انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان مسخ لطیف| کوثر کاربر انجمن ناولز

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .ATLAS.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

.ATLAS.

سرباز
سرباز
تاریخ ثبت‌نام
10/19/24
نوشته‌ها
31
  • موضوع نویسنده
  • #1
-به نام خالق کل مخلوق-

نام رمان: مَسخِ لَطیف
نام نویسنده : کوثر حمیدزاده
ژانر: ترسناک، فانتزی، عاشقانه‌

ناظر: @~مَهوا~

خلاصه:
مارتین معلم جوانی است که زمان زیادی به دنبال مادر گمشده‌اش می‌گردد و امیدوار است که او را روزی پیدا می‌کند. با آشکار شدنِ هویت موجوداتی شگفت‌آور و جان دادن دوباره به طلسمی دیرینه، او را توسط افسانه‌ها به بیراه می‌کشند. آیا مارتین با قلبی مملوء از امید و عشق به کام زشتی و ناپسندی کشیده می‌شود؟ حال او مانده است در معامله‌ای محال میان خودش و مردی نا آشنا شبیه به خودش، مردی دارای طینت نحسی از دیار ناخجستگی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
IMG_20240824_160547_935 (1).webp


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی ناولز

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.


قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی ناولز

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.

باتشکر | مدیر تالار رمان
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:

مارتین :
به‌نظرم، آدم‌ها مثل ستاره‌ها می‌مانند. ستاره‌ها پس از تولد، میلیاردها سال به درخشش چشم‌گیرشان ادامه می‌دهند تا زمان مرگشان فرا برسد. ابری از گاز و غبار متراکم می‌شود و ستاره‌ی جوان را به وجود می‌آورد. برخی از ستاره‌ها بزرگ می‌شوند و غول‌های آبی را تشکیل می‌دهند. که پس از انفجار، اَبَر نواختری از آن‌ها بر جای می‌ماند که در آخر به سیاه‌چاله تبدیل می‌شود.
ستاره‌های کوچک‌تر، در پایان عمرشان منبسط می‌شوند و به صورت غول‌های قرمز در می‌آیند و سپس انقباض پیدا می‌کنند و کوتوله‌های سفید را می‌سازند که با نور کم و ضعیف در آسمان می‌درخشند.

"درسته، گاهی نیز آدم‌های واقعی به مرتبه‌ای والاتر می‌رسند. مرتبه‌ی والایی که با یک قدرت عظیم‌تری موجود را به وهله‌ای از رنگ و بوی چرکین و پلیدی تبدیل می‌کند. موجودات پلیدی که هنوز درون آن‌ها لطیف است. به لطافت و روشنایی، نیلوفر آبی. تنها کسانی که ما را دوست دارند، بی‌تفاوت به باتلاق پهناور وجودمان؛ به گل نیلوفر سرنوشتمان لبخند می‌زنند.


 
  • موضوع نویسنده
  • #4
پارت۱
"۱۵ دسامبر۱۹۸۵
فورکس(Forks) شهری کوچک در ایالت واشینگتن"

سنگینی ترس، همانند خفه کردن بختک` نفس‌گیر بود. پتو را با تقلا از پاهایش دور می‌کرد و روی فرش به خودش می‌پیچید.
- بلند شو، بیدار شو، پسر وقتش رسیده! وقتش رسیده که تو به خود واقعیت برگردی، به چیزی که تو بهش تعلق داری. زمان زیادی برای تو باقی نمونده، زمان زیادی برای مسخ کردنت باقی نمونده... ‌.
و با یک پنجه‌ی تیزی که بافت‌های صورتش را از هم گسسته بود با گلوی فشرده و دهانی خشک فریادی می‌کشد و از دنیای خواب به خودش می‌آید.
از روی تختش نیم‌خیز می‌شود. نفس‌های کش‌دار و گرم را از بینی استخوانی‌اش به سرعت بیرون می‌دهد و همچنان تمام هوای اتاق را به ریه‌هاش می‌کشد؛ گویا در اتاق نیمه تاریک، اکسیژنی نبود. ظاهراً از ترس و رُعب مشعش در درونش، قلب بیتاب او قصد فرار داشت. آن‌قدر تند‌تند می‌تپید که نزدیک بود از قفسه‌ی استخوانی‌ دنده‌هایش بیرون بزند.
- این دیگه چه خوابی بود! قراره با این کابوس‌ها رسماً روانی بشم.
کمی آرام می‌شود اما؛ ترس هنوز هم آماده‌ی ترکیدن زهرش بود. سریع از تخت چوبی‌اش بلند می‌شود و با چند قدم کوتاه اتاق را طی می‌کند. مقابل آینه‌ی بزرگ روی دیوار قرار می‌گیرد. عرق سردی از پیشانی نیمه بلند و اندام ورزیده‌اش سُر می‌خورد و می‌چکد.
باز هم جای پنجه‌ها و زخم‌های کهنه‌ی روی بدنش، آن روز نحس را در ذهن او مرور کرده بود. مطمئن بود مثل همیشه هنوز هم پشت پنجره، گوشه‌ی خیابان، زیر تیره برق یا درختی با آن چشم‌های براق و گیرا در انتظار او نشسته است. انگار پاهایش به قُل و زنجیر فولادی بسته شده بود. سخت قدم برمی‌دارد، پرده‌ی حریر ساده‌ی قهوه‌ای رنگ را کنار می‌زند و با شک و تردید نگاه مختصری به بیرون می‌اندازد. همان لحظه برایش از سقوط روی کوه هم ترسناک‌تر و خوفناک‌تر بود.
دُم بلند سیاهش را تکانی می‌دهد و با چشمان سرخ شیشه‌ای از فاصله‌ای دور به او خیره بود. نیش‌های سفیدش را نمایان می‌کند؛ سپس با غرشی دهن می‌بندد. در اوج تاریکی دیده نمی‌شد، تنهاچشم‌های درشتش که از نور ماه هم درخشان‌تر بود، دیده می‌شد و در عرض یک پلک زدن غیب می‌شود. با صدای لرزان و کلمات بریده بریده شده با خود می‌گوید:
-ک..جا رفت؟ او...ن...‌اون که اینجا بود!
صدایی از سالن پایین تکانی به چهار ستون بدنش وارد می‌کند. در اتاق را با تردید باز می‌کند و آرام از پله‌های چوبی پایین می‌آید، لب‌های خشکش را با زبان تر کرد و با شجاعت کامل سمت صدایی که از آشپزخانه شنیده می‌شد؛ رفت.
در اوج سکوت تنها صدای تپیدن قلبش را می‌شنید و نام خدای مسیح را زیر لب زمزمه می‌کرد ؛اما وقتی که صحنه‌ی روبه‌رو را می‌بیند، تمام ترس و اضطرابش به‌ یک‌باره می‌ریزد، نفس راحت از سر آسودگی می‌کشد و با تک سرفه‌ای صدای گرفته‌اش را صاف‌تر می‌کند.
-تو این‌جا چه کار می‌کنی لارا؟ اون هم این ساعت شب؟!
لارا درحالی که در دستش ساندویچ و با دست دیگرش قوطی آبجو را نگه داشته بود، کمرش را از یخچال جدا کرد و با چشم‌های خوابالود نگاهی گذرا به مارتین انداخت. خود را به میز غذاخوری حلقه‌ای که گوشه‌ای از آشپزخانه بود نزدیک کرد؛ ل*ب‌های سرخ پفکی‌اش را بهم زد و در حالی که لقمه‌ی بزرگی را در دهان داشت با دهنی پر و نامفهوم گفت:
-گشنم شده بود.
مارتین همچنان نفس راحتی می‌کشید، چنگی به موهای پر پشت مشکی‌رنگش می‌زند، حال که احساس امنیت را مزه‌مزه می‌کرد، با خود می‌گوید:
-انگار شانس آوردم.
درحالی که قولنج انگشتانش را به ترتیب می‌شکاند با صدای رساتری روبه لارا می‌گوید:
- مگه شام نخوردی؟
لارا موهای موج‌دار بلوندش را پشت گوشش می‌اندازد و با خون‌سری لب بر روی هم زد:
- نه، ظاهراً یادت رفته که ما امشب شام نخوردیم.
چشم‌هایش را محکم بهم فشار می‌دهد و کلافه‌وار به نشانه‌ی تایید سری به سمت بالا و پایین تکان داد.
-یادم نبود.
لارا نزدیک می‌شود و فوراً پشت دستش را روی پیشانی‌ سوزانش می‌گذارد.
- مارتین تو تب کردی؟ بدنت خیلی می‌سوزه!
مارتین درحالی که میان پارکت‌های پذیرایی و موزائیک‌های سفید سرد آشپزخونه قرار گرفته بود با دستپاچگی گفت:
- من خوبم، یک ساعت تا طلوع آفتاب نمونده؛ حداقل برو بخواب تا بتونی فردا سر کار بری.
لارا خمی به ابروی پهن قهوه‌ای رنگش می‌دهد و مشکوک به آشفتگیِ حال او پی می‌برد.
- نکنه باز هم خواب دیدی؟
- نه، خوابی ندیدم.
- مامان همیشه می‌گفت اگه مارتین دروغی بگه اون لحظه زیاد پلک می‌زنه، الان هم که دارم می‌بینم واقعیه‌ها!
دست به سینه می‌کند و از روبه رویش رد می‌شود.
- شب‌به‌خیر مارتین. ضمناً اگه چیزی خواستی در اتاقم رو بزن.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
پارت۲
تُن صدای زمخت و عجیب آن موجود، برایش غیر درک بود. مخصوصاً کلمات گنگ و مبهم‌! همه‌یشان بارها در خواب برایش تکرار می‌شدند؛ اما هنوز که هنوز است، برایش تکراری نشده بودند!
"زمان زیادی برای مسخ کردنت نمونده"
این جمله، جمله‌ای نبود که در این همه مدت شنیده بود.
-این جمله‌ی جدیدیه، یعنی قراره چه اتفاقی رُخ بده؟
مارتین نگاهی گذرا به سالن تاریک می‌کند و همانند احمق‌ها دستش را محکم به پیشانی‌اش می‌زند. سمت یخچال نارنجی رنگ می‌رود و بطری ‌شیشه‌ای آب را برمی‌دارد و یک نفس آب را سر می‌کشد. در یخچال را محکم می‌بندد. وقتی لبخند شیرین لب‌هایش را در تصویر کوچک چسبیده شده روی یخچال را می‌بیند غم او را در آغوش می‌کشد. با انگشت‌هایش چهره‌ی مادرش را نوازش می‌کند، هنوز هم برای پیدا کردنش امیدوار بود. میله‌ی فلزی سرد راه‌پله را سفت می‌گیرد و جسم خسته‌اش را به اتاقش می‌کشاند. دوباره به سمت پنجره می‌رود، اما این‌بار خبری از آن موجود عجیب و غریب نبود این توهم نبود، اوج واقعیت بود.
با تنی سست روی تخت گوشه‌ی اتاق‌ش ولو شد. خیره‌ شدن به سقف باعث می‌شد تمام افکار بهم ریخته‌ی مبهم در ذهن‌ش را به‌هم بدوزد. نُه الا هشت سالی می‌شود؛ شاید هم بیشتر از همه‌ی آن روز‌ها را با اتفاقات مُعقد گذرانده بود. قطعاً با ذهن مشوش و پر از علامت سوال قرار نبود دوباره بخوابد. با یک پوزخندی تلخ از جایش بلند می‌شود و با حالی دردمند پشت میز کارَش می‌نشیند و نگاهی گذرا به کاغذهای بهم ریخته می‌اندازد. تکه کاغذهایی که حاوی متن‌ها و نقاشی‌های کشیده شده‌ی توسط خودِ مارتین مربوط به آن روز حادثه و نکته برداری راجبه کابوس‌های پی‌درپی و حتی این موجود وحشت‌آور را خط به خط روی کاغذهای کاهی ثبت کرده بود. دیوار پر بود از کاغذهای روزنامه‌‌ و صفحات کتاب مطالب مطابق آن اتفاق، دستش را رقت‌آور بر تیتر بزرگ روزنامه می‌کشد، نفسش را آه مانند به نشانه‌ی افسوس بیرون می‌دهد و مشغول کشیدن نقاشی نیمه تمام آن موجود می‌شود‌. آن‌قدر به چشم‌های سرخش مات نگاه کرده بود که هیچ‌وقت این تصویر از ذهن خسته‌ی او پاک نمی‌شد. هرگز!
- بیشتر شبیه به یک گربه‌ی بزرگ بود؛ نه ممکن نیست! شاید ‌هم یک موجود دیگه‌ست! مثلا چه موجودی؟ آه مارتین رسماً به یه آدم ناقص العقل شدی؛ نکنه این همون حیوانی بود که اون شب... نه، نه این غیر ممکنه!
طلوع آفتاب، رنگ‌های سرخ و طلایی را بر آسمان در‌هم آمیخته و تابلوی چشمگیری را رسم کرده بود‌. صدای از پله آمدن لارا همراه با آوازی که زیر لب می‌خواند به گوشش می‌رسد.
کلافه‌وار پوفی می‌کشد و از صندلی چوبی ِکنار
میز بلند می‌شود و با یک دوش آب‌گرم حسابی خستگی را از شانه‌هایش در کرده بود، از اتاقش بیرون می‌زند. لارا با اشتهای کامل صبحانه را میل می‌کرد، اما مثل همیشه چشم از کاغذهای خط‌خطی دفترش برنمی‌داشت. مارتین با لحن سردی صبح به خیری می‌گوید و مقابل لارا می‌نشیند. لارا از پشت عینک‌های حلقه‌ایش نگاهی به سر و وضع آشفته‌ی مارتین می‌اندازد و سری به علامت تاسف تکان می‌دهد. مارتین با قاشق و چنگال روی بشقاب سفید بلوری آوایی می‌زند و با بی‌اشتهایی لقمه‌ها را از گلوی خشکش رد می‌کند تا لا‌اقل شکمش را سیر کند. لارا بلافاصله پس از تمام کردن بشقابش همانند فنری سریع از جایش بلند می‌شود و وسایلش را در کیف چرمی‌اش جا می‌دهد. در حالی که یقه‌ی پیراهن چهارخونه‌ای سیاه و قرمز بر تنش را مرتب می‌کرد، مقابل مارتین می‌ایستد.
- امروز میری کافه؟
مارتین در حالی که چشم از زیتون‌های حلقه‌ای چیده شده در گوشه‌ی بشقاب بر‌نمی‌داشت، تنها سری تکان می‌دهد.
-خیلی خب. مواظب خودت باش.
با کوبیدن در مارتین از روی کلافگی پوفی می‌کشد و آهسته‌ از صندلی بلند می‌شود. هودی سیاه کلاه‌دار بلندش را می‌پوشد و در حالی که بندهای بوت نیمه بلند چرمی‌اش را می‌بست سعی می‌کرد، هم‌زمان موهایش را با انگشتانش مرتب کند.
(صبح بخیر مارتین) لحن محبت آميز لوران پیرزنِ هشتاد ساله را از فاصله‌ی نه چندان دوری می‌شنود. او همسایه‌ای مهربان و خوش صدایی است که با غذاهای ایتالیایی دل مارتین را حسابی ربوده بود. مارتین با تمام انرژی‌اش، دستی تکان می‌دهد و لبخندی بر پهنای صورت می‌زند. سوار دوچرخه‌ می‌شود و پایدون‌های تندی به دوچرخه می‌زند؛ خودش را کشان‌کشان از پیچِ جاده‌های سرد و بی‌روح شهر رد می‌کند. نفس سرد فرو برده را با ذرات بخار گرم بیرون می‌داد. شال‌گردن پاییزی رنگ را دور دهانش می‌پیچد و با چشمانی ریز مسیر را کاوش می‌کرد.

(Bakhtak)بختک:نوعی جسم سنگین را روی قفسه سینه خود حس می‌کنید که گویی گلویتان را فشار می‌دهد و راه تنفس را بر شما بسته است.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
پارت۳
برای رسیدن به کافه‌ی بالای تپه با دو‌چرخه، زمان زیادی را صرف می‌کرد؛ اما به هر‌ حال مارتین از این کار لذت می‌برد. مخصوصاً با دیدن عظمت درخت‌های کاج و گل‌های زرد بابونه‌ احساس آرامش می‌کرد. با سوت زدن و آواز خواندن بلاخره خود رابه کافه می‌رساند. از دوچرخه پیاده می‌شود، دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو می‌برد و عمیق در تفکراتش خاطرات کهنه را در این کافه مرور می‌کند. این تنها موروث ارزشمندِ مادرش مارالیا بود.
دوچرخه را گوشه‌ای می‌گذارد و با دست و پای لرزان وارد کافه‌ی چوبی و قدیمی بالای تپه می‌شود. مثل همیشه کافه گرم و آرام بود. نوای خفیف ویولن همراهِ صدای چیک چیک قاشق و چنگال‌ها حس خاصی را در درون آدم خلق می‌کرد.
کاناپه‌های زرشکی مخملی و پرده‌های کرم‌رنگ و البته تابلوهای نظیر نقاشی رنگ‌روغنِ پدرش، نیز جلوه‌ی زیبای بی‌همتایی، به آن محل کوچک دنج داده بود. جک و سلن با دیدن مارتین از کار دست می‌کشند و با لبخندی پر مهر از او استقبال می‌کنند. آن‌ها دوسالی است که در کافه مشغول به کار هستند. از نظر مارتین آن‌ها واقعاً زوج خوشبختی‌اند و دلیل آن را خوش‌خلق بودن و شباهت بی‌همتای هر‌دویشان را با همدیگر می‌دانست.
بی‌رمق پشت صندلی می‌نشیند و خطوط وسوسه‌انگیز اخبار در روزنامه‌ها را دنبال می‌کند؛ اما مثل همیشه بعد از زیرورو کردن روزنامه دهن‌‌کج می‌کند و جدول‌ها‌ی سودوکو را با تمرکز حل می‌کند. خبر‌ها برایش تازگی خاصی نداشتند و از نظر او همان عبارت‌های تکراری بودند که به مغزهای خسته‌ی آدم‌های این شهر، برچسب می‌زدند؛ البته به غیر از مقاله‌های لارا که کمی حقیقت را روشن‌تر می‌ساخت و کمی از محدوده‌ها خارج می‌شد.
جک با لبخند شیرینی به نشانه‌ی خوشامدگویی مشتریان فنجان قهوه را مقابل مارتین روی میز می‌گذارد. با باز شدن در چوبی صدای آویز سکوت کافه را متلاطم می‌کند. مارتین نگاهی سرسری به مشتری جدید می‌اندازد؛ اما با دیدن مشتری تعجب می‌کند و با خود می‌گوید:
- این این‌جا چه کار می‌کنه!؟ واقعا درک نمی‌کنم چطور باید از شر این بچه‌های کنجکاو و مزعج خلاص بشم.
با حرص جک را مدام صدا می‌زند، اما جک سخت مشغول کار کردن بود. پوفی سر می‌کشد و سعی می‌کند خشم آتشین درونش را خفته‌تر کند؛ کاغذ و قلم را از کنار صندوق سفارشات برمی‌دارد و مقابل مشتری جوانی که از شیشه‌ها، منظره‌ی زیبای شهر را نگاه می‌کرد، قرار می‌گیرد.
مارتین با اخم‌های کمرنگ نیم‌نگاهی می‌اندازد؛ سپس با تک‌ سرفه‌ای نگا‌ه‌های دخترک را به خودش جلب می‌کند. چشم‌های درشت شهلایی‌اش با برخورد کردن به تیله‌های خوش‌رنگ مارتین از حدقه بیرون می‌زند و در اوج تحیر مارتین را برانداز می‌کند‌؛ اما لام‌ تا‌ کام کلمه‌ای از زبانش بیرون نمی‌آید‌.
-سفارشتون!؟
جک از راه می‌رسد و شرمنده نگاهی به مارتین می‌اندازد.
-ببخشید آقای اَگنس این کار رو خودم باید انجام می‌دادم.
مارتین با بی‌تفاوت نگاه سردش را از مشتری می‌گیرد و سپس با ظاهری کسل متظاهر از شیطنت تنها چشمکی را به جک هدیه می‌دهد.
-نیازی نیست جک...خودم انجامش می‌دَم‌.
جَک با کسب اجازه‌ای محل را ترک می‌کند و دوباره کف زمین را طی می‌کشد. به چشم‌هایی که از آن‌ها شیطنت می‌بارید اما با این حال مظلوم به نظر می‌آمد، زُل می‌زند. با صدای ظریف زنانه، سفارشش را می‌گوید:
- چای سبز، لطفا‌.
مارتین سری تکان می‌دهد و سمت آشپزخانه می‌رود. با آواز زیبایی که زیر لب زمزمه می‌کرد، سفارش را آماده می‌کرد. هرگاه به آشپزخانه‌ی کافه می‌رفت عطر و وجود مادرش را حس می‌کرد. بلاخره بعد از اتمام کار دوباره سراغ میز شماره‌ی پنج برمی‌گردد.
- بفرمایید.
چشم‌های بامزه‌اش با لبخندی ریز می‌شوند و در حالی که لبخند شیرین را بر لبان قلوه‌‌ای شرابی رنگش را نگه‌ داشته بود با لحنی آرام گفت:
-ممنونم، آقای اَگنس.
مارتین دوباره سمت صندلی‌اش می‌رود و با نگاه‌های ریز از پشت روزنامه؛ رفتار دخترک مو ‌سیاه را دنبال می‌کرد. فنجان را با دستان نرم و سپیدش به ل*ب‌های خوش حالتش نزدیک کرد، جرعه‌ای می‌نوشد و با رضایت لبخند‌های کمرنگی را به لب‌هایش نقش می‌دهد. لبخند‌هایش باعث می‌شد، مارتین به تک‌تک اجزای آن دقت کند به خال ریز کنار لب‌هایش به مژه‌‌های بلند و پرپشتش حتی به خم و حالت ابروانش و طوری که از فضای کافه لذت می‌برد.
صدای رادیو را کمی زیاد‌تر کرد تا حواسش را از آن‌ دختر پرت کند.
 
عقب
بالا