انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان کوتاه باران خاک خورده| فاطمه یوسفی کاربر انجمن ناولز

گوش می رسید:

_ اونجا رفتی چکار؟ نه مگه من مثل توهم؟ یه مریض شکاک بود که درش رو گذاشتم. ببین اگه برا تمیز کردن ماشینت رفتی خیالت نباشه. اون مادر... اصًلا اونجا برا خودش نبود! فقط اونجا کار می‌کرد... .

مقنعه‌اش را روی سرش مراب کرد و سریع از ماشین پیاده شد‌.

_یه حساب کتاب باهاش داشتم، دفعه قبل ازم پول کارواش رو کامل نگرفت!

به طرف دختری که پشت پیشخوان نشسته بود رفت و اشاره ای به ماشینش کرد. کارتش به همراه سوییچ را روی میز گذاشت و درحالی که جلوی مانتویش را مرتب می‌کرد، به طرف نیمکت‌های کنار درخت نارنج رفت‌

صدای بلند ملیکا در گوشش پیچید:

_ بیخیال بابا! من انقدر براش آشغال خریده بودم که صد تومن پول کارواش اصلاً به چشم نمیاد.

_ همیشه کیس‌هات تو زرد در میان که... .

نگاهی به دختر چشم عسلی که اخم هایش درهم رفته بود انداخت و ادامه داد:
 
آخرین ویرایش:
ادامه داد:

_ یهو یادم افتاد که بدهکارم. امیدوارم خیلی عمیق سیکش رو زده باشی. بای!

گوشی را قطع کرد و با صدای دختر ابرویی بالا انداخت.

آن صدای نازک و نازدار فقط می‌توانست برای همان صورت عملی باشد!

_ به قیافتون می‌خوره سنتون کم نباشه. این لحن صحبت و رفتار درسته؟!

بلاخره لبخند نبات کمی پررنگ شد و خودش را روی نیمکت چوبی جلو کشید و توجهی به صدای زیر پایش نشان نداد‌.

_ عزیزم؟ من با تو حرف نزدم که یه کارت بهت دادم و می دونم که فهمیدی وظیفت چیه پس لطفا کارت رو انجام بده. من به صبوری باقی مشتری‌هاتون نیستم. در ضمن منم که تصمیم می‌گیرم چطور صحبت کنم، مطمعنم این صحبت کردن من با گوشی به تو ضرری نرسونده پس... .

وقتی سوار ماشینش شد نفس عمیقی کشید و سری تکون داد. انگار هنوز کمی تمیزی حالش را تا چند دقیقه‌ای عوض می‌کرد!
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا