انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

رمان دبران | مهوا کاربر انجمن ناولز

~مَهوا~

کتابخوان
کتابخوان
ناظر رمان
هنرمند
تاریخ ثبت‌نام
8/29/24
نوشته‌ها
1,012
  • موضوع نویسنده
  • #1
دبران.webp

نام: دبران
نویسنده: ~مَهوا~
ژانر: معمایی، تراژدی، عاشقانه
ناظر: @zahra

خلاصه:
گردنبندی نفرین شده حال بعد از چهل سال سهم کسانی شده که از ماجرای خلق شدن آن خبر ندارند!
گذشته‌ای که همانند یک طوفان به جان زندگی آن‌ها می‌افتد، در حالی که هیچ‌کدام از آن‌ها، در به وجود آمدن آن نقشی نداشتند!
عشق...خون...جدایی و شاید وصال، همسان یک ریسمان، خودشان را به دست و پای افراد حاضر در میدان می‌بندند، به گونه‌ای که هیچ راه گریزی برای رهایی از سرنوشت نوشته شده برایشان، مقدر نخواهد بود!​
 
آخرین ویرایش:
IMG_20240824_160547_935.webp


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

تاپیک جامع قوانین تایپ رمان | انجمن نویسندگی ناولز


دقت داشته باشید رمان شما باید اثر شخص حقیقی خودتان باشد.


قوانين حق اثر و سرقت ادبی

و چنانچه از تایپ ادامه رمان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

همچنین بعد از به پایان رسیدن رمان خود در
لینک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان رمان | انجمن نویسندگی ناولز

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.



باتشکر | مدیر بخش کتاب
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:
تو مرا آن‌قدر آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت...
بکنم دل ز دل چون سنگت، تو خیالت راحت....
می‌روم از قلبت،
می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من می‌خندی
و به خود می‌گویی، باز می آید و می‌سوزد از این عشق ولی...
برنمی‌گردم ،نه!
می‌روم آن‌جایی ک دلی بهر دلی تب دارد،
عشق زیباست و حرمت دارد.
تو بمان!
دلت ارزانی هرکس که دلش مثل دلت سرد بی روح شده است !
نیش و خنجر شده است!
تو بمان در شهرت...
***
تمامی حوادث و اسامی در این داستان، تخیل نویسنده بوده و هیچ گونه ارتباطی با واقعیت ندارد!
« بسم الله الرحمن الرحیم »
« فصل اول »

ماسک ناراحتی از صورت‌شان افتاده و حال، چهره واقعی‌شان به نمایش گذاشته شده بود. دیگر کسی برای اویی که رفت بغض نمی‌کرد و تنها نگاه‌شان به دهان وکیلی دوخته شده بود که گویا قصد سخن گفتن نداشت!
وکیل، کیف مشکی‌اش را روی میز گذاشت و سپس دانه‌ای خرما از داخل ظرف برداشت. مریم دختر کوچک خانواده که از خونسردی او خسته شده بود، سرش را کمی خم کرد و با لحن حق به جانبی گفت:
- میشه شروع کنین؟!
وکیل که مرد میانسالی بود، تای ابروی کوتاه و گندمی‌اش را بالا پراند و سپس، هسته خرما را گوشه ظرف گذاشت. پاهایش را بر روی هم انداخت و بعد از این‌که به پشتی مبل تکیه داد، انگشت شصتش را که آغشته به شهد خرما شده بود در دهانش فرو کرد.
سوفیا که تنها نوه‌ی دختر رعنا بود، در آشپزخانه ایستاده و به چهره‌ی تک‌تک اعضای خانواده نگاه می‌کرد.
عمه بزرگ‌اش امروز در مراسم آن‌قدر سیلی به صورت خود زده بود تا به جمعیت حاضر در آن‌جا ناراحتی خود را از نبود مادرش ابراز کند، حال با اخم به روبه‌رویش خیره شده بود.
لب‌هایش را بر روی هم فشرد و به اطراف نشیمن چشم دوخت تا پدرش را پیدا کند. دلش می‌خواست او مثل عمه‌هایش در حال حاضر به فکر اموالی که قرار بود تقسیم شود نباشد ولی صورتش این حس را به سوفیا منتقل نمی‌کرد. با تاسف به کابینت پشت سرش تکیه داد و دست به سینه به صورت وکیل چشم دوخت.
- همه این‌جا نیستن، پس امروز وصیت‌نامه خونده نمیشه!
مریم، به نشانه اعتراض بلند شد و گفت:
- یعنی چی همه نیستن؟ طبق گفته خودتون ما حتی بچه‌هامون هم آوردیم!
حسین پدر سوفیا و تنها پسر رعنا، دستی به ته ریشش کشید و به آرامی لب زد:
- بشین مریم!
قبل از این‌که مریم لب به اعتراض باز کند، وکیل کیفش را از روی میز برداشت و بعد از باز کردن درب آن کاغذی از داخلش بیرون آورد.
- طبق این نوشته جناب آقای محمد علی خسروی صاحب یه پسر دیگه هم هستن که هم آقای خسروی و هم رعنا خانوم طبق وصیت‌نامه‌ای جدا، از بنده خواستن که تا زمانی که اون پسر و خانواده‌اش حضور نداشته باشند من حق خوندن وصیت‌نامه رو ندارم!
سوفیا با تعجب از کابینت فاصله گرفت و به سمت خروجی آشپزخانه گام برداشت. سکوت در خانه حاکم شد و تنها چهره‌ی حسین بود که اثری از حیرت در آن دیده نمی‌شد!
زهرا عمه بزرگ سوفیا پوزخندی بر روی لب نشاند و حین این‌که روسری‌اش را به سمت جلو هدایت می‌کرد، با حرص لب زد:
- جالبه، پدرمون دوتا دوتا زن می‌گرفته و عجیب‌تر از اون وصیت‌نامه مادرمونِ که خواسته پسر هووش هم زمان خوندن وصیت این‌جا باشه!
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
سوفیا گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت، به چهره‌ی شوهر عمه‌هایش خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:
- اگه می‌تونستن الان می‌زدن زیر خنده!
- دقیقا، صورت امیرعلی رو ببین، الان در پوست خودش نمی‌گنجه چون یه دلیل علمی برای لجن بازی‌هاش پیدا کرده!
سوفیا سرش را به سمت راست، جایی که برادرش سبحان ایستاده بود چرخاند و گفت:
- دلیل علمی؟
سبحان چشمکی زد، سرش را کنار گوش سوفیا برد و گفت:
- ژنتیک، وقتی که بابابزرگ دوتا زن گرفته یعنی اینکه ژن توی خانواده وجود داره و تنها کسی هم که به میزان زیاد اون رو به ارث برده، امیرعلیِ!
سوفیا دستش را بر روی دهانش گذاشت تا کسی لبخندش را نبیند.
- خفه شو، الان وقت نمک ریختن نیست!
- سوفیا کیه؟
با شنیدن این حرف از جانب وکیل، همه از بهت درآمده و به سوفیا خیره شدند.
وکیل که فرد مورد نظرش را پیدا کرده بود، از روی مبل بلند شد و به سمت او آمد. سوفیا آب دهانش را صدادار بلعید و زیر لب زمزمه کرد:
- سبحان این می‌خواد چه‌کار کنه؟
سبحان دست‌هایش را در سینه جمع و سپس شانه‌اش را به دیوار کنارش چسباند و گفت:
- حکما می‌خواد ازت خواستگاری کنه!
با ایستادن وکیل کنار او، فرصت چشم غره رفتن برای سبحان را پیدا نکرد و با لبخندی محو، به او خیره شد.
وکیل کاغذ سفید کوچکی از داخل جیب کت مشکی‌اش بیرون آورد و به سمت سوفیا گرفت.
- این آدرس اون پسره، باید دنبال فردی به اسم بهروز خسروی بگردی.
سوفیا نگاهش را به کاغذ دوخت، تای ابرویش را بالا پراند و گفت:
- چرا من باید دنبالش بگردم؟
وکیل با انگشت اشاره‌اش شقیقه‌اش را خاراند، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و رو به همه‌ی افراد خانواده که با خشم به او خیره شده بودند گفت:
- رعنا خانوم خواستن که سوفیا به دنبال اون پسر بگرده، چون مطمئن بودن تنها کسی که با دیدن بهروز، بهش زخم زبون نمی‌زنه و با مهربونی باهاش برخورد می‌کنه، سوفیاست!
سپس کاغذ را جلوی چشم‌های سوفیا تکان داد و گفت:
- بگیرش دختر جون، شماره‌ی من هم پایین برگه نوشته شده، هر وقت پیداش کردی بهم زنگ بزن تا من وصیت‌نامه رو براتون بخونم!
دست سوفیا با تعلل بالا آمد و برگه را گرفت و حین این‌که مشغول خواندن آدرس نوشته شده روی کاغذ بود، وکیل از آن‌ها خداحافظی کرد و رفت. نفسش را درون سینه حبس و خودش را آماده‌ی شنیدن بحث‌های عمه‌هایش کرد.
سبحان کاغذ را از دست سوفیا قاپید و گفت:
- این آدرس خیلی از خونه‌ی ما دور نیست، همین الان می‌تونیم بریم سراغش!
سوفیا مچ دستش را بالا آورد و با انگشت اشاره‌اش به صفحه‌ی کوچک و گرد ساعتش، ضربه زد و گفت:
- ساعت الان هفتِ، کجا می‌خوای بری؟!
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
سوفیا بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و به چهره تک‌تک افراد نگاه کرد. پسرهای عمه‌اش که گوشه‌ای ایستاده و از لب خندانش می‌شد فهمید که مشغول مسخره کردن اوضاع بودند و پدرش هم کنار مادرش ایستاده بود. زبانی بر روی لبش کشید و رو‌ به برادرش گفت:
- بریم جایی که مامان ایستاده.
قبل از این‌که گامی به جلو بردارد و از درب آشپزخانه فاصله بگیرد، عمه زهرایش از کنار او رد شد و او را محکم هل داد.
سبحان سریع بازوی سوفیا را گرفت و مانع افتادنش شد. ابروهایش را درهم کشید و گفت:
- عمه!
زهرا دست راستش را در هوا تکان داد و صدای جیرینگ‌جیرینگ النگوهایش در گوش سوفیا پیچید.
- ها چیه؟ فعلا که شما سوگلی رعنا خانومین! مشخصه پدرتون هم خبر داشته که این‌قدر آرومه!
پره‌های دماغش را از عصبانیت باز و فاصله‌ی خودش را با سوفیا کم کرد. انگشت اشاره‌اش را به سمت او گرفت و از بین دندان‌هایش غرید:
- به نفعته تا فردا شب اون بی‌همه‌چیز رو پیدا کنی و گرنه... .
حسین سریع خودش را به سوفیا رساند و با خون‌سردی ذاتی‌اش گفت:
- و گرنه؟ کارت به جایی رسیده به خاطر دو قرون مال دنیا، برای بچه‌ی من خط و نشون می‌کشی؟
زهرا پوزخندی بر روی لب نشاند، دستش را مشت کرد و سپس آن‌را کنار بدنش ثابت نگه داشت.
- تمام بدبختی‌های من با همین دو قرون مال دنیا حل میشه، پاش بیوفته برای خودت هم خط و نشون می‌کشم!
سوفیا دست راستش را بالا آورد و بر روی دست سبحان گذاشت. دم عمیقی گرفت و با چرخاندن مردک چشم‌هایش، از ریختن اشک‌هایش جلوگیری کرد.
- زهرا بیا بریم!
زهرا با شنیدن صدای شوهرش، نگاه برزخی‌اش را از روی سوفیا برداشت و بعد از صدا کردن پسرهایش بدون این‌که از دیگران خداحافظی کند، رفت.
با رفتن زهرا، مریم بر روی مبل زمردی رنگ کنار شوهرش نشست. پاهایش را بر روی هم انداخت و بعد از برداشتن دانه‌ای خرما از داخل ظرف روی میز، شانه‌اش را بالا انداخت و گفت:
- باورم نمیشه مادرم تن به این خفت داده!
حسین ابروهای گندمی‌اش را در هم کشید، نگاهش را به سقف دوخت و زیر لب زمزمه کرد:
- لا الا الله الا الله! خجالت بکش مریم، تو از هیچی خبر نداری!
شوهر مریم که یک مرد بدون مو و با عینکی گرد شکل بود، دستی به یقه‌ی کت خاکستری‌اش کشید و گفت:
- آقا حسین شمایی که ظاهرا از همه چیز خبر دارین، بهتر نیست راجبش صحبت کنین؟
حسین بدون توجه به حرف او، به سمت سوفیا و سبحان چرخید و گفت:
- آماده شین، میریم خونه.
حین این‌که بچه‌ها به سمت مادرشان که کنار درب اتاق با نگرانی ایستاده بود می‌رفتند، حسین رو به مجید شوهر مریم گفت:
- هر وقت همه باشن، راجبش صحبت می‌کنیم. فعلا باید تکلیف وصیت‌نامه مشخص بشه!
آن‌قدر محکم حرف زد که کسی نتوانست لب به اعتراض باز کند. دقایقی بعد، خانواده‌ی حسین پا به حیاطی گذاشتند که پوشیده از درخت‌های میوه بود. درخت‌هایی که به خاطر فصل پاییز، برگ‌هایشان ریخته و صدای خش‌خش آن‌ها، در گوش‌شان می‌پیچید.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
سوفیا دست‌هایش را در سینه جمع کرد و به آسمان چشم دوخت. چهل روز قبل، مادربزرگش در حیاط، روی ویلچر و درحالی که نگاهش رو به آسمان بود و نور ماه به صورتش می‌تابید، روح از تنش جدا شده و او را ترک کرده بود. با یادآوری آن روز، اشک در چشم‌هایش حدقه زد.
- راجب امشب دیگه حرفی نزنین، باشه؟
سرش را پایین انداخت و نگاهش را به پدرش دوخت که درب زنگ زده‌ی حیاط را باز کرده و منتظر به آن‌ها می‌نگریست. سوفیا و‌ سبحان به نشانه‌ی تایید سرشان را تکان دادند. حسین لبه‌ی کت قهوه‌ایش را به هم دیگر نزدیک کرد و رو به فرشته همسرش گفت:
- ازت ممنونم که امشب خودت رو قاطی دعوای خواهرهای من نکردی.
فرشته لبخندی محو بر روی لب‌های کشیده‌اش نشاند و بعد از مرتب کردن چادر روی سرش، اولین نفر از درب بیرون رفت.
کوچه مثل همیشه روشن بود. همسایه‌ها هرکدام مهمان‌های خودشان را داشتند و برای همین، ماشین‌های زیادی در آن‌جا پارک شده بود. ثانیه‌ای بعد حین این‌که آن‌ها به سمت ماشین‌شان گام برمی‌داشتند، صدای خواندن شعر تولدت مبارک در کوچه طنین انداز شده و سکوت بین آن‌ها را می‌شکست.
بعد از این‌که در ماشین نشستند، سوفیا به رسم عادت پیشانی‌اش را به شیشه چسباند و به بیرون خیره شد. خاطراتش با رعنا، جلوی چشم‌هایش رژه می‌رفتند و او، تلاشی برای پس زدن آن نمی‌کرد. بیشتر از بقیه به مادربزرگش وابسته بود و همه دلیل این وابستگی را، پای شباهت بیش از اندازه‌اش به او گذاشتند‌.
دم عمیقی گرفت و دستی به لبه‌ی شال مشکی‌اش کشید. سکوت در ماشین شکسته نمی‌شد و هرکدام در ذهن خود مشغول پر کردن جواب‌های سوال‌هایشان بودند.
سوفیا پلک‌هایش را بر روی هم گذاشت و به مسئولیتی فکر کرد که رعنا به عهده او گذاشته بود.
وقتی آن‌ها را دید، چه می‌بایست می‌گفت؟ اگر قبول نمی‌کردند چه؟
دم عمیقی گرفت و سرش را به طرفین تکان داد و در دل با خود گفت:
- فردا که شد، یه فکری به حالش می‌کنم!
***
آفتاب از میان پرده‌ی سفید اتاقش، بر روی صورتش تابید. با نارضایتی چشم‌هایش را جمع کرد و بر روی تخت غلتید. هوای مطبوع صبح، او را وادار به خوابیدن می‌کرد اما ناگهان به یاد پیدا کردن پسر دیگر پدربزرگش افتاد. پلک‌هایش سریع گشوده شده و بر روی تخت نشست. کلافه دستش را میان موهای فر مشکی‌ رنگش کشید. با تقه‌ای که به در خورد، با صدای گرفته‌ لب زد:
- بله؟
در گشوده و قامت سبحان نمایان شد. سوفیا کلافه پتویش را کنار زد و لبه‌ی تخت نشست.
- ها چیه؟
سبحان دست‌هایش را درون جیب شلوارش مخفی و سپس شانه‌اش را به دیوار کنارش چسباند.
- بلند شو باید بریم.
سوفیا تای ابرویش را بالا پراند و به آرامی برخاست. حین این‌که کش دور مچش را آزاد می‌کرد و با آن، موهایش را می‌بست گفت:
- میرم، تو جایی نمیای!
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #7
گامی به جلو برداشت و نگاهش را به ساعت گرد روی دیوار دوخت. باطری آن تمام شده وعقربه‌ها از حرکت ایستاده بودند. کلافه گوشه‌ی لبش را بالا داد و حین این که از کنار برادرش سبحان می‌گذشت، گفت:
- ساعت چنده؟
- هفت.
لب‌هایش را غنچه و سپس سرش را به سمت بالا و پایین تکان داد. بوی نان داغ در خانه پیچیده بود و او برای این‌که زودتر طعم آن را بچشد، راهش را به سمت دستشویی که دقیقا درب آن روبه‌روی اتاقش قرار داشت، کج کرد.
حسین بر روی صندلی سفید رنگ نشست و حین این‌که با قاشق، مقداری شکر درون چایی‌اش می‌ریخت، رو به سبحان که روبه‌رویش نشسته و مشغول مالیدن پنیر بر روی نان بود، گفت:
- با سوفیا امروز برو.
فرشته دست از مغز کردن گردوها برداشت، بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و با نگرانی لب زد:
- آره مادر، معلوم نیست اون‌ها چه جوری باهاش برخورد کنن و اصلا مشخص نیست جایی که زندگی می‌کنن همسایه‌های خوبی داشته باشن یا نه!
سبحان لقمه‌ای را که درست کرده بود در دهان گذاشت و گفت:
- باشه.
فرشته نگاه نگرانش را از او گرفت و آخرین دانه‌ی گردو را هم مغز کرد. سپس کاسه‌ی شیشه‌ای را از روی کابینت برداشت و بر روی میزی که وسط آشپزخانه قرار داشت، گذاشت.
سوفیا بعد از اتمام کارش درب دستشویی را بست و مثل همیشه بدون آن‌که صورتش را خشک کند، به سمت آشپزخانه به راه افتاد.
از هال گذشت و دستی برای گلدان‌های پشت پنجره تکان داد. بعد از این‌که سه قدم از پنجره فاصله گرفت به سمت راست چرخید و از سه پله‌ی روبه‌رویش پایین رفت. حال در آشپزخانه‌ای ایستاده بود که دیوارهایش مزین به کاشی سفید شده و کف آن را، قالی سرمه‌ای رنگی پوشانده بود. مادرش از این‌که پایش را بر روی سرامیک‌ها بگذارد، بدش می‌آمد برای همین آشپزخانه را فرش کرده بودند.
دست‌هایش را در هم قلاب کرد و کش و قوسی به بدنش داد.
- سلام، صبح بخیر.
سپس بر روی صندلی که ما بین مادرش و سبحان قرار داشت نشست. دستش را جلو برد، تکه‌ای نان جدا کرده و در دهانش گذاشت. با لذت شروع به جویدن آن کرد و حین این که مشغول هم زدن چایی‌اش بود، رو به پدرش گفت:
- لازم نیست سبحان باهام بیاد، خودم تنهایی ... .
قبل از این‌که حرفش تمام شود، پدرش لقمه در دهانش را قورت داد و گفت:
- نه سبحان میاد.
سوفیا ناراضی از این وضعیت، جرعه‌ای چای نوشید و زمزمه کرد:
- باشه.
حرف دیگری بین آن‌ها رد و بدل نشد و مثل همیشه بعد از خوردن صبحانه، سبحان و سوفیا میز را جمع کرده و فرشته هم مشغول شستن ظرف‌ها شد.
دلش می‌خواست پدر یا مادرش راجب چیزهایی که می‌بایست با مردی که امروز ملاقات می‌کند، با او صحبت کنند؛ اما هیچ‌کدام حرفی نزدند و این او را ناراحت می‌کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #8
لب‌هایش را غنچه کرد و بعد از این‌که کارش در آشپزخانه تمام شد، به سمت اتاقش رفت تا آماده شود.
اتاق او و سبحان دقیقا کنار همدیگر بودند و برای همین، صدای آواز خواندن او به راحتی به گوشش می‌رسید. سری از روی تاسف برای او تکان داد و درب قهوه‌ای رنگ اتاقش را بست. نفس عمیقی کشید و به در تکیه داد. تختش به او چشمک می‌زد ولی امروز برای خواب وقت نداشت. بشکنی زد و حین این‌که از در فاصله می‌گرفت و به سمت کمد دیواری سمت راستش گام برمی‌داشت، گفت:
- فردا بیشتر می‌خوابم!
سپس خمیازه‌ای کشید و دستش را جلو برد، درب چوبی کمد را لمس کرد و آن را گشود. تنوع رنگی زیادی در مانتوهایش دیده نمی‌شد و برای همین، انتخاب لباس برایش راحت‌تر بود. مانتوی چهارخانه‌ی پشمی‌اش را که رنگ سبز، سفید و مشکی در آن به کار رفته بود را برداشت. برای امروز انتخاب هوشمندانه‌ای بود چرا که هم هوا کمی سرد بود و هم، نیاز به استایل رسمی داشت.
بعد از برداشتن شال مشکی‌اش، کارش با کمد تمام شده و درب آن را بست. آماده شدنش برخلاف تصورش بدون وسواس خاصی جلو رفت و ده دقیقه بعد، حین این‌که موهایِ فرش را مرتب می‌کرد شال را بر روی سرش انداخت.
آیینه‌‌ای که بر روی میز سفید گوشه‌ی اتاقش جا خوش کرده بود، او را آراسته نشان می‌داد. تنها صورتش کمی رنگ پریده بود و او به این نقص توجه‌ای نکرد. دستش را به زیر میز برد و تنها کشوی آن را گشود. رژ لبش را بیرون آورد و طبق عادت آرنجش را بر روی میز گذاشت، لب‌هایش را کمی از هم فاصله داد و سپس با دقت رژ را بر روی لبش کشید.
با ضربه‌ای که به در خورد، لب‌هایش را بر روی هم قرار داد که رژ به درستی پخش شود. از روی صندلی جلوی میز برخاست و حین این‌که اتاقش را مرتب می‌کرد گفت:
- بله؟
سبحان وارد اتاق شد و بوی ادکلنش فضای آن‌جا را پر کرد. سوفیا گوشه‌ی لبش را بالا داد و به آرامی عقب گرد کرد و گفت:
- تو مگه کنکور نداری؟ چرا مثل کش شلوار دنبال منی؟
سبحان دست‌ به سینه ایستاد و حین این که مرتب بودن موهایش را در آیینه‌ی اتاق سوفیا بررسی می‌کرد، گفت:
- دارم از فضولی می‌میرم تا بدونم عموی عزیزم چه شکلیِ!
سوفیا دست از مرتب کردن پتویش برداشته، بر روی گلیم سرمه‌ای رنگ اتاق گام برداشت و خودش را به او رساند. بر روی پنجه‌ی پا ایستاد تا دستش به پشت گردن سبحان برسد و سپس، مشتی حواله‌ی او کرد.
- من فکر کردم به خاطر این‌که من تنها نباشم می‌خوای باهام بیای.
سبحان چشم‌های قهوه‌ایش را به سقف دوخت، با انگشت اشاره‌اش، شقیقه‌اش را خاراند و گفت:
- این فقط یه بخشی از نیتمه!
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #9
سری از روی تاسف برای او تکان داد و بعد از این‌که از پدر و مادرش خداحافظی کرد از خانه بیرون زدند.
صدای کلاغ‌ها به گوشش می‌رسید و آفتاب، گرمای اندک خودش را مهمان صورتش می‌کرد.
- آدرس کجاست؟
سوفیا نگاهش را از ماشین‌های پارک شده در خیابان گرفت و به برگه‌ی در دستش دوخت.
- خیابان بهشتی.
سبحان دست راستش را پشت سوفیا گذاشت و آن را کمی به جلو هل داد.
- دوتا خیابون اون طرف‌تره، بزن بریم.
سوفیا، لبخندی پر از اضطراب بر روی لب‌های رژ خورده‌اش نشاند و حین این‌که بند کیف مشکی‌اش را بر روی شانه‌اش مرتب می‌کرد، دوشادوش سبحان به راه افتاد.
در خیابانی که آن‌ها زندگی می‌کردند یک دبیرستان پسرانه وجود داشت و برای همین، صدای بچه‌ها که مشغول بازی در حیاط مدرسه بودند، به راحتی به گوش‌شان می‌رسید.
دست‌هایش را در سینه جمع کرد و گفت:
- سبحان وقتی اون‌ها رو دیدیم چی باید بگیم؟
سبحان دست سوفیا را گرفت و حین این‌که او‌ را به سمت خیابان هدایت می‌کرد تا از آن رد شوند گفت:
- می‌گیم که به خاطر وصیت نامه اومدیم.
سپس نگاهش را به سمت چپ دوخت و بعد از این‌که از نبودن ماشین درحال حرکت مطمئن شد، از خیابان رد شدند و بر روی خط سفید ایستادند.
سوفیا دست او را محکم فشرد و قلبش لبریز از حس خوب شد. او از خیابان رد شدن واهمه داشت و سبحان به خوبی این‌را به یاد سپرده بود.
دم عمیقی گرفت و همراه با سبحان نگاه‌شان را به سمت راست دوختند. یک ماشین پراید سفید با سرعت زیاد درحال رد شدن بود و صدای ضبطش، کل خیابان را در برگرفته بود.
سوفیا پلک‌هایش را بست و محکم‌تر دست سبحان را فشرد. بعد از این‌که از رد شدن ماشین مطمئن شد، به آرامی چشم‌هایش را گشود. دم عمیقی گرفت و بعد، همراه با سبحان از خیابان رد شد. زبانی بر روی لب‌هایش کشید و گفت:
- ولی مسخره نیست؟
- چی؟
- این‌که همین جوری اونم این ساعت، بریم سراغ‌شون و بگیم برای تقسیم ارث اومدیم!
سبحان شانه‌هایش را بالا انداخت و بی‌اعتنا گفت:
- از خداشون هم باشه، می‌خوایم بهشون پول بدیم!
آب دهانش را فرو فرستاد و‌ دستش را از حصار دست‌های او آزاد کرد. دم عمیقی گرفت و حین این‌که به خیابانی که کم‌کم تعداد ماشین‌های درون آن زیاد می‌شد چشم می‌دوخت، گفت:
- کاش منم بلد بودم این‌قدر به جزییات اهمیت ندم و دنبال این نباشم که همه چیز عالی باشه!
 
آخرین ویرایش:
سبحان حرف او را نشنیده و انگشت اشاره‌اش را به سمت تابلوی خیابانی که روبه‌روی‌شان قرار داشت گرفت.
- اونجاست.
سوفیا دم عمیقی گرفت و بعد، کاغذ را از داخل کیفش بیرون آورد‌. با دقت نوشته‌ی روی آن را خواند و حین این‌که گامی به جلو برمی‌داشت، گفت:
- خونه‌شون پلاک بیست و پنجِ، ساعت چنده سبحان؟
- هشت. توی این خیابون یه پارک هست می‌تونیم نیم ساعتی اون‌جا بشینیم و بعد بریم سراغ‌شون.
سوفیا سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و سپس، با هم به سمت خیابان راه افتادند. در دل سوفیا رخت می‌شستند و چهره‌ی سبحان، خنثی بود. دلش می‌خواست از انجام دادن این کار صرف نظر کند؛ اما چون مادربزرگش از او خواسته بود نمی‌توانست!
با برداشتن بیستمین قدم، کنار تابلوی سبز رنگ خیابان رسیدند. نگاهش را به درخت‌های بلند دوخت. اگر تابستان از این‌جا گذر می‌کرد، حتما سرسبزی زیاد این خیابان، باعث حسادتش میشد چرا که در جایی که آن‌ها زندگی می‌کردند درخت‌های کمتری وجود داشت.
آب دهانش را فرو فرستاد و سپس، بدون توجه به حضور سبحان گام‌های بلندتری برداشت. با برداشتن هر قدم قلبش محکم می‌کوبید و دهانش خشک‌تر میشد. همین‌که ورودی پارک کوچک را از دور دید، زبانی بر روی لبش کشید و گفت:
- چرا مامان و بابا بهمون نگفتن این ساعت برای رفتن به خونه‌شون مناسب نیست؟
سبحان پوزخندی بر روی لب نشاند و زمزمه کرد:
- چون اون‌ها هم دل‌شون می‌خواد زودتر ارث تقسیم بشه و به سهم‌شون برسن.
دقایقی بعد حین این‌که بر روی نیمکت سرد و آبی رنگ پارک می‌نشستند، سوفیا دست‌هایش را در هم گره زد. ماشین‌هایی که از این خیابان رد می‌شد کمتر بود و‌ برای همین، سکوت نسبی آن‌جا را فرا گرفته و موقعیت مناسبی برای نشخوار فکری سوفیا به وجود آورده بود.
- کاش مامان و بابا این‌جوری فکر نمی‌کردن!
سبحان پاهایش را بر روی هم انداخت و با بی‌تفاوتی گفت:
- فکر کنم خونه‌شون روبه‌رویِ پارک باشه. از این‌جا یه عدد دو روی پلاک این خونه که درش سفیدِ می‌بینم.
نیم ساعت همسان برق و باد گذشت و حال، سبحان و سوفیا جلوی خانه‌ای که درب سفید داشت ایستاده بودند. سوفیا درحال سامان دادن به افکارش بود و سبحان موبایلش را از داخل جیبش بیرون آورده و مرتب بودن موهایش را در صفحه‌ی خاموش آن بررسی می‌کرد.
سوفیا نگاه عمیقی به او انداخت و حین این‌که در دل از این‌که مجبور است تمام استرس این کار را تحمل کند غصه می‌خورد، دستش را بر روی زنگ در فشرد.
صدای چهچه گنجشک در فضا پیچید و ضربان قلب سوفیا بالا رفت. سبحان با دیدن چهره‌ی رنگ پریده‌ی او، گامی به عقب برداشت و نگاهش را به آسمان دوخت. مثل همیشه از مسئولیت شانه خالی می‌کرد!
صدای کش کش کشیده شدن دمپایی بر روی موزاییک به گوش سوفیا رسید و ثانیه‌ای بعد، درب باز شد. پسری با موهای ژولیده و‌ چشم‌های پف کرده که نشان می‌داد به تازگی از خواب برخاسته، در چارچوب در نمایان شد.
سوفیا آب دهانش را فرو فرستاد و زمزمه کرد:
- سلام.
 
آخرین ویرایش:
پسر دستش را به پشت سرش برد و موهایش را بهم ریخت.
- طلب دارین؟
سبحان با شنیدن این حرف نتوانست لبخندش را مخفی کند و لب‌هایش کش آمد. سوفیا چشم‌ غره‌ای به او رفت و سپس با لبخندی مصنوعی رو به پسر گفت:
- منزل آقای بهروز خسروی؟
پسر پلک‌هایش را بست و خمیازه‌ای کشید.
- آره.
سبحان دو گام به جلو برداشت و کنار سوفیا ایستاد. سرتا پای پسر را زیر نظر گرفت و بعد گفت:
- فکر کنم پسرِ عموی گمشده باشه، استایلش رو ببین دقیقا مثل خودمون خنگ می‌زنه.
وقتی حرف سبحان تمام شد، سوفیا نگاهش را به شلوارک راه راه سفید و مشکی که تن پسر بود چشم دوخت. دمپایی‌های سرمه‌ای آفتاب خورده‌اش، به او چشمک می‌زدند. قبل از این‌که سعی کند لبخندش را مخفی کند، پسر گفت:
- این ساعت اومدین اینجا استایل صبحگاهی من رو ببینین؟ این‌قدر معروف شدم که از صبح جلوی خونه‌ام صف می‌کشین؟
سبحان ضربه‌ای به بازوی سوفیا زد و زمزمه کرد:
- دقیقا خودشه، ببین اعتماد به نفس کاذب هم داره.
سوفیا سرش را به چپ و راست تکان داد، دست‌هایش را در هم قلاب کرد و گفت:
- راستش ما اومدیم آقای بهروز خسروی رو ببینیم. ایشون عموی ناتنی ما هستن و اگه اجازه بدین مفصل یرای ایشون توضیح بدم که دلیل حضور ما چی هست.
چشم‌های مشکی و کشیده پسر از خواب آلودگی خارج شده و با بهت به آن‌ها نگاه کرد. با انگشت اشاره‌اش خال روی چانه‌اش را خاراند و گفت:
- یعنی شما نوه‌های رعنا و محمدعلی هستین؟
- آره.
ابروهای پرپشتش را در هم کشید، گامی به عقب برداشت و به قصد بستن درب خانه در را به جلو هل داد.
- اینجا جایی برای بچه‌های رعنا نیست!
سوفیا سریع عکس العمل نشان داد و کف دست‌هایش را بر روی فلز سرد در گذاشت. سوفیا از این‌طرف درب را هل می‌داد تا بسته نشود و پسر از سمتی دیگر، درحال تلاش بود تا آن را ببندد.
- باور کنین ما هم قصد نداشتیم این ساعت مزاحم شما بشیم، شاید اصلا هیچ‌وقت هم چشم دیدن همدیگه رو نداشته باشیم ولی واجبه.
پسر دست از هل دادن در برداشت و چون سوفیا همچنان به کارش ادامه می‌داد، ناگهان به داخل خانه پرت شد و قبل از این‌که بر روی زمین بیوفتد سبحان بازوی او را گرفت. شالش از روی سرش افتاد و موهای فر مشکی‌اش نمایان شد.
پسر دستپاچه نگاهش را به آسمان دوخت و قبل از این‌که حرفی بزند، پدرش درب اصلی ساختمان را باز کرد و گفت:
- محمد چی شده؟
محمد بدون این‌که سرش را پایین بندازد، بر روی پاشنه‌ی پا‌ چرخید و پشتش را به سوفیا و سبحان کرد.
- میگن نوه‌ی رعنا و محمدعلی‌ان!
بهروز، ابروهای گندمی‌اش را به هم نزدیک کرد. گامی به جلو برداشت و بدون این‌که‌ نگاهش را از روی سوفیا که مشغول مرتب کردن شال روی سرش بود بردارد، دمپایی‌های جلوی پایش را پوشید و گفت:
- بچه‌های رعنا این‌جا جایی ندارن!
 
آخرین ویرایش:
سبحان دستش را بر روی شانه‌ی سوفیا گذاشت و آن را کمی به عقب هدایت کرد. حین این‌که سعی می‌کرد ابروهایش را در هم نکشد گفت:
- چرا؟
بهروز از دو پله‌ای که روبه‌رویش بود پایین آمد. محمد به آرامی به سمت سوفیا و سبحان چرخید و با صدایی بم گفت:
- چون بچه‌های رعنایید!
بهروز پنج گام برداشت و خودش را به کنار پسرش رساند. انگشت اشاره‌اش را به سمت سوفیا گرفت و گفت:
- و از همه مهم‌تر، تو زیادی شبیه رعنایی و داری میری روی اعصابم!
سوفیا تعجب کرد. تا به حال کسی صرفا به خاطر این‌که او شبیه دیگریست، از او بدش نیامده بود. سریع خودش را جمع کرد و بعد از تر کردن لب‌هایش گفت:
- ببینین ما این‌جا نیومدیم که شما رو اذیت کنیم. میخواستم مفصل‌تر براتون توضیح بدم ولی اجازه نمی‌دین! رعنا فوت کرده و برای این‌که وصیت‌نامه خونده بشه، نیازه که شما و خانواده‌تون هم حضور داشته باشین.
محمد تای ابرویش را بالا داد، حال دیگر خواب به کلی از سرش پریده و کنجکاوی این‌که آخر این ماجرا چه خواهد شد سراسر وجودش را در برگرفته بود.
- به چه دلیل؟
سوفیا نگاهش را از محمد گرفت و به سمت بهروز سوق داد. بهروزی که حال با دیدن چهره‌ی سوفیا، تک تک روزهایی که با مادرش از سرگذرانده بود جلوی چشم‌هایش رژه می‌رفت و خشم در چشم‌هایش پدیدار شده بود.
- مامان بزرگم و بابابزرگم این‌جوری خواستن!
سبحان دست‌هایش را در جیب شلوارش مخفی و سخن سوفیا را تکمیل کرد.
- طبق وصیت‌نامه‌ای جدا. فکر کنم می‌دونین که بابا بزرگم، یعنی محمدعلی چند سالی میشه که فوت کرده!
بهروز با تعجب به آن‌ها نگریست. این محبتی که بعد از فوت‌شان به آن می‌کردند برای چه بود؟ با انگشتش ته ریش جوگندمی‌اش را خاراند. یک چیز این‌جا درست نبود!
- حس خوبی به این ماجرا ندارم و از همه مهم‌تر، نیازی به حضور در جمع بچه‌های رعنا ندارم!
سوفیا سریع یک گام به جلو برداشت و فاصله‌ی خودش را با بهروزی که کنار محمد ایستاده بود، کمتر کرد. می‌بایست امروز آن‌ها را راضی کند و گرنه حرف‌های عمه‌هایش تمامی نداشت!
- تا شما نباشین وصیت‌نامه خونده نمیشه!
بهروز پوزخندی بر روی لب‌های کشیده و تیره رنگش نشاند. بر روی پاشنه‌ی پا‌ چرخید و حین این‌که به سمت درب ساختمان گام برمی‌داشت گفت:
- بهتر، این‌جوری حداقل بچه‌های رعنا یه کم سختی می‌کشن!
بعد از اتمام حرفش به گام‌هایش سرعت بخشید و همین‌که به پشت در رسید، دمپایی‌هایش را با عصبانیت از پا خارج کرد و درب را محکم بست.
سوفیا کلافه پلک‌هایش را بست و دستش را بر روی پیشانی‌اش گذاشت. محمد یک قدم دیگر جلو گذاشت و حال فاصله‌ی بین او و سوفیا، تنها دو قدم بود. دم عمیقی گرفت و برخلاف تصورش بوی ادکلن خاصی نمی‌داد. با دست راستش، آستین تیشرتش را مرتب کرد و گفت:
- بهتره برین.
سوفیا پلک گشود و با عصبانیت به او خیره شد. محمد هم همسان او، نگاهش را به او دوخت. انعکاس تصویرش در چشم‌های کشیده سوفیا، به خوبی قابل رویت بود.
 
آخرین ویرایش:
آب دهانش را فرو فرستاد و در نگاهش به دنبال شباهتی می‌گشت که او را به خانواده‌ی خسروی‌ها مرتبط کند. جز چشم‌هایشان هیچ شباهت دیگری نداشتند!
سبحان که متوجه‌ی نگاه خیره او به سوفیا شده بود، دستش را جلو برد و بازوی سوفیا را گرفت.
- بیا بریم، برای امروز کافیه!
سوفیا پلک زد و گامی به عقب برداشت. قبل از این‌که به سمت سبحان بچرخد، یادش آمد یک کاغذ و خودکار درون کیفش دارد. سریع بازویش را از دست سبحان جدا کرد و بعد از پیدا کردن کاغذی که درون کیفش جا خوش کرده بود، شماره‌ی تلفنش را بر روی آن نوشت. زبانی بر روی لبش کشید و با کمی مکث، اسمش را هم بر روی کاغذ حک کرد. تای ابرویش را بالا پراند و کاغذ را به سمت محمد گرفت.
- من فردا دوباره میام، اما اگه قبل از فردا نظرتون عوض شد بهم زنگ بزنین.
محمد با این‌که می‌دانست پدرش به هیچ عنوان راضی نمی‌شود دستش را بالا برد، کاغذ را از سوفیا گرفت و آن را در دستش مچاله کرد.
سوفیا با دیدن این حرکت او ناراحت شد اما سعی کرد در ظاهر آن را نشان ندهد. دم عمیقی گرفت و بدون این‌که خداحافظی بکند از خانه بیرون رفت. به گام‌هایش سرعت بخشید و چند قدمی از آن‌جا دور شد.
سبحان نگاه سرسری به اطراف خانه انداخت و بعد، به دنبال او راه افتاد و درب را بست.
صدای بسته شدن در که به گوش سوفیا رسید، دست‌هایش را بر روی زانوهایش گذاشت و خم شد.
- بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم سخت بود.
سبحان چند ضربه به شانه‌ی او زد و گفت:
- امیدوارم راضی بشن!
سوفیا کمر صاف کرد. بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و مجدد به درب سفید رنگ خانه چشم دوخت.گوشه‌ی لب بالایی‌اش را به دندان گرفت و گفت:
- بهشون حق میدم، نمی‌دونم مامان بزرگ چه رفتاری باهاشون کرده که حتی حاضر نیستن کسی رو ببینن که شبیه اونه!
حین این‌که سوفیا و سبحان به سمت خانه می‌رفتند، محمد چشم از در بسته گرفت، مشتش را محکم فشرد و به سمت ساختمان راه افتاد. دمپایی‌ها را از پا در آورد و دستگیره در را پایین کشید. بوی چای تازه زیر بینی‌‌اش پیچید و کمی بعد صدای پدرش، بلند شد.
- رفتن؟
محمد کاغذ در دستش را درون جیب شلوارکش مخفی کرد و حین این‌که به سمت راست راهرویی که روبه‌رویش قرار داشت و به سرویس بهداشتی ختم می‌شد، می‌رفت با صدای کمی بلند گفت:
- آره، ولی چرا این ساعت اومدن سراغ‌مون؟
بهروز استکان چایی را بر روی سفره‌ای که کف آشپزخانه پهن کرده بود گذاشت، سپس کمر صاف کرد و به عکس مادرش چشم دوخت. عکسی که دقیقا روی ستونی قرار داشت که روبه‌روی آشپزخانه بود. تمام ۴۰ سال گذشته جلوی چشم‌هایش رژه رفت و باعث شد مدتی همان‌جا ثابت بماند.
محمد بعد از این‌که آبی به صورتش پاشید، از دستشویی بیرون آمد. خانه‌شان زیادی بزرگ نبود و تنها با برداشتن پنج گام به سمت راست، از راهرو فاصله گرفت و جلوی آشپزخانه ایستاد. پدرش بدون هیچ حرکتی محو عکس مادر بزرگش شده بود. کلافه دستی درون موهایش کشید و گفت:
- نگفتین چرا این‌قدر زود اومدن!
بهروز به خودش آمد، چشم از عکس گرفت، کمی شلوارش را بالا کشید و سپس بر روی زمین نشست. دستش را دراز و تکه‌ای نان جدا کرد و در دهانش گذاشت.
- نمی‌دونم، ولی طبق چیزی که از رعنا یادمه مطمئنم بچه‌هاش برای این‌که سریع‌تر اموال‌شون تقسیم بشه، لحظه شماری می‌کنن.
 
آخرین ویرایش:
محمد هم کنار او نشست و مشغول هم زدن چایی‌اش شد.
- یعنی این‌قدر پولدار بوده؟
بهروز شانه‌هایش را بالا پراند و حین این‌که کارد را به دست می‌گرفت، گفت:
- نمی‌دونم، ولی از این مطمئنم که بچه‌هاش خیلی پول پرستن!
محمد لقمه‌ی نون و پنیر در دهانش را قورت داد و با کمی تردید لب زد:
- حتی پدر اون بچه‌هایی که امروز اومدن این‌جا؟
بهروز سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و جرعه‌ای چای نوشید. چای داغ بود و گلویش را سوزاند. لب‌هایش را جمع کرد و با نفرت لب زد:
- زیادی شبیه اون زنیکه بود ولی... .
محمد تای ابرویش را بالا پراند و گفت:
- ولی چی؟
- چشم‌هاش...حسی که توی چشم‌هاش بود مثل رعنا نبود.
محمد بدون این‌که بفهمد، لبخندی محو بر روی لب نشاند و زمزمه کرد:
- چشم‌هاش نفرت نداشتن!
***
روز بعد، سوفیا زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. با این‌که دیشب تنها توانسته بود یک ساعت بخوابد، اما احساس خستگی نمی‌کرد. کش و قوسی به بدنش داد و پتویش را دور خودش پیچید. از دیروز صبح عمه‌هایش مدام زنگ می‌زدند و جویای کاری که سوفیا می‌بایست انجام دهند می‌شدند. با این‌که می‌دانستند بهروز به این آسانی‌ها قبول نمی‌کند، اما به زخم زبان زدن خود ادامه دادند. دم عمیقی گرفت و موبایلش را که گوشه‌ی تخت گذاشته بود، برداشت. انکشت شصتش را بر روی حسگرش گذاشت و ثانیه‌ای بعد قفل آن گشوده شد.
- زنگ نزده!
لب‌هایش را بر روی هم فشرد و کلافه مجدد سرش را بر روی بالشتش گذاشت. ساعت شش بود و برای دیدار مجدد با خانواده‌ی بهروز، می‌بایست چند ساعتی صبر کند.
غلتی زد و خمیازه‌ای کشید. امروز سبحان او را همراهی نمی‌کرد و از طرفی هم برای رفتن دودل بود و هم نمی‌دانست چه ساعتی برای دیدار مجدد مناسب است.
به خوبی می‌دانست که دیروز هم ساعت و هم جملات مناسبی را انتخاب نکردند. آلارم گوشی‌اش را بر روی ساعت نه تنظیم کرد و مجدد پلک‌هایش را بست. اگر کمی می‌خوابید شاید برای امروز می‌توانست بهتر عمل کند!
حین این‌که سوفیا در تلاش بود تا بخوابد، محمد از خواب برخاست. می‌دانست که امروز بازهم به سراغ‌شان خواهند آمد برای همین، می‌خواست با ظاهر مناسبی با آن‌ها روبه‌رو شود هرچند که بعید می‌دانست پدرش رضایت دهد.
پتوی سرمه‌ای رنگ را از روی خودش کنار زد و از روی تشکی که بر روی زمین پهن کرده بود، برخاست. بدون این‌که تلاشی برای جمع کردن آن بکند از تک اتاق خانه که متعلق به او بود بیرون آمد.
 
آخرین ویرایش:
پدرش هنوز بیدار نشده و مثل همیشه گوشه‌ی هال بر روی تشکی که سال‌ها قبل مادرش درست کرده، خوابیده بود.
دم عمیقی گرفت و کش و قوسی به بدنش داد. دستش را درون جیب شلوارکش فرو برد. تکه کاغذی درون جیبش جا مانده بود. به آرامی آن را بیرون آورد و با دیدن شماره‌ی دختری که دیروز دیده بود، چشم‌هایش برق زد. بر روی پاشنه‌ی پا چرخید، به گام‌هایش سرعت بخشید و مجدد وارد اتاقش شد. با پا پتویش را کنار زد و بر روی تشک نشست. به پشت سرش نگاه کرد و موبایلش را از کنار بالشتش برداشت. حین این‌که گوشه‌ی لبش را گاز می‌گرفت، شماره‌ای که بر روی کاغذ بود را در گوشی‌اش ذخیره کرد. انگشت شصتش را بر روی اسمی که بر روی کاغذ حک شده بود کشید.
- سوفیا خسروی!
عمیقا دلش می‌خواست پدرش راضی شود تا او هم بتواند طعم دورهمی‌های خانوادگی را بچشد؛ اما از طرفی بدی‌هایی که رعنا در حق پدرش کرده بود، غیر قابل بخشش بود و دلش نمی‌خواست حتی برای ثانیه‌ای در جمع آن‌ها حاضر شود. اما باز به خود امید می‌داد که ممکن است، یکی از افراد آن خانواده با او و پدرش به درستی برخورد کنند.
دم عمیقی گرفت و وارد تلگرامش شد. به دنبال شماره‌ی سوفیا گشت تا ببیند آیا اکانتی در صفحه‌های مجازی دارد یا نه. کمی مخاطبینش را بالا و پایین کرد و در نهایت با پیدا کردن نامش، لبخندی بر روی لبش ظاهر شد و چین‌های کوچک گوشه‌ی چشم‌های کشیده‌اش را نمایان ساخت. پروفایل او را بزرگ کرد، سوفیا در این عکس لبخند بزرگی بر لب داشت و چال کوچک روی گونه‌ی راستش خودی نشان می‌داد. موهای فر مشکی‌اش صورتش را قاب گرفته و شال زرشکی‌اش، با رژش ست شده بود.
دو انگشتش را بر روی صفحه گذاشت و پروفایل را بزرگتر کرد. حال می‌توانست عمق چشم‌های او را ببیند، شاد بود! بیشتر از اویی که بعد از گذشت ۲۵ سال از زندگی‌اش، هنوز دربند گذشته‌ی پدری بود که مانع خواسته‌هایش می‌شد!
دم عمیقی گرفت و موبایلش را گوشه‌ی تشک رها کرد. از جای برخاست و بعد از پوشیدن لباس مناسب، به قصد خرید نان و کمی پیاده‌روی صبحگاهی آن هم در هوای نسبتا سرد پاییز، از خانه بیرون زد.
زمانی که برگشت ساعت هفت شده و پدرش بیدار بود. بوی چای فضای سرد خانه را گرم می‌کرد و‌ صدای تلویزیونی که نسبتا بلند بود به خوبی به گوش می‌رسید.
- زود بیدار شدی!
محمد یکه خورد. هیچ وقت عادت به زود بیدار شدن نداشت و حال امروز برخلاف روزهای قبل عمل کرده بود.
با دست راستش، کف سرش را خاراند و بعد از گذشتن نان‌های داغ بر روی میز آشپزخانه، گفت:
- خواب نرفتم!
- چرا؟
بر روی پاشنه‌ی پا چرخید و روبه پدرش که جلوی تلویزیون نشسته و کنترل به دست گرفته بود، گفت:
- می‌خوام بدونم ته ماجرای رعنا و بچه‌هاش چی میشه!
بهروز ابروهایش را در هم کشید، خشم در چشم‌هایش جوانه زد. کنترل را بر روی زمین رها کرد و از جای برخاست.
- باید چیزی بشه؟
محمد زبانی بر روی لبش کشید و با کمی مکث زمزمه کرد:
- چرا قبول نمی‌کنین؟ شاید ارث خوبی بهتون برسه و بتونین... .
بهروز میان حرف او پرید و با عصبانیتی که باعث شده بود صدایش کمی بالاتر از حد معقول برود، گفت:
- من هیچی از اون‌ها نمی‌خوام، پول‌ اون‌ها برای من نجس‌ترین چیزیِ که توی دنیا وجود داره!
محمد به خوبی می‌دانست که بهروز قبول نخواهد کرد اما با این‌حال، ادامه داد:
- اما اگه چیزی هم بهتون برسه، حق شماست بابت همه‌ی سختی‌هایی که کشیدین!
 
آخرین ویرایش:
بهروز سکوت کرد چون‌که دیگر حرفی برای گفتن نداشت!
بدون این‌که تلوزیون را خاموش کند، به سمت میز صبحانه رفت و شروع به ریختن چای کرد.
صدای برخورد استکان‌ها با میز شیشه‌ای، با نوای آهنگی که از برنامه‌ی صبحگاهی پخش می‌شد ادغام شده و رشته‌ی افکار محمد را برد سمت دختری که دیروز دیده و دوست داشت امروز هم آن‌را ببیند. با فکر کردن بهش نه ضربان قلبش بالا می‌رفت و نه کف دست‌هایش عرق می‌کرد، او به سوفیا تنها به چشم یک خانواده‌ای نگاه می‌کرد که سال‌ها از داشتنش محروم بود.
- محمد میثاق!
محمد پلکی زد و عقب‌گرد کرد.
- بله!
به خوبی می‌دانست که هربار پدرش اسم او را کامل به زبان می‌آورد، خواسته‌‌ای از او دارد.
بهروز با نگرانی به او زل زد. به خوبی درک می‌کرد که دلیل اصرار محمد برای کوتاه آمدن، تجربه کردن چیزهایی بود که حتی خودش هم شانس حس کردن‌شان را نداشت، اما خانواده‌ی خسروی‌ها به خصوص رعنا، رازهایی در اعماق روابط‌شان پنهان شده بود که اگر همان یکی که بهروز می‌دانست فاش میشد، چیزی از اسم و رسم آن‌ها باقی نمی‌ماند. دستی به صورتش کشید و‌ گفت:
- هرچی از اون‌ها دورتر باشیم برای خودمون بهتره!
بعد از اتمام حرفش، صندلی را عقب کشید و بر روی آن نشست.
محمد به بخاری که از روی نان بلند می‌شد چشم‌ دوخت و در نهایت، تسلیم معده‌ی گرسنه‌اش شد و‌ روی صندلی نشست. دیگر حرفی بین آن‌ها رد و بدل نشد و هرکدام، در دنیای خودشان غرق شده بودند.
دقایق گذشت و حال، عقربه‌ها بر روی ساعت یازده ثابت مانده بودند. محمد که دید خبری از سوفیا نشده، به سمت محل کارش رفت و بهروز مثل همیشه در خانه تنها ماند.
سوفیا بعد از کلی تلاش، در نهایت تصمیم گرفت که امروز هم مجدد به آن‌ها سر بزند. حین این‌که از خانه خارج میشد به پدرش پیام داد که اگر این‌بار هم با مخالفت بهروز روبه‌رو شود، دیگر به دیدار آن‌ها نخواهد رفت.
بند کیفش را بر روی شانه‌اش مرتب و مسیری را که دیروز با سبحان طی کرده بود را در عرض ده دقیقه پیمود. حال جلوی خانه‌ی بهروز ایستاده و کلماتی که نمی‌دانست کدام یک برای گفتن مناسب است، در ذهنش بالا و پایین می‌شدند. انگشت اشاره‌اش را بر روی زنگ فشرد. طولی نکشید که که درب خانه گشوده و قامت بهروز نمایان شد. آب دهانش را فرو فرستاد و دست‌هایش را در هم گره زد، نمی‌بایست از خودش ضعف نشان دهد!
- سلام.
بهروز این‌بار بدون این‌که ابروهایش را در هم کند، جواب او را داد و منتظر به او خیره شد.
سوفیا لبخندی بر روی لب نشاند و چال گونه‌اش را به رخ کشید.
- میشه صحبت کنیم؟
بهروز نگاهی به اطراف خیابان انداخت، امروز ظاهرا تنها آمده بود. کمی به سوفیا نگاه کرد و در نهایت تصمیم گرفت رسم مهمان‌نوازی که مادرش به او یاد داده بود را فراموش نکند.
 
آخرین ویرایش:
از جلوی در کنار رفت، نگاهش را به داخل دوخت و گفت:
- بیا تو!
روزنه‌ی امیدی در دل سوفیا روشن شد. تشکری بر زبان جاری کرد و گامی به جلو برداشت. امروز بهتر می‌توانست اطراف را بنگرد، برای همین در یک نظر همه‌جا را زیر نظر گرفت. حیاط‌شان کوچک بود و هیچ درختی در آن‌جا دیده نمیشد. اگر رعنا زنده بود و این‌جا را می‌دید، می‌گفت گرد مُرده در حیاط‌شان پاشیده‌اند!
بهروز در را بست و با برداشتن گام‌هایی بلند، به همراه سوفیا وارد خانه شد.
نبود پسری که دیروز دیده بود، به زودی حس شد و سوفیا از این‌که با بهروز تنهاست، کمی احساس ترس کرد.
- هرجا دوست داری بشین!
سوفیا نگاهی به اطراف خانه انداخت. مبلی برای نشستن نبود! با دیدن پنجره‌ی بزرگی که باعث روشنایی هال شده بود، لبخندی بر روی لب نشاند و به سمت او رفت. کنار پنجره بر روی زمین نشست و کیفش را بر روی پاهایش گذاشت.
بهروز حین این‌که به سمت آشپزخانه می‌رفت تا چای بیاورد، صدایش را بلند کرد.
- می‌تونی حرفت رو بزنی!
سوفیا آب دهانش را صدادار فرو فرستاد.
- حرف‌هام ادامه‌ی صحبت‌های دیروزه!
صدای روشن شدن گاز به گوشش رسید و کمی بعد، بهروز از آشپزخانه بیرون آمد.
- حرف منم همونه!
سوفیا زبانی بر روی لبش کشید، کمی خودش را به جلو متمایل کرد و گفت:
- می‌تونم دلیلش رو بدونم؟
بهروز بر روی زمین نشست. مستقیم در چشم‌های سوفیا زل زد و گفت:
- حس خوبی به این ماجرا ندارم.
سوفیا کیفش را از روی پایش برداشت و کنارش گذاشت.
- بهتون حق می‌دم، نمی‌دونم مامان بزرگم باهاتون چه رفتاری کرده؛ اما دفعه قبل هم گفتم، بابا بزرگم هم جدا وصیت کرده که باید شما هم باشین تا وصیت‌نامه خونده بشه.
مکث کوتاهی کرد و نگاهش را به چشم‌های بهروز دوخت.
- می‌دونم ممکنه فکر کنین که مامان بزرگم برای تمسخر می‌خواد شما هم توی اون جمع حضور داشته باشین، ولی وصیت جداگانه پدر بزرگ هم این بوده پس شما در اصل به خاطر وصیت پدرتون می‌خواین به اونجا بیاین.
بهروز بعد از اتمام حرف‌های سوفیا، کف دست‌هایش را بر روی زمین گذاشت و برخاست. اگر پدرش این‌گونه خواسته بود، می‌توانست نگاه‌های بچه‌های رعنا را تحمل کند. به سمت آشپزخانه رفت و بعد از گذاشتن دو استکان درون سینی استیل، آن‌ها را با چای خوش رنگی پر کرد و دقایقی بعد حین این‌که سینی را جلوی سوفیا می‌گذاشت، گفت:
- چرا تو اومدی؟ چرا بچه‌های رعنا خودشون نیومدن؟
سوفیا دست‌هایش را در هم گره زد، سرش را به پایین انداخت و جوابی برای سوال او پیدا نکرد. از چه می‌گفت؟ از عمه‌هایش که هنوز چهلم مادرشان نشده به فکر تقسیم اموال بودند و یا پدری که به اسم مستقل شدنش، از وظایفش شانه خالی می‌کرد؟ دم عمیقی گرفت و لب زد:
- ممکن بود باهاتون بد رفتاری کنن، برای همین مامان بزرگ خواست من بیام سراغ شما.
سرش را بالا آورد و ادامه داد:
- البته پدرم هم می‌خواستن امروز به دیدن شما بیان ولی خب چون کاری بود که به عهده من گذاشته بودن، می‌خواستم خودم این کار رو به اتمام برسونم!
 
آخرین ویرایش:
بهروز دمی عمیق گرفت. بیشتر از حرف‌های دختر، به چشم‌های او اعتماد داشت. چشم‌هایش بازتاب صداقت او بودند!
سوفیا که مکث او را دید، استکان چای را از داخل سینی برداشت و جرعه‌ای نوشید. عادت به خوردن قند نداشت و برای همین از برداشتن آن صرف نظر کرد.
- بابات تنها فرزند پسرِ رعناست؟
سوفیا چای درون دهانش را قورت داد و گفت:
- بله.
- می‌تونی امروز من رو ببری سر خاک رعنا؟
استکان چای در دستش را درون سینی گذاشت و با تعجب گفت:
- امروز؟
بهروز دست‌هایش را در هم گره زد و به‌ نور آفتابی که درون استکان‌ها می‌تابید، چشم دوخت.
- آره.
قلب سوفیا آرام گرفت. این ممکن بود به معنی رضایت بهروز باشد، برای همین سریع تایید خود را برای رفتن اعلام کرد.
بهروز از جای برخاست و حین این‌که به سمت تک اتاق خانه گام برمی‌داشت، گفت:
- الان آماده میشم.
سوفیا به رفتن او چشم‌ دوخت و همین‌که صدای بسته شدن در به گوشش رسید، گوشی‌اش را از داخل کیفش بیرون آورد و به پدرش زنگ زد. مثل همیشه بعد از خوردن دو بوق، صدای پدرش در گوشش پیچید.
- سلام.
- سلام، بابا فکر کنم راضی شده باشه.
صدای شاد پدرش، لبخند محوی بر روی لب‌های او ظاهر کرد.
- خدا رو شکر، از کجا فهمیدی؟
سوفیا زیر چشمی به در بسته‌ی اتاق نگاه کرد.
- گفت ببرمش سرخاک مامان رعنا.
- الان؟
انگشت اشاره‌اش را میان تار و پود قالی فرو کرد و گفت:
- آره.
- وقتی کارت تموم شد زنگ بزن میام دنبالت، خودم باید باهاش حرف بزنم.
- باشه!
درب اتاق باز شد و برای همین سوفیا به تماسش پایان داد. بهروز کت خاکستری با لباس زرشکی به تن کرده بود. میمک صورتش او را کمی ناراحت نشان می‌داد، و سوفیا دلیلش را نمی‌دانست.
- بریم دختر جون.
سوفیا سریع از جای برخاست، استکان چایی‌اش را درون سینی گذاشت و قبل از این که او را از روی زمین بردارد بهروز مانع شد.
- ممنونم.
صدای بسته شدن در به گوش سوفیا رسید، سرش را به عقب چرخاند و از پشت پنجره پسری را که دیروز دیده بود را درون حیاط دید.
محمد دست‌هایش را درون جیبش فرو برده و با دیدن سوفیا که پشت پنجره ایستاده بود، لب‌هایش را غنچه کرد و سری تکان داد.
- مشخصه مخ بابا رو زده!
بشکن کوچکی زد و با شادی، به سمت درب اصلی ساختمان گام برداشت. قبل از این‌که در را باز کند سوفیا آن را گشود و نگاه‌شان بهم گره خورد.
- سلام.
 
آخرین ویرایش:
محمد به خودش آمد، با دست راستش پشت گردنش را خاراند.
- سلام.
سپس از جلوی در کنار رفت تا سوفیا بتواند بیرون بیاید. حین این‌که سوفیا کفش‌هایش را می‌پوشید، محمد سرش را به داخل خانه برد و به پدرش گفت:
- سلام.
بهروز با دیدن او، ابروهایش را در هم کشید و حین این‌که به قدم‌هایش سرعت می‌بخشید تا یک پشت گردنی نثار او کند، گفت:
- مگه بهت نگفتم نیا؟
صدای برخورد دست بهروز با گردن محمد، باعث شد سوفیا سریع سرش را به عقب بچرخاند و با تعجب به آن‌ها بنگرد.
- مرخصی گرفتم!
دست بهروز مجدد بالا آمد، ناگهان متوجه‌ی‌ حضور سوفیا شد برای همین، با چشم و ابرو برای او خط و نشان کشید.
سوفیا بعد از پوشیدن کفش‌هایش، بند کیفش را بر روی شانه‌اش مرتب کرد و نگاهش را به آسمان دوخت. نمی‌دانست که نتیجه‌ی دیدار امروز چه خواهد شد، اما هرچه که بود در دلش امید داشت. دم عمیقی گرفت و با صدای بهروز، به سمت او چرخید.
- پسرم قرار نبود بیاد، مشکلی که ندارین بابت این موضوع؟
سوفیا لبخند محوی بر روی لب‌های بدون رژش نشاند.
- نه ایرادی نداره.
سپس به دنبال بهروز و محمد از خانه خارج شد. در دلش سرکه می‌جوشید و کف دست‌هایش عرق کرده بود. به آن‌ها اعتماد زیادی نداشت و در سرش مدام فکر این که نکند بلایی سرش بیاورند، بالا و پایین می‌شد.
محمد درب ماشین‌شان را که یک پژو پارس سفید بود، باز کرد. بهروز بدون معطلی بر روی صندلی جلو جای گرفت و سوفیا، با کمی مکث و دودلی درب عقب را گشود و بر روی صندلی‌های مشکی نشست.
محمد بعد از این‌که سوفیا سوار شد، درب را بست و ماشین را به راه انداخت.
بوی ادکلن با بوی خورشت قیمه به مشام سوفیا رسید. ابتدا با خود فکر کرد که شاید از جلوی یک رستوران رد شده‌اند، اما وجود یک روپوش سفید آغشته به خورشت قیمه بر روی صندلی این فرضیه را رد می‌کرد.
بند کیفش را محکم چنگ زد و با استرس به اطراف نگاه کرد تا مبادا از مسیر اصلی خارج شوند. دهانش خشک شده و بلعیدن مداوم آب دهانش هم، به برطرف شدن آن کمک نمی‌کرد.
- قطعه چند باید بریم؟
سوفیا چشم از خیابان‌های آشنایی که حال با نزدیک شدن به ساعت تعطیلی مدارس شلوغ بودند، گرفت و گفت:
- بیست و پنج.
محمد سرش را به نشانه‌ی فهمیدن بالا و پایین کرد و نگاه سوفیا، به گردن او کشیده شد. یک خال بر روی پشت گردنش داشت که شکل یک قلب بود!
 
آخرین ویرایش:
از شکل جالب آن خال، لبخند بر روی لبش آمد. سکوت در ماشین حکم فرما بود، بهروز در روزهای گذشته پرسه می‌زد و در دل خودش را لعنت می‌کرد که چرا به محمد زنگ زده و او را در جریان اتفاقات امروز گذاشته.
با ایستادن ماشین، به خود آمدند و سوفیا اولین نفری بود که از ماشین پیاده شد. بدون این‌که منتظر بهروز و محمد بماند، با گام‌های بلند اما سست به سمت قبری گام برداشت که عزیزترینش را در آغوش گرفته بود. رعنا با او طور دیگر برخورد می‌کرد، نه به خاطر این‌که تنها نوه‌ی دختری‌اش بود، بلکه به این دلیل که او دخترِ تنها پسرش بود. سایر نوه‌ها همیشه بابت تبعیضی که رعنا بین بچه‌های حسین و آن‌ها قائل میشد، اعتراض می‌کردند اما گوش رعنا شنوای این حرف‌ها نبود!
با رسیدن به بالای سنگ قبر مشکی که از تمیزی برق می‌زد، بغض در گلویش جا خوش کرد. به آرامی خم شد و‌ دو انگشتش را بر روی سنگ گذاشت و فاتحه‌ای زیر لب خواند. حضور بهروز و محمد را کنارش احساس کرد، به آرامی سرش را بالا آورد و به صورت بهروز دوخت. کینه تنها چیزی بود که در چشم‌های او دیده میشد!
بهروز پوزخندی بر روی لب نشاند. بدون توجه به این‌که ممکن است لباس‌هایش خاکی شود بین فضای خالی که میان قبرها بود، نشست.
- می‌دونی چرا محمدعلی مجدد ازدواج کرد؟
سوفیا تای ابرویش را بالا پراند.
- نه، چرا؟
بهروز دم عمیقی گرفت و نگاهش را به تک پسرش دوخت.
- چون که مامان بزرگت بچه پسر به دنیا نیاورده بود. محمد علی تنها بازمانده‌ی خانواده‌ی خسروی‌ها بود، برای این که نگران از بین رفتن اسم و رسمش بود، مجدد ازدواج کرد.
سوفیا تعجب کرد. چنین دلیلی که برای او احمقانه بود، باعث شده که زندگی چند نفر دستخوش تغییر شود!
محمد چشم از سنگ سیاه گرفت و دست‌هایش را درون جیب شلوارش مخفی کرد. نتوانست قید دید زدن صورت متعجب سوفیا را بزند، برای همین با پررویی تمام به او‌ زل زد.
- بعد از این که مامانم باردار شد، آزار و اذیت‌های رعنا هم شروع شد.
سوفیا با دستش، دهانش را پوشاند. مادر بزرگی که با او به محبت نگاه می‌کرد، چنین آدمی بود؟
بهروز بدون این‌که به صورت او بنگرد، ادامه داد:
- اون زمان مامانم تو شرایط خوبی نبود، برای همین محمد علی یه خدمتکار گرفته بود تا یه سری از کارهاش رو انجام بده. رعنا به اون خدمتکار پول میده تا داروی سقط جنین رو مخفیانه به مامان بده.
دست‌های سوفیا از بهت سرد شد. احساس می‌کرد قلبش نمی‌زند و زبانش، قدرت تکلم را از دست داده!
- بچه سقط شد و خدمتکار هم، مشخص نشد کجا رفت و چی‌شد!
سوفیا پلک محکمی زد، دست راستش را بالا آورد و به آرامی لب زد:
- دیگه نمی‌خوام بشنوم!
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا