Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
خلاصه: چطور میتوانست کسی را قانع کند تا خوب باشد و وقایع این جهان لعنتی را برایش شرح دهد در صورتی که خودش میدانست همه میروند؟ میدانست همه بلاخره تنها میمانند. میدانست همه میمیرند. میدانست خیلیها هنوز بخاطر بچه طلاق میگیرند، میدانست قیافه همیشه حرف اول را میزند ولی مگر میتوانست آرام و بیخیال باشد؟ مگر دانستن دلیل بر توانستن و درک کردن بود؟
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
دستش را در موهای پریشانش فرو برد و نفس عمیقی مهمان ریههای رنجیدهاش کرد. پشت چراغ قرمز ایستاد و شیشه ماشینش را پایین کشید، دستی برای پسرکی تکان داد که با شیشه پاک کن و چفیه مشغول پاک کردن شیشهها بود. در کسری از ثانیه پسرک را کنار ماشینش دید؛ به آرامی روی صندلی جابهجا شد و پرسید:
- احوال آبجی خانمت؟
پسرک خودش را روی شیشه انداخت و با ترسی که به خاطر ثانیه شمار چراغ به جانش افتاده بود، شیشه پاک کن روی شیشه ریخت و بدون اینکه سعی در صاف کردن گلویش داشته باشد، با صدای تازه به بلوغ رسیدهاش داد کشید:
- چاکر شوما هم هست. اسپند میخوای؟
بدون اینکه منتظر جوابی از سوی نبات باشد، چند دانه اسپند را با احتیاط از جیبش بیرون آورد و کف دست نبات ریخت.
زیر چشمی نگاهی به چراغ انداخت و ادامه داد:
- از پس داروهاش برمیام، بابام قول داده بود دیشب داروهاش رو بگیره ولی؛ میدونی که کاراش پروپایی نداره.
طرح لبخند کوتاه و گذرایی، روی ل*بهای نبات شکل گرفت ولی با سبز شدن چراغ، تشری به پسرک زد و ماشین را حرکت داد؛ بلافاصله دانههای اسپند را مهمان آسفالت کرد و کمی جابهجا شد.
روبهروی در کلینیک ایستاد و کیف دستیاش را بیملاحضه روی دوشش انداخت. ابروهایی که با زور صابون مرتب نگهشان داشته بود را به یکدیگر نزدیک کرد و خیره به کاشیهای لوزی شکل وارد ساختمان شد.
درحالی که سعی داشت خط کاشیها را گم نکند و منظم قدم بردارد، ل*ب برچید و صدایش را بلند کرد:
- عبداللهی بیا اتاقم.
با حس کردن بوی عود، در اتاقش را محکم بهم کوبید و نزدیک میز ایستاد.
دستی به بینی عقابیاش کشید و عود را در سطل انداخت؛ به محض باز شدن در صدای ناراضیاش را پشت سرش انداخت:
- باز آقا صادق بیکار شد و افتخار داد اتاق من رو معطر کنه؟
عبداللهی لبخندی روی ل*بهای سرخش نشاند.
- همچین میگه اتاق منو معطر کنه، هرکی ندونه فکر میکنه پیرمرد بهت نظر داره. یه عود که این حرفها رو نداره. بیچاره بعد از مدتها دخترش رو دیده ها! حق بده بهش.
نبات صورتش را نامحسوس جمع کرد و به سمت چوب لباسی رفت.
کیفش را آویز کرد و روپوش سفیدش هم به دست گرفت.
- من چندبار به این پدر گفتم که با عود را*بطه جالبی ندارم؟
عبداللهی نزدیکش شد و دوباره صدایش را بلند کرد:
- ماهم فراموش کرده بودیم خب، خوشحال بودیم از اینکه برگشتی و تازه همین روز اول هم یه پرونده گیرت اومده.
فاصله ابروهای نبات با موهایش به صفر رسید و بهتزده دستهایش کنار بدنش قرار گرفتند، زبان در دهان چرخاند:
- چی گفتی؟
زهرا ناراحت از واکنش او، انگشتان بلندش را درهم گره زد و ادامه داد:
- میدونیم روزهای خوبی نداشتی؛ ولی باید برگردی سرکارت نبات! مرخصی با حقوق که نمیتونن چندسال بهت بدن. تا کی میخوای عزادار کسی باشی که رفته؟! چرا نمیخوای زندگی کنی با کسایی که هستن؟ بیا بشین...
هنوز به خودش نیامده بود؛ اما رام این حرف شد و روی صندلی چرمی قرار گرفت. دستی به شالش کشید و نگاه سردرگمش را به زهرا دوخت، میدانست دیر یا زود باید با مراجع کنندهها روبهرو شود؛ ولی فکرش را نمیکرد از همان روز اول او را به کار بگیرند.
پروندهای که حدس میزد پرونده جدیدش باشد را جلوی چشمانش گرفت و سری به نشانه تفهیم تکان داد و اهمیتی به ادامه حرفها و نصیحتهای زهرا نداشت؛ به محض بیرون رفتنش پرونده را روی میز انداخت و تن رنجورش را ب*غل کرد. زمانی این شغل جز آرزوهای محالش بود و حالا، حالا برای ندیدن مراجع کننده یا بیرون رفتن از کلینیک لحظه شماری میکرد. حالا اوضاعش فرق داشت! حالا دلیلی نداشت دنبال خوب کردن حال بقیه باشد وقتی حال خودش به بدترین شکل ممکن گرفته بود. چطور میتوانست کسی را قانع کند تا خوب باشد و وقایع این جهان لعنتی را برایش شرح دهد در صورتی که خودش میدانست همه میروند. میدانست همه بلاخره تنها میمانند. میدانست همه میمیرند. میدانست خیلیها هنوز بخاطر بچه طلاق میگیرند، میدانست قیافه همیشه حرف اول را میزند؛ ولی مگر میتوانست آرام و بیخیال باشد؟ مگر دانستن دلیل بر توانستن و درک کردن بود؟
غم و فکر شوهر رفتهاش ماهی یکبار هم گریبانگیرش نمیشد، چه شده بود که امروز همراه تمام غصههای یک سال و چهار ماه گذشتهاش روی شانهها و گلویش سنگینی میکرد؟
کمی تعلل کرد و بلاخره از جا برخاست، به طرف گلدانهای کاکتوس رفت و درحالی که نگاهش روی خاک ترک خورده میچرخید با خود فکر کرد که اگرحالش را خوب نشان ندهد باز باید سروکارش به رواندرمانگر برود، رواندرمانگری که این مدت به سختترین روشها سعی در پیچاندنش داشت. مسلماً اگر ذرهای خودش را کنترل نمیکرد؛ مشکلش از چشم تیز روانپزشک دور نمیماند! هیچوقت حوصله و اعصاب نصیحت و شعار نداشت، تنها چیزی که خیلی در این جهان بهش پایبند بود، فاصله گرفتن از کسانی بود که عاشق نصیحت کردن بودند.
روپوشش را تن زد و سرش را بالا گرفت، موهای چتریاش که نوک آنها استخوانی رنگ بود از یکدیگر فاصله داد و گوشهی چشمش را تمیز کرد؛ با تردید دستش گوشه میز گیر کرد و چشمانش که به آیینه کوچک افتاد، سری به نشانهی رضایت تکان داد. لبهای پوسته پوسته شدهاش را به هم نزدیک و چندین بار آنها را مجبور کرد همدیگر را سخت در آغوش بکشند تا ر*ژ کمرنگش به اندازه مساوی روی آنها پخش شود.
قبل از اینکه دستش بلرزد و آیینه کمی بالاتر را هدف بگیرد، ذرهای اعتماد به نفس به وجود رنجورش راه داده بود؛ اما به محض دیدن آن چشمان عسلی که سن سیوهفت سالهاش را پنجاه سال فریاد میزد، تمام روضههایی که در گوش خود خوانده بود به باد رفت، به صورتش که انگار در آن رگ خونیای زندگی نمیکرد خیره شد اما بازهم چشمانش نگاه را به سمت خود جلب کرد... جلوی خودش را میگرفت اما باید چه بلایی سر اون دوگوی تلخ میآورد که اینگونه او را رسوا نکنند؟ میخواست با این چشمها سرِّ درونش را از آقای دهقان مخفی سازد؟ زهی خیال باطل! راه و چاه نمیدانست، سردرگمترین بود میان این اتاق نمدیده.
همانی بود که بارها و بارها ترک برداشت؛ اما نشکست، زخم خورد اما نمرد، خم شد اما له نشد. نبات به قول مادرشوهر سابقش اجاق کوری بود در حسرت تکهای هیزم، ذرهای محبت و خردهای اعتماد!
- خوبی؟
به سرعت سرش را بالا برد و برخورد نگاهش با آقای دهقان، رعشه کوتاهی به تنش انداخت. لبخند سریعی به ل*بانش راه داد و قبل از لعنت کردن خود بهخاطر تظاهر گفت:
- احوال شما جناب؟ خوب هستید؟ شرمنده بابت مدتی که نبودم.
امید مژههای کوتاهش را ثانیهای مهمان همدیگر کرد و دستش را از جیب شلوارش بیرون کشید، روی سی*نهی کمی برآمدهاش حلقه کرد و درحالی که نگاهش با گلدانهای خشک شدهی کاکتوس تلاقی پیدا کرده بود؛ حرکتی به پاهای کوتاهش داد و گفت:
- سلام خانم استخری، ممنون از احوال پرسی. سلامت باشید، حال خودتون چطوره؟ هنوز با خانم شاهرودی در ارتباطید دیگه؟!
با شنیدن نام آن رواندرمانگر منفور ابروان نبات درهم گره کوری خوردند، چند جلسه بود که از زیر دست آن در رفته و چقدر هزینه کرده بود تا به گوش کلینیک نرسد؟ وقتی نداشت که حساب کتاب کند، پس برای طبیعی نشان دادن حالش خودش را به سمت میز کشاند و خردهای نشاط به صدایش اضافه کرد.
- بله جناب، میدونین که اوایل اذیت شدم، شرایط مادرم...
نم یکبارهی چشمانش را با نگاه کردن به لامپ گرفت و ادامه داد:
- خیلی بهش وابسته بودم ولی جلسهها، ها آره جواب داد و با خودم کنار اومدم که الان اینجام دیگه و این پرونده رو حتماً قبول میکنم، کیس خوبی به نظر میرسه.
پرونده آبی رنگی که به ظاهر چندین صفحه بیشتر از صفحات پرونده عادی داشت را تکانی داد و در همین حال اشاره و تعارفی به امید برای نشستن کرد.
امید ل*بهای باریکش را جمع و با تردید صدای زمختش را به بیرون راه داد. شک داشت از سپردن پرونده به دختری که بعد از مدتها به کارش برگشته ولی انگار فقط همین دختر توانسته بود بدون ذرهای شک پرونده به آن تاریکی قبول کند.
- مطمئنی؟ میتونی باهاش ارتباط بگیری دیگه؟ چندبار بخونش حتماً و تا فردا بهم خبر بده.
توجهی به لحن جدید و پر از تعجب امید نشان نداد. میتوانست؟ میتوانست با کیس نشناخته و ندیده ارتباط بگیرد؟ با خود فکر کرد که الان چه شدیدترین نیازش است؟ مغزش فریاد کشید کمی تنهایی و قلبش کمی شیون! قلبش را در یک دست فشار و مغزش را به سمت دست دیگرش هل داد. در آن حال نیازی به هیچکدامشان حس نمیکرد.
بدون ذرهای شک جواب امید را به سمتش حواله کرد و بعد از بیرون رفتنش هم دست از تظاهر بر نداشت. بدون باز کردن آن پرونده خود را مشغول خواندنش و توجه به جلدش نشان داد و بعد از دقایقی برای خالی نبودن عریضه، مداد به دست گرفت و شروع به کشیدن خطهای فرضی روی اولین کاغذ پرونده کرد. بویی که این مدت او را آزار میداد حالا با ترکیبی غریبتر از دفعات پیش، ذره ذره بیشتر در بینیِ کیپ شدهاش پیچید. بوی سگ مرده اینبار با بوی فاضلاب و سولفید هیدروژن مخلوط شده بود!
***
احساس مریضی را داشت که از تبی سرسامآور رنج میکشید، تبی که قدرت خیلی چیزها را در مشت خود گرفته و نبات بینوا را گوشهای گیر انداخته بود. این موضوع فاجعه را وقتی متوجه شد که قدرت تکلم در مقابل بیمارش را از دست داده بود. به چشمهای معصوم دختری که از بین حرفهایش دست و پا شکسته فهمید قربانی تج*اوز است خیره شد. حداقل حس بهتری به این دختر نوزده ساله داشت تا آن پسر بچهای که پیرمرد خرفت و حرامزادهای گوشهی خشکباری گیرش انداخته بود؛ در نگاه آن پسر هیچ چیز نمیدید و درآخر حتی متوجه نشد چه حرفهایی برای دلگرم و آرام کردن او به خوردش داد. دقیقاً همان لحظه به خدا با آن عظمتش شک کرد، میگفتند دنیا محل امتحان است؟ خدا چه کسی را امتحان کرده بود؟ آن پیرِ خرفت؟ پسر بچهی نگونبخت؟
حالت اضطرابگونهی دختر روبهرویش، شیارهای مغزش را هدف گرفته بود. وقتی متوجه شد دختر از گریه کردن خسته نمیشود ناچار نگاهی به ساعت انداخت و با دیدن وقتی که رو به اتمام بود، نیمچه لبخندی مهمان صورتش کرد. میدانست تج*اوز نام دیگر مرگ است ولی ترجیح داد دوکلمه به زبان بیاورد تا حداقل نانی که میخورد حرام نشود!
جملاتی که میدانست ممکن است کمی حال کسی که مورد تج*اوز قرار گرفته را آرام کند، به زبان آورد و به والله که حتی یک کلمهاش هم برای او نبود! حرفهایی که در دفترچه آن رواندرمانگر منفور دیده بود را همیشه برای این نوع مراجع کنندهها بازگو میکرد.
بعد از تموم شدن وقت مربوطه تا جلوی در همراهیاش کرد و کاغذ دست نخوردهای که برای پر کردن اسم و شرایط بیمار بود، پشت سر نگاه داشته و به دست عبداللهی رساند. زیر ل*ب سلامی کرد و تا خواست برگردد، چشمش به خندههای بلند فرد کنار دست عبداللهی خشک شد. آن مرد را تا به الان در کلینیک ندیده بود و حدس میزد عضوی جدید باشد؛ با مقطع شدن خندههایش و حرکت چشمهای بادامیاش به سوی او، سری از تاسف تکان داده و فاصله گرفت. این خندهها، آن خندهها، همهی خندهها را یک نوع بیحرمتی میدانست نه فقط برای خودش، برای همه! برای این اوضاع و برای آن رنجها!
با گامهایی نه چندان استوار به طرف اتاق و بعد میز حرکت کرد. میدانست بیمار جدیدی که آقای دهقان پروندهاش را به او سپرده بود تا لحظاتی دیگر وقت ملاقاتش سر میرسید؛ ولی این موضوع ابداً تغییری در حالش ایجاد نمیکرد؛ با خود فکر کرد چرا تا بهحال، چرا هیچکس در این سه روز نفهمیده بود سر قبر اشتباهی روضه میخواند؟ اینقدر قوی به نظر میرسید یا بیشتر از حد تصورش احمق بودند؟
تق تق نامنظمی که در را هدف گرفت، قلنج انگشت شستش را به آرامی شکاند و به زحمت خط صافی روی ل*بهایش نشاند.
- بفرمایید.
سرش را بالا گرفت و اولین چیزی که در صورت مرد به چشمش خورد، ل*بهای پوسته پوسته شدهی سیاهی بود که زخمهای کوچکی کنار خود داشت. پلکی زد و با ناخنهای کوتاه و مرتبش کمی گردنش را از روی مقنعه خاراند. بدون اینکه تعارفی بزند، مرد به سمت صندلی شروع به پیشروی کرد و پاهای کشیده و بلندش را روی یکدیگر انداخت. اضافههای گوشه چشمش را گرفت و سلامی به نبات کرد.
نبات صندلی خود را جلو کشید و پرونده را باز کرد، مداد که نوک تیزی نداشت به دست گرفت و خطهای فرضی روی صفحه اول پرونده کشید؛ در همان حال که خود را مشغول نشان میداد، نگاهی به مرد انداخت و گفت:
- سلام امیدوارم حالتون بد نباشه، خب خوشحال میشم درباره مشکلتون با همدیگه حرف بزنیم.
نگاه مرد بالا آمد و ل*بهای نه چندان باریکش را روی هم فشرده شد. راه سختی پیشروی خود حس نمیکرد؛ ولی مثل همیشه خلائی عمیق در وجودش بود.
- قابل تحملتر از اون چیزی هستی که فکر میکردم.
نبات تشری به ابروانش زد و به سختی تلاش کرد تا نگذارد به جان یکدیگر بیوفتند. توقع شنیدن چنین حرفی نداشت.
- چی گفتید؟
دستهای مرد پشت سرش قرار گرفتند و در همان حال که مشغول کشیدن موهای لخت خود بود، ل*ب باز کرد:
- اسمم علی هست. مولایی.
سر نبات به سختی از بستر شانههایش فاصله گرفت و خود را بالا کشید.
- بله میدونم.
نمیدانست، هیچوقت اسم و فامیل بیمارانش را به ذهن نمیسپرد و حالا که اوضاع فرق هم میکرد!
- خشونت خانگی.
سری به نشانه فهمیدن تکان و خود را درحال نوشتن نشان داد.
- خب؟
صدای خنده کوتاه علی گوشش را خراشید.
- خودت رو میگم، خشونت خانگی؟
رگههایی از خسخس از حنجرهاش شنیده میشد. خودش را از روی کاغذ عقب کشید، با چشمهایی گرد شده نگاهش را روی آن چهره مرموز گرداند و گیر آن لبخند بیمعنی شد.
- چی میگید؟!
علی شانه بالا انداخت و ادامه حرفش را فرو فرستاد، کارهای مهمتری با این روانشناسِ به ظاهر موفق داشت!
- بیخیال اشتباه شد.
نبات کمی آسودهخاطر طرهی مویش که در دهانش بود را بیرون فرستاد و ل*ب زد:
خب میشنوم. از خودتون بگید.
-من واقعى رو وقتى میبينى كه ديگه وجودت برام هيچ منفعتى نداشته باشه خانم استخری.
-منم نیازی ندارم شخصیت واقعی شما رو ببینم درسته؟ ابدا نیازی ندارم. اینجاییم که به همدیگه کمک کنیم.
به ندرت حرص را در وجود خود احساس میکرد و حالا، حالا بعد از تمام شدن جمله کوتاهش، نفس کم آورده بود!
با جمع کردن گوشه کاغذ سعی کرد ذهن بهم ریختهاش را هم جمع و جور و کمی صحبت کند تا سرنخی به دست آورد؛ ولی قبل از اینکه ل*بهایش از یکدیگر دل بکنند، پسر به حرف آمد!
- بابام وقتی جوون بود با مامانم فرار کرد، چند روز خانوادهها دنبالشون بودن تا توی تبریز پیداشون کردن، به زور مجبور شدن رضایت بدن برای ازدواجشون. مادرم دختری بود که تازه درسش رو تموم کرده بود و بابام دکه سیگار فروشی داشت روبهروی خونشون. میدونی اوضاعشون چطوره الان؟
مردمکهای نبات در حدقه آرام شدهاند و با خونسردی روی دستهای پسر چرخیدند، میدانست کشیدن آن دستها کمی وقت میبرد! پس برای خریدن وقت از صندلی به جلو رانده شد و گفت:
- نمیتونم حدس بزنم، ادامه بدین.
علی بدون ذرهای تغییر پی حرفش را گرفت، چهرهاش هیچ چیزی منعکس نمیکرد جز بیخیالیاش!
- الان بابام یه طلا فروشی داره توی طالقانی که دقیقاً اندازه همون دکه سیگار فروشیش هست و مامانم یه آرایشگاه داره و این دوتا ماهی یکبار هم همدیگه رو نمیبینن!
ناخودآگاه نچی کرد و نگاهش را از گوشه میز به سمت نبات هل داد؛ با شنیدن آن صدای آرام نبات دست از نقاشی کشید و به مهرههای گردنش زحمت داد.
- قراره درباره چیزی که اذیتتون میکنه صحبت کنیم.
آرنجهای پوسته پوسته شدهی علی روی زانوانش قرار گرفتند.
- اینم اذیتم میکنه و تو نمیفهمی چرا.
نبات با صدایی گرفته که برخلاف همیشه قصد صاف شدن نداشت، ل*ب باز کرد. هوای سنگین اتاق را به وضوح حس میکرد و دست و پا میزد برای فرار از آن حال ولی نمیتوانست گلویی که به وسیله دو دست نسبتاً قوی فشرده میشود را آزاد کند.
- دوست دارم بازم صحبت کنین.
اینبار علی نفس عمیقی کشید و همچنین نبات، به نفس افتادن ریههایش را به جان خرید!
کلمهها هیچوقت کافی نیستن، مثل عشق بابا و مامانم، شاید اگر میتونستم ساز بزنم یا نقاش خوبی بودم یا حتی بازیگر، الان همه چی برام گذرا و قابل تحملتر بود.
زمان نمیگذشت و نبات با چشمانش به جان ساعت افتاده بود، بیدرنگ بلند شد و درحالی که لباس پسر را وجب به وجب از نظر میگذراند، چشمانش به موی رنگ شدهی روی آن شانهی لاغر نیشخند زد! هیچ حس کنجکاوی نسبت به آن پسر نداشت، حتی نگاههای مرموز و لبخند یکطرفهاش هم او را تحریک نمیکرد!
لبخند را از چوب لباسی جدا و تن ل*بهایش کرد، در کمد باقی تظاهرهایش را بست و روی صندلی مقابل پسر قرار گرفت.
دست به لیوان برد و کمی برای خود آب ریخت.
- من که نمیتونم با نگاه مشکلتون رو بفهمم، باید صحبت کنین.
علی که منتظر بود نبات سکوتش را بشکند، سریع حرفش را به زبان آورد.
- آره همینه! روانشناسا فقط هستن تا ما روشون بالا بیاریم؛ مگه نه؟
کلمات نصف و نیمه به مغز نبات رسیدند و قبل از اینکه به زبانشان بیاورد فلج شدند! تازه درک کرد جمله کمی قبلتر پسر را! کلمات کافی نیستند!
قد راست کرد و چشمان تیزش را به در دوخت.
- بفرمایید بیرون!
خنده کوتاه علی که بلند شد، تازه به عمق فاجعه پی برد! ناخنهای مرتبش را مهمان گوشت دستش کرد و به واگویههای پوست ظریفش توجهی نشان نداد. هدفش چه بود؟! نمیدانست.
او تمام مدت نبات را زیر نظر داشت و ذره ذره، حرکاتش را به خاطر میسپرد.
- بشین خانم روانشناس، خوب عکس العمل نشون دادی و فکر میکردم باید یه رب منتظر باشم پلک بزنی. یه شوخی بود، مگه نمیگن مریض میتونه همه چی رو به روانشناسش بگه؟ خب اینم یه نظر بود دیگه!
نبات به جملاتش توجهی نکرد! فقط میدانست که باید خودش را ثابت کند که مشکلی ندارد که میتواند از پس این کار بر بیاید! او خیال میکرد دیگر نیازی به مرخصی و رواندرمانگر ندارد.
- توهین نکنید لطفاً.
-داریم صحبت میکنیم فقط! میدونی کلا تحمل کردن خیلی سخته، یکی میره یکی میاد بازم میره، اینکه همش خودم رو قوی نشون بدم خیلی سختتره، چون هیچی رو متوجه نمیشم، خدا رو یه آفریننده نمیدونم. با کسیام که رفته، با کسیام که قراره بیاد ولی با کسی نیستم که هست، متعلق نیستم به هیچ زمانی و این دست خودم نیست. پوچی شاخ و دم نداره.
این را میدانست، نبات این را به خوبی حس میکرد! میتوانست دستان پوچی را بگیرد، محکم به دیوار بکوبند و کمی تنهایی، بغض، ناراحتی را به خوردش دهد و زیر گوشش ل*ب بزند:« پوچی عزیز، این حجم از حسهای بیگانه هم در کنار تو مرا در آغو*ش گرفتند، کمی از آنها را به تو میدهم تا شاید ذرهای درک کنی و از من فاصله بگیری!»
- دوست عزیز، دوست دارم دلیل اصلی ناراحتیت رو بدونم تا بتونم کمکت کنم!
پسر ل*بهای نه چندان درشتش را اینبار محکم بهم فشرد، چشمانش را در حدقه چرخاند و لحنی که حرص به وضوح ازش جاری بود را مهمان نبات کرد.
- روحم یه گوشه نشسته، به دیوار تکیه داده بدنم یه گوشه دیگه، داره فکر میکنه بیاد بغلشکنه؟ بهش دست بده یا نه؟ میگه هنوز برای آشتی زوده یا نه؟ شاید هم دیگه کار آشتی کردن گذشته باشه؟ نمیتونم به همدیگه نزدیکشون کنم و مطمئنم الان منظورم رو میفهمی. هیچوقت حال بد یه دلیل مشخص نداره؛ حداقل برای من! همه چی تلنبار شد و اینجوری شدم.
نبات فکرهای درهمش را پس زد، از جا بلند شد و درحالی که نفسش را با کمی آسودگی بخاطر راحت شدن از دست این جلسهی مضحک بیرون میفرستاد با اشاره به در پسر را بدرقه کرد.
- امیدوارم توی جلسه بعد، موضوعهای واضحتری برای صحبت داشته باشیم.
پسر چشمان سرگردم نبات را هدف گرفت و کمی سرش را خم کرد. حس قدرت نداشت؛ اما مطمئن بود به دست میآورد! آن روز را خیلی دور و دست نیافتنی نمیدید و بلاعکس! به وضوح پیش چشمش شکل گرفته بود.
روپوش سفیدش را روی صندلی انداخت و بلاتکلیف وسط اتاق ایستاد. لعنتی فرستاد به چشمانی که بخاطر سردرد نیمه باز شده بودند. وسایلش را به دست گرفت و بدون توجه به کس دیگری، سریع کلینیک را ترک کرد.
نفهمید چطور خیابانها را طی کرد و به خانهاش رسید. وقتی به خودش آمد که دست راستش روی ویلچر مادرش بود. مقابل ویلچر زانو زده و نقطهای مبهم را از نظر میگذراند.
خانه بود و حالا تلاش میکرد برای هزارمینبار از پس این غم بر بیاید! رفتن یکبارهی مادر فلجش، درست بعد از زمانی که با غم باور نبودنش کنار آمده بود، او را به آدمی کاملاً شکننده و دور از انتظار تبدیل کرده بود.
ویلچر را گوشه سالن هدایت کرد و مُشتی ارزن به سوی قفس مرغ عشقش پرتاب کرد. ناخنش را در پوست سرش فرو برد و بدون اینکه آب چایساز را عوض کند، آن را به برق زد و درست کنارش سر خورد، روی زمین نشست.
به محض بستن چشمانش، قیافهی آخرین مریضش را مشاهده کرد، همان پسری که در یک ساعت چندینبار اعصابش را مورد تجاوز قرار داده بود. اصل مطلب را میپیچاند و نبات این را درک نمیکرد.
نسکافه را درون ماگ ریخت و پلاستیکش را همان گوشهی کابینت رها کرد، با خود گفت نمیتوانند همان بدو بازگشت پروندهای سخت بهم محول کرده باشند و به همین طریق خودش را دلداری داد، حتی ذرهای پشیمانی حس نمیکرد نسبت به پروندهای که مورد مطالعه قرار نداده بود.
ذرهای از نسکافه بدون شکر را نوشید و شانههایش را ماساژ داد، بهخاطر دوجداره نبودن پنجرههای آشپزخانهاش صداها را کاملاً میشنید. آن خانه کوچک اما لوکس حالا بهخاطر حساس شدنش برایش به جهنمی تمام نشدنی تبدیل شده بود. خندههای دو کودک بازیگوش نه تنها باعث تسلی اعصابش نمیشد، بلکه آن چنگال کج شده بیشتر روح و روانش را خراش میداد. نمیتوانست بیرون برود و نیشگونی مهمان بازوان تپلشان کند! یادآوری دفعه قبل که بعد از انجام این کار مجبور شد چندینبار از آن دو مادر خشمگین عذرخواهی کند به اندازه کافی باعث میشد حداقل تا مدتی واکنش کمتری نشان دهد و محتاطتر عمل کند.
لباسش را با یک پیرهن بلند عوض کرد و چند دکمه ابتدا را با بیحوصلگی بست. بوی عرق آزارش میداد ولی؛ تنها به زدن کمی اسپری روی مچهای دستش اکتفا کرد. در اتاق نسبتاً بزرگ و خالیاش را محکم بست و دوباره به طرف سالن حرکت کرد.
خودش را رو کاناپه خاکستری پرتاب و شروع به جویدن گوشه ناخنش کرد. مدتی که در خانه استتار کرده بود، تنها سرگرمیاش زل زدن به ساعت و شمردن ثانیهها بود. میپسندید از اینکه اینطور عمرش را تلف میکرد!
تمام مدت حس این را داشت که از قطاری که مقصد مهمی دارد جا مانده! کبوتری مریض و زخمی از دستانش افتاده؛ یا حس سنگینی و درماندگی یک نهنگ جدامانده!
با خود فکر میکرد که دقیقاً مثل آرزوهایش شده است، آرزوهایی که وقتی از آن پدر سختگیر، معتاد و ولخرج و مادر فلج و حتی شوهر دمدمی مزاجش خسته میشد، مدام برای خود و مادرش تکرار میکرد. دلش میخواست کسی کاری به کارش نداشته باشد، هیچ مسئولیتی به دوش نکشد. دلش میخواست سگدو زدن و نرسیدنها تمام شود! او میخواست حتی به قیمت تاریک شدن خود و زندگیاش آرزویش برآورده شود و حالا، حالا همانطور بود که دلش میخواست؟ لذ*ت میبرد؟ همین چیزها را خواسته بود دیگر؟ تنهایی! تاریکی!
با خودش فکر کرد که چطور مغزش با وجود اینهمه افکار هنوز فعال است؟ هنوز مرضی نگرفته است؟ دقایقی بینیاش را گرفت و سعی کرد تمرکز کند؛ اما فایده نداشت!
بالاخره اکسیژن را نزدیک دسته کاناپه پیدا کرد و نفس عمیقی کشید. میدانست دیگر نمیتواند افکار درهمش را کنترل کند، پس کوسن را روی صورتش قرار داد و همانطور که صدای عقربههای ساعت گوشش را پر کرده بود، سعی کرد برای چند ساعت بخوابد.
او، غم، تنهایی سه همخانهی خوب شدهاند. بعد تقلاهای فراوان هرکدام گوشهای از دلش سکنا گزیدهاند. جسمش بیمار است اما هنوز نفسی میآید، میرود. منتظر باران پاییزی است تا حالش را از اینکه هست خر*ابتر کند. گوشه اتاقش جا گرفته و در انتظار جلسه سوم ملاقات با آن پسر خرافهگوی است. اخبار تمام شد؛ گزیده و کوتاه!
این انتظار زیاد طولی نکشید، پسر دقیقاً سر وقت رجوع کرد و نبات اینبار نفس بلندی کشید، امیدوار بود مثل دفعهی قبل تمام وقتش را سکوت نکند. آن زل زدنها برای نبات از فرو رفتن میخ به هرجای بدنش بدتر بود.
- میدونی خانم استخری، دیشب داشتم به چی فکر میکردم؟
نبات با زبانش ضربهای به نگین کوچک روی دندانش زد و همانطور که علی را دعوت به نشستن می کرد. گفت:
- چه فکری بوده که حتی سلام کردن هم ازتون گرفته؟
علی تکخندهای کرد و روی صندلی جا گرفت، کمی شلوار لی تنگش را بالا کشید تا بتواند راحتتر بشیند.
- وقتی خواهر کوچیکم میخواست بره ترکیه من بستری بودم. تقریباً پنج سال پیش بود که اومد منو دید. گفت نمیتونه بچهدار بشه و میره اونجا دنبال دوا و درمون... .
- حالا وارد جزئیات نشیم که اصلاً شوهر نداشت. وقتی خواهرم رفت من خیلی از قبل تنهاتر شدم چون فقط اون بهم سر میزد، مادرم وقت نمیکرد و پدرم پا نداشت که اینهمه راه بکوبه و بیاد برای ده دقیقه پسر دیوونش رو ببینه. همه چی رو کنار گذاشتم و فقط یه چیزی توی ذهنم بود، درست یادم نیست کی گفته، یادمه شنیدم چون تعداد کسایی که بیرونن بیشتره یعنی اونا سالم هستن و ما دیوونه؟ چند وقت طول کشید تا از اون بیمارستان راحت بشم و مطمعناً دیگه پرونده رو خوندی و بهتر میدونی.
نگاهش را به سمت نباتی کشید که بعد از کلمه بچه در دنیای خودش غرق شده بود، چه مدت بود که گوشش با این کلمه برخوردی نداشت؟ آن لرزش یکباره تنش بعد شنیدن این کلمه را باید پای چه میگذاشت؟
بعد از تکرار دوباره حرفش دستش را بلند و اشارهای به کاغذهای روی میز نبات کرد، آن موقع بود که به خودش آمد و کلافه سری تکان داد.
- آره مطالعه کردم، به مرور حالتون بهتر شد و گوشهگیری کمتری داشتین، بهتر راه اومدین و باعث شد مرخصتون کنن به شرط اینکه مراجعه به روانپزشک و روانشناس رو ادامه بدین.
برای خودش هم تعجبآور بود که دیشب موقع ارزن دادن به مرغ عشقش کمی کنجکاویاش گل کرده و گوشه نگاهی به پرونده علی انداخته بود؛ اما فقط چند صفحه اول!
علی مشتاق روی صندلی جابهجا شد، انتظار نداشت اینقدر زود این روانشناس معروف را کنجکاو خود کند، فقط خودش معنی آن کلمه معروف که به نبات چسبانده بود را میدانست. موقع دیدن نبات تقریباً تمام صداها از گوشش حذف و تاری دیدش کمتر میشد، انگار کل بدنش مشتاق همکاری بود!
- کلا بعد مرخص شدن بیشتر روزهام جوری میگذشت که انگار یه فیلم رو با نت ضعیف زدم دانلود شه و دقیقه نود دستم خورده و لغو شده یا عجله دارم و کلیدم رو روی در جا گذاشتم. خود روانشناسها بیشتر از من مشکل داشتن، من فقط حرف میزدم... حتی این روزها حساسیتم به صداها کمتر شده، دیگه اهمیتی نمیدم به صدای نخودکوب که از سقف اتاقم میاد ولی هنوز یه چیزی مبهمه، نمیدونم چی فقط میدونم باید فکر کنم تا پیداش کنم و همین فکر کردنم ممکنه باعث بشه سه روز یک گوشه بشینم و تکون نخورم، یا یکهو وسط خنده گریم بگیره که چرا؟ چرا خوشحالی؟ درد کم داری؟
نبات وسط حرفش پرید و بیاختیار گفت:
- رفتن اونم برای من همین بود، انگار شب قبل اردوی مدرسه مریض شدم یا گوشیم رو به شارژری زدم که به پریز وصل نبوده یا تمام اسکرینشاتهام پاک شدن، رفتنش از تموم اتفاقهای قابل باور و غیرقابل باور زندگیم سختتر بود... .
علی میدانست او درباره کی حرف میزند، حتی در سالگرد فوت مادر نبات هم شرکت کرده و تمام مدت هم چشمش قفل دختری بود که ساعتها گوشه قبر نشسته بود و حرکتی نمیکرد، فقط با خود حرف میزد و خدا میداند علی چقدر خود را کنترل کرده بود تا نزدیک نرود و محتاطانه پشت درخت جا بگیرد، همان موقع بود که نبات استخری در ذهنش به چیزی پررنگتر از یک روانشناس تبدیل شد. حریف؟ او را حریف قَدری میدید؟
اوایل با خود فکر میکرد دلش را باخته است، به دختری که هیچی نداشت؛ اما جلوتر که رفت اصل ماجرا را متوجه شد! این هم با بقیه برایش فرقی نداشت، منتها سرگرم کنندهتر بود. داستان اطرافش زیاد داشت و همین قضیه را برای علی مهیج کرده بود. خیلی دلش میخواست تمام چیزهایی که اینطرف و آنطرف به گوشش خورده بود را از زبان خودش بشنود و این حسی که ته دلش را قلقلک می داد، ارضا کند؛ اما انگار دختر برای حرف زدن محکم تر از این حرفها بود؛ یا شاید به تلنگر قویتری نیاز داشت. اگر به خوبی با نبات راضی میشد احتمال اینکه دیگر این کار را کنار بگذارد، زیاد بود!
حرفهایش را ادامه داد. یک کلمه راست را با یک صفحه چرند و دروغ قاطی میکرد و به خورد نبات مات شده میداد.
دختر بینوا بدون اینکه متوجه باشد، کم کم به حرفهای علی واکنش نشان میداد. حتی علی این موضوع را از خم شدن روی صندلیاشش و چشمهای کمی کنجکاوش فهمید.
_ پدرم، مادرم رو موقع رابطه با یه خواننده اونم یازده شب داخل آرایشگاه دید؛ اما هیچی نتونست بگه، فقط رفت بیرون و گربهش رو بغل کرد. هرازگاهی که میدیدمش داغون تر از قبل شده بود. مطمعن بودم خودش رو مقصر میدونست؛ حتی من یک بار پیشنهاد دادم بهش که کسی رو براش ببرم خونه تا از تنهایی در بیاد؛ اما جز توی گوشم زدن کاری ازش بر نمیومد... .
پشت حرفش بلند خندید و نفس در سی*نه نبات حبس شد. او چه؟ او باید بلایی سر پدرش میآورد؟ پدری که خود و مادرش را آنطور زجرکش کرده بود؟
_همیشه میخواستم بشنوم زندگی بقیه رو. همیشه فکر میکردم کسی اندازه من مشکل نداره. من کلی وقت پیش دو خودکشی ناموفق داشتم و متاسفانه چون خیلی گذشته جاشون مشخص نیست، که نشونت بدم.
و بازهم نبات ان دروغ همیشگی که در جریان است را بر زبان آورد و نگاهی به ساعت انداخت. علی هم نگاهش به آن سمت کشیده شد و با دیدن وقتی که گذشته بود، ابرویی بالا انداخت. از جا برخاست. میدانست جلسه بعد، همه چی قرار است برایش هیجان انگیزتر باشد. سری به نشانه احترام تکان داد و بدون حرف اضافهای بیرون رفت.
نبات؛ اما دقایقی از جا تکان نخورد. میدانست اگر از جا برخیزد به هیچ وجه نمیتواند تعادل آن تن سنگینش را حفظ کند. حس میکرد ذهنش قصد جان روحش را دارد و روحش، بعد فهمیدن این موضوع بیش از پپیش افسرده شده و با یکدیگر حرف نمیزدند و نبات، نگران تماشایشان میکرد. کاری جز تماشا از دستش بر نمیآمد.
با داخل شدن زهرا از جا بلند شد. دستش را پشتش قرار داد و کمی لباسش را پایین کشید.
_ بعدی رو داخل نفرست. با دوستام قرار دارم...
صدای خنده همراه با پوزخند که بلند شد. نبات با تعجب دست از پوشیدن لباسش کشید. آستین چروک مانتویش را در مشتش گرفت و نچی کرد:
_چیه؟!
_اولین بار بود که مریضی بیشتر ساعت
مراجعهاش تو اتاقت موند... .
دستی به لباسش کشید تا مرتب به نظر برسد. لعنتی به خودش فرستاد! این روزها حتی عادت هر روز شستن و اتو کردن را هم از یاد برده بود.
_حواسم نبود. متوجه نشدم، نه خیلی پسره پر حرفه! برای همین...
زهرا دستی دور لبش کشید و آیینه کوچکی را از جیبش بیرون آورد. بدون اینکه ذرهای حس بد به کلمههایش راه دهد، گفت:
_گفتی دوستات. منظورت دوستای قبل مادرت یا بعد مادرت هست؟!
اینبار دست نبات کنار چوب لباسی خشک شد! هیچکس تا به حال تغییراتش را اینطور واضح به چشمش نکوبیده بود. نمیتوانست خردهای از این دختر بگیرد. بلاخره حق داشت. اعتقادات الانش؟ در حد غسل جنابت بعد از تجاوز بود... .
این بار بدون گرفتن جواب از اتاق خارج شد و پشت سرش نبات راه گرفت؛ اما وسط راهرو به همان فرد جدید کلینیک برخورد. قبل از چشم در چشم شدن، نبات دستش را بند چتریهای بههم ریخته کرد و زیر ل*ب خسته نباشیدی گفت! بلافاصله راهش را کج کرد و در جواب صدای آرام پسر که میگفت «فازش چیه» شانه بالا انداخت.
در ماشینش جا گرفت و خودش را ب*غل کرد. آبریزش بینیاش کمکم اجازه خودی نشان دادن میخواست و این، رسیدن پاییز را خبر میداد!
_نبات مامان! اون چند تا نخ رو گوشه پنجره بیار... .
زن تکانی به خودش داد و از چرخ فاصله گرفت. بدون نگاه کردن به آیینه موهای کوتاه و بهم ریختهاش، که از قضا دستهای شوهرش آنها را بوسیده بود، روسریاش را دور سرش محکم کرد و به طرف آشپزخانه که سمت چپش بود قدم برنداشت؛ به محض برداشتن در قابلمه صدای شوهرش را شنید.