرِ پا ایستاده و گویا قبل از رسیدنِ من، باز هم درحال رژه ‌رفتن بوده است.
نگاه هردو به روی من ثابت می‌ماند. یک نگاه محزون یاقوتی که استیصال از آن روان است و یک نگاه زجرکشیده از جنس نگرانی و درماندگی! مادری که هر چه حساب می‌کنم باید از پس پسرش بربیاید. این‌بار چه‌طور شده که نتوانسته است؟ شاید هم احساس ارسلان را دستِ کم گرفته‌ام. دومرتبه نگاهم را به ارسلان می‌کشم و می‌پرسم:
- هنوز حاضر نشدی؟
به آنی فک‌اش منقبض می‌شود. اگر مادرش نبود برای اولین‌بار، پس از پنج سال زندگی مشترک حتماً به باد ناسزایم می‌گرفت. هرچند که پر بیراه می‌گویم. آسمان خدا هم به زمین می‌آمد، دهان ارسلان به اهانت و ناسزا باز نمی‌شد. پشتش را به من می‌کند و کف هردو دستش را روی کانتر می‌کوبد.
- فقط با یه شرط قبول می‌کنم!
صدای ریزی به گوشم می‌رسد. شبیه ترک خوردن یک قلب، یک احساس پاک که روزی با فضاحت تمام به فرش کشیده و زیر پاهای کسی که تا سر حد مرگ از آن بیزار بود به گند کشیده شده است. چشم‌هایم می‌سوزد. فقط خدا می‌داند که در دلم، نه آن تَه مَه‌ها، بلکه تمام و تمامش خواهان این است که گوش‌هایم، جمله‌ی ارسلان را به اشتباه شنیده باشد. که هیچ شرطی قادر به خاتمه دادن پیوندمان نباشد. با تمام وجود آرزو می‌کنم، عقلش زایل و احساسات بر زبانش غالب شده باشد!
به سویم برمی‌گردد. دکمه‌ی دوم و سوم پیراهنش را باز می‌کند. مشخص است که پیراهن را به زور و برای احترام به مادرش تحمل می‌کند. باز هم سرخ شده و کمی عرق کرده است. پیشانی‌اش اندکی نمناک است و برق می‌زند... نکند درد دارد؟!​
 
- به مامان هم گفتم واله. فقط در صورتی که تو این شرط رو قبول کنی، من هم قبول می‌کنم که با دختر دکتر نیک‌فر ازدواج کنم.
با فکر این‌که درد دارد، دهان باز می‌کنم تا بیش از آن مجبور به سر پا ایستادن و بلاتکلیفی نباشیم.
- هر شرطی که باشه، قبول می‌کنم.
- من به شرطی با اون دختر ازدواج می‌کنم که تو از من جدا نشی. می‌تونی این وضعیت رو تحمل کنی؟
نگاه ماتم تا مامان طراوت امتداد می‌یابد و دوباره به ارسلان برمی‌گردد. چه زود آرزویم برآورده شده و عقل ارسلان واقعاً زایل شده است. مامان طراوت از جا می‌ایستد و قبل از این‌که بتوانم واکنشی نشان دهم، خطاب به پسرش به حرف می‌آید:
- همین‌طور برای خودت می‌بری و می‌دوزی؟ فکر خانواده‌ی دکتر نیک‌فر رو کردی؟ اگه قرار باشه از واله جدا نشی، هرگز راضی به این وصلت نمی‌شن!
ارسلان ادامه‌ی دکمه‌هایش را هم باز می‌کند. به دیوار پشت سرش تکیه می‌زند و به سختی می‌گوید:
- من شرطم رو گفتم.
مامان طراوت سرش را به علامت تأسف تکان می‌دهد و زیرلب زمزمه می‌کند:
- کله شق!
سپس درحالی که دیگر از پسرش ناامید شده، پشت به او می‌کند و عصا زنان به سوی در می‌آید. نگاهم به نگاه عصبی ارسلان است. پیشانی‌اش کاملاً خیس شده و می‌بینم یک خط درمیان، لب زیرینش را می‌گزد. باید مسکن می‌خورد وگرنه...
- تحمل می‌کنم!
حتی صدای ترق و تروق گردنش را هم به خوبی می‌شنوم، وقتی که سر می‌چرخاند و با چشمانش فریاد می‌زند:
«قبول نکــن!»
مامان طراوت هنوز دستگیره در را پایین نکشیده که از رفتن منصرف می‌شود. لب‌هایم را تر می‌كنم و درحالی که می‌دانم زرد و زار شده‌ام، با صدایی خفه می‌نالم:
- یه دست کت و شلوار جدید، از همون بِرَندی که دوست داری برات خریدم و توی کمد آویزون کردم. دیگه برای دوش گرفتن وقت نداری، همون رو بپوش و بیا پایین... ما توی ماشین منتظریم!
صورت مچاله شده‌اش را نادیده می‌گیرم. به سمت مامان طراوت برمی‌گردم و او را هم به همراه خود از خانه خارج می‌کنم. ترک‌ها از هم گسسته می‌شوند. این یک شکست معمولی نیست، چرا که دوره‌ی بندزن‌ها تمام شده است. دیگر کسی خانه به خانه زنگ نمی‌زند و اعلام نمی‌کند بندزن است! که اگر بندزنی هم بود، دیگر کسی چینی شکسته شده‌اش را برای ترمیم به دستش نمی‌سپرد. چینی شکسته شده، همان اول کار راهی سطل زباله‌ می‌شود. این‌که دیگر شکستن قلب است! من باید تکه‌هایش را راهی کجا کنم؟ اصلاً سطلی برای قلب‌های شکسته وجود دارد؟!
****
 
آخرین ویرایش:
«دانای‌کل»

به درب باز خانه، جای خالی مادرش و واله ایضاً خیره می‌ماند. دست مشت شده‌اش را روی قلبش می‌کوبد. درد جانکاهی وجودش را فرا گرفته است. نه از جنس ناراحتی قلبی، بلکه از جنس رذالت روزگاری که آن‌روزها عجیب به کامش تلخ شده است. مگر می‌شود؟ دستی‌دستی واله‌اش را از چنگش درمی‌آوردند و... آخ از واله!
چه‌طور قبول کرد؟ باورش نمی‌شود و کم مانده جنون‌وار سر به دیوار بکوبد. فکر می‌کرد قبول آن شرط برای واله غیرممکن باشد؛ اما این لحظه می‌فهمد که هنوز بعد از پنج سال، همسرش را نشناخته است. مثل یک تکه گوشت لخم، سر می‌خورد و آوار می‌شود. حاضر نیست نیمه‌ی دیگرش را با قبول آن شرط مزخرف عذاب دهد. لیاقت زنی چون او، این زندگی پر تنش نیست. آن زمان وقتی جواب بله را از واله گرفت، قول داده بود خوشبختش کند. که زندگی ایده‌آلی برایش بسازد. که هرگز جانش را نرنجاند و اشک به چشمش نشیند؛ اما این‌روز‌ها... این یک‌ماه... امشب!
مرد است و قولش! فغان از وقتی که مردی به قولش عمل نکند. در اصل این واله بود که در حق او و خانواده‌اش مردی می‌کرد. برای چه؟ که نسل تاجیک‌ها دوام داشته و ریشه‌ی نسب‌شان نخشکد؟ یا برای وارث جدید جا باز کرده و شرایط برگشت او را فراهم کرده باشد؟ اِی تف به ذاتِ بی‌ذاتِ نسل‌های لامذهب!
دست به دیوار بند کرده و به ضرب و زور می‌ایستد. درب اتاق مشترک‌شان را باز می‌کند و نفسش می‌رود. تاریکی فضا و جای خالی واله روی تخت دو نفره‌ی وسط اتاق، قلبش را بیش از پیش به درد می‌آورد. تمام این یک ماه را چه‌طور طاقت آورده است؟ کلید برق را می‌زند و لوستر روشن می‌شود. رایحه‌ی افترشیو واله در اتاق پیچیده است. بعد از یک ماه که جای خواب‌شان از هم جدا شده و از سرویس اتاق مهمان استفاده می‌کرد، امروز روز از غیاب ارسلان سوءاستفاده کرده و از حمام اتاق مشترک‌شان استفاده کرده است. نفس عمیقی می‌کشد و آرزو می‌کند حداقل دختر دکتر نیک‌فر بی‌عقلی نکند و شرط را نپذیرد. البته تا حدودی خیالش راحت است. می‌داند دکتر نیک‌فر هرگز راضی نمی‌شود که دخترش همسر دوم ارسلان شود. تنها با این فکر است که دردش کمی تسلی پیدا می‌کند. گر چه که هنوز از دست واله دلخور است. او که همیشه به ارسلانش اعتماد داشت، چه می‌شد این‌بار هم اعتماد می‌کرد و تن به خواسته‌ی خانواده‌ی تاجیک نمی‌داد؟ که پا پس نمی‌کشید؟ که سعی نمی‌کرد امیرارسلان را از خودش دور کند و هردو به آن حال و روز اسف‌بار بیفتند؟!
کاور کت و شلوار را از کمد بیرون می‌کشد. بعد از این‌که واله از حمام اتاق خودشان استفاده کرده، انتظار دارد لباس‌هایش هم به کمد مشترک‌شان بازگشته باشد؛ اما زهی خیال باطل! جای آویزهای واله هنوز هم خالی است. اصلاً برای چه باید این اتفاق میفتاد؟ وقتی که اوضاع بدتر شده؛ اما بهتر نشده است!
کت و شلوار را بالا می‌گیرد و به آن دقیق می‌شود. همسر عزیزش چه سلیقه‌ای هم به خرج داده است. سِت مشکی، با پیراهنی سفید! پوزخندی می‌زند و آن را روی تخت می‌اندازد. پیراهن تنش را خصمانه می‌کند و دوباره به سراغ کمد می‌رود. پیراهنی مشکی رنگ بیرون می‌کشد و ترجیح می‌دهد این‌قدر مسخره، به مثال تازه دامادهای بیست ساله نشود. چنگی به موهایش می‌زند و عجله می‌کند. این شب لعنتی هرچه زودتر تمام می‌شد، برای او نیز بهتر بود. دقایقی بعد، در مقابل آیینه قدی سیار گوشه‌ی اتاق می‌ایستد و هم‌زمان که دکمه‌های سنگ دار سر آستینش را می‌بندد، سر تا پای خود را ورانداز می‌کند. تماماً سیاه پوشیده است!
احیاناً مجلس ختم که نمی‌رود، می‌رود؟ دلش نمی‌خواهد کراوات ببندد، حتی جلیقه‌ی سِت کت و شلوار را هم نپوشیده است. گرچه که بدون آن دو قلم هم به حد کافی خوش‌پوش به نظر می‌رسد و عجب دلبری می‌کند. موهای آشفته‌اش را به عقب شانه می‌زند و دستی به ته ریش‌اش می‌کشد. به یاد ندارد آخرین‌بار کِی صورتش را شش تیغ کرده است. به قول واله «مرد را به ریشش می‌شناسند!».
به عادت همیشه، دست می‌برد و دو پیس ادکلن می‌زند. سپس به سراغ کمد گوشه‌ی اتاق می‌رود که متعلق به کفش‌ها است. حتی در آن‌جا هم جای خالی کفش‌های همسرش دهن کجی می‌کند.​
 
آخرین ویرایش:
پلک‌هایش را روی هم می‌فشارد و کفش‌های چرمش را برمی‌دارد. آن‌ها را به پا می‌کند و برای بستن بندهایش روی زانو خم می‌شود. هنوز از جا نأیستاده که دردی جانکاه در میانه‌ی سینه‌اش می‌پیچد و نفسش تنگ می‌شود. پنجه‌هایش را روی زمین می‌گذارد و لب‌هایش را به هم می‌فشارد. از لای دندان‌های چفت‌ شده‌اش ناله‌ای خفه خارج می‌شود و بعد به هر جان‌کندنی که هست می‌ایستد. از دور همه‌چیز درجه یک و عالی به نظر می‌رسد، ولی امان از وقتی که زاویه دید عوض شود و همه‌چیز از نزدیک‌ رؤیت گردد. حقیقت تلخ‌تر از هر زهری جلوه می‌کند!
با برداشتن ریموت ماشین، از اتاق خارج می‌شود و در ادامه از خانه نیز...
با آسانسور به لابی می‌رود و متوجه‌ی واله می‌شود که دوان‌دوان به سمتش می‌آید. وقتی بهم رسیدند، واله نگاهی به پیراهن امیرارسلان می‌کند و می‌گوید:
- داشتم می‌اومدم بالا! تو چرا اینو پوشیدی؟
تازه فرصت می‌کند لباس‌های همسر زیبایش را چک کند. کت و شلوار یشمی رنگ به چشمش جدید می‌آید. حتی روسری و کیف دستی و کفش‌های پاشنه بلند عسلی رنگش هم جدید است. دلش عجیب می‌گیرد. این اولین‌باری است که بدون حضور او خرید کرده است. دست پیش می‌برد و لبه‌های پالتوی عسلی رنگ همسرش را بهم نزدیک می‌کند. نگران است در سرمای این شب زمستانی، نیمه‌ی دیگرش مریض شود.
- چیزی جا گذاشتی؟
- نه، دیر کردی نگرانت شدم!
با این‌که از دستش دلخور است، نسیم خنکی از وجودش رد می‌شود. حتی نگرانی‌های این زن را هم دوست دارد. وقتی چمنزار نگاهش را به چشمانش می‌دوزد و ابراز نگرانی می‌کند، دلش می‌خواهد او را سخت به خود فشار دهد. همیشه خواهان یکی شدن با او بوده. چنان قطره‌های آب و صد حیف که نمی‌شود.
- بریم؟
نگاه واله هنوز پیراهن سیاهش را نشانه گرفته است. با این حال زیرلب موافقت می‌کند و هردو روانه‌ی خروجی می‌شوند. بنز مشکی رنگ در مقابل پل پارک شده و مصطفی، راننده‌ی شخصی مادرش، خارج از ماشین گوش به فرمان ایستاده است. کتایون و طراوت هم روی صندلی‌های عقب به انتظار نشسته‌اند. امیر ارسلان نگاهی به آن‌ها می‌اندازد و دم عمیقی می‌کشد. هرچه پیش می‌رود، سست‌تر می‌شود. واله برای فرار از تنها بودن با ارسلان، دلش می‌خواهد با خواهرشوهر و مادرشوهرش همراه شوند. ولی امیرارسلان ریموت را به دست دربان می‌سپارد و می‌خواهد که ماشینش را از پارکینگ بیاورد.
خیلی طول نمی‌کشد که بی اِم دبلیوی کلاسیک، بالأخره از پارکینگ خارج می‌شود و در مقابل پای آن‌ها ترمز می‌کند. دربان پیاده می‌شود و امیرارسلان خیلی کوتاه از او تشکر می‌کند. درحالی که درب سمت شاگرد را برای همسرش باز می‌کند، نگاهی به واله می‌اندازد که هنوز همان‌جا در کنار ورودی ایستاده است.
- منتظر چی هستی؟ بیا سوار شو.
واله با تردید بی اِم دبلیو را دور می‌زند و می‌گوید:
- من پشت رول می‌شینم!​
 
آخرین ویرایش:
سپس بی‌معطلی دیگری، پشت رول جا می‌گیرد و کیف دستی‌اش را روی صندلی‌های عقب می‌گذارد. فکر می‌کند با حالی که ارسلان دارد، بهتر است خودش رانندگی کند. امیرارسلان اشاره‌ای به مصطفی می‌کند که از پشت سرشان با احتیاط براند. خودش هم روی صندلی شاگرد جا می‌گیرد و کمربندش را می‌بندد. نگاهی به کمربند واله می‌اندازد و وقتی متوجه می‌شود که بسته است، با خیال راحت دست می‌برد و همان اول کاری سیستم پخش را روشن می‌کند. واله آیینه‌ی وسط را تنظیم می‌کند و راه می‌افتد. هم‌زمان ساعت دیجیتالی را چک می‌کند و آه از نهادش برمی‌آید. قرارشان ساعت نه بود و این لحظه، شمارشگر نزدیک به ده را نشان می‌دهد!
«کـــنــــارتــــم، کـــنــــارمــی
یــــادتـــــم، بــــه یــــادمــی
فــرشــــتــــه‌ای یــــا آدمـــی
شب که میشه تو ماهمی»
زمزمه‌های امیرارسلان را که با خواننده همخوانی می‌کرد، به خوبی می‌شنود و دلش برای آن طنین دلچسب قنچ می‌رود. قبلاً به او گفته بود که در یک فراخوان رادیویی شرکت کند. صدای او برای گویندگی جان می‌دهد، اما کمی که گذشت پشیمان شده و حرفش را پس گرفته بود. ارسلان دلیلش را پرسید و او جواب داد که نمی‌خواهد دیگران هم از آن طنین دلنشین و زیبا فیض ببرند. با این جواب بود که ارسلان بی‌اختیار شد و زیبای شیرین زبانش را چلاند. زن بیچاره حق داشت حسودی کند. با چشمانش دیده بود که در دانشگاه، دانشجوها با نگاه‌شان همسرش را چطور می‌بلعند. گاهی اوقات از آن همه جذابیت مردش، حتی حرص می‌خورد. آن اوایل، وقتی تازه باهم ازدواج کرده بودند مدام غر می‌زد:
- آخه مرد هم این‌قدر جذاب و تو دل برو؟ واقعاً خدا در حقت زیاده‌روی کرده!
امیرارسلان هم همیشه‌ی خدا از خنده ریسه می‌رفت وقتی واله آن‌طور جلز و ولز می‌کرد. شاید اگر پتانسیل این مورد را نداشت و از دسته مردهای فرصت طلب بود، واله تا آن درجه مسئله را به خنده و شوخی نمی‌گرفت. سرش را خیلی نرم به راست می‌چرخاند. نیم‌نگاهی به نیم‌رخ زاویه‌دارش می‌اندازد و به خودش اعتراف می‌کند:
«کاش از همون مردها بود و چشمش مدام دنبال یکی دیگه!»
با دیدن گل و شیرینی‌فروشی آن‌طرف خیابان، دست از فکر و خیال برمی‌دارد. راهنما می‌زند و کنار می‌کشد. با این حرکت، امیرارسلان دست می‌برد و درحالی که متوجه‌ی دلیل توقف‌شان نمی‌شود، صدای پخش را کم می‌کند.
- چرا ایستادی؟
واله کمربندش را باز می‌کند. لب‌هایش را به نرمی کش می‌دهد و می‌گوید:
- خواستگاری که بدون دسته‌گل نمی‌شه آقای داماد.​
 
آخرین ویرایش:
با این جواب، دل مَرد‌ش را ریش می‌کند. ارسلان نگاه محزونش را می‌گیرد و به خلوتیِ خیابان چشم می‌دوزد. پنداری خیال پیاده شدن ندارد. واله دست می‌برد و پیاده می‌شود. با این وضعیت قصد می‌کند به سلیقه‌ی خودش ‌گل بخرد. بنز مشکی پشت بی اِم دبلیو ترمز می‌کند. واله از همان‌جا؛ خطاب به مامان طراوت، اشاره‌ای به فروشگاه بزرگ آن‌طرف خیابان می‌کند. پیرزن متوجه‌ی منظورش می‌شود و به علامت موافقت، برایش سر تکان می‌دهد. در همین لحظه کتایون هم پیاده می‌شود و به او می‌پیوندد. هردو از عرض خیابان می‌گذرند و وارد فروشگاه می‌شوند. برای فروشنده توضیح می‌دهند که دسته‌گلی مناسب مراسم خواستگاری می‌خواهند. مرد ردیفی از دسته‌گل‌ها را نشانه می‌گیرد و می‌گوید:
- کارهای آماده‌مون اون‌جا هستن.
هردو نگاهی به گل‌ها می‌اندازند و واله نظر خواهرشوهرش را می‌پرسد. حتی کتایون هم خیلی به خریدن سبدگل راغب نیست و فکر می‌کند برای اولین جلسه که کاملاً رسمی است، نیازی به دسته‌گل نیست! با این حال واله دل به دریا زده و می‌خواهد همه‌چیز خوب و درجه یک پیش برود. حالش دست خودش نیست و بی‌اندازه سخاوتمند شده است. زنبق‌های سفید نظرش را جلب می‌کند. لبخندی می‌زند و از فروشنده سبدگل زنبق‌های شاداب را می‌خواهد. نگاهی هم به چند نمونه‌ی دیگر می‌اندازد و ادامه می‌دهد:
- لطفاً چند شاخه آنتونیوم‌ سرخ هم بهش اضافه کنید!
فروشنده از گلدان آنتونیوم‌ها، بهترین شاخه‌ها را انتخاب می‌کند و دست به‌ کار می‌شود. کتایون هم راضی به نظر می‌رسد. بعد از چند دقیقه کوتاه سبدگل را تحویل می‌گیرند و حالا نوبت به شیرینی رسیده است. واله بی‌فکر روی ناپلئونی‌ها دست می‌گذارد. یادش می‌آید شب خواستگاری خودش هم خانواده‌ی تاجیک از همین نوع شیرینی آورده بودند. خلاصه که هردو سبدگل و جعبه‌ی شیرینی به دست به سمت ماشین‌ها برمی‌گردند. واله جعبه را روی صندلی‌های عقب می‌گذارد و سبدگل را در مقابل امیرارسلان می‌گیرد.
- خیلی قشنگه، مگه نه؟
امیرارسلان نگاه مات‌اش را به چشم‌های به ظاهر شاد واله می‌دوزد. گوی‌های زمردی‌اش بی‌فروغ است، اما چه خوب تظاهر به خوشبختی می‌کند. او چشمان شاداب واله‌اش را می‌شناسد و مدتی است که دلش برای آن نگاه گیرا تنگ شده است. غم درون‌شان را می‌بیند و نمی‌فهمد دلبرش چرا این‌همه به ادامه دادن اصرار دارد!
- این حالت رو اصلاً نمی‌فهمم واله.
نگاه واله هم مات می‌شود و دست از تظاهر می‌کشد. دسته‌گل را هم روی صندلی‌های عقب قرار می‌دهد و تمام خشم و دلخوری‌اش را با کوبیدن در بروز می‌دهد. در سکوت کمربندش را می‌بندد و راه می‌افتد، اما در دل جواب می‌دهد:
«هیچ‌کس حال منو نمی‌فهمه»
ساعت ده شب است. بالأخره به خانه‌ی ویلایی و با عظمت دکتر نیک‌فر می‌رسند. طراوت به مصطفی می‌سپارد که در ماشین منتظرشان بماند. کتایون زنگ خانه را می‌فشارد. امیرارسلان هنوز در کنار بی اِم دبلیو ایستاده است. همسر و مادر و خواهرش به عقب برمی‌گردند و او را از نظر می‌گذرانند. با اخم‌های درهم، واقعاً که شبیه پسربچه‌های تخس شده است. چنان که با اجبار، برای واکسن زدن به درمانگاه آمده باشد و از ترس... هه!​
 
آخرین ویرایش:
طراوت سرش را با تأسف تکان می‌دهد و خطاب به پسرش می‌گوید:
- تا می‌تونی سکوت کن، خودم تا جایی که بشه سر و ته جواب‌ها رو هم می‌آرم. نمی‌خوام تلخی کنی و همگی معذب بشیم. می‌فهمی که چی می‌گم؟
امیرارسلان تنها به تکان دادن سرش اکتفا می‌کند. در اصل این طراوت است که فراموش کرده پسرش سی و پنج سال دارد! دیگر آن جوان ناپخته‌ی گذشته نیست و خواستگاری امشب هم اولین خواستگاری نیست که می‌رود! با وجود این مثل بار اول، دلش شور پسرش را می‌زند. به رویش نمی‌آورد ولی از حضور واله هم هراس دارد و پشیمان است. دلش نمی‌خواهد حالا که آمده‌اند، اوضاع بهم بریزد و همه‌چیز خراب شود!
وقتی درب نرده‌ای خانه باز می‌شود، هر سه زن وارد محوطه می‌شوند و پشت بند آن‌ها امیرارسلان بی‌میل قدم به جلو برمی‌دارد. درب را پشت سرش می‌بندد و خودش را به واله می‌رساند. با حرص سبدگل را به دست او می‌سپارد و زیرلب می‌گوید:
- این دست خودت باشه!
واله تلخندی می‌زند و با صدایی که فقط خودش و همسرش می‌شنوند جواب می‌دهد:
- اخم‌هاتو وا کن آقاهه.
جمله‌ای که با شیطنت ساختگی به زبان آورده، تأثیر عکس می‌گذارد و خط میان دو ابروی همسرش بیش از پیش عمق می‌گیرد. واله زیرلب نوچی می‌کند و با باز شدن درب ورودی خانه و خارج شدن آقا و خانم نیک‌فر از آن، نمی‌تواند چیز دیگری بگوید. یکی‌یکی سلام و احوالپرسی می‌کنند و وارد می‌شوند. واله دست خانم نیک‌فر که متعجب از حضور او است را به نرمی می‌فشارد و با چشم به دنبال دخترشان می‌گردد. قبلاً او را دیده است، اما دیدار امشب با تمام دیدارهای سابق توفیر دارد. چیزی نمی‌گذرد، متوجه‌ی حضور او می‌شود که درحال احوالپرسی با طراوت و کتایون است. نوبت به خودش که می‌رسد، تنها برای یک لحظه نگاهش رنگ خشم به خود می‌گیرد. حتی تصورش هم دردناک است و یک آن اعتماد به نفسش را از دست می‌دهد. اولین چیزی که به ذهنش خطور می‌کند، زیبایی چشم‌گیر او است. فکر می‌کند ممکن است چشم‌های کهربایی‌اش، بیش‌ از چشم‌های زمردی خودش به دل ارسلان خوش بیاید؟ سینه‌اش سنگین می‌شود. زیادی معطل کرده است! سرفه‌ای مصلحتی می‌کند و سبدگل را به دست دختر می‌دهد. بعد از این‌که دختر تشکر می‌کند، واله بی‌هیچ حرفی از مقابل او می‌گذرد. حتی یک کلمه هم با او صحبت نکرده است. نه این‌که نخواسته باشد، بلکه انگار تارهای صوتی‌اش فلج شده باشد. وقتی به دنبال کتایون وارد سالن پذیرایی می‌شود، فکرش پیش امیرارسلان و آن دختر جا می‌ماند. به عقب برمی‌گردد تا وضعیت‌شان را ببیند. به محض این‌که سر می‌چرخاند، متوجه‌ ارسلان می‌شود که پشت سرش ایستاده است. دختر نیز همان‌طور هاج و واج، سبدگل به دست کنار درب ورودی خانه باقی مانده است. ارسلان حتی اندکی توجه به حضور او نکرده و چنان جوجه اردکی گمراه قدم‌های واله را تعقیب کرده است!
لبخندی محو روی لبش نقش می‌بندد. از بی‌توجهی امیرارسلان نسبت به آن دختر، تنها یک لحظه شاد می‌شود. او هرگز خبیث نبوده، اما پای ارسلان که وسط می‌آید حتی آن واله‌ی سابق هم نمی‌شود. اِی‌کاش دوز این حسادت زنانه‌اش کمی بیش‌تر می‌بود. شاید همین حسادت زنانه، مانع این وصلت مسخره می‌شد و اصلاً کار به خواستگاری نمی‌کشید!
هر دو خانواده روی مبل‌های استیل سالن عریض خانه‌ی نیک‌فرها، گرد هم نشسته‌اند. امیرارسلان و واله نیز روی مبلی دو نفره، در کنار هم جا گرفته‌اند. در این میان نگاه دکتر نیک‌فر و همسرش حوالی ارسلان و واله می‌چرخد.​
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا