انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان مجموعه رمان جادوی کهن _ جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب نویسنده انجمن ناولز

سادات.82

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
8/29/24
نوشته‌ها
12
  • موضوع نویسنده
  • #1
عنوان مجموعه: جادوی کهن
جلد اول: پارسه
نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب
ژانر: فانتزی، عاشقانه، تاریخی
ناظر: @تاسیـان
خلاصه:
نیلرام دختر داستان ما شاید از خوش شانسی اش بود که پدرش دو همسر داشت. جنگ و دعوا میان دو خانواده آنقدر حال روحی او را خر*اب کرده بود که دیگر هرگز به وجودیت خدا باور نداشت. تا آنکه پارسه او را انتخاب کرد. شاید گاهی باید جادو به شما روی بیاندازد تا باورش کنید. شاید خدا خواست که با پارسه آشنا شود. سرزمینی در دل ایران باستان، سرزمینی که نیاکان ما در آن زندگی کرده بودند.​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
IMG_20240824_160547_935.webp


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی ناولز

دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.


قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی ناولز

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


باتشکر | ارشد بخش کتاب

 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:
به گفته‌ی پارسیان باستان در بند‌بند وجودت جادو نهفته است؛ در تاروپود سلول‌هایت جادوست که به پرواز در می‌آید. اما چرا هرگز آن را باور نکرده‌ای؟ چرا باور نمی‌کنی که جادو وجود دارد؟ که او روح دارد؟ با چشم خویش دیدم که بر روی یک ظرف باستانی نوشته بود: (به سرزمین جادو خوش آمدید. مردم پارسه با جادو متولد می‌شوند؛ همه‌چیز اینجا مطلق زیباست، پاکی همه‌جا را فراگرفته است و زندگی بی‌نهایت جریان دارد. به امید روزی که پارسه جاودان ماند.) آه که اگر واقعی باشد... .

سخن نویسنده:
درود خداوند بر شما عزیزان همراهی کننده، باعث شادی و افتخار بندست که با ناولز دیگه می‌تونم همراهتون باشم. با انرژی و روحیه‌ی زیاد رمان رو شروع می‌کنیم. تنها درخواستی که از شما عزیزان دارم، این هست که با خوندن پارت‌ها با من در ارتباط باشید. نظر بدید، تعامل داشته باشید و روحیه بدید. جاهای زیادی پارت گذاری انجام میشه، اما هرجا که همراهی وجود نداشته باشه پارت گذاری در اون‌جا متوقف خواهد شد.
پیشاپیش میگم که این رمان بر اساس حوادث تاریخی نیست اما عناوین تمام مکان‌ها و نقشه‌ی خود جهان پارسه، از ایران باستان گرفته شده است. بنابراین اینکه باور کنید این جهان واقعی بوده یا خیر، بر عهده خود شماست. من باور کردم؛ امیدوارم شما هم باور کنید که روزگاری مردمان سرزمین جادو بودیم.

نکته: سبک قلم من ترکیبی از اول شخص و سوم شخص است. در لحظه که راوی روایت می کند، می تواند حضور داشته باشد، می تواند روح باشد. می تواند احساس داشته باشد و می تواند بی حس باشد. افرادی که مجموعه رمان کابوس افعی را خوانده اند کاملا به این سبک اگاه هستند.

بریم که با نام و یاد خدا رمان رو شروع کنیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #4
فصل اول

(راوی)
دوباره دعوا، درست مثل همیشه.
سعید فریاد کشان لگدی به کوسن جلوی پایش که بر روی زمین افتاده بود زد و نعره کشید:
- یکم به خودت برس زن، همش خودت رو زیر اون چادر کوفتی پنهون کردی. منم دل دارم منم آدمم می‌خوام زنی که کنارم راه میره دلبر باشه. چیه خودت رو زیر صد تا جُل پنهون کردی؟ مگه قراره بخورنت؟ ها؟ مگه یه نگاه مردا قراره بهت آسیب بزنه؟ بدبخت من بخاطر خودت میگم!
همان‌طور که دور سالن خانه‌ی کوچک‌شان راه می‌رفت، دست‌هایش را تکان می‌داد و صدا در گلو انداخته بود.
- آدم کسرشأنش میشه بگه تو زنشی، خب یکم به خودت برس، اون‌همه پول بی‌صاحاب رو خرج نذری‌هات نکن، برو چهار تا چرت‌و‌پرت آرایشی بخر بلکه آدم رغبت کنه بهت چشم بندازه. همش تعذیه و تغذیه‌ی مردم کوچه بازار یکم به فکر زندگیت باش زن!
مریم دختر رضا فاتح، همسر اول سعید سبحانی در سکوت کنار ستون مرکزی خانه ایستاده بود و داشت غم‌زده به حرف‌های خجالت‌آور شوهرش، به کلماتی که از دهانش بی‌رحمانه خارج می‌شد گوش می‌داد. صدها، شاید هم هزاران حرف‌های ناگفته داشت که بگوید، بگوید و فریاد بزند که تمام اهل محل بفهمند اما او... مریم دختر آقا رضا بود. کسی که در محله‌ی خودشان، در قاسم‌آباد روی حرف پدرش قسم می‌خوردند. نه او نمی‌توانست آبروریزی کند. پس سرش را مغموم به ستون کنارش تکیه داد و ل*ب‌هایش را گزید. با بغض آب دهانش را قورت داد و تنها گوش داد. قلبش می‌لرزید اما حرفی نمی‌زد. چیزی نمی‌گفت.
می‌دانستم که او می‌شنود. دخترش را می‌گویم. نیل‌رام سبحانی نوه‌ی آقا رضا و حاج علی سبحانی بود که چشم‌های عسلی‌اش را از پدر بزرگ پدری‌اش به ارث برده بود. عسل نگاهش را از پدر بی‌غیرتش گرفت و به مادرش داد که ترسیده بود و چیزی نمی‌گفت. از هر دویشان متنفر بود. نه آن تنفری که در نگاه اول به نظر می‌رسد بلکه متنفر بود که در هنگام دعوا، بهم دیگر رحم نمی‌کردند. آن‌ها عاشق همدیگر بودند، البته این‌طور که به کلام می‌گفتند. اما وقتی دعوا شروع میشد، پدرش کلمات به شدت منفی‌ای رها می‌کرد و مادرش نمی‌دانم، شاید مشتاقانه و شاید به اجبار آن‌ها را در گوش و ذهن و روانش می‌پذیرفت. نیل‌رام آب دهانش را قورت داد، خیلی سعی داشت خودش را به میان دعوا نیاندازد. که با پدرش درگیر نشود زیرا دعوا هایشان هرگز تمامی نداشت و مادرش قبلا گفته بود نمی‌خواهد را*بطه‌ی نیل‌رام با پدرش، خر*اب‌تر از اینی که هست شود. پس بغضش را به سختی فرو خورد و از روی مبل برخاست و به طرف اتاقش رفت. قبل از شروع دعوا داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. انیمه‌ی دفترچه مرگ در حال پخش بود و ترجیح می‌داد آن را ببیند زیرا از شخصیت اصلی که دچار بیماری روانی بود، خوشش می‌آمد. اما وقتی پدرش وارد شد و دعوای مسخره را بخاطر حجاب مادرش به راه انداخت، بیخیال آن شد. وارد اتاق که شد در را بست، نسبتا صدای بلندی داشت اما سر و صدای آن‌دو آرام نگرفت. حتی بیشتر شدت گرفت زیرا پدرش اعتراض کرده بود که این یک بی‌احترامی به بزرگ خانواده است. البته که اصلا برای نیل‌رام اهمیتی نداشت.
به در تکیه داد و روی زمین سرد اتاقش نشست. رنگ سفید و قهوه‌ای وسایل اتاقش، به خوبی خبر از افکار ناامید و شخصیت بی‌حوصله‌اش می‌داد. نیل‌رام شخصیت جالبی داشت، گاهی آن‌قدر پر انرژی بود که همچون رنگ سفید می‌توانست شادابی را به همه هدیه بدهد و گاهی... آن‌قدر ناامید و سرد و تیره میشد که همه را در عمق چاله‌ی افکارش می‌کشاند، به تباهی محض.
پاهای برهنه‌اش که زمین سرد را لم*س کردند، لرزی بر اندامش افتاد اما سردی زمین آرامش نسبی به او داد. نگاهش را به پنجره‌ی اتاقش داد. ظهر بود، گرمای هوا این روزها کاهش یافته بود اما حس عجیبی داشت. هم‌زمان می‌خواست بیرون برود و از هوا لذ*ت ببرد و در همان لحظه سعی داشت از این وضعیت مزخرف دعوای خانوادگی، سرش را زیر بالشت برده و فریاد سر بدهد. اما این افکار مزخرف و درهم و متضاد خوشبختانه زیاد طول نکشید. زیرا دوستش پناه همان لحظه باعث شد موبایلش شروع به لرزیدن کند. نگاه مشتاق و خوشحالش را به شماره داد، با حس نسبتا خوبی نام پناه را زمزمه کرد و انگشت شستش را بر روی دایره‌ی سبز رنگ روی صفحه کشید. تماس برقرار شد و صدای شاد و پر انرژی پناه در پشت خط، درون اتاق ساکت پیچید.
- نیل‌رام هیچی مثل یه دورهمی دخترونه درست وسط ظهر جمعه نمی‌چسبه! بگو که پایه‌ای!
نیل‌رام آهی از سر آسودگی کشید، چقدر خوشحال بود که حداقل دوستی هم‌فکر با خودش داشت. لبخند گرمی زد و برای خودش سری تکان داد. انگار که پناه می‌دید. با ل*ب‌های لرزان گفت:
- برام فرقی نداره، فقط... نمی‌خوام الان توی خونه باشم.
صدای فریاد پدرش و شکستن شیشه، با سکوت او همراه شد و این به گوش‌های حساس پناه رسید. مکث پناه تنها لحظه‌ای گذاشت اتاق در سکوت حزن‌انگیز فرو رود و بعد صدایش غمگین به گوش رسید.
- دوباره؟ آه دختر مطمئنم که توی زندگی قبلیت یه کار خوبی کردی که خدا من رو بهت داده تا از مصیبت‌ها بیرونت بکشم.
نیل‌رام با شنیدن نام خدا اخم کرد اما پناه فرصتی برای بهانه‌ها و گلایه‌هایش نداد و در ادامه گفت:
- آماده شو تا دو دقیقه دیگه در خونتونم. توی خیابون نزدیکتون دارم میام زود باش.
نیل‌رام نفس آسوده‌ای بیرون داد، ترسید پناه ده دقیقه طول بکش برسد و خب خوشحال بود که نزدیک‌تر بود. تنها دو دقیقه‌ی دیگر باید تحمل می‌کرد و بعد، آرامش مطلق در انتظارش بود. با دوست‌هایش همیشه راحت‌تر بود؛ خب حداقل اکثر اوقات که این‌طور به نظر می‌رسید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
تماس که قطع شد خودش را مجبور نکرد تا جوابی به پناه بدهد. همیشه نمی‌گذاشت موقع خداحافظی از آن تعارفات مسخره را بیان کند. خب این خوب بود ولی گاهی حرفی باقی می‌ماند که مجبور می‌شد دوباره از اول تماس بگیرد.
از روی زمین بلند شد؛ صدای مادر و پدرش نسبتا آرام‌تر شده بود اما گلایه‌های پدرش، خب هرگز قرار نبود او سریع آرام بگیرد. غمگین و بی‌حوصله به سمت کمد دیواری رفت و مشغول پوشیدن لباس‌هایش شد. یک مانتوی سبز کت مانند تا بالای زانو همراه با شال مشکی برداشت. شلوار دم پای مشکی را هم که پوشید به سمت چوب لباسی پشت در اتاقش قدم برداشت. کیف دستی مشکی سفیدش را بر شانه انداخت و نفس عمیقی کشید. آرایشی چیزی نیاز نداشت، در واقع اعتقادی به این مسخره‌بازی‌ها نداشت. در را گشود و سعی کرد بدون توجه به مادر و پدر تازه آرام گرفته‌اش، به سمت در خانه برود. همیشه حسرت داشتن یک حیاط و داشتن حیوان خانگی بر دلش مانده بود. آن ساختمان ده طبقه در پایین شهر واقعا چیزی نبود که هرکسی بخواهد در آن زندگی کند.
در را که گشود؛ صدای مادرش آرام به گوش رسید:
- مواظب خودت باش.
نیل‌رام سرش را چرخاند و با آن چشم‌های بی‌روح به مادر گریان‌اش نگاه کرد. مردمک‌های سیاهش می‌لرزیدند اما او عسل نگاهش را از مادر غمیگن و دردکشیده گرفت. پدرش روی مبل نشسته بود اما زره‌ای برایش اهمیت نداشت او کجا می‌رود گاهی فکر می‌کرد اگر خبر مرگش را به او بدهند همین‌طور خنثی می‌ماند. کفش اسپرت سفیدش را پوشید و زمزمه کرد:
- برات مهمه؟
مادرش سکوت کرد و پاسخی نداد البته که نیل‌رام هم منتظر نشد تا پاسخی بشنود. شالش را درست کرد و از پله‌ها پایین رفت. گاهی دیگر حوصله‌ی آسانسور را هم ندارد. ترجیح می‌دهد پله‌ها را تپ‌تپ کنان پایین رود تا آن‌که دقایقی بیشتر جلوی مادرش صبر کند و آن نگاه مزخرف مغمومش را تحمل کند. او معتقد بود اگر مادرش از این وضعیت ناراضی است تا حالا دیگر طلاق می‌گرفت. اما انگار این‌طور نیست.
صدای بوق‌های ممتد خبر رسیدن پناه را داد. سریع‌تر از پله‌ها پایین رفت و نفس زنان در ساختمان شماره دوازده را باز کرد. در مشکی رنگ سنگین را آرام بست و با رویی خسته به پناه لبخند زد. او واقعا پناه قلب بی‌پناهش بود. بر روی صندلی شاگرد نشست و کولر را به سمت خودش تنظیم کرد.
پناه دنده را جابه‌جا کرد و ماشین به حرکت در آمد. همان‌طور که می‌رفت تا آرزو را بردارد، دوست دیگرشان را، پرسید:
- خب باز دعوا سر چی بود؟
نیل‌رام پوزخند زد و خسته سرش را به صندلی تکیه داد. چشم‌هایش را بست و ل*ب زد:
- مثل همیشه، این‌بار یکم رک‌تر بود. بخاطر حجابش گیر داد.
پناه سر تاسفی تکان داد و همان‌طور که سرعت را بیشتر می‌کرد و دنده را به سه تغییر می‌داد، به حرف آمد:
- چی بگم؛ درسته که معتقدم هرکسی اعتقاد خودش رو داره، اما مادرت دیگه خیلی داره جلوی این مرد کوتاه میاد. خب اگر موضوع اینه و نمی‌خواد طلاق بگیره که حجاب رو بذاره کنار اگر هم براش مهمه که طلاق بگیره بره دنبال زندگیش.
نیل‌رام پوزخند زد، وقتی به این حرف فکر می‌کرد خنده‌اش می‌گرفت دست خودش نبود. مادرش حتی به آن حرف‌های نامناسب جواب نمی‌داد تا مبادا کسی صدای دعوایشان را بفهمد، آن‌وقت پناه چه می‌گفت؟ طلاق؟ بی‌حجابی؟ برایش یک شوخی محض بود.
با رسیدن به خیابان بعدی که همان نزدیکی بود؛ آرزو شاداب سوار ماشین شد و پر انرژی به میان دو صندلی جلو خزید. با ذوق گفت:
- پناه خبرهای جدید رو شنیدی؟ تئوری جهان‌های موازی همین ده دقیقه پیش تایید شده! قراره چند تا محقق شروع به آزمایش کردنش بکنن! وای خدا باورتون میشه؟ زمانی این تئوری فقط توهم آدم‌های اسکیزوفرنی بود. الان به اثبات رسیده واقعا علم داره به کجا میره؟!
نیل‌رام و پناه هر دو با اتمام حرفش، ساکت به جلو خیره ماندند. پناه ماشین را به حرکت در آورد و نیل‌رام گفت:
- میشه تمومش کنی؟ این توهماتت در مورد تخیل و جهان‌های فانتزی و موازی رو میگم. دارم کم‌کم نگرانت میشم آرزو.
پناه سرش را به نشانه موافقت تکان داد، دنده را به چهار تغییر داد و جدی گفت:
- در واقع از بس رمان تخیلی و فانتزی خونده این‌طوری شده. اوه اون سریال های فانتزی و چرت و پرت و دیگه نگم. فکر کنم تاثیر بیشتری داشتن. آه دوست عزیزم قبلا دیوونه بودی الان متوهم هم شدی!
نیل‌رام قهقهه‌ای زد، سریع به پناه نگاه کرد و گفت:
- می‌دونی؟ یهو فردا میاد میگه دستم رو می‌بینید؟ پوف! الان دیگه نمی بینید این جادوهه باورتون میشه؟
اَدا در آوردن نیل‌رام باعث شد پناه و آرزو هر دو به خنده بی‌افتند. خوشبختانه آرزو دختر با جنبه‌ای بود و با این تمسخرها ناراحت نمیشد. پس خون‌سرد به پشتی صندلی تکیه داد و مفتخر گفت:
- امیدوارم اون روز برسه، وای چقدر خوب میشه اگر جادو واقعی باشه. می‌دونین این تئوری هم در حال بررسیه ولی از اون‌جایی که هر دو تون مشتاق به نظر نمی‌رسین، نمیگم.
نیل‌رام و پناه هر دو نفس آسوده‌ای کشیدند و بابت لطف آرزو، از وی تشکر کردند.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
در طول مسیر دیگر کسی زیاد حرف نزد البته بی‌ربط به تمرکز سست پناه نبود. تاکید داشت در هنگام رانندگی با او و با هم‌دیگر حرف نزنند مبادا حواسش پرت شود و به لیست تصادفات ماشین عزیزش، عنوانی اضافه گردد. سابقه‌ی خوبی در این باب نداشت، آن‌که چطور هنوز ماشین داشت خب باید خدا را شکر می‌کرد.
بیست دقیقه‌ی بعد وارد پارک شدند و دوچرخه کرایه کردند. پناه شلوارش را بالاتر کشید تا راحت سوار دوچرخه شود، پرانرژی گفت:
- یه ساعت باید ورزش کنیم نبینم وسطش غر بزنین که خونتون حلاله.
نیل‌رام خندید و آرزو شانه‌اش را بالا انداخت. هر دو می‌دانستند عاقبت چه می‌شود. نیل‌رام سوار دوچرخه آبی رنگش شد و در حالی که شالش را درست می‌کرد، پاسخ داد:
- یهو جوگیر نشی بگی حالا تند!
آرزو سرش را تکان داد و قبل از آن‌که سوار شود شروع به گرم کردن عضلاتش کرد. معتقد بود بدون نرمش اولیه، ورزش هیچ فایده‌ای برای بدن ندارد. اول باید بدنش را آماده می‌کرد. با کمی تکان خوردن و انجام حرکات کششی، سوار دوچرخه شد و هر سه راه افتادند.
مسیر دوچرخه سواری پارک، واقعا بزرگ بود. به خصوص فضای سبز اطرافش باعث شده بود به عنوان مکانی آرامش‌بخش شناخته شود. برای همین افراد زیادی در پارک بودند. عده‌ای بر روی چمن‌ها نشسته و با هم گفت‌و‌گو می‌کردند. صدای خنده‌هایشان در پاک که طنین می‌انداخت، روانم را شاد می‌کرد. عده‌ای نیز دوچرخه سواری می‌کردند، گاهی دوست‌هایشان با اسکیت همراهی‌شان می‌کردند. مردم در این پارک شاد بودند. خبری از افراد معتاد و دیگرانی که کارهای نیکی نمی‌کنند، نیست. اینجا پاک است درست مثل قلب یک نوزاد.
آرزو همان‌طور که سعی داشت نفس‌هایش را هماهنگ و آرام نگه دارد، رکاب زد و گفت:
- پناه یادت باشه اون مقاله در مورد هنر موسیقی قرن دوازدهم رو برات بفرستم. ببین چطوره می‌خوام برای کارفرما ارسال کنم.
آرزو نویسندگی مقالات را انجام می‌داد، شاید اغراق نباشد اگر بگویم یک چهارم مقالات سایتی که برای آن کار می‌کند را خودش نوشته است. علاقه همیشه محرکی برای پیشرفت است. پناه نفس زنان پاسخ داد:
- با... شه.
نیل‌رام به خنده افتاد اما حرفی نزد، آرزو نیز خندید و با تمسخر گفت:
- قرار نیست که جا بزنی و غرغر کنی؟
پناه همان‌طور که سعی داشت کم نیاورد و ناگهان ترمز را فشار ندهد، سرش را به چپ و راست تکان داد و جوابی به آرزو و نگاه تمسخرآمیزش نداد. نیل‌رام همان‌طور که رکاب میزد، نگاهش به دختر و پسری در کنار یک درخت صنوبر افتاد. دختر در کنار پسر نشسته بود و غمگین با او حرف میزد. پسر نیز با نهایت احترام و مهربانی، دستش را گرفته بود و به حرف‌هایش با یک لبخند ملیح گوش می‌داد. آهی کشید. تنها سه ثانیه این صحنه را دیده بود ولی چقدر عمیق با آن ارتباط گرفت. چقدر دلش همچین کسی را می‌خواست. یک همدم، یک همراه همیشگی. دوست‌هایش بودند اما آن‌ها زندگی‌های خودشان را داشتند. دردهای خودشان را تحمل می‌کردند.
آهی کشید و ل*ب گزید. باید تمرکز کرد، دردها برای لحظات دردناک و شادی‌ها برای لحظات شاد. این تعادل حقیقی است.
دو ساعت بعد، وقتی یک ساعتش را به ورزش و یک ساعتش را به استراحت بعد از ورزش اختصاص دادند، پناه احضار شد تا به خانه برود زیرا مادر و پدرش برای کاری به شهرستان می‌رفتند و او باید خانه را تحویل می‌گرفت تا مواظب سگ و قناری‌ها باشد.
پناه گوشی را در دستش چرخاند و همان‌طور که سوییچ پرایدش را در آن بلبشوی درون کیف دستیش پیدا می‌کرد گفت:
- یکی بهم بگه چرا باید کاتر توی کیفم باشه؟
نیل‌رام خاک فرضی روی کتش را تکاند و همان‌طور که به پراید تکیه می‌داد گفت:
- هر دفعه همین رو میگی.
آرزو نیز سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد.
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
نیل‌رام با چشم‌های لرزانش مردد به هر دو نگاه کرد. انگار حرفی برای گفتن داشت اما نمی‌دانست بگوید یا خیر، هرچند آخر بعد از دقایقی بالاخره دهان باز کرد:
- راستش بچه‌ها من... نمی‌خوام برم خونه.
پناه و آرزو هر دو به او خیره شدند، نیل‌رام شرمنده به زمین چشم دوخت و بغض‌آلود گفت:
- حوصله‌ی دعواهاشون رو ندارم. من... میشه پیش یکی از شماها باشم؟ فقط امشب.
پناه خوشحال سرش را تکان داد و بیخیال گشتن داخل کیفش شد، نیل‌رام را در آغو*ش کشید و ذوق‌زده گفت:
- وای دختر عالیه امشب یه دورهمی دخترونه‌ی خفن داریم.
سریع سرش را چرخاند و نگاهش را به آرزو داد، پرسید:
- توهم میای دیگه؟!
نگاهش به آرزو فهماند که باید قبول کند. پناه با چشم‌هایش فریاد میزد که بگو بله! زیرا نیل‌رام به ما نیاز دارد. خوشبختانه آرزو خنگ نبود و سریع متوجه شد. سرش را تکان داد و موافقت کرد. بنابراین هر سه کیف پناه را روی زمین خالی کردند تا سوییچ پراید را پیدا کنند.
سوییچ را درست ما بین پارچه میانی تو زیب اصلی کیف پیدا کردند. آرزو کلافه ایستاد و حق به جانب گفت:
- بد نیست کیف پارت رو بندازی آشغالی و یکی نو بخری!
نیل‌رام نیز به نشانه‌ی موافقت سرش را تکان داد و زمزمه کرد:
- یه لحظه قلبم اومد توی دهنم، ترسیدم واقعا سوییچ رو گم کرده باشی!
پناه قهقهه‌ای زد و همان‌طور که به طرف در راننده قدم برمی‌داشت پاسخ داد:
- نگران نباشین سوییچ یدکش هنوز هست نهایت اون رو می‌گفتم برام بیارن.
آرزو و نیل‌رام سر تاسفی برایش تکان دادند و هر دو سوار شدند تا راهی خانه‌ی پناه شوند. امشب شب طولانی‌ای در انتظارشان بود. یک شب دخترانه و شاید، یک شب جادویی. نیل‌رام ماشین را دور زد تا جلو بنشیند که نگاهش به همان دختر و پسری افتاد که قبلا در هنگام دوچرخه سواری دیده بود، هر دو خندان دست‌در‌دست همدیگر می‌آمدند. نیل‌رام غمگین نگاه از آن‌ها گرفت و سوار شد، نمی‌خواست لحظه‌به‌لحظه بدبختی و تنهایی‌اش را به رُخ خودش بکشد. باید افکارش را برای امشب آزاد می‌گذاشت.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
فصل دوم

زهرا خانم مادر پناه، همان‌طور که پایش را درون کفش زنانه‌اش می‌کرد، کلید را روی جاکفشی گذاشت، نگاه مطمئنش را به دخترها انداخت و گفت:
- نگران بودم پناه تنهایی یه گندی بزنه، اما با حضور شما دو تا خیالم راحته.
نیل‌رام با یک لبخند ملیح پاسخش را داد، آرزو خنده‌رو گفت:
- خیالتون تخت.
دستش را روی شانه‌ی پناه نهاد و لاتی ادامه داد:
- خودوم حواسوم بهشون هه!
آقا بهزاد همسر زهرا خانم خندید دست همسرش را گرفت، به طرف در کشید و گفت:
- ولشون کن، بیا بریم دیر شد. دخترا مواظب خودتون باشین. فقط خونه رو سالم نگه دارین.
هر سه خندیدند و دستی برای زهرا و بهزاد تکان دادند. با بسته شدن در، پناه نفس آسوده‌ای بیرون داد و روی مبل راحتی خانه که رنگ خاکستری‌اش حس خوبی داشت، ولو شد. نیل‌رام نیز کنارش نشست و سرش را به پشتی مبل تیکه داد. آرزو به طرف تلویزیون رفت و آن را روشن کرد. ذوق‌زده گوشی را از جیب مانتویش بیرون آورد و گفت:
- خب‌خب بریم که داشته باشیم، اولین فیلم ترسناک از مجموعه‌ی سجین!
نیل‌رام خنثی به شادی آرزو خیره ماند، پناه اما مردد آب دهانش را قورت داد و نگران پرسید:
- خب... مطمئنی؟ امشب نمی‌خواین فقط حرف‌های دخترونه بزنیم؟
آرزو خندید و گوشی را درون جیبش فرو کرد، کنار پناه جای گرفت و دستش را محکم فشرد.
- خیالت تخت، هرچیزی به موقع خودش. اول حرف می‌زنیم، بعد فیلم می‌بینیم. خواب توی مرحله‌ی آخره.
نیل‌رام نفس عمیقی بیرون داد، خوب بود. حداقل کامل حواسش از زندگی پرت میشد. پناه موافقت کرد و آرزو خطاب به نیل‌رام پرسید:
- می‌دونم خیلی ناگهانیه. اما... خب چرا ازدواج نمی‌کنی؟ این‌طوری دیگه یکی رو داری که همدمت باشه.
نیل‌رام کمی از این سوال واقعا بیجا تعجب کرد. پناه اما منتظر بود پاسخش را بشنود مشخص بود که سوال خودش نیز همین است. نیل‌رام دستی به شالش کشید و آن را کَند و روی زمین انداخت، غمگین گفت:
- ازدواج کنم که بدبخت‌تر از اینی که هستم بشم؟ چند ساله مادر و پدرم دعوا دارن، فک و فامیل حرف در آوردن، خواستگار خوبی نمیاد.
پناه پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
- مسخرست، بلند شو برو خودت پیدا کن. هنوز به خواستگاری سنتی پایبندی؟
آرزو کمی فکر کرد، داشت در مغزش حرف‌ها را تجزیه و تحلیل می‌کرد. نیل‌رام اخم‌آلود پاسخ داد:
- دوست ندارم وارد را*بطه‌های ‌دوستانه‌ی جنسی بشم. اونا فقط بخاطر چیز دیگه‌ای باهامون دوست میشن. اهل این کارها نیستم.
آرزو خندید، سرش را تکان داد و موهای دم اسبی‌اش را باز کرد. پناه زیر ل*ب غر زد:
- تو هم ما رو کشتی با این حجاب و عقایدت. موندم چطور باهات دوستم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
آرزو این‌بار به حرف آمد و حق‌به جانب گفت:
- نیل‌رام شاید حجاب داشته باشه، اما این کارها ربطی به حجاب نداره خب. خیلی‌ها رو دیدم که اصلا حجاب ندارن، یه عالمه آرایش ولی هیچ کاری نمی‌کنن، برای خودشون زندگی می‌کنن. خیلی ها هم هستن با روبند از خونه بیرون میرن، فقط باید بیای بیبینی چه ها کردن.
پناه شانه‌اش را بالا انداخت و بلند شد. به طرف آشپزخانه قدم برداشت و خون‌سرد گفت:
- می‌دونم. اما نیل‌رام هیچ اعتقادی به خدا نداره، موندم گناه نمی‌کنه بهر چه!
آرزو به خنده افتاد اما نیل‌رام فحشی زیر لب به پناه داد. ناگهان فریاد زد:
- فقط نمی‌خوام ازم به عنوان یه شیء استفاده بشه، هر ماه یکی بیاد ازم استفاده کنه و آخرش وقتی خسته شد بره!
آروز آب دهانش را به سختی قورت داد، نگاه پناه در آن‌طرف اُپن آشپزخانه صد در صد زنگ خطری برای یک دعوا بود. پس سریع از جایش برخاست و کنترل تلویزیون را برداشت. کنترل به دست میان نگاه خشمگین آن‌دو ایستاد و گفت:
- بسه دیگه، گفت‌وگوی دخترونه به شما دو تا نیومده، امشب رو قرار بود لذت ببریم نه دعوا کنیم.
پناه خشمگین نگاه از موهای آرزو گرفت و آب پارچ را درون لیوان ریخت. زیر لب گفت:
- خودش عین آدم حرف نمی‌زنه. من که چیز بدی نگفتم!
نیل‌رام به وضوح صدایش را شنید، لب گزید و با حرص پاسخ داد:
- اول تو عقایدم رو مسخره کردی وگرنه من کاری بهت نداشتم.
آرزو کلافه میان آن‌دو بیشتر وول خورد تا تلویزیون را به گوشی‌اش وصل کند. باید هر چه سریع‌تر فیلم را پخش می‌کرد تا آن‌دو خفه شوند. پناه شکلکی از پشت آرزو برای نیل‌رام در آورد که نیل‌رام را عصبانی‌تر کرد. رویش را از وی گرفت و مجدد فحشی داد. هرچند که پناه با شنیدن آن فحش به خنده افتاد، برایش جالب بود با آن‌که نیل‌رام خدا را قبول نداشت، اما هیچ‌کدام از فحش‌هایش بدتر از بی‌شعور و دیوانه‌ی بوزینه نبود.
(تمام وقایع این مجموعه واقعی هستند و تنها اسامی به دلیل قانون حفظ زندگی خصوصی افراد واقعی، تغییر کرده‌اند.)
صدای دوبله‌ی سجین یک که در خانه‌ی مسکوت پخش شد، هر دو نگاه‌شان را به تلویزیون دادند. پناه مستأصل آب دهانش را قورت داد و گفت:
- ترسناکه؟
آرزو متعجب به او خیره ماند. نیل‌رام با تمسخر نیشخند زد و پاسخ داد:
- نه کمدیه. این صدای ترسناک هم برای خنده‌ست!
پناه بی‌مزه‌ای نثارش کرد و دستپاچه گفت:
- بذارین اول توت‌فرنگی بیارم، بعدش دیگه جرأت نمی‌کنم بلند بشم.
آرزو سرش را تکان داد و رفت تا شربت درست کند. همان‌طور که شربت را آماده می‌کرد بلند گفت:
- نظرهاش رو خوندم واقعا وحشتناکه، خیلی‌ها می‌گفتن از مجموعه احضار هم ترسناک‌تره.
نیل‌رام ابرویش را بالا انداخت، او احضار را دیده بود. اما ترسی نداشت پس کنجکاو پرسید:
- حتی از مجموعه توطئه‌آمیز؟
آرزو سرش را تکان داد، لیوان‌ها را پر کرد و گفت:
- می‌گفتن به‌خاطر نزدیک بودن عقاید ترکیه با ایران، بین فیلم‌های جادو و طلسم ترسناک‌ترینه.
نیل‌رام مشتاق سرش را تکان داد، پناه آب دهانش را ترسیده قورت داد و نگران گفت:
- میشه یه چیزی بگم؟
هر دو سریع باهم مخالفت کردند و نگذاشتند پناه بهانه‌های چرت‌و‌پرتش را برای تغییر فیلم شروع کند. آرزو سینی شربت آب‌لیمو را آورد و روی میز جلوی مبل گذاشت. پناه نیز آمد و ظرف توت‌فرنگی را کنار شربت‌ها نهاد. تمام چراغ‌ها را که خاموش کردند، آرزو صدای تلویزیون را بالا برد. هر سه به هم‌دیگر چسبیدند. نیل‌رام در وسط، آرزو چپ او و پناه طرف راستش قرار داشت. خب بله آرزو به قولش وفا نکرد. قرار بود کنار پناه باشد تا قوت قلب او شود.
 
فیلم که شروع به پخش شدن کرد، دیگر هیچ کدام‌شان تکان نخوردند. در صحنه‌های ترسناک فیلم، گاهی احساس می‌کردم حتی نفس هم نمی‌کشیدند. البته گاهی آن‌قدر جیغ می‌زدند که نگران بودم نکند کسی در خانه را به نشانه‌ی اعتراض بزند. به هر حال همسایه‌ها این موقع شب در خواب بودند، زیرا ساعت رزینی روی دیوار، دو صبح را نشان می‌داد.
یک ساعت و چهل دقیقه زمان برد تا فیلم تمام شود. ساعت که سه و چهل دقیقه‌ی صبح را نشان داد، صدای اذان از مسجد دو کوچه آن‌طرف‌تر به گوش رسید. آرزو که واقعا فشار زیادی را از ترس و وحشت تحمل کرده بود، نامتعادل برخاست و دست‌های لرزانش را به طرف شربتی که کلا حواسش از آن پرت شده بود، دراز کرد. کمی از آن خورد تا سوزش گلویش به‌خاطر جیغ‌های ممتد بهتر شود. پناه سرش را به پشتی مبل تکیه داد و خسته و لرزان گفت:
- لعنت بهت با این فیلم پیدا کردنت.
آرزو به‌خاطر شیرینی شربت قندش بالا آمد و قهقه‌ای زد، راضی گفت:
- با اینکه خودمم مثل سگ ترسیدم، ولی ارزش دیدن داشت. خدایی خیلی خوب بود.
نیل‌رام لبخند کم‌رنگی زد و آهسته خیره به تلویزیون که داشت تیتراژ پایانی را پخش می‌کرد گفت:
- فقط آخرش جالب بود.
البته که او اصلا حواسش به داستان فیلم نبود. هنگام فیلم دیدن مدام حواسش پرت شده بود. به چیزهای زیادی فکر کرد به خیلی چیز‌ها و آخرش با جیغ‌های ممتد بچه‌ها به لحظه‌ی حال بازگشت. پناه خسته از روی زمین برخاست و گفت:
- بیاین دیگه بریم بخوابیم نزدیکه چهار صبحه.
آرزو سرش را تکان داد اما نیل‌رام به حرف آمد:
- شماها برین منم یکم دیگه میام.
پناه و آرزو هم‌دیگر را دیدند و شانه‌ای بالا انداختند، شاید گاهی باید تنها باشد تا خوشحال شود. آرزو تلویزیون را خاموش کرد و هر دو رفتند تا نیل‌رام در سالن آن خانه‌ی تاریک تنها بماند. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. خانواده‌اش حتی زنگ هم نزده بودند. نه مادرش، نه پدرش. انگار برایشان بود و نبود نیل‌رام تفاوتی نداشت. غمگین آه کشید و اشک‌هایش سقوط کردند. خیلی خودش را کنترل کرده بود تا در طول فیلم گریه نکند. که اوقات شاد دوست‌هایش را خراب نکند. برای همین تنهایی گاهی آرامش‌بخش‌تر بود. گاهی تنها بودن تسکین دهنده‌تر از بودن چندین نفر در کنارت بود.
ده دقیقه بعد، وقتی با گریه آرام‌تر شده بود از جایش برخاست و به اتاق رفت. تخت دو نفره‌ی پناه تنها یک جای خالی دیگر داشت، آن‌هم درست در گوشه‌ی چپ تخت. به آن سمت رفت و آرام روی تخت دراز کشید. دستش را زیر سرش نهاد و به سقف خیره شد. سقفی که خودشان با شب رنگ، شکل‌های هندسی بر رویش کشیده بودند و الان داشت یا رنگ بنفشش برق میزد. آهی کشید و چشم‌هایش را بست. کم‌کم به جهان خواب سفر کرد و همه‌چیز را به فراموشی سپرد.

فصل سوم

با احساس صدای وز‌وز مگس، گوشش را مالش داد و دستش را در هوا تکان داد تا به خیالش مگس فرار کند. به طرف دیگر تخت غلت زد که درد ناگهانی‌ای به دماغ کشیده‌اش وارد شد، درد طاقت‌فرسایی در خواب به وی تحمیل کرد. کلافه و دردناک سرش را بالا آورد و دماغش را مالید. اخم‌آلود ابروانش را درهم کشید. آن‌قدر درد داشت که انگار دماغش به سنگ خورده بود. چشم بسته دستش را بر سر یکی از آن‌دو احمق کوبید و با صدای بلندی از سر خشم گفت:
- گمشو اون‌طرف، سرت چرا این‌قدر سفته؟ مثل سنگ می‌مونه...
سردی جسم، شوک بزرگی به او وارد کرد و باعث شد پلک‌هایش را تکان دهد. وحشت‌زده گمان کرد دوستش مرده است که سرد شده اما با دیدن یک سنگ بزرگ در جلوی چشم‌هایش، جیغ زد و کامل روی تخت نشست. داشت توهم میزد؟ جلویش را چمن‌زاری بزرگ پوشانده بود. آسمان آبی بالای سرش به حتم یک نقاشی بر روی سقف اتاقش نبود! پناه با دهان باز بالای سرش را ‌دید. آسمان آبی و آن ابرهای سفید گلوله‌برفی که در آن می‌خندیدند. وضعیت جالبی داشت. مگس و پشه‌ها هم او را رها نمی‌کردند. دستی در هوا تکان داد و خیره به اطراف دو انسان را کنارش دید. یکی آرزو و دیگری نیل‌رام. گیج و حیران دستی به پوست صورت‌شان زد. واقعی بودند، بهت‌زده به حرف آمد:
- وای خدا اینجا چه خبره؟ بچه‌ها بلند شین زود باشین بلند شین!
سر و صدای مزخرف پناه باعث شد آرزو وول بخورد و خسته نیم‌خیز شود. دستش را روی چمن‌های زیرش نهاد و شاکی گفت:
- چته سر صبحی؟ مادر و پدرت برگشتن؟ آخ که چه خواب چرتی دیدم. همش احساس می‌کردم مگس داره توی گوشم راه میره.
پناه دستی بر صورتش کشید و وحشت‌زده و نگران زمزمه کرد:
- خب فکر کنم هنوز هم توی خوابی چون واقعا اینجا مگس زیاد داره.
آرزو چشم‌هایش را بیشتر باز کرد تا منظور پناه را بفهمد و البته که وقتی چشم‌هایش به نور عادت کردند، خورشید و ابر و آسمان آبی را با آن چمن‌زار زیبا دید. جیغ زد و نشست، حیران با آن چشم‌های بزرگ پف کرده اطراف را ‌دید. نیل‌رام نیز به‌خاطر سر و صدای آن‌دو بیدار شده بود. خمیازه‌ای کشید و دست‌هایش را در هوا کش و قوس داد. دستش را که بر زمین نهاد، نرمی چمن‌ها او را شوکه کرد. تازه چشم گشود و با بهت گفت:
- پناه از کی تا حالا تختت جوونه می‌زنه؟
 
آرزو مستأصل زمزمه کرد:
- از کی اتاقت به دشت تبدیل میشه؟
پناه بی‌خبر از همه‌جا سرش را به چپ و راست تکان داد و گیج گفت:
- خب داریم خواب می‌بینیم. خیلی جالبه!
هر دو سرشان را تکان دادند. پناه گمان می‌کرد آن‌دو در خوابش هستند و آن‌دو نیز هر کدام گمان می‌کردند خواب خودشان است و بقیه در خواب وی حضور دارند. کلا وضعیت پیچیده‌ای بود. آرزو از روی چمن‌ها بلند شد و کمی اطراف را با دقت بررسی کرد. حالا که در خواب بود باید لذت می‌برد تا زمانی که بیدار شود. به طرف درخت‌های انگور که سراسر قسمتی از دشت را پوشانده بودند رفت. مسیری خاکی جلویش بود. ابرویش را بالا انداخت، انگار برای تردد بود. با ذوق به سمت آن‌دو بازگشت و گفت:
- فکر کنم باید اون سمتی بریم. یه جاده اینجاست.
دستش را به طرف غرب دراز کرده بود. پناه گیج به او نگاه کرد و نیل‌رام متمسخر دست به پهلو زد و گفت:
- که چی بشه؟ چهار صبح خوابیدیم. نهایتا باید دوازده بیدار بشیم. من که حوصله ندارم توی خواب راه برم. یهو از در خونه پناه اینا سر در میارم.
پناه خسته و گیج اطراف را دید، دلهره‌ی عجیبی داشت. چرا اینجا حس خوبی به او نمی‌داد؟ برعکس آرزو به شدت ذوق داشت. می‌دانست اینجا سرزمین رویاهایش است. پس اصرار کرد و آن‌دو را وا داشت تا دنبالش بروند. همان‌طور که آن‌دو را می‌کشید و به طرف جاده‌ی خاکی می‌برد، گفت:
- گوش کنید، در هر حال که خوابیم کم پیش میاد بتونیم توی خواب باهم حرف بزنیم. بیاین اینجا نوشته به طرف پارسه. باید بریم یکم اطراف رو ببینیم. شاید شهرش از ضمیر ناخود‌آگاهتون شکل گرفته!
نیل‌رام ابرویش را بالا انداخت و همان‌طور که کشیده میشد و از کنار درختان انگور پر بار عبور می‌کرد پرسید:
- پارسه؟ کجا خوندی؟
آرزو با ذوق سرش را به سمت عقب تکان داد و گفت:
- یه تابلو اون‌طرف بود، میخی نوشته. خب من زبان میخیم خوبه یادت نرفته که؟ فکر کنم این از ضمیر خودم بوده.
پناه متمسخر خندید و نگاهش را به زمین و خاک نرمش داد. گفت:
- آره اون کلاس‌های فشرده‌ی مسخره برای تاریخ رو یادم نمیره.
نیل‌رام نیز سرش را تکان داد و هر دو ناچار همراه آروز راه رفتند تا به آن پارسه‌ای که روی تابلوی چوبی بود، برسند. بیست دقیقه گذشت اما هنوز به جایی نرسیده بودند. نیل‌رام خسته به یک درخت انگور تکیه داد و روی زمین خاکی نشست. بی‌حال گفت:
- بسه دیگه نمی‌تونم، نمی‌دونستم توی خواب هم خسته میشم. آخ پام خیلی درد گرفته.
پناه نیز موافق سرش را تکان داد و به داربست انگور دیگری تکیه داد. آرزو چیزی نگفت و گذاشت کمی استراحت کنند، زیرا خودش هم خسته شده بود. اما آیا این واقعا یک خواب بود؟ سکوت کرد و حدسش را به زبان نیاورد. فعلا برای تحلیل علنی زود بود. توجه بیشتری به انگورها کرد، آن‌ها حرص شده‌ بودند. به خوبی آبیاری شده و میوه‌های پرباری داشتند. نگاهش را به پایین داد، حتی جوب هم دارند و با ترتيب کاشته ‌شده‌اند! خب به حتم در یک خواب قرار نبود جزئیات از یک مکان جدید آن‌قدر زیاد باشد.
آب دهانش را قورت داد و مستاصل گفت:
- زود باشین مطمئنم نزدیکیم.
اصلا هم مطمئن نبود. راه افتاد و به آن‌ها مجال گِله کردن نداد. اگر درست حدس زده بود، اگر واقعا اینجا سرزمینی بود که پارسه نام داشت، باید این اطراف شهری وجود داشته باشد. باید جایی باشد وگرنه این انگورها الکی این‌طوری نروییده‌اند. مگر اینکه کار جادو... یا توهم ضمیر ناخودآگاه‌اش باشد.
با رسیدن به یک دروازه‌ی بزرگ خشت و گلی از حرکت ایستاد. شوکه به دیوارهای آن دروازه‌ی بزرگ که از خشت‌وگل و سنگ ساخته شده بود نگاه کرد. دروازه دو برج دیده‌بانی بسیار مرتفع داشت و یک طاق بزرگ خشتی به عنوان ورودی میان‌شان قرار داشت. بهت‌زده به آن خیره بود که نیل‌رام حیران زمزمه کرد:
- یه شهر؟
پناه جلوتر آمد و در سمت دیگر آرزو ایستاد. گیج همان‌طور که به درخت‌های سرو جلوی دروازه نگاه می‌کرد، پرسید:
- و اون پرچم‌های کنار درخت‌ها چه معنایی دارن؟
آرزو آب دهانش را بهت‌زده قورت داد، پرچم‌های آبی با نشان یک گاو بالدار بر دیوارها آویزان بودند... درفشا! آن پرچم به حتم نماد پارسیان باستان ایران زمین بود. عکس‌های زیادی از آن‌ها دیده بود اما واقعی‌اش... جلوه‌ی دیگری داشت. آه که اگر اینجا واقعا همان پارسه باشد. اینجا گذشته است. آرزو حدس زد اینجا باید چندین هزار سال پیش از زمان زندگی آن‌ها باشد. اینجا در واقع همان ایران است نه سرزمین خواب و پریان. گیج قدمی جلو نهاد، ضربان قلبش آن‌قدر تند میزد که حرف‌های چرت و پرت آن‌دو را نمی‌شنید. او واقعا به گذشته سفر کرده بود؟ این خواب نیست، نه نمی‌تواند باشد.
با قدم‌های متزلزل به طرف طاق ورودی رفت، هرچقدر نیل‌رام و پناه او را صدا زدند پاسخی نداد. آن‌ها او را درک نمی‌کردند، عمیقا داشت به آن‌جا جذب میشد، به یک چیز بسیار عظیم جذب میشد که خودش هم نمی‌دانست چیست. با رسیدن به ورودی آن دروازه‌ی بزرگ، آن طاق مربعی عظیم خشت و گلی، نوشته‌ای توجه اش را جلب کرد. یک تابلوی چوبی که بر روی آن نوشته بود: به پارسه خوش آمدید.
نیل‌رام و پناه دنبالش آمده بودند و آن نوشته را دیدند. نیل‌رام کلافه نوشته را بلند خواند و بعد گیج گفت:
- عجب خواب مزخرفی. پارسه دیگه کجاست؟
 
پناه سکوت کرد و توجه‌اش را به درون آن طاق معطوف کرد. مردم بدون توجه به آن سه نفر زندگی می‌کردند. پیر و جوان، زن و مرد همه مشغول کار‌های روزانه بودند. کودک‌ها نیز با تاس و تخته‌نرد بازی می‌کردند. کسی انگار آن‌ها را نمی‌دید.
نیل‌رام که دیگر داشت بهم می‌ریخت و نمی‌توانست این خواب مزخرف را بیشتر از این تحمل کند، خشمگین گفت:
- ضمیرناخودآگاه کدومتون همچین جایی ساخته؟ تخته نرد؟ یکم نمی‌تونستین هیجانی‌تر فکر کنین؟
پناه نیم‌نگاهی به آرزو انداخت، انگار می‌دانست چنین اتفاقات عجیبی فقط افکار آرزو را می‌طلبید. آرزو نفس عمیقی کشید و به روی خود نیاورد انگار‌ نه انگار که منظورشان را فهمیده است. هنوز زود بود حدسش را بیان کند. پس خندید و سعی کرد خون‌سرد بماند. خوشحال گفت:
- بیاین بریم تو ببینیم چه خبره، دیگه باید بیدار بشیم زود باشین تا دیر نشده.
جلوتر راه افتاد و آن‌دو را مجبور کرد دنبالش بروند. با ورودشان به شهر، برخلاف انتظار مردم از حرکت ایستادند و به آن سه نفر نگاه کردند. پناه و نیل‌رام شوکه هر دو به آرزو چسبیدند. زمزمه‌ی پناه با آن صدای لرزانش به گوش رسید:
- چ... چی شد؟ مگه ما رو می‌بینن؟
ناگهان بغض گلوی نیل‌رام را فشرد. انگار چیزی در اینجا او را آزار می‌داد. نگران گفت:
- حس... خوبی ندارم!
آرزو لب گزید و آهسته سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد. خواست حرفی بزند که در کمال تعجب، مردم دوباره به کار و بار خودشان رسیدند و دیگر به آ‌ن‌ها توجهی نشان ندادند. هر سه متعجب شدند هرچند آرزو از نگاه کودکان فهمید که هنوز هم مرئی هستند، زیرا آن‌ها زیرچشمی آن سه را کاوش می‌کردند. منتهی مردم بالغ دیگر برایشان مهم نبود. مگر می‌شود؟ به حتم اگر در زمان خودش کسی از گذشته یا آینده می‌آمد، با آن طرز پوشش خیلی کنجکاو میشد تا بفهمد از چه زمان و چه مکانی آمده است. پناه نفس عمیقی کشید و مضطرب گفت:
- خب انگار دوباره نامرئی شدیم.
نیل‌رام سکوت کرد، انگار مشکلی داشت زیرا چهره‌اش از اضطراب رو به سرخی می‌رفت. نفس‌های عمیقش گواه حال بدش را می‌داد. آرزو مچ دست آن‌دو را محکم گرفت و با ذوق گفت:
- بیاین. چیزی برای ترسیدن نیست.
و آن‌ها را بی‌محابا به درون جمعیت شلوغ شهر عجیب کشاند. مردم راحت از کنارشان رفت‌وآمد می‌کردند. آن پوشش‌های زیبا، توجه آرزو را به خود جلب کرده بود. لباس‌های کاملا ایرانی، پوشش‌های محلی و حتی ساری و هانبوک‌های کره‌ای که نشان می‌داد واقعا در گذشته تمام ملت‌ها یکی بوده‌اند. الان در اینجا چینی و کره‌ای، هندی و پاکستانی نداریم. اینجا همه اهل پارسه هستند.
آرزو ذوق‌زده به عمارت‌ها نگاه کرد، عمارت‌هایی که با چوب‌های جدید رنگی و آخرین مواد روز ساخته شده بودند. ام‌دی‌اف و پُلی‌استر؛ از همه مهم‌تر چیزی که زیبایی عمارت‌ها را بیشتر می‌کرد آن درخت‌هایی بود که با عمارت ادغام شده بودند. یک‌طرف درخت کاج در میان یک خانه‌ی طوسی رنگ بالا رفته بود. در طرف دیگر، یک اقاقیای بزرگ، خانه‌ی سبز یشمی را در پناه خود جای داده بود. روبه‌روی آن‌ها در اولین پیچ جاده یک عمارت بزرگ به رنگ قرمز دیده میشد. نه رنگ اصلی‌اش نبود بلکه رنگ گل‌های رزی بود که از آن بالا رفته بودند. اینجا... شهر رویاهاست.
آرزو که دیگر داشت دست‌وپایش می‌لرزید، نگاهش را به سمت راست داد و تابلویی به زبان فارسی دید. جلوی تابلو ایستاد و گیج به آن نگاه کرد. اگر اینجا پارسه بود، از زبان میخی استفاده میشد. نوشتاری میخی و گفت‌و‌گوی سومری. پس اکنون زبان فارسی اینجا چه می‌گوید؟ دلش یکهو پایین ریخت، نکند واقعا خواب است؟ سرش را برگرداند و به عمارت‌های زیبا نگاه کرد. پُلی‌استر، فولاد... حتی فایبرگلاس. درخت‌های ادغام شده با ساختمان‌ها، آه بله شاید تنها یک خواب است. به حتم در تاریخ چیزی از پُلی‌استر و فولاد، از عمارت‌های شاهکار جادویی نخوانده بود. اما آن پرچم‌ها... خب انگار همه‌و‌همه از ضمیر خودش ترکیب شده بودند. آهی کشید و سرش را به طرف تابلو برگرداند. صدای نیل‌رام در کنار گوشش آوای اعصاب‌خوردکنی برایش داشت. می‌خواست او را به‌خاطر حرص خواب دیدنش و واقعی نبودن اینجا بکشد. دست خودش نبود.
- اول غذا میل کنید، رایگان است.
پناه پشت سر آن‌دو قهقه‌ای زد و گفت:
- لعنتی این خصلت آرزو حتی اینجا هم هست. خسیس بودنت باعث شده توی خواب رایگان غذا بخوریم دختر باور نکردنیه.
خنده‌هایش برای آرزو انگار بی‌پایان بودند. روی اعصابش خط می‌انداخت. او دوست داشت پارسه واقعی باشد. می‌خواست اینجا حقیقی باشد... آهی کشید و بی‌توجه به آن‌دو، روی اولین میز غذاخوری نشست. میزها مثل غذاخوری‌های معمولی بودند. پایه‌های چوبی و میز رزین خورده که برق می‌زدند.
نیل‌رام و پناه روبه‌رویش نشستند و به اطراف نگاه کردند. پناه با ذوق خیره به لباس آبی رنگ خانمی که از کنارش رد میشد، گفت:
- از اون‌جایی که رمان فانتزی می‌خونی و سریال تخیلی زیاد می‌بینی، تاریخ هم زیاد می‌خونی اینجا تشکیل شده. خب ترکیبی از این‌سه واقعا جالب شده. به‌خصوص لباس هاشون، ببین اون زنه رو، عجب دامن براقی داره لباسش‌.
نیل‌رام نیز سرش را تکان داد و موافق با پناه گفت:
- فقط برام جالبه که اون حجاب‌شون از روی اجبار توی ذهنت بوده یا نه.
آرزو ولی حواسش جای دیگری بود. پارسه... آه که اگر واقعی می‌بود. اگر اینجا به راستی وجود داشت. توهم زده است، خودش هم می‌داند که انتظار بی‌جایی داشت. به یک‌باره امید را از دست داده بود و برای همین سخت میشد به واقعیت بازگردد و دوباره روحیه بگیرد. کاش زودتر از این خواب بیدار میشد زیرا هر چه بیشتر می‌ماند بیشتر دیوانه میشد.
آهی کشید که یک پیش‌خدمت از آن پشت‌مشت‌ها به سمت‌شان آمد. لباس‌هایش کاملا ایرانی بودند. سر تا پا سفید با چکمه‌های قهوه‌ای چرمی و کمربندی همچون پهلوانان، آن کلاه نمدی هم ظاهر تپلویش را تکمیل ‌می‌کرد. با حالت زیبایی به خانم‌ها نگاه کرد و دستش را روی سینه‌اش گذاشت. با ادب گفت:
- به پارسه خوش اومدین بانوان زیبا، چی میل دارید؟
نیل‌رام نگاهی اجمالی به او انداخت و چیزی نگفت، پناه اما با ذوق لباس‌هایش را بررسی کرد و در نهایت گفت:
- از اون‌جایی که رایگانه هر چیزی دارین برامون بیارین.
پیش‌خدمت لبخند گرمی زد و اطاعت کرد. با رفتن پیش‌خدمت، نیل‌رام خطاب به پناه آهسته زمزمه کرد:
- واقعا می‌خوای توی خواب غذا بخوری؟ مگه قبل خواب چیزی نخوردی؟
پناه دستی در هوا برایش تکان داد و بی‌خیال گفت:
- مگه چندبار خواب می‌بینی که غذا رایگانه و این‌قدر حس واقعی بودن داره؟
نیل‌رام شانه‌ای بالا انداخت، خب منطقی بود. در نهایت هر سه منتظر ماندند تا غذا آماده شود و بیشتر مردم را بررسی کردند. آرزو نیز همچنان در سکوت به اطراف نگاه می‌کرد. قلبش هنوز هم درد داشت، انگار چیزی در وجودش شکسته بود.
 
ده دقیقه بعد، وقتی آن‌ها واقعا دیگر گرسنه شده بودند، گارسون غذا‌ها را آورد. هربار که گارسون می‌رفت و بازمی‌گشت و سینی مسی غذای جدید را روی میز رزینی می‌گذاشت، هر سه حتی آرزو به وجد می‌آمدند. این یک شوخی بود دیگر! ته دیگ زعفران، قرمه سبزی، جوجه‌ی کباب شده، کباب گوسفندی، سالاد شیرازی و از همه مهم‌تر، دوغ گازدار آبعلی.
پناه که دلش به قاروقور افتاده بود، سریع بشقاب رِزین کاری شده‌اش را برداشت و برای خودش یک عالمه برنج کشید. با ذوق خیره به جوجه گفت:
- فقط ذهنم می‌دونه چقدر هوس جوجه کرده بودم، وای!
یک سیخ جوجه را برداشت و آن‌ را درون بشقابش خالی کرد. نیل‌رام دو به شک به پناه خیره شد، وقتی پناه اولین قاشق غذایش را با ولع خورد فهمید که قرار نیست بمیرد یا هرچیز دیگری، پس او نیز یک کباب برداشت و با نان سنگک شروع به خوردن کرد. آرزو گیج به غذاها نگاه کرد، نه یک چیزی اینجا درست نیست. او... هرگز قرمه‌سبزی دوست نداشت، پس چرا روی میز بود؟ اگر غذا‌ها هم طبق ضمیرش بودند پس باید فسنجون و آبگوشت ظاهر میشد. نه، کباب و جوجه و قرمه‌سبزی را اصلا دوست نداشت!
در لحظه مردمک‌هایش لرزیدند. یعنی خواب نبود؟ بوی غذا، خیلی واقعی به نظر می‌رسید. دستش را روی بخار برنج گرفت، با دهانی باز احساس کرد که داغ است. اگر الان دستش را روی برنج می‌گذاشت یعنی می‌سوخت؟ در فکر بود که صدای پناه او را به خود آورد:
- وای دختر یه لیوان از اون دوغ بده، دارم می‌ترکم.
آرزو یک لیوان دوغ برایش ریخت و آن را به دست دراز شده‌ی پناه داد. با دقت چشم‌هایش را تنگ کرد و واکنش آن‌دو را بررسی کرد. انگار واقعا گرسنه بودند و با غذا خوردن داشتند سیر می‌شدند. جوجه را با چنگال برداشت و آن را جلوی چشم‌هایش بررسی کرد. محتاط کمی از آن‌ را گاز زد. طعم خوبی داشت. واقعی بود. آب دهانش را قورت داد، ابرو‌هایش را درهم کشید و دوباره به اطراف چشم دوخت. واقعی بودند؟
در نهایت گیج از افکار درهم، شروع به خوردن جوجه‌ها کرد و خود را به بی‌خیالی زد. زیرا گرسنگی دیگر داشت او را متوهم جلوه می‌داد. اول سیر شود، اگر از خواب بیدار نشد آن‌وقت نتیجه می‌گیرد که شاید اینجا واقعی باشد. به هر حال که نمی‌توانست کاری انجام بدهد می‌توانست؟
ده دقیقه بعد، وقتی تمام غذاها را خوردند و شکم‌هایشان ورم کرد و از سیری حالت تهوع گرفتند، به صندلی‌ها تکیه دادند. نیل‌رام که به زور می‌توانست حرف بزند آروغی زد و گفت:
- دستشویی دارم. چرا بیدار نمی‌شیم؟ خودم رو خیس نکنم.
پناه متقابلا سرش را تکان داد و نگران به کودکی که چوب به دست می‌دوید و می‌رفت گفت:
- وای منم، احساس می‌کنم دارم می‌ترکم.
آرزو که دیگر باورش شده بود اینجا واقعی است، لبش را با زبان خیس کرد و زمزمه‌گویان به حرف آمد:
- بچه‌ها... چیزی به نظرتون عجیب نیست؟
پناه و نیل‌رام هر دو به همدیگر نگاه کردند. چه قرار بود عجیب باشد؟ آرزو کلافه دستی بر موهایش کشید و به اتاق رستوران خیره شد. گفت:
- احساس گرسنگی داریم. خسته می‌شیم. دستشویی داریم...
نگاهش را مجدد به دخترها داد و لب زد:
-‌ انگار اینجا واقعیه!
نیل‌رام و پناه هر دو به آرزو خیره ماندند. ده ثانیه بعد صدای قهقه‌ی آن‌دو تا کوچه‌های اطراف شنیده میشد. پناه به‌خاطر فشار خنده آخرش به گریه افتاد، خیلی سعی داشت دستشویی از دستش در نرود، با تمسخر گفت:
- بس کن آرزو خواهش می‌کنم. دیوونه شدی داری هذیون میگی! آخه چیه اینجا واقعیه؟
نیل‌رام بلند‌تر خندید و در میان خنده گفت:
- عمارت‌های درختیش واقعی به نظرت رسیده یا این پوشش و غذاهای خوشمزه؟
پناه دستش را در هوا تکان داد و میان خنده‌هایش عمیقش گفت:
- شایدم اون پرچم‌هاش و خط میخیش!
آرزو کلافه دستش را محکم روی میز زد تا آن‌دو را متوجه‌ی جدی بودن موضوع کند. خشمگین خیره به هر دو گفت:
- مسخره بازی بسه دارم جدی میگم. کِی تا حالا توی خواب احساس گرسنگی و تشنگی می‌کنین؟ کِی تا حالا غذا خوردن توی خواب سیرتون می‌کنه و بعد دستشویی‌تون می‌گیره؟
نیل‌رام و پناه در لحظه ساکت شدند و به آرزو چشم دوختند. حالا که فکرش را می‌کنند... بله واقعا کِی شده است؟ پناه همیشه خواب غذا می‌دید اما هر چقدر می‌خورد سیر نمی‌شد. نیل‌رام نیز همیشه خواب می‌دید یک عالمه هیولا دنبالش می‌کنند و او دستشویی دارد. اما هرگز خوابی با چنین آرامشی ندیده بود.
هر سه در سکوت به همدیگر خیره ماندند که صدایی ناآشنا، آن‌ها را بیشتر از قبل شوکه کرد. پسری قد بلند که اکنون کنارشان ایستاده بود با لبخند و نگاه نافذش گفته بود:
- درود خداوند بر شما ایرانیان. به پارسه، سرزمین جادو خوش آمدید!
 
عقب
بالا