Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
چشمان لیلی به شدت گشاد شد. نگاهش به ارلن برگشت و دستش را به سرعت از روی آن برداشت.
- اون؟...یعنی چطور؟
- باید حواست رو جمع کنی. اینجا هیچچیز به سادهگی که فکر میکنی نیست.
لیلی به شدت خود را کنترل کرد. سرش گیج میرفت، ولی او نمیخواست به هیچ وجه ضعف نشان بدهد. خودش را مجبور کرد تا به سیستمهای دیگر نگاه کند. آزمایشها در حال پیشرفت بودند، و او میدانست که اشتباه نکردن در این لحظات، فقط یک راه دارد: تمرکز.
همانطور که در حال مرتب کردن لوازم بود، چشمش به قسمتی از شیشههای آزمایشگاه افتاد. داخل یکی از آنها چیزی تکان میخورد. پارهپاره و دفرمه، شاید یکی از آزمایشهایی که بهطور مستقیم با ویروس "جدید" در ارتباط بود. حس عمیقی از وحشت در درونش ایجاد شد، اما اجازه نداد به آن توجه کند. باید کارش را انجام میداد.
- تو اینجا داری با یه ویروس مرگبار کار میکنی. حواست باشه.
کلماتش همچنان در ذهنش میچرخیدند. لیلی تمام حواسش را جمع کرد و شروع به عمل کرد. اما هر لحظه که میگذشت، احساس میکرد چیزی در داخل آزمایشگاه در حال خراب شدن است. هر دقیقهای که میگذشت، پیچیدگیهای بیشتر و بیشتر به سراغش میآمدند.
یک لحظه دستش لرزید و ترکیب شیمیاییای که در ارلن قرار داشت، از دستش افتاد و روی زمین پاشید.
- اگه اشتباه کنی، دیگه هیچچیز برات باقی نمیمونه.
لیلی نفسش را در سینه حبس کرد. هر چیزی که به دستش میرسید، داشت به یک کار اشتباه تبدیل میشد. باید موفق میشد.
یک ساعت گذشت، ولی او همچنان در تلاش بود تا پادزهر مورد نظر را بسازد. هدفش فرار از اشتباهات بیشتر بود. اما آیا او موفق میشد؟
لیلی دستهایش را با شدت به هم میمالید. هر حرکتی که میکرد، به نظر میرسید در معرض اشتباهی بزرگتر قرار میگیرد. هوا در آزمایشگاه سنگینتر از همیشه بود. درست مثل این که در حال غرق شدن در یک اقیانوس بیپایان از اطلاعات و فشار بود. تنها چیزی که او میدانست این بود که باید سریعتر از زمان عمل کند، اما این فشار بیرحمانه به او اجازه نمیداد حتی یک لحظه آرام بگیرد.
چشمانش هنوز روی ارلنهای آزمایشگاهی میچرخید. همه چیز به نظرش یک بازی میآمد. او از یک طرف میدانست که اینجا هیچچیز معمولی نیست، اما از طرف دیگر نمیتوانست درک کند که چرا همه این اتفاقات باید بر دوش او بیافتد.
شخصی که درست روبهرویش ایستاده بود، به او نگاه نکرد، ولی صدایش به گوشش رسید.
-این ویروس با چیزی که تصور میکنی فرق داره. تو فقط به مراحل علمی نگاه میکنی، اما باید درک کنی که تو اینجا برای امتحان شدنی.
لیلی، در حالی که نگاهش خیره به او میشد، به سختی از بین لبهای خشک خود حرفی زد:
- چطور باید این رو درست کنم؟
سکوت سنگینی در فضا حکمفرما بود. ادموند از جایش حرکت نکرد. نگاهش را از صفحهنمایش برداشته و تنها لبخند محوی زد. چیزی در این لبخند، بیشتر از هر زمان دیگر او را میترساند. در حالی که به آرامی دستش را روی صفحهی کناری میکشید، با صدایی که کمکم تنش آن بیشتر میشد، ادامه داد:
-تو باید خودت پیدا کنی. تنها راهی که میتونی موفق بشی اینه که تمرکز کنی و بدون هیچ سوالی پیش بری. وقتی شروع میکنی، هیچ راه برگشتی نیست.
لیلی، همانطور که بر روی صفحههای دستگاهها دست میکشید، هر لحظه بیشتر از پیش در دام این فضا گرفتار میشد. فشار درونیاش به او میگفت که زمان بسیار محدود است، اما همزمان، چیزی در درونش مثل یک سیگنال هشدار به صدا درآمده بود.
- هر اشتباهی که اینجا مرتکب بشی، به قیمت زندگی خیلیا تموم میشه.
لیلی، در حالی که نفسش به سختی بالا میرفت، دستانش را به دستگاه کنار دستش فشار داد. انگار همه چیز به سرعت در حال تبدیل شدن به یک تجربه غیرقابل تحمل بود. هر حرکت او به نظر میرسید از کنترلش خارج میشود. همه چیز در اطرافش، دستگاهها، صداها، و حتی نورها، مثل موانعی در مسیرش قرار گرفته بودند.
در همان لحظه، دستگاههای آزمایشگاهی شروع به صدا دادن کردند. این صداها رعبآور بودند، گویی هر لحظه احتمال انفجار میرفت. لیلی نگاهش را از صفحه برداشت و در یک لحظه متوجه شد که یکی از شیشههای آزمایشگاه ترکیده است. صدای شکستن آن شیشه مانند رعدی در آزمایشگاه پیچید. نگاهش به سمت جایی که شکستگی به وجود آمده بود چرخید و فورا به عقب دوید.
-گفتم که هیچچیزی اینجا ساده نیست.
دستهایش به سرعت لرزیدند و همانطور که نگاهش به اطراف میچرخید، احساس میکرد که هر لحظه ممکن است او نیز مثل همان شیشه بشکند. ادموند، در حالی که با گامی آرام به سمت او نزدیک میشد، گفت:
-حواست باشه، لیلی. هنوز فقط یکی از مراحل رو گذروندی. با یکی دیگه از اشتباهات، ممکنه دیگه هیچچیزی برات باقی نمونده باشه.
لیلی نفس عمیقی کشید و به سختی از جای خود حرکت کرد. دستگاهها شروع به لرزیدن میکردند. آنها فشاری بیشتر از آنچه که او میتوانست تحمل کند، به او وارد میکردند.
در حالی که دستانش به شدت لرزان بود و کنترل وضعیت از دستش خارج شده بود، نگاهش به صفحهی نمایشگر سرشار از اطلاعات گره خورد. چیزی را که لازم داشت نمیدید، فقط سراب و بیثباتی.
-تو فقط باید یک چیز رو یاد بگیری: اینجا یا میمونی یا میمیری.
در همین لحظه، ضربات دستگاهها بیشتر از قبل به فضا فشار میآورد. لیلی دستش را به یکی از دستگاهها فشار داد، ولی چیزی در درونش فریاد میزد که دیگر برای تغییر هر چیزی دیر است.
لیلی قدم به قدم پیش میرفت. هر لحظه که میگذشت، فشار بیشتری روی شانههایش حس میکرد. انگار همه چیز در حال چرخش بود و او در این میان تنها یک مهره بود، یکی که اگر کوچکترین اشتباهی میکرد، در این دنیای تاریک به راحتی ناپدید میشد. هرگوشهای از آزمایشگاه پر بود از دستگاههایی که بهطور بیوقفه کار میکردند. هر صدای ضعیفی، هر لرزشی در دستگاهها، به او یادآوری میکرد که زمان در حال گذر است و او هنوز فقط به نیمهی راه رسیده.
چشمانش را به صفحهنمایش جلویش دوخته بود. اطلاعات، کدها و نمودارها همه در هم میآمیختند و هیچچیز از آنها قابل فهم نبود. گیج و سردرگم، دستش را به صورت ناخودآگاه روی صفحه کشید، سعی کرد منطقی باشد، اما هیچچیز در اینجا منطقی نبود. فشار روحی هر ثانیه بیشتر از قبل او را درگیر میکرد.
در همین لحظه، سایهای از پشت سرش به سمتش آمد. نفسش به طور غیرارادی حبس شد. ادموند نزدیکتر از همیشه بود. او دقیقاً همانطور که همیشه کار میکرد، از پشت سر به صفحهنمایش نگاه کرد.
- حواست به زمان باشه. هنوز هیچ چیزی رو پیدا نکردی.
لیلی نفسی به سختی کشید و روی صندلی پشت میز نشست. قلبش به شدت میتپید و دستانش همچنان میلرزید. او میدانست که زمان در حال تمام شدن است، اما هر کاری که میکرد، به نظر نمیرسید راه حلی برای مشکلاتش پیدا کند.
چشمانش را به خطهایی که روی صفحه در حال حرکت بودند دوخته بود، اما ذهنش به جایی دیگر پرتاب شده بود. چیزی در دلش شک داشت. همانطور که در عمق افکارش غرق شده بود، صدای قدمهای ادموند دوباره توجهش را جلب کرد.
- فقط به جلو نگاه کن. هیچ راه برگشتی نیست.
دستهایش را روی میز گذاشت و به آرامی از جایش بلند شد. هیچچیزی در اینجا بر اساس اراده او پیش نمیرفت. احساس میکرد که هر لحظه ممکن است در این تاریکی گم شود. ادموند برای لحظهای متوقف شد، چشمانش به صفحهنمایش خیره بود و سپس نگاهش را به او چرخاند.
- یادت باشه. در اینجا هیچچیزی همونطور که به نظر میاد، نیست.
لیلی تنها به او نگاه کرد. چشمانش احساساتی نبودند. هیچچیز جز سردی و بیرحمی در آنها دیده نمیشد. گویی هیچ چیزی او را متأثر نمیکرد. او نیک میدانست که اگر بخواهد بقا پیدا کند، باید به بازیهای ادموند وارد شود، بیآنکه خود را درگیر احساسات کند.
مطمئن نبود که چقدر دیگر میتواند در این بازی دوام بیاورد. پنج روز دیگر، پنج روزی که تمام سرنوشت او و شاید همه چیز به آنها وابسته بود. چیزی که بیشتر از همه به او فشار میآورد این بود که هیچچیز برای او مشخص نبود. شاید در نهایت، این آزمایشها نه تنها باعث نابودی او شوند، بلکه خطرات بزرگتری در پشت آنها نهفته باشد.
اما او باید پیش میرفت. انتخاب دیگری نداشت.
لیلی هنوز روی میز نشسته بود و ذهنش به سرعت در حال چرخش بود. ساعتها گذشته بودند و او همچنان در تلاش بود تا به ترکیب دقیقی از مواد دست پیدا کند، اما هر چیزی که امتحان میکرد، نتیجهای که میخواست را نمیداد. آزمایشات شروع به پیچیدهتر شدن میکردند، و اضطرابش بیشتر از پیش میشد. هر کلمهای که از دهان ادموند بیرون میآمد، فشار بیشتری را روی شانههایش میانداخت. صدای قدمهایش که در گوشه و کنار آزمایشگاه طنینانداز میشد، مانند یک تهدید همیشگی در فضا پخش میشد.
دستهایش را روی صورتش گذاشت، سعی کرد تمرکز کند. هنوز چیزی پیدا نکرده بود. هیچچیزی به نظر نمیرسید درست پیش برود. ذهنش از شدت فشار به سمت بنبست میرفت. اما هیچ راهی برای متوقف شدن وجود نداشت. باید ادامه میداد.
در همین لحظه، صدای قدمهای سنگین ادموند دوباره به گوشش رسید. او مثل سایهای بیصدا در آزمایشگاه قدم میزد. لیلی هنوز نتوانسته بود تا حدی این فضا را بشناسد. محیطی بیرحم که در آن هیچ چیزی به سادگی به دست نمیآمد.
- هیچوقت فکر نکردی چرا اینجا اینطور به هم ریختهست؟
صدایش در فضا پیچید، کمکم به لیلی رسید. نگاهش سرد بود و تیزتر از همیشه.
لیلی نفس عمیقی کشید و سرش را بالا برد. نگاهش را از دستگاهها گرفت و به او دوخت. اگرچه هنوز با استرس صحبت میکرد، اما به خود گفت باید محکمتر از قبل عمل کند.
- فقط باید این رو درست کنم. به همین خاطر اینجام.
برای لحظهای، نگاه ادموند نرمتر به نظر رسید، اما خیلی زود دوباره به حالت اولش برگشت. به آرامی و بیصدا به سمت یکی از قفسهها رفت و کاغذی برداشت. بدون هیچ کلمهای دوباره به سمت لیلی برگشت.
- تو فکر میکنی همه چیز به همین سادگیه؟
کلماتش سنگین بودند، مثل وزنهای که به قلبش فشار میآورد.
لیلی در حالی که به کاغذ نگاه میکرد، احساس میکرد در حال سقوط به یک پرتگاه است. هیچچیز از آنچه در آن لحظه میدید، به نظر طبیعی نمیآمد. آزمایشات، ویروس، رفتار ادموند و حتی این فضا، همه و همه تکههایی از یک معما بودند که هیچوقت جوابش را پیدا نمیکرد.
چشمانش را بست. لحظهای آرامش پیدا کرد، اما خیلی زود صدای ادموند به او یادآوری کرد که چیزی که میخواهد بسیار فراتر از حد توانش است. چیزی که ممکن است حتی فراتر از بقا باشد.
- زمان به سرعت داره تموم میشه. هیچچیزی رو برای خودت نگه ندار. اینجا هیچچیز برای کسی نمیمونه.
لیلی نفسش را حبس کرد. احساس میکرد که درونش چیزی در حال فروپاشی است. اما او نمیتوانست متوقف شود. باید این آزمایش را به پایان میرساند.
پایان پنج روز نزدیک بود، اما او هنوز نمیدانست که آیا موفق خواهد شد یا نه.