انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستان کوتاه داستان کوتاه دلبر شاه | یاسمن بهادری

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع yas.B
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

yas.B

سرباز
سرباز
تاریخ ثبت‌نام
1/11/25
نوشته‌ها
317
  • موضوع نویسنده
  • #1
به نام نامی یزدان​

نام اثر: دلبر شاه
نویسنده: یاسمن بهادری
ژانر: عاشقانه، تاریخی، تخیلی.
قالب: ادبی
ناظر: @~مَهوا~

مقدمه:
تیله های زمردین فام که در قاب چشمانش جای داده شده و با رنگ سیاه دورش را طراحی کرده بودند، ذره ای از خشم نگاهش نمی کاست. بر چهره اش نقابی چیره شده بود که جنگل دیدگانش را وحشی تر نمایش میداد.
شمشیرش را به حالتی ماهرانه مقابلش، برای دفاع از خود گرفته بود. او نمیدانست که در برابر چه کسی شمشیر کشیده، گمان نمیبُرد که من گر اراده میکردم، با یک دست جسم نحیفش را از هم میپاشیدم.​

۲۵ دی ماه ۱۴۰۳​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
IMG_20240824_160547_935 (1).webp


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی ناولز

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی ناولز

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


باتشکر | مدیر تالار رمان
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:

تیله های زمردین فام که در قاب چشمانش جای داده شده و با رنگ سیاه دورش را طراحی کرده بودند، ذره ای از خشم نگاهش نمی کاست. بر چهره اش نقابی چیره شده بود که جنگل دیدگانش را وحشی تر نمایش میداد.
شمشیرش را به حالتی ماهرانه مقابلش، برای دفاع از خود گرفته بود. او نمیدانست که در برابر چه کسی شمشیر کشیده، گمان نمیبُرد که من گر اراده میکردم، با یک دست جسم نحیفش را از هم میپاشیدم.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #4
نمیدانم باز چه شده بود که سربازان حکومتی این‌چنین طبل شادی برهم می‌کوفتند و داد و هوار سر می‌دادند، به حتم این شاه انشان که می‌گویند باز کشوری دگر را به سرزمینمان ضمیمه کرده بود.
دامنم را از زمین برچیده و پاورچین پاورچین به سمت در خانه روانه شدم. آن را نیم‌لا گشوده و از بین آن به برزن سرک کشیدم، سربازان پیش‌تر آمدند و این‌بار مردی سیه چرده از میانشان بانگی سَر داد.
- ای اهل سرزمین ایران به گوش باشید... .
مَردی که در کنارش راه می‌رفت از روی کاغذی که در دست داشت بلندتر از فرد پیشین خود هوار زد.
- به فرمان شاه شاهان، شاه چهار گوشه‌ی جهان، شاه سرزمین‌ها کوروش کبیر، تمامی ملت پارسه دعوت به میلاد وی شده‌اند.
ای مردک نادان، آن همه سخن چید تا که چه بلغور کند؟ همین! بگوید میلاد کوروش است؟ دگر آنقدر مقدمه چینی برای چیست؟ رک و راست بگویند میلاد شاه است و تمام، اندکی مجال ندادند و باز شروع کردند.
- پارسیان به گوش باشید، تمامی شما به جشن میلاد کوروش کبیر فراخوانده شده‌اید.
هرچه که از خانه‌ی ما فاصله می‌گرفتند از صداها نیز کاسته می‌شد. درب را آرام بر روی هم بستم و خواستم تا به اتاقم برگردم اما همین که سر از رو برگرداندم ندیمه‌ام را دیدم که به چهره‌ام زل زده بود. دیدگانم را در کاسه چرخانیدم و گفتم:
- هان؟ باز چه شده است که این‌چنین به من می‌نگری؟
نفسی عمیق سر داد و گفت:
- آه بانو، مگر من هزار بار به شما... .
از کنارش گذشتم و امان ندادم تا که سخنان پند بارش باز تا نا کجا آباد ادامه یابد، به ناچار در پی‌ام روانه شد که یک‌باره به سویش بازگشتم و پرخاشگرانه گفتم:
- رُدگون، جان هرکه می‌پرستی مرا سرزنش مکن، سربازان حکومتی داد و هوار سر می‌دادند، من نیز خواستم به قصدشان پی ببرم.
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #5
گِل‌های فرضی نشسته بر دامنم را با دست کنار زده و به سوی خوابگاهم روانه شدم، قدمی پیش ننهاده بودم که مادرم با صدا زدن نامم مرا متوقف کرد.
- کاساندان، دخترم؟
به حتم بازهم جدال من و رُدگون را می‌پاییده و قصد بر معاتبه‌ی من دارد، با تانی به سویش بازگشتم که گفت:
- پدرت تا دقایقی دیگر از کاخ شاهی باز می‌گردد، قاصدی فرستاده در اقامتگاهش مترصد بمانیم، با من بیا.
متفحص در پس مادرم به سمت منامه قاید رفتم، دقایقی بعد پدر نیز آمد و همه به گرد هم درآمدیم.
پس از گساردن چای، قاید مشافهه را آغاز کرد.
- روزی خجسته‌پی در منهاج است، خود را به خوبی آراسته بگردانید، قرار است به دولت‌سَرا رفته و زادمان شاه بزرگ را جشن بگیریم.
مادر، شگفت‌زده پدر را صدا زد.
- فرناسپ؟ چه می‌گویی مَرد؟ دگر امانی نمانده، چگونه خود را به این زودی مزین نماییم؟
اوتاناس برادرم تبسمی سرَداد و گفت:
- مادر جان، شما را که می‌شود مُجاب کرد، با کاساندان چه باید کرد؟
این را گفت و باز خنده‌ای شاهق سرَداد، از او رو برگردانده با تُند مزاجی گفتم:
- مادر که مُهیا شود کافیست! من قرار نیست به جایی بروم.
پدر، آبگینه‌ی چای درون دستش را بر زمین گذاشت و گفت:
- جملگی طلبیده شده و جمعا خواهیم رفت، سَرپَری در قصر است و تمام.
این را گفت و برخواست، به سمت در روانه شد که اوتاناس نیز در پِی‌اش از خانه برون گشت.
آشفته نظری به مادرم انداختم که گفت:
- آه کاساندان، این‌چنین مرا منگر که ثمری ندارد، پدرت گفته که همه با هم، پس بهانه‌ جویی مکُن تا خُلقمان تنگ نشود.
از جایی که بوده برخواستم و به سوی اقامتگاهم روانه شدم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
از کاخ شاهی هیچ خوشم نمی‌آمد، دیوارهای سر به فلک کشیده و سربازان حکومتی که جای‌جایش را می‌پاییدند، دثارهای اشرافی و گران قیمت، وزنشان را که دگر نگویم، گویی سله‌ی پر از سنجه را به کمرت بسته‌اند.
اصلاً مرا چه به قصر؟ انگار که من نروم ضیافتشان افکنده خواهد شد و دگر قادر نیستند بانگ شادی سر دهند، در همین سگال سیر می‌کردم که در زده شد و رودگون داخل آمد.
- بانو، قرار است به قصر بروید؟
خویشتن را بر روی اِریکه انداخته و با کج‌خلقی جوابش کردم.
- آری، برای میلاد شاه بدان زندان کوه‌پیکر خواهیم رفت.
خنده‌ای کرد و با وجد به سمت اشکاف جامه‌هایم رفت، از مابینشان چندی را بیرون کشید و زان پس به سویم روانه شد، دستانم را گرفت و مرا وادار به برخاستن کرد، فردافَرد لباس‌های نکوهیده‌ی بلندپایگان را روبرویم می‌گرفت، سرانجام شگفت زده گفت:
- آه دوشیزه کاساندان، این جامعه بی‌شک در تن شما بسیار ساطع است، تا به حال نیز آن را نپوشیده‌اید به حتم با این لباس در جشن فردا بیش از همه در چشم‌ها می‌درخشید.
جامه را با کژتابی کنار زده و گفتم:
- برایم مهم نیست، اگر به من بود همه‌ی این‌ها را به آتش می‌کشیدم و بعد خاکسترش را بر سر آن جامه‌دوز فربه می‌ریختم، خواهشمندم برو می‌خواهم اندکی استراحت کنم.
دست به ک*مر برون شدنش از خوابگاهم را مشاهده کردم، دامنم را بالا زده و آن را به دور کمرم بستم و چهار زانو بر زمین در کنار بسترم نشستم، شگای ثمینم را از زیرش درآورده و آن را رویاروی خود گذاردم.
درش را گشودم و با دیدن دوباره ابزارهای درونش گویی جان تازه گرفته باشم دستانم را بر هم کوفته و با ذوق زمزمه کردم.
- پروردگارا! خنجرهای دوست داشتنی من، شمشیر محبوبم، کمان نازنینم، دمی نمی‌شود که از شما دور مانده و دلم در گروتان نباشد بی تردید بدون شما زندگی بی‌معنا خواهد شد.
شمشیرم را از میانشان برگزیده و بوسه‌ای بر رویش کاشتم چقدر که این‌ها دلبر بودند، در گمانم باز فراخور فردا مرور شد، شمشیر را بر جایش نهاده و شگایش را از دیده پنهان نمودم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
آخر مگر کوروش چند سال دارد که برایش سور زادروز می‌گیرند؟ مَردک فراخ، سن پدرم را دارد و به جای رسیدن به امور کشورداری‌اش در پی جشن و سرور است.
شب آمد روز در پیش رسید، اطمینان دارم که مادرم روز مزاوجت خودش آن‌قدر هیجان نداشته که امروز از طلوع آفتاب این‌چنین خودجوشی می‌کند، از صبح سیصد مرتبه مرا فراخوانده و گفته است که تا دیری نپاییده مهیا شوم.
رودگون که از دیروز ردی از خود در اطراف من نگذاشته بود همراه با صبیه‌ای که رخ‌پوشه بر چهره داشت و جامه‌ی زرد و آبی رنگ که دیروز برای من گزینش کرده بود وارد شد.
- دوشیزه، شاطه به قصد مستعد کردن شما از برای سرور امشب به ایدون آمده است، خواهشمندم با ایشان همکاری کنید.
پریشان از محفلم برخواسته و رودرروی ماز و زجاج نشستم صبیه‌ی بیگانه، رخ پوشش را از چهره برچید و دربرم نشست، جذار وسیمی داشت، به شگایی که همراه خود آورده بود دست برد، از آن چند وسیله بیرون آورد و شروع به حلیه کردن من نمود.
شماران همچون عام سپری می‌شد و من هر دم کلافه‌تر می‌شدم، با پایم زمین را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادم و در دل شاهنشاه را عنایت می‌کردم، دخترک که اکنون فهمیده بودم آتوشه نام دارد مرا احضار نمود و تقاضا کرد تا برخواسته و دثار اشرافی را بر تن کنم.
پس از اندکی گذشت آتوشه شانه‌ام را گرفت و مرا به سوی زجاج برگرداند، دگرگونی در رخسارم بیداد می‌کرد، نخستین مرتبه بود که این چنین نمایم تلألو از خود نشان می‌داد؛ یا شاید هم در گمان من اینگونه نماد می‌کرد.
سلاله‌ام نیز پس از نگریستن من دگرگونی‌ام برایشان حائز شگفتی بود، آنان نیز از این روی نوباوه‌ام که پس از ۲۵ سال نمایان شده بود تمجید کردند و زان پس به سوی کاخ روانه شدیم.
(ماه پنجم عام، اوالی سویووا) بود و هوا نم‌نم سردتر از پیش می‌شد، با گم شدن مروارید پرنور آسمان و رفتن به شب قلعه‌های کاخ نیز هرچه که پیش‌تر می‌رفتیم نمایان‌تر می‌شد، دلم می‌خواست این لباس سنجه مانند را از تنم برکنده و همین جا در میانه راه به دست آماه بسپارمش.
اوتاناس که بلاشک از حالم با خبر بود چندی دیدگانش را بر من سپرد و با تکان دادن سر تبسمی کوتاه سر داد، برافروخته شده و در گوشش بدون اینکه پدر و مادرم چیزی بشنوند گفتم:
- برو و به آن معشوقه‌های آس و پاست بخند نه به صبیه‌ی فرناسپ.
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
اوتاناس بیش از پیش و با نوای رساتری خندید، از او روبرگردانده و از دریچه‌ی درشکه به گذرگاه خیره ماندم.
دیری نپایید که درشکه‌چی آگاهی داد که به قصر رسیده‌ایم، پدر و مادر همراه با هم، من و اتاناس نیز در کنار هم به سوی قصر روانه شدیم.
آوازه و هم‌همه‌ی توده آدمیان حتی از برون کاخ نیز به گوش می‌رسید، بر روی دیواره‌های قصر فرتوری از هژبر کنده کاری شده بودند، قایم‌های شاهق که هر کدام تندیسی از همان شالوده هژبر بر سر آنها نهاده شده بود.
تا به حال حتی به کاخ مقرب هم نشده بودم و اینک نگارینی که در اندیشه‌ام راجع به قصر داشتم به کل متغیر گشته بود. گمان نمی‌بردم که آن جدارهای عظیم این چنین زیبا باشند، با گذر این خیالات از درونم حال از برای مشاهدت کاخ متفحص‌تر بودم.
زاوری که از موعد درون شدن ما به کاخ پیشوایمان بود به سوی چند ماز و چهارپایه کشاندمان، پدر از بر ما برخاسته و نزد شاه عازم شد.
بهر مردم عادی در میانسرا تشریفات برقرار بود. خاندان اشرافی پارس نیز در ایوان بزرگ کاخ در اطراف چهارپایه‌ی شاه و یک چهارپایه‌ی خالی دگر که گمان دارم از برای همسرش گذارده شده بود جمع بودند. پدر نزدمان مراجعت کرد و آگاهاندمان که شاه دمی دیگر به جمعمان می‌پیوندد.
دل‌وَرَس شده بودم و دیگر نمی‌توانستم یکجا نشسته و اطرافم را بنگرم، از جایم برخاسته و با نگروری به اینکه سُهش کسی بر رویم نبود از اجتماع دور شدم.
 از پندار و گمان‌هایی که در خصوص کاخ می‌زدم اکنون نادم بودم، اینجا به راستی زیباتر از آنچه بود که می‌پنداشتم، در حال و هوای دید زدن کاخ بودم که نوایی مرا خواند.
- بانوی جوان، بانوی جوان، به جایگاهتون برگردید، تا لحظاتی دیگر شاهنشاه به جمع مردم خواهد آمد.
در برش رفته و نزد سلاله‌ام بازگشتم، چشم غره رفتن‌های مادرم از دیده‌ام مکتوم نماند اما با آمدن امپراطور نگرورزی‌ها به او جلب شد و جملگی از جایشان برخاستند.
بی‌اعتنا برخاسته و با سکنا گزیدن شاه جمعا در پس او مردم نیز نشستند که شاه از تخت برخاست و حضور مردم و اشراف را سپاس گفته و آنان را به تنعم فراخواند. من که از برای دیدبانی مجدد در کاخ متفحص بودم به تمسکِ رفتن به استفسار، از بر ماز برخاسته و در کاخ آغاز به پرسه زدن نمودم.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
رخ‌پوشه را بر چهره‌ام نشاندم و به سوی استفسار در کاخ روانه شدم. درِ تخته فام عریضی در انتهای کاخ سهشم را به خود واکشید، به سویش رفته و بسیار با طمأنینه گشودمش، ستری سپید در ورودی آویخته شده بود و برای رویت آن سراچه می‌بایست از آن عبور می‌کردی.
درب را در پسم بسته و با گذر از آن ستر سفپدفام بسیار شگفت‌زده گشتم، خدای من! اینجا سراسر از جنگ افزار‌های ارتشی مشحون شده بود.
نخستین بار بود که با چنین فرتور دلخواه و زیبایی رو در رو می‌شدم، از شادی و مسرت حتی نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم.
حسام زرگونی که رودررویم قرار داشت سهشم را به خود جلب کرد. به سویش رفته و آن را در دست گرفتم، با صدای گشوده شدن در سعی کردم خود را پنهان کنم، شتابان در پس قایمه‌ای رفته و خود را از دیده‌ی آن شخص پنهان نمودم.

کوروش.
از برای سرگرمی مردم، پیکار شمشیرزنی مهیا شده بود. من نیز گرای داشته تا در آن انبازی کنم و به همین سبب از برای جابه‌جا کردن جامه‌ام به سوی کاخ روانه شدم.
پس از تلبیس جامه‌ی مبارزه از خوابگاهم برون گشته و به قصد بازگشت به اجتماع به سوی ایوان روانه شدم.
بسته شدن درِ سراچه مبارزه در میانه راه سهشم را به خود جلب نمود، شخصی بدون مجوز من رخصت حضور در آن مکان را نداشت.
از زاوری که در پسم بود تقاضای سکوت و ایستادن نمودم، با طمأنینه به سوی در رفته و آن را گشودم. وارد که شدم سراسر اتاق را چک کردم و نهایتاً نبود شمشیر کسانی‌ام در دیدگانم رخ‌نمایی کرد.
 
آژنگی در میان ابروانم نشاندم، اکنون یقین حاصل نموده بودم که شخصی در این جایگاه حضور دارد ولیکن از دیده من پنهان شده.
با موشکافی بیشتری در پس قایمه قسمتی از یک جامه را دیدم که اطمینان داشتم از برای شخص محفوظ شده در پس آن بود.
نیشخندی بر لبانم جای خوش کرد. از بر جنگ افزارهای نظامی گذارده شده بر ماز مقابلم خنجری برداشته و به سوی قایمه روانه شدم.
با نزدیک شدن به آن شخص خنجر را نزدیک به گلویش برده و با سرعت مقابلش ایستادم، با دیدن دختری که روبرویم قرار گرفته بود متحیر گشته و به او خیره ماندم.
جاذبه‌ی فام دیدگانش گویی مرا پاگیر کرده بود. آن تیله‌های زمردین فام که در قاب چشمانش جای داده شده و با سمیره سیاه دورش را طراحی کرده بودند ذره‌ای از خشم چشمانش نمی‌کاست.
بر چهره‌اش روبنده‌ای زده بود که جنگل دیدگانش را وحشی‌تر نمایش می‌داد. در حرکتی شتابنده چرخید و شمشیرش را به حالت ماهرانه‌ای رو در روی رخسارش برای دفاع از خود گرفت.
او نمی‌دانست که در برابر چه کسی شمشیر کشیده، گمان نمی‌برد که من گر اراده می‌کردم با یک دست جسم نحیفش را از هم متلاشه می‌کردم.
شمشیری که در دست داشت از آن من بود، قدمی به عقب رفت که پرسیدم:
- تو کیستی؟
پس‌تر رفت و ذره‌ای از حالت دفاعی درآمد.
- نخست خودت را بشناس و پس از آن جرات کن مرا تو خطاب کنی.
چشمانم را ریز کرده و قدمی به سویش نهادم.
- من صاحب آن شمشیرم که تو در دست داری، اینک تو بگو چه‌کسی هستی؟
گویا کمی مرعوب شده بود، نخست با لکنت زبان و سپس راسخ گفت:
- من دخت کوروش کبیرم.
 
کاساندان.
به نظر می‌آمد یکی از افراد طلبیده شده در مهمانی بود. برای بار دوم پرسید که من کیستم، شمه‌ای هراسان شده، خویشتن را پایش نمودم و بهتانی که در اندیشه‌ام آمد را به زبان آوردم.
- من دخت کوروش کبیرم.
نخست چشمانش گشاده شد و زان پس تبسمی شاهد سر داد و گفت:
مدابعت دلنشینی بود اما من به یاد ندارم که صبیه‌ای داشته باشم.
سپس مجد گردید و به سویم آمد، به گونه‌ای که کمرم با جدار اصابت کرد.
- تو کیستی و در کاخ من چه می‌کنی؟
دستانش را بالا آورد و روبنده را از چهره‌ام برکشید.
چندی به رخم خیره ماند و سپس گفت:
- رخسارت که مایل به سارقان نیست، رک و راست بگو که هستی و چه می‌خواهی؟
از هراس مانده بودم که چه بر زبان آورم، شاه رو‌ به رویم قرار داشت و یا این شخص هم داشت همچون من افترا می‌چید؟
تلاش کردم تا خود را از واهمه دور سازم بنابراین گفتم:
- من، من... .
صدای کوفته شدن درب و نوایی که شاه را فرا می‌خواند و از او جواز ورود می‌خواست مرا از ادامه سخنم بازداشت، با تصدیق شاه شخصی داخل آمد و خواست چیزی بگوید که با رویت من شوکه شد و گفت:
- دوشیزه کاساندان؟
شاه آژنگی به ابروانش داد و رو به آن زاور پرسید:
- تو این سبیه را می‌شناسی؟
مرد با احترام رو به شاهنشاه کرد و پاسخ داد.
- آری سرورم، ایشان سبیه‌ی فرناسپ می‌باشند که اکنون سلاله‌شان نیز درون قصر به دنبال یافتن اویند.
شرمسار سرم را به زیر افکندم و با فرمان شاه همراه آن مرد نزد سلاله‌ام بازگشتم، پس از چندی گذر زمان به سوی خانه روانه شدیم.
 
مادرم از بدو ورودمان به خانه آغاز به معاتبه من کرد و گفت که چندی نمانده بود تا حیثیت خانوادگی‌مان را از بین ببرم.
اندوهگین در پس زانو نشسته بودم و به حرمت شکنی که نزد کوروش کبیر راه انداخته بودم فکر می‌کردم که با آمدن رودگون سهشم به او جلب شد.
- بانو؟ نمی‌خواهید بگویید که چه شده؟
اندوهگین آهی اندوهگین سرداده و پاسخ دادم.
- عزتم در اولین دیدار نزد شاه ایران به آماه رفت رودگون.
این را گفته و با دست به رخسارم کوفتم.
کوروش.
هفته‌ای از آن روز می‌گذشت، رخسار آن دخت بی‌پروا دائماً در گمانم پرسه می‌زد، به یاد آن‌دم که خود را دخت شاه معرفی کرد افتاده و تبسمی کوتاه سر دادم.
به یاد دارم که زاور وارد شده به سراچه، دخترک را کاساندان نامید، همچون رخ رعنایش نام نیکویی نیز داشت و گمان می‌برم که به معنی کاشانه می‌بود.
آن دخترک ذهنم را به خود مشغول کرده بود، به گونه‌ای که در این هفت روز نمی‌توانستم کاری را از پیش ببرم و اینک لازم می‌دانستم که هر طور شده است نیاز دارم برای یک بار دیگر هم که شده آن دوشیزه را دیدار کنم.
به سوی ماز نگارش رفته و با اذاله کردن زاگاب و ورق آغاز به ترقیم نمودم، زان‌پس زاور کسانی‌ام را فراخوانده و از او خواستم تا که رقیمه را به دست صاحبش برساند.
کاساندان.
تنگ حوصله در اقامتگاهم بر روی تخت خواب نشسته بودم و باز به آن شخص فکر می‌کردم که این روزها خواب و خور را از من ربوده بود.
 
خود نیز نمی‌دانستم که بر من چه شده‌ بود، در همین حال و هوا بودم که رودگون بدون اجازه وارد شد.
- بانو، بانو... .
نفس‌نفس زدن‌هایش اجازه نداد تا ادامه سخنش را بر زبان آورد، دمی گرفت و باز شروع به سخن گفتن کرد.
- بانوی من، از قصر مراسله رسیده و سلاله‌ی شما به کاخ دعوت شده‌اند.
از جایم برخاسته و به سویش رفتم و شانه‌اش را گرفتم.
- به راستی؟ از برای چه؟ یقینا می‌خواهند مرا محاکمه کنند! آه، به حتم شاه از بهتانی که زده بودم بسیار غضبناک است که احضارمان کرده.
عقب رفته و گفت:
- آگاه نیستم بانو، مادرتان شما را فراخوانده، بهتر است تا دیری نپاییده نزدشان بروید.
نفس ژرفی سر دادم و نزد مادرم رفتم، وی که هنوز هم از رخداد هفت روز پیش در قصر از دستم دلخور بود با ترش رویی گفت:
- از سوی شاهنشاه، سلاله‌مان از برای صرف شام در روز بعد به کاخ طلبیده شده‌اند. گویی تنها ما و خاندان شاه در آن نشست حضور داریم، امیدوارم آبروریزی تازه‌ای راه نیندازی.
شرمسار از گوشه‌زدن‌های مادرم سرم را به زیر انداختم.
- آن روز پیش آمدی ناگوار بود. آسوده باشید صقیمی از من سر نمی‌زند.
مادر سری تکان داده و سپس اجازه خروج داد. به سراچه‌ام بازگشتم اما احساسی دوگانه درونم موج می‌زد، شمه‌ای از معاتبه‌ی مادرم اندوهگین و شمه‌ای از برای دیدار قصر مسرور بودم.
این‌بار برخلاف مرتبه قبل از برای برگزیدن جامه بسیار حساس عمل کردم.
 
زمان به زودی سپری شد و در پس آن شب مهمانی فرا رسید. این بار نیز با موشکافی بیشتری به کاخ دقت می‌کردم.
هنگام ورودمان به قصر، شاهنشاه به استقبالمان آمد. زنی بسیار زیبا همراه کوروش گام برمی‌داشت، به نظر می‌آمد کمی سالخورده باشد اما زیباییش وی را جوان نشان می‌داد.
دمی گمان بردم که آن زن همسر کوروش است اما نمی‌دانم چرا قلبم نمی‌خواست بپذیرد! جملگی درون سرای بزرگی نشسته بودیم سرم را به قصد دید زدن شاه بالا آوردم که دیدگانم به دیده‌اش گره خورد.
شرمسار و شتابنده سر به زیر افکنده و دستانم را از دلهره در هم چیلان کردم. قلبم خود را به سینه می‌کوفت، گویا قصد گریز از تنم را داشت.
دمی ژرف گرفته و خود را آرام کردم. بانویی که در کنار مادرم نشسته بود از من و او خواست تا در قصر همراه هم قدم بزنیم، با تمام رعنا بودنش باز هم حس غریبی به او داشتم، گویی حس حسادت دخترانه‌ای بود که درونم شکل می‌گرفت اما حاضر به پذیرش آن نبودم.
هرگز نمی‌دانستم که چرا باید چنین چیزی یادم را به کار خود می‌گرفت، همراه مادر از جا برخاستیم و در پس آن بانوی زیبارخ که نامش را نمی‌دانستم آغاز به حرکت کردیم.
مادرم قدم‌هایش را با او برمی‌داشت، شمه‌ای از آنان فاصله داشتم و در پسشان روانه بودم. گویی داشتند خیلی آرام با هم گپ می‌زدند که آن بانو به سویم بازگشت و گفت:
- دوشیزه زیبارو، نمی‌خوای همراه ما قدم بگذاری؟
لبخندی ساختگی بر لبانم کاشتم، دوست داشتم بگویم به شما ربطی ندارد اما با وعده‌ای که به مادرم داده بوده و باید حیثیتمان را حفظ می‌نمودم بسیار با طمأنینه گفتم:
- آه، خیر بانو، قدم نهادن در برابر شما مایه افتخار است اما ترجیح می‌دهم با احترامی که برایتان دارم در پس شما قدم بردارم.
دست‌هایش را جلوی دهانش گرفت و سپس بر شانه مادرم نهاد و او را روی سخن قرار داد.
- خدای من! دخترت نیز همچون خودت بسیار مودب و متین است. تبریک می‌گویم بانو.
 
اشتیاق را در چشمان مادرم خیلی واضح دیدم. لبخندی زد و گفت: - مایه‌ی افتخار من است که ملکه ماندانا فرزند مرا تحسین می‌کند
نام ملکه ماندانا برایم آشنا بود. نمی‌دانستم که چرا بر روی این زن حساس شده بودم، چندی به رخم خیره ماند و سپس زاوری را فراخواند و گفت:
- دوشیزه کاساندان را با خود ببر و کاخ را به ایشان نشان بده.
به حتم می‌خواست دارایی همسرش را به رخم بکشد، لبخندی ساختگی زدم و همراه آن دخترک رفتم.
در میانه‌ی راه به پلکان‌هایی برخوردیم که آن روز از آنها بالا رفته بوده و به آن سراچه رسیدم. از زاور همراهم خواستم تا مرا به ساختمان فوقانی ببرد، او نیز با طمأنینه همراهی‌ام کرد.
سراچه‌های بسیاری در این قسمت دیده می‌شد اما باز هم آن درب زرگون سهشه مرا به خود واداشت، به سویش رفتم اما زاور، رو در رویم قرار گرفت و مرا از دخول به آن بازداشت.
نوای آشنایی که از پس به گوش می‌رسید و گمانم زاور همراهم را دوم کس گرفته بود مرا در جایم باشنده کرد.
زاور رفت و من ماندم با همان مرد صدا آشنا، نوای قدم برداشتنش را شنیدم تا اینکه رو در رویم ظاهر شد. سرم را بالا آورده و براندازش کردم.
مردی قد بلند و تنومند با زلف‌های مجهد سیاه و چشمان شبگون، آری! او کوروش بود. کوروش کبیر، همان مردی که دل را در دیدار نخست در گروش نهاده بودم.

کوروش.
از برای وعده‌ی شبانه می‌بایست تا حاضر شدن آن به سراچه‌ام سر می‌زدم. به سوی طبقه‌ی فوقانی روانه شدم و با دیدن دو بانو که در رو در وی سراچه نظامی کسانه‌ام ایستاده بودند بانویی که رویش را می‌دیدم و جامگانش آشکار بود که زاور قصر است را شناختم.
 
با شمه‌ای تامل تشخیص دادم که بانوی دگر دوشیزه کاساندان است. جلو رفته و گفتم:
- می‌توانی بروی.
زاور با احترام رفت و اینک من مانده بودم و پیشه‌ی ذهنی روزهای اخیر زندگانی‌ام، به جلو رفته و رودررویش قرار گرفتم، سرش را بالا آورد و نگاهش با دیدگانم گره خورد.
زیبایی و گیرایی این صبیه به راستی مرا میخکوب می‌کرد. پس از چندی، تعظیم کوچکی ادا کرد و خواست برود که مجد شده و گفتم:
- بایست.
نزدیکش رفته و به دورش گردیدم، خاموش شده و گمانم بیمناک بود. رخسار آن دخترک بی‌پروا هیچ با حال اکنونش سازگار نبود. مقابلش ایستاده و گفتم:
- حالِ دختر کوروش کبیر چگونه است؟
سرش را بالا آورد و تخس نگاهم کرد.
- آن روز به این دلیل خود را این گونه معرفی کردم که گمان می‌بردم شما یکی از مهمانان ضیافت هستید و مرعوب شدم که مرا سارق به گمارید، ورنه آنقدر به قاید خویشتن مفتخر هستم که نخواهم خود را صبیه‌ی کس دیگری معرفی کنم.
این دختر یقیناً بی‌همتا بود. مقابل شاه قرار داشت و این چنین بی‌پروا سخن می‌گفت، هر دم که می‌گذشت بیشتر وامق او می‌شدم، بار دگر تعظیمی معقر کرد و رفت.

دو روز بعد
با مادرم راجع به کاساندان سخن گفته بودم. او نیز از متانت صبیه‌ی خواستنی من سخن می‌گفت و گویی مادرم نیز دوستش می‌داشت.
 
قرار بود تا دمی دیگر به طور دگر گشته، از کاخ به همراه محدودی سرباز خارج شوم. هنگام عزمت مادرم ملکه ماندانا را دیدم که او نیز همچون من جامه‌ی دگر بر تن کرده و چشم به راه ایستاده است. به سویش رفته و دلیلش را پرسیدم که گفت:
- نمی‌شود که بدون بزرگتر از خود به آن مراسم بروی.
از این عمل مادرم تبسمی سر داده و همراهش از خاک کاخ برون گشتم.

کاساندان.
از زمانی که به خانه بازگشته بودیم رخسار شاهنشاه بیش از پیش در گمانم رخ‌نمایی می‌کرد. از طرف دیگر با دانستن اینکه ملکه ماندانا مادر او بوده خوشحال بودم اما دلتنگی امانم را بریده بود.
در هوای خویش پرسه می‌زدم که رُدگون شتابان داخل آمد.
- بانو... بانو... بانو... .
به سویش رفته و شانه‌اش را در دست گرفتم و گفتم:
- چه شده است که این‌چنین هراسان آمده‌ای؟
دمی گرفت و پاسخ داد.
- شاهنشاه هخامنشی به همراه مادر خویشتن، ملکه ماندانا اکنون در گامه‌ی شما نزد پدرتان می‌باشند.
شگفت گشته و پرسیدم:
- ب... بهر چه؟
اشکانش جاری شد که مرعوب شده بازویش را گرفتم و تکرار نمودم.
- رُدگون، با تو هستم، ایشان از برای چه در گامه‌ی ما قرار دارند؟
در میان گریه خندید و گفت:
- ملکه ماندانا شما را از برای فرزند خویش، شاه ایران، از پدرتان طلب وصلت کردند.
 
شگفت‌زده‌تر از اینکه بودم نمی‌شدم. سخنان رودگون را باور نکردم تا اینکه مادرم نزدم آمد و باز برایم بازگو کرد.
زمان به بادپایی آماه سپری می‌شد و اکنون پس از سی‌روز هنگام مواصلت من و کوروش فرا رسیده بود. درست مانند نخستین مرتبه که به قصر آمده بودم تمامی مردم به این ضیافت فراخوانده شده بودند با این تفاوت که اکنون آن تخت سلطنتی که آن روز نمی‌دانستم از برای کیست اکنون جایگاه من بود.
قصر بیش از هر مرتبه‌ی دگر آذین بندی شده بود. بعد از گذر زمان اندکی و با برگزاری خطبه‌ی مزاوجت، مردی با نوای بسیار شاهق رو در روی ایوان ایستاد و این چنین خواند.
- به نام نامی یزدان و با رخصت از اهورامزدا، زین پس، دوشیزه کاساندان صبیه‌ی فرناسپ به عنوان ملکه ۲۸ کشور انتخاب و به سمت همسر کوروش کبیر؟ شاه شاهان، منصوب می‌گردد. این روز خجسته را به مردم پارس و ملت ایران زمین شادباش می‌گوییم.
پس از آن مردم آغاز به شادمانی کردند. شاه تور سپید فام را از رخم برداشت و چندی خیره‌ام ماند، سپس تاج را بر سرم نهاد که از نو هم‌همه‌ی مردم آغاز گردید.
کوروش نزدیکتر آمد و با بوسه بر دستانم برای نخستین مرتبه گفت:
- دوستت دارم، ملکه‌ی زیبا روی من.
خیره به چشمان زیبای همسرم شده و من نیز گفتم:
- دوستت دارم شاهنشاه قلب من.
 
پانزده سال بعد.
مشوش صبی‌ام را صدا زدم.
- بردیا فرزندم، با خواهرانت مهربان باش.
تخس کنارم آمد و گفت:
- مادر جان، آتوسا و آرتیستون بسیار به هم شباهت دارند و مرا آزار می‌دهند.
در آغوشش گرفته و بوسیدمش، سپس رو به هر چهار نفرشان گفتم؛
- با یکدیگر مهربان باشید عزیزانم، شما فرزندان شاه ایران هستید و نباید با هم به ستیز بپردازید.
رکسانا صبیه‌ی سه ساله‌ام نزدم آمد و گفت:
- من را هم دوست می‌داری؟
با محبت و مهربانی در آغوش گرفتمش و سخنش را پذیرش کردم، از فاصله‌ای کوتاه پسر بزرگم و شاهنشاه را دیدم که به سمتمان می‌آمدند.
بردیا به سوی برادر و پدرش رفت و با شتاب آنها را به سویمان آورد و گفت:
- اینک ما مردان نیز همانند شما بسیاریم.
آرتیستون دست در دست آتوسا و رکسانا کنارم ایستاد و گفت:
- اما باز هم ما یکی از شما جلوتر هستیم.
این را که گفت جملگی خندیدیم. پاتزده سال از مزاوجت من و کوروش می‌گذشت و ما کدویر پنج نور چشم بودیم.
کمبوجیه نخستین فرزندمان بود که نام پدربزرگش را از برایش برگزیدیم، دو سال پس از آن بردیا به دنیا آمد و بعد از ۵ سال آتوسا و آرتیستون با هم وارد زندگیمان شده بودند. سه سالی بود که رکسانا کوچک‌ترین عضو سلاله‌مان می‌بود.
در این گمان بودم که من به چه اندازه عاشق و شیفته‌ی همسر و این زندگی هستم و از خداوند بابت همه چیز شاکر بودم که نوایی نزدیک به گوشم گفت:
- ملکه‌ی زیبای من در چه گمانی به سر می‌برد؟
تبسمی سر داده و پاسخ دادم.
- در گمان اینکه چقدر همسرش را دوست می‌دارد.
در آغوشم گرفت و گفت:
- من نیز بسیار دوستت دارم، دلبر شاه.
 
چه خوش گفت کوروش کبیر:
اگر در دل کسی جایی نداری، فرش زیر پایش هم نباش.
محبوب همه باش، معشوق یکی.
مهرت را به همه هدیه کن، عشقت را به یکی.
با هر رفتنی اشک نریز و با هر آمدنی لبخند نزن؛
شاید آنکه رفته باز گردد و آنکه آمده برود.
آنقدر محکم و مقتدر باش که با این محبت‌ها و بی‌مهری‌ها زمین‌گیر نشوی.
لازم است گاهی در زندگی، بعضی آدمها را گم کنی تا خودت را پیدا کنی.

پایان.
 
عقب
بالا