انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان کوتاه باران خاک خورده| فاطمه یوسفی کاربر انجمن ناولز

_مرجان! مرجان کجایی؟!
قبل از هر چیزی، سریع نبات را در ب*غل خود حل کرد و صدای لرزانش در خانه پیچید.

_اینجام. بیا... .

مرد گیج قدم برداشت و در چهارچوب در قرار گرفت. چشم مرجان که به سر باندپیچی‌اش خورد، نبات را پشت سرش فرستاد و سریع کلمات را کنار یک‌دیگر ردیف کرد.
_سرت چی شده؟ چرا مواظب نبودی؟! از دیوار افتادی؟

مرد بدون هیچ حرفی جلو آمد و موهای مرجان را دور دستش پیچید. صدای نحسش از گلوی پر از خلط و دندان‌های زردش بیرون پرید.

_همه چی تقصیر اون پدر حروم... هست. اگه همون موقع گردن گرفته بود من این‌همه سال سختی نمی کشیدم. من مجبور نمی‌شدم این همه وقت ریخت تو...
مکثی کرد و نگاهی به نبات انداخت. شلوار خیسش را از نظر گذراند و پوزخندی زد. لگدی که به سمتش انداخت، مستقیم روی پهلویی کوچکش جا گرفت و نخ‌ها مهمان زمین شدند.
صورت دختر از درد جمع شد؛ اما دست کوچکش را جلوی دهانش گرفت تا مبادا صدایی به گوش پدرش برسد

_ریخت خودت و این دخترت رو تحمل کنم. این اصلا دختر منه؟ کجاش شبیه منه؟
مرجان جیغی کشید و سریع نبات را ب*غل کرد؛ اهمیتی به خیس شدن لباس‌هایش نداد و غرید:
_کثافت! کثا*فت حداقل طلاقم بده... دلت به حال من نمی‌سوزه به حال دخترت بسوزه!
_طلاق؟
خنده بلندی سر داد و شلوار کردی چرکش را بالا کشید.
_طلاقت بدم و بری زندگی کنی؟ نه. چندسال نگهت داشتم و هرماه یه سکه ندادمت که حالا بیخیالت بشم! تا موقع سفید شدن دندونات نگهت می‌دارم و ان‌قدر می‌زنمت. هم خودت هم دختر بی‌نام و نشونت تا بابای لاشخورت بیاد و به گه خو*ردن بیوفته... .
 
آخرین ویرایش:
تقه‌ای به پنجره ماشین خورد و نبات به خودش آمد. دستش را روی صورتش کشید و قطره اشکی که راه خودش را به سختی پیدا کرده بود، پاک کرد. چشمش که به امید افتاد! هول شده شیشه را پایین کشید و گفت:
_سلام احوال شما؟ دیگه داشتم می‌رفتم شما رو دیدم، گفتم وایسم احوال پرسی کنم که خودتون اومدید...

انگشتانش را دور فرمان محکم کرد و اخم‌های امید را از نظر گذراند.
_نیم ساعته داخل ماشین خاموش نشستید. مشکلی پیش اومده؟
مشکل؟ او زندگی و وجود خودش را بزرگترین مشکل می‌دانست.
_نه یکم خسته بودم فقط. سرم گیج می‌رفت و نمی تونستم رانندگی کنم، برا همین یه دقیقه‌ای نشستم تا بهتر بشم... .
امید سری از فهمیدن تکان داد و دکمه کتش را بست. اشاره ای کرد به آقا صادقی که گوشه حیاط مشغول بررسی درخت کاج بود. پیرمرد بلافاصله به طرفش دوید و گفت:
_جانم پسرم.
_در رو باز کنین تا خانم استخری برن...
با شک نگاهی به قیافه سردرگم نبات و چشم‌های نم‌دیده‌اش انداخت و بلندتر ادامه داد:

_انگار حالشون زیاد خوب نیست. اگر می‌تونی برسونشون خونه.
 
آخرین ویرایش:
نبات سریع روی صندلی جا به جا شد و بلافاصله استارت زد. همان‌طور که کمربندش را با حرص می‌بست، گفت:
_نه ممنونم حالم خوب شده. من دیگه میرم جناب!
شیشه را بالا کشید و فحشی نثارش کرد. در داشبورد را باز کرد و تکه آدامس عسلی در دهانش گذاشت. پشت چراغ ایستاد و نگاهی به اطرافش انداخت. پسر با دیدن ان پراید سفید همیشگی، بیخیال پاک کردن شیشه سانتافه شد. سریع به سمت نبات دوید؛ اما نمی‌دانست نبات حالا حوصله خودش هم ندارد، پس شیشه را پایین نکشید و فقط اشاره‌ای کرد تا از سر راهشش کنار رود. می‌خواست این روزها تمام شوند، اگر این‌طور نمی‌شد، به طور حتم خودش این روزها تمام می‌شد.
ماشین را گوشه‌ی دیوار نم‌دیده قهوه‌خانه، پارک کرد و بدون برداشتن کیفش پیاده شد. موهای کوتاهش را با پشت دست از صورتش فاصله داد و داخل رفت. دو دوستش جای همیشگی، تخت وسط قهوه‌خانه که حصیر نامرتبی روی خود داشت، نشسته و مشغول صحبت بودند‌.
پسرک افغان با دیدن نبات، سریع به پشت پیشخوان چوبی رنگ دوید تا قلیان آدامس نعنا را آماده کند. او خوب از بی‌اعصابی و بی‌حوصلگی نبات اطلاع داشت، بارها دامن‌گیرش شده بود!
نبات بدون آن‌که پاهایش از خط کاشی دور شوند، مقابل دوستانش قرار گرفت. ناخن‌هایش را روی دسته تخت کشید و سری تکان داد.

_سلام
سلامش را فقط خودش شنید؛ اما همین برای خودش قانع کننده و کافی بود. دختر مو آبی که آدامسی در دهانش داشت، دستش را پشت نبات قرار داد و خندید:
_سلام بانوی بد عنق. چی شده یادی از ما کردی؟!
اما آن دختر که کمی معقول‌تر به نظر می‌رسید، قاشقش را در بستنی‌اش فرو برد و احوال نبات را پرسید. نبات جواب دلخواه دختر را بر زبان آورد و گفت:
_ملی و سلی! مثل همیشه که اینجایید. حتی دلم نمی‌خواد بپرسم زندگیتون چجوره.

سلنا همان دختر مو آبی، کمی جا به جا شد و ابرویی بالا انداخت.
 
آخرین ویرایش:
_مثل همیشه کات کردیم. ما با حماقت هامون تا آخر ادامه نمی‌دیم. وسط راه...
به این قسمت حرفش که رسید چشمکی به ملیکا زد و با لحن کوچه بازاری صدایش را کمی بالا برد:
_همون وسطاش سیکشونو می‌زنیم.
لبخندی گذرا روی لب‌های نبات شکل گرفت؛ او حتی اندازه همین دوست‌های به قول زهرا خرابش هم نبود.
_من زود بند رو آب دادم نه؟!
ملیکا هما‌ن‌طور که قاشق بستنی را در دهانش می‌چپاند، تایید کرد و گفت:
_البته شما روانشناسا برا هرچیزی یه شعر تحویل ملت می‌دید. الانم بگو این شکسنت خوردنا و زخما محترمه! و بگو هر کدومش تاوان یه حماقت و نمی‌دونم چی چیه... .
دستش را در هوا تکان داد و بی‌حوصله از بحث پیش آمده، ابروهای نازکش را به‌یکدیگر نزدیک کرد.
_ولمون کن عامو. دلت خوشه ها. ماها که تو تعمیرگاه هستیم هم بیشتر اوقات تنعمیر نمی‌کنیم! اصلاً برا من که اولویت تعویضه. میگن لاستیک فلان شده؛ اصلا نمی‌ذارم ادامه بدن! سریع لاستیک جدید فاکتور می‌کنم... .
سلنا بلند خندید و قلیان را از پسر افغان گرفت. جلوی نبات گذاشت و با شک و تردید، حرفی که بخاطرش دیشب به نبات پیام داده و از او خواهش کرده بود که بیاید را به زبان آورد.
_میگم انگار حماقت تو باز پاش به اینجا باز شده ها...
همین حرف کافی بود تا نبات به سرعت بایستد، حیران و سرگردان به اطراف خیره شود و بدون کنترل داشتن روی خود، بغضی شدید را به گلویش دعوت کند‌.
_م... میدونی مامان بابای پفیوزت اصلا من رو دوست نداشت... اون کیف منو با کیف دوستم اشتباه گرفت که شماره انداخت! وقتی فهمید که هم کار از کار گذشته بود و هم طمع مثل خوره تو جونش افتاده بود؛ همین‌که فهمید بابای بی‌پدرم چکاره هست گلوش گشاد شد و جا پاش رو سفت کرد.
 
آخرین ویرایش:
_مامانی... میدونی چرا تو رو بچه خودش نمی دونه؟ چون من وقتی تو رو حامله شدم که اون تو زندان بود؛ هرچی داد زدم که تو هفت ماهه دنیا نیومدی ولی تو کگتش نمی‌رفت که نمی‌رفت. می‌گفت تو سر این بچه با من نبودی. چون جثه ریزی داشتی باور نمی‌کرد بچه خودش باشی! حتی هیچ وقت نخواست خال پشت گردنت که از اون به ارث بردی رو ببینه... .
_مامانی زیاد به پروبای بابات نپیچ. چی می‌خوای؟ خودم برات می گیرمن. اصلاً صبر کن شیرینم، دولا شم رو کمرم سوار شو بازی کن...
_مامانی. امشب بابات حوصله نداره. برو! تو تشکت برات آخر شب شامت رو میارم...
می‌گفت، آدمیزاد حسرت سرگردونه و چه درست می‌گفت! نبات چیزی جز حسرت نبود. هیچ راه‌حلی برای حجوم آوردن دیالوگ‌های مادر به ذهن درمانده‌اش نداشت! او با دیدن آن مرد منفور مدام به این حال می‌افتاد.

مرد گوشه دیگر قهوه خانه روی یک صندلی تک نشسته بود و با پوزخندی روی لب‌های تیره‌اش، چشم‌های تشنه‌ی نبات را رصد می‌کرد؛ تا نبات به سمتش قدم برداشت، خنده‌اش را در گلو مخفی و نسکافه‌اش را روی پایش گذاشت.
_هادی! اینجا چی می‌خوای؟!
_سلامت کو؟ فندق! یه هفتس اینجا منتظرم...
خنده بلند و ناگهانی نبات شانه‌هایش را تکان داد! انگار انتظار یک صدای شکستن و ضعیف می‌کشید‌.
_فندق دیگه کدوم مادر خرابیه؟! من نباتم و یادم نیست بهت اجازه داده باشم جور دیگه‌ای صدام بزنی!
لحن پر از حرصش، باعث شد انگشتان هادی دور لیوان محکم و پوزخندش کمرنگ‌تر شود.
 
آخرین ویرایش:
_تو اجازه چیزای دیگه هم بهم دادی عزیزم. که بی‌مصرف بودنت رو خودم کشف کردم مگه نه؟
نبات بدون اینکه کنترلی روی لرزش فکش داشته باشد، دستانش را دور گردن باریک و کشیده هادی، محکم کرد و بلندتر از قبل رو به چشم‌های سیاه رنگ و کهیرش گفت:

_من دستگاه جوجه کشی نیستم و هیچ وقت نمی‌خواستم باشم! اون که سرش کلاه رفت تو و اون مادر گشنه‌تر از خودت بود. من صدسال هم راضی به آوردن بچه نمی شدم! حتی اگر مشکلی نداشتم...
هادی نگاه پر تعجبش را روی لب‌های خشک شده‌ی نبات چرخاند. کمی گردنش را تکان داد تا نفس کشیدن برایش راحت شود، زن روبه‌رویش کمی تغییر به خورد خودش داده بود؛ اما همچنان زور نداشت و ضعیف بودن حتی از نگاهش می‌بارید. حالا او برای چه آمده بود و چه می‌شنید، چه می‌دید! همان چندباری که از دوستانش طعنه شنیده بود، برایش کافی به نظر می‌آمد. دیگر به خود اجازه نمی‌داد از یک دائم‌المریض طعنه بشنود؛ به همین دلیل دستان نبات را از گلویش فاصله داد و ایستاد. پوزخندش را به سختی عمق بخشید. خم شد و به چشمان نبات زل زد:
_فکر نکن جوابی برای حرفات ندارم. فقط اجازه میدم خودت رو خالی کنی. اینجوری خالی کردن خودت خیلی بهتره نه؟ نیومده بودم برای بحث. می‌خواستم دوباره جمعت کنم. من تو جمع کردن آشغال مهارت خاصی دارم، همیشه این مهارتم با تو تقویت می‌شه.
 
آخرین ویرایش:
تیر آخر که پرتاب شد، نبات دیگر حرفی برای گفتن نداشت، حتی نمی‌توانست دهان نیمه بازش را جمع کند و خود را عقب بکشد. فقط زمانی به خودش آمد که هادی با تنه زدن، ازش فاصله گرفت و بلافاصله از قهوه‌خانه خارج شد. شوکه و سرگردان پشت سرش را نگاه کرد. می‌دانست! به خوبی معنی این حرفش را می دانست. بعد از اینکه جواب آزمایششان، مشخص کرد که مشکل از نبات است، همین حرفش را بارها به زبان آورد؛ که چند ماه دیگر با او می‌ماند تا آواره نشود.

چند ماه را با او مانده بود، اما چه ماندنی! تمام خانواده‌اش از مشکل نبات خبردار کرده بود، تا اتفاقی می‌افتاد سرکوب‌زدن‌هایش را از سر می‌گرفت.
چرا حالا برگشته بود؟ بعد این‌همه مدت!
نمی‌توانست خودش را از هجوم فکرها به مغز گندیده‌اش، در امان نگه دارد. آمده بود تا او را برگرداند و پیش دوستان مُفنگی‌اش، سوژه‌ای داشته باشد؟
دستی به موهایش کشید. اشاره‌ای کرد به ملیکا که هاج و واج گوشه تخت نشسته بود. بدون گرفتن جوابی قهوه‌خانه را ترک کرد.
چشمش که به سمند افتاد، خون در رگ‌هایش از حرکت ایستاد.
- این ماشین که توش نشستی رو می‌بینی؟ من بخاطر این ننه‌ات رو گرفتم. آقای پفیوزت این ماشین رو داشت و گفت می‌زنه به نامم ولی چی شد؟!
 
آخرین ویرایش:
به این‌جای حرفش که رسید، دندان‌های زردش سابید. دست در موهای نبات فرو برد و غرید:

-اون کثا*فت گفت تمام موادها برا خودم بود، یه مثقال هم گردن نگرفت! من بی‌وجدان موندم و ده دوازده کیلو مواد.

فک نبات را با دست دیگرش محکم گرفت و ادامه داد:

- همین من نبودم، تو اومدی. ننه‌ات دم در آورد؟ دم که هیچی! تیکه به تیکه بدنش رو می‌چینم.

دخترک بعد از تمام هق زدن‌ها و جیغ‌های پی‌در پی‌اش، فقط یک شلوار خیس برایش مانده بود. کنترل ادرار؟! او فقط یک دختر بچه بود.

حالا نبات سی و چند ساله، با یادآوری آن خاطرات بازهم به همان مشکلات دچار می‌شد ولی فرقش فقط یک چیز بود. دیگر به شلوار خیسش اهمیتی نمی‌داد. نه خودش، نه کسی دیگر‌. یعنی کسی نبود! فقط پشت فرمان می‌نشست و راه خانه را در پیش می‌گرفت.

اگر می‌توانست افکارش را کنار بگذارد، خیلی بهتر می‌شد. افکارش بدمزه بودند. بدمزه‌تر از ماهی. حتی بدمزه‌تر از کبابِ مانده لای دندان که بعد از مسواک زدن‌ هم، مزه عجیبش در دهان به جا می‌ماند.
 
آخرین ویرایش:
کسل، کوفته و بغض آلود کلید را روی در انداخت. داخل خانه شد و کفش‌هایش را در آورد، شلوار و جورابش را همان نزدیک در که لباسشویی قرار داشت، انداخت و وارد آشپزخانه شد.

نگاهی به پرنده‌اش انداخت و وقتی پلاستیک ارزن را پیدا نکرد، تکه مانده‌های نان خشک وسط سفره که یاد نمی‌آورد برای کی بوده است را داخل کاسه ریخت و داخل قفس گذاشت.

پله‌ها را بالا رفت و داخل اتاقش شد، مقابل آیینه کوچک روی دیوار ایستاد؛ با نگاه به چشمانش، لبخندش عمق گرفت. فکر کرد که «خیلی وقت است افسار زندگی‌اش از دستش در رفته، چه سیاه بخت هستند کسانی که به آن دلخوش کرده‌اند».

لباسش را بیرون آورد، کفش را گوشه تخت قهوه‌ای رنگ انداخت و دراز کشید. بوی متعفن و عجیب تخت خنده‌اش را بلند کرد، چاره‌ای داشت؟! نه! خودش بود و خودش. باید به خودش می‌رسید دیگر...

یاد دیشبش افتاد، خندید، بلند! خواب مادرش را دیده بود، فکر می‌کرد روز خوبی برایش می‌شود اما چه شد؟ کثیف بود، کثیف تر از همیشه. بوگندو، زرد و کج، سیاه و کبود. یاد حرف دختری افتاد که صبح پیشش آمده بود. می‌گفت: هرچی به عقب نگاه می‌کنم چیزی جز کثا*فت و لجن نمی‌بینم، نمی‌دونم قراره کی یکم به جلو حرکت کنم، حاضر بودم از خانواده طرد بشم اما اینطور زندگی نکنم، من همیشه‌ی خدا کسی رو داشتم که توی سرم بزنه، از همون بچگی، با معلم کلاس دومم شروع شد... .
 
آخرین ویرایش:
صدای باد را که شنید، سرش را به طرف پنجره چرخاند، تاریکی و آن لامپ خر*اب که به تازگی خاموش و روشن می‌شد هم دیگر نمی‌ترساندش. غلتی زد و پتوی مسافرتی را روی سرش کشید.
شب‌هایی که حالش خوب نبود و احساس می‌کرد ممکن است فردا دیگر بیدار نشود، لامپ را خاموش نمی‌کرد.
کی خوابش برد؟! نمی‌دانست، صدای پرت و پلا گفتن زن کم و بیش در گوشش می‌پیچید، می‌دانست روی صندلی خشک شده است و از دست زن شلخته و هپی‌وار روبه‌رویش عاصی!
دست از فحش دادن برنمی‌داشت، پیرمردی که قصد داشت سرش کلاه بگذارد با چند نفر دیگر از خجالتش در آمده بودند و حالا زن بعد از ماه‌ها هنوز نمی‌توانست لرزش دستانش، کابوس‌ها و تکرر فحش‌هایی که شنیده بود را کنترل کند.

خیلی‌ها همین‌طور بودند، قربانی اعتماد‌های بیجا، بعضی‌ جاها هم اعتماد‌های بیجای دوطرفه.
پسر بچه‌ای که پیرمردی را مثل پدرش دید و بهش اعتماد کرد. دختری که فقط بعد از یک هفته آشنایی اولین قرارش را در جایی خلوت گذراند. زنی که بخاطر ضعیف بودن پیرمردی با او آشنا شد و غافل از آن‌که پیرمرد از نییتش خبر داشت. مادری که به برادر پدوفیلی خود اعتماد کرده بود و دختر سه ساله‌اش را برای چند روز دست او امانت داده بود.
روحش خسته شده بود، خسته از فکر کردن به کسانی که بدتر از خودش بوده یا نبوده‌اند، خسته از اعتمادهایی که روی دوشش بود و نمی‌توانست پاسخی به آن‌ها بدهد. اصلاً خسته از تظاهر کردن به کسی که نبوده‌ است.
 
آخرین ویرایش:
حالا زمانش رسیده بود که بپرسد از دست دادن خصلت‌های انسانی اتفاق بدی به حساب می‌آید؟ خودش که هیچ، انگار کل دنیا دست از آدم بودن کشیده و گوشه‌ای منتظر دیدن بدبختی‌های یکدیگر نشسته‌اند.

_ نبات؟!
برگشت و نگاهی به صندلی انداخت، با دیدن علی چشم‌هایش گرد و از روی صندلی بلند شد.
_ کی اومدی؟! خانم فقیهی کو؟

چشم‌های قرمز علی سرتاپایش را از نظر گذراند و روی دست چپش زوم کرد، دستی که تا همین چند دقیقه پیش به وسیله ناخن‌های کمی بلند از خجالتش در آمده بود. پوست انداخته و رگه‌های قرمز خون به وضوح دیده می‌شد.
در جایش جا به جا شد و سعی کرد لبخندش را کنترل کند.
_ تازه اومدم، مشغول نوشتن بودی و متوجه نشدی.
نبات روبه‌رویش نششت و مقنعه‌اش را کمی جلو کشید، همزمان پا روی پا انداخت و شروع به صحبت کرد.
_آره، مریض قبلم یکم اوضاعش رو به راه نبود. همین ذهنم رو درگیر کرد.
ابرویی بالا انداخت و خندید، همزمان که کاغذی از جیبش در می‌آورد، گفت:
_ واقعاً؟ اوضاع اون زن از تو روبه‌راه تر به نظر می‌رسید که!
سعی کرد به حرف‌های علی بی‌اهمیت باشد و خودش‌ را کنترل کند، همین مانده بود که دستش پیش آن رو شود!
 
آخرین ویرایش:
کاغذ را از دستش گرفت، تقریباً کهنه به نظر می‌رسید‌. تایش را باز کرد و به سختی شروع به خواندن کرد.

«دکتر، اون در رو می‌بینی؟! چقدر طول می‌کشه تا بلند شی و بری بیرون؟ گمون نمی‌کنم بیشتر از یک دقیقه! اما برای من خیلی، بیشتر از چند سال. فکر می‌کنم چرا؟ چرا بیرون برم؟ اونایی که بیرونن چه خیری دیدن؟ قراره با بیرون رفتن چه مشکلی رو حل کنم و چه اتفاق جدیدی رو وارد زندگیم کنم؟

می‌دونی دکتر؟ انگار همه جا سرده، از اون سرد نمور که نمی‌ذاره از جا بلند شم، من رو به این تخت زهوار در رفته جوش داده. حالا همه چی که بلند شدن نیست. از شما چه پنهون؟ واقعاً نمی‌خواستم الان اینجا باشی، خیلی وقته که دیگه مطالب عَن‌گیزشی و حرف‌های موفقیت چاره‌ی درد من نیست. اگر بود که سه سال گوشه این اتاق نمی‌افتادم. اینم دارم میگم که بس کنید، کمتر برید و بیاید، باور کنید آخرین چیزی که دلم می‌خواد ببینم و بشنوم شما و حرف‌های شما هست»

به این‌جای متن که رسید، نبات سرش را بالا گرفت و به علی زل زد، نمی‌توانست ذهنش را نظم بدهد و بپرسد نویسنده‌ی این متن کیست، می‌دانست خودش نیست! جلسات قبل متن‌هایی برای نبات نوشت، متن‌هایی که خیلی از این‌ کاغذ زهرآلودتر بودند، نوشته‌هایی که دلایل نبات را برای لبخند زدن به مرور کمتر کرده بودند.

_خانم دکتر! تو فکر نرو، ادامه بده.
 
آخرین ویرایش:
سری تکان داد و جابه‌جا شد. این‌بار با دقت بیشتری چشم به برگه دوخت:

«اما شما چیزی نمی‌فهمین، خوشحالین که دارو می‌دین و ما رو خواب می‌کنین، یادمون میره؟ بهتر میشیم؟ ما فقط و فقط با اون داروهای لعنتی گیج می‌شیم جوری که دفعه بعد دلمون می‌خواد سرتاپاتون رو با همین دست‌بندها ببندیم، نمی‌دونم، خواستم مودب بگم چیزی جز این به ذهنم نرسید. مشکل ما نیستیم، کاش بفهمید. اون‌هایی که مریضن اصلا نمیان، پیش شما نمیان. ما کسایی هستیم که بخاطر اون‌ها مریض شدیم. ... زنم خیا*نت کرد، با پسر برادرم! یه پسر بچه! می‌تونی بفهمی چه بلایی سرمون اومد؟ فکر می‌کنی چرا نصف صورتم سوخته؟ موقعی که زن داداشم، بنزین ریخت رو تشکمون و آتیش زد بازم طاقت نیاورد، زنم رو کشت ولی نتونست بیخیال من بشه. همون پسرش چی شد؟ حتی فکرش هم نمی‌کنی. خیلی چیزها گفتن نداره، از اون خانواده بزرگ فقط من موندم و پدربزرگی که مواد فروش شد. الان چهل سالمه ولی احساس می‌کنم دیگه خیلی دیره، برای همه چی! فکر نکن من قربانی بقیه شدم، آدم بودن خیلی کار کثافتیه... حسرت می‌خورم به اون خیال راحتی که گذاشته اینجا بشینی و به شعرهای من گوش بدی»

پلک‌های نبات روی هم قرار گرفت، بی‌اختیار ذهنش سمت آن مردک مزخرف رفت، هادی! تمام کتک‌هایی که خورده بود جلوی چشمش آمد، وقتی خوب می‌کشید و سرحال می‌شد نبات را زیر باد کتک می‌گرفت، ولی بعضی وقت‌ها هم هوایش را داشت و همین نبات را دلخوش کرده بود، هادی را با پدرش مقایسه می‌کرد و فکر می‌کرد هنوز جایی برای بهتر شدن روابطشان هست.
 
آخرین ویرایش:
صدای خنده‌اش بلند شد و چند بار روی پایش کوبید، آن حسی که فکر می‌کنی کمی رنج‌ها را کنار گذاشته‌ای، کمی هوای آزاد برای نفس کشیدن داری و یک‌باره به گریه می‌افتی، می‌دانی در جای نامناسبی اما نمی‌توانی جلوی اشک‌هایت را بگیری و با حجوم سوال پرسیدن دیگران تازه موقیعت را درک می‌کنی. فکر می‌کنی نه تنها چیزی بهتر نشده، بلکه تمام مدت حتی عقب‌تر از خانه اول هم رفته‌ای. همین حس‌ را داشت تجربه می‌کرد اما سوال پرسیدنی درکار نبود، پسر روبه‌رویش با چشمانی ریز شده بهش زل زده و مدام به کاغذ اشاره می‌کرد. نبات که فقط چشمش به ادامه کاغذ خورده بود، دیگر نمی‌توانست خواندنش را از سر بگیرد، کاغذ را روی میز انداخت و از بین دندان‌هایش غرید:

_ خب! ممنون که آگاهم کردی کارم ارزشی نداره. چی می‌خوای اینجا پس؟

لبخند علی پررنگ‌تر شد و خودش را جلو کشید، به‌همراه نگاه برازنده‌اش گفت:

_ خودت رو! تو برای من جذاب‌ترین آدم روی زمینی، وقتی این‌طور می‌لرزی، وقتی چشم‌هات دو دو می‌زنه و نمی‌فهمی این‌قدر ل*ب‌هات رو دندون گرفتی که خون اومده. من اومدم خودت رو برای خودت معرفی کنم.

دست نبات ناخودآگاه کنار لبش رفت و باز اخم‌هایش را درهم کشید؛ اما علی نگذاشت حرفی بزند.

_ این دوستم بود، تو نامه رو کامل نخوندی ولی وقتی تمام داستانش رو برای روانشناسش تعریف کرد، با گوشه‌ی ورق قرصی که چندماه زیر تختش نگه داشته بود، هم خودش رو راحت کرد هم روانشناسش رو!
 
آخرین ویرایش:
از جا بلند شد و دستی در موهایش کشید.

_ البته که من زیاد خوشحال نشدم، دوست داشتم منم باهاش صحبتی داشته باشم اما خب همیشه همه چی طبق خواسته آدم جلو نمی‌ره که. ولی درباره تو... تو خیالت نباشه! برای تو همه چیز خوب پیش می‌ره.

رو پوشش را بیرون آورد نگاهی یه کاکتوس‌ها انداخت، جان بیرون رفتن را نداشت پس پیامی برای زهرا ارسال کرد و روی صندلی نشست. دقایقی بعد درحالی که چشمانش را به لامپ زرد اتاق دوخته بود، تقه‌ای به در زده شد و آن پسر جدید به همراه یک لیوان قهوه وارد اتاق شد.

_ سلام.

نبات با شنیدن صدایش تکانی به خودش داد و سرش را پایین آورد، هنوز لرزش دستانش ذره‌ای کم نشده بود و نمی‌توانست ریسک کند و ضعفی از خود نشان دهد. اشاره‌ای به میز کرد و گفت:

_اینجا بذارش. ممنون.

اخم‌های پسر بلافاصله درهم گره خورد و غرید:

_ من آبدارچی نیستم، وقتی اینجا استخدام شدم شما نبودی. فکر می‌کردم الان جدید هستی ولی مشخص شد از قبل اینجایی. اومدم برای عرض ادب.

_ باشه قبول می‌کنم، می‌تونی بری و در رو پشت سرت ببندی.
_ من اون‌طرف راه‌رو هستم، اگر مریض‌هات سنگین بودن، می‌تونم قبول کنم چندتاشون رو!
با شنیدن این حرف، نبات سریع بلند شد و لیوان را از دستش گرفت، توجهی نکرد به قهوه‌ی داغی که روی دستش ریخت، فقط تشر زد و بلند گفت:
 
آخرین ویرایش:
_ بازم باشه، فهمیدم خوب و خیرخواهی، برو بیرون. باید استراحت کنم تا وقتی مریض بعد میاد.

نگاه پسر هیچ حس خوبی بهش نمی‌داد، با آن روزی که دیده بودش خیلی فرق کرده بود، مطمعن بود از کسی حرفی شنیده که حالا این‌قدر ترحم در صدایش موج می‌زند.

_ فکر کنم نفهمیدی ولی نیم ساعت دیگه وقت کار تمومه، ببین من می‌تونم علی...

نگذاشت حرفش را ادامه دهد، لیوان را روی میز کوبید و همان‌طور که مقنعه‌‌اش را جلو می‌کشید به طرف میز رفت.

_ نمی‌خوام چیزی بشنوم. مریض‌های من برای خودم هستن و من به حد کافی از پس کارهام بر میام.

نمی‌توانست آن لحظه به سوزش دستش، نگرانی پشت چشم‌های زهرا، امید و حتی به اخراجی که کنار گوشش کمین کرده بود فکر کند! فقط می‌خواست از آن اتاق خفه و پوزخندهای نصفه نیمه علی که تمام ذهنش را گرفته بود خلاص شود.



در سکوت کنار جزیره آشپزخانه نشست و نگاهش را یه قفس مرغ عشق دوخت. دانه‌ها را بلاخره پیدا کرده بود ولی پر از فضله موش شده بود. نگاهی به آن‌ها کرد و پوزخندی زد. دوبار دستش را روی قفس کوبید و گفت:

_ بیا سهم غذات رو از دست‌های من بگیر. بیا!

دوباره دستش را محکم به قفس کوبید و خندید، همذات پنداری که با مرغ عشقش داشت، نمی‌گذاشت خنده‌اش لحظه‌ای قطع شود.

_ تو هیچ‌کاری دیگه از دستت بر نمیاد. غذات پر از فضله شده، صاحبت یه عو*ضیِ پدر خرابه. خونه‌ای که داخلشی یک بار بهت اهمیت نداده. زنده‌ای هنوز؟ فکر می‌کنم نمی‌فهمی‌ها، از اولش همینجوری هستین. می‌خورین می‌خوابین. یهو همه چی رو ازتون می‌گیرن، من حتی نتونستم جلوی تو رو بگیرم که پرهات رو نَکنی. من حتی نتونستم جلوی افسرده شدن یه مثقال مرغ عشق رو بگیرم!
 
آخرین ویرایش:
اونوقت چی میگن به من؟ حق داره پسر، حق داره اون!

این چیزا که نمی‌فهمیدم منِ نفهم! دست می‌کردم تو کیسه لباسم و غصه در میآوردم، می‌خوردم! هسته که نداشت تف کنم ولی همچین گیر می‌کرد تو گلوم! یهو وسط اون‌همه غصه دیدم کتفم می‌سوزه، برگشتم نگاه کردم بهش. دیدم اِ زخمی هم شدم. مزه غصه‌ها رو نمی‌داد ولی خورده بودم دیگه... خوب نمی‌شه ولی چاره‌ای ندارم، فعلاً ندارم اما اینجوری که نمی‌مونه. دوتامون درست می‌شیم! من بلندت می‌کنم تا ببینی زندگیت خیلی هم گل و بلبله...

کسی جوابش را نمی‌داد، حالا که دهان باز کرده بود، گوش شنوایی نیود! منتظر ماند تا جوری سکوت خانه شکسته شود اما پاسخی دستش را نگرفت. کلافه مقنعه را از سرش بیرون کشید و بغضش را پایین فرستاد، فقط یکم پایین! زیر ل*ب فحشی به مرغ عشق داد و بلند شد؛ با خود فکر کرد که کاش همه حرف‌هایش را فهمیده باشد، فهمیده باشد که از او بدبخت‌تر هم هست و دست از شکنجه کردن خودش بردارد. آن مرغ عشق برای یارش بیشتر از نبات برای هادی گریه زاری کرده بود... .



روزش را به شب می‌دوخت و شب را به روز و همین‌طور عقوبتش را دنبال خودش می‌کشید. نه کاری داشت که انجام دهد نه حوصله‌ای داشت که کاری برای انجام دادن پیدا کند!

آشپزخانه‌اش را فقط در حد یک جای راه رفتن مرتب و به آن نامه فکر کرد. همین که می‌آمد کمرش را صاف کند، حرف‌های آن مرد و دوست و نامه، نبات را در خودش حل می‌کرد، بعد از چند روز در خانه ماندن، به وضوح کم شدن علاقه‌اش را احساس می‌کرد اما نمی‌دانست به چی! نمی‌دانست به چی دیگر علاقه ندارد.

دستش را لبه تخت گرفت و بلند شد، سوزش چشمانش بهتر از ساعات قبل شده بود. نگاه کردن مستقیم به تاریکی محض آن‌ هم تمام شب، باعث شده بود سرگیجه‌ای وحشتناک دامن‌گیرش شود.
 
آخرین ویرایش:
همان‌طور که ملحفه را از روی تخت جمع می‌کرد، تکه بسکوییت روی میز آرایش را برداشت و در دهانش گذاشت.

ملحفه را در لباس‌شویی کنار دستشویی انداخت و در آیینه نگاهی به خودش کرد؛ با دیدن ل*ب‌های پوسته پوسته شده سری تکان داد و برق ل*ب را روی آن‌ها کشید. چین و چروک‌های جدید صورتش هیچ تازگی برایش نداشت، پیر شدن را خیلی وقت پیش پذیرفته بود.

بعد از کشیدن برق ل*ب، آبی به صورتش زد و دوباره به اتاق برگشت، صدای موبایلش که بلند شد، آن را از روی تخت برداشت و با دیدن اسم زهرا پوفی کشید.

_ صبحم رو با تو شروع کردم، خدا به‌خیر کنه!



گوشه چشمی به سمت ناخن‌گیر انداخت و روی زمین نشست، بعد از چند دقیقه با خود کلنجار رفتن بلاخره راضی شده بود به دست‌هایش سروسامانی بدهد. وقتی به قبل فکر می‌کرد، اوضاع برای خودش خیلی خنده‌دار تر می‌شد، کسی بود که در اوج مشکلاتش دست از تمیز بودن نمی‌کشید، تنها گاف آن‌ موقع‌ها آب ندادن به کاکتوس‌هایش بود و حالا؟ حتی به حالا نمی‌خواست فکر کند!

_ ساعت ده هست خانم خانم‌ها! امروز ظهر یه مراجعه کننده داری که از شهرستان میاد. اون پسر بچه که یادت هست درسته؟

ابروهایش را به یک‌دیگر نزدیک کرد و سری تکان داد، پسر بچه؟

_ پرونده جدید دارم؟

_ خانم موسوی. اون دختره... اون رو آرش قبول کرد برای همین امید بهت یه پرونده جدید داد که خودت رو زیاد درگیر نکنی. یکم جلو بری این هم آ...
 
آخرین ویرایش:
ناخن‌گیر را محکم به سمت دیوار پرت کرد و سرجایش ایستاد، با همان صدای دورگه که در اثر عصبانیت و بی‌خوابی دیشبش به وجود آمده بود، داد زد:

_ خوبه دیگه! این آرش فلان شده کیه که از راه نرسیده پاشو کرده تو کارای من؟ بهش گفتی که اعصاب این خاله زنک بازیا رو ندارم دیگه؟ می‌خواد دایه مهربان‌تر از مادر بشه یا زود ترفیع بگیره؟

حتی صدای دلخور زهرا هم ذره‌ای از عصبانیتش کم نکرد.

_ چه مرگته تو؟ همیشه همین کار رو می‌کردیم که! پرونده‌ها عوض بدل می‌شدن اگر مشکلی پیش میومد، چرا گارد گرفتی براش؟ اصلاً می‌شناسیش؟ می‌دونی کیه و کجاها کار کرده؟!



_ کارهای اون به من چه ربطی داره آخه. بعدم مگه چه مشکلی پیش اومده؟! تمام مراجعه کننده‌هام دارن راضی بیرون میرن!

_ نبات؟ این تو هستی؟ مگه راضی بودن اونا مهمه؟ مگه همیشه نمی‌گفتی خوب بشن حتی به قیمت ناراضی بودنشون؟ ببین! مشکل همینه!

کلافه دستی در موهایش کشید و در کمدش را باز کرد. مانتوی زرشکی به همراه شلوار بگ را بیرون کشید و همان‌طور که مقابل پنجره ایستاده بود به تن زد.

_ من میام! برا ناهار اونجام. حرف می‌زنیم باهم.

_ باشه بیا! امروز بچه ها هم هستن ا... .

نگذاشت حرفش را ادامه دهد و سریع قطع کرد. حوصله مکالم‌های طولانی نداشت و حتی چند کلمه هم کافی بود تا کل انرژی روزش را ازش بگیرد. گوشی را داخل کوله پشتی انداخت و به همراه یک دستمال جیبی و کش مو بیرون رفت.
 
آخرین ویرایش:
بدون نگاه کردن به جاکفشی اولین کفش دم دستش را پوشید و در را قفل کرد. هوای داخل ماشین دمع شده بود و موهایی که به سختی سعی داشت در آن کش کوچک جا بدهد، مدام دور گردنش می پیچید و کلافه ترش می‌کرد. نمی‌دانست دلیل آن گر گرفتگی و گرما، لج کردن آن موهای کوتاه برای رفتن به داخل کش چیست اما این را خوب می دانست که اگر تا چند دقیقه‌ی دیگر حرکت نکند، سر آن دو پسر بچه‌ی فضول که دور تا دور ماشینش را با بستنی‌های آب شده تزیین کرده و حالا پشت دیوار جا خوش کرده بودند؛ را مهمان سی*نه هایشان می کرد!

استارت ماشین را زد و بدون پوشیدن مقنعه مشکی اش حرکت کرد. این بار مسیرش را عوض کرد و بیخیال چهارراه همیشگی شد.

به طرف تعمیرگاهی که ملیکا حسابدارش بود، حرکت کرد. در همان نزدیکی کارواشی می‌شناخت؛ البته واسطه آن شناخت هم ملیکا بود.

وارد منطقه که شد، با ملیکا تماس گرفت. دنده را به سختی جا به جا کرد و گوشی را روی بلندگو گذاشت. هنوز به بوق سوم نرسیده بود که صدای خواب آلود و سنگین ملیکا در گوشش پیچید:

_ چیه اول صبحی؟!



نبات نگاهی گذرا با ساعت چوبی روی دستش انداخت و همان طور که ماشین را جلوی در کارواش پارک می‌کرد، گفت:

_ اول صبح نیست و ساعت یازده هست. اومدم در کارواش رلت. هنوز باهاشی دیگه؟

صدای ملیکا حالا واضح تر به گوش می رسید:
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا