پناه سکوت کرد و توجهاش را به درون آن طاق معطوف کرد. مردم بدون توجه به آن سه نفر زندگی میکردند. پیر و جوان، زن و مرد همه مشغول کارهای روزانه بودند. کودکها نیز با تاس و تختهنرد بازی میکردند. کسی انگار آنها را نمیدید.
نیلرام که دیگر داشت بهم میریخت و نمیتوانست این خواب مزخرف را بیشتر از این تحمل کند، خشمگین گفت:
- ضمیرناخودآگاه کدومتون همچین جایی ساخته؟ تخته نرد؟ یکم نمیتونستین هیجانیتر فکر کنین؟
پناه نیمنگاهی به آرزو انداخت، انگار میدانست چنین اتفاقات عجیبی فقط افکار آرزو را میطلبید. آرزو نفس عمیقی کشید و به روی خود نیاورد انگار نه انگار که منظورشان را فهمیده است. هنوز زود بود حدسش را بیان کند. پس خندید و سعی کرد خونسرد بماند. خوشحال گفت:
- بیاین بریم تو ببینیم چه خبره، دیگه باید بیدار بشیم زود باشین تا دیر نشده.
جلوتر راه افتاد و آندو را مجبور کرد دنبالش بروند. با ورودشان به شهر، برخلاف انتظار مردم از حرکت ایستادند و به آن سه نفر نگاه کردند. پناه و نیلرام شوکه هر دو به آرزو چسبیدند. زمزمهی پناه با آن صدای لرزانش به گوش رسید:
- چ... چی شد؟ مگه ما رو میبینن؟
ناگهان بغض گلوی نیلرام را فشرد. انگار چیزی در اینجا او را آزار میداد. نگران گفت:
- حس... خوبی ندارم!
آرزو لب گزید و آهسته سرش را به نشانهی موافقت تکان داد. خواست حرفی بزند که در کمال تعجب، مردم دوباره به کار و بار خودشان رسیدند و دیگر به آنها توجهی نشان ندادند. هر سه متعجب شدند هرچند آرزو از نگاه کودکان فهمید که هنوز هم مرئی هستند، زیرا آنها زیرچشمی آن سه را کاوش میکردند. منتهی مردم بالغ دیگر برایشان مهم نبود. مگر میشود؟ به حتم اگر در زمان خودش کسی از گذشته یا آینده میآمد، با آن طرز پوشش خیلی کنجکاو میشد تا بفهمد از چه زمان و چه مکانی آمده است. پناه نفس عمیقی کشید و مضطرب گفت:
- خب انگار دوباره نامرئی شدیم.
نیلرام سکوت کرد، انگار مشکلی داشت زیرا چهرهاش از اضطراب رو به سرخی میرفت. نفسهای عمیقش گواه حال بدش را میداد. آرزو مچ دست آندو را محکم گرفت و با ذوق گفت:
- بیاین. چیزی برای ترسیدن نیست.
و آنها را بیمحابا به درون جمعیت شلوغ شهر عجیب کشاند. مردم راحت از کنارشان رفتوآمد میکردند. آن پوششهای زیبا، توجه آرزو را به خود جلب کرده بود. لباسهای کاملا ایرانی، پوششهای محلی و حتی ساری و هانبوکهای کرهای که نشان میداد واقعا در گذشته تمام ملتها یکی بودهاند. الان در اینجا چینی و کرهای، هندی و پاکستانی نداریم. اینجا همه اهل پارسه هستند.
آرزو ذوقزده به عمارتها نگاه کرد، عمارتهایی که با چوبهای جدید رنگی و آخرین مواد روز ساخته شده بودند. امدیاف و پُلیاستر؛ از همه مهمتر چیزی که زیبایی عمارتها را بیشتر میکرد آن درختهایی بود که با عمارت ادغام شده بودند. یکطرف درخت کاج در میان یک خانهی طوسی رنگ بالا رفته بود. در طرف دیگر، یک اقاقیای بزرگ، خانهی سبز یشمی را در پناه خود جای داده بود. روبهروی آنها در اولین پیچ جاده یک عمارت بزرگ به رنگ قرمز دیده میشد. نه رنگ اصلیاش نبود بلکه رنگ گلهای رزی بود که از آن بالا رفته بودند. اینجا... شهر رویاهاست.
آرزو که دیگر داشت دستوپایش میلرزید، نگاهش را به سمت راست داد و تابلویی به زبان فارسی دید. جلوی تابلو ایستاد و گیج به آن نگاه کرد. اگر اینجا پارسه بود، از زبان میخی استفاده میشد. نوشتاری میخی و گفتوگوی سومری. پس اکنون زبان فارسی اینجا چه میگوید؟ دلش یکهو پایین ریخت، نکند واقعا خواب است؟ سرش را برگرداند و به عمارتهای زیبا نگاه کرد. پُلیاستر، فولاد... حتی فایبرگلاس. درختهای ادغام شده با ساختمانها، آه بله شاید تنها یک خواب است. به حتم در تاریخ چیزی از پُلیاستر و فولاد، از عمارتهای شاهکار جادویی نخوانده بود. اما آن پرچمها... خب انگار همهوهمه از ضمیر خودش ترکیب شده بودند. آهی کشید و سرش را به طرف تابلو برگرداند. صدای نیلرام در کنار گوشش آوای اعصابخوردکنی برایش داشت. میخواست او را بهخاطر حرص خواب دیدنش و واقعی نبودن اینجا بکشد. دست خودش نبود.
- اول غذا میل کنید، رایگان است.
پناه پشت سر آندو قهقهای زد و گفت:
- لعنتی این خصلت آرزو حتی اینجا هم هست. خسیس بودنت باعث شده توی خواب رایگان غذا بخوریم دختر باور نکردنیه.
خندههایش برای آرزو انگار بیپایان بودند. روی اعصابش خط میانداخت. او دوست داشت پارسه واقعی باشد. میخواست اینجا حقیقی باشد... آهی کشید و بیتوجه به آندو، روی اولین میز غذاخوری نشست. میزها مثل غذاخوریهای معمولی بودند. پایههای چوبی و میز رزین خورده که برق میزدند.
نیلرام و پناه روبهرویش نشستند و به اطراف نگاه کردند. پناه با ذوق خیره به لباس آبی رنگ خانمی که از کنارش رد میشد، گفت:
- از اونجایی که
رمان فانتزی میخونی و سریال تخیلی زیاد میبینی، تاریخ هم زیاد میخونی اینجا تشکیل شده. خب ترکیبی از اینسه واقعا جالب شده. بهخصوص لباس هاشون، ببین اون زنه رو، عجب دامن براقی داره لباسش.
نیلرام نیز سرش را تکان داد و موافق با پناه گفت:
- فقط برام جالبه که اون حجابشون از روی اجبار توی ذهنت بوده یا نه.
آرزو ولی حواسش جای دیگری بود. پارسه... آه که اگر واقعی میبود. اگر اینجا به راستی وجود داشت. توهم زده است، خودش هم میداند که انتظار بیجایی داشت. به یکباره امید را از دست داده بود و برای همین سخت میشد به واقعیت بازگردد و دوباره روحیه بگیرد. کاش زودتر از این خواب بیدار میشد زیرا هر چه بیشتر میماند بیشتر دیوانه میشد.
آهی کشید که یک پیشخدمت از آن پشتمشتها به سمتشان آمد. لباسهایش کاملا ایرانی بودند. سر تا پا سفید با چکمههای قهوهای چرمی و کمربندی همچون پهلوانان، آن کلاه نمدی هم ظاهر تپلویش را تکمیل میکرد. با حالت زیبایی به خانمها نگاه کرد و دستش را روی سینهاش گذاشت. با ادب گفت:
- به پارسه خوش اومدین بانوان زیبا، چی میل دارید؟
نیلرام نگاهی اجمالی به او انداخت و چیزی نگفت، پناه اما با ذوق لباسهایش را بررسی کرد و در نهایت گفت:
- از اونجایی که رایگانه هر چیزی دارین برامون بیارین.
پیشخدمت لبخند گرمی زد و اطاعت کرد. با رفتن پیشخدمت، نیلرام خطاب به پناه آهسته زمزمه کرد:
- واقعا میخوای توی خواب غذا بخوری؟ مگه قبل خواب چیزی نخوردی؟
پناه دستی در هوا برایش تکان داد و بیخیال گفت:
- مگه چندبار خواب میبینی که غذا رایگانه و اینقدر حس واقعی بودن داره؟
نیلرام شانهای بالا انداخت، خب منطقی بود. در نهایت هر سه منتظر ماندند تا غذا آماده شود و بیشتر مردم را بررسی کردند. آرزو نیز همچنان در سکوت به اطراف نگاه میکرد. قلبش هنوز هم درد داشت، انگار چیزی در وجودش شکسته بود.