Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عنوان: پژواک خاموش ژانر: علمی-تخیلی، ترسناک نویسنده: Pary
خلاصه:
خبر وحشتناکی که مانند طوفان در سراسر جهان پیچید؛ قتلعام، کشتار، و مرگهایی که هیچ منطقی پشتشان نبود. خیابانها از جسدهایی پوشیده شده که تا چند روز قبل زنده بودند.
کویید ۲۰، بیماریای که کسی راه درمانش را نمیدانست. ویروسی که نه تنها جسم را از بین میبرد، بلکه انسان را به چیزی فراتر از یک بیمار ساده تبدیل میکرد؛ یک تهدید، یک وحشت زنده.
و در حالی که هر روز تعداد بیشتری از مردم ناپدید میشدند، تلویزیونها تنها یک جمله پخش میکردند:
- هیچ جای نگرانی نیست.
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه:
هیچکس نفهمید از کجا شروع شد. شاید از یک سرفهی خشک در تاریکی، شاید از قطرهای خون روی کف یک بیمارستان. اولین قربانیان بیصدا افتادند، نامرئی میان جمعیت. کسی توجهی نکرد. همه فکر میکردند یک بیماری فصلی است، چیزی که میآید و میرود.
اما نرفت.
ویروس زنده ماند، رشد کرد، تغییر یافت. در ابتدا، مرگها عادی به نظر میرسیدند. بعد، ناپدید شدنها شروع شد. آنهایی که بیمار میشدند، دیگر هرگز مثل قبل نبودند. و زمانی که اولین جیغها در خیابانها پیچید، دیگر خیلی دیر شده بود.
حالا دنیا در سکوت فرو رفته. پژواکی از گذشته، اما خاموش.
نور کمرنگ چراغهای مهتابی روی سطح فلزی میزهای آزمایشگاه منعکس میشد. بوی مواد شیمیایی در هوا پیچیده بود.
دکتر لبخند زد. لبخندی که بیش از حد طولانی شد، انگار از چیزی در ذهنش لذت میبرد. چشمان مشکی و کشیدهاش در نور ضعیف برق زد. سرنگ کوچکی را برداشت و با دقت، مایع آبیرنگ را از ظرف شیشهای بیرون کشید.
محفظههای شیشهای دور تا دور آزمایشگاه، زندان بیصدای انسانهایی بودند که در این یک ماه ناپدید شده بودند. بیحرکت، گرسنه، زرد و نیمهجان، در میان مایعی کدر اسیر شده بودند. نگاهشان وحشت را فریاد میزد، اما کسی نبود که بشنود.
لیلی به سختی آب دهانش را قورت داد. چشمانش از وحشت به سرنگی که در دستان دکتر بود، دوخته شده بود.
صدای بم و خونسرد دکتر، مثل چاقویی در سکوت آزمایشگاه فرود آمد:
- لیلی، وقتش رسیده.
لبهایش تکان خوردند، اما صدا از گلویش بیرون نیامد. بالاخره جرأت کرد نجوا کند:
- دکتر، بهتر نیست که...
کلماتش در نیمه راه خفه شدند. نگاه دکتر روی او قفل شد. مردمکهایش، قرمز و خالی از احساس، به چشمان لرزان لیلی دوخته شدند. صدایش خشک و فرماندهنده بود:
- ما فقط وسیلهایم. ابزار. عروسکهایی که باید دستورات را اجرا کنند. دفعهی بعد که سعی کنی مانع بشی، محلول رو روی خودت امتحان میکنم.
سکوتی کوتاه، اما سنگین، بینشان حاکم شد. لیلی احساس کرد زانوهایش از شدت ترس سست شدهاند.
دکتر نگاهش را از او گرفت و به یکی از محفظههای شیشهای اشاره کرد:
- اون پسر رو بیار. دستاشو محکم ببند. اگه اشتباهی ازت سر بزنه، اولین کسی که روی بدنش تست میشه، خودتی.
لیلی جرأت نفس کشیدن نداشت. چشمهایش روی پسری که در محفظهی شیشهای کز کرده بود، ثابت ماند. پانزده یا شانزده ساله بود، صورتش کبود و خسته، نگاهش خاموش. روز اول، چشمانش پر از شورش و سرکشی بودند. حالا فقط پژواک خاموشی از آنها باقی مانده بود.
لیلی قدم برداشت. آرام، اما با قلبی که در سینهاش میکوبید. انگشتان لرزانش درب محفظه را لمس کردند. بوی چرک و خون در هوا پیچید.
پسر با صدایی خفه زمزمه کرد:
- خواهش میکنم… نذار دستخوش بازیشون بشم. خواهرم اون بیرون تنهاست، به جز من کسی رو...
- لیلی! صدای دکتر مثل پتکی در سرش کوبیده شد.
اما او مردد نماند. دستش را آرام در جیب روپوش سفیدش فرو برد. چیزی را لمس کرد. در سکوت، قرصی کوچک را میان انگشتانش فشرد و در لحظهی آخر، آن را در دست پسر گذاشت.
زمزمهاش آرام بود، لرزان، مثل صدای زنبوری که میان طوفان گیر افتاده باشد:
- این قرص رو بذار زیر زبونت. باعث میشه مثل مردهها به نظر بیای. وقتی فکر کنن مردی، سریع از اینجا خارجت میکنن. فقط زود باش، وقت نداریم!
چشمان پسرک گشاد شد، انگار که بخواهد چیزی بگوید، اما فرصت نداشت. لیلی قرص را در کف دستش گذاشت و لحظهای بعد، صدایش را بلندتر کرد تا دکتر بشنود:
- استاد! داشتم نبضش رو چک میکردم... فکر کنم دووم نیاورده. مُرده!
سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. بعد، صدای قدمهای پرشتاب مرد روی کاشیهای آزمایشگاه پیچید. نزدیک شد، آنقدر که بوی الکل و مواد شیمیایی از لباسش بلند شد. چشمانش که روی جسد افتاد، فریاد زد:
- لعنتی!
به سمت لیلی برگشت. نگاهش یخزده، وحشی، خالی از احساس. لحظهای بینشان هیچ صدایی نبود جز نفسهای نامنظم دختر. معدهاش میجوشید، دهانش خشک شده بود، و نگاه مرد مثل پتکی روی شانههایش فرود میآمد.
دکتر یکقدم جلوتر آمد، آنقدر که نفس گرمش را روی پوستش حس کرد. با صدایی که بیشتر از خشم، تهدید در آن موج میزد، زمزمه کرد:
- تو کاری کردی، لیلی؟
صدای بم و خطرناک مرد، در سالن سفید و وسیع آزمایشگاه طنین انداخت. انعکاسش در سر لیلی میچرخید، همانند ناقوس مرگی که فقط او میشنید.
بزاق نداشتهاش را قورت داد. دستهای عرقکردهاش را پشت لباس آزمایشگاهیاش مالید و سعی کرد لرزش زانوهایش را کنترل کند. انکار، صحنهسازی، دروغ—همه را از همین مرد یاد گرفته بود. حالا وقتش بود که آنها را به کار بگیرد.
- دکتر، من اینجام تا به شما کمک کنم. تا اهداف دولت محقق بشه. چرا باید خلاف قوانین عمل کنم؟
مرد لبخند زد. اما چیزی در آن لبخند بود که باعث شد دل لیلی ته بکشد. حسی مثل اینکه در برابر طعمهای گیر افتاده باشد که هر حرکتش را زیر نظر دارد.
قبل از آنکه مرد حرفی بزند، لیلی سریع خودش را عقب کشید و از در خارج شد. قدمهایش تندتر از آن بود که بخواهد طبیعی به نظر برسد. در راهروی آزمایشگاه که به سمت سرویس بهداشتی میرفت، دستش را روی دهانش گذاشت. دلش پیچ میخورد، انگار معدهاش داشت تمام محتویاتش را پس میزد.
چند ثانیه بعد، زانو زده بود و با چشمانی اشکآلود، بالا میآورد. نفسهایش سنگین و نامنظم شده بود. آبی به دهان پاشید، اما حتی جرئت نکرد به تصویر رنگپریده و لرزانش در آینه نگاه کند.
وقتی برگشت، دکتر دوباره مشغول بود. یکی دیگر از افراد محبوس در محفظههای شیشهای روی تخت آزمایش بسته شده بود. زنی میانسال، با پوستی کبود و چشمانی که چیزی جز تسلیم در آن دیده نمیشد.
دکتر بیصدا ماسک سبزش را روی صورت کشید. دستهای کشیده و زمختش، پوشیده در دستکشهایی نازک، با دقت سرنگ را از روی میز برداشت. مایع آبیرنگ داخل آن، زیر نور چراغهای مهتابی آزمایشگاه برق میزد. بدون مکث، سوزن را درون رگ زن فرو کرد.
لحظهای بعد، دنیا برای زن تغییر کرد. و لیلی، در سکوت، ناظر این تغییر بود.
پوست ماریا زیر نور کمجان آزمایشگاه، به سرعت رنگ باخت. لکههای کبود روی گردن و دستهایش پخش شد. چشمان سبزش در سفیدی مطلق غرق شد، انگار دیگر جایی برای رنگ در آنها نبود. نفسهایش از خرخر به نالهای خفه تبدیل شد. انگشتانش لرزیدند، سپس به شکلی غیرطبیعی رشد کردند، گوشت انگشتانش کش آمد و ناخنهایش همچون چنگالهایی تیز بیرون زدند.
دندانهای قفلشدهاش با چنان شدتی روی لبهای خشکیدهاش فشرده شدند که پوست ترک برداشت و جرعهجرعه خون سیاهرنگ از لبانش بیرون چکید. نه، دیگر قرمز نبود… این مایع که از چانه به سمت گردن سرازیر شد، سیاهی عجیبی داشت، مثل زهر.
لیلی نفسش را حبس کرده بود. تنها صدایی که میشنید، ضربان نامنظم قلب خودش بود. نگاهش میان جسد نیمهجان زن و دکتر که با خندهای پرشور و دیوانهوار به او خیره شده بود، میچرخید.
ادموند از شادی، نیمقدم عقب رفت و با نگاهی که از برق پیروزی میدرخشید، گفت:
-لیلی، نگاه کن! جواب داد! میفهمی؟ بالاخره تونستیم!
هیجان در صدایش موج میزد، انگار که یک کشف تاریخی کرده باشد، چیزی که دنیا را تغییر میدهد… اما تغییری که او میخواست، چیزی شبیه به ویرانی بود.
لیلی، خشک و بیحرکت، دهانش را باز کرد اما کلمات، بیآنکه فرصتی برای شنیده شدن داشته باشند، در گلویش گیر کردند. فقط یک جمله در ذهنش طنین انداخت:
"این تازه شروع بدبختیه..."
فصل اول | پشت در های بسته
فلشبک | دوم آگوست ۲۰۲۸
درِ چوبی و سنگین با صدایی نرم اما کشدار گشوده شد. بوی استریل و تهماندهی دود سیگار در فضا معلق بود. تاریکی اتاق، نور اندکی را که از میان پردههای ضخیم نشت میکرد، بلعیده بود.
مردی با قدی بلند و شانههایی عریض، آرام از آستانهی در عبور کرد. کتوشلوار سرمهای بر تن داشت و نقابی نیمهشفاف، نیمی از صورت استخوانیاش را میپوشاند. حتی بدون دیدن چهرهاش هم، چیزی در حضورش سنگینی میکرد. مثل سایهای که همیشه در پسزمینهی قدرت ایستاده باشد.
چوب آبنوس میز کار، زیر نور اندک، درخششی سرد داشت. مردی که پشت میز نشسته بود، همچنان پشت به در ایستاده و به تابلوهای نامفهومی خیره شده بود که خطوط درهم و نوشتههای رمزآلود روی آنها حک شده بود.
بیآنکه نگاهش را از دیوار بگیرد، با لحنی خشک و عاری از احساس گفت:
- پنجم ماه، تصمیم نهایی اعلام میشه.
معاون، بیحرکت ایستاد. دستانش را پشت کمر قفل کرده و مثل کسی که میداند نباید کوچکترین خطایی کند، نفسش را نگه داشت. صدای مرد همچنان آرام، اما به طرز عجیبی سنگین بود:
-نظراتی که توی جلسه ارائه میشه، هیچ تأثیری روی تصمیم من و "ف.میم" نداره.
لحظهای سکوت. سکوتی که مثل مه، اطرافشان را گرفت. حتی هوای اتاق هم به نظر سردتر شد.
مرد نقابدار، بالاخره جسارت به خرج داد و گفت:
-امر، امر شماست قربان.
صدایش آرام، اما نشانهای از تردید در آن پنهان بود. چند ثانیه درنگ کرد و سپس با احتیاط ادامه داد:
- اینبار خودتون جلسه رو اداره میکنید؟
مرد پشت میز، بیآنکه خم به ابرو بیاورد، بالاخره کمی چرخید. فقط به اندازهای که یکی از چشمان یخزدهاش از زیر سایهی تاریکی نمایان شود.
- نه.
جوابش کوتاه و محکم بود. مثل ضربهای که روی میز فرود بیاید. چیزی در این "نه" وجود داشت که راه را بر هر بحثی میبست.
همان شب، پیامهای رمزگذاریشدهای به سراسر جهان ارسال شد:
«سران مخفی کرهی زمین، با استناد به ارائههای دکتر کلارک، دانشمند حاذق در درمان بیماریهای همهگیر، تصمیم به تشکیل جلسهای در پنجم آگوست گرفتهایم. در این همایش، سیاست جدید کنترل جمعیت جهانی به بحث گذاشته خواهد شد. دعوت از سوی "دال_نون".
***
افراد مختلفی از نژادها و ملیتهای گوناگون، از نمایندگان بلندپایهی کشورهای اروپایی و آسیایی گرفته تا چهرههای تأثیرگذار در سیاست، دور میز طویل و سیاهرنگ نشسته بودند. چراغهای کمنور، صندلیهای چرمی و فضای بیش از حد ساکت اتاق، بوی یک تصمیمگیری سرنوشتساز را در هوا پخش میکرد.
آنها در ظاهر آرام بودند، اما سکوت سنگینشان چیزی جز اضطراب و انتظاری پرتنش نبود. هرکس در گوشهای از ذهنش حدسهایی میزد، اما هیچکس جرئت نداشت بلند فکر کند.
دقایقی بعد، در چوبی سنگین با صدای نرم اما قاطعانهای باز شد. مردی با کت و شلوار مشکی، از برندی که جز معدود افراد این اتاق توان خریدنش را داشتند، همراه دو محافظ درشتاندام وارد شد. او با خونسردی در رأس میز نشست، انگار که میدانست همه نگاهها از لحظه ورودش قفل او شدهاند.
سکوت چند لحظهای، آزاردهندهتر از هر صدایی در فضا طنین انداخت. انگار هیچکس نمیخواست آن را بشکند. اما مایک، با لحنی که بین جدیت و نوعی سردی کنترلشده در نوسان بود، بالاخره دهان باز کرد:
- خوشاومدید، دوستان.
کنایهی کلمهی آخر به مذاق کسی خوش نیامد، اما مایک بی آنکه توجه کند ادامه داد:
- فکر کنم همهتون میدونید که این جلسه، یه نشست معمولی نیست.
نفسش را به آرامی بیرون داد. نگاه نافذش روی چهرهی تکتک افراد سر خورد. بعضی نگاهشان را از او دزدیدند، بعضی پلک نزدند، و یکی دو نفر گویا منتظر لحظهای بودند که بتوانند لبخند بزنند.
مایک ادامه داد:
- بحث امروز دربارهی یه تصمیمه. نه یه پیشنهاد، نه یه ایدهی آزمایشی… بلکه تصمیمی که آیندهی زمینو تغییر میده.
دستانش را روی میز گذاشت، کمی به جلو خم شد و با صدایی که حالا مثل پتک روی مغزها فرود میآمد، گفت:
- بیماریای که قراره دربارهش صحبت کنیم، کووید ۲۰عه. یا به زبون سادهتر، بیماری زامبی!
یک لحظه سکوت. چهرههایی که در کسری از ثانیه از جدیت به حیرت، از حیرت به ناباوری و از ناباوری به چیزی که انگار میان وحشت و کنجکاوی در نوسان بود، تغییر کردند.
مایک به صندلیاش تکیه داد و با حالتی که انگار از قبل این واکنشها را پیشبینی کرده بود، گفت:
- آره، زامبی! همون چیزی که تو فیلما دیدیم و دربارهش خوندیم. ولی حالا دیگه یه داستان خیالی نیست. این ویروس، واقعیه.
لحظهای صدای خشخش کاغذی که کسی بیاختیار در دستانش مچاله کرد، در سکوت اتاق بلند شد. اما کسی چیزی نگفت.
- این یه شوخی نیست، یه پیشگویی هم نیست. مسئله اینه که جهان دیگه ظرفیت این جمعیتو نداره. شما بهتر از من میدونید، زمین داره زیر پامون خالی میشه. منابع دارن نابود میشن. و اگه کنترلی نباشه... ما شاهد یه فاجعه خواهیم بود.
نگاهش را بین افراد چرخاند. برخی از حاضرین کمی روی صندلیهایشان جابهجا شدند، بعضی دیگر سرهایشان را به نشانهی تأیید، هرچند نامحسوس، تکان دادند. اما عدهای هنوز خیره به او مانده بودند، انگار که ذهنشان هنوز درگیر همان واژهی "زامبی" بود.
مایک انگشتانش را در هم قلاب کرد و آرام گفت:
- پس باید پیشدستی کنیم.
هوای اتاق سنگین بود. چشمان بیاحساس و تحلیلگر نمایندگان، در سکوت به مایک خیره ماند. تنها صدای ضعیف تهویه و گاهبهگاه خشخش جابهجایی روی صندلیها، این سکوت را در هم میشکست.
ناگهان، صدای گرفته و پرطنینی این وقفهی خاموش را در هم شکست.
ـ انتهای این بحث، قراره به یه نسلکشی دیگه ختم بشه، درسته؟
مردی با پوستی تیره، چشمانی درشت و بینی پهن، قامتش را کمی جلو آورد و با نگاهی سرشار از شک و انزجار، به مایک خیره شد. ابروهایش درهم گره خورده بود، انگار منتظر کوچکترین اشارهای بود تا این اتاق را منفجر کند.
ـ راستشو بگید، جناب مایک. این همون چیزیه که تو ذهنتونه؟
نیشخند محو معاون، درخششی تلخ به نگاهش داد. انگشتانش را به هم قلاب کرد و کمی به جلو خم شد.
ـ جناب داگلاس، به نکتهی درستی اشاره کردید. ما یه بار دیگه هم برای یه بحران ساختگی اینجا جمع شدیم، اینطور نیست؟
چند نفر سرهایشان را نامحسوس تکان دادند. بعضی نفسشان را در سینه حبس کرده بودند.
مایک ادامه داد، بیآنکه لحنش تغییری کند:
ـ ولی این بار، مسئله جدیتره. باید دو سوم مردم رو از این چرخه حذف کنیم، از جامعه بیرون بندازیم... و به جایی که تعلق دارن بفرستیمشون.
مکث کرد. نگاهی آرام اما مرگبار به داگلاس انداخت و بعد به طرف صفحهی معلق پشت سرش چرخید. صفحه روشن شد و تصاویری روی آن ظاهر شدند تصاویر مردمانی که در خیابانها، کافهها، خانههایشان بودند، درست مثل هر روز.
ـ کسانی که پشت سر من میبینید، اهداف ما هستن. فقط لازمه این افراد به شکلی کاملاً مخفیانه به سازمان منتقل بشن. از همین حالا صفحههایی روی میز شما قرار گرفته که نظرتون رو ثبت کنید. ولی به یاد داشته باشید... ما داریم آینده رو بازنویسی میکنیم.
زن مرموزی که نیمهی صورتش پشت نقابی مشکی مخفی شده بود، دستش را روی میز گذاشت و به آرامی گفت:
ـ اول از تبلیغات و اخبار شروع میکنیم. مردم رو وحشتزده نگه میداریم، بعد کمکم ویروس رو پخش میکنیم، البته نه به شکل تصادفی، بلکه روی افراد مشخصشده.
صدایش خونسرد بود. بیش از حد خونسرد. گویی داشت دربارهی چیزی پیشپاافتاده حرف میزد، نه برنامهای که میلیونها نفر را به کام مرگ میکشید.
کریستوف دالتون، وکیل حقوق بشر، بالاخره طاقت نیاورد.
- ولی ما داریم دربارهی جونِ آدما حرف میزنیم، نه یه پروژهی اقتصادی! من فکر میکنم که...
مایک نگاهش را به سمت او چرخاند و قبل از اینکه جملهاش تمام شود، با لحنی برنده و سنگین گفت:
- سازمان تصمیمشو گرفته، کریستوف. مثل همیشه، از یه روش قدیمی استفاده میکنیم؛ ترس. ما مردم رو از بیماری، مرگ و فروپاشی میترسونیم، و در همین حین، بدون اینکه متوجه بشن، اهدافمون رو اجرا میکنیم.
سکوت، دوباره در اتاق پخش شد. کریستوف دهانش را باز کرد، اما دیگر جرئت نکرد ادامه دهد.
زن نقابپوش، با همان چشمان نافذ و صدایی که بوی تهدید میداد، گفت:
- این فقط یه همهگیری دیگهس... مثل کووید ۱۹. همه همون کاری رو میکنن که ما میخوایم. وحشت میکنن. به زانو در میان. و ما، ادامه میدیم.
مردی که سمت چپ کریستوف نشسته بود، با لهجهی اروپاییاش، زمزمه کرد:
- اما ما قوانین داریم. نمیشه که همینجوری یه ویروس ساختگی رو بین مردم فرستاد...
چشمان سوزان برق زد.
- پس یه ویروس واقعی میفرستیم. یه ویروس که از درون، از بینشون ببره.
نفسهای سنگین در فضا چرخید. هیچکس چیزی نگفت. اما در آن سکوت پرتنش، تصمیمی که گرفته شده بود، در هوا معلق ماند؛مثل سایهی مرگی که قرار بود بیخبر بر سر دنیا فرود بیاید.
مایک لبخندی زد که در آن نه تنها خوشایندی، بلکه چیزی پنهان و تاریک نیز نهفته بود. لبخندی که در پشت آن اهدافی بزرگ، و شاید به شدت کثیف، در حال پالایش بود. همهمهای در اتاق جلسه برخاست، صدای خفیف همهمه از زیر لبها به گوش میرسید و سکوت سنگین محیط را میشکست. اخمها و لبخندهای متضاد روی صورت مایک نمایان شد، درست مانند بازیهای مرموزی که در ذهنش در حال شکلگیری بود. با صدایی محکم و بیرحمانه گفت:
- همونطور که گفتم، پروفسور روی ویروس داره کار میکنه. طبق گفتهی سوزان، ما از تبلیغات استفاده میکنیم. اینبار قراره اتفاقات بزرگتری بیافته!
یک لحظه سکوت کرد، انگار میخواست تاثیر هر کلمهی گفتهشده به آرامی در مغز تکتک افراد رخنه کند. دیگر کلافه شده بود از کش دادن بیش از حد جلسه، پس با لحنی که در آن ترکیبی از قدرت و سردی نهفته بود، گفت:
- پایان همفکری.
این را که گفت، بدون هیچ توجهی به چهرههای پر از ابهام و پرسش، از جای خود برخاست و به سوی در خروجی قدم برداشت. نگاهش همچنان خشک و بیتفاوت باقی ماند. در حالی که حضار هنوز خیره به مانیتورهای کوچک مقابل خود بودند، افکارشان در دنیای پر از ابهام و پیچیدهی آینده حرکت میکرد. هر کدام در دل خود میاندیشیدند و آیندهای که در انتظارشان بود، جز نگرانی و بحرانی نهفته در دل خود چیزی نداشت.
ایالات متحده | مرکزیت: دال-نون
- جناب نون، ما افکار مرکز رو با رسانههای برتر هماهنگ کردیم. تقریبا همه راضی بودن، اما کریستوف و بقیه اعضای مدافع...
کلامش در گلویش گیر کرد. از پشت میز صدای سرد و محکم فرمانده به گوش رسید:
- بکششون.
مایک لحظهای بیحرکت ماند. نگاهش به صندلی چوبی آبنوس دوخته شد. شک و حیرت از چهرهاش محو نشد.
- اما قربان، با کشتن اونها ما بهترین مدافعها رو از دست میدیم. کسانی که میتونن اطلاعات بدند...
فرمانده با صدای پر از تهدید ادامه داد:
- قراره هرج و مرج بشه. چه بهتر که از همین الان شروع کنیم. ربودن و کشتن این افراد باید اولین قدم ما باشه. مایک، تو هم اینو میدونی.
این کلمات مثل پتک بر سرش فرود آمد. هیچ پرسشی در آن نبود، فقط یک فرمان بیچونوچرا بود. مایک بیآنکه حتی چشم از فرمانده بردارد، سرش را به تایید تکان داد. لبهایش را فشرد، نفس عمیقی کشید و هوای معطر اتاق را درون ریههایش فرو برد.
نگاهش بر روی تابلوهای خطخطی که از روی دیوار میگذشت، چرخید. انگار همه چیز به یکباره در اطرافش بیمعنی شده بود. با سرعت از اتاق بیرون رفت، ذهنش درگیر بود. چیزی در هوا بود که نمیتوانست از آن فرار کند.
پشت درب، منشی مرکز منتظرش بود. نگاهش به چهرهی دخترک که همچنان نگران به او نگاه میکرد، نرم شد. ولی لحظهای بعد، اخمهایش در هم رفت.
- اینجا چیکار میکنی، نیلای؟
دخترک بیکلام تبلت بزرگ دستش را به سمت مایک گرفت:
- دکتر کلارک براتون پیغام فرستاده، معاون!
دستش را بالا آورد، انگشتانش مثل چنگالهای فلزی به سمت تبلت رفتند. رایانک چهارده اینچی از میان انگشتان دختر بیرون کشیده شد، و صدای خُرخُری خشک به گوش رسید. وارد بخش ایمیلها شد، چشمانش سریع و دقیق متن ارسالی از ادموند را اسکن کرد. قلبش تندتر از قبل میزد، اما این احساسات هیچگاه در چهرهاش بازتاب نمییافت.
"معاون، آزمایشات به بنبست خورده. هر چه سریعتر یک فرد مطمئن میخوام که کمک کنه. قولهایی که برای آزمایشها داده بودید هنوز عملی نشده. همچنین به خون خاصی نیاز دارم، جناب مایک. متوجهاید که؟"
چشمان مرد، مانند دو شهاب سنگ داغ، در سکوت برق زد. لبهایش به شدت بر هم فشرد. با تکانی سریع، ایمیلی کوتاه فرستاد: "طبق همیشه، مکانی که پروانهها جایی ندارن، چیزی که میخوای حاضره."
در حالی که این ایمیلها به سادگی از دستگاه پاک میشدند، تبلت را به دست سرد نیلای سپرد و او در کمال بیتفاوتی آن را گرفت.
- هیچکسی نباید از این موضوع سر در بیاره. ظرف مخصوص رو برام آماده کن. به اون دختر هم بگو آماده باشه، امروز میرم سراغش!
نیلای که لبهایش را به سختی جمع کرده بود، سری به تایید تکان داد. چیزی در نگاهش بود که به وضوح بیتفاوتی را در برابر دستور او نشان میداد. خیلی زود از حضور معاونت مرخص شد و به سمت آسانسور قدم برداشت؛ و درون کابین نقرهای، فضای زیباسازی شده با مشکی متالیک، درست مثل یک دالان تاریک و بیانتهای زمان، محو شد.
چند دقیقه بعد، نیلای در اتاق زیرزمینی ایستاده بود. تک بشکنی زد و تمام چراغهای معلق سقفی، همچون ستارگانی که از دل شب بیرون زدهاند، روشن شدند و نور خیرهکنندهای همهجا را پر کرد.
-لیلی!
صدای سرد نیلای، به مانند زنگی که به آرامی در گوشش پیچید، و لیلی را برانگیخت. سریعتر از آنکه بتواند تکانی بخورد، موش کوچک درون دستش را درون محفظه گذاشت و سرنگ پر از مایع پادزهر را روی میزی که تمام شب تا صبح روی آن کار کرده بود، گذاشت. دستهای خیس شده از استرس ورود ناگهانی نیلای را به سرعت روی هم فشرد.
- اینجا چیکار میکنی نیل؟ تو که از این فضا متنفر بودی!
نیلای بدون اینکه جواب بدهد، دستش را روی کتف راست لیلی گذاشت. صدای خشدار و آمیخته با تحقیرش همانند شمشیری سرد به قلبش میرسید:
-هنوز هم از این فضا متنفرم. از تو هم همینطور. ولی فکر نکن که به خاطر تو وارد این فضای نمور شدم. فقط به خاطر مایک میام.
لیلی از حرارت فشار دست نیلای کمی مچاله شد. بیاختیار به سمت او برگشت، نگاهش به نگاه سرد و بیاحساس نیلای برخورد کرد. انگشت سبابهاش را بیرحمانه روی لبش گذاشت.
- متاسفم که نمیذارم حرف بزنی، خواهر کوچولو. به تو که گفتم برای دعوا اینجا نیومدم. باید آماده باشی چون مایک خواسته.
ناگهان، دستهای مشت شده لیلی که آماده بود به صورت نیلای ضربه بزند، شل شدند. شگفتی در چشمانش نمایان شد و برای لحظهای پلک نزد.
ـ چرا؟ چرا من؟
نیلای نفس عمیقی کشید و بینیاش را چین داد. زبانش را تند روی لبهای خشکش کشید، گویی از چیزی که در دل داشت عذاب میکشید.
- سوال نپرس. فقط وسایلت رو جمع کن.
در همین لحظه، فضای اتاق پر از سکوتی سنگین شد. انگار چیزی در دل نیلای در حال به انفجار رسیدن بود، ولی هیچیک از آنها قادر به شکستن آن سکوت سنگین نبودند.
اخمی بر ابروهای نازکش نشاند و تنهی محکمی به نیلای کوبید. در دلش، خشم مثل شعلهای از آتش زبانه میکشید، ولی چهرهاش همانطور سرد و بیتفاوت باقی مانده بود. از خودش پرسید که اگر همین الان نیلای را بکشد، آیا اصلاً یک کلمه از دهانش بیرون خواهد آمد؟ نمیتوانست پیشبینی کند، اما هر چه باشد، برایش اهمیتی نداشت. در ذهنش، تنها یک چیز مهم بود؛ انجام دادن کارش. بیرحمانه به سمت موشهای آزمایشگاهیاش حرکت کرد. دیدن آنها در آن محفظهها همیشه او را کمی تسکین میداد، انگار تنها در آنجا بود که هیچچیزِ تهدیدآمیز و بیرحم وجود نداشت. موشها در جایگاه مخصوص خود قرار گرفتند. سپس کیف چرمی مشکیرنگی را برداشت که به نظر میرسید بیرحمانه ابزار جراحی درونش ریخته شدهاند، دقیقاً مثل خود او. هر قطعه از آن، هر ابزار، بخشی از نقشهای بیرحمانه بود که هیچکس از آن آگاه نبود.
دستهایش را لرزاند، اما به زحمت درون کولهاش روپوش پزشکیاش را گذاشت و بیتفاوت گفت:
- تموم شد!
صدایش عمداً بلندتر از حد معمول بود، گویی قصد داشت نیلای را بترساند یا شاید اینگونه خودش را تسکین دهد. اما نیلای تنها یک نگاه سرد و بیاحساس به او انداخت. بدون اینکه یک کلمه بگوید، دستش را به سمت درب دیگری که در انتهای سالن قرار داشت، دراز کرد:
-از اون در برو بیرون! وارد اتاقک کنار در شو و عدد ۲۷۵ رو وارد کن. میبرتت پیش مایک.
چشمان لیلی از روی ترس و تنش کمی تیره شدند. اما بیاختیار، سری به تایید تکان داد و قدمهایی لرزان به سمت درب آهنی برداشت. در دلش هر ثانیه مانند یک ابدیت میگذشت، جایی که هیچ چیزی جز سوالهای بیپاسخ و ترس از آنچه که قرار بود در پیش داشته باشد، نبود. درست قبل از این که در را باز کند، صدای نیلای همچون تیرهایی به قلبش خورد:
- مراقب رفتارت باش، خواهر کوچولو! میدونی که یه قدم اشتباه از سمت تو جون پدر و مادرت رو به خطر میاندازه؟
کلماتش پر از تهدید و خشم بود. حتی در حالی که نیلای به وضوح هیچگونه احساسی به او نداشت، هنوز هم از کلمهی "پدر و مادرت" به گونهای استفاده میکرد که لیلی احساس میکرد نه تنها از خانوادهاش بلکه از هر چیزی که به آنها مرتبط بود، جدا شده است. چیزی در دلش شکست، گویی دیگر جزئی از آن زندگی نبود. تمام وجودش پر از سردرگمی و ترس بود. چشمانش بسته و باز شد، اما او به سمت درب آهنی کشیده شد.
اتاقک تلفن عمومی که از خاک و فراموشی پر شده گویی حتی زمان در آن متوقف شده بود. بیاعتنا به همه چیز، لیلی عدد ۲۷۵ را وارد کرد. احساس سردرگمی و استرس همچنان در وجودش شعلهور بود، ولی این راهی بود که باید میرفت.
محفظهی مستطیلی شکل شروع به چرخیدن کرد و برای لحظاتی احساس کرد که در اعماق چیزی نامرئی افتاده است. در دلش امیدی بود که شاید همهچیز اشتباه باشد.
چند لحظه بعد، محفظه ایستاد و او به سرعت چشمانش را به ماشینهای الکترونیکی دوخت.
سپس نگاهش به مرد سیاهپوشی که همانطور ایستاده بود و سکوت را به عنوان یک نوع تهدید پذیرفته بود، خورد. و این حالات در قلب لیلی احساس سرما و اضطراب ایجاد کرد. اما با صدای او، کمی آرام شد. احساس کرد که شاید هنوز چیزی درونش باقی مانده که بتواند به آن تکیه کند.
-سلام، جناب مایک.
لبخند کج و مختصر مایک که بیشتر از آنکه دلگرمکننده باشد، بیاحساس به نظر میرسید، شکاف بیشتری در دلش ایجاد کرد. صدای او خشک و بیرحم به گوش میرسید، اما چیزی در آن وجود داشت که به لیلی نشان میداد که او هیچگاه از نگاه مایک چیزی جز خطر نخواهد شنید.
-اوه، لیلی خوشحالم که دیدمت دختر! امیدوارم خواهرت بهت توضیح داده باشه که چرا اینجایی؟
لبهای لیلی تکان خوردند، اما نه به خاطر اینکه جواب دهد، بلکه به دلیل فشار سنگین اضطراب در سینهاش.
احساس میکرد چطور همه چیز از کنترلش خارج شده است، گویی در دریای طوفانیای شناور است که هیچ ساحلی برای رسیدن به خشکی وجود ندارد.
با نفسهای بریده بریده گفت:
- خب... خب نیلای گفت سوالی نپرسم، خودتون بهم توضیح میدید!
صدای نفسهای بلند و کلافهی معاون در فضای داخل اتاقک پیچید. لیلی از درون به شدت نسبت به خواهر خونیاش نفرت میورزید، و در ذهنش با ابزار جراحیاش او را به تکههای نامساوی تقسیم میکرد. افکارش همچنان در تعارض با روحیهی حساس و شکنندهاش به سر میبردند، اما چیزی درونش با لذت از تخریب و آسیب رساندن به انسانها میجنگید. نمیتوانست از تصور برش دادن گوشت و پوست دست بکشد، احساس لذت از آسیب رساندن به دیگران او را گیج کرده بود. سعی کرد این افکار تاریک را از ذهنش بیرون کند و بیشتر گوش به حرفهای جدی مایک بسپرد.
-باید بری و همراه دکتر کلارک روی یک ویروس خاص کار کنی. من از علاقهات به آزمایشهای مختلف خبر دارم و میدونم که به علوم آزمایشگاهی واردی. پس ازت انتظار دارم که در کارت کنار ادموند، تواناییات رو به خوبی نشون بدی!
کلماتش محکم و بیرحم بود، به طوری که هیچ جایی برای سوال باقی نمیگذاشت. بدون اینکه به دختر نگاه کند، به سمت خوردوی میلیاردی خود حرکت کرد. قبل از اینکه درب ماشین را باز کند، صدای او همچنان در فضا پیچید:
-در ضمن، کار تو کمک به اهداف سازمانه. درست پیش بره، پدر و مادرت رو آزاد میکنیم. حالا هر چه سریعتر سوار شو، باید بریم پیش اِد!
لیلی با سرعت قدم برداشت و به سوی صندلی شاگرد رفت. مایک بدون توجه به او، استارت ماشین را فشرد و مسیر را از روی نقشه انتخاب کرد. ماشین شروع به حرکت کرد، و سکوت سنگین فضا، مثل قرص خوابآوری که در ذهن لیلی اثر گذاشته بود، پلکهایش را سنگین میکرد. او با مقاومت فراوان در برابر خواب بد موقع، تلاش میکرد تا بیدار بماند. مایک، که در تمام مدت نگاهش از چهرهی او جدا نمیشد، بعد از لحظاتی با پوفی از سر بیحوصلگی گفت:
-راه زیادی داریم تا برسیم پیش کلارک، میتونی بخوابی و استراحت کنی لیلی.
گویی تنها تایید او کافی بود، و پلکهای دخترک به آرامی بسته شد. بدنش در صندلی فرورفت و به سرعت در دنیای بیخبری فرو رفت.
حدود یک ساعت بعد، وقتی که ماشین به مقصد رسید، مایک قصد داشت دخترک خوابآلود را بیدار کند. دستش را به آرامی به بازوی او رساند، اما همان لحظه دست لیلی، که همچنان در خواب و بدون آگاهی از اطراف بود، به سرعت دستش را پس زد. وحشتزده از جای خود برخاست و نگاه هراسانش را به اطراف چرخاند. چیزی که دید، چهرهی متعجب مایک بود.
چشمانش که به چهرهی مایک افتاد، گونههای کک و مک دارش به سرعت قرمز شد و عرق شرم بر پیشانیاش نشست. دستانش به شدت میلرزید.
-ج... جناب مایک!
بزاق دهانش را قورت داد و در حالی که تمام تلاشش را میکرد تا صدایش نلرزد، ادامه داد:
-عذر میخوام، فراموش کردم که همراه شما هستم.
مایک سری به تاسف تکان داد و بیهیچ کلمهای درب سمت خود را گشود:
-پیاده شو!
لیلی از ماشین بیرون آمد و نگاهش را به کوههای نسبتاً بلند اطراف دوخت. سبزی کمی از چمنها به چشم میخورد و رودخانهای با آبی تیره، همچون زخمی بر دل زمین، نظرش را جلب میکرد. هیچ ساختمان یا خانهای در اطراف دیده نمیشد، و سکوت مطلق طبیعت، حس تنهایی و انزوا را در دلش زنده میکرد. اما پشت سرشان، درب آهنی بزرگی با حفاظ برقی و دستگاههایی برای تشخیص هویت افراد روی آن نصب شده بود، که حضور فناوری و نظارت را در این مکان دورافتاده و متروک نشان میداد.
مردمکهایش را به مرد کشید و بیاختیار سوالی از دهنش بیرون آمد:
-قربان، اینجا کجاست؟
مایک نفس عمیقی کشید و بازدمش را محکم بیرون فرستاد. قدمی جلو نهاد و با بیتوجهی، لیلی را وادار به حرکت کرد. در همین حین شروع به توضیح دادن راجع به مکانی که در آن بودند کرد:
-دولس.
لیلی همانطور که قدمهایش را آرام و منظم بر میداشت، کلام مایک را زیر لب تکرار کرد:
-دولس؟!
صدایش را کمی بلندتر کرد، در حالی که ذهنش درگیر سوالات زیادی بود:
-این یعنی چی؟
مایک خندید و سری به تاسف تکان داد. دخترک که هنوز نمیدانست نامی که او بر زبان جاری کرده، یکی از مکانهای ممنوعهی دنیاست، ادامه داد:
-جایی که داری واردش میشی. اسم اینجا دولسِ.
دخترک اخمی از سر سردرگمی بر چهرهاش نشاند و با گیجی پرسید:
-خب، ما اینجا چیکار میکنیم؟ اینجا که ساختمانی وجود نداره و نشونهای از زندگی نمیشه پیدا کرد!
معاون سری به تایید حرف او تکان داد و گفت:
- درسته. در حقیقت، اینجا یکی از مخفیترین و پیشرفتهترین مراکز آزمایشهای علوم ویروسیه. تو قراره در بخش ویروسها، همراه پروفسور کار کنی!
لیلی به نشانهی تایید، سرش را کمی خم کرد و کنجکاوانه چشمانش را گرد کرد، سپس پرسید:
- من قراره پادزهر ویروس رو بسازم؟ راستش میخواستم بپرسم هدف سازمان از ساختن این ویروسها چیه؟
مایک که مسیرش را از دوراهی به سمت چپ تغییر میداد، ناگهان میان حرفش پرید:
- گوش کن، لیلی! وظیفهی تو فقط و فقط کمک به ادموندِ. قرار نیست تمام اسرار سازمان رو بهت بگیم. پس فقط سرت توی کار خودت باشه و فوضولی رو کنار بذار.
لیلی که به وضوح از لحن سرد و تحکمآمیز مرد آشفته شده بود، پاهایش را از روی سنگ بزرگی که به طور ناگهانی به آن برخورد کرده بود بلند کرد و با دست فشرد. در همین حین، نالهوار صدایش را بلندتر از حد معمول به گوش مایک رساند:
- اما معاون! من باید بدونم دارم چیکار میکنم!
مایک سنگی را که به پای دختر آسیب زده بود برداشت و آن را زیر و رو کرد. صفحهای لمسی بر آن چسبیده بود و اعدادی از یک تا ده به وضوح در چشم میزدند.
او در حالی که اعداد را پشت سر هم لمس میکرد و رمز 14 رقمی را وارد مینمود، لب زد:
- هیچوقت به اندازه کافی نمیپرسی، دختر! ولی یاد بگیر که سؤالات زیاد فقط مشکلات رو بیشتر میکنه. فکر کن به پدر و مادرت، که هنوز زندهاند.
نفرت لیلی از این ضعف دیوانهکننده بود. از اینکه هر حرکتش به خاطر تهدیدات و اسیر بودن پدر و مادرش محدود میشد، کینهای به دل داشت. اما چیزی نمیتوانست بگوید. چشمانش که در حوضچهای از اشک غوطهور شده بود، به زمین دوخته شد. در همین حین راهروهای فلزی، همانند دالانهای بیپایان، در مقابلش آشکار شدند.
بزاقش را قورت داد و لبهایش را فشرد. خواهرش، آنکه خانوادهاش را برای پول و قدرت فروخته بود، هیچوقت در نظرش ارزش نداشت. اگر میتوانست، با دستان خود او را میکشت.
مایک که از سکوت دختر راضی به نظر میرسید، دست سفید او را با انگشتان محکم خود گرفت و به جلو کشید.
"فقط به خاطر خانوادهام…"
زمزمهی دخترک را شنید و به سرعت پوزخندی زد. در ذهنش گفت: "دختر ساده! اگه میدونستی چه چیزی در انتظارته، دیگه اینطور به خانوادهات نمیچسبیدی." اما برخلاف افکار درونیاش، اینگونه به زبان آورد:
- فقط به کارت فکر کن، لیلی. نباید حتی یک لحظه از روتینت منحرف بشی. من با کلارک در ارتباطم. هیچ اشتباهی، هیچ فرصتی برای خطا نداریم. متوجهای؟
دخترک که دستش را از میان انگشتان مرد بیرون کشیده بود، قدمهایش را محکمتر برداشت.
-بله، آقای مایک!
او با این حرف، نگاهش را به راهروی نقرهای و سفید دوخت. دیوارها، مملو از تابلوهایی از اندامهای بریدهشده و جراحیهای وحشتناک بودند. در قفسههای شیشهای، استوانههایی حاوی اندامهای انسانی دیده میشد که باعث جوشش اسید ناخواستهای در معدهی هر کسی میشد.
لیلی با احساس انزجار، نگاهش را به کفشهای سفید خود دوخت و کولهاش را به دنبال خود روی زمین کشید. انگار راهروی بیانتها با گرد و غبار مردهای که هر لحظه بیشتر میشد، از هیچکجا آمده و هیچوقت از آنجا پاک نخواهد شد.
مایک توقف کرد و لیلی نیز بلافاصله ایستاد. درب بزرگی مقابل آنها قرار داشت که به شکلی دایرهای طراحی شده بود. علامتها و حروف انگلیسی که بر روی در حک شده بودند، توجه لیلی را جلب کردند. همانطور که محو جزئیات میشد، متوجه نشد که حرکتهای مرد کنار دستش چطور تغییر کردهاند.
وقتی درب از دو طرف کنار رفت، صدای زنانهای با لحنی خشک و بیروح به گوش رسید:
- تایید هویت! مایک لینکلن. خوش اومدید، جناب معاون.
لیلی نفسش را در سینه حبس کرد. آزمایشگاه وسیع و مرموز روبهرویش همانند دالانهای تاریکی به نظر میرسید که هیچ راه فراری از آنجا نبود. نور سرد و بیروح بر ارلنهایی که مایعات رنگارنگ درونشان میرقصید، تابیده میشد. مردی بلند قامت با روپوش آزمایشگاهی، در سکوتی که در آن فضا حکمفرما بود، مشغول ترکیب مواد شیمیایی بود.
چشمان لیلی همچنان بر تجهیزات آزمایشگاهی که در دل آنهمه تکنولوژی پیشرفته، نشانههایی از مرگ و زندگی پنهان بود، خیره خیره نگاه میکرد. بیاختیار کولهاش را بالا کشید و آن را روی میز کناریش گذاشت. در همین لحظه صدای فریاد مردی که به نظر میرسید از او بسیار جلوتر است، شنیده شد.
-دختر! تو چطور هر چیزی رو روی اون لامینار میذاری؟!
لیلی در دلش احساس وحشت کرد و ناخودآگاه کولهاش را برداشته و خود را به عقب کشید. نگاهش را به سمت مایک دوخت و همانطور که قلبش به شدت تند میزد، دستانش شروع به لرزیدن کرد. مردی با ماسک سبز، که گویا توجهاش تنها به آزمایشها و مواد شیمیایی معطوف شده بود، ماسک خود را پایین کشید. بینی عقابی و لبهای باریکش که از زیر سبیل کمپشتش نمایان میشد، مانند چهرهای که از دل تاریکی بیرون آمده باشد، به نظر میرسید.
ارلنها را روی میز گذاشت و چند قدم جلو آمد. دستانش را به دو طرف گشود و با لحنی که در آن خندهای سرد و بیرحمانه نهفته بود، به سمت مایک نزدیک شد.
-اوه، مایک! چقدر خوشحالم که دیدمت، پسر. خوب شد که یادی از دوست قدیمیات کردی.
مایک در حالی که مرد را در آغوش میفشرد و با فشار دستش بر کتف او میکوبید، خود را از بغلش بیرون کشید و سرتا پای او را با نگاهش کاوید. لبخندش کش آمد و با چشمان پر از تمسخر گفت:
- چاق شدی مرد! شکمت جلوتر از خودت راه میره!
ادموند، دستش را به پیشانیاش زد و خندهای کوتاه و تلخ کرد، سپس بدون هیچگونه تردیدی، نگاهش به سمت لیلی کشیده شد، نگاهی که مانند تیر از دل تاریکی پرتاب شده بود.
- و این خانم زیبا کی باشه؟
لیلی سکوت کرد و مایک به آرامی دستش را از روی شانهی ادموند برداشت و نگاهی عمیق به چهرهی مرد انداخت. نگاهش به سرعت از چشمان ادموند پایین آمد و به دستان بزرگ و چربش که هنوز داغ از ترکیب مایعات در ارلنها بود، افتاد. صدای برخورد ارلن با میز آزمایشگاهی، در سکوت سنگین فضا پژواک شد. در همان لحظه، یک برق سرد در چشمهای مایک درخشید که بیشتر به تهدید شباهت داشت تا شادی دیدار یک دوست قدیمی.
- مرد!
مایک کلمات را از لای دندانهای فشردهاش بیرون کشید و ادامه داد:
- تو هنوز هم همون احمق قدیم هستی، فقط کمی چاقتر.
ادموند که هنوز نمیخواست بحثی جدی شروع شود، با یک خنده مصنوعی از ته دل، بحث را تغییر داد:
- خب خب، به هر حال همونطور که گفتم اینجا دیگه محلی برای شوخی نیست.
لیلی که از این سکوت سنگین احساس ناخوشایندی پیدا کرده بود، به آرامی قدمی به عقب برداشت، اما به محض این که قدم از قدم برداشت، درهای آزمایشگاه بیشتر از پیش به وضوح باز شد، نگاهش به ویالها و شیشههای در حال چرخش که رنگهای عجیب و بیرحم از خود میریختند، معطوف شد. او چیزی نمیگفت، ولی در دلش فریاد میزد" اینجا چه جهنمیه"
یک قدم به جلو برداشت، ولی پاهایش همچنان لرزان بودند. ادموند نگاهی به لیلی انداخت و لبخند عجیب و غریبی بر لب آورد:
- دخترک، هنوزم ترسیدی؟
لیلی سرش را بالا آورد و به وضوح خشم در چشمانش نمایان شد. سعی کرد تا حد ممکن خونسردیاش را حفظ کند، اما نگاهی که به ادموند انداخت، نشان میداد که هیچ چیزی از این مخفیکاریها خوشش نمیآید.
- نه
سپس با صدای محکمی که به گوش میرسید، گفت:
- فقط فکر میکنم اینجا جایی نیست که آدم بخواد توش بمونه.
ادموند که چیزی به نظرش نمیآمد گفت:
- راستش رو بخوای، اینجا حتی کسی زنده نمیمونه، اگر بخواد.
فضا دوباره سنگین شد. مایک که از آن سکوت و شدت کلمات ادموند کمی احساس ناراحتی کرده بود، کلافه و با لحنی که پر از خشم پنهان بود، به ادموند نگاه کرد. صدایش هشدار گونه از گلو خارج شد:
- اِد!
لیلی که از این صحبتها دلش به هم میریخت، لبهایش را فشرد و از گوشهی چشم نگاهی به آزمایشگاه انداخت. هود لامینار همچنان در حال چرخش بود، اما نگاهش در آن لحظه به چیزی در انتهای آزمایشگاه جلب شد. یک درب کوچک و قدیمی که به نظر میرسید سالهاست هیچکس آن را باز نکرده.
-اونجا چی هست؟
سوالش بدون فکر از دهانش بیرون آمد. مایک نگاهی تیز و جدی به او انداخت. صدایش از ته گلو بیرون آمد:
- هیچوقت سوال نکن، لیلی. هیچوقت از اینجا چیزی نخواه. فقط انجام بده.
در دل لیلی، ترس تبدیل به کینه شد. اینجا چه چیزی در انتظارش بود؟ چرا هر چیزی که میپرسید، تنها با تهدید و دلسردی مواجه میشد؟ سوال او فقط یک جواب داشت "اینجا جایی نیست که مردم بخواهند بدانند."
فصل دوم | چند ثانیه تا سقوط
روز اول - آشنایی با جهنم
لیلی وارد آزمایشگاه شد، اما چیزی که دید هیچکدام با آنچه که در ذهنش به تصویر کشیده بود همخوانی نداشت. راهروهای بیپایان با دیوارهای فولادی، سقفهای کمنور که گویی هیچ وقت نور خورشید به آنها نمیتابیده، و صدای طنیندار گامهای سنگین کارکنان که هیچ وقت قطع نمیشد.
پایش را روی کفپوش سرد آزمایشگاه گذاشت. در هر قدمش، صدای خشخش کفشهایش با صدای دستگاههایی که از هر طرف بیوقفه کار میکرد، ترکیب میشد. و هر گامی که برمیداشت، دلهرهای عمیق در درونش شکل میگرفت، گویی اینجا هیچچیز واقعی نبود. هیچچیز جز ترس، آزمایش و شکست.
دستهایش به شدت میلرزیدند، اما خودش را مجبور به مقاومت میکرد. نفس عمیقی کشید و جلوتر رفت.
در میانهی راهرو، کسی ایستاده بود و چشمانش را به صفحهی نمایشگر روبهرویش دوخته بود، بیآنکه حتی نگاهی به لیلی بیندازد. این سردی و بیتوجهی او بیشتر از هر چیزی ترس لیلی را برمیانگیخت. میدانست که هیچچیزی در اینجا بیدلیل نیست، و این که او تنها ابزاری است برای آزمایشات مرگبار.
ناگهان، نگاهش به سمت لیلی جلب شد. کلامش بیرحم و محکم بود، مثل تیغهای که هر کلمهاش میتوانست زخم ایجاد کند.
- اینجا هیچچیز معمولی نیست. هیچچیز.
کلماتش مثل ضربهای بر قلب لیلی نشست. هر کلمهاش با فشار بر اعصابش، طوفانی از ترس را در ذهنش ایجاد میکرد. هیچچیزی در این مکان ساده نبود. احساس میکرد اگر حتی یک قدم اشتباه بردارد، همهچیز تمام خواهد شد.
چشمان ادمونت در نگاه لیلی غرق شد، و ادامه داد.
- این آزمایشگاه هیچ شباهتی به هیچجای دیگهای نداره. فراموش کن که به دنیا پشت کردی. اینجا، هیچچیز مثل قبل نخواهد بود.
چشمانش همچنان به او دوخته شد. لیلی هیچ چیزی جز تعلیق در نگاهش ندید. نگاهش چیزی تاریک و پیچیده را در خود داشت. احساس میکرد، در درون این نگاه، چیزی پنهان است که او هنوز نمیفهمد. چیزی که احتمالاً هرگز نخواهد فهمید.
صدایش سردتر شد:
- فقط یک چیز رو باید یاد بگیری؛ اینجا یا میمونی یا میمیری.
حرفهایش در ذهنش میچرخید. لیلی تلاش کرد نگاهش را از او جدا کند، اما چشمانش همچنان به او فشار میآوردند. هیچ راه فراری نبود. او در این آزمایشگاه گرفتار شده بود و تمام آنچه که میتوانست انجام دهد این بود که سعی کند به سرعت موفق شود. اگر موفق نمیشد، تنها یک سرنوشت داشت: مرگ.
ادموند لبخند بیرحمانهای زد و کلماتش با تهدیدی خفیف رها شدند.
- زمان برای امتحان کردن خیلی کم داریم. پنج روز. نه بیشتر. کلامش قطع شد و به آرامی ادامه داد:
- اگه موفق نشی، اینجا برای هیچکس فرقی نمیکنی!!
پای لیلی به سختی از زمین جدا شد. خودش را مجبور به حرکت کرد، اما هیچکدام از دستگاهها و ابزارهای اطرافش قادر به کاهش اضطرابش نبودند. همه چیز در آن لحظه از دست او خارج بود. او وارد جهنمی شده بود که در آن هیچ جایی برای اشتباه وجود نداشت. لبخند کوچکی زد و کلامش با قدرت بیشتری بیرون آمد.
- یاد بگیر، اینجا یا میمونی یا میمیری.
دستهایش بهطور غیر ارادی شروع به لرزیدن کردند. لیلی نمیخواست بترسد. نمیخواست به اینجا بیاید و شکست بخورد. اما هر لحظه بیشتر از پیش در عمق این آزمایشگاه ترسیده میشد. هر ثانیه که میگذشت، احساس میکرد به سمت پرتگاهی میرود که نمیتواند از آن فرار کند.
لیلی هنوز هم نمیتوانست به طور کامل باور کند که همهچیز واقعی است. قدمهایش را در آن راهروی بیپایان با تردید برمیداشت. صداهای تقتق دستگاهها همچنان به گوشش میرسید و حس میکرد که هر لحظه فشار بیشتری به روی شانههایش وارد میشود. چشمهایش را به صفحهی نمایشگر جلویش دوخته بود و در دلش یک سوال مدام تکرار میشد. "چطور میتونم این رو انجام بدم؟"
تعداد زیادی فایل روی نمایشگر باز بود، ولی هیچکدام اطلاعاتی که نیاز داشت را ارائه نمیدادند. او نمیدانست از کجا باید شروع کند. انگار در اتاقی بسته و تاریک قرار گرفته بود که دیوارهایش مدام به سمتش فشار میآوردند.
یک نفر پشت سرش ایستاده بود، ولی این بار نگاهش به او نیفتاد. صدای ادموند دوباره در فضای سنگین آزمایشگاه پیچید.
- اگه میخوای موفق بشی، باید سریعتر عمل کنی. زمان زیادی نداری.
صدای او بیرحمتر از هر وقت دیگری بود. لیلی از روی تخت بلند شد و به سمت یکی از دستگاهها رفت. دستگاههای آزمایشگاهی که در اطرافش پراکنده بودند، هر کدام به نحوی در انتظار دستکاری و استفاده قرار گرفته بودند. اما او تنها یکی از این دستگاهها را میشناخت. ارلنهای آزمایشگاهی که در آنها مواد شیمیایی ترکیب میشد.
با دست لرزان خود، یکی از ارلنها را برداشت. پس از لحظهای مکث، به سرعت شیشهای را برداشت و روی دستگاه گذاشت. اما همانطور که آماده میشد ترکیبها را با دقت بچشاند، صدای زنگ خطر به گوشش رسید.
- اون رو اشتباهی جا گذاشتی!