Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عنوان اثر: اگزما
نام نویسنده: زری
ژانر: جنایی، عاشقانه
خلاصه: زمانی که دلخوشیها، پوچ و تو خالی میشوند. دردها همانند خنجر به کمر و قلبمان مینشیند. حتی یک دقیقه ما را رها نمیکند. مثل ماری زخمی، میگزند و تا انتقام نگیرند هرگز رهایمان نمیکنند. با دود سیگارش، سی*ن*ه و ریهها و تمام حفاظها میشکنند و دیوارها، ترک برمیدارند. دردهایش، کمکم در تنش نفوذ میکند تا راه پایانی خود را به مغزش برساند؛ اما دیگر، لبها از شدت سرما خشک نمیشوند. پوست یخ نمیزند؛ اما سردی تا مغز و استخوانش نفوذ میکند.
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه: بین آن دو، فرسنگها فاصلهست
غرورش تنها یک اسلحهایست که کَسی او را نشکند و به او صدمهای نرساند. شب که گذشت و دانه به دانهی چراغهای شهر که خاموش گشت، رازهایی که در زیر صخرهها پنهان شدهاند؛ فاش میشوند. قتلهای نیمه تمام، به پایان میرسد و خونابهی مرگ را به رخ همگان میکشند. آنگاه دیگر، نه حس تنفر و نه فاصله و نه مرگ نمیتواند خوبیها را از او دور کند! ترسی که همانند خوره به جان و تجرد روحش رخنه میزند را خواهد کُشت!
چشمان ایلیار، برلیان را بر خطوط درختان ترجیح دادند؛ اما چشمانش همانند همیشه از نخستین درِ ویلا؛ جلوتر نرفتند. ایلیار چگونه توانسته بود به آن چشمان نیمِباز آبیِآبی چشم بدوزد؟ زمانی که برلیان، حتی اندکی سرش را نمیچرخاند تا نگاهی گذرا به ایلیار بیندازد؟ وقتی میان آن دو، فرسنگها فاصلهست و افق دیدش، جایی ماورا و جلوی اوست؟ چگونه انگشتانش را در چند رشتهی موی فندقیاش فرو میبرد و آنها را بر روی صورت زیبایش پهن میکرد؟ ایلیار به نقطهای مبهم خیره ماند و به برلیان فکر کرد. با صدای کلاغی با پرهای مشکی رنگ که بر تنهی درخت نشسته بود، رشتهی افکارش پاره شد؛ اما طولی نکشید که مجدداً به فکری عمیق فرو رفت. آن زمان که شانهاش از شدت گریه، بیصدا میلرزید، برلیان کتابی را که در دستانش بود و مطالعه میکرد را بست و عینک مطالعهاش را بر روی جلد کتاب گذاشت و به طرفی دیگر چشم دوخت.
ناگهان چشمش به عینک مطالعهاش افتاد که گنجشکی کوچک، آن را کثیف کرده بود. با حالتی که از چهرهاش مشخص بود چندشش شده است، لب و لوچهاش را آویزان کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- این هم از شانسِ ما.
عینک مطالعهاش را در دستان نرم و لطیفش گرفت و به وسیلهی تکه دستمالی که در میان لباسهای خاکیاش به طرز عجیب و باورنکردنیای، تمیر مانده بود، پاک کرد. وقتی متوجه شد که یکی از شیشههای عینکاش لق شده است، یک تای ابروان شلاقیاش را بالا برد و باری دیگر زیر لب زمزمه کرد:
- انگار زیر آوار بوده.
لبانِ ایلیار، از شدت خنده کش آمدند. میتوانست به وضوح حدس بزند که برلیان چشمانش را در حدقه چرخانده و چیزی نمانده تا او را زیر مُشت و لگد بگیرد!
و بعد هم بیاختیار، ایلیار تماشا کردن برلیان را به هر کار دیگری، حتی تماشای منظره به این زیبایی؛ ترجیح داد. همیشه ایلیار همینطور بود! هنگامی که با برلیان از خانه بیرون میزد و برای عکاسی به منظره و طبیعت سفر میکردند؛ برلیان از هر جایِ طبیعت حتی از بوته و حیوانات هم عکس میگرفت؛ اما ایلیار فقط تنها کارش، تماشا کردنِ برلیان بود و گاه عکس گرفتن پنهانی از او.
برلیان از جای برخاست و بیخیال نگاههای ایلیار شد و دوربین عکاسیاش را در دستانش گرفت. از گلهای بزرگ و کوچک عکسبرداری کرد. باز هم ایلیار در سکوت مطلقی قرار گرفت، به اینجای داستان که رسید، صورتش در هم رفت و لب و لوچهاش، آویزان شد.
فکری پیچیدهگی و در هم ریختهگی موهایش، به جای روی سر، در سرش ریشه میدواند. ایلیار در حالی که به نقطهای مبهم خیره مانده بود، زیر لب زمزمه کرد:
- اون بحث چه ربطی به من داره؟
کمی بر روی سنگ جابهجا شد و دوربیناش را در دستان مردانهاش گرفت و ادامه داد:
- شاید برلیان قصد اذیت کردنم رو داره.
بعد از این سخن که از لابهلای لبان سرخ رنگش خارج شد، گناهان کوچک و بزرگاش را به یاد آورد و حس خجالتآوری، به سرعت باد و برق؛ میلرزاندنش و بعد از چند دقیقه، متوجهی مکث بسیارش میشد.
نگاهی به سمت راستاش، که پر از درختان تنومند بلوط و کاج که شانه به شانهی یکدیگر قد کشیده بودند و سمت چپاش که پر از گلهای یاس و رازقی که مشامش را قلقلک میدادند و برعکس، حسهای دیگر که چندان رضایت نداشت، حس التیامبخشی را به تناش تزریق میکردند. در حالی که اطراف را آنالیز میکرد، برلیان نیم نگاهی گذرا به ایلیار انداخت و گفت:
- اومدی خوشگذرونی یا عکاسی؟
چشمان ایلیار، راه عادی خود را گرفتند. از دو گل که عاشقانه یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و بوسهای بر روی صورت یکدیگر میزدند؛ گذر کردند.
بوی عطر گلها، آنقدر خوشبو و با طراوت بود که ایلیار دلش میخواست بوی آنها را در شیشه عطری نگه دارد و به برلیان هدیه دهد. برلیان از همان دو گل عکس گرفت و تلخندی زد.
- کمکم داره شب میشه! باید به مزرعه برگردیم و تو هنوز هیچ عکسی نگرفتی.
برلیان چند رشته از موهای فندقیاش را کنار زد و پشت گوشاش پنهان کرد. به آرامی لگدی به مچ پای ایلیار زد. هر دو همزمان با هم، خندیدند. برلیان به وضوح میتوانست از چشمان عسلی رنگ ایلیار، همه چیز را بخواند و نیاز نبود که عبارتی را به زباناش بیاورد.
آن دو افکارهای پیچیدهای داشتند؛ اما افکار همدیگر را به سادهگی حضم میکردند و این در اوایل شناخت امری کاملاً عجیب و غیرمنطقیایست!
روز اول که با همدیگر آشنا شدند؛ روزی بود که هر دو در یک منظرهای زیبا که آفتاب غروب میکرد، عکسبرداری میکردند. ایلیار در آن لحظهی آشنایی، دختری که گونهاش از شدت خجالت به گلی سرخی بدل شده بود را استقبال کرد؛ برلیان به وضوح با قامت بلند ایلیار روبهرو شده بود. صدای پرندگان، سکوت میان ایلیار و برلیان را شکست. برلیان بیش از حد نیمخیز شده و از درد کمر، همانند مار به دور خود پیچیده بود؛ اما وقتی به این فکر کرد که باید عکسها را تحویل آقای ونگوگ بدهد، درد کمرش را فراموش کرد و با دو گام استوار، خود را به ایلیار رساند. برلیان هیچگاه به تاریکی عادت نداشت و در شب، چشمانش همه چیز را تیره و تار میدید؛ اما ایلیار در تاریکی شب حتی نیمهشب، همه چیز را واضح میدید و به وضوح میتوانست حدس بزند که جلوی پایش سنگ بزرگ یا ریزهست یا نیست.
چشمان برلیان، از شدت بیخوابی به کاسهی خون بدل شده بود. لبخندی غریب بر روی لبان ایلیار، جای خوش کرد. لبخندی که از نوع ناشناختهایست ، حتی ایلیار خود هم نمیتواند حدس بزند علت این لبخند چیست؟ پوتینهای خاکآلود برلیان، با دهانی که از شدت تشنگی باز نمیشد، اینها چیزهایی بود که برلیان تحملاش را نداشت و کاسهی صبرش لبریز شده بود. هر دو به سوی جادهی اصلی گام نهادند. برلیان آنقدر خستهاش شده بود و عجله داشت که فرصت نکرده بود، بند پوتینهایش را ببندد. ترسی همانند خوره، به دل ایلیار چنگ زد. میترسید که بندهای پوتین، باعث شوند تا برلیان زمین بخورد؛ اما برلیان آنقدر حال و حوصله نداشت که در خستگیهایش، به ظاهرش چندان برسد و اهمیت دهد. آنقدر مسئولیتپذیر است که میگوید "کارهایم به پایان برسند و تحویل آقای ونگوگ بدهم، بعداً به ظاهرم اهمیت میدهم."
حال پوتینهایشان به جادهی اصلی رسید. برلیان نفس آسودهای کشید و دستهی درب ماشین را گرفت و به آرامی کشید و سوار ماشین شد. ایلیار جرعهای از آب را نوشید و نیم نگاهی به برلیان انداخت، بلافاصله سوار ماشین شد. برلیان جرعهای از آب را نوشید و پس از آن، نفسی تازه کرد.
- حرکت کن! کمکم آقای ونگوگ مغازه رو میبنده.
ایلیار لبخندی بر لباناش طرح زد و بلافاصله ماشین را روشن کرد و پایش را روی پدال گاز فشرد.
برلیان خودش را به خواب زده و چشمانش را بسته بود؛ اما قطعاً نخوابیده بود و چشمانش نه خواب بود و نه بیدار. در این میان، لبخندی زیبا صورت ایلیار را نقاشی کرد. برلیان لای چشمانش را باز کرد و نیم نگاهی به صورت بهتآلود ایلیار انداخت. چند دقیقه بعد، ایلیار ماشین را جلوی خانهی ویلایی آقای ونگوگ نگه داشت.
آقای ونگوگ جلوی درب ورودی مزرعه، روی صندلی کوچکی نشسته بود و روزنامه میخواند. ایلیار یک تای ابروان شلاقیاش را بالا انداخت و گفت:
- دیر که نکردیم، نه؟
برلیان نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد.
- نه.
آقای ونگوگ دستی روی ریش بزیاش کشید. برلیان مردمک چشمانش روی موهای آقای ونگوگ که یک چهارم از آن، سفید شده بود، چرخ خورد، سپس لبخند بر لبانش طرح بست و پرانرژی لب زد:
- سلام.
آقای ونگوگ از روی صندلی بلند شد و چند گام برداشت. عینکاش را یک بار از روی چشمانش برداشت و با دستانش، هر دو چشمش را مالید و مجدداً عینک را روی چشمانش قرار داد.
- سلام، چه عجب رسیدین!
قیافهی برلیان و ایلیار، با این حرف آقای ونگوگ در هم رفت. دهان برلیان باز شد و با شگفتی و سادهترین حالت، گفت:
- مسیر طولانی بود! خیلی عذر میخوام.
آقای ونگوگ رویش را برگرداند و دستانش را بالا برد و گفت:
- امتناع نکن! کافیه.
ایلیار دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و ساکت به نقطهای مبهم خیره ماند؛ اما حرکات دستانش به سوی جیب شلوارش در آمد. گویی چیزی در جیب شلوارش با انگشتانش بازی میکرد. زمانی که آن را چنگ زد و دستش را بیرون آورد، به کاغذی که میان انگشتانش مچاله شده بود، نگاهی انداخت. هر لحظه که کاغذ را صافتر میکرد، نگاهش به روی کاغذ دقیقتر میشد.
نگاهی به نوشتهی روی کاغذ انداخت.
- هیچ حالی را بقایی نیست! بیصبری نکن.
خانوم سیبل، بیاختیار روی صندلی جلوی پای آقای ونگوگ نشست. قدش برعکس آقای ونگوگ، متوسط بود و موهایش هیچ فاصله و تفاوتی با موهای آقای ونگوگ نداشتند. باد موهایش را در هم و پیچیده کرده بود. دستی بر روی موهای جو گندمیاش که چند رشتهاش مشکی باقی مانده بود، کشید و چشمان آبی رنگ نافذاش را به سوی صورت پر اضطراب برلیان چرخاند. لبانش را بسته بود و گاه خنده بر روی آن لبان سرخ رنگش طرح میبست؛ اما برعکس لبخند مهربان و معصومانهاش، گاه قیافهای خشن؛ ولی با جذبهای داشت. آقای ونگوگ با لباس سفید و براقی که بر تن داشت و با شانههای عریضاش، از جا بلند شد و گفت:
- میتونم عکسها رو ببینم؟
سر ایلیار پایین آمد و چشمانش با مکث طولانیای بسته شد. هنوز هم در بهت و تعجب به سر میبرد و عاجزانه به این موضوع فکر میکرد که چه شخصی این متن را بر روی کاغذ نوشته است؟ از آنجا که دستخط برلیان را به خوبی به یاد داشت، میدانست که کار او نمیتواند باشد، پس این میتواند کار چه شخصی باشد؟
خانم سیبل در حالی که پروندهی آبی و قرمز رنگی را در دستانش گرفته بود و آن را میان دستانش رد و بدل میکرد، چند رشته از موهای جو گندمیاش را کنار زد و از روی صندلی بلند شد.
- این پروندهها پیشتون بمونه.
خانوم سیبل نگاهی به کاغذی که کمکم در دستان ایلیار مچاله میشد، انداخت و تلخندی زد و به ادامهی حرفش افزود:
- اون چیه! میتونم من هم بخونمش؟
ایلیار نگاهی به کاغذ کوچکی که با خط خوش، نوشتهای عجیب نوشته بود و کمکم در مُشتش مچاله میشد، انداخت و با اضطرابی که داشت، بیتاب و مستاصل بزاق دهانش را قورت داد.
- البته!
خانوم سیبل چند گام به سوی ایلیار برداشت و برگه را به آرامی از لای دستان او بیرون آورد، هنگامی که نوشته را خواند، ناخودآگاه یک تای ابروان کمپشتش بالا پرید و چند بار اتوماتیکوار سرش را تکان داد. لبخندی زیبا روی لبانش طرح بست. سرش را بالا گرفت و کمی کج کرد و گفت:
- اون شخصی که این متن رو نوشته، نابقهست!
نکنه خودت نوشتی؟
ایلیار عینک افتادیاش را روی صندلی چوبی گذاشت و صورتش را میان دستان مردانهاش پنهان کرد و بعد از گذشت چند ثانیه، سکوت حزنآلودش را شکست.
- قطعاً همینطور هست که میگید! نه من ننوشتم.
سکوت حزنآلودی میان خانوم سیبل و ایلیار فرا گرفت. ایلیار دستی بر روی ته ریشاش کشید و رو به آقای ونگوگ که با حسی هیجانانگیز به عکسها نگاه میکرد، گفت:
- نتیجه چیشد، عکسها خوبه؟
آقای ونگوگ عینکاش را روی زانویش گذاشت و در حالی که دوربین عکاسی را بین دستانش رد و بدل میکرد، نفس آسودهای کشید.
- عکسها بینظیرن! میشه بدونم این ایدهی کدومتون بوده؟
ایلیار و برلیان هر دو همزمان با هم مردمک چشمانشان را در اجزای صورت همدیگر به چرخش در آوردند. برلیان انگشت اشارهش را به سوی خود گرفت و همراه با ژست مغرورانه گرفتن، گفت:
- من.
ایلیار هم همزمان با برلیان، انگشت اشارهش را به طرف او گرفت و گفت:
- برلیان.
خانوم سیبل نگاهی مبهم به صورت پر اضطراب و پاس ایلیار که از شدت ترس میلرزید، انداخت و با ذوق و شوقی وصف نشدنی، گفت:
- برلیان! چند سالته؟
برلیان دستی روی موهایش کشید و قلنج انگشتانش را شکست.
- شانزده سال.
آقای ونگوگ عینکاش را روی چشمانش گذاشت و خطاب به برلیان، گفت:
- بیا دخترم! بیا این دوربین عکاسی رو بگیر.
برلیان در حالی که گام برمیداشت، سنگی از زیر پایش بیرون رفت و سکندری خورد. نگاهی به سنگ انداخت و با حسی خجلوار که گونهاش را به گلی سرخی بدل کرده بود، یک گام دیگر به سوی آقای ونگوگ برداشت و دوربین عکاسی را از او گرفت. ایلیار چشمانش را تنگ کرد و نگاهی به آسمان انداخت. دیگر نیمه شب شده بود و حسابی خستهگی در تناش ریشه میدواند.
کمی نفس تازه کرد و رو به آقای ونگوگ و خانوم سیبل گفت:
- ما میتونیم بریم؟
آقای ونگوگ روزنامهاش را در دستانش گرفت، روی صندلی نشست و در جواب به سوال ایلیار، سکوت کرد؛
اما خانوم سیبل در حالی که خمیازه میکشید، لب زد:
- میتونید برید! خسته نباشید.
سر برلیان گیج میرفت و همه چیز را تیره و تار میدید. او مشکل بینایی داشت و در شب به درستی اطرافش را نمیدید و بیشتر اوقات پهن زمین میشد.
به دلیل بارش باران زیاد در فصل پاییز و نوع آب و هوا و خاک ماشینهایی که در این فصل که هر روزش از آسمان مرواریدهای زیبایی میبارید، گذر میکنند، اطراف جاده را گود میکردند و وسط جادههای خاکی، گودالهای کم عمق یا گاه گودالهایی با عمقهای زیادی پیدا میشد. گاه آنقدر ارتفاع این گودالها زیاد بود که چرخهای ماشین گرفتار چنگال آنها میشد و ماشین به سختی از این گودالها رد بشود. برلیان نگاهی به دو طرف جاده انداخت و با چشمانش اطراف را آنالیز کرد.
- میشه بزنی کنار؟ میخوام از درختهای تنومند عکس بگیرم.
ایلیار دنده را تعویض کرد و با دقت بالایی به رانندگیاش ادامه داد. با این حرف برلیان تمرکزش به هم خورد و نوچی زیر لب گفت و در حالی که سرش را برمیگرداند، لب گشود:
- دیر وقت نیست؟
در حین رانندگی، چرخهای ماشینش در گودال پر ارتفاع گیر کرد و هر چه پایش را روی پدال گاز فشار داد، ماشین حرکت که نکرد هیچ، حتی صدای جیغ دلخراش لاستیک هم سکوت حکمفرمایی که میان برلیان و ایلیار بود را شکست.
این میان ایلیار از شدت عصبانیت مشتاش را بر روی فرمان ماشین کوبید و سرش را روی فرمان گذاشت.
برلیان یک تای ابروانش بالا پرید و با لحنی شماتتگونه و غمگین لب زد:
- نه دیر وقت نیست! وقتی فرصت خوبیه برای درخشیدنمون، از منظره به این خوبی بگذریم؟
ایلیار فکری زیبا در سرش جرقه زد. سرش را از روی فرمان ماشین برداشت.
- من یه ایده دارم.
برلیان در حینی که به درختان بلند و سر به فلک کشیده نگاه میکرد، حیرتزده بر روی پاشنهی پایش چرخید، مردمک چشمان نافذش را در اجزای صورت ایلیار، به چرخش در آورد.
- چه ایدهای؟ عجبی بالاخره یه ایده به ذهنت رسید!
ایلیار از ماشین پیاده شد، شقیقهاش را ماساژ داد و کمربند را از تنش جدا کرد.
- از ماشین پیاده شو تا بهت بگم.
برلیان دستش را در موهای فندقیاش فرو برد و چند رشته از مویش را به پشت گوشاش هدایت کرد و چشمکی زد.
- بریم ببینیم ایدهت چیه.
برلیان از ماشین پیاده شد و دوربین عکاسی را میان دستانش رد و بدل کرد، دستی بر روی شاخههای درختان پر برگ کشید. درختان تنومند که سی*ن*ه به سی*ن*ه یکدیگر قد کشیده بودند در روز و میان اشعههای ریز و درشت خورشید، هیچ تخمینی از ساعت به دست نمیآوردند. ایلیار به اطرافش نگاه کوتاهی انداخت. قسمتی از جنگل را حصارهای چوبی احاطه کرده بودند. کمی به حصارها نزدیک شد و تلفناش را از جیبش بیرون آورد و چراغ را روشن کرد و دستانش را تکان داد و اطراف را با دو تیلهاش آنالیز کرد. چند دانه گاو که بر روی سبزهها دراز کشیده بودند را دید و نگاهش به سمت آنها دقیقتر شد، به سرعت چراغ را پایین آورد و رو به برلیان کرد.
- من از گاوها و ماشینی که توی گودال گیر کرده عکس میگیرم.
برلیان به حصارهایی که از شدت رطوبت به خزه سبز تبدیل شده بودند، چشم دوخت. لبخند زیبایی روی صورتش نمایان شد.
- من هم از درختهای تنومند و پر شاخه و برگ عکس میگیرم، فعلاً جز این چیزی به ذهنم نمیرسه.
هوا به شدت سنگین شده بود، ستارهگان این سو و آن سو در آسمان سوسو میکردند و ماه همانند گویی نورانی در سیاهی و ظلمتات خودنمایی میکردند. باران همانند مرواریدی سفید رنگ رقصانرقصان خود را در دل و اعماق زمین جای میداد. در وسط جنگل، سکوت سنگینی حکمفرما بود. گاهی پرندهای آواز میخواند و جیرجیرکها از خوشحالی فریاد میزدند؛ گاه پروانهها دور گلهای ارکیده و پیچک میرقصیدند.
باد گیتار بهدست همزمان با برگها طنین دلنواز و دلنشینی را میسرودند.
***
دوناتا سرگردان و بیحوصله با ماشینی که در گودال بزرگی گیر کرده بود، سر و کله زد. به سپر جلوی ماشینش تکیه داد و چشمانش را بست.
برلیان تصمیم گرفت که چند عکس از ماشین قرمز رنگی که دور تا دور آن را گلهای پیچک و ارکیده احاطه کرده بود، عکس بگیرد. دانههای باران که همانند مروارید رقصانرقصان به همان قوت و با همان سرسختی از لابهلای برگها عبور و گودالهای بزرگتری را ایجاد میکردند، چند دقیقهای میگذشت که ایلیار در این شب بارانی و ملایم آرام قدم میزد. هر لحظه که میگذشت، جنگل انبوهتر و زیباتر و دیدنیتر میشد. ایلیار دستی بر روی کُت چرم قهوهای رنگش کشید. باد بلندی کُتاش را به بازی گرفته بود. گویی باد در این نیمه شب، قصد بازیگوشی را داشت؛ گویی همبازیهای خود را پیدا کرده بود. برلیان دوربین عکاسیاش را تنظیم کرد و بر روی گوشهای از صخره نشست. با تمرکز بالایی از ماشین عکس گرفت. با چند حرکت از روی صخره بلند شد و تا آمد چند گام بردارد و از جهتهای دیگر و مختلف از ماشین عکس بگیرد،
پایش در یکی از گودالها گیر کرد و فریادش بلند شد. در آن زمان ایلیار فریاد زد:
- برلیان.
برلیان در تلاش بود که از جایش برخیزد؛ اما تلاشش بینتیجه ماند، به همین خاطر آه از نهادش برخاست و با صدای رسایی، درخواست کمک کرد.
- ایلیار... ایلیار کمک... کمکم... ک... کن!