انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستان کوتاه داستان کوتاه همسر من | یاسمن بهادری

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع yas.B
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

yas.B

سرباز
سرباز
تاریخ ثبت‌نام
1/11/25
نوشته‌ها
317
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام نگارنده‌ی عشق​

نام اثر: همسر من
نویسنده: یاسمن بهادری
ژانر: عاشقانه
ناظر: @ژوڶـــیـت

سر آغاز اثر:

تو از کجا آمدی که بدون رخصت، درِ قلبم را گشودی و آن را بدون آنکه بدانم ازآن خود نمودی.
کدامین قلم، سرنوشت من و تورا اینچنین بیرحمانه نگاشت که دستانمان را هردم از هم دورتر کرد.
کاش روزی، نه بدون ترس از دیگران بلکه بدون غرور جسم هایمان را در آغو*ش هم احساس کنیم... .​

۲۵ دی ماه ۱۴۰۳​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
IMG_20240824_160547_935 (1).webp


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی ناولز

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی ناولز

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


باتشکر | مدیر تالار رمان
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:
گاهی یک تلنگر برای دگرگون ساختن یک زندگی کافیست. درست همچون ظهور خورشید در دل نیمه شب.
تو، به مثال یک گسل در قلبم ظاهر شدی که قدم نهادنت در دلم، زلزله‌ای را در وجودم فوران کرد و شدی دلیل امید دوباره‌ی من به زندگی، همسر من.
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
سرم را بر روی بالشت گذاشتم. بستن چشمانم از طرفی و هجوم دوباره‌ی افکار به ذهنم از سوی دیگر بر دامن دلم آشوب می‌زد. خسته از تفکرهای تکراری هرشب و دمغ از این اوضاع زندگی دستانم را نقاب بر چهره‌ام گردانیدم.
اتاقک کوچکم که در یک تخت،کمد و یک میز لوازم آرایشی کوچکی خلاصه می‌شد، همچون زندانی مرا در حصار آغو*ش خود محبوس می‌کرد. تمام آرزوهایم با مطالعه در این مکان و اشک‌هایم نیز همین‌جا در هم گره خورده بود.
دم‌دمک‌های سحر شده بود اما چشمان من هنوز قصد خاموش شدن را نداشت. تلفن همراهم را در دست گرفته تا بلکه با اندکی گشت و گذار در آن چشمانم ساکت از شب بشود.
همانند همیشه تنها پیغامی که خودنمایی می‌کرد از سوی پسرک مجازی این روز‌هایم بود. در این یک‌سال دوست و محرم صحبت‌هایم او بود، تنها کسی که قلبا احساس می‌کردم که مرا درک می‌کند.
نقطه‌ی سبز رنگ در کنار نامش نشان از هنوز بیداری او می‌داد‌. ناخودآگاه درون ذهنم اینکه اکنون با چه کسی صحبت می کند حک گردید و بلافاصله پیامی از سویش به من ارسال شد.
خواستم پاسخش را دهم که با آمدن دومین پیام از سویش تبسمی کوتاه بر لبانم نقش بست. اندکی تعلل به خرج داده و سپس وارد صفحه‌ی چت شدم. اولین پیامش سلام و احوال‌پرسی و دومین را گلایه مانند نوشته بود.
- هنوز بیداری و جواب منو نمیدی؟
نفسی عمیق سرداده و پاسخش را دادم.
- تازه آنلاین شدم، تو چرا هنوز بیداری؟
در کنار اسمش جمله‌ی درحال تایپ نقش بست و سپس پاسخ داد.

- بیدار شدم نماز بخونم، تو چرا بیداری؟ بدخواب شدی باز؟
لبخندی تازه از این شناختش نسبت به من بر چهره‌ام جاخوش کرد بنابراین پاسخش را خیلی کوتاه دادم.
- اوهوم.
اخم کردنش را حتی از پشت تلفن می‌توانستم احساس کنم. او نیز کوتاه پاسخ داد.
- بگیر بخواب.
اندکی پس از آن نقطه‌ی سبز رنگ کنار اسمش قرمزپوش شد و این نشان از رفتنش می‌داد. من نیز پاسخی ندادم و با خاموش کردن تلفن همراهم تلاشی دوباره برای به خواب رفتنم سر دادم.
به خوبی می‌توانستم تصور کنم که موهای فرفری‌اش حال پریشان‌تر از حالت معمول شده است. در همین فکرها قدم می‌زدم تا آنجا که متوجه نشدم چه زمانی خواب مرا در آغو*ش خود گرفت.
چشمانم که از هم باز شد ساعت روبه‌رو ۹ صبح را در چشمانم فرو می‌کرد. سردردی که مطمئنا از بی‌خوابی دیشب عجینم گشته بود باعث شد تا چشمانم را برهم بفشارم و با انگشت شصت و اشاره شقیقه‌ام را در دست بگیرم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
به آشپزخانه رفته و از جعبه‌ی داروها مُسکنی را مهمان دلم کردم و سپس به سوی سرویس‌بهداشتی قدم نهادم.
در آینه‌ی رودررویم مشغول به وارسی خود شدم. زلف‌های سیه‌گونی که بلندی‌اش تا پایین کمرم می‌رسید تناقض عجیبی با رنگ زمردین چشمانم داشت.
صورت تقریبا گردی که داشتم باعث می‌شد اغلب گونه‌هایم بزرگتر از حد معمول به نظر برسند حالا لاغرتر از قبل شده بود و رنگ سبزه‌اش با قاب چشمانم سر جنگ داشت.
ل*ب‌های صورتی رنگ و کوچکم حال خشکیده شده بودند و چهره‌ام خبر از حال بد درونم می‌داد.
تقریبا هفت روز از آمدن نتایج کنکور می‌گذشت و حال که پس از سال‌ها تلاش به رشته‌ی مورد علاقه‌ام که حقوق بود نزدیک شده بوده و با کسب رتبه‌ی بالا دست یکی از دانشگاه‌های خوب تهران را گرفته بودم، پدرم با ادامه‌ی تحصیلم موافقت نمی‌کرد.
البته او همیشه مخالف دانشگاه رفتنم بود ولی اکنون همه‌چیز فرق می‌کرد. هرطور که شده بود باید متقاعد می‌کردم اما نمی‌شد انکار کرد که او هربار همین را می‌گفت که ازدواج کن و سپس درس بخوان.
مطمئن بودم که این سخن پدرم یکی از مزخرف‌ترین استدلال‌های دنیا بود.

با صدا زده شدن نامم از سوی مادرم افکار مخدوشم را پس زده و از سرویس‌بهداشتی خارج شدم که باز به صدایش برخوردم.
- نفس، نفس مامان کجایی دخترم؟
پشت سرش ایستاده و جانمی زیر ل*ب گفتم. به سویم بازگشت و با دیدنم گویی موجودی عجیب‌الخلقه را مشاهده کرده باشد دستش را روی دست دیگرش کوبید و با همان صدای مهربان و رسایش ل*ب گشود.
- چته نفس؟ چرا شبیه میت شدی مامان؟ حالت خوبه؟
وارد آشپزخانه شده و پشت میز چهار نفری‌مان نشستم و گفتم:
- خوبم مامان، یه خورده بدخواب شدم.
اندکی دست‌دست کرد و سپس آغاز به سخن نمود.
- صبحانتو که خوردی پاشو یه‌کم به خودت و اتاقت برس، امشب مهمون داریم.
بی‌حوصله سرم را بالا آورده و گفتم:
- خب باشه، میدونی که من حوصله ندارم و قرارم نیست بیام جلوی هیچ‌کسی.
دست‌کش‌هایش را در آورد و با گذشتن‌شان بر روی ظرفشویی به کنارم آمد و رودررویم نشست.
- این فرق می‌کنه دخترم، قراره بیان برای دیدنت، خواستگار داره واست میاد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
چشمانم را محکم برهم فشردم و نفسی عمیق سَردادم. تکه‌ی کیک‌فنجانی کوچکی را که در دست داشتم بر روی میز پرت کرده و با عصبانیتی که از تمام دردهایم نشات می‌گرفت فریاد زدم.
- خواستگار؟ مگه من خواستم شوهر کنم؟ مامان مگه منِ لامصب نمی‌گم می‌خوام درس بخونم؟
دستانم را بر سر گرفته و چرخی به دور خود زدم. همان‌گونه که دست چپم را بر روی دهانم گذاشته و دست دیگرم را به کمرم گرفته بودم به سویم آمد و دستش را بر شانه‌ی راستم گذاشت و گفت:
- آروم باش عزیزم، ببین منو، مگه نمی‌خوای درس بخونی؟
سری تکان داده و پاسخ دادم.
- منم حرفم همینه، میخوام درس بخونم.
روی صندلی نشاندم و به آرامش دعوتم کرد. خود نیز بر صندلی کنارم نشست و گفت:
- خب، مشکلت چیه پس؟ بزار امشب اینا بیان حرفاتو با پسره بزن ببین چی‌میگه بعد بگو آره یا نه.
اشک از چشمانم حلقه زد و به روی گونه‌ام دایر شد. از جایم برخواسته و تنها سخنی که بر ل*ب آوردم این بود.
- من نمیام. این خیالات‌ که درس رو از سرم بندازین از سرتون بیرون کنید.
به سوی اتاقم دویدم و در را محکم به هم کوبیدم. به صدا زدن نامم توسط مادرم هیچ توجه‌ای نکردم و با قفل کردن در، پشت آن بر روی زمین سُر خوردم.
مطمئن بودم که او نیز در تعجب فرو رفت چراکه چند لحظه سکوت کرد و فقط می‌شد صدای نفس‌نفس زدن‌هایش را از پشت تلفن فهمید. با صدایی که بَم‌تر از همیشه به نظر می‌رسید کوتاه گفت:

- چی؟
سعی در آرامش خود کرده و با پاک کردن اشک‌هایم با یک دست شروع به توضیح دادن نمودم.
- فکر می‌کنن می‌تونن با گفتن این‌که بعد از ازدواج درس بخونم گولم بزنن. مسخرست، مسخره.
نفس عمیقی سرداد و گفت:
- گریه نکن. مواظب خودت باش من باید برم کار دارم، فعلا.
این را گفت و بدون این‌که اجازه‌ی سخن دیگری به من بدهد تلفن را قطع کرد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
متعجب از این حرکت ناگهانی تا چند لحظه تلفن را در همان حالت در کنار گوشم نگه داشتم. او رسماً تلفن را بر روی من قطع کرده بود.
عصبی از این حرکت فربد تلفن را بر روی تخت پرت کردم، ظهرهنگام بود که مادرم درِ اتاقم را زد. بی میل و حوصله ل*ب زدم.
- برو مامان، نه حوصله دارم نه میل.
اندکی ساکت ماند و سپس جواب داد.
- الان بیرون نیای چی میشه؟ بالاخره شب باید بیای. تو که نمی‌خوای پدرت رو عصبی کنی مامان جان؟
چشمانم را بسته و نفس کلافه‌ای سر دادم، صدایم را بالاتر برده و گفتم:
- مهم نیست مامان جان، هیچی دیگه برام مهم نیست.
بر روی تخت به پهلو چرخیدم که باز صدایش به گوش رسید.
- نفس جان مامان تو که می‌دونی اگه پسره رو نخوای هر طور هم که شده حداقل من نمی‌ذارم این وصلت سر بگیره. در ضمن بابات هم که نگفته الا همین، فقط قبول کرده که بیان.
بر سر جایم نشستم و اندکی بعد به سوی در رفتم و آن را گشودم، به چهره حزن‌انگیز مادرم نگریستم و تنها چیزی که توانستم به زبان بیاورم را گفتم.
- باشه مامان، بگید بیان.
مادرم دستش را بر شانه‌ام گذاشت و پاسخم را این چنین داد.
- دخترکم، اونا در هر صورت امشب میان. تویی که باید بگی میای یا نه.
دست چپم را بر چهره‌ام گذاشته و با دو انگشت شصت و اشاره چشمانم را فشردم.
- خیلی خب، منم میام.
مادرم مرا در آغو*ش گرفت و سپس با گفتن ممنون کوتاهی عزم رفتن کرد که با صدا زدن نامش مانع حرکت کردنش شدم.
- مامان اینو بدون در هر صورت نظر من راجع به ازدواج هیچ تغییری نمی‌کنه.
چشمانش را آرام بر هم فشرد و از پله‌ها پایین رفت اما در میانه راه اندکی ایستاد و گفت:
- نفس، ناهارت یخ می‌زنه مامان جان، بیا پایین.

برای این‌که دلشکسته‌اش نکنم به آشپزخانه رفتم و به زور هم که شده بود چند قاشق از برنج و ماهی کبابی را به خورد خود دادم.
به اتاقم بازگشتم و قبل از این‌که در را ببندم مادرم صدایم زد و با کاور مشکی رنگی که در دست داشت وارد شد.
برعکس رنگ کاور، لباسی که درونش قرار داشت یاسی رنگ بود و با یک کُت و دامن سِت، شلوارجورایی و شال مشکی تکمیل می‌شد.
لباس‌ها را روی تخت‌خوابم گذاشت و گفت:
- اینارو برای امشب انتخاب کردم، دوش بگیر و بعد حاضر شو. سه چهار ساعت دیگه مهمونا میرسن.
این را که گفت خواست سخن دیگری بر زبان بیاورد که صدای درِ خانه مانع‌اش شد و پس از آن نوای پدر خانه را دربرگرفت.
- کجایی خانوم؟ بیا این میوه و شیرینی‌هارو بگیر حاضر بشید دیگه.
از سر کلافگی چشمانم را برهم فشردم و نگاهم را به مادرم دوختم. او نیز تبسمی کوتاه بر لبانش نشاند و با زدن دستش بر شانه‌ام از پله‌ها پایین رفت.
نفسم را بیرون فرستادم و با بستن درِ اتاق به سوی تخت رفتم. رودررویش ایستاده و به کاور لباس‌ها خیره شدم.
چندی بعد همان‌جا زانو زدم و زیپ کاور را باز کردم. لباس را که از درونش بیرون آوردم ناخودآگاه قطره‌ای اشک از جام چشمانم جاری شد.
در همین حال صدای زنگ خوردن تلفن همراهم به حواسم چنگ انداخت. به سویش روانه شدم اما با دیدن نام (وروجک) که رویش نقش بسته بود از پاسخ دادن به آن امتناع ورزیده و تلفن را قطع کردم.
بلافاصله صفحه تلفن از نو روشن و خاموش شد. آن را در دین گرفته و پیغام را باز کردم. محتوایش این‌چنین نگاشته شده بود.
- گوشی رو بردار نفس، کارِت دارم.
فربد را به دلیل این‌که همیشه شیطنت داشت وروجک ثبت کرده بودم اما اکنون که تلفن را بر رویش قطع کرده بودم دست به دامان پیغام و پسغام شده بود.
به گونه‌ای برخورد می‌کرد که انگار نه انگار چند ساعت پیش تلفن را بر رویم قطع کرده بود. اشک‌هایم را از گونه‌ام گرفتم و بدون پاسخ به فربد به سمت حمام روانه شدم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
حدود یک ساعت بعد بالاخره تصمیم به خروج از حمام را گرفتم. روی تخت دراز کشیدم اما خود نیز متوجه به خواب رفتنم نشدم.
با صدای کوفته شدن متعدد درِ اتاق از جایم پریدم و تا چند ثانیه خیره به ساعت ماندم که حدود شش عصر را نشان می‌داد.
با عجله از روی تخت برخواسته، به سوی درِ اتاق رفتم و آن را گشودم. مادرم سراسیمه داخل شد و سرتاپایم را برانداز کرد. نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- کجایی تو نیم‌ساعته دارم در میزنم هیچ که هیچ، چرا هنوز حوله تنته نفس؟ حاضر شو دیگه مادرجان، یک ساعت دیگه مهمونا میرسن.
پشت سرهم صحبت‌هایش را بر زبان می‌آورد و کاملا مشخص بود که به چه اندازه حرص و جوش می‌خورد. دست بر شانه‌اش نهاده و دعوت به آرامشش کردم.
- چته مامان؟ رئیس‌جمهور که نمی‌خواد بیاد خونمون. حاضر میشم حالا.
به خوبی احساس کردم که با حالت کلافه‌ای پاسخم را داد.
- این آرامش تو بالاخره منو دق میده بچه.
از این حالت مادرم و نوع سخن گفتنش تبسمی کوتاه بر لبانم نقش بست. با گفتن (زود حاضر شو) از اتاقم خارج شد.
رودرروی آینه ایستادم و پس از شانه زدن موهایم آن را بافتم. لباسی که مادرم از پیش برایم حاضر کرده بود را پوشیده و باز جلوی آینه نشستم.
ذره‌ای حوصله برای آرایش کردن نداشتم و تنها به یک برق ل*ب و ریمل بسنده کردم. تقریبا نیم‌ساعت دیگر تا موعد حضور مهمانان زمان باقی مانده بود.
روی تخت نشسته و به تاجش تکیه دادم. تلفن همراهم را از روی پاتختی برداشتم و از حالت پرواز تلفن خارج شدم.
چندین تمای بی‌پاسخ و چندی پیغام از سوی فربد خودنمایی می‌کرد. بی‌توجه به محتوای پیام‌ها تلفن را در جای قبل نهادم.
زمان به تندی سپری شد تا اینکه مادرم برای استقبال از مهمانان صدایم کرد. به طبقه‌ی پایین رفتم و نزدیک به در خانه پس از پدر و مادرم ایستادم.
در ابتدا مَردی با پوست روشن و چشمان قهوه‌ای تیره که تقریبا شقیقه‌هایش کاملا سپیدگون گردیده بود و قد و قامت ورزشی داشت وارد شد. با خوش‌رویی تمام با پدر دست داد و سپس با مادر و من سلام کرد.
در پس او خانمی چهل ساله با پوستی روشن، چشمان عسلی‌رنگ و هیکلی توپُر که از نوع سلام کردن و مدل لباس‌هایش پُز دادن می‌بارید وارد شد و سپس پسری بلند قامت که دست گل مانع دیدن چهره‌اش می‌شد داخل آمد. کنار رفتن گل‌ها از جلوی صورت پسرک همانا و دیدنش همانا.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
از پدر و مادرم رد شد و رو در رویم ایستاد. دسته گل و شیرینی را به سویم تقدیم کرد اما من حیرت زده از دیدن شخص رو به رویم چندی خیره به چهره اش ماندم.
با سوزش بازوی دستم به خود آمده و سرم را پایین انداختم. گل و شیرینی را از دستش گرفتم و با تعارف پدر که آنها را به داخل دعوت می کرد در خانه را بسته و به سوی آشپزخانه روانه شدم.
مبهوت در پس میز ناهارخوری نشستم اما به ثانیه نرسیده بود مادرم وارد شد و همچون بمب به انفجار درآمد.
- وای وای وای دختر، تو چرا عین ندید بدیدا زُل زدی به پسره؟ نمیگی چه فکری میکنن درموردت؟
نفس عمیقی سرداده و پاسخش را دادم.
- نمیدونم مامان، طرف یه جوری بود.
کلافه سر تکانن داد و گفت:
- نکن اینطوری بچه، عابروی ما و خودتو نبر. پنج دقیقه ی دیگه صدات کردم چای بریز بیار.
به معنای تایید سخنش سرم را بالا و پایین کردم. پس از گذر موعد مورد نظر مادرم صدایم زد. با شنیدن نام و فراخوانده شدنم، استرس تمام وجودم را فراگرفت. سینی چای را که از قبل آماده کرده بودم در دست گرفته و با آزاد کردن نفسم به سوی مهمانان راهی شدم.
نخست دربَر پدر خانواده شان ایستاده و چای را تعارف کردم. پس از مادر او و پدر و مادرم رو در روی جناب خواستگار مکث کردم.
حتی جرئت نگاه کردن به چهره اش را نداشتم زیرا اطمینان داشتم اگر ثانیه ای خیره اش شوم تمام سینی چای را بر رویش خالی میکنم.
سینی را بر روی میز گذاشته و بر روی مبل تک نفره نشستم. خانه در سکوت فرورفته بود که با نوای پدر آقای به ظاهر داماد این خموشی شکسته شد.
- خب، بهتر نیست حالا که دخترمون هم تشریف آوردن بریم سر اصل مطلب؟
سخنش رو به پدر بود چراکه او پاسخ داد.
- بله، همینطوره آقای حسینی، بفرمائید.
مَردی که آقای حسینی نام داشت رو به پدر گفت:
- پس تا بزرگترا حرفاشون رو بزنن با اجازه شما فربد جان و دخترمون باهم صحبتی داشته باشن.
 
با شنیدن نام فربد نگاهم را به سویش کشاندم. او نیز نگاهش بر روی من بود. فربد چطور می‌توانست چنین کاری بکند؟ او که به خوبی می‌دانست از ازدواج، همچون یک دزد فراری‌ام چرا باید این کار را می‌کرد.
با صدا زده شدن نامم توسط پدر نگاهم را به سویش دوختم.
- دخترم آقا فربد رو راهنمایی کن به اتاقت.
بدون حرف از جا برخاستم و به سوی پله‌ها رفتم.بدون اینکه اجازه‌ی ورود به او بدهم یا کوچک‌ترین تعارفی نخست خودم وارد اتاق شدم و بر روی تخت نشستم.
فربد نیز پس از من داخل شد و در را بست. چرخی به دور اتاق زد و گفت:
- اتاقت دقیقاً شبیه همون چیزیه که بهم گفته بودی.
همانطور که دست‌هایم را به سینه زده بودم و پای راستم را تکان می‌دادم فقط خیره به فربد ماندم که باز به سخن آمد.
- چته؟ مگه جن دیدی اینطوری خیره شدی به من؟ می‌دونم خیلی جذابم دختر، محو من نشو.
در همان حالت قبل نفس کلافه‌ای سر داده و پاسخش را دادم.
- امشب اگه جن می‌دیدم کمتر متعجب می‌شدم.
برخاستم و رو در رویش ایستادم.
- تو چطور تونستی برداری بیای خواستگاری من؟ اصلاً می‌دونستی دختر این خانواده‌ای که امشب میای خواستگاریش منم؟
کاملا آسوده و بیخیال به سوی میز آرایش رفت و روی صندلی‌اش نشست. گیره‌ی موهایم را در دست گرفت و خیلی با آرامش ل*ب زد.
- بله، می‌دونستم، حتی خانواده شمارو خودم به بابام معرفی کردم.
عصبی دستم را جلوی دهانم گرفتم و سپس با صدایی که سعی داشتم از بلندی‌اش جلوگیری کنم گفتم.
- خب تو خیلی... .
از ادامه‌ی سخنم باز ماندم و ادامه دادم.
- تو چطور می‌تونی این کارو با من بکنی فربد؟ تو مثلا رفیق منی.
گیره‌ی مو را سر جایش نهاد و برخاست. دستش را در جیب شلوارش فرو برد و با اخمی که میان ابروانش جا خوش کرد پاسخ داد.
- بهتره آروم باشی و بشینی تا حرفمو بهت بزنم بعد قضاوت کنی.
 
نفسم را بیرون فرستادم و بر روی تخت نشستم. صندلی میز آرایش را برداشت و و روبه‌رویم نشست.
فربد را پیش از این‌ فقط یک بار از نزدیک دیده بودم آن هم حدود شش ماه قبل؛ اما اکنون احساس می‌کردم کاملا متغير شده است.
تی‌شرت سفید و کت و شلوار اسپرت کرم رنگش هیچ با موهای فرفری‌اش نمی‌خواند، شاید هم از نظر من این‌گونه به نظر می‌رسید.
در پی وارسی فربد بوده و کامل از حال خارج شده بودم کا با صدایش به خود آمدم.
- گفتم جذابم ولی تو دیگه خیره نشو بهم، هنوز عقد نکردیم، نامحرمیم.
با حرص بالشت را از کنارم برداشتم و به سویش پرت کردم که خندید و در هوا گرفتش.
بالشت را روی پایش گذاشت و دستش را به چانه‌اش زد و گفت:
- بهتره بریم سر اصل مطلب. ببین نفس، بدون مقدمه حرفمو بهت می‌زنم. توام اول سکوت کن تا حرفام تموم بشه و بعد هر چند روز که بخوای بهت فرصت میدم تا فکراتو بکنی. باشه؟
با بالا و پایین کردن سرم سخنش را تایید کردم که ادامه داد.
- مامانم سر ازدواج بهم فشار آورده و تا دو روز دیگه اگه خودم نمی‌رفتم خواستگاری اون خودش دست به کار می‌شد و یکی از دختر داداش‌های افاده‌ایش رو برام تور می‌کرد.
ناخواسته از این سخنش لبخندی زدم که بلافاصله ل*ب زد.
- ببین، من قصد ازدواج ندارم توام نداری. من میخوام تو آزادی به زندگی و کارم برسم توام میخوای درس بخونی. به خاطر همین بود که به این فکر افتادم که ما به‌درد هم می‌خوریم و می‌تونیم ازدواج کنیم.
میان سخنش پریدم و گفتم:
- خب اینا چه ربطی به هم داره؟
بالشت را زیر دستش جا‌به‌جا کرد و پاسخ داد.
- اگه اجازه بدی میگم. ازدواج توافقی می‌کنیم در حالی که بقیه فکر می‌کنن ما زن و شوهر واقعی هستیم. اینطور منم به زندگیم میرسم و توام ادامه تحصیل میدی.
از نو جابه‌جا شد و ادامه داد.
- کنار هم زندگی می‌کنیم اما هیچ‌کس کاری به کسی نداره و در هیچ مورد از زندگی هم دخالت نمی‌کنیم. بعد چند مدت هم جدا میشیم و اون موقع تو شاغلی و کسی نه کاری به تو داره نه من. یه توافق دوسر سود.
 
کلافه و با افکاری مخدوش سرم را درون دستم گرفتم که ادامه داد.
- نفس؟ نظرت چیه؟
نگاهم را به چهره‌اش دوختم و تنها ل*ب زدم.
- نمیدونم.
نفسش را با صدا بیرون فرستاد و گفت:
- من بهت فشار نمیارم اما خوب فکراتو بکن. بادت باشه که این ازدواج باعث ضرر هیچکدوممون نمیشه، هردومون آزاد می‌شیم.
ایستادم و چند قدم برداشتم. به سویش بازگشتم و پاسخ دادم:
- یه‌کم بهم فرصت بده.
او نیز برخواست و با فاصله در کنارم ایستاد.
- یک هفته چطوره؟
با بالا و پایین کردن سرم سخنش را تایید کردم. هردو از اتاق خارج شدیم و نزد خانواده‌هایمان بازگشتیم.
در بَدو ورودمان خانم حسینی که احتمالا تا به حال مشغول صحبت و پز دادن به مادرم بود اولین نفر به حرف آمد.
- خب؟ نتیجه چی‌شد.
نمی‌دانم چرا پاسخ دادن نه تنها برایم سخت بود بلکه خجالت‌آور نیز به نظر می‌آمد که فربد دست پیش را گرفت و پاسخ مادرش را داد.
- یک هفته فرصت میخواد تا فکر کنه.
صحبت‌هایی بینشان ردوبدل شد که من به شخصه هیچ‌کدام را متوجه نشدم و تنها پس از خداحافظی و پرسش‌های مادرم از صحبت بینمان به اتاقم بازگشتم.
شال را از روی سرم درآوردم و بر روی زمین پرت کردم، سپس بر روی تخت دراز کشیدم.
ذهنم آن‌قدر درگیر صحبت‌های فربد بود که حتی متوجه نشدم که خواب چگونه مرا در حصار بازوانش گرفت.

...
امروز هفت روز از شب خواستگاری می‌گذشت و مادرم صبح که از خواب بیدار شده بودم جواب را برای تماس در راه خانواده‌ی حسینی گرفته بود.
جواب در یک جمله خلاصه می‌شد. من نمی‌توانستم با زندگی و آینده‌ام دست به بازی ببندم.
مشغول خورد کردن کاهو برای سالاد بودم که تلفن زنگ خورد و مادرم با گفتن خانم حسینیه تلفن را پاسخ داد و جواب پرسش‌هایش را پاسخگو شد.
 
پس از اینکه تلفن را قطع کرد کنارم نشست و چاقو را از من گرفت و به جای آن، دستم را در دستانش نهاد.
- شب اول که اومدن و به پسره خیره شدی فکرشو می‌کردم که جوابت چب باشه اما نفس، از تصمیمت مطمئنی دخترم؟ من مطمئن باشم که این تصمیمت به خاطر چیز دیگه‌‌ای نیست؟
بدون لحظه‌ای تردید با لبخند پاسخش را دادم.
- من از تصمیمم مطمئنم مامان، به خاطر چیز دیگه‌ای نیست.
در آغوشم گرفت و با صدایی که بغض داشت گفت:
- خوشبخت شی عزیزکم. پس‌فرداشب میان برای صحبت های آخر. در ضمن فردا صبح هم برای آزمایش خون آماده باش.
یکی از آشنایان آقای حسینی در آزمایشگاه مشغول به کار بود و قرار شد که پس از یک روز جواب را حاضر کند.
فردای همان روز قبل از طلوع آفتاب با صدا زدن های مکرر مادرم برروی تخت نشستم. وارد اتاق شد و گفت:
- پاشو دیگه مادر جان، پسر مردم رو ده دقیقست دم در معطل خودت کردی.
سرم را به نشانه‌ی تایید بالا و پایین کردم و پس از خروج مادرم از اتاق بی‌خبر از همه‌جا دراز کشیدم و پتو را بر رویم انداختم.
هنوز چشمانم روی هم نرفته بود که با صدای بلند مادرم سیخ شده بر سرجایم نشستم و با چشمان از حدقه بیرون زده خیره‌اش شدم و گنگ پرسیدم.
- چته مامان؟ چه خبره؟
به سمت کمد رفت و با بیرون آوردن کت سفید، شال و شلوار مشکی به سویم آمد و پتو را از رویم کنار زد.
- پاشو، پاشو، انگار نه انگار بچه‌ی مردم دم در منتظر خانومه.
با جا افتادن موقعیت سریع از جا برخواستم و بعد از شستن دست و صورت لباس‌هایم را سرسری به تن زدم و با خداحافظی و نصیحت‌های مادرم پس از پوشیدن کتونی سفیدم از خانه خارج شدم.
فربد با دیدن من از ماشین خارج شد و با سلام و احوال‌پرسی کوتاهی هردو باهم سوار ماشین شدیم.
تا مقصد حدود بیست دقیقه زمان برد و در این مدت حتی کلمه‌ای بین‌مان رد و بدل نشد.
یک ساعت بعد پس از تکمیل آزمایشات از آزمایشگاه خارج شده و سوار ماشین شدیم که فربد گفت:
- حالت خوبه؟ سرگیجه نداری؟
همانطور که سرم پایین بود دستانم را به هم قفل ‌کردم و تنها با گفتن (خوبم) سخنش را تایید کردم.
 
خندید و ماشین را به حرکت درآورد. چند دقیقه بعد از ماشین پیاده شد و به آنسوی خیابان رفت و پس از حدود پنج دقیقه با کیسه‌ی پلاستیکی درون دستش به داخل ماشین بازگشت و کیسه را روی پایم گذاشت.
نگاهم را به سویش برگرداندم و خیره به چهره‌اش پرسیدم.
- این چیه؟
نیم نگاهی به چشمانم انداخت و همان‌طور که با آینه‌ی ب*غل جاده را چک می‌کرد ماشین را به حرکت درآورد و پاسخ داد.
- محموله‌ی قاچاق، قراره کمک کنی از کشور خارج بشه.
بدون هیچ حرفی همان‌طور خیره به چهره‌اش ماندم که خندید و گفت:
- اینطوری نگام نکن. برات کیک و آبمیوه گرفتم ضعف نکنی بیوفتی رو دستم. بازکن بخور.
یکی از کیک‌ها را باز کردن با زدن نِی درون آبمیوه، هردو را به سمتش گرفتم. لبخندی کوتاه بر لبانش نقش بست و گفت:
- به به! چه خانوم رمانتیکی، من قراره چقدر زندگی رمانتیکی داشته باشم.
به سخن‌های کنایه‌بارانش خندیدم و کیک را درون دهانم گذاشتم. حدود ده دقیقه بعد باز هم ماشین را از حرکت نگه داشت و پیاده شد.
کمی بعد برگشت و صدای ضبط ماشین را کاملا قطع کرد. یکی از بستنی چوبی‌های درون دستش را که با روکش شکلات بیشتر به چشم می‌آمد را به سویم گرفت. با ذوق بستنی را از دستش گرفتم و اولین گاز را بر رویش زدم که گفت:
- توی حرفات متوجه این شده بودم که چقدر به این مدل بستنی علاقه داری.
لبخندی کوتاه زدم و پاسخ دادم.
- اوهوم. هم علاقه دارم و هم غیرتی‌ام روی بستنیم. حتی سعی نکن بهش بد نگاه کنی.
این را گفتم و تکه‌ی دیگری را درون دهانم گذاشتم که خندید، دستش را پیش آورد و تکه‌ای از شکلات رویی بستس را که در حال افتادن بود برداشت و خورد.
با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهش کردم و در حرکتی غیر قابل پیش‌بینی با دست آزادم بستنی‌اش را درون دستم فشردم.
متعجب چند لحظه خیره به چهره‌ام ماند و سپس به خنده افتاد.
- نخند. همین چند ثانیه پیش گفتم که چقدر روی بستنیم حساسم.
به بستنی لِه شده‌ی درون دستش نگاه کرد و قه‌قهه‌هایش اوج گرفت.
 
آخرین ویرایش:
دوماه بعد.
فربد‌.
برای آخرین بار کراواتم را درون آینه‌ی پیرایشگاه بررسی کردم و با خداحافظی به سمت ماشین رفتم. پس از حدود پانزده دقیقه رانندگی، سانتافه‌ی مشکی رنگ گل‌کاری شده را رو‌ به روی آرایشگاه نگه داشتم.
دوربین‌های فیلم‌برداری از زمان پیاده شدنم از ماشین کار خود را شروع کرده بودند. به درب سفید رنگ آرایشگاه نزدیک شدم و با مرتب کردن دسته‌گل قرمز، چندبار بر روی درب ضربه زدم.
چند دقیقه بعد با گشوده شدن درب، دختری با لباس سفید پُف‌دار و تور بلندی که بر روی چهره‌اش نهاده شده بود به آرامی از آرایشگاه خارج شد.
چند قدمی پیش رفتم و تا آزادانه‌تر پیش بیاید. بر سر جایش که ساکن شد نزدیک رفتم اما لباس پف‌دارش ذره‌ای مانع جلو رفتم شد.
دسته گل را به سویش گرفتم که دست‌های لاک‌خورده‌اش را بالا آورد و گُل‌ها را از دستم گرفت.
دستانم را بالا بردم و تور سفید رنگ را از چهره‌اش کنار زدم. دخترک زیبارویی که رو در رویم قرار داشت همان نفس بود که اکنون فوق‌العاده زیباتر از پیش شده بود.
نزدیک‌تر شدم و با حائل کردن دستانم به هر دو طرف صورتش، پیشانی‌اش را بو*سیدم. سرش را بالا آورد و چشمانش را به دیدگانم دوخت.
اکنون گوی‌های زمردینش بیشتر در چهره‌اش خودنمایی می‌کردند. با دستور فیلم‌بردار تور را بر روی سرش باز گرداندم و با گرفتم دست‌هایش به سمت ماشین حرکت کردم.
درب جلو را باز کرده و کمک کردم تا لباس پُر ذرق و برق و پُف‌پُفی‌اش را درون ماشین جا بدهم.
بلافاصله خود نیز در پشت فرمان نشستم و بار دیگر به نفس چشم دوختم.
- واقعا خوشگل شدی. حتی از اونی که انتظارشو داشتم هم بهتر شدی.
سرش را بالا آورد و گوشه‌ای از تور را کنار زد. با دیدن دوربین فیلم‌برداری رو در روی ماشین لبخندی زد و تشکر کرد.
تمام فکر و ذهنم در پِی این ازدواج سوری بود. چه می‌شد اگر همه‌چیز واقعی بود.
 
نفس.

درونم آشوبی غیر قابل وصف به راه افتاده بود.
دوماه به سرعت گذشت و اکنون امروز از راه رسیده بود.
حدود شش ساعت قبل فربد با کت و شلوار مشکی رنگش که با یک کراوات همین رنگ و پیراهن سفید و موهای فِرش که اکنون کمی بیشتر حالت گرفته بود تکمیل می‌شد، رو به روی آرایشگاه به دنبالم آمد و اکنون چند دقیقه‌ای بود که با تمام خستگی، به صورت ایستاده از مهمانان‌های حاضر در عروسی تشکر می‌کردیم.
آخرین مهمان که راهی شد، مادرم جلو آمد و با چشمان گریان دستانم را در دست گرفت و بوسید. پدر نیز در کنارم ایستاد و بر روی پیشانی‌ام بوسه زد و سپس رو به فربد گفت:
- تنها ثمره‌ی زندگیم رو دست تو سپردم. هواشو بیشتر از چشمات داشته باش، نزار... .
با آمدن مادر در کنارم ادامه‌ی سخن‌هایشان را متوجه نشدم. مادر در آغوشم گرفت و در کنار گوشم آرام ل*ب زد.
- نفس، هر اتفاقی هم که برات افتاد تو منو داری، فراموش نکن.
سپس از آغوشم جدا شد و تبسمی با چاشنی اشک بر چهره‌اش کوبید و ادامه داد.
- خوش‌بخت بشی یکی‌یدونم.
همین دعاها را از سمت پدر، مادر و خواهر فربد شنیدیم و با به حرکت در آوردن ماشین به همراه دو خودرو پشت سرمان که متعلق به پور و مادرهایمان بود، به سوی خانه‌مان حرکت کردیم.
با خستگی سرم را به سوی شیشه برگرداندم و به بیرون خیره شدم. بر خلاف تمام عروس و داماد‌هایی که در روز عروسیشان باهم گفت و گو می‌کردند، مکالمه‌ی من و فربد به ده جمله هم نرسیده بود و تنها در میان مردم می‌خندیدیم و تظاهر به خوشحال بودن می‌کردیم.
لبخندی کوتاه به این انتخابم هدیه دادم و به قطره‌های کوچک باران پاییزی که روی شیشه می‌غلتیدند زل زدم که در همین‌حال موزیک (خورشید و ماه) از حامیم درون ماشین پلی شد.
پس از رسیدن به خانه‌ای که تک به تک وسیله‌هایش را در طول این مدت کوتاه خودم چیده بودم، تنها مادرم و مادر خودشیفته‌ی فربد به همراهمان به داخل آمدند.
در بدو ورودم به خانه نگاه دقیقم را به همه‌جا دوختم. سالنی که با مبل‌های سفید و بنفش به دور یک فرش گِرد همین رنگ خوش می‌درخشید. ساعت روی دیوار طرح رزین سفید و بنفش و سطل زباله با جعبه‌ی دستمال کاغذی همین طرح که رویش نهاده بودیم هم در زیر ساعت گذاشته شده بود.
به ساعت خیره شدم که حدود سه بامداد را نشان می‌داد. کمی جلوتر رفتم که چشمم به آشپزخانه‌ی خانه افتاد. همه‌چیز همان‌طور که می‌خواستم شده بود. دیزاین سفید آشپزخانه و براق بودن وسایل نشان از زندگی جدیدی می‌داد.
هرچند که این ازدواج، ازدواجی توافقی بود اما به هر حال قرار بر این بود من چندسال در این‌جا زندگی کنم. فربد نیز با اینکه پا به پایم برای خرید وسایل می‌آمد اما همه‌چیز را به دست خود من سپرده بود.
 
سمت غرب خانه سالنی کوتاه بود که به دو اتاق در کنار هم ختم می‌شد. یکی از آنها را با یک تخت یک نفره، کتابخانه، رگال، جا کفشی، میز لوازم آرایشی و میز کامپیوتر با ترکیب رنگ کرم و سفید تکمیل کرده بودیم.
برای آنکه کسی به این ازدواج سوری شک نکند، اتاق دوم را با تخت دونفره‌ی طرح هندی و کمد لباسی که لباس‌های فربد و چندی از لباس‌های من درونش خودنمایی می‌کرد و تعدادی وسیله دیگر پر کرده بودیم.
دست از آنالیز برداشتم و از راهروی تقریبا دو متری که از ابتدا تا انتهایش با گلبرگ‌های سرخ به اتاق ختم می‌شد گذشتم و وارد اتاق خواب شدم. فربد نیز به دنبالم پا به اتاق نهاد و رو در رویم ایستاد.
کتش را درآورد و قدمی نزدیک‌تر آمد؛ کراواتش را باز کرد، فاصله را به پانزده سانت رساند و دست چپش را بر روی کمرم نهاد. متعجب از این حرکتش خواستم بروم که دست راستش را هم بند کمرم کرد. اخم را در بین ابروانم جا دادم، خواستم ل*ب باز کنم که فربد انگشت اشاره‌ی دست چپش را به معنای مُهر سکوت بر لبانم کوفت و سرش را نزدیک گوشم آورد.
- هیش! مامانم داره نگاهمون میکنه.
چند لحظه در همان حالت ماندیم تا اینکه فربد با گفتن (ببخشید) از من فاصله گرفت و از اتاق خارج شد.

***
چهارسال بعد.
حدودا چند وقتی می‌شد که با گذراندن دوره‌ی چهارساله‌ام در دانشگاه آزمون وکالت داده بودم و امروز که برای خرید به بیرون رفته بودم، پیام قبول شدنم در کانون وکلا به دستم رسیده بود. آنقدر خوشحال بودم که نمی‌دانم خریدها را چگونه انجام داده و به خانه بازگشتم.
 
به محض اینکه درب خانه را گشودم فربد را نشسته بر روی مبل رو‌به‌روی تلوزیون دیدم. متوجه ورودم شد و به سویم بازگشت که با لبخند به سویش رفتم.
- سلام، من اومدم.
لبخندی کوتاه زد و باز به سوی تلوزیون بازگشت.
- خوش اومدی خانوم! چه خبر؟ سرحال میزنی.
کنارش نشستم که با کنترل درون دستش شبکه را جا به جا کرد. با لبخند خیره به چهره‌اش ماندم؛ وقتی متوجه نگاه خیره‌ام شد تلوزیون را خاموش کرد و با گذاشتن دست چپش بر روی مبل و فیکس کردنش بر زیر چانه‌اش او نیز چشم به نگاهم دوخت.
- چیشده دختر خوب؟ کبکت خروس می‌‌خونه انگاری!
کمی جا به جا شدم و دست‌هایم را درون هم گره زدم.
- خب، راستش... راستش... .
لبخندی کوتاه زد و سرش را به طرفین تکان داد که ادامه دادم.
- باشه، باشه! میگم الان، من امروز رفتم بیرون خرید کنم که یه پیام اومد رو گوشیم؛ لینکو که باز کردم دیدم نتیجه آزمون وکالت برام ارسال شده.
با چشمانی که از حالت معمول بزرگتر شده بودند سر جایش میخ نشست.
- خب؟ بعدش؟
لبخندی کوتاه زدم و پاسخ دادم.
  • هولم نکن فربد میگم بهت؛ خب! توی لینک بعد کلی خطا دادن سایت و کلی دردسر یه جواب رسید دستم.
  • خب نفس؟ چی بود جواب؟
  • من، من توی آزمون وکالت قبول شدم.
شدم آخر را کشیده بر ل*ب آوردم که حیرت زده از جایش برخواست و رو در رویم ایستاد که من نیز به تبعیت از او برخواستم و کنارش ایستادم.
- نه! بابا آفرین دختر، می‌دونستم که از پسش برمیای، می‌دونستم.
پس از پایان این حرفش خیلی ناگهانی نزدیک‌تر آمد و مرا در آغو*ش گرفت. متعجب از این حرکتش سر جایم ساکن ماندم؛ در این پنج سال گذشته چنین اتفاقی شاید بین دو یا سه بار بینمان رخ داده بود و هیچ‌کداممان هرگز از حد خود فراتر نرفته بودیم.
 
عقب
بالا