Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عنوان: پژواک خاموش ژانر: علمی-تخیلی، ترسناک نویسنده: Pary
خلاصه:
خبر وحشتناکی که مانند طوفان در سراسر جهان پیچید؛ قتلعام، کشتار، و مرگهایی که هیچ منطقی پشتشان نبود. خیابانها از جسدهایی پوشیده شده که تا چند روز قبل زنده بودند.
کویید ۲۰، بیماریای که کسی راه درمانش را نمیدانست. ویروسی که نه تنها جسم را از بین میبرد، بلکه انسان را به چیزی فراتر از یک بیمار ساده تبدیل میکرد؛ یک تهدید، یک وحشت زنده.
و در حالی که هر روز تعداد بیشتری از مردم ناپدید میشدند، تلویزیونها تنها یک جمله پخش میکردند:
- هیچ جای نگرانی نیست.
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه:
هیچکس نفهمید از کجا شروع شد. شاید از یک سرفهی خشک در تاریکی، شاید از قطرهای خون روی کف یک بیمارستان. اولین قربانیان بیصدا افتادند، نامرئی میان جمعیت. کسی توجهی نکرد. همه فکر میکردند یک بیماری فصلی است، چیزی که میآید و میرود.
اما نرفت.
ویروس زنده ماند، رشد کرد، تغییر یافت. در ابتدا، مرگها عادی به نظر میرسیدند. بعد، ناپدید شدنها شروع شد. آنهایی که بیمار میشدند، دیگر هرگز مثل قبل نبودند. و زمانی که اولین جیغها در خیابانها پیچید، دیگر خیلی دیر شده بود.
حالا دنیا در سکوت فرو رفته. پژواکی از گذشته، اما خاموش.
نور کمرنگ چراغهای مهتابی روی سطح فلزی میزهای آزمایشگاه منعکس میشد. بوی مواد شیمیایی در هوا پیچیده بود.
دکتر لبخند زد. لبخندی که بیش از حد طولانی شد، انگار از چیزی در ذهنش لذت میبرد. چشمان مشکی و کشیدهاش در نور ضعیف برق زد. سرنگ کوچکی را برداشت و با دقت، مایع آبیرنگ را از ظرف شیشهای بیرون کشید.
محفظههای شیشهای دور تا دور آزمایشگاه، زندان بیصدای انسانهایی بودند که در این یک ماه ناپدید شده بودند. بیحرکت، گرسنه، زرد و نیمهجان، در میان مایعی کدر اسیر شده بودند. نگاهشان وحشت را فریاد میزد، اما کسی نبود که بشنود.
لیلی به سختی آب دهانش را قورت داد. چشمانش از وحشت به سرنگی که در دستان دکتر بود، دوخته شده بود.
صدای بم و خونسرد دکتر، مثل چاقویی در سکوت آزمایشگاه فرود آمد:
- لیلی، وقتش رسیده.
لبهایش تکان خوردند، اما صدا از گلویش بیرون نیامد. بالاخره جرأت کرد نجوا کند:
- دکتر، بهتر نیست که...
کلماتش در نیمه راه خفه شدند. نگاه دکتر روی او قفل شد. مردمکهایش، قرمز و خالی از احساس، به چشمان لرزان لیلی دوخته شدند. صدایش خشک و فرماندهنده بود:
- ما فقط وسیلهایم. ابزار. عروسکهایی که باید دستورات را اجرا کنند. دفعهی بعد که سعی کنی مانع بشی، محلول رو روی خودت امتحان میکنم.
سکوتی کوتاه، اما سنگین، بینشان حاکم شد. لیلی احساس کرد زانوهایش از شدت ترس سست شدهاند.
دکتر نگاهش را از او گرفت و به یکی از محفظههای شیشهای اشاره کرد:
- اون پسر رو بیار. دستاشو محکم ببند. اگه اشتباهی ازت سر بزنه، اولین کسی که روی بدنش تست میشه، خودتی.
لیلی جرأت نفس کشیدن نداشت. چشمهایش روی پسری که در محفظهی شیشهای کز کرده بود، ثابت ماند. پانزده یا شانزده ساله بود، صورتش کبود و خسته، نگاهش خاموش. روز اول، چشمانش پر از شورش و سرکشی بودند. حالا فقط پژواک خاموشی از آنها باقی مانده بود.
لیلی قدم برداشت. آرام، اما با قلبی که در سینهاش میکوبید. انگشتان لرزانش درب محفظه را لمس کردند. بوی چرک و خون در هوا پیچید.
پسر با صدایی خفه زمزمه کرد:
- خواهش میکنم… نذار دستخوش بازیشون بشم. خواهرم اون بیرون تنهاست، به جز من کسی رو...
- لیلی! صدای دکتر مثل پتکی در سرش کوبیده شد.
اما او مردد نماند. دستش را آرام در جیب روپوش سفیدش فرو برد. چیزی را لمس کرد. در سکوت، قرصی کوچک را میان انگشتانش فشرد و در لحظهی آخر، آن را در دست پسر گذاشت.
زمزمهاش آرام بود، لرزان، مثل صدای زنبوری که میان طوفان گیر افتاده باشد:
- این قرص رو بذار زیر زبونت. باعث میشه مثل مردهها به نظر بیای. وقتی فکر کنن مردی، سریع از اینجا خارجت میکنن. فقط زود باش، وقت نداریم!
چشمان پسرک گشاد شد، انگار که بخواهد چیزی بگوید، اما فرصت نداشت. لیلی قرص را در کف دستش گذاشت و لحظهای بعد، صدایش را بلندتر کرد تا دکتر بشنود:
- استاد! داشتم نبضش رو چک میکردم... فکر کنم دووم نیاورده. مُرده!
سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. بعد، صدای قدمهای پرشتاب مرد روی کاشیهای آزمایشگاه پیچید. نزدیک شد، آنقدر که بوی الکل و مواد شیمیایی از لباسش بلند شد. چشمانش که روی جسد افتاد، فریاد زد:
- لعنتی!
به سمت لیلی برگشت. نگاهش یخزده، وحشی، خالی از احساس. لحظهای بینشان هیچ صدایی نبود جز نفسهای نامنظم دختر. معدهاش میجوشید، دهانش خشک شده بود، و نگاه مرد مثل پتکی روی شانههایش فرود میآمد.
دکتر یکقدم جلوتر آمد، آنقدر که نفس گرمش را روی پوستش حس کرد. با صدایی که بیشتر از خشم، تهدید در آن موج میزد، زمزمه کرد:
- تو کاری کردی، لیلی؟
صدای بم و خطرناک مرد، در سالن سفید و وسیع آزمایشگاه طنین انداخت. انعکاسش در سر لیلی میچرخید، همانند ناقوس مرگی که فقط او میشنید.
بزاق نداشتهاش را قورت داد. دستهای عرقکردهاش را پشت لباس آزمایشگاهیاش مالید و سعی کرد لرزش زانوهایش را کنترل کند. انکار، صحنهسازی، دروغ—همه را از همین مرد یاد گرفته بود. حالا وقتش بود که آنها را به کار بگیرد.
- دکتر، من اینجام تا به شما کمک کنم. تا اهداف دولت محقق بشه. چرا باید خلاف قوانین عمل کنم؟
مرد لبخند زد. اما چیزی در آن لبخند بود که باعث شد دل لیلی ته بکشد. حسی مثل اینکه در برابر طعمهای گیر افتاده باشد که هر حرکتش را زیر نظر دارد.
قبل از آنکه مرد حرفی بزند، لیلی سریع خودش را عقب کشید و از در خارج شد. قدمهایش تندتر از آن بود که بخواهد طبیعی به نظر برسد. در راهروی آزمایشگاه که به سمت سرویس بهداشتی میرفت، دستش را روی دهانش گذاشت. دلش پیچ میخورد، انگار معدهاش داشت تمام محتویاتش را پس میزد.
چند ثانیه بعد، زانو زده بود و با چشمانی اشکآلود، بالا میآورد. نفسهایش سنگین و نامنظم شده بود. آبی به دهان پاشید، اما حتی جرئت نکرد به تصویر رنگپریده و لرزانش در آینه نگاه کند.
وقتی برگشت، دکتر دوباره مشغول بود. یکی دیگر از افراد محبوس در محفظههای شیشهای روی تخت آزمایش بسته شده بود. زنی میانسال، با پوستی کبود و چشمانی که چیزی جز تسلیم در آن دیده نمیشد.
دکتر بیصدا ماسک سبزش را روی صورت کشید. دستهای کشیده و زمختش، پوشیده در دستکشهایی نازک، با دقت سرنگ را از روی میز برداشت. مایع آبیرنگ داخل آن، زیر نور چراغهای مهتابی آزمایشگاه برق میزد. بدون مکث، سوزن را درون رگ زن فرو کرد.
لحظهای بعد، دنیا برای زن تغییر کرد. و لیلی، در سکوت، ناظر این تغییر بود.
پوست ماریا زیر نور کمجان آزمایشگاه، به سرعت رنگ باخت. لکههای کبود روی گردن و دستهایش پخش شد. چشمان سبزش در سفیدی مطلق غرق شد، انگار دیگر جایی برای رنگ در آنها نبود. نفسهایش از خرخر به نالهای خفه تبدیل شد. انگشتانش لرزیدند، سپس به شکلی غیرطبیعی رشد کردند، گوشت انگشتانش کش آمد و ناخنهایش همچون چنگالهایی تیز بیرون زدند.
دندانهای قفلشدهاش با چنان شدتی روی لبهای خشکیدهاش فشرده شدند که پوست ترک برداشت و جرعهجرعه خون سیاهرنگ از لبانش بیرون چکید. نه، دیگر قرمز نبود… این مایع که از چانه به سمت گردن سرازیر شد، سیاهی عجیبی داشت، مثل زهر.
لیلی نفسش را حبس کرده بود. تنها صدایی که میشنید، ضربان نامنظم قلب خودش بود. نگاهش میان جسد نیمهجان زن و دکتر که با خندهای پرشور و دیوانهوار به او خیره شده بود، میچرخید.
ادموند از شادی، نیمقدم عقب رفت و با نگاهی که از برق پیروزی میدرخشید، گفت:
-لیلی، نگاه کن! جواب داد! میفهمی؟ بالاخره تونستیم!
هیجان در صدایش موج میزد، انگار که یک کشف تاریخی کرده باشد، چیزی که دنیا را تغییر میدهد… اما تغییری که او میخواست، چیزی شبیه به ویرانی بود.
لیلی، خشک و بیحرکت، دهانش را باز کرد اما کلمات، بیآنکه فرصتی برای شنیده شدن داشته باشند، در گلویش گیر کردند. فقط یک جمله در ذهنش طنین انداخت:
"این تازه شروع بدبختیه..."
فصل اول | پشت در های بسته
فلشبک | دوم آگوست ۲۰۲۸
درِ چوبی و سنگین با صدایی نرم اما کشدار گشوده شد. بوی استریل و تهماندهی دود سیگار در فضا معلق بود. تاریکی اتاق، نور اندکی را که از میان پردههای ضخیم نشت میکرد، بلعیده بود.
مردی با قدی بلند و شانههایی عریض، آرام از آستانهی در عبور کرد. کتوشلوار سرمهای بر تن داشت و نقابی نیمهشفاف، نیمی از صورت استخوانیاش را میپوشاند. حتی بدون دیدن چهرهاش هم، چیزی در حضورش سنگینی میکرد. مثل سایهای که همیشه در پسزمینهی قدرت ایستاده باشد.
چوب آبنوس میز کار، زیر نور اندک، درخششی سرد داشت. مردی که پشت میز نشسته بود، همچنان پشت به در ایستاده و به تابلوهای نامفهومی خیره شده بود که خطوط درهم و نوشتههای رمزآلود روی آنها حک شده بود.
بیآنکه نگاهش را از دیوار بگیرد، با لحنی خشک و عاری از احساس گفت:
- پنجم ماه، تصمیم نهایی اعلام میشه.
معاون، بیحرکت ایستاد. دستانش را پشت کمر قفل کرده و مثل کسی که میداند نباید کوچکترین خطایی کند، نفسش را نگه داشت. صدای مرد همچنان آرام، اما به طرز عجیبی سنگین بود:
-نظراتی که توی جلسه ارائه میشه، هیچ تأثیری روی تصمیم من و "ف.میم" نداره.
لحظهای سکوت. سکوتی که مثل مه، اطرافشان را گرفت. حتی هوای اتاق هم به نظر سردتر شد.
مرد نقابدار، بالاخره جسارت به خرج داد و گفت:
-امر، امر شماست قربان.
صدایش آرام، اما نشانهای از تردید در آن پنهان بود. چند ثانیه درنگ کرد و سپس با احتیاط ادامه داد:
- اینبار خودتون جلسه رو اداره میکنید؟
مرد پشت میز، بیآنکه خم به ابرو بیاورد، بالاخره کمی چرخید. فقط به اندازهای که یکی از چشمان یخزدهاش از زیر سایهی تاریکی نمایان شود.
- نه.
جوابش کوتاه و محکم بود. مثل ضربهای که روی میز فرود بیاید. چیزی در این "نه" وجود داشت که راه را بر هر بحثی میبست.
همان شب، پیامهای رمزگذاریشدهای به سراسر جهان ارسال شد:
«سران مخفی کرهی زمین، با استناد به ارائههای دکتر کلارک، دانشمند حاذق در درمان بیماریهای همهگیر، تصمیم به تشکیل جلسهای در پنجم آگوست گرفتهایم. در این همایش، سیاست جدید کنترل جمعیت جهانی به بحث گذاشته خواهد شد. دعوت از سوی "دال_نون".
***
افراد مختلفی از نژادها و ملیتهای گوناگون، از نمایندگان بلندپایهی کشورهای اروپایی و آسیایی گرفته تا چهرههای تأثیرگذار در سیاست، دور میز طویل و سیاهرنگ نشسته بودند. چراغهای کمنور، صندلیهای چرمی و فضای بیش از حد ساکت اتاق، بوی یک تصمیمگیری سرنوشتساز را در هوا پخش میکرد.
آنها در ظاهر آرام بودند، اما سکوت سنگینشان چیزی جز اضطراب و انتظاری پرتنش نبود. هرکس در گوشهای از ذهنش حدسهایی میزد، اما هیچکس جرئت نداشت بلند فکر کند.
دقایقی بعد، در چوبی سنگین با صدای نرم اما قاطعانهای باز شد. مردی با کت و شلوار مشکی، از برندی که جز معدود افراد این اتاق توان خریدنش را داشتند، همراه دو محافظ درشتاندام وارد شد. او با خونسردی در رأس میز نشست، انگار که میدانست همه نگاهها از لحظه ورودش قفل او شدهاند.
سکوت چند لحظهای، آزاردهندهتر از هر صدایی در فضا طنین انداخت. انگار هیچکس نمیخواست آن را بشکند. اما مایک، با لحنی که بین جدیت و نوعی سردی کنترلشده در نوسان بود، بالاخره دهان باز کرد:
- خوشاومدید، دوستان.
کنایهی کلمهی آخر به مذاق کسی خوش نیامد، اما مایک بی آنکه توجه کند ادامه داد:
- فکر کنم همهتون میدونید که این جلسه، یه نشست معمولی نیست.
نفسش را به آرامی بیرون داد. نگاه نافذش روی چهرهی تکتک افراد سر خورد. بعضی نگاهشان را از او دزدیدند، بعضی پلک نزدند، و یکی دو نفر گویا منتظر لحظهای بودند که بتوانند لبخند بزنند.
مایک ادامه داد:
- بحث امروز دربارهی یه تصمیمه. نه یه پیشنهاد، نه یه ایدهی آزمایشی… بلکه تصمیمی که آیندهی زمینو تغییر میده.
دستانش را روی میز گذاشت، کمی به جلو خم شد و با صدایی که حالا مثل پتک روی مغزها فرود میآمد، گفت:
- بیماریای که قراره دربارهش صحبت کنیم، کووید ۲۰عه. یا به زبون سادهتر، بیماری زامبی!
یک لحظه سکوت. چهرههایی که در کسری از ثانیه از جدیت به حیرت، از حیرت به ناباوری و از ناباوری به چیزی که انگار میان وحشت و کنجکاوی در نوسان بود، تغییر کردند.
مایک به صندلیاش تکیه داد و با حالتی که انگار از قبل این واکنشها را پیشبینی کرده بود، گفت:
- آره، زامبی! همون چیزی که تو فیلما دیدیم و دربارهش خوندیم. ولی حالا دیگه یه داستان خیالی نیست. این ویروس، واقعیه.
لحظهای صدای خشخش کاغذی که کسی بیاختیار در دستانش مچاله کرد، در سکوت اتاق بلند شد. اما کسی چیزی نگفت.
- این یه شوخی نیست، یه پیشگویی هم نیست. مسئله اینه که جهان دیگه ظرفیت این جمعیتو نداره. شما بهتر از من میدونید، زمین داره زیر پامون خالی میشه. منابع دارن نابود میشن. و اگه کنترلی نباشه... ما شاهد یه فاجعه خواهیم بود.
نگاهش را بین افراد چرخاند. برخی از حاضرین کمی روی صندلیهایشان جابهجا شدند، بعضی دیگر سرهایشان را به نشانهی تأیید، هرچند نامحسوس، تکان دادند. اما عدهای هنوز خیره به او مانده بودند، انگار که ذهنشان هنوز درگیر همان واژهی "زامبی" بود.
مایک انگشتانش را در هم قلاب کرد و آرام گفت:
- پس باید پیشدستی کنیم.
هوای اتاق سنگین بود. چشمان بیاحساس و تحلیلگر نمایندگان، در سکوت به مایک خیره ماند. تنها صدای ضعیف تهویه و گاهبهگاه خشخش جابهجایی روی صندلیها، این سکوت را در هم میشکست.
ناگهان، صدای گرفته و پرطنینی این وقفهی خاموش را در هم شکست.
ـ انتهای این بحث، قراره به یه نسلکشی دیگه ختم بشه، درسته؟
مردی با پوستی تیره، چشمانی درشت و بینی پهن، قامتش را کمی جلو آورد و با نگاهی سرشار از شک و انزجار، به مایک خیره شد. ابروهایش درهم گره خورده بود، انگار منتظر کوچکترین اشارهای بود تا این اتاق را منفجر کند.
ـ راستشو بگید، جناب مایک. این همون چیزیه که تو ذهنتونه؟
نیشخند محو معاون، درخششی تلخ به نگاهش داد. انگشتانش را به هم قلاب کرد و کمی به جلو خم شد.
ـ جناب داگلاس، به نکتهی درستی اشاره کردید. ما یه بار دیگه هم برای یه بحران ساختگی اینجا جمع شدیم، اینطور نیست؟
چند نفر سرهایشان را نامحسوس تکان دادند. بعضی نفسشان را در سینه حبس کرده بودند.
مایک ادامه داد، بیآنکه لحنش تغییری کند:
ـ ولی این بار، مسئله جدیتره. باید دو سوم مردم رو از این چرخه حذف کنیم، از جامعه بیرون بندازیم... و به جایی که تعلق دارن بفرستیمشون.
مکث کرد. نگاهی آرام اما مرگبار به داگلاس انداخت و بعد به طرف صفحهی معلق پشت سرش چرخید. صفحه روشن شد و تصاویری روی آن ظاهر شدند تصاویر مردمانی که در خیابانها، کافهها، خانههایشان بودند، درست مثل هر روز.
ـ کسانی که پشت سر من میبینید، اهداف ما هستن. فقط لازمه این افراد به شکلی کاملاً مخفیانه به سازمان منتقل بشن. از همین حالا صفحههایی روی میز شما قرار گرفته که نظرتون رو ثبت کنید. ولی به یاد داشته باشید... ما داریم آینده رو بازنویسی میکنیم.
زن مرموزی که نیمهی صورتش پشت نقابی مشکی مخفی شده بود، دستش را روی میز گذاشت و به آرامی گفت:
ـ اول از تبلیغات و اخبار شروع میکنیم. مردم رو وحشتزده نگه میداریم، بعد کمکم ویروس رو پخش میکنیم، البته نه به شکل تصادفی، بلکه روی افراد مشخصشده.
صدایش خونسرد بود. بیش از حد خونسرد. گویی داشت دربارهی چیزی پیشپاافتاده حرف میزد، نه برنامهای که میلیونها نفر را به کام مرگ میکشید.
کریستوف دالتون، وکیل حقوق بشر، بالاخره طاقت نیاورد.
- ولی ما داریم دربارهی جونِ آدما حرف میزنیم، نه یه پروژهی اقتصادی! من فکر میکنم که...
مایک نگاهش را به سمت او چرخاند و قبل از اینکه جملهاش تمام شود، با لحنی برنده و سنگین گفت:
- سازمان تصمیمشو گرفته، کریستوف. مثل همیشه، از یه روش قدیمی استفاده میکنیم؛ ترس. ما مردم رو از بیماری، مرگ و فروپاشی میترسونیم، و در همین حین، بدون اینکه متوجه بشن، اهدافمون رو اجرا میکنیم.
سکوت، دوباره در اتاق پخش شد. کریستوف دهانش را باز کرد، اما دیگر جرئت نکرد ادامه دهد.
زن نقابپوش، با همان چشمان نافذ و صدایی که بوی تهدید میداد، گفت:
- این فقط یه همهگیری دیگهس... مثل کووید ۱۹. همه همون کاری رو میکنن که ما میخوایم. وحشت میکنن. به زانو در میان. و ما، ادامه میدیم.
مردی که سمت چپ کریستوف نشسته بود، با لهجهی اروپاییاش، زمزمه کرد:
- اما ما قوانین داریم. نمیشه که همینجوری یه ویروس ساختگی رو بین مردم فرستاد...
چشمان سوزان برق زد.
- پس یه ویروس واقعی میفرستیم. یه ویروس که از درون، از بینشون ببره.
نفسهای سنگین در فضا چرخید. هیچکس چیزی نگفت. اما در آن سکوت پرتنش، تصمیمی که گرفته شده بود، در هوا معلق ماند؛مثل سایهی مرگی که قرار بود بیخبر بر سر دنیا فرود بیاید.
مایک لبخندی زد که در آن نه تنها خوشایندی، بلکه چیزی پنهان و تاریک نیز نهفته بود. لبخندی که در پشت آن اهدافی بزرگ، و شاید به شدت کثیف، در حال پالایش بود. همهمهای در اتاق جلسه برخاست، صدای خفیف همهمه از زیر لبها به گوش میرسید و سکوت سنگین محیط را میشکست. اخمها و لبخندهای متضاد روی صورت مایک نمایان شد، درست مانند بازیهای مرموزی که در ذهنش در حال شکلگیری بود. با صدایی محکم و بیرحمانه گفت:
- همونطور که گفتم، پروفسور روی ویروس داره کار میکنه. طبق گفتهی سوزان، ما از تبلیغات استفاده میکنیم. اینبار قراره اتفاقات بزرگتری بیافته!
یک لحظه سکوت کرد، انگار میخواست تاثیر هر کلمهی گفتهشده به آرامی در مغز تکتک افراد رخنه کند. دیگر کلافه شده بود از کش دادن بیش از حد جلسه، پس با لحنی که در آن ترکیبی از قدرت و سردی نهفته بود، گفت:
- پایان همفکری.
این را که گفت، بدون هیچ توجهی به چهرههای پر از ابهام و پرسش، از جای خود برخاست و به سوی در خروجی قدم برداشت. نگاهش همچنان خشک و بیتفاوت باقی ماند. در حالی که حضار هنوز خیره به مانیتورهای کوچک مقابل خود بودند، افکارشان در دنیای پر از ابهام و پیچیدهی آینده حرکت میکرد. هر کدام در دل خود میاندیشیدند و آیندهای که در انتظارشان بود، جز نگرانی و بحرانی نهفته در دل خود چیزی نداشت.