Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
آن اوایل نوشتن، برای تو از کوه کندن فرهاد برای شیرینش سختتر مینمود و اینک به پایان رساندن این خانه برای وداد بینمان دشوارتر از هر سختترینی بر قلمم کنایه میزند.
میشود امشب برایت ننویسم؟
میشود ننویسم و امشب تو برای غبطهی غایی، بگذاری که در میان بازوانت، سر بر قفسهی سینهات و گوش سپردهی لالایی قلبت بخوابم؟
میشود مرا در آغوشت به خاک تنت بسپاری و هرگز بیدارم نکنی تا برای سالها در خانهی تنت بیارامم؟
میشود انگشتان نوازشگرت را با جسم آزردهام پیوند دهی تا خستگیهایم را به مهرشان بسپارم؟
میشود تنم را در گرمای تنت پنهان کنی تا زمهریر تاخته بر جانش به تاراج رود؟
میشود مرا در آغوش کشی و بر تنگ سینهات بفشاری؟
که تو همان کنج دنج منی برای گریختن از غریو و هیاهوی جهان... .
میدانم روزی همقدم با باران خیابانها و کوچهها را میدوی، یا مانند شنریزهها موجهای بلورین دریا را در آغوش میکشی، یا در گوشهی دنجی از یک کافه همنوا با موسیقیای آرام قلم را به دست فنجان قهوه میسپاری تا با رایحهاش لبخندی بر صورت زیبایت نقاشی کند؛
یا هم شبی دست در دست گلبرگهای گلدان پشت پنجرهات، مهتاب را تماشا میکنی... .
و میدانم در تمام این لحظهها غوطهور در فکر من و تویی، مایی که هیچگاه سرمستانه با باران نرقصیدیم، دریا هرگز تصویر دستانت روی موهایم را قاب نگرفت، هیچ کافهای صدای عاشقانههایمان را نشنید و مهتاب هیچ شبی خندههایمان را نبوسید،اما یقین کن من در همهی زندگیات از دوردستها تماشایت میکنم و تو را همانند تمام عمر عاشقانههایمان میپرستم... .
آن دمی که میخندی بوسه بر گونهی خندهات میکارم و آن ثانیه که اشک گونهات را زخم میزند، عسل حزین چشمانت را شیرین میکنم.
در آن لحظهها شاید نقاشی از من و تو در کنار هم پرترهای بر بوم تاریخ کشد، با غروبی به رنگ حسرت و پرستویی با نوای دلتنگی... .
و بلاخره خشت آخر، بیست و یکمین تکهی پازل علاقهام... .
بیست و یک، به رسم سالی که هور وجودت بر آفاق دلم تابید و جوانهها از خاک لم یزرع آن سر برآوردند.
دستم نمیآید تکهی آخر پازل علاقهمان را بر خانهاش بنشانم، دوست میدارم برایت بنویسم؛ تا ابد الدهر!
بنویسم و بنویسم و بنویسم و کلمات را به شهادت بگیرم برای عشقبازی بینمان، که شعرها گواه باشند برای حلول هلال نقرهفام خواستن و عشق در تن مفتقر جفتمان!
نامت را زیر لب میخوانم، از "الف" سروقامت ابتدایش تا پیچ و خم چشمنواز "نون" نهایتش، میخوانم و به تماشای طلوع آفتاب زندگانی در دیار قلبم مینشینم... و گفته بودم نامت برایم خانه و کاشانه است؟
بر ساحل شعرهایم تکیه میزنم، چشمهایم همراه امواج، بازیگوشی میکنند و روحم در یک اندیشه پرسه میزند؛ موج این علاقه را چگونه به ساحل بنشانم که آرامشِ پس از طوفانِ علاقهام به تو باشد؟
نمیدانم... نمیدانم و ناخدای کشتی کوچک جسم و روحم نیز در این اقیانوس پهناور سرگردان مانده... .
تنها یک چیز است که هرلحظه از آن دمی میگیرم برای تجدید حیات و «تا به حال کسی تو را با چشمهایش نفس کشیده؟»
دوستت دارم، دوستت دارم و دوستت دارم و گمان میکنم این منسوج ابریشمین، نیکوترین پایان برای پراکنده کردن عشق در هوای خانهمان باشد... .
***
- تقدیم به آقای مهر، خداوشترین بهانهی زمینی من.