Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام داستان کوتاه: مسیر
نویسنده: مجتبی صادقلو
ژانر: اجتماعی / نمادین
ناظر: @zahra
خلاصه: داستان کوتاه مسیر در مورد مردی است که به همراه برادرزاده اش تصمیم قدم زدن در سطح شهر میگیره...
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
روی مبل نشسته بودم و با بی تفاوتی شبکه های اجتماعی را زیر و رو میکردم. با اینکه تقریبا حالم از تمام مطالبی کهدر آنجا هست به هم میخورد اما هر روز ساعات زیادی از عمر خفت بارم را در آن سپری میکنم. تا اینکه امروز فرصتیبه وجود آمد تا چندساعتی از این فضا دور باشم. برادرم، پسر کوچکش که اگر اشتباه نکنم هفت یا هشت سالدارد را به من سپرد. نامش امید بود. لباس آستین کوتاه قرمز رنگی به تن داشت، سرش را پایین انداخته بود و همزمان با قایم کردن پاهایش زیر یکدیگر به آنها نگاه میکرد. آری، دیگر حتی از عمویش هم خجالت می کشید.البته کمی هم حق دارد چون دیگر هیچ رفت و آمد خانوادگی وجود نداشت و یک سالی میشد که او را ندیده بودم. برادرم فقط با همکاران و مخصوصا مافوق هایش رفت و آمد داشت و من هم با مشتری های همیشگی هم حاال هم معلوم نبود بخاطر چه اتفاق غیرمنتظره ای مجبور شده بود امید را پیش من بیاورد اما به هر حال از آمدنش خوشحال بودم. آخرین زور ماه بود و فقط یک اسکناس ده هزار تومانی برایم مانده بود. همان را برداشتم و در جیبم گذاشتم، دست امید را گرفتم و راهی خیابان های شهر شدیم. با قدم هایی آهسته سفرمان شروع شد. مسیر تلخی را به امیدپایانی زیبا آغاز کردیم.امید بسیار گوشه گیر بود، دوست داشتم او را با زیبایی های زندگی اجتماعی آشنا کنم. البته که با وجود مشکالتی که در جامعه هست کار دشواری بود اما دوست داشتم حداقل تالشم را کرده باشم. دقایقی از قدم زدنمان گذشت که به مناطق شلوغشهر رسیدیم. پیرزنی زیر درخت چنار نشسته بود. سه بسته جوراب در دست داشت و میگفت :پسرم یه دونه میخری؟ فقط ده هزار تومنه.چند ثانیه بعد صاحب یکی از مغازه های اطراف جلوی او ظاهر شد. پیر زن را با لگد محکمی به گوشه ی جوب پرتکرد و گفت: گمشو آشغال، مشتری هامو پروندی. یک بار دیگه هم این طرفا پیدات بشه زنگ میزنم بیان ببرنت.پیرزن که از شدت درد ضعف میرفت و بغض گلویش را آزار می داد به سختی خودش را از داخل جوب بیرون کشیدو بدون اینکه چیزی بگوید لنگ لنگان از آن جا رفت. دستم را جلوی چشم امید گرفتم و سریع آنجا را ترک کردیم. وقتیاز خانه ام خارج شدیم هوا کامال صاف بود و هیچ ابری در هیچ جای آسمان دیده نمیشد اما حاال چند تکه ابر سیاه و بارانی در دور دست ها به چشم میخوردند. به هر حال سرمان را پایین انداختیم و به مسیرمان ادامه دادیم تا اینکه پانصد متر متر جلوتر پسر بچه ای آدامس فروش جلویم را گرفت و گفت: عمو یه بسته آدامس میخری؟ فقط ده هزار تومنه. بهخدا اگه اینارو تا ظهرنفروشم پرویز خان شب بهم غذا نمیده، یه دونه بخر توروخدا.دستم در جیب و روی همان اسکناس ده هزار تومانی ام بود اما نتوانستم آن را بیرون بیاورم. دوباره سرم را پایین انداختم و به راهم ادامه دادم. امید با گوشه چشم نگاه کوتاهی به جیبم کرد و سریع چشمش را دزدید. من همچنان در حال تظاهر به ندیدن آن پسر بچه سر م را بلند کردم تا نگاهی به آسمان بیندازم که چشمم به آن ابرها افتاد که بیش از قبل نزدیک آسمان شهر شده بودند.
شاید چیزی نردیک یک کیلومتر از مسیر را سر به هوا طی کردم تا اینکه با شنیدن صدای بوق یک اتوبوس به فضای شهر برگشتم. زرق و برق مغازه های اطراف میگفت که به فروشگاه های زنجیره ای مرکز شهر رسیدیم. مغازه ها پر بود از لباسهای گشاد و کج قواره و کفش های هفت رنگی که پول به آنها معنی میداد. یعنی اگر کسی از همین تجمل گراها و ثروتمندان آن را میپوشید شیک و مد بود اما اگر من میپوشیدم کولی وار و روستایی محسوب میشدم. خانواده های زیادی خوشحال و خندان از آن فروشگاه ها بیرون می آمدند و سوار اتوموبیل های زیبا و آخرین مدلشان میشدند تا در ایمن ترین حالت ممکن به امارت هایشان بروند. در این لحظه ابرهای سیاه تمام آسمان شهر را تسخیر کردند، انگار آنها فقط زمانی حرکت میکردند که من آسمان را نگاه نمیکردم. من و امید بی نوجه به آابرها به راهمان ادامه دادیم، کیلومترها رفتیم تا به ورودی ایستگاه مترو رسیدیم. چند نوجوان لاغر که پوستشان آفتاب سوخته شده بود به دست پای مردی افتاده بودند. او که با توجه به کت و شلوار بی کراواتش احتمالا مامور شهرداری بود بساط دست فروشی آنها را جمع کرده بود و وسایلشان را در جوبی مملو از لجن میریخت. از ابروهای در هم رفته و نگاه سردش می شد حدس زد اولین بارش نیست که چنین بلایی سر دست فروش های فلک زده می آورد. دوباره دست هایم رو جلوی چشم امید گرفتم...
چند لحظه بعد غرش وحشتناکی از ابرهای سیاه در خیابان های شهر پیچید. مردم از ترس خیس شدن سوار ماشینها و اتوبوسها می شدند تا هرچه سریعتر فرار کنند. امید هم کمی ترسیده بود و دستم را محکم فشار میداد اما من عادت نداشتم کاری را ناتمام بگذارم. دو کیلومتر دیگر راه رفتیم تا از مناطق شلوغ شهر خارج شدیم و به راسته مصالح فروشی هارسیدیم. یک پیرمرد به همراه نوه ی نوجوانش سیمانها را از پشت کامیون روی کولشان میگذاشتند و داخل انبار خالی
میکردند که به صورت اتفاقی یکی از بسته های سیمان از روی دوش پیرمرد سر خرد و روی زمین افتاد. وقتی نوه اش برای کمک به او به سمتش حرکت کرد پاکت سیمان خودش هم افتاد. صاحب مغازه که این صحنه را دید فحش های رکیکی نثار پیرمرد کرد و به او گفت: نمیخوام همه ی سیمان هام نابود بشه، اخراجی پیرمرد خرفت.
پسر بچه به دست و پای او افتاد تا برای پدربزرگش طلب بخشش کند ولی صاحب مغازه کمربندش را باز کرد و بعد از
چند ضربه که به کمر و صورت آن نوجوان وارد کرد، گفت: گمشو تو هم اخراجی. یک مشت آشغال دور خودم
جمع کردم.
امید از شدت ترس پاهایم را گرفته و پشت سرم قایم شده بود. لرزش دستهای کوچکش را احساس میکردم.
صاحب مغازه سوار اتوموبیلش شد، شیشه را پایین داد و سیگارش را روشن کرد و آنجا را ترک کرد. پسر نوجوان هق هق کنان روی زمین نشست. پدربزرگش او را در آغوش گرفته بود و در حالی که دلداری اش میداد قطره ی اشکی از چشمانش چکید و روی زمین افتاد. همزمان با برخورد آن قطره اشک روی سیمان ها، باران شدیدی شروع به باریدن کرد. سرم را پایین انداختم و به راهمان ادامه دادیم تا اینکه به ایستگاه اتوبوس رسیدیم. پدر امید اتفاقی از آنجا میگذشت که ما را دید و با عصبانیت گفت: لعنت بهت مرد. منو باش به خیال خودم امید سپردم دست عموش. تو این هوای بارانی آوردیش بیرون؟ پیشخودت فکر نکردی این بچه است بدنش ضعیفه سرما میخوره؟ امید جان سوار شو بریم خونه، بدو ببینم پسرم.
امید دوان دوان پیش پدرش رفت و من تنها ماندم. بعد ازرفتن او همانجا زیر باران شدیدی که میبارید ایستاده بودم. با
وجود برخورد قطره های باران به چشمم و پلک هایی که ناخواسته میزدم تمام سعی ام را میکردم تا مستقیما به ابرها
نگاه کنم. مردمی که دوان دوان از کنارم میگذشتند و به اماکن مسقف پناه میبردند با تعجب نگاهم میکردند. چند
متر آن طرف تر راننده اتوبوسی که دستمال قرمز رنگ پریده ای دور گردنش انداخته بود و اتوبوس قدیمی پر دود و
صدایی داشت فریاد میزد: جنگل سایه یک نفر، یک نفر حرکته ها. نبود؟
بعد از چند دقیقه مقاومت بی نتیجه در نبرد با ابر ها که باعث خیس شدن لباسهایم شده بود سوار اتوبوس شدم و تنها
اسکناسم را به آن راننده دادم. اتوبوس بلافاصله حرکت کرد و نیم ساعت بعد به مقصد رسید. هنگام پیاده شدن متوجه
شدم که تنها مسافر این اتوبوس من بودم و با فهمیدن این نکته جمله ی راننده اتوبوس که تنها یک مسافر برای حرکت
میخواست به نظرم عجیب آمد. حتی نمیدانم چطور در طول مسیر متوجه این موضوع نشده بودم که تمام صندلی های
اتوبوس خالی است. چندثانیه بعد از اینکه پیاده شدم حتی اثری از دود آن اتوبوس هم نبود. در حالی که جاده کاملا
صاف و بدون پیچ و خم بود و اگزوز آن اتوبوس هم به اندازه یک لوکوموتیو بخار دود میکرد اما هیچ اثری ازآن اتوبوس و دودش نبود. وقتی به آنجا رسیدم هوا نیمه ابری شد. همانطور که از اسمش پیدا بود جنگلی نسبتاّ تاریک بود. کم نور
بودن این جنگل حاصل استواری کوه های اطراف و درختان سر به فلک کشیده ی چندصد ساله اش بود. با چشمانی نیمه باز و قدم هایی آهسته وارد جنگل شدم. در مقابل من فقط یک راه وجود داشت که معلوم بود انسان های زیادی قبلا از آن عبور کرده اند و کاملا پاکوب بود. از روی لج بازی آن راه را انتخاب نکردم، بلکه از راه کناری اش رفتم که بیشتر شبیه یک بیراهه منتهی به دره بود و اصلا نمیشد نامش را راه گذاشت. در آن مسیر بی سر و ته کیلومتر ها راه رفتم، هر چه جلوتر میرفتم انگار ابرها کمتر میشدند و آفتابی که به سختی از لا به لای برگج درختان می تابید شدیدتر میشد. به نقطه ای رسیدم که مانند یک دشت کوچک بود و احتمالا تنها قلمرو کوچک آفتاب در این جنکل تاریک محسوب میشد. در این قلمرو فقط یک درختچه سایه ی دنج کوچکی ایجاد کرده بود. کمی خم شده، زیر آن سایه نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم. با اینکه درختچه کوچکی بود اما توانستم به آن تکیه کرده و بدون اینکه به موضوع خاصی فکر کنم خاک و درختان را تماشا کنم. مورچه ای که آن حوالی در حال جمع آوری آذوقه بود توجه مرا جلب کرد. مورچه ی نسبتا بزرگی بود، بزرگ تر از نسخه های شهر نشین که به خرده نان و برنج کپک زده عادت کرده اند. از دور به نظر می آمد که یک مورچه در حال جمع آوری آذوقه است اما وقتی کمی صورتم را به آنها نزدیکتر کردم متوجه شدم یکی از آنها ها به جای غذا، دیگری را بلند کرده و به سمت لانه میبرد. کمی جلوتر رفتم و با دقت بیشتری نگاه کردم. یکی از پاهای مورچه بالایی مچاله شده بود یا به اصطلاح شکسته بود و مورچه دیگر داشت او را به لانه میبرد. با برگی کوچک به آرامی آن دو مورچه را گرفتم و به ورودی لانه شان که چند متر ان طرف تر بود رساندم. تمامی ابرها از آسمان محو شدند و زاویه تابش خورشید به شکل عجیب و ناگهانی عوض شد. آفتاب مستقیما به این دو مورچه و بخشی از دست من می تابید. گرمای آن خورشید را حتی در مغز استخوانم حس میکردم. از زیر درختچه بیرون آمدم و زیر نور مستقیم آن ایستادم. سرم را بالا آوردم و به آفتاب خیره شدم. آفتابش طوری بود که چشم را آزار نمیداد، پوست را نمی سوزاند و باعث گرمازدگی هم نمیشد. آفتابش، آفتاب بود...