Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نیم ساعت سکوت برای رسیدن به تعادل روحی اگنس کافی بود، پس سعی کرد با پرسیدن سوال بفهمد در ذهن میراث که سکوت کرده بود چه میگذرد.
- به چی فکر میکنی؟
میراث دستش را که بر لبهی شیشه ماشین نهاده بود برداشت و در حالی که به نیم رخ اگنس خیره میشد گفت:
- تو فکر این بودم اون کسی که از من کینه گرفته کیه! همون طور که خودت میدونی زیرآب خیلی از دولتیها رو زدم و کارهایی که کردن رو برای عموم پخش کردم.
اگنس برای لحظهای نگاهاش را به میراث داد و پرسید:
- نتیجه؟
میراث کلافه دستی بر روی موهای کوتاهاش کشید و گفت:
- نمیدونم! واقعا نمیتونم حدس بزنم.
اگنس سری تکان داد، دگر هیچ نپرسید تا اینکه میراث دوباره به خودش جرات داد تا سوالی که بعد از خروج از غار از اگنس پرسید را دوباره به زبان بیاورد.
- آخرین جملههای احمر چی بود که باعث شد بهم بریزین؟
اگنس با یادآوری چند لحظه پیش، ناخواسته اخمی به ابروان هشتی روشنش آورد و هر آن چه پیرمرد به زبان آورده بود را گفت. میراث با شگفتی به دهان اگنس خیره شد؛ باورش نمیشد که این دختر آن چه که یک پیرمرد گفته را باور کرده؛ پس در حالی که تک خندهای از روی بهت میزد گفت:
- یعنی اینقدر اون پیرمرد تاثیر گذاشته که حرفاش رو باور کردین؟
اگنس سری تکان داد و با مچ گیری پرسید:
- تو باور کردی که یک نفر ازت کینه داره و به همین خاطر قصد جونت رو کرده؟
میراث فهمید که باز قرار است نسبت به این فرماندهی زبان دراز کم بیاورد؛ پس جواب نداد چون میدانست اگر بله بگوید تمامی حرفهای پیرمرد درست است و آنان را تصدیق کرده و اگر نه بگوید این که چطور درگیر پیدا کردن شخصی که قصد جانش را داشته را رد میکند.
اگنس ناخواسته تک خندهای کرد و در حالی که فشار پایش را بر روی پدال گاز بیشتر میکرد گفت:
- چند بار کابوس از اینکه میمیرم دیدم!
نگاه میراث دوباره به نیم رخ اگنس کشیده شد؛ پس به همان دلیل است که اگنس اینگونه تحت تاثیر قرار گرفته بود؛ آن لحظه شاید دلداری تنها کاری بود که میراث میتوانست انجام دهد.
- اما مشخص نکرد که من میمیرم یا تو! این یعنی احتمال مرگ منم هست چون به کشوری اومدم که راحت میتونم توسط زخم خوردههای کشور خودم مورد حمله قرار بگیرم.
اگنس نگاه گذرایی به میراث انداخت، این مرد حتی در دلداری دادن هم ضعیف بود، ناخواسته با کنایه پرسید:
- ببینم واقعا نیازه وقتی کاری که بلد نیستی رو انجام بدی؟
میراث با تعجب به خودش اشاره کرد و با تک خندهای از روی شیطنت گفت:
- من؟ من خیلی کارها بلدم.
اگنس دنده را عوض کرد و گفت: - مثلا چی بلدی؟ نه رزم بلدی، نه دلداری، ترسو هم که هستی!
میراث ناخواسته خودش را به سمت اگنس کشید و در حالی که سعی داشت آن روی دیگرش را به نمایش بگذارد گفت:
- شاید نه جنگیدن بلد باشم نه دفاع کردن، نه دلداری بلد باشم نه دلاوری! اما...
سکوت کرد، اگنس برای لحظهای سرش را به سمت راست حائل کرد تا بفهمد این لحنی که مرموز بودنش زیاد میشد حال چه حالت چهرهای گرفته است. اما با دیدن صورت میراث که تنها یک کف دست با صورتش فاصله داشت، چشمانش گشاد شد و ناخواسته پایش را کامل روی پدال ترمز فشار داد، این اتفاق باعث شد میراث به جلو پرت شود و بخاطر آن که کمربند نبسته بود پیشانیاش به شیشه جلوی ماشین برخورد و زبان او را برای ناله باز کند.
اگنس نفس حبس شدهاش را بیرون فرستاد و با تشر رو به میراث که پیشانیاش را گرفته بود گفت:
- دیوونهای؟ نزدیک بود تصادف کنیم.
میراث با تک خندهی دیگری از روی بهت گفت:
- چقدرم اینجا ماشین در حال عبوره! مگه به خار بخوریم که تصادف محسوب بشه.
اگنس دندان قروچهای کرد و در حالی که سعی داشت دوباره ماشین را به حرکت در آورد گفت:
- کمترین فاصلهات از من باید بیشتر از یک متر باشه فهمیدی؟
میراث لحظهای هوس کرد این فرمانده که همیشه اخم کمرنگی میان ابروانش بود را اذیت کند پس گفت:
- چرا؟ میترسین عاشقم بشین؟
اگنس از این همه پرویی میراث تای ابرویش بالا پرید و گفت:
- تو نزدیک شو تا ببینیم من عاشق میشم یا تو کشته!
لحن تهدیدوار اگنس تنها باعث ترغیب میراثی شد که باز هم او را اذیت کند. اما با زنگ خوردن تلفن همراهاش از کارش منصرف شد.
رایان بود پس به سرعت جواب داد.
- بله؟
رایان در حالی که با کمک مکس و تیلور وسایل را از پشت ماشین در میآورد گفت:
- کدوم گوری هستی رفیق شفیقم؟
میراث با تک خنده از اینجور حرصی بودن رایان گفت:
- نیم ساعت دیگه میرسم!
رایان خواست حرف بزند و سوال دیگری بپرسد که میراث به سرعت تماس را قطع کرد و تا رسیدن به مقر ارتش سکوت کرد.
به محض رسیدن، رایان خودش را به میراث رساند و در حالی که او را کامل برنداز میکرد گفت:
- کجا رفتی؟
میراث با لبخند در حالی که رفتن اگنس را از پشت نظاره میکرد گفت:
- حدسم درست بود رایان! یک نفر از ما کینه گرفته که بهمون حمله کرد.
رایان با تعجب گفت:
- حالا میخوای چکار کنی؟
میراث خندید و گفت:
- جنگ برق آسا! مثل هیتلر از همه جا خراب میشم رو سرشون.
رایان کلافه پفی کشید و گفت:
- میشه درست بگی میخوای چه غلطی بکنی تا منم بفهمم؟
میراث دست بر روی شانهی رایان گذاشت و گفت:
- دو میلیون فالور تو اینستاگرام کار من رو راحت میکنه تا بتونم بفهمم کار کی بوده این حمله.
رایان با آن نگاه متعجب و چشمان گشاد شده به میراث فهماند که هنوز هم خودش باید سخنگو باشد؛ پس در حالی که بخاطر پیادهروی فراوان امروزش اندکی لنگ میزد گفت:
- چند نفر تو ذهنم هستن، اسم همشون رو میبرم؛ کاری میکنم مردم دمار از روزگارشون در بیارن.
سپس در حالی که به خنده افتاده بود ادامه داد:
- گشنم شده، بریم یک چیزی بخوریم.
رایان حرصی به نظر میرسید و این را میشد از چشم چرخاندن و لبخندهای هیستریکش فهمید. چشمانش مانند دو جویبار پرآشوب، در حال نوسان بودند. حرکاتش، مانند موجهای دریا در طوفانی ناگهانی، بیقرار و ناپایدار بودند از آن طرف باز هم میراث بود که خونسرد و خوشنود به نظر میرسید و همین موضوع رایان را عاصی کرده بود.
ناهار ساعت دو سرو میشد و حال ساعت سه بعدازظهر بود پس میراث قید نهار را زد؛ تصمیم گرفتند وسایل و سیستمها را درون ون جای دهند و همین نزدیک به چهار ساعت زمان برد.
میراث بعد از اتمام کار، در حالی که به سمت رایان میچرخید گفت:
- خب حملهی مستقیم شروع شد!
میراث به خودش اطمینان داشت، این جاه طلبی و خود راییاش تا به الان باعث رشدش شده بود اما آن لحظه رایان فقط میخواست که این غرور معروف بودن میراث که از طرف هموطنانشان به او لقب خبرنگار جسور داده بودند باعث زمین خوردنش نشود.
میراث وارد لایو شد در کمتر از ده دقیقه یک میلیون ویو گرفته و در همان لحظه مشغول حرف زدن شد.
- خب هموطنان عزیزم! لطف و عنایت شما باعث شده که من این کار رو ادامه بدم و ازتون میخوام حالا که فرسنگها ازتون دورم بهم کمک کنید.
سپس بعد از مکثی در حالی که لبخند کمرنگی بر لبانش نقش میبست گفت:
- کمتر از پنج روز پیش وقتی که تنها دو روز از اومدنم به سوریه گذشته بود، به شهری که برای تهیه گزارش دلی رفته بودیم حمله شد. اما فکر میکنید چی فهمیدم؟
سپس در حالی که دستی به موهای کوتاهاش میکشید گفت:
- یک نفر از دولتیهای عزیزی که کارهاش رو لو دادم و شما رو از فسادهایی که در حق شما کرده بود آگاه کردم، فقط به قصد کشتن من و همکارم به اون شهر حمله کرد.
سپس اسم پنج نفر از افراد دولتی را به زبان آورد و گفت:
- یکی از این پنج نفر قصد جونم رو داشته، ازتون میخوام کمکم کنید. توضیح نمیدم چطور چون خودتون آگاه هستین به همه چی...
به ناگه به هنگام سخن گفتن تلفن جدید رایان زنگ خورد و نام نیکول بر روی آن نقش بست. میراث فهمید که قرار است مورد مواخذه قرار بگیرد پس قبل از آن که لایو را قطع کند گفت:
- حملهی چند روز پیش به شهر ویران شدهی سوریه کار یکی از دولتیهای خودمون بود نه گروهکهای دیگه؛ تمام حرفم همین بود!
تیر خلاصی را با این جمله زد؛ میدانست که از فردا، تیتر اخبار کشورها، از جمله کشور خودش، جملهی آخرش خواهد بود و این یعنی آغاز حملهای همهجانبه! او به خوبی آگاه بود که این کلمات مانند جرقهای در انبار باروت عمل خواهند کرد و حالا علاوه بر پیگیریهای خود، مردم را نیز بسیج کرده بود. میدانست که فشار و قدرت عمومی مردم آنقدر زیاد است که چهار نفر دیگر، برای حفظ آبرو و جلوگیری از ضرر به اعتبار از دست رفتهشان، آن یک نفر را به راحتی لو خواهند داد.
به محض قطع کردن لایو، مانند شکارچیای که طعمهاش را در دشت دیده باشد، تلفن رایان را از دستش گرفت و دکمهی سبز رنگ را به سمت راست کشید و تماس را برقرار کرد. اما صدای نیکول که با نعرهای آتشین و پر از خشم همراه بود، باعث شد تلفن را از گوشش در حد دو انگشت فاصله دهد. صدایش مانند رعد و برق در آسمان تاریک شب، ناگهانی و وحشتناک بود.
- معلوم هست چه غلطی داری میکنی؟
میراث بعد از اتمام سخن نیکول، دوباره تلفن را به گوشش چسباند و گفت:
- مگه دنبال این نبودی که بفهمی چه کسی به سوریه حمله کرده؟ مگه نمیخواستی اولین خبرگزاری باشی که این خبر رو پخش میکنه؟
نیکول با خشم و غصب چنگی به موهایش کشید و دوباره نعره زد:
- اینجوری؟ اونم بازی با دولت خودمون مردک احمق؟
میراث ابرو درهم کشید؛ از لفظ و کلمات آخر نیکول هیچ خوشش نیامد. میدانست نیکول از همان دولتیها رشوه میگیرد. پس در حالی که سعی داشت از ون بیرون آید، رک و با پرویی، در حالیکه نیشخند میزد، با کنایه گفت:
- از آدم جیرهخواری مثل تو بیشتر از این توقع نمیرفت. موردی نیست، قرارداد کاریمون از امروز فسخ میشه و من و رایان با یک شرکت دیگه قرارداد میبندیم، اونم در حالی که تو این کشوریم.
نگذاشت نیکول سخن دیگری بگوید و تماس را از روی او قطع کرد. سپس در حالی که به رایان نگران خیره میشد، با لبخند کمرنگی گفت:
- نترس! قرارداد رو فسخ نمیکنه. قول میدم فردا از طریق ملیسا زنگ بزنه برای چاپلوسی. الانم هر چی زنگ زد جواب نده؛ برای راحتی کارم به نظرم گوشیت رو خاموش کن.
رایان، مسخ و مبهوت، تلفن را از دست میراث گرفت. در آن لحظه، احساس میکرد که ریش و قیچیِ تمام این ماجرا در دستان میراث است؛ دستانی که میتوانست سرنوشتشان را با یک برش ساده رقم بزند؛ اما در دل، دعا میکرد که این قیچی، رگهای امید و زندگیشان را نزنَد و آنها را به ورطهی نابودی نیفکند.
چشمانش به صفحهی روشن تلفن خیره مانده بود؛ گویی در آن صفحه، تصویری از آیندهای مبهم و تاریک نقش بسته بود. هر لحظه که میگذشت، احساس میکرد مانند قایقی کوچک در دریای طوفانی در شرف غرق شدن است. طوفانی که صدای تندباد نیکول و تهدیدهایش از آن به گوش میرسید.
عقربههای ساعت هشت شب را نشان میداد و این یعنی شام! پس به سرعت وارد غذاخوری شدند و مانند همیشه کنار اگنس جا گرفتند.
میراث آنقدر گرسنه بود که بهسان قحطی زدهها غذا میخورد، اگنس و رایان با تعجب به او خیره مانده و هیچ کدام حرفی نزدند و سر آخر اگنس برای کشیدن سیگار تصمیم به خروج از چادر گرفت.
سیگارش را روشن کرد و آرام از آن کام گرفت، دلش برای خانوادهاش تنگ شده و تماس تصویری هیچ دردی را دوا نمیکرد.
تصمیم داشت بعد از اتمام این ماموریت خودش را بازنشسته کند و به فکر تشکیل خانواده برای خودش باشد؛ با صدای میراث از افکارش به بیرون پرت شد.
- خوبین فرمانده؟
از آخرین بار که این جمله را شنیده بود مدت زمان زیادی میگذشت. پس در حالی که کام دیگری از سیگار میگرفت گفت:
- چطور؟
میراث دو انگشتش را برای گرفتن سیگار جلو برد و در حالی که به چشمان همچو شب اگنس خیره میشد گفت:
- انگار حالتون خوب نیست! نکنه بخاطر حرف اون پیرمرده...
ادامهی جملهاش با پوزخند اگنس قطع شد، سیگار را به دو انگشت میراث امانت داد و در حالی که دود غلیظ سیگار را از ریههایش بیرون میفرستاد گفت:
- حرفهاش هم تسلی بخش بود هم دلهرهآور!
میراث که تا به حال لب به سیگار نزده در حالی که بخاطر کام گرفتن به سرفه افتاده بود گفت:
- از... چه... نظر؟
اگنس در حالی که با تأسف برای میراث سر تکان میداد و سیگار را از دستش میگرفت گفت:
- وقتی نمیتونی بکشی مجبوری؟
سپس در جواب به سوال میراث گفت:
- تسلی بخش از بابت اینکه دیر یا زود میمیرم و دلهرهآور از بابت اینکه میمیرم.
میراث فهمید که اگنس دقیقا چه گفت، او هم از مرگ ترس داشت هم نه! هم دوست داشت زنده بماند هم نه! مشخص بود که روحیهی این دختر فرمانده در مدت زمانی که اینجا بوده زیادی لطمه خورده.
کامهای پی در پی اگنس از سیگار مهر تایید بود به افکار درون ذهنش! با سوال یکدفعهای و غیر منتظرهی اگنس جا خورد:
- تا حالا عاشق شدی؟
میراث در حالی که به نیم رخ هویجی رنگ اگنس خیره میشد گفت:
- تو فیلم آنتیگونه این سوال رو آنتیگونه از تیرسیاس پرسید و میدونی جوابش چی بود؟
اگنس سر چرخاند و کنجکاو پرسید:
- نه چی؟
میراث کامی از هوای آمیخته به دود سیگار اگنس گرفت و گفت:
- تیرسیاس گفت عشق خطرناکه!
اگنس با تعجب گفت:
- چرا؟
میراث بکشنی زد چون دقیقا همان سوالی که میخواست بشنود را شنید؛ پس در جواب به این سوال گفت:
- تیرسیاس بزرگ در جواب آنتیگونه گفت چون نمیذاره از چیزای خطرناک بترسی! این جواب به نظرم منطقیترین جواب به سوال عاشق شدنه، من هنوز به اون مرحله نرسیدم که بخوام خطر کنم و از چیزای خطرناک هنوز که هنوزه میترسم.
اگنس جا نخورد، شخصیت این پسر خودرای مغرور را در این یک هفته به وضوح درک کرده بود؛ پس با نگاهی عمیق و کنجکاو، سرش را به آرامی تکان داد و سپس با حرکتی تند و قاطع، سیگار را از میان انگشتانش رها کرد. سیگار بر روی زمین افتاد و اگنس در حالی که آن را با پنجهی پا، له میکرد، با صدایی که از ته دلش برمیخاست، گفت:
- توصیف جالبی بود!
میراث، سری به نشانهی تأیید تکان داد و تا خواست سخن بگوید، ناگهان صدای آژیر با رنگ قرمز در فضا پیچید؛ صدایی که مانند زنگ خطری در دل شب طنینانداز شد و همه را به هول و ولا انداخت.
اگنس، در آن لحظهی حساس، به سرعت چرخید و با تمام قدرتی که از اعماق وجودش برمیخاست، فریاد زد:
- سریع آماده شید!
کلماتش مانند صاعقهای در دل تاریکی شب، در فضا پخش شد. در وجود میراث دوباره احساساتی چون ترس و اضطراب، نقش بست!
اگنس، با نگاهی مصمم و ارادهای آهنین، به اطرافش نگریست. سایهها در زیر نور قرمز آژیر رقصان بودند و او میدانست که باید هر چه سریعتر حاضر شود. آن لحظه، نه تنها آزمونی برای جسارت و شجاعتشان، بلکه فرصتی برای نشان دادن اتحاد و همبستگیشان در برابر خطرات پیش رو بود.
میراث نیازی نبود بپرسد که چه شده، مشخص بود که دوباره به جایی حمله شده و آنان باید رهسپار به آن منطقه شوند، رایان به همراه بقیهی سربازها از چادر بیرون آمد و با چشمان پر از تشویش گفت:
- ما هم باید بریم.
میراث سری به نشانهی تأیید تکان داد و هر دو به سمت ون حرکت کردند. دروغ چرا، رعب و وحشت در چشمان این دو پسر چون سایهای سنگین نشسته بود. به محض اینکه ماشینها به راه افتادند، رایان نیز با دلنگرانی و اضطراب، پشت سرشان حرکت کرد.
سرعت ون بیشتر از هشتاد کیلومتر بر ساعت نمیرسید و این کندی، همچون زنجیری سنگین، آنها را از ماشینهای ارتش عقب میانداخت. میراث با صدایی که به تشر شبیه بود، رو به رایان گفت:
- گاز بده! داریم گمشون میکنیم!
کلماتش مانند آتش، در فضای پر از تنش و اضطراب، به گوش رایان رسید.
در آن لحظه، بیابانهای تاریک به یک میدان جنگ تبدیل شده بودند میراث با چشمانی پر از عزم و اراده، به جاده خیره شده بود؛ جادهای که هر لحظه آنها را به خطر نزدیکتر میکند.
رایان در حالی که فشار پایش را بر روی پدال گاز بیشتر میکرد با عصبانیت گفت:
- این قراضه بیشتر از این نمیره.
اما دیگر نیازی به تعقیب ماشینهای ارتش نبود، دیدن آتش برافروخته و دود غلیظی که به آسمان شب میرفت نگاه هر دو پسر را به آن سمت کشاند. هر چه نزدیکتر میشدند صدای انفجار و تیراندازی بیشتر میشد.
و بالاخره با فاصلهی زیاد از ماشینهای ارتش نگه داشتند، رایان دوربینش را برداشته و میراث نیز دوربین کوچک دیگری را برداشت و در حالی که شال را به سر و صورتش میپیچاند رو به رایان گفت:
- باید از هم جدا بشیم مراقب خودت باش.
رایان با حرکتی مصمم سری تکان داد و هر دو خلاف جهت هم به راه افتادند. گرد و غبار معلق در هوا، همچون پردهای نازک، دنیای پیرامونشان را پوشانده بود. صدای فریاد سربازان و افرادی که به زبان عربی سخن میگفتند، مانند طنین زنگ خطر در گوش میراث به صدا در آمده بود و همین دلشورهای عجیب و غریب را در وجودش بیدار کرده بود.
با دستانی لرزان، دوربین را روشن کرد و آن را به دور گردنش آویخت؛ گویی که این ابزار کوچک میتوانست او را از دنیای وحشت و ناامیدی جدا کند. قدمهایش او را به سمت دیوارهای فرسوده و خرابهها راهنمایی کرد.
در دل از مسیح کمک خواست و سپس سعی کرد اندکی از دیوار خرابه برای فیلم برداری فاصله بگیرد که با شلیک گلوله به سمت همان دیواری که پشت آن قرار داشت باعث شد از تصمیمش پشیمان شود و با ترس بر روی زمین بیفتد.
ای کاش دنبالهروی اگنس یا یکی از سروانها میرفت حداقل الان ترس مردن نداشت و راحت فیلم میگرفت. باید چکار میکرد؟ کمی تفحص کافی بود که تصمیم بگیرد دل به دریا بزند و اندکی جلوتر رود.
اگنس در حالی که با نشانه گیر تفنگش در حال شلیک بود با دیدن میراث که دوربین به دست با گامهای سست و نامتوازن به جلو میرفت عصبی شد، دکمهی بیسیم سرشانهاش را فشار داد و گفت:
- این خبرنگار احمق چرا وسط مِیدونه؟ کسی هست بره پیش...
به ناگه سکوت کرد و بعد از نفرین میراث، دوباره بیسیم را فشار داد و گفت:
- من میرم سمت خبرنگار، من رو از پشت کاور کنید.
صدای تیلور و مکس به گوشش رسید و این همصدایی، همچون جرقهای در تاریکی، او را به جلو راند. از پشت درب آهنی بیرون آمد؛ در یک لحظه، تیرها مانند زنبورهایی خشمگین به سمتش شلیک میشدند و او با سرعتی شگفتانگیز، به هر چیزی که در اطرافش بود پناه میبرد.
دلش در سینه به تپش افتاده و فحشی بود که به میراث میداد. هر بار که صدای تیراندازی به گوشش میرسید، حس میکرد که زندگیاش در لبه تیغ قرار دارد؛ در دل گفت نکند حرف آن پیرمرد که امروز صبح گفته شد به همین سرعت تعبیر شود؟ ترس و شجاعت در وجودش در حال نبرد بودند.
پناهگاههای موقتی که به سرعت انتخاب میکرد، مانند سایههای مرموزی بودند که او را از چنگال مرگ نجات میداد.
نزدیک به میراث که پشت دکل برق پناه گرفته بود یورش برد و بعد از رسیدن به آن پسر کله شق، ناخواسته با پنجه پا ضربهای نسبتا محکم به ساق پایش کوبید و در حالی که سعی داشت بخاطر صدای تیراندازی و انفجار نارنجکها صدایش به گوش میراث برسد گفت:
- اینجا چه غلطی میکنی؟
میراث خم به ابرو آورد و در حالی که از ضربهی اگنس به پایش اندکی خم میشد نالان گفت:
- اومدم...
اگنس حرفش را برید و در حالی که از دستش میگرفت تا جای دیگری پناه بگیرند با خشم آمیخته به غضب غرید:
- دهنت رو ببند و دنبالم بیا.
میراث، با درک عمیق از خشم و عصبانیت فرمانده، تصمیم گرفت تا به دستوراتش بدون هیچ اعتراضی عمل کند. در دل شب، با شمارش معکوس اگنس، در حالی که به سمت نیروهای دشمن شلیک میکرد به سوی خانهی متروک راه افتادند؛ اما ناگهان، در میانهی راه، گلولهای به پای اگنس برخورد کرد و او را چون پرندهای زخمی بر زمین انداخت. فریادش در آن همه هیاهوی شب گم شد. درد در چهرهاش نقش بست و چشمانش برای لحظهای هر چند کوتاه، دنیا را برایش تار به نمایش گذاشت.
میراث به سرعت برگشت و با دیدن فرمانده که نقش بر زمین شده بود با صدا زدن نامش به سمتش دوید. از زیر بغل اگنس گرفت و همانطور که سعی داشت به کارش سرعت ببخشید او را کشان کشان به سمت دیوار متروک برد.
صدای زیردستان اگنس از پشت بیسیم به گوشش میرسید و او حتی توان فشار دادن دکمه بیسیم و سخن گفتن را نداشت.
میراث با خوف و وحشت در حالی که پای اگنس را از نظر میگذراند گفت:
- چکار کنم؟ حالا چکار کنم؟ الان...
اگنس به سرعت از یقهی پیراهن میراث گرفت و او را به سمت خود کشید؛ چشمانش در تاریکی شب میدرخشیدند و غریو کلماتش چون رعدی طنینانداز شد:
- کنار گوشم وز وز نکن. شالت رو بهم بده.
میراث به حرف کرد و سعی کرد خود را کنترل کند، اما مگر میشد در برابر طوفان خشم و درد ایستاد؟ با حرکتی ناگهانی، یقهاش را از چنگال اگنس رهانید و به جای آنکه شال را به دستانش بسپارد، خود آن را به دور ساق پای زخمیاش بست؛ حداقل اندکی جلوی خونریزی گرفته میشد.
اگنس که دوباره به حالت اولیهاش بازگشته بود، بیسیم را فشرد و به همه دستور داد تا محاصره را تنگتر کنند؛ سپس، با تکیه بر دیوار، خود را بالا کشید و تفنگش که در میدان نبرد افتاده بود را هدف قرار داد. اما میراث، با نگرانی و دلهره، از مچ دستش گرفت و گفت:
- میخوای چکار کنی؟
اگنس با خشم، دستش را بیرون کشید و با تشر گفت:
- همینجا میمونی! به عیسی مسیح قسم، جای دیگه ببینمت، خودم یک گلوله حرومت میکنم.
سپس، با ارادهای آهنین، به همه دستور کاور داد و در حالی که لنگ میزد، به سمت تفنگش رفت؛ گویی در دل این جنگل بیرحم، او همان شیر نر است که به رغم جراحت، نمیخواهد تسلیم شود. هر قدمش بر زمین، با درهم شدن چهره و سوزش پایش همراه بود، اما او آدم باختن نبود. همچون کوهی که در برابر طوفان میایستد، ارادهاش را به کار گرفت و در دل درد، شجاعت را پرورش داد.
پس از آنکه تفنگ را در دستانش فشرد، با حرکتی چابک و ناگهانی، بر روی زمین غلطید و خود را به دکل برق رساند.
زمزمهوار نالید:
- من نمیخوام بمیرم؛ حداقل امروز نه!
چند نفس عمیق و حجیم کشید؛ هوای سرد شب را به ریههایش فرو برد و در دلش آتش اراده را شعلهور کرد. هر نفسش مانند موجی از اقیانوس خروشان بود که او را به سمت هدفش هدایت میکرد. دوباره برای نشانهگیری و حمله آماده شد؛ چشمانش مانند دو تیرکمان که به هدفی دور نشانه رفتهاند، متمرکز و مصمم بودند؛ سپس با دقتی وصفناپذیر، انگشتش را بر روی ماشه قرار داد. او در این نبرد نه تنها برای بقا، بلکه برای اثبات وجودش میجنگید. حملههای او و تیمش آنقدر ادامه داشت که دستور عقب نشینی از سمت دشمن صادر شد.
اگنس در حین عقبنشینی دشمن، به مرد عربی حملهور شد. تیرش به دو پای او نشست و او را به زانو درآورد. درد، مانند آتش سوزانی در پاهای عفیف شعلهور شد و او را با نعرهای بلند به زمین انداخت. هر نبض در پاهایش، مرگ را به او گوشزد میکرد. عفیف تلاش کرد تا خود را از زمین بلند کند، اما بدنش مانند سنگی سنگین به زمین چسبیده بود.
اگنس به سرعت به او نزدیک شد، اما همرزمان عفیف، در آن لحظهی بحرانی، نه تنها به یاریاش نشتافتند بلکه گویی در برابر گرفتار شدن او بیتفاوت بودند؛ البته که قانونشان همین بود و همین موضوع، پوزخند اگنس را در چهرهاش منعکس کرد.
اگنس با تَغیُر آتشین، یقهی جلیقهی ضد گلولهی عفیف را در دستانش گرفت و با صدایی که همچون رعد و برق در آسمان طوفانی میغرید، به زبان عربی پرسید:
- شما از کدوم اوباشید؟
عفیف، با آن ریشهای بلند و نامرتب لبخند کج و زشتی را مهمان صورتش کرد و با چشمانی که سعی داشت هنوز شجاعتش را به نمایش بگذارد تا اگنس را وحشیتر کند؛ شعار تیمش را به زبان آورد. اگنس به راحتی فهمید که حملهی امشب کار کدام گروهک است، پس یقهی عفیف را با ضرب رها کرد و سرش را به سمت آسمان شب که مزین به دود غلیظی بود بلند کرد.
عفیف از این فرصت استفاده کرد و سیانور در دستش را به دهانش رساند. اگنس به محض پایین آوردن سرش و دیدن این صحنه، عاصی و خشمگین شد.
او نمیتوانست بگذارد عفیف به راحتی جان خود را بگیرد؛ باید از او اعتراف میگرفت، باید مقر این گروهک را پیدا میکرد و ریشهی آنان را خشک مینمود؛ پس فک مرد عرب را فشرد تا بتواند دهانش را باز کند و سیانور را از دهانش بیرون کشد.
درد در چهرهی عفیف نمایان بود؛ اما سر آخر تلاش اگنس افاقه نکرد و بعد از لرزش تن عفیف زیر بدنش، کف از دهانش بیرون زد و بیحرکت شدن چشمانش، آخرین نفسهایش را نیز با خود برد.
اگنس، خشمش مانند آتش زبانه کشید. مشتهایش همچون پتکی آهنین بر بدن بیجان زیر دستش فرود میآمدند، چهرهاش به سرخی گرایید و در نگاهاش، غضب، فوران میکرد.
تیلور و مکس، همچون دو نگهبان وفادار، به یاریاش شتافتند و او را از عفیف بلند کردند. اما یک لحظه اگنس با پای سالمش به جنازه لگدی زد و دوباره فریادش را به آسمان پرتاب کرد. کلاهاش را با حرکتی پرخاشگرانه از سر برداشت و بر زمین کوبید، گویی میخواست بار سنگین این جنگ را بر دوش آن بیجان بیندازد.
نفسهای عمیق و ممتدد او، همچون امواجی خروشان، نمیتوانستند خشم درونیاش را فرو بنشانند. در انتهای گلویش صدایی خفه و پر از درد جمع شد و ناگهان، مانند رعدی در آسمان تاریک، فریاد زد:
- برید ببینید کسی زنده هست؟
همهی افراد در آن لحظه، بدون چون و چرا و حرف اضافه به حرکت درآمدند. فرماندهی خود را میشناختند و میدانستند در این برهه سخن گفتن یا اعتراض با او چه عواقبی دارد. آن لحظه برای اگنس، دیگر هیچ چیز مهم نبود؛ نه جراحتهای خود و نه استراحت افرادش! تنها چیزی که در ذهنش میگذشت، نجات جان دشمنانی بود که ممکن بود هنوز در دل این میدان جنگ زنده مانده باشند تا بتواند ردی پیدا کند.
بر روی تخته سنگی نشسته و به پایش که هنوز خون از آن جاری بود، نگریست. حال که دیگر تنشی وجود نداشت، گرمی خون را که به پوتینش سرایت کرده بود را کاملا احساس کرد سرد شدن بدنش از کمخونی، به او هشدار بیهوشی میداد؛ اما او در شرایط بدتر از این نیز قرار گرفته بود.
میراث تمام مدت نظارهگر خشم اگنس بود، حس مسئولیتی که در چشمانش میدرخشید و تلاشی بیوقفه برای دور کردن این گروهک از این سرزمین بیگانه. او با هر نفس، عزم راسخ خود را برای نجات جان دیگران به نمایش گذاشته و همین ویژگیها، او را به زنی قوی دل تبدیل کرده بود، زنی که تنها در وجود میراث، به اسطورهای ماندگار بدل میشد.
با نشستن دستی بر روی شانهاش، سر برگرداند و با رایان مواجه شد. خط و خش جزئی بر روی گونهاش نمایان بود. هر دو یکدیگر را در آغوش گرفتند.
رایان در حالی که دوربین را آماده میکرد تا فیلم برداری را شروع کند گفت:
- آمادهای؟ قراره به صورت زنده تو تلویزیون پخش بشه.
میراث سر چرخاند تا ببیند کسی به اگنس رسیدگی میکند یا نه با دیدن دکتر دکستر و متیو و چند نفر دیگر که در حال نزدیک شدن به اگنس بودند لبخندی زد و گفت:
- آمادهام!
رایان میکروفون را به دست میراث سپرد و سپس با دقت دستش را پایین آورد تا لنز دوربین را به سمت او بچرخاند. میراث، با صدای رسا و پر از احساس، هر آنچه را که دیده و شنیده بود، به زبان آورد؛ کلماتش مانند جویباری از حقیقت جاری شد و در انتها، نام گروهکی که به منطقه متروک حمله کرده بود را با صلابت بر زبان آورد.
رایان با حرکتی ناگهانی دستش را بالا برد و به میراث فهماند که پخش زنده به پایان رسیده است و در حالی که به سمت او میرفت، گفت:
- دوربینت رو بده تا هر چی ضبط کردیم و برای نیکول بفرستم.
میراث، بند دوربین را از گردنش باز کرد و در حالی که آن را به سمت رایان دراز میکرد، گفت:
- بذار بهت زنگ بزنن! بذار التماس کنن بعد براشون با منت بفرست.
رایان سری تکان داد و دوباره میراث سخن گفت:
- تو برو تو ون! من یک سر تا پیش فرمانده برم برمیگردم.
رایان با نگاهی پر از نگرانی، تنها یک کلمه گفت:
- باشه.
سپس او را تنها گذاشت. میراث، هر قدمی که به سوی فرمانده برمیداشت، مانند گردبادی در درونش در حال چرخش بود؛ نمیدانست باز هم قرار است مورد خشم و غضب فرمانده قرار بگیرد یا نه! نمیدانست قرار است روی خوش ببیند یا نه!
دکتر دکستر که در حال وارسی ساق پای اگنس بود گفت:
- وضعیت خوبی نیست، خونریزی زیاده باید هر چه سریعتر عمل بشی.
اگنس با ته ماندهی انرژیاش در حالی که بر روی برانکارد دراز میکشید رو به مکس سوال پرسید:
- کسی زنده مونده؟
مکس در حالی که ابروهای بهم پیوستش را به بالا حرکت میداد گفت:
- نه قربان از پونزده نفر پنج نفر سیانور خورده بودن و باقی سر تیر مرده بودن.
اگنس سری تکان داد و سوال بعدیاش را پرسید:
- کسی از ما مجروح یا کشته شده؟
مکس سر به پایین انداخت و غم زده گفت:
- دو نفر از بچهها کشته شدن، ده نفر زخمی به جز شما!
اگنس حتی توان دلداری سربازانی که پشت سر تیلور و مکس ایستاده بودند را نداشت. چهرههایشان خسته، در هم شکسته و کدر بود. روحیهی همه بخاطر اینکه فرماندهیشان شرایط جسمی مناسبی نداشت خراش برداشته و دچار زخمهای عمیق شده بود.
دکتر دکستر، با نگاهی پر از نگرانی و احساس مسئولیت، بیشتر از این ماندن را جایز ندانست. تیلور که تا ورودی آمبولانس اگنس را همراهی کرد و آخرین دستور اگنس را به گوش سپرد تا اطلاعات امر کند.
- افراد زخمی رو سریع به مرکز بفرستید، اون دو نفری هم که کشته شدن رو هم با یک آمبولانس دیگه همراه با خودتون بیارید تا بعد از ادای احترام، به کشور خودمون برگردن.
تیلور چشمی گفت و احترام نظامی گذاشت. بعد از بسته شدن درب آمبولانس، اگنس چشمانش را روی هم گذاشت؛ این اولین باری نبود که تیر میخورد یا جراحت برمیداشت، اما یقین داشت که اولین باری بود که ترس بهسان یک سایه همه جا همراهیاش میکرد.
همه از جمله میراث و رایان نیز به اردوگاه ارتش برگشتند؛ میراث، از این همه شجاعت و دلیری اگنس شگفت زده شده بود، در سرش افکاری نسبت به او در حال پرورش بود، تصمیماتی داشت مخصوصا که در این یک هفتهی گذشته صبحتهای فراوانی با هم داشتند.
به محض رسیدن به مقر، بدون توجه به رایان، خودش را به درمانگاه رساند، دوست داشت بداند که حال اگنس چطور است و در چه وضعیتی قرار دارد.
همهی پرستاران در حال رفت و آمد بودند و کمبود نیرو به وضوح در این بخش مشهود بود، اگنس به سمت میتو که ریزنقشترین پرستار این بخش بود رفت و گفت:
- اگه کمکی از دستم بر میاد میتونی بهم بگی!
میتو در حالی که به سمت اتاقی میرفت گفت:
- پانسمان و بخیه بلدی؟
میراث سری تکان داد و گفت:
- بخیه نه، اما پانسمان و تزریقات رو در حد کم بلدم، هنوز اگر ببینم سریع یاد میگیرم.
میتو سری تکان داد و گفت:
- همراهم بیا.
میراث سری تکان داد و همانطور که دنبال میتو راه میافتاد گفت:
- حال فرمانده چطوره؟
متیو یک دست لباس یک باز مصرف به دست میراث داد و گفت:
- خوبه!
میراث کلافه چشم چرخاند و همانطور که لباس را از کاور پلاستیکی بیرون میکشید دوباره پرسید:
- این خوبه یعنی چی؟
متیو کلافهتر از میراث گفت:
- تو اتاق عمله! گلوله خورده، کم خونی داره، تا الان بهش دو بسته خون تزریق شده! بازم بگم یا همین برات کفایت میکنه؟
چیزی در اعماق میراث، همچون کوهی از سنگهای خُرد شده، فرو ریخت. این وضعیت، زنجیری از عذاب وجدان را به دور قلب او پیچاند.
رنگ چهرهاش به سفیدی برف مبدل شده و چشمان یاقوتیاش غم و پشیمانی را در خود نهفته بود و هر نفسش، طعمی تلخ از ناکامی را به همراه داشت.
میتو بشکنی زد و گفت:
- اگر میخوای کمک کنی سریع لباس رو بپوش.
میراث به خود آمد، لباس را بعد از در آوردن پیراهنش به تن کرد و دستکش به دست پشت سر متیو راه افتاد. به دستور متیو مشغول ضدعفونی و تمیز کردن زخم هایی شد که نیازی به بخیه نداشت. نزدیک به یک ساعت مشغول کار بود که با دیدن دکتر دکستر به سرعت به سمتش رفت و نگران پرسید:
- دکتر وضعیت فرمانده چطوره؟
دکتر دکستر که در حال شکستن قلنج انگشتانش بود گردنش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- خداروشکر خوبه! خطر از بیخ گوشش رد شد.
میراث با لبخند کجی که کنج لبش نقش بسته بود با قدردانی دست دکتر را فشرد و تشکری کرد.
دوست داشت اگنس را ببیند، اما خستگی بر جانش چنگ انداخته بود و حتی توانایی آن را نداشت که پلکهایش را باز نگه دارد. نزدیک به یک بامداد بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود، حتی دیگر نالهی سربازان مجروح هم به گوش نمیرسید.
تصمیم گرفت به اتاق برود و خود را در آغوش خواب بیفکند.
وارد اتاق مشترک خود، رایان و چهار سرباز دیگر شد. همه خواب بودند، غرق در رویاهای تلخ یا شیرین! حقشان بود که در این شب تاریک و پر از چالش، لحظهای را به آرامش بگذرانند. با احتیاط و کمترین صدا، لباسهایش را از تن درآورد و بر روی تخت آهنی دراز کشید.
تخت سرد و سخت، حالا به مکانی امن تبدیل شده بود که میتوانست در آن به دنیای خواب و رویا سفر کند و به سرعت خوابش برد.
***
یک هفتهی دیگر گذشت و در این مدت، تمام افکار میراث به اگنسی معطوف شده بود که حالا برای راه رفتن نیازمند عصا بود.
در این یک هفته، توجهات بیپایان میراث به اگنس، او را در دنیایی از اندیشهها غرق کرده بود. اگنس با خود اندیشید که چگونه ممکن است این پسر جاهطلب، که همیشه در پی قدرت و موفقیت است، اینگونه میتواند آن روی احساساتش را نیز به نمایش گذارد.
این تفکر مانند نسیمی ملایم از جانش میگذشت و او را به یاد لحظاتی میانداخت که میراث با نگاهی عمیق و پر از احساس به او مینگریست و بدون آن که غرورش برایش مهم باشد به او کمک میکرد.
او نمیتوانست انکار کند که در پس آن چهرهی سرد و محاسباتی، گاهی جرقهای از لطافت و همدلی میدرخشد. آیا ممکن بود این پسر، با تمام جاهطلبیاش، روزی به او نزدیکتر شود و دردهایش را بفهمد؟