Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
موهبت ها الزما برای صاحبانشان شادی آور نیستند داستان در مورد موهبت داری هست که موهبتی به او عطا شده است که اگر از آن استفاده آن را گناه میداند اما افراد طماع بیخیال استفاده از قدرت او نمیشوند و...
بر اساس انیمه سگ های ولگرد بانگو
وقتی عقل و منطق شکست میخورد شیطان به کمک انسان میآید .
فئودور داستایوفسکی
ژاپن_ یوکوهاما
ماه کامل در آسمان میدرخشید؛ در آن شب تاریک هیچ ابری را به قلمرو خود راه نمیداد و به تنهایی درحال تماشای زمین بود.
صدای خوش عود و قانون در هم آمیخته بود، موسیقی عربی خوش ریتمی ساخته شده بود.
صدای سازها ساحل یوکوهاما را به تسخیر خود در آورده بود، امواج ملایم دریا به آنان را همراهی کرده به آرامی با صدای آن میرقصیدند.
همزمان رقصان جوان و زیبا به نرمی بدنشان را با هزار ناز و کرشمه حرکت میدادند، توجه همه کسانی که در عرشه کشتی بودند، را جلب کرده بود.
پارچهها و تورهای سفید، که پر گلدوزیهای درشت و ریز زیبایی بود، روی لباسهایشان نقش بسته بود؛ و با حرکت آنان روی هوا میرقصیدند.
صدای خنده و قهقهه از داخل کشتی بزرگی عربی که جشن بزرگی داخل آن بر پا شده بود، به گوش میرسید.
همه دعوت شدگان کت شلوارهای رسمی به تن کرده بودند، و گه گاهی میان مهمانان افرادی یافت میشدند، که دشداشههای سفید یا کیمونوهای ژاپنی به تن کرده بودند.
آن کشتی ظاهر لوکس و گران قیمتی داشت و به رنگ سفید بود، و همانند سنگ مرمرین درخشان و زیبا بود رگههایی از خطوط طلایی و سبز روی تنه آن دیده میشد و جذابیت آن کشتی را بیشتر کرده بود.
این کشتی زیبا و با شکوه را سه طبقه بود و دو طبقه مخفی زیر دریا هم داشت.
کونیکیدا نیز داخل یکی از قایق کوچک و قدیمی کنار ساحل پنهان شده بود، و با دوربینش درحال تماشای داخل مهمانی بود و از دور حواسش به نفوذیهای آژانس بود.
این دریا پیمای زیبا در واقع به وهاب آل شیخ تعلق داشت، یک مافیای قطری که به تجارت انسان در خاورمیانه و اروپا مشغول بود، و طبق گفتههای رامپو امشب، شب خوبی برای وهاب آل شیخ نخواهد بود،
با آنکه آنان یک گروه مافیایی هستند؛ کارهایشان چندان مورد تأیید نیست؛ ولی بنا به دلایلی نباید اجازه بدهد که او امشب بمیرد، چون وهاب فرد مهمی برای موهبت داران خاورمیانه محسوب میشود، و پسر عموهایش جزو امیران با نفوذ اعراب محسوب میشوند، و برای همین دازای و آتسوشی به عنوان جاسوس وارد آن مهمانی مافیایی شده بودند.
آتسوشی که یک کت شلوار رسمی سفید پوشیده؛ و پاپیون مشکی به گردن بسته بود، و به عنوان یک گارسون درحال پذیرایی از مهمانان بود.
درحالی که یک سینی نقره درخشان پر از نوشیدنی در دست داشت، در داخل عرشه قدم میزد، و از مهمانان پذیرایی میکرد.
گلاسههای زیبایی که مملو از نوشیدنی سرخ فام بودند، و دورشان با طلا تزیین شده بودند، از کل کت شلوار تنش گران قیمت بود؛ برای همین مراقب بود که آنان را نشکند.
دازای هم که یک کت شلوار رسمی گران قیمت آبی روشن به تن کرده بود، و درحال قدم زدن بین مهمانان بود.
نیم ساعتی بود که همراه آتسوشی وارد مهمانی شده بود، با کمک چهره جذابش چندین بار دختران زیبا روی زیادی درخواست همصحبت شدن با او را داشتند، اما او اکنون تمام حواسش را برای نجات رییس مافیای این کشتی معطوف کرده و وقت کافی خوشگذرانی نداشت.
تمام حواسش را جمع کرده بود، تا در این میهمانی شلوغ زودتر از آن فردی که باعث هرج مرج خواهد شد پیدا کند از کشته شدن وهاب جلوگیری کند.
صدای جدی کونیکیدا داخل گوشش پیچید:
- گزارش وضعیت!
دازای با ناراحتی اهی کشید و جواب داد:
- اه! هیچ کلمهای نمیتونه دردی عمیقی که در اعماق قلبم حس میکنم بیان کنه! کلمهای فرا تر از غم اندوه و حسرت لازمه تا از وضعیت وخیمم بگم.
پارت۲
درحالی که بغض گلوی دازای را میفشرد گفت:
- نمیدونی با چه دل خونی من دست رد به سینه اون دخترا زدم؟ این رقصان عرب واقعاً چشمان زیبا و عمیقی دارن!
سپس جرعهای نوشیدنی قرمز رنگ داخل گلاسهاش را سر کشید، با اندوه بیشتری ادامه داد:
- اونم توی همچین شب زیبایی مهتابی که دریا در کمال آرامش هست، جون میده با یه دختر خودت رو توی آب بندازی و بکشی!
کونیکیدا دازای را که در لبه عرشه درحال حرکت بود؛ را میدید، باد موهای آشفته و فرفریاش را در هوا به نرمی تکان میداد.
کونیکیدا با عصبانیت درحالی که دستانش مشت شده بود گفت:
- دازای الان وقت این حرف ها نیست! روی مأموریت تمرکز کن.
در همین حین که دازای میان آن شلوغی جمعیت به دنبال قاتل بود، متوجه شد که بیشتر کسانی که به عنوان بادیگارد در آنجا هستند، به طرز مشکوکی به صورت همزمان دستانش را روی ایرپادی که در گوششان بود، گذاشتند.
او حدس میزد که آنان درحال دریافت پیام هستند، اما این چه پیامی است که به همه واحدها ارسال شد!
بعداز دریافت پیام همه بادیگاردها از عرشه خارج شدند، و به سمت پلههای کنار اتاقک رفتند، این یعنی مهمان مورد نظرش به زودی خواهد آمد.
فلش بک به چند دقیقه پیش
زندان پایین عرشه خیس و نم دار بود، بوی تعفن و خون در هم پیچیده بود.
سوسوی نور ضعیفی به چشم میخورد، که از سوی چراغ قدیمی وسط این سالن کثیف بود، اما ضعیف تر از آن بود که بتواند با تاریکی مخوف این سالن زندان وحشتناک مبارزه کند.
بسیاری از زندانیها توسط داروهای خوابآور و بیهوشی داخل سلولهای آهنی تابوت مانندشان خوابیده بودند.
گهگاهی صدای نالههای ضعیف و درخواست کمک به گوش میرسید؛ اما زیر صدای آن موسیقی عربی خفه میشد.
یکی از زندانیها که نگهبانان به شدت از آن وحشت داشتند، به خاطر داروی بیهوشی در میان عالم خواب و بیداری سرگردان بود.
ذهنش نیمه خواب بود ولی گوشهایش میتوانست صدا را بشنود و تن زنجورش دردی که در کل استخوانش پیچیده بود را حس میکرد، حس کرختی بدی داشت، ترس که در این چند ماه پیش دوست صمیمیش شده بود، باز هم کنارش بود، و پنچههای تیزش را داخل قلبش کرده بود و درحال فشار دادنش بود.
پاهایش و کف دستش را محکم با زنجیر بسته بودند تا نتواند از قدرتش استفاده کند، برای همین نمیتوانست ذرهای تکان بخورد تمام بدنش خشک شده بود.
نامش دنیا بود، شیطانی خونین که با یک قطره خون میتوانست قتل عام بزرگی راه بندازد.
سعی میکرد بیدار شود و با آن دارویی که در رگش جریان دارد بجنگد، بعداز ماهها تسلیم شدن خسته شده بود.
او که از قدرتش وحشت داشت و به خاطر داشتنش همیشه احساس شرم میکرد، و اکنون به قدری خسته شده بود که میخواست، از آن قدرتی که به خاطرش همیشه احساس شرم و گناه داشت، استفاده کند.
دیگر بهانهای نمانده بود تا با آن خودش را قانع کند که هنوز نباید از قدرتش استفاده نکند.
قدرتش نجس و زشت است، اما جانش در عذاب است و هر لحظه ممکن است آن را از دست بدهد.
به خاطر این ترس و شرم یک بار عقب نشینی کرد، و به خودش اجازه نداد تا دستش به خون آلوده شود، عاقبتش به این سلول تابوت مانند ختم شد.
این بار مجبور بود که از آن قدرت شوم خودش استفاده کند.
اطمینان داشت اگر دوباره تسلیم گفتههای پدرش و اطرافیانش میشد، قدرتش را مهار میکرد، این روزگار بیشتر از
این او را شکنجه خواهد داد.
پارت ۳
تلاش میکرد تا با دیو خوابآلودگی بجنگد، تمام تمرکزش را روی کف دستانش جمع کرده بود.
اطمینان داشت، که اگر مقداری خون در این زندان بزرگ پیدا کند، توان نابود کردن کل این کشتی را دارد.
تلاشش برای باز نگهداشتن چشمانش و وارد شدن به دنیای بیداری ناموفق بود.
دوباره وارد خوابی عمیق شد، او داشت با خودش میجنگید که نخوابد، تمرکز کند و بیدار بماند.
طولی نکشید که دوباره توانست از خواب بیدار شود.
نفسی کشدار کشید و کمرش خودش را بالا داد، نفسهایش همانند یک خرناس حیوان وحشی بود و به سختی اکسیژن به ریههایش میفرستاد، ریههایش به خاطر تزریق زیاد داروی خوابآور دچار مشکل شده بود.
چشمان درشت و قهوهای رنگش را به سختی باز کرد، نیم نگاهی به دور برش انداخت.
خونی درحال چکیدن روی صورتش بود و به او کمک میکرد.
لبهای خشکیدهاش را تکان داد و زمزمهوار گفت:
- م...م...مت...متا...س...سفم...پدر!
در طبقه بالای سلولش یک دختر زخمی که توسط بردهدارها زندانی شده بود دید.
خون از پشت و کمرش به صورتش میچکید.
به سختی چشمان ورم کرده، سرخش را باز بسته میکرد.
چشمان تارش به سختی می توانست دور بر را ببیند، اما به خوبی میتوانست، با کمک موهبتش زخمهای عمیقی که در کمر دختری که در طبقه بالای او زندانی شده است را حس کند.
تمام بدنش کبود بود، زخمهایش به قدری زیاد بود که قابل شمارش نبود، چیزی نمانده بود که زخمهای آن دختر، در آن مکان کثیف دچار عفونت شود.
نگهبانان اشتباه بزرگی کرده بودند، نباید اجازه میدادند که؛ خون به مشام این شیطان وحشی برسد.
حضور خون مثل یک هات چاکلت شیرین، برایش گرم و خوشایند بود، او را برای مدتی از عالم خواب رها میکرد.
قطره اشکی از چشم قهوهای درشتش بیرون غلطید:
- میدونم! کارم اشتباهه، اما من دیگه نمیتونم تحمل کنم!
سپس روی خونها تمرکز کرد؛ آنان را به حرکت در آورد.
در همین حین؛ خونهای بدن آن دختر شکنجه شده از زخمش بیرون خزیدند، پایین آمدند.
دنیا با کمک موهبتش به آن خونهایی که در هوا جاری بودند، شکل داد. وارد قفل های زنجیر دور دستش کرد.
قالب آن قفلها را به راحتی کپی کرد؛ سپس با چرخش کلید خونینی که ساخته بود، زنجیرهای که دست و پاهایش را بسته بود، را باز کرد.
زخم عمیقی که در کف دو دستش بود میسوختند، با باز کردن زنجیرها سوز آنها را بیشتر حس کرد.
برای همین کمی صورتش مچاله شد، اما او زمانی برای از دست دادن نداشت، باید سریعا از این کشتی ترسناک خارج میشد.
سپس جریان خون را به حرکت در آورد، و آن را به سوی قفل در قفس تابوت مانندش هدایت کرد.
رگهای کوچک از خون جدا کرد، و آن را داخل قفل فرو برد.
به راحتی کلیدی ساخت، آن را تکان داد، در باز شد.
به آرامی پایین آمد، پاهایش دچار کبودی شده بودند و ورم داشتند به سختی روی پاهایش ایستاده بود.
به خاطر تأثیر دارو تعادل کافی نداشت، و مقداری سر گیجه داشت؛ به دیوار کنارش تکیه کرد. تنگی تفس هم امانش را بریده بود، نفسهایش صدا دار بودند.
بعداز چندین ماه از قفس بیرون آمده و، دستانش آزاد بود. میتوانست از آن سلاح مرگباری که دارد استفاده کند.
نمیخواست، دوباره مثل همان روز، روی زمین بیوفتد و تسلیم شود. باید به این تنگی نفس و خوابآلودگی و درد غلبه کند، و اگر نه محکوم است. که تا ابد با این دردها و رنجها زندگی کند.
درحالی که به دیوار تکیه داده بود، با قدمهای نامتعادل به سمت در خروجی گام برداشت، که لا به لای آن در نور رنگ رنگی ساتع میشد.
پارت۴
این سالن نسبتاً بزرگ و طولانی هیچ شباهتی به یک زندان نداشت، بردهها همانند جنازههایی داخل تابوت زندانی بودند.
سعی میکرد هر خونی که احساس کند، را جمع کرده و وارد. آن گوی خونینش معلق که با موهبتش ساخته بود کند.
آن گوی سرخ فام در هوا معلق بود، همانند ژله میلرزید، کنار او حرکت میکرد.
هر چقدر خون بیشتری جمع میکرد؛ آن گوی بزرگتر از قبل میشد.
جلوی در ایستاد نگاهی به آن در آهنین زنگ زده انداخت.
هیچ قفلی روی آن نبود، این در با کارتهای الکترونیکی کار میکردند.
آن گوی نسبتاً بزرگ را به حرکت در آورد، کمی به عقب برد؛ سپس با تمام قدرت آن را به در کوباند.
همزمان در شکست، روی زمین افتاد، صدای مهیب و وحشتناکی ایجاد کرد.
صدای آژیر خطر بلند شد و توجه همه افراد را در طبقه پایین جلب کرد.
نگاهی به سالن طویل رو به رویش انداخت.
همه جا غرق خون شد، گوی خونینش منفجر شده بودند. در و دیوار و لباسش را سرخ شده بود.
از موهایی آشفتهاش، جلوی صورتش را گرفته بود، خون میچکید.
نگهبانانی که از در محافظت میکردند. با دیدن در کنده شده، اسلحههای خود را بالا بردند، جلوی در ایستادند.
تمام شجاعتشان با دیدن خون که همانند، جویبار در زمین حرکت میکرد، تبدیل به وحشت شد، طوری که عرق سرد به پیشانی آنان نشست.
در همین حین دنیا از آنجا بیرون آمد، و از سلول تاریک پا به آن سالن زرد و طلایی گذاشت، کنار جوی خون با قدم های آهسته به سمت آنان گام بر میداشت.
یکی از آن نگهبانان که کت توسی بر تن داشت، و یک مسلسل با خود داشت، گفت:
- دختر جون برگرد به سلولت اصلا دوست ندارم بهت آسیب برسونم!
دنیا که برای حفظ تعادل خودش به دیوار تکیه داده بود و سرش را پایین انداخته بود، موهای مشکی رنگش جلوی صورتش را گرفته بود و خون از آن چکه میکرد.
سرش را بالا آورد و با نگاهی خشم آلود به آنان کرد.
در اثر مصرف زیاد داروی خواب آور یک چشمش کاملا قرمز شده بود، و چهره رنگ پریده خونآلودش را ترسناک کرده بود.
او با صدایی گرفته گفت:
- همهتون رو میکشم! دیگه خسته شدم!
آن دو نفر ماشه اسلحهشان را فشار دادن تا آن دختر را به رگبار گلوله ببندند، اما دنیا دستانش را بالا برد و موهبت خودش را فعال کرد. جویبار خونی که در آن سالن جاری بود، از روی زمین برخواستند؛ تبدیل به یک دیوار خونین شدند.
هر گلولهای که به آن دیواره قرمز بر خورد میکرد، داخل آن گیر میافتاد؛ هیچ کدام از آنان توان رد شدن از آن سپر خونین که را نداشت.
بعداز آنکه تمام فشنگهایشان تمام شد دنیا دیواره را را رها کرد صدای فرو ریختن فشنگها که در لابهلای دیوارش گیر کرده بودند تن بدن آنان را لرزاند.
دستانش را بالا برد و بر شاهرگ گردن آن دو نفر تمرکز کرد.
دستان او زمانی نوازشگر حیوانات زخمی داخل مطب دامپزشکی پدرش بود، هماکنون این دستان برای قتل به بالا آمده بودند
رگهای گردن آن دو نفر به طرز ناگهانی منفجر شد و خون آنان در همه جا پیچید.
زمین و دیوارهای کنارشان مزین به رنگ قرمز شد.
او بدون هیچ عذاب وجدانی از کنار جنازه آنان رد شد، سرهای آنان از تنشان جدا یا نیمهجدا شده بودند و جویبار خون در زمین راه افتاده بود.
جان چند مافیا برایش مهم نبود. خون آنان را به یغما برد، و به سمت پلههای خروجی حرکت کرد.
برایش مهم نبود که دست به چه کاری زده است، او برای بقای جان خود، و فرار از این مکان هر نوع عملی را جایز میدانست. و این برای انسانی که ماهها به ناحق زندانی و شکنجه شده است، کاملاً طبیعی بود که برای نجات جان در عذابش دست به هر کاری بزند.
او با کمک دیوار کنارش از آن سالنی که همه چیزش به رنگ زرد یا خونی بود، حرکت کرد.
پارت ۵
با آنکه جسمش هنوز درگیر اثرات داروها بود، به سختی نفس میکشید و دچار سر گیجه شدید بود، ولی باز هم یک شیطان خونین تمام عیار است، او با اراده و موهبت خودش به راحتی میتوانست این کشتی را زیر آب بکشد.
خشم از انسانهایی که او را زندانی کرده بودند، ترس از شکست و بازگشتن به زندان وجودش را فرا گرفته بود؛ آن دو حس ناخوشایند که درون قلبش کنار هم میرقصیدند، به او قدرت حرکت میدادن.
هنوز به نیمه راه نرسیده بود که در خروجی باز شد و نگهبانانی که تا دندان مسلح بوده، کت شلوارهای رسمی به تن کرده، وارد آنجا شدند، اما قبل از آنکه بتواند کاری بکنند؛ رگ گردن همهی آنان منفجر شد و جسم بیجان آنان روی زمین افتاد.
سرهایشان همانند توپ روی زمین غلت میخوردند، حرکت میکردند.
کشتن آدمها برایش به راحتی نفس کشیدن بود.
در گام اول با کمک قدرتش حضور خون را در رگ گردن احساس میکرد، سپس دستور انفجار میداد.
در عرشه کشتی دو تن از خدمهها که لباس توری بدن نمایی به تن داشتند کنجکاوی آنان را قلقلک داد و به سمت راهپله رو به پایین کشاند. درحالی که از شدت هیجان نمیتوانست لبخندشان را کنترل کنند خم شدند یکی از آنان گفت:
- فک کنم رفتن دنبال کیک، به نظرت کیک امشب کاکائویی یا وانیلی؟
آن یکی نیز با عشوه دستش را زیر چانهاش گذاشت با لبخند پاسخ داد:
- کاش کاکائویی باشه من خیلی دوستش دارم.
گرم صحبت در مورد که با دیدن سرهای غلتان و خونآلود که به سمت بیرون پرتاب میشدند، از شدت ترس فریاد زدند و پا به فرار گذاشتند.
کسی جرعت رو در رویی با آن دختر را نداشت.
این ترس همانند، ویروس به تک تک قلب مهمانان سرایت کرد.
طولی نکشید دیگر هیچ صدایی از سازها و تارها بلند نمیشد، فقط صدای هرج مرج و فریاد بود، که شنیده میشد، همه به این طرف و آن طرف بدون آنکه بدانند در خروجی کجاست فرار میکردند؛ فقط میخواستند که کشته نشوند.
خیلی از مهمانان خودشان را به داخل دریا انداختند، مرگ در آغوش آب را به مرگ توسط شیطان خونین ترجیح میدادند.
آتسوشی روی عرشه کشتی بود ولی از محل فاجعه زیاد فاصله داشت، نمیدانست چه شده، درحالی که با تعجب به مردم وحشت زده نگاه میکرد، گفت:
- کونیکیدا! اینها چرا همچین میکنند؟
دازای نیز با عصبانیت فریاد زد:
- این یه فاجعه بزرگه، الان یه مرد عرب جلوی چشمام با چهارتا زنش پرید تو آب بعدش، من هنوز یه دونه دختر برا خودم پیدا نکردم؛ نفرین به این زندگی!
کونیکیدا درحالی که به سربازان ترسو که درحال فرار خیره شده بود، گفت:
- نمیدونم، ولی حس خوبی به این ماجرا ندارم آماده مبارزه باش، مطمئنم کار یه موهبتدار هست.
سپس نفسی گرفت و ادامه داد:
- همونطور که میدونی وهاب تاجر برده هست، احتمال اینکه یه برده موهبت دارش الان فرار کرده باشه زیاده.
دازای هم یک کت شلوار سفید به تن کرده بود و در عرشه کشتی کنار نردهها لم داده بود و درحال گوش دادن به مکالمهی آن دو نفر بود؛ با لحنی خوشحال و سرخوش گفت:
- جدا از اینا تحت تأثیر قدرتش قرار گرفتم، واقعا زیباست! کاری میکنه که آدما باهاش خودکشی کنند.
سپس با لحنی سرخوش تر از قبل، ادامه داد:
- من از الان عاشقش شدم، بدجور زخمی فرشته عشق شدم، آه پرنسس عرب من! کجایی؟
در همین حین که دازای حرف میزد متوجه شد که دارد با خودش حرف میزند، چون کونیکیدا گوشی را قطع کرده است. و چند دقیقه هست که دارد صدای بوق میشنود.
دنیا که به سختی از پلهها بالا آمده بود در پله آخر روی زمین افتاد.
قصد تسلیم شدن نداشت دستان لرزانش را روی زمین گذاشت و برخواست، خونهای ریخته شده روی زمین همزمان با او قیام کردند.
پارت۶
گویهای کوچک بزرگی در هوا معلق بودند، که همانند ژله خونی میرقصیدند.
آنان همانند سربازان وفادار آماده اطاعت از ملکهی خود یعنی دنیا بودند.
با دستور او شروع به قتل عام مردم داخل کشتی کردند، مهم نبود به سمت چه کسی پرتاب میکرد، هر که را میدید را لایق مرگ میدانست.
تکههای خون همانند تیغههای تیز کوچکی پرتاب شده و وارد بدن مهمانان میشدند؛ و آنان را تکه پاره میکرد.
آتسوشی با گفتن کلمه (دیو زیر نور ماه لباس) کت شلوار گران قیمت مخصوص پیشخدمتی او پاره شد، دست و پاهایش شبیه یک ببر سفید وحشی شد.
سپس همانند یک ببر به سمت دنیا یورش برد.
دنیا نیز نزدیک شدن فردی را حس کرد و برای کشتنش به سمت عقب چرخید، و با آتسوشی رو در رو شد.
با دیدن آن موجود نصفه نیمه که صورتی بچهگانه و معصومی داشت، قلبش به لرزه در آمد؛ و اختیار از کف داد.
چشمان مشکی فام و نگران دنیا تا آخرین حد باز شد، قصد نداشت، دستش کثیفش به خون بچههم آلوده شود.
دنیا درحالی که از خستگی نفس- نفس میزد، هیچ حرکتی نکرد، گویهای خون را رها کرد و هیچ حملهای نکرد، اجازه داد آتسوشی بر او غالب شود.
آتسوشی روی دنیا پرید. او را روی زمین زد.
صدای فریاد دنیا از شدت درد بلند شد، درد کمرش و سرش به خاطر زمین خوردن چند برابر شد.
دنیا به آرامی پشت موهای سفید آتسوشی را نوازش کرد، با صدای گرفته و بیمارگونهای گفت:
- آروم باش! چیزی نیست گربه کوچولو، تو در امانی.
این سخنان دور از انتظار آتسوشی بود، او از قاتل ترسناکی همانند دنیا، انتظار شنیدن همچین سخنانی را نداشت.
او گمان نمیکرد، که آتسوشی با اراده خودش دستانش را تبدیل به پنجههای ببر کرده است، خیال میکرد که او در اثر طلسم کنترلش را از دست داده است.
آتسوشی با چشمانی درشت و بهت زده، گفت:
- تو چی...؟
در همین یک بادیگارد با کت شلوار سفید و سری تاس بالای سر آن دو نفر ظاهر شد.
دنیا متوجه حضورش شد آن مرد درحالی که یک مسلسل به کمرش بسته بود شد.
آن مرد به سمت آتسوشی حدف گرفته بود. دنیا با دیدن او سریعا با کمک قدرت خونین خودش آتسوشی را با تکههای خون از روی خودش بلند کرد، جایش را با او عوض کرد و خودش را برای آن آتسوشی سپر کرد.
دنیا زمزمهوار گفت:
- من الان دارم چه غلطی میکنم!
تمام گلولهها به کمر دنیا برخورد کردند.
جسم زخمی و نیمه جانش در آغوش آتسوشی افتاد، در همین حین لبخندی زد. چون بالاخره مرگی که ماهها آرزویش را داشت به سراغش آمده بود.
زیباتر از بود که فکرش را میکرد، دیگر دردی حس نمیکرد، چیزی جز گرما و نرمی خزهای ببرینه حس نمیکرد, احساس غرور میکرد؛ که با دادن جانش، زندگی یک انسان دیگر را نجات داده بود.
قطره اشکی از گوشی چشمش جاری شد؛ تاریکی او را در آغوش گرفت
آتسوشی با دیدن آن مرد مسلح سریعا از روی زمین بلند شد، با پنجه تیزش زخم کاری به شکمش وارد کرد، سپس دوباره به سمت دنیا برگشت.
نگاهی به دنیا انداخت، تمام لباسش غرق در خون بود و گلولههای بیشماری وارد بدن لاغرش و استخوانیاش شده بود.
در همین حین صدای نگران کونیکیدا در گوش آتسوشی پیچید:
- هی بچه! حالت خوبه؟ چیزیت که نشد؟
درحالی که او با بهت و نگرانی به زخمهای بیشمار تن آن دختر خیره شده بود، گفت:
- اون دختر خودش رو واسه من سپر کرد، داره میمیره! یوسانوسان اینجاست؟
بغض آتسوشی در دو جمله آخرش کاملا نمایان بود.
روی زمین نشست و دستش راستش را از حالت ببرینه خارج شد، دستش را زیر گلویش گذاشت.
پارت ۷
انگشتانش نبض ضعیفی در گردنش احساس میکرد.
دازای به سمت آن دختر آمد، کنارش روی زمین نشست.
آتسوشی خطاب به او گفت:
- هنوز نبضش رو حس میکنم، اگه یوسانوسان خودشو برسونه احتمال زنده موندنش خیلی بالاست.
دازای ایرپاد را از آتسوشی گرفت و پشت گوشش گذاشت، سپس پشت میکروفن با لحن جدی گفت:
- یوسانو صدام رو داری؟
یوسانو درحالی که ساطور چند متریاش را روی شانهاش انداخته بود، و در لبه ساحل سمت کشتی وهاب میرفت، با شنیدن صدای دازای گفت:
- تو راهم، الان میرسم.
صورت رنگ پریده، چشمان سرخ و گونههای استخوانی بدون گوشتش، دردی که او در این چند ماه کشیده بود، را بیصدا برای او بازگو میکرد.
طولی نکشید که صدای آژیرهای ماشین پلیس در کنار ساحل بلند شد، و وحشت قلب تمام مافیایی که داخل کشتی بودند را فرا گرفت.
آن شب پر ماجرا بالاخره روی صبح را دید، بالاخره ماه که شاهد آن آشوب بود، پایین آمد. خورشید برای دیدن ادامه این ماجرا بر تخت آسمان تیکه زد.
یوسانو تمام جراحات آن دختر را با قدرت خودش درمان کرده بود، حتی مشکل کم خونی او که مادرزادی بود، حل شده بود، مقداری از گونههایش دوباره پف کرده بودند، چهره او باز حالت انسانی خود رو یافته بود.
ولی زخم عمیق و غیرعادی کف دستش عوض نشده بود، و جالبتر آن بود که هیچ مرحمی را قبول نمیکرد، حتی قدرت یوسانو را پس میزد.
برای همین یوسانو هر دو دستش را باند پیچی کرده بود
تن رنجور و خستهاش بعداز ماهها گرمای پتو و نرمی تخت را حس میکرد.
کونیکیدا کنارش نشسته بود،و درحالی که مشغول خواندن دفترچه ایدهآلش بود در انتظار بههوش آمدن آن دختر بود.
او در آن فاصلهی دور شاهد آن ماجرا بود، که این دختر چگونه همانند یک هیولای رام نشدنی به جان اعضای مافیا و باقی مهمانان داخل کشتی افتاده بود.
خون در دستانش همانند یک تیغه تیز بود، حتی گاهی برای کشتن دشمنش لازم نبود خونی در دستش باشد، به راحتی میتوانست گردن دشمن را منفجر کند، اما همین دختر خودش را سپر کرد تا آتسوشی تیر نخورد.
اعمالش نه شبیه یک انسان درست کار بود؛ نه شبیه یک انسان بد کار،نه میتوان این دختر را فرشته نامید، نه شیطان.
اما فوکوزاواسان اطمینان داشت که این دختر آدم خوبی است، ناخواسته توانست که از آزمون ورودی طراحی نشده قبول شود، حضورش در آژانس باعث پیشرفت تیم خواهد شد.
خورشید درحال غروب گونههای زرد دنیا را نوازش میکردند.
دنیا چشمانش را باز کرد و با دیدن آن فضای ناآشنا تعجب کرد، بعداز چندین ماه هیچ دردی را احساس نمیکرد.
گرمای شیرین زیر ملافه حس خوشایندی به او القا میکرد، اما توان مقابله با ترسی که درونش را فرا گرفته را نداشته بود.
بلند شد و پاهایش را جمع کرد، با دستان باند پیچی شدهاش پاهایش را در آغوش گرفت. لرزش عصبی دستانش به وضوح دیده میشد.
با ترس به کونیکیدا نگاهی انداخت، با صدایی لرزان گفت:
- شما کی هستید آقا؟
امیدوار بود که کلمهای جز مافیا بشنود.
کونیکیدا عینک چهارگوشش را در صورتش تکان داد، با همان لحن آرامی که این روز ها به لطف دازای نایاب شده است، گفت:
- نگران نباشید خانوم، شما توی آژانس کارآگاهی مسلح هستید، من امنیت شما رو در اینجا تضمین میکنم.
او از ترس به خود میلرزید، و هنوز آرام نگرفته بود، دوباره با نگرانی و بریده بریده، گفت:
- وهاب آل شیخ چی شد؟
پارت ۸
کونیکیدا در پاسخ سوال او گفت:
- پلیس اینترپل زندانیش کرده، و برای ادامه فرآیند به قطر بردنش.
او با شنیدن این خبر خوشایند، ناخواسته اشک در چشمان مشکینش حلقه زد.
اشکهایش جاری شد، به قدری حالش خراب بود که شانههایش به لرزه در آمده بود.
تمام چند ماه پیشش از جلوی چشمانش رد میشد. لرز عصبی کل وجودش را به لرزه در میآورد.
تمام دردهای کشیده بود؛ حقارتهایی که تحمل کرده بود هنوز روحش را هنوز عذاب میداد.
هنوز هم شنیدن خبر زندانی شدن دشمنش به خود میلرزید، هنوز از وهاب وحشت داشت.
دنیا در چند روز گذشته کاملاً از رسیدن چنین روزی ناامید شده بود، اما اکنون بردهداری که او را از عمویش خریده بود، پشت میلههای زندان بود.
آیا واقعیت داشت؟ یا هرچه که میبینید فقط توهم و رویاست!
کونیکیدا که متوجه شد؛ که حالش چندان خوب نیست با نگرانی پرسید:
- حالتون خوبه؟
دنیا درحالی که صدایش میلرزید، پاسخ داد:
- هان؟ چی میگی؟
کونیکیدا از روی صندلی بلند شد، به دنیا کمک کرد که دوباره دراز بکشد. سپس به آرامی ملافه سفید روی دنیا کشید، گفت:
- لطفاً استراحت کنید، حالتون خوب نیست! بعداً باهم حرف میزنیم.
دنیا نیز بدون آنکه حرفی بزند سرش را تکان داد، چون بغض گلویش به او اجازه صحبت کردن نمیداد، بعداز رفتن کونیکیدا ملافه را بالای سرش کشید.
تسلیم رها شدن اشکهایش شد؛ و بیصدا مشغول گریه کردن شد.
او نمیتوانست در برابر گریههای خودش مقاومت کند، روزهای خوبی نگذارنده بود، افراد مافیای وهاب او را شدیداً شکنجه کرده بودند، و چندین ماه داخل یک قفس تابوت زندانی کرده بودند، هنوز زخمی که بر روی روحش بود درمان نشده بود؛ و عذابش میداد.
با آنکه زخم های جسمش را به خوبی درمان شده بودند، اما رخمهای روحی او شدیداً عمیق بودند، هنوز سر جای خود باقی مانده بودند.
خورشید پایین آمد، اما اشکهای دنیا قصد تمام شدن را نداشتند.
کنجی چند ضربهای به در اتاق درمانگاه آژانس زد؛ و با اجازه یوسانو وارد آنجا شد.
درحالی که یک لیوان شیر به دست داشت؛ خطاب به یوسانو که کنار در نشسته بود؛ مشغول خواندن یک مجله پزشکی بود گفت:
- اون دختری که دیروز آوردنش کجاست؟ حتماً گرسنهاش شده؛ براش یکم شیر آوردم.
یوسانو بدون آنکه نگاهش را از مجله بردارد، به پردهای که در سمت چپ درمانگاه بود اشاره کرد، گفت:
- اونجا پشت پرده روی تخت دراز کشیده.
کنجی تشکری کرد، و به سمت آن پرده پزشکی رفت و آن را کنار زد، با لحن سرحال همیشگی خودش گفت:
- خانوم، شما بیدارید؟
دنیا به آرامی ملافه را پایین کشید، با چشمان پف کردهاش، نگاهی لباس روستایی و چشمان آبی موهای زرد کنجی انداخت.
کنجی با لحن مهربان و شیرینی گفت:
- شما چند روزه که هیچی نخوردید، حتما گرسنهتون هست؛ برای همین براتون کمی شیر آوردم.
قار و قور شکمش حرف کنجی را تایید میکرد،
او بلند شد و روی تخت نشست، لیوان را از دستش گرفت و مقداری از آن نوشید.
به کل رایحه ملایم و طعم شیرین و خاص شیر را از یاد برده بود.
ولی عمیقاً خوشحال بود، که دوباره توانست آن مزه را حس کند.
لیوان شیر که اکنون خالی شده بود را به کنجی پس داد، هنوز لرزش عصبی دستش مشهود بود، با آستین دستش به آرامی دور لبش را پاک کرد، با صدای ضعیفی گفت:
- ممنونم.
پارت ۹
کنجی با لحن شیرینی پاسخ داد:
- خواهش میکنم، قابلتون رو نداشت.
کنجی کنار او نشست و با لحنی بشاش گفت:
- من کنجی هستم، عضو آژانس کارگاهان مسلح، اگه کمکی خواستید میتونید روم حساب کنید.
دنیا درحالی که سرش را پایین انداخته بود، گفت:
- اون شب یه نفر انگار انگار طلسم شده بود، یه بچه تبدیل به ببر شده بود، چه بلایی به سرش اومد؟
کنجی خندید و با لحن نرمی گفت:
- منظورت آتسوشیه؟ نگران نباش؛ اون حالش خوبه، در واقع قدرت اون دیو زیر نور ماه هستش، میتونه با اراده خودش این کار رو بکنه.
دنیا فقط به گفتن کلمه اوهوم قانع شد، نمیتوانست بیشتر از این صحبت کند نای ادامه دادن نداشت،
در همین حین قار و قور شکم دنیا دوباره بلند شد. آن لیوان شیر توان پر کردن شکم خالی او را نداشت.
کنجی بلند شد، گفت:
- نگران نباش، میرم برات غذا میارم.
اون درحالی که سعی میکرد بغضاش را کنترل کند، با لکنت تشکری کرد.
کنجی از او دور شد. لحن شیرین لباس ساده روستایی کنجی توجه دنیا را جلب کرده بود، کنجی از معدود آدمهایی بود که بیتوقع به دیگران کمک میکرد و این انسانها از طلا هم نایابتر هستند.
او رو به پنجره کنار تختش کرد، و نگاهی به ماه آبی رنگ، کامل آسمان یوکوهاما انداخت.
سپس نگاهی به سمت راست خودش انداخت.
پرده کنار رفته بود و توان دیدن صورت یوسانوسان را داشت.
صورتی آرام و سردی داشت، دماغی کوچک و چشمانی درشت مشکی و صورت گردی داشت.
موهای مشکی نسبتاً کوتاهش را با کش مو بسته بود و چتریهای پرپشتش را جلوی پیشانیش ریخته بود، یک گل سر به شکل پروانه از جنس آهن کنار سرش زده بود.
او خطاب به یوسانو که روی مبل سیاه کنار در لم داد بود، با صدایی لرزان گفت:
- ببخشید خانوم دکتر! من چند شبه که بستری هستم؟
یوسانو مجله را کنار گذاشت، درحالی که مشغول در آوردن عینکش بود، با لحن مغروری گفت:
- زمان زیادی نیست که بستری شدی، همین دیشب تو رو آوردن.
چشمان دنیا از شدت بهت درشت شد. باور کردن صحبتهای یوسانو برایش سخت بود.
او دستی به کمر صاف بدون زخمش کشید و لحنی مردد، گفت:
- اما! اما! من مطمئنم کلی گلوله خوردم! چطور همهی اینا یه شبه خوب شدند؟
یوسانو از روی مبل بلند شد و قدم زنان درحالی که به او نزدیک میشد، گفت:
- تو نباید بمیری، این موهبت منه، من میتونم همچین جراحات عمیقی رو مثل آب خوردن درمان کنم.
یوسانو کنار تخت او ایستاد، دست باند پیچی شده دنیا را گرفت، نگاهی به آن انداخت، گفت:
- موهبت من همیشه درست کار میکنه، اما دیشب وقتی موهبتم رو روی تو استفاده کردم تمام زخمات درمان شدن به جز اینا!
نفسی از اندوه بیرون داد، در ادامه صحبتش، گفت:
- البته بهتره بگم اون زخم نیست، پوست و گوشت دستات توی این نکته از دستت به طرز غیرعادی از هم فاصله گرفتن و اصلا نمیشه بخیه هم زد.
سپس با اندکی مکث ادامه داد:
- جالبه رگهات بدون هیچ مشکلی به دستت خونرسانی انجام میدن
دنیا با ناراحتی پاسخ داد:
- درسته، این زخم نیستن! اینا مربوط به موهبت کنترل خون من هستند، برای همین همیشه از بچگی عادت بانداژ بستن دارم.
در همین حین صدای در بلند شد، کیوکا که پشت در بود، مودبانه اجازه ورود خواست.
با اجازه یوسانو، کیوکا و آتسوشی وارد آنجا شدند.
کیوکا مثل همیشه کیمونو قرمز زیبایش را به تن کرده بود، موهای مشکی رنگ بلندش را با گل سرهای سفید بسته بود.
پارت 10
آتسوشی هم یک شلوارک مشکی کشدار همراه پیراهن سفید به تن کرده بود، موهای سفید شلخته بالا پایینی عجیبی داشت.
آن دو به سمت تختی دنیا روی آن دراز کشیده بود آمدند، آتسوشی با لحن خوشحالی گفت:
- خوشحالم که میبینم حالت خوبه.
کیوکا در ادامه سخن او گفت:
- خیلی ممنونم که اون شب آتسوشی رو نجات دادید.
دنیا در جواب آنان با صدای بیمارگونهای، گفت:
- خواهش میکنم!
آتسوشی دوباره لب به سخن باز کرد، پرسید:
- خوشحال میشم اسم کسی که نجاتم داده رو بدونم؟
دنیا در پاسخ سوال او، گفت:
- من دنیا هستم، دنیا احمر.
آتسوشی با لبخند شیرینی که بر لب داشت، گفت:
- از آشنایی باهات خوشبختم.
یوسانو با لحن شوخ طبعی گفت:
- آتسوشی، به نظرت دنیا تو رو یاد یه فرد آشنا نمیندازه.
آتسوشی نگاهی به دستان باند پیچی شده او انداخت، گفت:
- منظورت دازایه؟
یوسانو با لبخند شیرینی،گفت:
- ایول، خودشه!
دنیا که تا به حال با دازای را ندیده بود با لحن متعجبی، پرسید:
- ببخشید میپرم وسط حرفتون! این دازای که میگید کیه؟
آتسوشی در جواب او، گفت:
- یکی از اعضای آژانس، که به زودی میبینیش.
سپس نفسی گرفت و با لحن سرخوشی ادامه داد:
- دازای سان یکی از بهترین آدمایی هست که توی عمرم دیدم
این پاسخ گنگ آتسوشی یک علامت تعجب بزرگ به ذهن دنیا هدیه داد، و کاری کرد دنیا برای دیدن دازای مشتاقتر از قبل شود.
دوست داشت بداند که دازای چگونه آدمی است، که یوسانو و آتسوشی میگویند که او به دازای شباهت دارد.
چه چیزی میان او و دازای مشترک است؟ نکند همانند او موهبت کنترل خون دارد؟
هزاران سوال دیگر در ذهنش رژه میرفتند.
بعداز مدتی کوتاه کنجی با یک کاسه سوپ برگشت، و دنیا بعداز ماهها بالاخره طعم سیری را چشید.
دنیا در آنجا شب شیرینی را به همراه کنجی و آتسوشی و کیوکا و یوسانو گذارند، و بعداز رسیدن زمان خواب آتسوشی و کیوکا راهی خوابگاه شدند.
یک اتاق خواب کوچک نیز هم در گوشهی آن درمانگاه بود که آژانس آن را به دنیا داده بودند تا شب را سپری کنند.
به آرامی درب کشویی آن را باز کرد و یک نگاهی به آن انداخت.
این اتاق کوچک سه در چهار از دیوارههای سنتی ساخته شده بود، کف آن از چوب بود بخش اعظم فضای آن توسط یک کمد چوبی بزرگ تسخیر شده بود و یک میز کوچک هم کنار در خروجی بود.
صندلهایش را در آورد و وارد آنجا شد و در کشویی اتاقش را پشت سرش بست.
کلید کنار در را فشار داد ، لامپ کوچک مهتابی اتاقش را روشن کرد.
کمد زرد رنگ را باز کرد، ملافه و تشکی که آنجا بود را بیرون کشید.
بوی خوبی میدادن و این نشان میداد که ملافه چندان قدیمی و کثیف نیستند.
آن ها را روی زمین پهن کرد و بعداز خاموش کردن چراغ روی آن دراز کشید و چشمانش را بست، اما هرچقدر تلاش کرد نتوانست بخوابد.
گاهی همه چیز را فراموش میکرد، و از شدت خستگی به خواب عمیق میرفت، گاهی از خواب بیدار میشد، هم خستگی و وحشت امانش را بریده بودند، تکلیف ذهنش با خودش مشخص نبود، نمیدانست بترسد یا آرام بگیرد، به هرحال آن شب به سحر گراید.
ملافههایی که روی زمین بود را جمع کرد، داخل کمد اتاق گذاشت، و از اتاقک کوچکش بیرون آمد.
صندلهای زرد ساده یوسانو رو به پا کرد و راه افتاد.
یوسانو راه حمام آژانس را به او نشان داد و او به سمت حمام رفت تا دوشی بگیرد.
پارت ۱۱
لباس سفید بیمارستان را از تنش در آورد و دوشی در حمام آژانس گرفت، سپس موهای مشکی رنگش را با شانهای مشکی رنگی که آژانس در اختیارش قرار داده بود را زیر آب شانه زد.
با قیچی که داشت به موهایش نظم بخشید و موهایش را به حالت مصری کوتاه در آورد.
چتریهای مشکی رنگ او بر ابروان خوش حالتش نشستند.
سپس دو عدد گل سر کوچک که از یوسانو هدیه گرفته بود، به شکل تقارن بر دو طرف جلوی سرش زد.
سپس کیمونوی زرد کرمی را به تن کرد، و از حمام بیرون آمد.
هیچوقت همچین لباسی به تن نکرده بود، حس عجیبی داشت.
کونیکیدا با کسب اجازه از رییس همراه دنیا وارد دفتر کار رییس شدند.
این دفتر برخلاف سالن اصلی آژانس که گویا سیل کاغذ در آنجا روان بود، جایی مرتب و آرامی بود.
گیاهان طبیعی داخل اتاق و نور خورشیدی که از پنجره به داخل تابیده میشد فضای دلانگیز و آرامبخشی ایجاد کرده بود.
بوی عود دارچین که کنار میز روشن بود، هوا را با عطر گرم خود پر کرده بود؛ و مشام افراد داخل اتاق بود را نوازش میداد.
فوکوزاواسان نیز درحالی که پشتش به آن دو نفر بود، از پنجره به بیرون خیره شده، و درحال تماشای گشت و گذار مردم در شهر بود.
کونیکیدا سر صحبت را باز کرد:
- رییس، این همون دختری هستش که دیروز توی کشتی مافیای عرب آشوب به پا کرده بود، و آتسوشی را ناخواسته نجات داد.
فوکوزاواسان چرخید، با چشمان تیزش نگاهی به آن دختر انداخت.
دنیا که از ترس به خود میلرزید، به عنوان احترام سرش را کمی به سمت پایین آورد، با صدای لرزانی گفت:
- من دنیا هستم، خیلی ممنونم که دیشب من رو از دست مافیای وهاب نجاتم دادید.
فوکوزاواسان با همان لحن آرام و جدی خودش گفت:
- دلیلی نمی بینم که بخواین تشکر کنید، شما جون یکی از کارمندای ما رو نجات دادید.
سپس نفسی گرفت، پرسید:
- مشتاق استخدام شما و استفاده از موهبت شما هستم، آیا مایلید که اینجا کار کنید؟
دنیا که از استرس میلرزید و توان نگاه کردن به چشمان رییس را نداشت، اما نمیخواست بدون فکر کردن چیزی بگوید که بعدها پیشمان شود.
برای همین به آرامی لب زد:
- حقیقتش، من به اندازه کافی اطلاعات ندارم، که در مورد آژانس نظر بدم، اگه میشه چند روزی بهم فرصت بدید.
فوکوزاوسان با همان لحن آرام و مطمئن گفت:
- مشکلی نیست! میتونید هر چقدر تمایل دارید توی آژانس بمونید و فکر کنید، با اطمینان کامل پاسخ بدید.
دنیا دوباره تعظیمی کرد و گفت:
- خیلی از شما ممنونم
سپس به همراه کونیکیدا از آنجا خارج شد.
کونیکیدا دنیا را با خودش به کافهای که در طبقه پایین آژانس آورد.
کافه آرام و دنجی که بخشی میزهایش را در کنار دیوار شیشهای چیده بودند.
کونیکیدا و دنیا روی یکی از میزها در رو به روی هم نشستند، بعداز آنکه خانم پیشخدمت سفارشات آنان را گرفت کونیکیدا سکوت را شکست و پرسید:
- شنیدم تعداد موهبتدارهای ایرانی کم هست، ولی در عوضش خیلی معروف و قوی هستند، تو چرا هیچ اسم و رسمی برای خودت جور نکردی؟
دنیا با ناراحتی اهی سر داد، گفت:
- درسته، اما همون طور که گفتی ما داریم در مورد ایران حرف میزنیم.
با ناراحتی بیشتری ادامه داد:
- مردم ایران دیدگاه خوبی نسبت به خون ندارند، اون رو نجس و شوم تلقی میکنند.
سپس سرش را پایین انداخت و نگاهی به دستان باندپیچی خودش انداخت و گفت:
پارت ۱۲
- برای همین پدرم همیشه برای مراقبت کردن از من، سعی میکرد موهبتم رو از مردم پنهان کنه.
کونیکیدا برای دنیا غریبه بود ولی به طرز عجیبی در حضور او احساس خجالت نداشت، به راحتی هر چیزی که درون قلبش را بود را به زبان میآورد.
به طرز عجیبی، حس خوبی نسبت به او داشت، پیراهن سیاهی به تن کرده بود، از روی پیراهنش جلیقه کرم خوش رنگ و رنگ که همرنگ شلوارش بود به تن داشت
موهای بلوندش بلندی داشت و آن را با یک کش مو بسته بود، عینک مستطیل شکل نیز روی صورتش گذاشته بود، نگاه آرامی داشت.
درحالی که دنیا مشغول وارسی صورت کونیکیدا بود او در جرعهای از قهوهاش نوشید و با لحنی آرام، گفت:
- خون در ادیان دیگه هم بد تلقی میشه، ولی تو نمیتونی منکر این بشی که یک انسان بدون خون دووم بیاره، بهش نیاز داری.
سپس نفسی گرفت و ادامه داد:
- بیشتر از این لازم نمیبینم توضیح بدم، فکر کنم بهتر هر کسی میتونی تصمیم بگیری که از این قدرت استفاده کنی یا نه.
کونیکیدا از روی صندلی بلند شد؛ او را تنها گذاشت تا دنیا بتواند راحت فکر کند.
به سمت خانم پیشخدمت که درحال تمیز کردن میز بود رفت و گفت:
- اون خانوم، مهمون آژانس هستش، هرچی لازمه براش بیارید فردا صورت حساب رو براتون تسویه میکنم.
دنیا از پنجره کنار کافه نگاهی به بیرون انداخت. حرفهای کونیکیدا در ذهنش میچرخید ولی هنوز درگیر بود، با خودش با موهبتش با کسی که او را با این موهبت نفرین کرده بود درگیر بود، هنوز قلبش راضی نبود از آن استفاده کند، آن را گناه تلقی میکرد.
ابرهای تیره رنگ آسمان همانند نقابی آسمان را پوشانده باران بهاری شروع به بارش کرد.
درحالی که او به رقص گلبرگهای صورتی و قطرههای باران بیرون خیره شده بود، سخنان کونیکیدا در ذهنش منعکس میشد.
تردید داشتن برایش بدتر از نفرت بود، نفرت وضعیت را برایش روشن میکرد و فقط او را وادار به محدود کردن کنترل خودش میکرد، اما تردید فقط تاریکی مطلق بود.
نمیدانست که کارش در گذشته درست بود یا نه. نمیداند کدام راه او را به نور میرساند، کدام راه او را به در تاریکی اسیر میکند.
صدای فریاد خشمگین رعد برق در آسمان پیچید، باران بهاری شدت گرفت.
- چیزی میل دارید خانوم؟
با صدای خانوم پیشخدمت، رشته افکارش پاره شد.
رو به آن دختر جوان که چهره کودکانه و شیرینی داشت و یک کیمونوی سنتی به تن کرده بود انداخت.
او با لبخند همیشگی اش ادامه داد:
- جناب کونیکیدا گفتند که هزینهش به عهده میگیرن: شما نگران هیچی نباشید.
دنیا پس از یک مکق کوتاه پاسخ داد:
- پس اگه میشه بیزحمت برام یه لیوان شکلات داغ با شکر زیاد بیارین.
پیشخدمت با گفتن چشم از او دور شد.
در همین حین در باز شد و یوسانو درحالی که تبر بزرگش را روی شانهاش گذاشته بود وارد شد، امروز دمار از روزگار یه تروریستی به نام کاجی در آورده بود، برای همین بسیار سرخوش بود.
نگاهی به دور بر انداخت تا جایی پیدا کند.
به خاطر ریزش ناگهانی باران همه میز و صندلیها پر شده بودند، هیچ جای خالی نبود، تا آنکه چشمش به صندلی خالی جلوی دنیا افتاد.
به سمت صندلی رفت و آن را عقب کشید؛ رویش نشست و تبرش را روی زمین گذاشت و گفت:
پارت ۱۳
- مشکلی نداری که اینجا کنارت بشینم؟
دنیا که هنوز یخ خجالتش آب نشده بود، با صدای ضعیفی پاسخ داد:
- نه! مشکلی نیست.
یوسانو هیجانزده و خوشحال بود؛ که بعداز چند سال بالاخره یک دختر به وارد آژانس شده بود، دوست داشت یک رفیق همانند خواهر داشته باشند، اما نائومی و کیوکا برای رفاقت و گوش دادن به درد دلهای او کم سن بودند.
میخواست سر صحبت را باز کند، اما ذهنش یاری نمیکرد.
به عنوان یک دختر درونگرا برایش سخت بود، که با کسی ارتباط بگیرد.
در همین حین پیشخدمت لیوان هات چاکلت را آورد و جلوی دنیا گذاشت، و خطاب به یوسانو گفت:
- شما چیزی میل دارید؟
یوسانو پاسخ داد:
- آره، یه کاپوچینو داغ بیار داخل لیوان یکبار مصرف باشه، چون کار دارم.
پیشخدمت جوان با گفتن چشم از آن میز دور شد.
بالاخره یوسانو سر صحبت را باز کرد:
- شب تونستی راحت بخوابی؟ جاییت که درد نمیکرد؟
دنیا با خجالتزدگی پاسخ داد:
- آره، ممنونم بابت اتاق و حموم و این لباسها.
یوسانو با لبخندی که بر لب داشت گفت:
- قابلت رو نداره، ولی این رنگ کرمی چقدر بهت میاد!
گونههای دنیا از خجالت سرخ شد، سرش را پایین انداخت و گفت:
- خیلی ممنونم!
یوسانو با لحن شاکی، گفت:
- تو نمیخوای حرفی چیزی بزنی؟ از وقتی اومدم فقط منم که دارم سخنرانی میکنم!
دنیا با لحنی آرامی پرسید:
- میشه بگید کار این آژانس دقیقا چیه؟
یوسانو پاسخ داد:
- تقریبا همه چی، از پیدا کردن گربه گمشده شهردار، تا جنگیدن با تروریستها، ولی بیشتر روی موهبتدارها تمرکز داریم؛ چون همه اعضای آژانس موهبتدار هستند.
پیشخدمت نوشیدنی یوسانو را آورد.
او لیوان کاغذی را برداشت، گفت:
- یه کار نصفه نیمه دارم، بعدا هم دیگه رو میبینیم خداحافظ.
دنیا نیز با لبخندی که بر لب داشت گفت:
- باشه، برو به کارت برس خداحافظ.
یوسانو بعداز برداشتن ساطور بزرگش از آنجا خارج شد
دنیا ماند و یک لیوان هاتچاکلتی که هنوز دود از آن بلند میشد همراه ذهنی آشفته.
جالب اینجاست که وقتی یوسانو رفت، متوجه شد ذهنش چقدر درگیر است، گویا درحالی که با او حرف میزد در عالمی دیگر سیر سلوک میکرد، روی ابرها همانند پرنده ای رها به سوی بهشت پرواز میکرد، بدون آنکه نگران چیزی باشد.
اما با رفتن او دوباره به این دنیا برگشت، مشکلاتاش باز او را به زنجیر کشیدند.
چشمانش را بست و سرش را روی میز گذاشت، دو راه داشت.
راه اول ورود به آژانس و استخدام شدن در آنجا و استفاده از قدرتش؛ و غرق شدن در گناه، استفاده از خون یا راه دوم رفتن به سفارت ایران، و درخواست بازگشت به خانه.
با آنکه عمیقاً میخواست راه دوم را انتخاب کند و شدیداً دلتنگ خانه بود، اما هیچکسی در ایران جز عمویش منتظرش نبود. همان عمویی که دو روز از مرگ پدرش نگذشته بود، او را فروخت.
قبول کردن راه اول هم سخت بود، باید بعد از سالها از این قدرتاش استفاده میکرد، باید دوباره مثل کشتی وهاب حمام خون راه میانداخت. کشتن آدم برایش سخت بود و ترس از برگشت و ترس از استفاده قدرت.
یک نفس عمیقی کشید و چشمانش را باز کرد و گفت:
پارت ۱۴
- این بار ترسیدن ممنوعه! تلاشم رو میکنم. باید نشون بدم کی این بازی رو باخته، من با این گناه به دنیا اومدم، نمیتونم رهاش کنم، اون به روحم زنجیره شده باید دنیا من رو با این موهبتم قبولم کنه،
لیوان هاتچاکلتش را یک نفس بالا داد، تمام دهان و با آن روده، معدهاش را آتش زد.
خواست که جیغ بکشد ولی دهان سوختهش مانعش شد و فقط با دهان باز نفسش را بیرون میداد تا خفه نشود.
آرامآرام سوختگیاش کاهش یافت زمزمهوار غرید:
- الان میفهمم، منظور از اینکه آدم رو برق بگیره، ولی جو نگیره چیه!
از روی صندلی بلند شد و راهی آژانس شد.
سوار آسانسور کوچک دو نفره ساختمان شد، آسانسور بالا رفت و او در طبقه چهارم پیاده شد، به سمت دفتر رییس رفت.
تقهای به در وارد کرد، با کسب اجازه وارد آنجا شد، بدون هیچ استرس و تردیدی گفت:
- رییس، من قبول میکنم که عضو آژانستون بشم، تمام تلاشم رو برای رسیدن به اهداف مد نظر آژانس انجام بدم.
فوکوزاوا در پاسخ به او گفت:
- خانوم دنیا احمر، به آژانس کارگاهان مسلح خوش اومدی، برو پیش کونیکیداسان تا شما رو راهنمایی کنه.
او با گفتن چشم تعظیم دوبارهای کرد و از دفتر رییس خارج شد.
به سمت کونیکیداسان که پشت میز نشسته بود رفت، با لحنی ملایم گفت:
- ببخشید آقا، جناب رییس گفتن من استخدام شدم و ازم خواستن بیام پیش شما تا راهنماییم کنید.
کونیکیدا عینکش را روی صورتش جا به جا کرد و نگاهی به او انداخت گفت:
- از کار دفتری و تایپ کردن سر در میاری؟
دنیا که دچار استرس شده بود نمیدانست چه بگوید، بهزور لبهایش را تکان داد و گفت:
- آره.
کونیکیدا خم شد و یک خروار پرونده از پشت میز بیرون آورد داخل دست دنیا گذاشت و گفت:
- اینها گزارش کار هستند، بشین همشو توی سیستم داخل ورد تایپش کن.
سپس صدای تلفن بلند شد کونیکیدا آن را برداشت و با لحنی محکم گفت:
- شما با آژانس کارگاهای مسلح تماس گرفتید چه کمکی از ما بر میاد.
پیرمردی صدایش لرز داشت پشت تلفن، گفت:
- سلام ببخشید مزاحمتون میشم، احیانا این پسری که بارونی کرمی داره، خودشو از توی مزرعه من چال کرده از کارمندای شما نیست، لطفاً بیایید جمعش کنید ببرینش.
کونیکیدا چنان فریادی کشید، که دنیا از شدت وحشت روی زمین افتاد.
کونیکیدا از روی صندلی بلند شد و دفترچه ایدهآلش را برداشت راهی خروجی شد، چهرهاش شبیه مردی بود که جهت کشتن کسی میرفت.
در همین حین پسری که شنل و کلاه قهوهای رنگی داشت به سمت دنیا اومد، دستش را گرفت و او را بلند کرد، گفت:
- باید به این اوضاع عادت کنی، این دوتا مثل تام جری میمونند اگه یه روز تو سر هم دیگه نزن، ممکنه شب نتونند راحت بخوابن.
دنیا پشت میز نشست تشکری کرد، درحالی که پشت سرش را میمالید گفت:
- اون پسر که کونیکیدا رفت دنبالش چرا خودشو چال کرده؟نکنه موهبتش به خاک ربط داره؟
آن پسر خندید و گفت:
- نه موهبتش یه چیزی دیگه هست.
سپس یک آبنبات صورتی رنگ داخل دست به دنیا داد، گفت:
- بگیر این ماله تو باشه.
او با دیدن آبنباتی که هدیه گرفته بود چشمانش برق زد و با خوشحالی گفت:
- خیلی ممنونم.
پارت ۱۵
چند روزی از عضویت دنیا به آژانس میگذشت.
دنیا توانسته بود تا حدودی با افراد داخل آژانس آشنا بشود، ولی او دیروز یک اشتباه بزرگ کرده بود، او به سوال کونیکیدا که تو از کار دفتری سر در میاری؟ جواب مثبت داده بود و اکنون او گرفتار مدارک و پرونده های آژانس شده بود.
اصلا فکرش را هم نمیکرد آژانس کارگاهی در این حد کاغذ بازی لازم داشته باشد.
حتی با آنکه آژانس به دو بخش اداری و عملیاتی تقسیم شده و کارمند زیادی جهت کارهای اداری استخدام کرده بود، او عضو بخش عملیاتی محسوب میشد، باز هم درگیر کاغذ بازی اداری شده بود.
درحالی که او مشغول نامه نوشتن برای یک بیمه بود تا بگوید آژانس هنوز به آن بیمه خسارت نیاز ندارد، همه اعضا سالم هستند تا بیمه را وادار کند که آن پول را هنوز نگهدارد.
گاهی با دیدن روند اداری کار ها در ژاپن کاملا متضاد روند اداری ایران بود خودش میریخت، برگهایش بود که میماندند.
گه گاهی نیز کاغذ های او توسط دازای که میزش کنار او بود تبدیل به موشک شده و در هوا پرواز میکردند، یا گاها داخل کاغذها جملههای محبت آمیزی عجیب و غریبی مینوشت که آخرش به جمله میای باهم خودکشی کنیم ختم میشد.
نمیدانست که آتسوشی در درون فرد چه دیده بود که اینگونه او را دوست داشت، و کل شب از او تعریف و تمجید میکرد.
البته رفتار دازای با چیزهایی که در این گزارشات دیده بود، در تضاد بود.
دازای آدم بسیار باهوش و فریبکاری بود. حتی اگر قدرت خنثی کردن محبتها را نداشت قطعا به خاطر هوش بالایش آدم سرشناسی میان موهبت داران یوکوهاما میشد. ولی این رفتار شبیه دازای داخل نوشتهها نبود.
نگاهی به آن دازایی که در کنارش ولو افتاده بود و درحال ساخت موشک کاغذی و پرتاب آن بود انداخت.
دازای با لحن سرخوشی گفت:
- هی خداوندا کی فرشته زیبای روی مرگت رو میفرستی پیشم.
نگاهش را از او گرفت، اصلأ گمان نمیکرد همچین دازایی که یوسانو در درمانگاه از او گفته بود همچین آدمی باشد
در همین حین رییس فوکوزاوا وارد شد. همه به احترام او از روی صندلیهایشان بلند شدند و سر تعظیم فرود آوردند.
فوکوزاواسان نگاهی به کارمندانش انداخت ، سپس رو به دازای کرد و با لحن محکم همیشگیاش گفت:
- دازای امروز نوبت تو هست که خریدها رو انجام بدی لیست و کارت بانکی رو از کونیکیداسان بگیر و برو. دنیا رو هم همراه خودت ببر تا با شهر آشنا بشه.
دازای یک چشمی گفت و با خوشحالی بارانی کرمی رنگش را که به پشت صندلیش پهن کرده برداشت و درحالی که زیر لب آواز میخواد مشغول پوشیدن آن شد.
ـ وقتی شناختم خودمو خواستم بزنم بکشم خودمو هوو وو وو...
دنیا که از شدت شوک چشمانش گرد شده بود، دندانهایش را از شدت ترس بهم میسایید.
خم شد و دم گوش کونیکیدا با صدای آهستهای، گفت:
- آقا! من از دازای میترسم.
کونیکیدا رو به او کرد و با لحن مطمئنی، گفت:
- نگران نباش. دازای شاید آدم رو مخ و خل چلی باشه ولی بهت آسیب نمیزنه.
نگاهی به چشمان ترسیده آن دختر انداخت و گفت:
- از درخواست های احمقانهای که به تو داده نترس. اون شاید خلچل باشه، ولی آدمی نیست که بخواد به کسی آزاری برسونه.
پارت ۱۶
دنیا با گفتن چشم همراه دازای به سمت خروجی حرکت کرد. اصلا حال حوصله گشتگذار در شهر را نداشت، چه برسد که با دازای بخواهد در شهر به گشت گذار بپردازد؛ با انسانی که هر لحظه ممکن است خودش را به کشتن دهد.
همراه دازای وارد آسانسور شد و آسانسور به سمت پایین حرکت کرد.
دازای سکوت را شکاند با ناراحتی گفت:
- چرا به نامه هایی که مینویسم جواب نمیدی؟ چرا دختر به این زیبایی من رو قابل نمیدونه تا باهاش خودکشی کنه!
دنیا به زور خودش را کنترل کرده بود، تا مشتی جانانه به صورت دازای نزند(نویسنده : غلط میکنی) نمیخواست، هنوز که یک هفته از شروع به کارش نگذشته است، داستان برای خودش بسازد.
دنیا نگاه ترسناکی به دازای انداخت و در پاسخ سوال او با لحن سردی، گفت:
- دلیلی نمیبینم که خودم رو بکشم! مگه چه گناهی کردم که خودم رو از زندگی کردن محروم کنم؟
دازای با شنیدن این جواب سکوت را ترجیح داد.
شاید اگر چند ماه پیش بود او درخواست خودکشی را قبول میکرد، اما او اکنون نمیتواند بمیرد باید زنده بماند و بجنگد. باید خودش را اثبات کند، باید به همه کسانی که طردش کرده است نشان دهد، که وجود او اشتباه نیست، بلکه کار آنان اشتباه بود.
او به قدری غرق افکارش شده بود، که نخواسته دستانش مشت شده بود، رگ گردنش متورم شده بود.
در همین در آسانسور باز شد، دنیا به ذهنش آشوبزده خودش سر و سامان داد و به دنبال دازای از آسانسور خارج شد.
درحالی که دنیا پشت سر دازای قدم میزد باهم از یک خیابان شلوغ رد شدند، وارد یک پارک جنگلی بزرگ شدند.
پارک بزرگ و زیبایی که تا چشم کار میکرد، پر از درختان ساکورا و گلبرگهای صورتی با نسیم میرقصیدند چنان فضای زیبایی ساخته بود که لحظهای دنیا از عالم و آدم جدا شد و محو این صحنه زیبای و صورتی رنگ شد.
به قدری درختان پر پشت ساکورا زیبا بودند که گمان میکرد او درحال تماشای یکی از باغات بهشت است.
وارد حالت عجیب و خلسه مانندی شده بود، هیچ صدایی نمیشنید و غرق لذت بود،
اما طولی نکشید و خودش را خیال نجات داد و رو به دازای کرد و گفت:
- دازای ما داریم کجا میریم؟ اینجا که هیچ مغازه ای نیست.
دازای درحالی که جلوتر از او حرکت میکرد، با لبخند شیطنتآمیزی که بر لب داشت، گفت:
- معلومه که توی پارک جنگلی هیچ مغازهای پیدا نمیشه.
دنیا با تعجب پرسید:
- پس خریدا چی؟
دازای با همان لحن قبلی گفت:
- انجام میشه، تو نگران اون نباش.
سپس یک چشمک به دنیا زد، وقتی به میانه پارک رسید یک نیمکت خالی پیدا کرد و روی آن نشست.
دنیا هم کنارش نشست، منتظر بود تا ببیند او چه میخواهد بکند.
پیاده رو بسیار بزرگ بود، تا چشم کار میکرد همه جا پر از شکوفههای گیلاس بود و بچههایی بود که در این پارک زیبا بازی میکردند
عدهای وسط چمن زیر انداز پهن کرده بودند و عدهای هم همانند دنیا و دازای روی نیمکت نشسته بودند، ولی بیشتر مردم درحال ورزش روی پیاده رو بودند.
دازای گوشی قدیمی تاشواش را از جیبش در آورد، شماره شخصی را گرفت و بعداز چند بوق فردی که پشت تلفن بود پاسخ داد.
دازای با لحنی بشاش و خوشحال گفت:
- سلام آکوتاگاوا جونم چطوری؟
-...
- یک کار واجب باهات داشتم.
-...
- آفرین حالا بدو بیا همون پارکی که توی نزدیکی آژانس هست و چند بار توش با چویا دعوا کردم. فقط پنج دقیقه مهلت داری.
پارت ۱۷
سپس گوشی را قطع کرد و آن را داخل جیبش گذاشت رو به دنیا کرد، گفت:
- از اونجایی که من توان انجام همزمان دو کار رو ندارم، پس یکی دیگه خرید رو انجام میده، منم یوکوهاما رو نشونت میدم.
دنیا فقط به کلمه اوهوم قانع شد و مشغول تماشای قاب صورتی رنگ جلوی دیدگانش شد.
چند دقیقه بعداز یک سقوط کوتاهی که میان اون دو رد و بدل شد، پسر جوانی از آسمان جلوی آنان سقوط کرد.
تیغههای عجیب و غریب و ترسناکی که از پشتش بیرون زده بود مانع آسیب دیدن او شد، اول تیغهها روی زمین نشستند و سنگفرش را شکافتند، و سپس خودش به آرامی پایین آمد و رو به روی دازای به زانو افتاد،
دنیا از شدت ترس جیغ کشید، خودش را پشت بازوی دازای پنهان کرد.
به قدری وحشت کرده بود، که پاهایش کرخت شده بود؛ و توان فرار نداشت، هر لحظه ممکن بود که قلبش از دهانش بیرون بزند.
چتریهای مشکی رنگش همراه نسیم صبحگاهی درحال رقص بودند. کنارههای موهایش که پایینش به رنگ سفید بودند، چهره جادویی به او هدیه داده بودند.
او پالتوی مشکی رنگش که طرح کلاسیک اروپایی داشت و یک دستمال گردن چین-چین سفید داشت را مرتب کرد و صاف ایستاد با لحنی محکم، گفت:
- همونطور که خواستید در کمتر پنج دقیقه خودم رو رسوندم.
سپس نفسی گرفت و گفت:
- چه مأموریتی برام در نظر داری؟
دنیا با ترس گفت:
- دازای این کیه؟
او با لحن بشاشی پاسخ داد:
- معرفی میکنم این آکوتاگاوعه، نگران نباش اون میتونه از پس این کار بر بیاد.
دنیا یک اوهوم تحویل دازای داد و خطاب به آکوتاگاوا گفت:
- از آشنایی با شما خوشبختم جناب آکوتاگاوا من دنیا هستم.
آکوتاگاوا که از شدت هیجان و استرس مأموریت دازای بر خود میلرزید و کاملاً محو استادش شده بود و دختر کنارش را ندیده بود، گفت:
- من حاضرم جونم رو به خاطر این مأموریت بدم! فقط لازمه که شما بگید چی کار کنم.
جدیت و صلابت کلام آکوتاگاوا در میان کلماتش حس میکرد چنان با دازای صحبت میکرد، که گویا یک شوالیه با پادشاه خود صحبت میکند.
دازای لیست را به او داد و با لحن شیرینی گفت:
- بیا این لیست خریده، بخر و بده به آتسوشی.
آکوتاگاوا لیست را از او گرفت و با لحن جدی قبلیاش گفت:
- بهتون اطمینان میدم که کارم رو درست انجام بدم، کاری کنم که بهم افتخار کنید.
سپس از آنان دور شد.
بعداز دور شدنش دنیا با تعجب پرسید:
- اونایی که از پشت کمرش بیرون زده بود چی بود ؟
دازای پاسخ داد:
- موهبت آکوتاگاوا اینکه که لباس تنش رو تبدیلش به تیغههای تیز برنده کنه.
دنیا با حسرت گفت:
- عجب موهبت خوبی!
دازای با ناراحتی اعتراض کرد:
- اهه! یادم ننداز! آموزشش واقعاً مکافاتی بود. پدرم در اومد تا اینجا رسوندمش.
سپس لحنش را عوض کرد و با لحنی سرخوش و شیرینی، گفت:
- خب این از خرید حالا چی کار کنیم؟
سپس با لحن سرخوشی ادامه داد:
- توی همین نزدیکی یک رودخونه هست آبش هن خیلی زلاله
پس از مدتی مکث دازای با لبهای کشیده گفت:
- نظرت چیه بریم توش خودمون رو غرق کنیم؟ خیلی حال میده!
سپس با لبخند مالیخولیایی که بر لب داشت شروع به توصیف مرگ کرد:
- آروم-آروم گرمی بدنت از دست میدی و مثل یه ماهی یخزده پشت ویترینها میشی، اما جای جالبش و هیجانانگیز غرق شدن اینجاست که با مرور زمان ریهات آروم-آروم خالی میشه، ناخواسته دست پا میزنی! آنقدر حال میده که نگو!
جملات پایانیاش را جوری ادا کرد که گویا فریاد میزد چنان مست حس خوش غرق شده بود که کنترل خندههای جنونآمیزش خارج از دستش بود.
همین چند کلمه کافی بود که دنیا شدیداً دچار وحشت عمیقی شود و دست و پاهایش به لرزه در آیند.
دنیا زمزمهوار با صدایی لرزان گفت:
پارت ۱۸
- میدونستم از خریدا جون سالم به در نمیبرم! خدایا خودت کمکم کن!
سپس از شدت کلافگی سرش را پایین انداخت و نگاهش را از دازای ربود.
دازای بدون توجه به او بلند شد و با همان لحن سرخوش دیوانه وارش، درحالی که جلوی دنیا میچرخید، گفت:
- یا از درختها رو نگاه کن، عجب شکوفههای صورتی قشنگی دارن؟
بعداز یک مکث کوتاهی با لحنی سرخوش، گفت:
- بیا خودمون رو از روی درختا دار بزنیم. حیفه همچین منظرهای رو از دست بدیم.
دازای جلوی دنیا زانو زد و دستش را گرفت و با ذوق به چشمان دنیا خیره شد با لحن خوشحالی، گفت:
- یا اصلا بی خیال اینا، بریم قارچ سمی پیدا کنیم و بخوریم، این خیلی حال میده قبلا امتحان کردم اصلا خیلی خفنه کونیکیدا رو بدجور دیونه میکنه.
سپس با لبخند دنداننمایی که بر لب داشت، ادامه داد:
- ولی من بیشتر غرق شدن رو میپسندم، آب اینجا خیلی زلال و خنکه.
دنیا به ترسش غلبه کرد دستش را بیرون کشید، در پاسخ به پیشنهادات دیوانهوار دازای با خشم غرید:
- نه! بسه دیگه! چند بار بگم من نمیخوام بمیرم! یه بار دیگه چرت بگی چنان میزنمت که دندون نمونه واست.
دازای درحالی که لبخند درشتی بر لب داشت گفت:
- باشه! دختر بی اعصاب! میرم یکی دیگه رو پیدا کنم.
سپس یک ایش کشیدهای گفت و از دنیا دور شد.
با رفتن دازای احساس امنیت و آرامش نسبی دوباره به قلب دنیا برگشت. نفسی از آسودگی بیرون داد و به آرامی به نیمکت تکیه داد و مشغول تماشای منظره صورتی رنگ شد. حال گشت گذار و قدم زدن نداشت. برای راه رفتن پکر و بیانرژی بود.
با دیدن درختان بهاری یاد گذشتهاش افتاده حالش بیشتر از قبل خراب شد.
دلش برای پدرش تنگ شده بود، و این دلتنگی پدر قلبش را به درد آورده بود،و این پارک جنگلی کاری میکرد که بیشتر از همیشه به یاد پدر مرحومش بیوفتد.
دلش میخواست که روی زمین بنشیند و زار-زار همانند کودکی ده ساله گریه کند و گریه کند.
خاطرات خوشی که با پدر و عمویش داشت دوباره به سمت او حملهور شده بودند و ذهنش را آزار میدادند.
پدرش همیشه عادت داشت که روزهای تعطیل با او در پارک قدم بزند و دنیا همیشه با عمویش اوقات خوشی را کنار هم سپری میکردند.
چشمانش پر از اشک بود و چیزی نمانده بود که گریه اش بگیرد.
آرزو میکرد که کاش دوباره آن روزهای خوش برگردند، ولی امکان نداشت.
یا حداقل دوباره قبل از اینکه دیوانه شود به آژانس برگردد و مشغول انجام کارهای اداری شود و همه چیز را زیر بار سنگین کار برای لحظهای فراموش کند.
تلنگری به ذهنش زد تا بیشتر در مورد گذشتهای که و توان بازگشت ندارد و فقط او را عذاب میدهد فکر نکند، تلاش میکرد مثل یک دختر منطقی به تنهایی از این بحران عبور کند و با ذهن و روح بیمارش مبارزه کند.
چند دقیقهای گذشت و مانع تفکر شد و اجازه نداد مغزش فکر کند تا اینکه چشمانش را باز کرد و به دستان بانداژ شدهاش خیره ماند.
دوباره زخم دلش تازه شد، ناخواسته بدون آنکه خودش بخواهد اشکی داغ بر گونهاش نشست دوباره مغزش شروع به کار شد.
مغزش عذابش میداد و صدایی که درون ذهنش بود با دنیا دعوا میکرد و میگفت که قدرتش همه چیز را خراب میکند، اما با انکار قلبش رو به رو میشد.
اما باز قلبش توان مبارزه منطق را نداشت، ولی سعی میکرد که بهترین تصمیم را بگیرد، اما در شرایط سختی گیر افتاده بود.
پارت ۱۹
گاها فکر میکرد باید از قدرتش استفاده کند، و توجهی به سخنان پوچ و قضاوت دیگران نکند چون اگر از آن استفاده میکرد، آن روزی که افراد وهاب به او حمله کرده بودند او توان دفاع خود و نجات جانش را داشت،
میتوانست از دست وهاب فرار کند، هیچوقت زندانی نشود.
ولی گاها از قدرتش متنفر میشد قدرتش فقط و فقط به درد کندن سر انسانها و کشتن آدمها به درد میخورد. توان نجات را ندارد.
چقدر حسرت داشتن موهبتی حیات بخش همانند یوسانو را داشت تا بتواند از کسانی که دوست دارد محافظت کند.
شاید حق با پدرش بود شاید قدرتش نجس است. به خاطر وجود خون نجس نیست، به خاطر اینکه همانند یک اسلحه کشتار است، به آن لقب نجس داده بود. این موهبت نمیتواند کسی را نجات دهد همه را میکشد.
یک سیلی به صورتش زد تا خودش را از دست طوفان ذهنیاش که در آن گیر افتاده بود، بیرون بیاید.
در همین حین با دیدن دازای فریاد کشان و درحالی که دستش را روی صورت ورم شدهاش گذاشته بود از کنارش رد شد، همانند یک گربه بالای درخت جهید ذهنش معطوف او شد.
رش را بالا آورد و نگاهی به دازای که بالای درخت قایم شده بود، زیر چشمش کبود شده بود، از ترس به خود میلرزید انداخت، با تعجب پرسید:
- دازای اونجا چی کار میکنی.
دازای با ترس گفت:
- این بالا برام امن تره ببین او یارو گنده که پیرهن بنفش پوشیده این طرفها هست؟
او نگاهی به دور بر انداخت با دیدن مرد تنومندی که طبق گفته دازای درحال نزدیک شدن بود، گفت:
- چرا داره یکیش میاد.
آن مرد خشمگین آمد نگاهی به دور بر انداخت چشمش به دنیا افتاد و با خشم غرید گفت:
- تو یه پسره لاغر مومیایی شده ندیدی؟
او کوتاه پاسخ داد:
- نه
آن مرد با شنیدن این سخن بیشتر عصبانی شد و نعره کشان دور شد.
فلش بک به چند دقیقه پیش
دازای با دیدن زن زیبایی که دامن کوتاه صورتی به تن کرده بود، و موهای بلند و زردرنگ زیبایش را دم اسبی بسته، چشمان مشکی و نازی داشت، یک دل نه صد دل شیفته او شد.
به سمت او رفت و دست دختر رفت و جلویش زانو زد و با لحنی ملایم و دلربا، گفت:
- عجب بانوی زیبایی! احیانا شما از دنیای ولت دیزینی بیرون نیومدید! فک کنم باید سیندرلا باشید.
آن زن دستش را داخل دست دازای بیرون کشید و با لحنی خجالتزده گفت:
- نه آقا لطفاً برید من...
دازای با لحن مودبانهای سخنش را قطع کرد گفت:
- خانم اشتباه نکنید من قصد مزاحمت ندارم، فقط میخواستم بگم با من خودکشی...
جملهاش را هنوز به پایین نرسانده بود که شخصی پشت یقه دازای را گرفت، او را از روی زمین بلند کرد.
آن مردی که موهای قهوهای کوتاه و ریش پروفسوری داشت و پیرهن بنفش پوشیده بود، عضلههای ورزیدهای داشت که نشان میداد چندین سال ورزش کرده است تا این عضلههای قوی به دست آورد.
آن مرد که با خشم به دازای خیره شد بود و رگ کنارههای پیشانیاش متورم شده بود و خون از چشمانش میبارید گفت:
- مرتیکه مومیایی! با چه جرعتی مزاحم زنم میشی؟
دازای که دیر متوجه شده بود اوضاع در چه حد خراب است با ترس، گفت:
- شکر خوردم!
در همین حین مشت جانانه ای از آن مرد نوش جان کرد.
زمان حال
دازای از روی درخت پایین آمد اما قبل از آنکه قدمی بتواند بردارد دردی که در شکمش احساس میکرد دوباره اوج گرفت، از شدت درد خم شد و دستش را روی شکمش گذاشت و صورتش از شدت درد از هم پیچید.