Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام رمان: لغزش
نویسنده: تاسیان
ژانر: تراژدیک، تخیلی
ناظر: @TELMA
خلاصه:
چگونه میشود که دنیایی بدینسان زیر و رو شود؟ در اعماق جنگلی مهآلود مردی گم شد، چرا تصمیم گرفت به دنیای انسانها برنگردد؟ مگر در دنیای آدمیان چه دیده بود؟ و هر چیز به اصل خود بر میگردد، آیا اصلش این بود؟ به دوش کشیدن بار گناه آدمیان...
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه:
از اشتباه بیزار بود و این بیزاری یعنی بیزاری از زارها...
اشتباه اگر مال خودش بود بد نمینمود اما تنها خود نبود... تمام آدمان اشتباه میکردند، گناه میکردند و او وارث گناه بود... وارث گناه آدمیان. و چه سخت است کنار آمدن با رنج و عذاب این گونه... .
قصدش این بود که به جادهای برسد، اما انگار هرچه بیشتر پیش میرفت، بیشتر در جنگل مهآلود گم میشد. آذوغهاش رو به اتمام بود و آن گله لعنتی هم انگار نمیخواست رهایش کند. قدرت باد سرد جنگلی بر نیمتنه نازکاش میچربید. صدای خشخش برگها آگاهترش میکردند. قدم به قدم دنبالاش بود. خواست استراحتی کند. زمین گلآلود جنگل، گیوههایش را سنگین میکرد. به تپه تکیه داد که ناگهان پشتاش خالی شد و داخل فضایی تاریک افتاد. سنگهای زمخت پشتش را میآزرد؛ به سختی نشست؛ سرش گیج میرفت، غاری کمعمق که پوشش گیاهی ضخیمی ورودیاش را گرفته بود و مانع از تشخیص غار میشد. از زمین برخاست و تلو تلو خورد، لباسش را تکاند، شاید خدا خیلی هم از او بدش نمیآمد.
غار کمی نمور بود، سقفی سنگی و زمینی گلآلود داشت. بعد از آنکه دستی به سر و روی غار کشید توشه اندکاش را در قسمتی خشک قرار داد. چند تکه پارچه، نانی که تقریبا بیات شده بود، دوات و چند ورق پاپیروس، ریسهای طناب زمخت کنفی، گیوهای پاره و بالاپوشی کلفت که برای سرما با خود آورده بود. باید هیزم جمع میکرد!
بعد از آنکه خزههای ورودی غار را به شکلی طبیعی مرتب کرد، به جمع کردن خرده چوبها پرداخت. خاک بارانخورده عطری محبوب همگان بود، اما وقتی همان خاک گیوه را سنگین میکند، دیگر محبوب نیست. بعد از اینکه مقدار زیادی خرده چوب خشک جمع کرد، به دنبال رد خش روی درختان رفت. هنگام آمدن برای گم نشدن، روی درختان را با خنجر علامتگذاری میکرد تا راه را گم نکند. خرده چوبها را برای جاندادن به آتش، گوشهای انبار کرد. حال وقت جمعآوری کندههایی جاندار برای حفظ تداوم آتش بود، طناب را روی کولاش انداخت و برای آوردن کنده، از غار خارج شد. هنوز خیلی دور نشده بود که صدای خشخش آمد. پشت بوتهای خود را پنهان کرد، نم بوته تمشک تناش را میلرزاند. خنجرهایش را آزاد کرد و منتظر ماند؛ ناگهان موجودی از سمت چپاش حملهور شد.
گریز زد و خود را به سمت مخالف انداخت؛ با نگاهی عمیقتر متوجه مرال نر شد. مرالها با ظاهر مظلومشان اغلب با گوزن اشتباه گرفته میشوند، ولی تفاوت فاحششان با گوزنها روحیه جنگ طلبی و خشونتشان است. در صورت احساس هرگونه خطر حملهور میشوند. طناب را از روی دوشاش آزاد کرد، صدای نفس نفس زدن مرال به گوش میرسید. بهصورت دورانی مرال را دور زد، چشمان خشمگین مرال دنبالش میکرد. مرال حملهای ترتیب داد. خودش را از مسیر شاخ مرال کنار کشید و خنجرش را در بازو مرال فرو کرد، ولی تقریباً بلافاصله شاخ مرال سینهاش را خراش عمیقی داد و به عقب پرتش کرد. سریع ایستاد و پشتاش را به درختی تکیه داد. خون از سینهاش بیرون میزد، بوی شور خون بر ترساش میافزود. مرال خشمگین و زخم خورده بهسرعت به سمتاش چهار نعل تاخت. کمتر از چند ثانیه مانده بود که شاخ شکماش را بدرد، کنار رفت و مرال به شدت به درخت اصابت کرد و شاخاش شکست. مرال گیج تلوتلو میخورد. از فرصت استفاده کرد و با خیزی خنجر را در گلوی مرال فرو برد. خون گرم روی مچ روان شد. بعد از چند دقیقه تقلا مرال به زمین افتاد. خسته از جنگی برای بقا به سمت مرال رفت، در حوضچه خون چهره تصویر خودش بازتاب میشد. دستی به ریشاش کشید، انگار این چند روز سختتر از آنچه فکر میکرد گذشته بود. چشمان زمستانیاش در حوضچه سرخ مینمود، موهای ژولیدهاش با وزش باد موج میخورد. سر مرال را جدا کرد، (لعنتی). از کنده درخت توخالی و پوسیدهای که چند قدم آنطرفتر افتاده بود، وسیلهای برای حمل مرال درست کرد و مرال را درونش غلتاند. یک طرف طناب را به کنده بست و طرف دیگر را دور دستانش سفت کرد و طناب را روی دوشش انداخت و به سمت غار به راه افتاد. فشار وزن حیوان کمرش را به چالش میکشید. زبری طناب کتف برهنهاش را میآزرد. پرندهها انگار آواز مرگ میخواندند.
پس از حدود یک ساعت تحمل وزن لاشه، به پناهگاهاش رسید. هنوز طناب را از دوشش آزاد نکرده بود که بویی به مشاماش رسید، بوی نم و خیسی پوست. اول فکر کرد که خرس است، ولی وقتی با احتیاط جلوتر رفت متوجه گرگ سفید شد. خنجرش را آزاد کرد، ولی خون زیادی را دید که خز سفید گرگ را سرخ کرده بود. نفس نفس ضعیف و سریع گرگ، نشان از بیهوشی و درد زیاد حیوان میداد. با نوک گیوهاش ضربهای آرام به پوزه بزرگ گرگ زد، ولی تکان نخورد، جلوتر رفت دوباره ضربه آرامی به پهلوی سالم گرگ زد، ولی باز واکنشی نشان نداد. روی دو پا نشست و پهلوی زخمیاش را برسی کرد. پهلویش زخمهای عمیقی خورده بود! انگار رد پنجه بود. گردن گرگ هم زخم دندان داشت، احتمالاً با گله خود درگیر شده بود. ولی از کجا پناهگاهاش را پیدا کرده بود؟ نکند بقیه گله هم به دنبالاش بودند! از خورجیناش پارچهای تمیز بیرون کشید و کمی آن را خیساند. به محض برخورد پارچه با زخم، غرش خفیف گرگ از جا پراندش. به چشمان قهوهایاش خیره شد، درد و تمنا را دید. دوباره سرش را به کارش گرم کرد و زخمها را خوب تمیز کرد، گرگ به نظر آرام گرفته بود. دستانش را تمیز کرد و یکی از خنجرهایش را آزاد کرد و سر وقت مرال رفت.
پس از پایان کار یک ران و کبد مرال را برای گرگ آورد. در یتیمخانه به او یاد داده بودند که برای جبران خونریزیهای شدید، کبد حیوانات مناسب است. دلیلش را کسی نمیدانست! معلمشان همیشه میگفت دانشیست از آینده. گرگ نگاهی به دستانش کرد و شروع به خوردن مرال کرد، خودش هم رفت تا آتشی برپا کند.
حدود ششروز از آمدن مهمان مرموزش میگذشت. خسته از شکار، گوش خرگوشهای وحشی را به دست گرفته بود و به سمت غار حرکت میکرد. در این روزها استحکامات غار را افزایش داده بود، چوبهایی تیز را اطراف غارش در زمین فرو کرده بود تا از گزند موجودات جنگل مهآلود به دور باشد، بهطور دائم هم آتش در ورودی غار روشن بود و اما ترس! ترسِ از خشم جنگل خواب راحت را از چشمانش میربود. تنها خرخر مهمان ناخوانده کورسویی از دلگرمی، تنهاییاش را گرم میکرد.
وارد غار شد، گرگ سفید که تازه سه روز بود میتوانست بدون لنگزدن بدود، گوشه غار چنبره زده بود. انگار گرگ هم بیکار ننشسته بود! خرگوشی را به دندان گرفته بود و در حال خوردن بود. دندانهای بزرگ گرگ، گوشت و پوست را میدرید. در تعجب بود که چه چیزی وحوشت گرگ را رام میکرد. محدوده غار را به دو نیم تقسیم کرده بودند و هیچ یک به محدوده دیگری تجاوز نمیکرد، میشد گفت همزیستی داشتند. دو روز پیش که بعد از جدالی سخت، خسته و بدون شکار به غار باز گشته بود و چیزی هم شکار نکرده بود؛ گرگ قسمتی از بچه گرازی که شکار کرده بود را روی محدوده مرز گذاشت و منتظر عکسالعمل بود. جلوتر رفت و با احتیاط دستش را به گرگ نزدیک کرد. پس از دیدن آرامش گرگ پشت گوشهای گرگ را خاراند. میدانست سگسانان از این حرکت خوششان میآیند. گرگ چشم هایش را بست و دست مرد را لیسید، مرد تعجب کرد. همه جا گرگ را نماد درندگی و وحوشت میدانستند، ولی این گرگ غذایش را تقسیم کرده و دستش را هم لیسیده بود.
به زمان حال برگشت. گرگ خرگوش خودش را خورده بود و با نگاهی گرسنه به خرگوشهای درون دستش نگاه کرد. آهی کشید و خرگوشی را جلو گرگ گرفت، گرگ به آرامی جلو آمد و دست مرد را بویید. با احتیاط خرگوش را به دندان گرفت، گردن خود را خم کرد و خود را به دستان مرد مالید، تقریباً پس از یک هفته سکوت به حرف آمد.
- دختر بد! حتی غذا هم میگیری، باید نازت بدم؟
گرگ خرخری کرد و بهسمت محدوده خود رفت، انگار حرفش را متوجه شده بود!
مرد خرگوش باقی مانده را برداشت و از غار بیرون رفت، پوستاش را کند و روی آتش گذاشت. گرمای آتش التیامی بود بر زخم های ریز و درشتش. بیست دقیقه بعد، خرگوش کباب شده آماده بود، گوشت تلخ خرگوش را به دندان گرفت. به یاد دوستش افتاد که از گوشت خرگوش بیزار بود. خیلی وقت بود که با قضیه تکهتکه شدناش بهدست گله این مهمان بازیگوش کنار آمده بود، در واقع فکر میکرد، که حقش بود.
حدود دو ساعت از ورودشان به جنگل نگذشته بود که صدای زوزهای خفیف به سمت توله گرگی هدایتشان کرده بود. پای توله در تله گیر کرده بود، دوستش گفت:
- امروز روز شانس مونه! نیومده شکار کردیم!
- اینکه هنوز تولهست! پول زیادی برای پوستش نمیدن، بهتره ولش کنیم.
- چرت نگو! مثلاً شکارچی هستی؟! شکارچی هم اینقدر دل نازک؟
جلوتر رفت و با طنابی ضخیم گردن توله گرگ را بست.
- چی کار میکنی؟
- برو اونطرف به تو ربطی نداره! شکار خودمه، دوست دارم قبل کشتنش یکم باهاش بازی کنم.
تله را باز کرد و توله را با پای زخمی به دنبال خود کشید. گرگ نابالغ روی زمین کشیده میشد و ناله میکرد. خاک و سنگ درون زخماش میریخت. بعد از حدود دو ساعت گشتن، بالاخره زمینی پست و خشک، مناسب برای کمپ زدن پیدا کردند. دوستش طناب را به شاخه درختی قلاب کرد. توله بیچاره به دلیل کوتاه بودن طناب روی دو پایش ایستاده بود که یک پایش هم زخمی بود. مرد غرولندی کرد و پی بنا کردن چادر رفت. بعد از برپا شدن چادر دوستش خنجرش را بیرون کشید و علیرغم مخالفتهای مرد بهسمت توله گرگ رفت. دم توله را گرفت و با حرکتی قطعاش کرد. صدای زوزه کمسوی گرگ کوچک سنگ را آب میکرد. بعد از چند دقیقه همکارش با خشونت ایستاد.
- خفهشو دیگه... .
سر توله را از بدنش جدا کرد. مرد سرش را برگرداند تا شاهد قصاوت نباشد، چند ساعت بعد گله حمله کرد.
***
سنگ پشتش را میآزرد، روی پوست خشک شده چرخ زد. صدای خرخر آرام گرگ به گوش میرسید. در این فکر بود که شاید میتوانست این ششروز را صرف گشتن به دنبال آبادی کند ولی نکرد، ماند و مراقبت از گرگ را برگزید. شاید در جنگل کمتر احساس تنهایی میکرد! صدای جیرجیرکان گوش را مینوازید. همیشه برایش سوال بود که آنها چه میگفتند؟ تنها یک کلمه جیرجیر! ولی به چه معنا بود؟ کمکم ذهن خستهاش به خواب رفت.
صبح آماده شکار بود، خنجرهای شکاری را به کمر بست و طناب را روی دوشش انداخت. هنگام خروج از غار حضور گرگ را پشت سرش حس کرد. روی زانویش نشست و گردن گرگ را نوازش داد، خز سفید گرگ زیر دستانش میرقصید.
- میخوای باهم شکار کنیم؟ خوبه... .
پس از چند ساعت تعقیب و گریز، بالاخره ماده آهو را گیر انداختند. پشت آهو صخرهای قرار داشت و راه فرار را سد کرده بود. مرد و گرگ از دو طرف با احتیاط به آهو نزدیک میشدند. کف پای تکیده مرد گزگز میکرد. صدای نفسهای تند آهو با نفسهای خسته مرد تلاقی میکرد. ناگهان گرگ حمله کرد و گلوی آهو را گرفت، آهو سخت تقلا میکرد! مرد به سرعت دوید و یکی از خنجرها را در عمق کتف آهو و دیگری را در جمجمهاش فرو کرد. خون روی صورتش پاشید. رد گرم خون از خط اشکش سرازیر شد؛ به خود آمد، کی اینقدر سنگ دل شده بود؟ پس از چند دقیقه تلاش ماده آهو روی زمین افتاد، خنجرها را بیرون کشید و با لاشه حیوان پاک کرد. اما خون دستانش، رد خون از دستانش پاک نمیشد! خنجرها را به کمرش بست، آهو را به دوش گرفت و به سمت غار حرکت کرد. گرگ سپید پشتش حرکت میکرد. گرمای خون را روی گردنش حس میکرد باد پاییزی عطر مه را پخش میکرد. هر سو را که نگاه میکرد، صدای پرندگان به گوش میرسید. شاید تنها زشتی این جنگل خودش بود!
***
زمان از دستش در رفته بود، یک هفته یا یک ماه دقیق به یاد نمیآورد! این چند وقت زندگی در جنگل عکسالعملهایش سریع شده بود. قدرت بدنیاش چند برابر شده بود و در شکار هم با گرگ هماهنگی داشت. انگار گرگ حرفهایش را درک میکرد! وارد غار شد و بچه مرال را روی زمین انداخت، زخم بازویش دوباره خونریزی میکرد. گوشهای از غار خودش را رها کرد و به برسی زخماش پرداخت، سوزش جان فرسای زخم تاب و توانش را گرفته بود! گرگ جلو آمد و شروع به لیسیدن زخم کرد، زخم با دندان یک پلنگ درختی به این روز افتاده بود، از روی درخت رویش پریده بود بازویش را به دندان گرفت. در آن لحظه تنها کاری که از دستش بر میآمد این بود که با دست آزادش چاقو را در گردن پلنگ فرو کند. چند بار که زخم زد پلنگ غرید و تلوتلو خوران دور شد.
پس از شست و شوی زخماش به روش گرگی، گرگ را نوازش کرد! از جایش بلند شد و به سمت مرال رفت، پوستش را جدا کرد و برون غار روی آویزی که درست کرده بود، بالای آتش آویزان کرد. سوز زمستانی لرزی بر تنش انداخت. هوا کمکم رنگ و بوی زمستانی به خود میگرفت و باید پوست بیشتری ذخیره میکرد. قصد داشت با پوست خیمهای گوشه غار درست کند تا در زمستان درون آن از سرما بگریزند. پس از خوردن غذا، شروع کرد به پیچیدن ادامه کلاف. کلاف از شاخههای نازک درخت بلوط پیچیده میشد و طنابی نسبتاً نازک ولی محکم، تشکیل میداد. در مدت هشت مرال پنج آهو و ده گراز شکار کرده بودند، که به نظر پوستشان برای ساختن خیمهای کوچک کفایت میکرد. حالا فقط مانده بود طنابهایی که باید آنها را میبافت. گرگ بازیگوش جلو آمد و سرش را روی پای مرد گذاشت با بازیگوشی پوزهاش را از زیر دستان مرد رد کرد، لبخندی روی لباش شکل گرفت، چه خوب بود که تنها نبود! پشت گوش گرگ را خاراند، بعد از چند دقیقه صدای خرخر گرگ نشان از خواب بودنش میداد؛ دوباره بافتن شاخهها را شروع کرد. صدای خشخش میآمد.
صدای غرش، گرگ را هوشیار کرد! گرگ بلند شد و زمین را بو کشید، مرد خنجرهایش را آزاد کرد. منتظر ماندند، ناگهان از میان ظلمت پلنگ به سمت مرد یورش برد؛ مرد روی زمین سنگلاخ گریز زد. گرگ به طرف پلنگ خیز گرفت، درنده گربهسان با پنجه قدرتش را به رخ کشید و گرگ نالهکنان گوشهای پرت شد. حس ترس بر مرد چیره میشد،چشمانش نبض میزد صدای قلبش مطمئنا به گوش گربهسان میرسید. پلنگ دهانش را باز کرده بود و به دورش میگشت. خیز گرفتو منتظر حمله پلنگ ماندد، در چشمان پلنگ خشم و درد شعله میکشید. پلنگ انتظار را شکست و حملهور شد. مرد بهجای عقبنشینی خود را روی گربهسان انداخت، یک طرف خنجر و دیگری پنجه، زدند و زدند و زدند. خسته و زخمی به دور دایرهای فرضی چرخ میزدند. از بیشمار زخمهای مرد خون جاری بود و خستگی شب بر دوشش سنگینی میکرد. ریسک را به جان خرید و حملهای ترتیب داد. پلنگ با پنجه راه دستش را سد کرد، ولی ناغافل خنجر دیگر درون استخوان فک حیوان جا خشک کرد، پنجهاش شل شد و خنجر بعدی در اعماق ستون فقراتاش جای گرفت؛ پاهای حیوان لرزید و روی زمین رها شد. مرد از خستگی روی پلنگ غلتید. دستی به شکم خیسش کشید، نیم تنهاش پارهپاره و خونین شده بود، به سختی بلند شد؛ زانویش به اعتراض صدا داد اما توجهی نکرد. دور گود جنگشان خون زمین را خیس کرده بود. بهسمت گرگ پا تند کرد. پهلوی گرگ را نگاه کرد، زخمی عمیق نبود، فقط از برخورد سر حیوان با دیواره سنگی، بیهوش شده بود. گرگ را به سختی بلند کرد و نزدیکی آتش برد. زخمهایش را تمیز کرد و کمی گیاه دارویی که اطراف رودخانه میرویید را روی زخمهایش گذاشت. گزگز زخمهایش توانش را طاق کرده بود. به لاشه پلنگ نگاهی انداخت؛ خواست آن را بسوزاند ولی فکر دیگری به ذهنش آمد. خنجرها را بیرون کشید و مشغول شد.
صبح با حس سوزش جای زخمهایش، از خواب بلند شد. معدهاش از گرسنگی تیر میکشید ولی خب، وقتی کسی به این روز میافتد، حتماً نگرانیهای مهمتری از گرسنگی هم دارد! چشمهایش را باز کرد و گرگ سفید را درحالی که زخمهای مرد را میلیسید، دید.
- بهتری دختر؟
گرگ پوزهاش را به دستان مرد نزدیک کرد، مرد سر گرگ را نوازش کرد و چشمانش را بست. باد خنک زخمهایش را مینوازید، بوی چمن با بوی پوست ترکیب شده بود. صدای ترکیدن زغالهای برافروخته زیر تلی از خاکستر به گوش میرسید. به هوش شد و دستش را از بین خز گرگ بیرون کشید، دوباره آتش را بر پا کرد. کتف زخمیاش حتی یارای بلند کردن هیزم هم نمیداد. کنار آتش نشست، گرمای آتش زخمش را ترمیم میکرد. گرگ را نگریست که داشت از جسد مثله شده پلنگ، تغذیه میکرد. واکنشی نشان نداد، مزاجش به حیوانات وحشی نمیکشید. بوی پوست خیس باز هم فضا را پر کرد. نگاهی به خز خیز پلنگ کرد، که کنار آتش به چوب کشیده شده بود. برنامه داشت بعد از خشک شدن پوست برای خود بالاپوشی درست کند، فصل سرما نزدیک میشد و خز بلند پلنگ پوشش خوبی در برابر سوز زمستان بود. دست سالماش را روی صورتش کشید، گذر عمر انگشتانش را میآزرد.
***
چند روزی بود که درد دست امانش را بریده بود و در شکار ناموفق. اگر گرگ سفید نبود تا حال از گرسنگی تلف شده بود. دوخت لباسش تقریباً تمام شده بود، آخرین گره را زد. گرگ که تازه غذایش را تمام کرده بود، کنجکاوانه مرد را نگاه کرد. پس از چند ماه روپوش پارهاش را در آورد و نگاهی به بدنش انداخت. جای زخم و عضلات پیچیده خبر از سختی چند ماه گذشته میداد. دستش را در آستینهای کوتاه لباس که از چرم چند لایه مرال و پلنگ بود، انداخت و خز پلنگ را پوشید. سر پلنگ را قطع نکرده بود! استخوان فک زیرین پلنگ را شکسته و جدا کرد، سپس جمجمه کلاه مانند را دود اندود کرد تا نپوسد. پوست گردن پلنگ را بالا آورد و مانند کلاه روی سرش گذاشت، دندانهای نیش بلند پلنگ دو طرف شقیقهاش قرار گرفت. قسمت داخلی بالاپوش از پوست مرال بود که گرما را حفظ میکرد. بلندی لباس تا روی ران بود. جلویش هم با طنابی بسته میشد، به طرف گرگ برگشت.
- چطور شدم؟
گرگ سپید خرخری کرد، به طرف ورودی غار رفت، زمستان سختی در پیش بود.
حدود چند روز از شروع زمستان میگذشت و دیگر هر روز به شکار نمیرفتند. از شدت سرما دیگر شکار کم شده بود و بیرون ماندن طولانی مدت، مقدور نبود. هفتهای دو بار نوبتی مرد یا گرگ بیرون می رفتند و شکار میکردند، کمتر غذا میخوردند و بیشتر ذخیره میکردند. رودخانهی پشت غار آباش یخ زده بود، گوشههای اضافی را درون یخ دریاچه ذخیره میکرد تا خر*اب نشود. دستهایش را شست و به درون خیمه رفت، سوز سرما استخوانش را لرزاند. گرگ سفید به استقبالش آمد و دستش را لیسید. مرد پشت گوش های گرگ را نوازش کرد.
- امروز شانس با من یار بود، یه مرال به پستم خورد!
آتش درون خیمه را کنترل کرد و هیزم اضافه کرد. سپس گوشه روی پوستهایی که نقش تشک را بازی میکردند، دراز کشید. گرگ بازیگوش خود را زیر دستانش جا کرد، گرگ را نوازش کرد. هنگام ساختن خیمه همیشه نگران این بود که چگونه فضای داخل خیمه را گرم کند و دود هم داخل خیمه جمع نشود. به این نتیجه رسید که بهتر است هنگام ساختن چند سوراخ به اندازه کف دست روی سقف بالای آتش ایجاد کند تا دود از آنجا خارج شود، خوشبختانه جواب هم داد. وقتی به گذشته خود نگاه میکرد به این نتیجه میرسید که همیشه چیزی کم داشت، ولی حالا که در این جنگل زندگی می کرد انگار راحتتر از هر موقع بود. در واقع آن بیرون هیچکس منتظرش نبود، از وقتی که یادش میآمد در یتیم خانه زندگی می کرد، بعد از آن که هجده سالش شد از آنجا هم بیرونش کردند. ناگزیر به شکارچیان پیوست، آنجا هم آنچنان محبوب نبود! ولی این خیمه را بیشتر دوست داشت. بدنش هم انگار با شرایط سازگاری پیدا کرده بود، با وجود خز پلنگ کمتر سردش میشد. کف پاهایش سفت شد و هنگام دویدن مشکل ایجاد نمیکرد، باز هم که فکر میکرد این زندگی را بیشتر میپسندید.
اواسط زمستان مینمود. یخ و برف همه جا را پر، ورودی غار را یخی به عرض دو متر مسدود کرده بود، دو روزی میشد که ذخیرهشان به اتمام رسیده بود؛ گرسنگی و سرما ترکیبی است که هر جنبندهای را از پای میاندازد. بدترین قسمت گرسنگی وقتی است که جوارح تیر میکشد و وقتی بدن میفهمد که یک وعده غذایی نخورده پیام میفرستد که غذا میخواهد اما بعد از مدتی از تقاضا کردن دست میکشد، از اینکه انتظار چیزی را داشته باشد، دست میکشد و درد حاکم میشود. البته تیر کشیدنها دوباره بر میگردند و گرسنگی هیچگاه از بین نمیرود، اما وقتی شخصی به این مرحله میرسد یعنی در حال دست و پنجه نرم کردن با مشکلات بزرگتریست تا اینکه نگران وعده بعدی غذا باشد، گرسنگی جزء آخرین نگرانیهایش بود. رفتار گرگ انگار تغییر میکرد، پرخاشگر شده بود. گرسنگی خوی وحوشت گرگ را تحریک کرده بود و مرد میترسید، میترسید مجبور به انجام کاری شود که نباید. با خنجرها دیوار یخزده را میتراشید؛ امید اخرین حسی بود که از نزد انسان میرفت. به یاد داشت که در یتیمخانه به او یاد دادند، وقتی پاندورا در پیتوس را باز کرد، بیشتر پلیدیهایی که اکنون بشر را تسخیر کرده آزاد شد: ترس، مرگ، گرسنگی، بیماری. ولی چیزی که در مورد این داستان همیشه برایش مشکوک بود این بود که همیشه پاندورا را سرزنش میکردند و بخاطر کنجکاویاش مجازات میشد، خدایان کاری کردند که انسانها باور کنند درس عبرت این است. نوع بشر نباید کاوش کند نباید سوال بپرسد، باید کاری را انجام دهد که به او میگویند پیتوس در حقیقت طرحی بود که خدایان طراحی کرده بودند. خدایان میدانستند پاندورا، پیتوس را باز می کند آنها میخواستند تمام نژاد بشر را مجازات کنند. وقتی پاندورا درپوش پیتوس را باز کرد فقط یک روح داخلش ماند: الپیس! روح امید بشریت را ترک نکرد امید بدون اجازه جایی نمیرود، فقط فرزند یک انسان توان آزاد کردنش را دارد. با خود فکر میکرد اکنون الپیس در شکنندهترین حالت خود قرار داشت. با خستگی ضربهای دیگر زد، ولی به جلو پرت شد. ناباور به دستش که از توده یخ رد شده بود، نگریست. باد سوزناک زمستانی صورتش را سیلی میزد. به طرف گرگ برگشت و با خوشحالی گفت: - تونستم! گرگ دهانش کف میکرد، چشمانش را رگههای سرخ پوشانده بود و حالتی تهاجمی داشت. - نه... نه به من توجه کن. گرگ غرید.
روبهروی گرگ ایستاد.
- به من نگاه کن، میریم بیرون غذای تازه، شکار... .
ولی گرگ نمیشنید. خیزی برداشت و روی مرد پرید، پنجهها پوست تنش را درید. دیوار یخی تاب تحمل وزن مرد و گرگ را نداشت و فرو ریخت. پشت مرد تیر میکشید سینهاش خونریزی داشت. به سختی ایستاد، کمرش تق تق صدا میکرد. گرگ گرسنه خود را میتکاند. سوز سرمای بیرون غار خون روی پوست را خشک میکرد. سرما تا حدی گیرندههای دمای بدن را تحریک میکند، وقتی از حد بگذرد گیرندههای درد خودنمایی میکنند. بدنش از سرما درد میکرد. خنجرها را بیرون کشید. گرگ نزدیکتر شد. خیز گرفت، مرد گریز زد و خود را روی زمین انداخت. برف زمین چشمانش را پوشاند، چشمانش را پاک کرد؛ دیدگانش تار میدید. گرگ از موقعیت استفاده کرد و خود را روی مرد انداخت. آروارههای گرگ در پی دریدن گوشت و پوست باز و بسته میشد، به سختی آرواره گرگ را از خود دور نگه میداشت. لگدی به شکم گرگ زد و چند متر آنطرف تر پرتابش کرد، سریع خود را جمع و جور کرد و ایستاد. خنجرها را محکمتر گرفت. از گوشه چشم کلاغی روی سنگی نزدیک دید، از الان برای تغذیه از لاشه آماده شده بود. گرگ را نگاه کرد، آماده حمله بود. دست به ریسک زد و خنجر را به طرف کلاغ پرتاب کرد. خون، تب وحوشت گرگ فقط با خون آرام میپذیرد. گرگ با عجله خود را به لاشه نیمه جان کلاغ رساند و لاشه را به دندان گرفت. مرد با احتیاط از پشت به قصد بیهوش کردن گرگ نزدیک شد. گرگ سرش را بالا گرفت، پوزه سفیدش غرق در خون بود و یک لحظه غفلت، چنگال گرگ در عمق شکمش جای گرفت، زخمی و خسته روی زمین غلتید. درد که از حد بگذرد حس نمیشود و آن لحظه انگار دردی حس نمیکرد. چشمهایش یارای ادامه دادن نداشتند. از زخم سینهاش خون بهسان رود سرخی برف را لکهدار میکرد. انگار معصومیت برف از بین میرفت. گرگ بر زمین غلتید. شاید اشتباه میدید. صدای کلاغها به گوش میرسید؛ برای ضیافت آماده میشدند.
- سردمه... .
پلکهایش روی هم افتاد، سرما آخرین حسی بود که تنش را لرزاند.
قطرهای روی پیشانیاش افتاد و چشم گشود. برای لحظهای نور چشمانش را آزرد ولی آنقدری نبود که به بستن چشمانش بیانجامد. اول فکر کرد که در غار خودش خفته است اما دورنمای سقف بلند بر افکارش نهیب زد. ترس غریزی از یک مکان ناآشنا به جانش افتاد. سنگ زبر زمین کمرش را میآزرد، خواست بلند شود که ناگه شکم و سینهاش تیر کشید. به بدن نیمه جانش نگاهی انداخت؛ نیمتنه خزش را به تن نداشت در عوض کل بالاتنهاش باندپیچی شده بود. با احتیاط از روی پوستی نازک که روی آن خوابیده بود، بلند شد. به اطراف نگاهی انداخت؛ غاری بسیار عریض و عمیق که روی سقف آن روزنهای نور را به داخل میانداخت. کل فضای غار سنگی اما خشک بود. با دقت بیشتری نگاه کرد؛ این محوطه وسیع انگار یک اتاق در میان غاری بزرگتر بود! گوشه غار مدخلی بود که انگار از بیرون با تخته چوبی بزرگ مسدود شده بود. هزاران فکر همزمان به مغزش هجوم برد؛ اینکه کجا بود؟ چطور اینجا آمده بود یا آورده بودنش؟ آیا در عمق جنگل کسی زندگی میکرد که همچنین محوطه وسیعی هم جزو مایملکش محسوب میشد؟ بارها و بارها تا اعماق جنگل پیش رفته بود اما هیچگاه اینچنین فضایی را ندیده بود... و اما سوال مهمتر گرگ سفیدش چه شده بود؟ با یادآوری گرگ زخمهایش تیر کشید. با اینکه میدانست گرگ حیوانی نیست که اهلی شود، اما باز امید داشت. لنگلنگان خود را به مدخل رساند و به آرامی چوب را هل داد اما دریغ از اندکی تکان خوردن. به سختی خود را به پوست نازک رساند. پیالهای چوبی بالای پوست قرار داشت که اندکی آب را در خود جای داده بود. با دیدن پیاله آب تشنه دیواره حنجرهاش را خراشید. پیاله را در دستانش گرفت و ناگه به تصویر خود در انعکاس آب خیره شد. پیاله از دستانش بیرون غلتید و روی زمین افتاد؛ انعکاس صدای زمین خوردن پیاله در غار پیچید.
- چه بلایی سر من آوردن؟
انگار صدای پا میآمد؛ پیاله خالی را برداشت و با حداکثر سرعت و درد خود را کنار مدخل رساند. باندپیچ سفیدش غرق در خون بود. تخته چوب با سر و صدای عجیبی کنار رفت. سایهای جلوی مدخل خودنمایی میکرد؛ قلبش انگار در دهانش میتپید. فردی وارد شد و بیدرنگ پیاله به سرش کوبیده شد؛ جسم روی زمین غلتید. ردای جسم انگار... انگار از پر کلاغ بود! و کلاه ردا سر کامل یک کلاغ بود با چشمانی باز. لنگان جلوتر رفت، ناگهان چشمان زرد کلاغ نگاهش کرد. به زمین افتاد و به سمت مدخل خیز برداشت. راهروهای پیچ در پیچ را پشت سر گذاشت و به زخمش توجهی نکرد. به یک سرسرای بزرگ رسید؛ صدها ردا پوش روی زمین سجده کرده بودند. از بهت و ضعف روی زانوهایش افتاد. دستانش خیس خون شده بود. سرش را به سختی بالا آورد؛ صدها جفت ردا پوش با چشمان کلاغ نگاهش میکردند.
انگار زمزمهای در ذهنش میپیچید، در واقع زمزمههایی! شاید هم از دهان ردا پوشها خارج میشد. دهان که نمیشد گفت، حفرهای ناجور. شاید ل*بشان را بریده بودند! پوست صورتشان چین خورده و از شکل افتاده بود، شاید هم سوخته بود، بینیشان به سان منقار کوچک کلاغ بود ولی انگار رویشان لایه نازکی پوست داشت و چشمانشان... چشمان کلاغ مانند که پلکهایی افقی داشت! و همهشان شبیه هم بودند! با رداهایی عجیب که کلاه ردا را بر سر داشتند. چشمهای کلاغ بزرگِ روی کلاه دنبالش میکردند. دور مرد حوضچهای از خون جمع شده بود. یکی از ردا پوشها به مرد اشاره کرد و برای لحظهای انگار روح از تن مرد جدا شد؛ طنین فریادش در غار عظیم پیچید و لحظهای بعد چشمانش را گشود، احساس سبکی میکرد. عجیب بود، دردی حس نمیکرد. سرش را بالا گرفت. رداپوشها کلاه ردایشان را برداشته بودند. سر تاسشان هم مثل صورتشان از شکل افتاده بود و سه زخم عمیق ولی خشک شده روی سرشان کنده شده بود. به زخمهای سرِ بی مویش دست کشید. مگر چند وقت بیهوش بود که موهایش را زدند و بر جمجمهاش خط انداختند و بیدار نشد؟ از زمین برخاست و جلو رفت.
- با من چیکار کردین؟
صدای زمزمهها بیشتر شد تا حدی که گوشهایش را گرفت. پچپچ دالانهای مغزش را میفرسود. محکم گوشهایش را فشرد ولی زمزمه از درون بود. مستأصل فریاد کشید:
- بس کنید.. بس کن... .
ناگهان رداپوشی به سمتش خیز گرفت. انگار زمان در برابر رداپوش میایستاد و کالبدش کش میآمد. مانند یک تصویر که با سرعت رد میشود و از خود رد به جای میگذارد. رداپوش نزدیکش شد و دستش را روی پیشانی مرد گذاشت. زمان ایستاد و مرد در چشمان ردا پوش خیره شد. صدایی در ذهنش به حرف آمد:
- دورگه؟ صدام رو میشنوی؟
مرد در حالی که دهانش را باز میکرد، دست دیگر ردا پوش جلوی زبانش را گرفت.
- از ذهنت صحبت کن.
- شم... شما کی هستید؟
- سوال مهمتر اینه تو کی هستی؟
- من؟ من نمیدونم!
سعی کرد تکان بخورد، ولی انگار بدنش قفل کرده بود.
- با من چیکار کردی؟
- تو کی هستی؟
- من یه... یه آدم سادهام، چند ماه پیش تو جنگل گم شدم. به سختی زنده موندم.
- نه؛ این جواب من نبود.
و کمتر از یک لحظه بعد پیکر بیهوشش در برابر صدها جفت چشمِ زرد رنگ روی زمین غلتید. بیهوشی مطلق نبود؛ انگار درون فضایی سرد و عمیق رها شده بود. روحش درون کالبد دست و پا میزد، ولی تاریکی قالب بود. هنوز صدای زمزمه میآمد ولی از فرسخها دورتر! کمکم درون مه تاریک گم شد.
عموماً خلسه برایش حس خوبی بود! حسی که انگار در خواب شیرینی فرو رفته و درک بیشتری نسبت به محیط اطراف در مقایسه با حالت عادی داشت. روح آزادانه حوالی کالبد چرخ میزند. البته تا موقعی که طرف مقابل مسلط به امور روحانی نباشد! با اشاره ردا پوش روح به کالبدش برگشت. سردش بود. انگار تازه از برکهای یخ زده بیرون آمده بود و در بستر برف دراز کشیده بود. کمکم هوشیار شد و متوجه محیط شد. یک غار کوچکتر به اندازه غار خودش با سقفی کوتاهتر و مدخلی که با میلههایی عمودی مسدود شده بود. روی صندلی نشسته بود، ولی باز هم نمیتوانست تکان بخورد! تیزی برگهای سوزنی زخم پشتش را میگزید؛ صندلی انگار برگ داشت! شاید هم کاج بود.
- درسته، صندلی برگ داره چون درخت کاجِ و زندهست.
ترسان از جایش پرید، متوجه حضور ردا پوش در گوشه غار نشده بود. در ذهنش گفت:
- میشه یهکاری کنی بتونم تکون بخورم؟
- هرموقع جواب سوال منو دادی میتونی بری. تو کی هستی؟
خواست ذهنش را به حرف آورَد... .
- نه سرسری جواب نده، فکر کن.
به عمق چشمان ردا پوش خیره شد. مردمک بزرگ مشکی در مرکز فضایی زرد رنگ. دقیقتر نگاه کرد؛ انگار رگههای سرخ رنگی هم داشت. در اعماق چشمانش انگار چیزی فراتر از انسانیت وجود داشت. برق نگاهش انسانی نبود.
- تو چی هستی؟
چشمان مرموز جوابی نداد؛ عاری از هر گونه احساسی بود!
- دونستن هویت من به تو کمکی میکنه؟
- خب... خب شاید بتونم بیشتر بهت اعتماد کنم. شماها انسانین؟
- میدونی با اعتماد چی دستمون میاد؟ میدونی که هیچ چیزی مطلق نیست؟ بزار یه چیزی رو بهت نشون بدم.
کالبد نیمهخدا بار دیگر در بعد مکان کش آمد و پیکرش در چند سانتی مرد توقف کرد. کف دستانش بدون هیچ تعللی روی پیشانی مرد رفت و در کسری از ثانیه مرد وارد یک خاطره شد.
احساس عجیبی بود شاید سالها با سرعت عجیبی به عقب بر میگشت. سرش گیج رفت؛ انگار به طرز عجیبی به کالبدش متصل بود ولی نمیتوانست اطراف را ببیند و ناگهان خاطرات ایستاد. به جایی که یک رداپوش، نوزادی را به درون غار آورد؛ نوزاد با دندانهای کامل و مویی که روی زمین کشیده میشد به دنیا آمده بود. به سرسرای اصلی رفت و بی معطلی در برابر هزاران رداپوش گفت:
- این نوزاد دختر منه از یک زن فانی و من او را بنکئی مینامم!
زمان جلو رفت دخترک با سرعتی عجیب رشد میکرد در پنج سالگی حدود دو متر قد داشت و میتوانست گاو نری را مغلوب کند. گذر عمر روح مرد را میخراشید. انگار کنترل زمان را در دست میگرفت؛ جلوتر رفت و مرد ردا پوشی را دید که به دختر تعلیمات شمشیرزنی میدهد. حسی میگفت ردا پوش همان بازجویش بود و در گذر عمر افتخار آفرینیهای دختر را دید، مایه افتخار ردا پوشها، کشنده اژدهایان و ئونیها. ولی در آخر دختر غرق در خون رداپوشها با شمشیری برافراشته در سرسرای اصلی غار ایستاده بود، روبهروی استادش.
- یوشیستونه رو بهم برمیگردونی یا اینجا رو گورستان تنگو*ها میکنم.
- میارزید نیمه انسان؟ اون انسان ناقص به خون پدرت میارزید؟ تو فرزند ما بودی!
بنکئی و تنگو بهم حمله بردند. فقط یک ضرب و دخترک روی زانوهایش خم شد.
- من نفرینتون میکنم... نفرینِ...
و صحنه پاک شد و روح مرد به کالبدش برگشت، نفس نفسزنان به چشمان بسته نیمه خدا نگاه کرد.
- تنگو؟ یک نیمه خدا؟ تو؟
چشمانش را باز کرد تا مستقیم به مرد نگاه کند. نوعی شعله طلایی در چشمهایش دیده میشد، که میگفت این مرد کچلِ عجیب فقط چشمه کوچکی از طبیعت واقعیاش را نشان میدهد. تصاویری از درختان سرو را دید که داشتند ناباوان را تا سرحد مرگ خفه میکردن، جنگجویانی که شهوت جنگ مجنونشان کرده بود. شاخههای کاجی که که تنتو*وار محتوای جوارح ناباوران را خالی میکرد و دسته کلاغهایی که از اجساد مردگان تغذیه میکردند. مرد میدانست اگر بیشتر بخواهد، نیمه خدا بیشتر نشانش میدهد. چنان ذهنش را بیمار میکند که تا آخر عمر از دنیای وهم بیرون نیاید.
- میخوای من رو امتحان کنی دورگه؟
- نه. نه آقا.
تنگو چشمانش را بست و آتش نگاهش خاموش شد. از ردایش دو کتاب قطور بیرون آورد و روی زمین گذاشت. به سمت مدخل رفت؛ خواست اعتراض کند ولی زبانش نمیچرخید. میلههای عمودی کنار رفت و صدای تنگو از پشت میلهها به گوش رسید.
- ما اینجا به هیچ کس بیشتر از توانش محول نمیکنیم.
و رفت. حس بدی بود؛ انگار تمام بدنش خواب رفته بود و گزگز میکرد. بعدها بارها تلاش کرد که توضیح دهد این کار چه حسی داشت ولی نتوانست. هرچه که میگذشت انگار ماهیچههای بدنش آتش میگرفت. میخواست از درد فریاد بکشد اما نیروی باز کردن دهانش را هم نداشت. آرام آرام شروع به حل شدن در تنه زنده صندلی میکرد. نمیدانست چقدر زمان گذشت؛ چند ساعت یا چند روز، شایدم چند هفته. شاید آرزوی مرگ میکرد. کمکم چشمانش تار میشد و در تاریکی فرو میرفت.
انگار در یک زندگی نباتی فرو رفته بود. گردش شب و روز و ایام را کمتر حس میکرد. زندگی نباتی بعدی متفاوت بود؛ نه میدید و نه میشنید ولی به همه چیز عالِم بود، فراتر از احساس پنجگانه حسی عمل میکرد و یک روز حسی متفاوت داشت... شنوایی به سان خاطره حسی آشنا داشت ولی غریب بود. روی صدا تمرکز کرد، شاید وزوز مگس بود؛ اما باز تلاش کرد. شاید کالبدش از حصار رها میشد و کمی بعد حس گُنگی داشت. حسی مشابه از خواب بیدار شدن. تلاش میکرد برای به یاد آوردن. چشمهایش را به سختی باز کرد خود را روی همان صندلی دید ولی موهایش! موهایش روی چشمانش را گرفته بودند! مگر چند وقت خوابیده بود؟
خواست موهایش را از روی صورتش کنار بزند، مغزش فرمان داد اما دستانش حرکت نمیکرد. در زاویه دید محدودی که چشمان نیمه بازش ایجاد کرده بود، دستانش را نمیدید. فقط دیواره سنگی غاری با یک مدخل. گردنش خشک شده بود؛ هرچقدر تلاش میکرد نمیتوانست سرش را تکان دهد. طی یک تصمیم ناگهانی گردنش را برگرداند. گردنش صدایی دهشتناک کرد. به سان شکستن یک کُنده خشک. درد امانش را بریده بود اما صدایی از گلویش خارج نمیشد دوباره داشت بیهوش میشد اما به سختی هوشیاری خود را حفظ کرد. به اندازه کافی خوابیده بود! گردن دردناکش را در جهات مختلف حرکت داد تا از آزاد شدنش مطمئن شود. به دستانش نگاه کرد، خاک و قطرههایی چسبنده تمام دستانش را پوشانده بود؛ شاید صمغ بود؛ بین انگشتانش عنکبوتی لانه کرده بود. هرچقدر فکر میکرد نمیتوانست به خاطر آورد که چرا و چگونه وارد این اتاق شده بود.
وقتی در پی جواب میگشت ذهنش ناآرام میشد و درون سرش بجز صدای جیغ و فریاد و پس زمینهای از یک حیوان با خزی سپید چیزی نمییافت. بار دیگر دست و پایش را نگاه کرد، نمیدانست باید چه کند. البته میدانست ولی هرچیز بهایی داشت. صدایی درون ذهنش حرف زد؛ صدایی زمخت و عمیق
- و قفلی که با رنج شکسته میشود... .
صدا آشنا نبود اما میشناختش انگار سالها قبل... نه نه دوباره ذهنش مچاله میشد. با فریادی دستانش را آزاد کرد و سر دردناکش را فشرد. درد دستانش در مقابله با رنج ذهنش هیچ نبود. سرش گر گرفت؛ نه تمام بدنش گر میگرفت. آسمان نهیبی زد و رعدی سقف غار را فرو ریخت. و آنگاه دیگر چیزی حس نمیکرد روی پایش ایستاد و رعد را در دست گرفت، انگار عضوی از بدنش بود؛ و قدرتی که زیر پوستش حس میکرد فراتر حد تصورش بود. میلههای مدخل کنار رفت و چند ردا پوش وارد شدند، و در میان نگاههایی زرد یک چهره آشناتر مینمود. انگار کنترلش را از دست میداد و رعد قدرتمندتر میشد. دستانش به سمت بازجویش روانه شد و رعدی که از اعماق تنش به سمت ردا پوش حواله میشد. تنگو با همان نگاه خونسرد همیشگی رعد را مهار کرد و به شکل هالهای نگه داشت.
- بالاخره قدرتتو پیدا کردی دورگه. ما به هیچکس بیشتر از توانش محول نمیکنیم. تو کی هستی؟
و هاله سرد به سمتش پرتاب شد.
هاله با قدرت به مرد اصابت کرد ولی اتفاقی نیوفتاد! رعد از جان مرد رخت میبست و همه چیز آرام میشد، فقط سرما بود که باقی میماند احساس ضعف بر تنش قالب میشد. با خستگی نگاهی به رداپوشها انداخت.
- چند وقت خواب بودم؟
- وقت و زمان... میدونی این زمانه که به ما مشروعیت میبخشه؛ بودن یا نبودن ما بر پایه زمان نوشته میشه. مثلا خودت! اگه بخوای بودن تو رو برسی کنیم تو همیشه بودی ولی کجا؟ داخل این سلول؟ نه تو برای ما نبودی.
چشمانش سیاهی میرفت؛ با سستی روی صندلی افتاد. فضا را بویی تند فرا گرفته بود.
- بهش میگن ازون... بوی رعد.
زمزمههایی از زبان سکوت میشنید. بازجو بقیه ردا پوشها را مرخص میکرد. مرد چشمانش را بست
- اُزون؟ چیزی ازش نشنیدم.
- یه واژه یونانیه... همون خدایانی که تو قبولشون داری.
- نمیفهمم، حرفات گیج کننده هست. ضعف کردم چیزی برای خوردن پیدا میشه؟
تنگو بشکن زد و درد و ضعف انگار در پوچی حل شد. دید چشمانش واضح تر شد؛ سرش را بالا گرفت و تنگو را نگاه کرد. روی صندلیای مشابه خودش از جنس شاخ و بال درخت نشسته بود. میان ردای سیاهش چند پر سپید دیده میشد؛ مثل زاغ؛ و چهرهای که مثل همیشه خونسردانه نگاهش میکرد و عاری از هرگونه احساسی بود.
- اسمت چیه؟
- مهم نیست. به نظرت چه چیزی یک تمدن رو میسازه؟
- خب... خونه، پوشاک، گویش.. تقریبا هرچیزی که به اجتماع ربط داره.
- زاویه دیدت رو بازتر کن؛ پیش نیاز همه اینا چیه؟
- ... شاید عقاید
- که چه چیز رو میسازن؟
- ترسها و باورها... .
- درسته. از ابتدای وجود نوع بشر در دنبال این بود از یک قویتر بترسه... تفکیک خوب از بد، زشتی و زیبایی، گناه و خوبی. ذهن آدمی همیشه در پی ساخت این دوگانگی تلاش میکنه.
پرسش و پاسخ ذهنش را به چالش میکشید. سخنان تنگو باورهایش را زیر سوال میبرد.
- یعنی داری میگی خوبی و بدی وجود نداره؟
تنگو رو به جلو خم شد و دستانش را در هم قفل کرد.
- اتفاقا من میگم وجود داره و به صورت مطلق هم وجود داره! وگرنه هیچ تمدنی بر باورهاش پایبند نمیموند... .
- چند ایزدی؟
نیمه خدا انگار بیحوصله مینمود.
- مغزتو بهکار بنداز... من گفتم خوبی و بدی وجود داره و مطلقه. نگفتم هر روشی که بشر برای تفکیک خوبی از بدی به کار میبره درسته... هزاران سال قبل مردم باور داشتن که گیلگمش پسر خدا روی زمین با همه شیاطین میجنگه، بعد به این باور رسیدن که خدایان میتونن خوب یا بد باشن. اودین خوب و لوکی بد، ژوپیتر خوب و نپتون بد. قبل از اون یونانی ها تمدن المپ نشینها رو باور داشت و با حمله رومیها عقایدشون تغییر کرد. سرنوشتشون میتونه درس خوبی برای تو باشه.
- درس؟ چه درسی؟
- تمایز... یونانیها مردمی دریانورد بودن و پوسایدون رو مدح میکردن.. اما رومیها مردم جنگ بودن. از دریاها دوری میکردن. هر دو تمدن سه خدای بزرگ المپ رو قبول داشتن اما بسته به نیاز خودشون تصورشون میکردن. نپتون خدایی قدرتمند ولی تخریبگر برداشتی که رومیها از پوسایدون دارن.
از گذشته تا امروز چیه که داره تو تمدنها تغییر میکنه؟
مرد دهن باز کرد اما لحن پر تحکم تنگو بر دهانش مهر خاموشی کوبید.
- فکر کن.
منظور نیمه خدا چه بود؟ مطمئنا منظور در مسائل جزئی مانند گویش و پوشش نبود. با تعلل و درنگ به زبان آورد.
- تعدد مظاهر شر.
چشمان تنگو برق زد.
- درسته دورگه. تعداد عوامل شر. وقتی نوع بشر در آسایش قرار میگیره و خطر جلوی روش نمیبینه، مظهر شر کم میشه. خود ما تنگوها در اوایل ظهورمون موجوداتی قبیح قلمداد میشدیم. بشر بخاطر عقایدمون آزارمون دادن. ولی الان همونایی که برای تفاوت ظاهریمون تحقیرمون میکردن برامون معبد میزنن و بهمون میگن خدای طبیعت. هنوزم از خشم ما میترسن ولی بهمون احترام میزارن. میتونی پیشبینی کنی در آینده چطور میشه؟
- بدی از بین میره!
آتش در چشمان نیمه خدا شعله کشید.
- خوبی و بدی مطلقه چطور میتونه از بین بره دورگه؟ وقتی دو مولفه خوبی و بدی مطلقن پس تغیراتشون هم تابع همدیگه عمل میکنه تا به تعادل برسه. یعنی یک بدی و یک خوبی و وقتی به این باور برسن تمدن دیگه تغییر نمیکنه و فقط اسمها هستن که عوض میشن.
نمیدانست چگونه و چرا ولی حرفهای ردا پوش را قبول داشت.
- پس باورهای الان ما اشتباهه؟
- تکامل نوع بشر در جهت مثبته. هرچیزی که تمدن در اون برهه زمانی قبول داشته باشه درسته. چون عقل بشر در اون بازه زمانی تا همون حده.
مرد با سر تایید کرد. چهره تنگو رضایت را القا میکرد.
- کم کم داری برای سفرت آماده میشی.