Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عنوان اثر: نیترام
نویسنده: زری
ژانر: تراژدی، عاشقانه، جنایی
خلاصه: روز به پایان رسید، روزی که ثانیه و دقیقه و ساعتهایش، با تمام روزهای قبل، متفاوت بود. برعکس روزهای قبل که نور آفتاب ضعیفتر میشد، گویی جامهاش را از کوچههای شیکاگو جمع میکرد؛ اینبار آسمان خبر از آمدن باران بهاری در آخرین روزهای مارچ را میداد. برعکس روزهای قبل که سکوت سنگینی در آن ویرانهها حکمفرما بود، اینبار فریادهای مهیبی در کوچه پس کوچهها میپیچید. وقتی نیمه شب فرا رسید و تاریکی بذر فردا را در اعماق و ظلمت خود بر زمین پاشید، جنایتها آشکار و جادهها، آغشته به خون میشود.
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه: دیگر همانند قبل، نمیتواند به آثار آن ویلا و سنگهای فرو ریخته زل بزند، زیرا ویرانی در آن به خوبی آشکار بود. رویش را برگرداند و به منظره، نگاهی عمیق انداخت. گویی دیگر در خواب و خیالات نیست و خواب از چشمانش وداع کرده است. خاطرهها قربانگاهی که در قلک ذهنش جای خوش کرده، در یاد و خاطرش زنده میگردد. به یکباره محل دیوارها و سنگ نماها را به یاد آورد. بر روی دیوارها با قطرههای خون نوشته شده بود:
- روزی، روز من هم خواهد رسید! انتقامم را خواهم گرفت.
به مراتب، ضربان قلبش بالا رفت؛ اما یک رویداد و اتفاق همانند نوری دمیده او را زنده کرد؛ ولی در این میان، جنایتهای پنهان، آشکار شد.
شب فرا رسید، زندگانی و روزهای غمانگیز و گریههای شهر، آفتاب رخت بربست. چراغ خانههایی که در خیابان بیرگام سیتی بزرگ در میان درختان تنومند بودند، خاموش گشت. ماه همانند گویی نورانی، طلوع کرد و پرتوی خود را بر دل کوههای سر به فلک کشیده افکند. ناامید بر روی صندلی نشست، قطرهی سرکش اشکی، از گوشهی چشمانش چکید. با صدایی سرشار از درد و رنج و بریده از هقهق گریه، لب زد:
- خدایا! رحم کن. ای آفریدگار زمین و آسمون! رحم کن. دست مرگ رو از یارم دور کن.
در حالی که زبان بر لب میکشید، دستی بر روی لباس سفید رنگ بلندش کشید.
- با مشیت و رضای تو، اون رو به عنوان همسرم پذیرفتم! فقط تو میتونی تموم ناامیدیهام رو تبدیل به امید کنی.
با خود سخنهایش را زیر لب زمزمه کرد تا شاید خداوند خواهش عاجزانهاش را بپذیرد و به دل شکستهاش و احساسات پریشانش، گوشه چشمی نشان دهد. در بیمارستان ناامید نشسته و مدام با خود صحبت میکرد. زیر لب حرف میزد تا شاید بتواند باری دیگر، شانس خود را محک بزند و خداوند پارهی تنش را به او بازگرداند. به آن سوی پرده تاریکی و ظلمت این شب خاطرهانگیز، به گوشهای از بیمارستان پناه برد. دلش میخواست لوکاس روبهرویش باشد تا سخنان بیرمق او را بشنود. انگار در پیکر پاک و ظریف لوکاس، روح پلیدی دمیدند و او را به بیماری گرفتار کردند. کایرا اشکهایش را با دستمال پاک کرد، نگاهی گذرا به لباس عروسش انداخت و در حینی که در بهت و سردرگمی به سر میبرد، لب زد:
- ای کاش خدا جوونیش رو بهش برگردونه تا لوکاس، لختی از این دنیا رو بهره ببره. چون اون برای من هنوز همچنان جوون و زیباست!
او بسان پرندهای میماند که هنوز آواز خواندنش تکامل نیافته است. ای کاش راهی پیدا شود تا بتواند لوکاس را از چنگال مرگ نجات دهد. تا به شکوه و جلال این اتفاق خوشایند، با هم ترانههای شادمانی در مدح و امیدی بسرایند. ای کاش راهی پیدا شود و لوکاس را از چنگال مرگ نجات دهد تا با نوشیدنی، جامهای همگان را پر کنند و همه جا بوی عطرِ روحافراز، پر شود. تا راهروی عمارت و موزائیکهای قهوهای رنگ خانهیشان را با گلهای یاس فرش کنند. عود و بخور در مقابل قدمهای تندیس لوکاس بسوزاند. ای کاش دکتران بتوانند کرامت خود را به این تازه عروس که در گوشهای از بیمارستان درصد کمی امید دارد، نشان دهند.
ای کاش دکتران بتوانند کایرا را از این بحران نجات دهند و بگذارند آثار مهر و محبت بر مرگ و بدیها، غلبه و ایستادگی کنند. کایرا با تمام ناتوانیاش، چند گام برداشت و از پشت شیشه که همانند دیوار، وسط راهش سد شده بود، از حرکت ایستاد و دستانش را بر روی شیشه قرار داد. چند قطره اشک از گوشهی چشمانش چکید.
- تو همه چیز من و الههی عشق هستی.
در حالی که سیلاب اشک از چشمان کایرا سرازیر میشد، دکتر قصد داشت خبرهایی را همانند یک کلاغ و چهل کلاغ، به کایرا برساند که هرگز برای این خبرها، جانی در تن نداشت. در حالی که کایرا بر روی زمین میافتاد، آه از نهادش برخاست و لب به سخن گشود:
- آه! آرزوهام بر باد رفت. قلبم آتیش گرفت، بدنم ضعیف و سست و اشکهام همانند سیلاب شد. لوکاس لطفاً دستهای محر و محبت آمیزت رو، روی سر و صورت من بکش!
ناگهان نویان سراسیمه به سوی کایرا گام برداشت، به او نزدیک شد. صدای کلفت و بم نویان، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوش کایرا، پیچید.
- کایرا!
کایرا چشمان آغشته به اشکش را گشود و با تیلههایش که اجزای صورت نویان را تیره و تار میدید، چند مرتبه نام لوکاس را به زبان آورد. کایرا پای بیجانش که گویا با طناب نامرئی به زمین دوختهاند، به حرکت در آورد و با شتاب به سوی دکتر هجوم برد و نویان هم بلافاصله راه او را در پیش گرفت. کایرا زمانی که به دکتر رسید، او را هُل داد و وارد ECU (آیسیو) شد. دستان ضعیف و بیجان لوکاس را در دستان گرمش گرفت و به نرمی فشرد، سپس سر و صورت زیبای او را بوسه باران کرد
در همین حین، لوکاس چشمان آبی رنگش را گشود و قطره اشکی از گوشهی چشمش فرو چکید.
***
لوکاس احساس کرد عشقی عجیب و قدرتمند در دل و جانش رخنه زده است. عشقی که اکنون چند روزی میگذرد که او را رها کرده و حال به سوی او بازگشته است، عشقی که کلام نیکش ترس را به جان همگان انداخته. عشقی که هنگام تنهایی و خلوت سراغ جانهای شیفته و روانهای پریشان میرود. همان عشقی که لوکاس همیشه از او سخن میگفت و کایرا آن را به خوبی حس میکرد و در صورت زیبای او که همانند فرشتهست در آن شب ساکن شده و در سکوت مطلق لوکاس و کایرا پدیدار گشته است. انگار دستان گرم کایرا توانسته لوکاس را از خواب گرانبهایش بیدار کند تا لختی از این دنیا را بهره ببرد. کایرا همانند نور آفتاب به صورت زیبای لوکاس تابیده و لوکاس انگار رویش گلهای وحشی که در میان خار و خاشاک روییده است را سبب میشود. این چه عشقیست که میان این دو بهوجود آمده است و این دو چه کسی هستند؟ کایرا از پسری که فقیر است و فقط چند گله گوسفند دارد و در روستایی دور افتاده زندگی میکند چه میخواهد؟ چرا نوای آسمان، روح و جان کایرا را به بازی گرفته است؟
نوایی که تا به حال هیچ عاشقی آن را نشنیده است؛ اما کایرا آن نوا را امشب و شبهای قبل شنید! این چه عشق و سوداییست که کایرا به دام آن افتاده است؟ گناه او چه بود که تقدیر الهی اینطور او را امتحان میکند؟ این عشق از جان لوکاسی که فقط فکر و ذکرش چند گله گوسفند و چرای آنها به کوه و دشت است، چه میخواهد؟ میخواهد دست مجنون ما را بگیرد و به عشق لیلی، به کوه و دشت گرفتار کند؟ آخر مگر این کار شدنیست؟ مگر لوکاس میتواند از گله و گوسفندان و از همه مهمتر، از روستایی که در آن متولد شده است، دل بکند و به عشقی سفر کند که او در شهری همانند قصر زندگی میکند؟ کایرا مدت طولانیست که لباس عروسش را بر تن کرده است که لوکاس از آیسییو بیرون بیاید و او را به همسر خود بپذیرد؛ اما این جز خواب و خیالاتیست که هر دو باید در خواب ببیند و در خیالات او را نوازش کنند. آیا این عشق رستاخیز، همان پرتوی عشقیست که درون آدمی وجود دارد و در لابهلای زنگار دل همانند ماهی که پشت ابر است، پنهان شده؟ آیا این عشق جز رویاهای بزرگ لوکاس نیست؟ آیا رسیدن به کایرایی که از بچگی در شهر و قصری بزرگ زندگی کرده است و رسیدن به این عشق، جز یک آرزوی دیرینه و بزرگ لوکاس نیست؟ لوکاس میداند که اگر به کایرا نه بگوید، هم زندگی خودش نابود خواهد گشت و هم کایرا با شکستگیهای استخوان و دلش روبهرو میشود. کایرا بوسهای از جنس گل رز بر روی دستان لوکاس کاشت و گفت:
- خداروشکر که ترکم نکردی.
لوکاس نگاهی به لباس عروس کایرا انداخت، اشک در چشمانش حلقه بست. چطور بتواند رویاهایی که کایرا در ذهنش ساخته را خراب کند؟ چگونه بتواند آجرهایی که کایرا برای رسیدن به او را بنا کرده را در عرض یک لحظه آوارش کند؟ هرگز چنین کاری از لوکاس ساخته نیست؛ اما میداند که این عشق ریشه و بنیان محکمی ندارد و زیربنایش، چندان محکم نیست و با یک لگد پدر کایرا و پدربزرگش، آوار خواهد گشت. پدر کایرا که متوجه شده بود دخترکش در بیمارستان بیقراری میکند، خود را به سرعت به بیمارستان رساند تا پا روی تکهتکه شدن قلب کایرا بگذارد و او را با زور و اجبار از بیمارستان و لوکاس دور سازد. لوکاس مژههای آغشته به اشکش را بر روی هم گذاشت و بعد از گذشت چند ثانیه، با دلی لرزان و صدایی گرفته از نم اشکش و صدایی که نالان بود، لبهای خشکیدهاش را گشود:
- تو کی هستی؟ تو همونی هستی که درون دلم لونه ساختی؛ ولی از دیدگانم دوری؟ اونی که از هر کسی به من نزدیکتر: اما فرسنگها با من فاصله داره؟ حاصل فاصلهی بین من و تو، تقدیر روزگاره که با نشونههاش به ما بفهمونه که هرگز ما برای هم نمیشیم؟ از عالم جاوید و بزرگ به سراغم قدم برداشتی که بیای و بگی که لوکاس تو پوچی این دنیا و ضعفهاش هستی؟ اومدی بگی که همچون فرشتهای و من نتونستم تو رو بپذیرم؟ یا اومدی که قلبم رو بیشتر بفشاری؟ این چه حسی هست که روح و روان و قلبم رو به آتیش کشیده کایرا؟ من کی هستم و این حسی که مثل خوره در اعماق و دلم جای گرفته چیه؟ آب حیات نوشیدی یا نوشیدنی؟ پاکیت مثل آب و عشقت همانند نوشیدنیای که من رو خمار اون چشمهات کرده. چرا عشقت من رو از حقایق جهان دور ساخته؟
با باز شدن درب، لوکاس اندکی مکث کرد و با دیدن پدر کایرا، ترس همانند خوره، به جان و تنش رخنه زد؛ اما در عین حال، با ترسش غلبه کرد و دل را به دریا زد. زمانی که پدر کایرا را از نظر گذراند، بلندتر از قبل حرفهای دلش را به زبان آورد.