- تاریخ ثبتنام
- 10/1/24
- نوشتهها
- 541
- موضوع نویسنده
- #1
بخش اول
در حاشیه ی رودخانه ی هان وان، شاهزاده ای که به تازگی به سن جوانی رسیده بود هوای بیرون اردوگاه جنگ را به دشواری نفس میکشید.
دشت پهناور و سرسبز می نمود و به نظر می رسید چیزی از زیبایی کم ندارد. علفهای هرز زیادی در دامان دشت بزرگ می شدند ولی برگی روی درختهای خودرو نبود. هوا اینجا در حاشیه ی رودخانه، سردتر از بقیه ی قسمتهای دشت زرد بود و این موضوع، تن ضعیف شاهزاده را بیشتر تحت فشار می گذاشت. محافظ شخصی رهایی روی شانه ی شاهزاده انداخت و گفت:
- سرورم شاهزاده باید برگردیم به اردوگاه دشت جای امنی نیست .
-لازم نیست این قدر محتاط باشی دیگر بیش از این نمیتوانم در اردوگاه بمانم آنجا احساس خفگی میکنم.
- شاهزاده، لجبازی کمکی به شما نمی کند. اردوگاه را ببینید. پر شده از سربازهایی که می خواهند برگردند. خانه، درست مثل شما مراقب باشید!
محافظ همان لحظه خود را به شاهزاده رساند تا از تلوتلو خوردن و افتادنش جلوگیری کند .
ادامه داد: «اگر همین الان به ما حمله کنند، نگرانم نتوانم شما را سالم به اردوگاه برگردانم شما بسیار نوشیدهاید. به محض برگشتان حمام گرم را آماده میکنم و بعد از آن حس بهتری دارید...
@سایان کریمی