انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستان کوتاه برای دیگران | فاطمه یوسفی کاربر انجمن ناولز

TELMATELMA is verified member.

سرلشگر
کادر مدیریت
سرلشگر
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
8/9/24
نوشته‌ها
570
  • موضوع نویسنده
  • #1
IMG_20240913_173225_581.webp

نام داستان کوتاه: برای دیگران
ژانر: اجتماعی
نویسنده: فاطمه یوسفی
خلاصه: «به دلیل کوتاه بودن داستان قرار نمی‌گیرد»
 
آخرین ویرایش:
IMG_20240824_160547_935.jpg


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی ناولز

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی ناولز

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


باتشکر | سرپرست بخش کتاب
 
آخرین ویرایش:
  • موضوع نویسنده
  • #3
داستان کوتاه: برای دیگران

گوش‌هایش که مانند باسکول به خود وزن گرفته بودند، حالا بارهایشان را خالی می‌کنند؛ سبک می‌شوند و صدای پیرزنش را در خود می‌کشند:
_ روبه‌راهی؟
سرش را به‌زحمت تکان می‌دهد و در مقابل نوازش‌هایی که روی مچ‌های زخم دیده‌اش کشیده می‌شود، لبخند کوتاه و بی‌رمقی می‌زند.
چشم‌هایش را به زحمت باز می‌کند و نگاهش را به سمت پنجره‌ای که نور آفتاب را بغل گرفته، می‌کشاند.
چنگک‌های ناراحتی در ماهیچه‌هایش فرو رفته و امان قلبش را می‌بُرند. اگر می‌گفتند تمام این هفته‌ها را خواب دیده و یا در کمایی دهشتناک بوده، برایش قابل باورتر از این اتفاقات است.
گوشه تشکی که پنبه‌هایش تکیده و مثل چوب خشک شده را در دستش می‌فشارد و تکانی به خودش می‌دهد.
با تعلل می‌گوید:
_ گشنمه زن.
نگاه ترک خورده‌ی پیرزن از قرمزی روی مچ‌هایش فاصله می‌گیرد و در حالی که دستش را به بغل دیوار کاهگلی داده، به‌زحمت بلند می‌شود.
النگوی نقره‌ و کهنه‌اش را لمس می‌کند و با صدایی تکیده از درد می‌گوید:
_ رضا! حیف اون سیمای طلایی* که براش گرفتیم؛ حیف اون احترام‌هایی که سرش گذاشتیم، این بود جواب ما!
رضا گردنش را می‌فشارد و انگشتانش را روی مفاصل دیگری می‌کشد؛ مقصد بعدی دست‌هایش تیغه بینی و چشم‌های قهوه‌ای و کدر شده‌ای هست که در اثر بی‌خوابی این مدت رنگشان به قرمزی خون شده است.
_ صبرم سر اومده واقعاً. نمی‌دونم با این‌همه بی‌آبرویی چه گلی به سرَم بگیرم. او لقمه‌ای بود که خودت گرفتی! بعدم چرا فقط دختر مردم رو سرزنش می‌کنی؟ پسر خودت نامردیش از اون بیشتر نباشه کمتر هم نیست. تو، تو خودت گفتی گردن من باشه اون مهریه! تو خودت گفتی پسرم نداره، گناه داره! عروسم خوبه اهل این چیزا نیست؛ چی شد حالا؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #4
پیرزن سرش را تکان داده و برای رهایی از افکاری که مغزش را نشانه گرفته‌اند، درحالی که با دست‌هایی لرزان مشغول چای ریختن است، دست به دامن پرسیدن سوال‌هایش از پیرمردش می‌شود. او دائما کثافت‌کاری عروس و پسرش را در ذهنش پس می‌زند.
_ اصلاً تو اونا رو دیدی؟ کجا بودن؟ دادگاه اومدن؟ به والله که نمی‌تونم باور کنم! من خودم اون‌قدر سکه رو برای مهرش پیشنهاد دادم و اون هم تازه قبول نمی‌کرد!
افسار کلماتش را می‌کشد و از لای دندان‌های یکی در میانش، عصبانیتش را تف می‌کند:
_ تو دیگه چقدر ساده‌ای زن! چی رو نمی‌تونی باور کنی؟ دیگه چی رو باید ببینی که باور کنی؟ پسرت منو زندان فرستاد! این مدت یکی بهت نگفته تو کی هستی، بعد هنوز باور نمی‌کنی؟
پیرزن هراسان از بالا رفتن فشار رضا که استرس برایش از سم خطرناک‌تر است، چنگی به گونه‌های نحیفش می‌زند و استکان چای را بالا می‌گیرد.
_ باشه باشه بشین چای بخور خستگی در کن یه فکری به حالش می‌کنیم.
_چی میگی؟ یه عروس گرفتیم تا آخر عمر خودمون رو بدهکار کردیم... سرمون رو نمی‌تونیم تو محل بالا ببریم!
بلافاصله دستش را در موهای سفیدش فرو می برد، بینی‌اش را بالا می‌کشد و طبق عادت همیشگی سرش را با تاسف تکان می‌دهد.
صدای هق هق آروم و شمرده‌ای که در خانه می‌پیچد صدای بلند رضا را هر لحظه پرشتاب‌تر از قبل پایین می آورد.
دستش را روی پیراهن زمختش حرکت می‌دهد و درب خانه را باز می‌کند؛ هوای سنگین و سرد همچون لشکری به دنبال خونخواهی به طرفش هجوم برده و نفس سنگین او را می‌برد.
دقیقه‌ای چشم‌هایش را بسته و صبر می‌کند، کفش‌هایش را پیش پا انداخته و از آینه شکسته نگاهی به صورت پف کرده‌اش می‌اندازد‌.
نمی‌داند کدام قدم را اشتباه برداشته که این تاوانش شده است!
کمی گردن می‌کشد و بیل را کنار تراکتور پیدا می‌کند، همان تراکتوری که با پسرش از شیراز با قیمتی تقریباً بالا خریده ولی بازهم از شادی بعد از آن کم نکرده بود. نفس‌هایش برای بالا آمدن بازی کرده و او را مجبور به ماساژ قلب باطری خورده‌اش می‌کنند.
در دل خداروشکر می‌کند که حداقل این تراکتور بینوا را به نام پسرش نزده است. بی‌وجدانی زیر لب زمزمه می‌کند و پاهای پرانتزی‌اش را به سمت جلو می‌راند.
به‌سختی درب حیاط را هل می‌دهد و در حدی که خودش و بیل عبور کنند آن را نگه می‌دارد، دلیل سنگینی در، خروارها خاک است که پشت درب قهوه‌ای جا خوش کرده بودند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #5
چشم‌هایش را تنگ می‌کند و سرش را به‌ زیر می‌اندازد تا مبادا چشم‌اش به یکی از اهالی بخورد و نگاه نیشداری ببیند.
جاده خاکی را در پیش می‌گیرد و چفیه را از جیب شلوارش بیرون می‌آورد، دور دهانش می‌پیچد. به زمین‌اش که می‌رسد، چشمانش به مرد میانسالی می‌افتد که کمی دورتر با بیل نزدیک درخت انجیر ایستاده است؛ با تردید چشم‌هایش را ریز می‌کند و داد می‌کشد:
_ قلی آقا؟ چه می‌کنی؟
مرد دستی به شلوار کردی کرمی رنگ‌اش می‌کشد و بیل را روی دوش می‌اندازد. ابروهای تُنُک و نازکش را بالا می‌اندازد و می‌غرد:
_ من بهت گفته بودم توی مرز انجیر نکار حاجی.
اشاره‌ای به سنگ بزرگی که بالای زمین گذاشته می‌کند و بلندتر از قبل دنبال حرفش را می‌گیرد:
_ من او رو برِی قشنگی گذاشتم حاجی رضا؟ نه گذاشتم که بدونی تا کجا واس تو اِ.
رضا بیل را محکم در دستش می‌فشارد و به قدم‌هایش سرعت می‌بخشد، نزدیک قلی می‌ایستد و سرش را بالا می‌گیرد تا بتواند به صورت و نگاه طلبکارش خیره شود. پوفی می‌کشد و با صدایی که سعی دارد بلند و رسا باشد، می‌گوید:
_ این انجیر سه سالشِ، نمی‌تونی بهش دست بزنی، دو روز دیگه بار میده.
انگار شانه بالا انداختن قلی باعث می‌شود قدمی به او نزدیک‌تر شود.
مرد بدون توجه به عصبانیت رضا، حرفش را از سر می‌گیرد و با تاکید می‌گوید:
_ به من ربطی نداره، پسرم سر زمین بود این مدت و چیزی نمی‌فهمید و فقط برای اِو* دادن به اینا میومد ولی شما که چیزی حالیتون بوده!
رضا اما مقاومت می‌کند، مگر چقدر مال و منال برایش مانده است؟ در حدی‌ است که وقتی سرش را بر زمین گذاشت، پیرزن‌اش گرسنه نماند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #6
با فکر کردن به جوابش، انگشتان لرزانش را در هوا تکان می‌دهد و جوری که انگار پشه مزاحمی جلوی چشمش را گرفته؛ فریادش را عق می‌زند:
_ همین‌ که گفتم، حق نداری یه وجب از خاک این انجیر رو جابه‌جا کنی.
عصبانیت از قدم های محکم و تندی که بر می‌دارد مشخص است ولی قلی آن‌را نادیده می‌گیرد، ضربه کوتاهی به شانه‌ی نحیف پیرمرد وارد می‌کند که باعث می‌شود با تلنگری کوتاه چند قدم به عقب سر بخورد.
_ چیه؟ از یه دونه بونه* انجیر هم نمی‌تونی بگذری؟ می‌خوای جون بکنی برای کی؟ همینا که انداختنت زندان آخر عمری؟ هرچی آبرو داشتی دادن دسِ باد؟ بدی پسر و عروس حروم لقمه‌ات که بخورن و یه قلپ آب روش؟
دَم کوتاهی می‌گیرد و سریع‌تر از قبل ادامه می‌دهد:
_ برا دوقرون پول مهریه انداختنت زندان و هنوز سنگشون رو به سینه میزنی؟ تو دیگه چه سگ‌جونی هستی؟
رضا اما دم عمیقش را در ریه‌هایش گم می‌کند، طی چند ثانیه بیل را پایین می‌آورد و ضربه محکمی به ساق پای قلی می‌زند.
چیزی درون زانوی مرد پیچ و تاب می‌خورد و مثل موجی پرتلاطم به استخوان‌هایش برخورد می‌کند؛ از درد زوزه می‌کشد و خودش را چنگ می‌زند.
رضا بدون توجه به فشاری که به گردنش وارد می‌شود، چندبار دیگر بیل را محکم به پایش می‌کوبد و او چون انتظار نداشته با ترسی که در کنج دلش بست نشسته، سریع خاک را بغل می‌کند.
اشک‌های پیرمرد به راه می‌افتند، ناخوداگاه نگاه پر از شیشه‌ی پسرش و صدای جیغ‌های عروسش را می‌شنود.
طوری که انگار عروسش زیر پاهایش است، لگد محکمی می‌زند بلکه بتواند صدای جیغ‌های گوش‌ خراشش را خفه کند. مرگ را می‌بیند و به نفس-نفس می‌افتد، حس می‌کند صدای نفس‌های بلندتری گوشش را آزار می‌دهد و به همین دلیل بیل را محکم‌تر بغل می‌کند و این‌بار برای ضربه زدن بیشتر، دست‌ به دامان پاهایش هم می‌شود؛ غافل از این‌که مرد میانسال در خون خودش غلت می‌زند و بدون حس کردن پاهایش، به‌هوش ماندن را به زودی از یاد می‌برد.
قدمی به عقب برمی‌دارد، صحنه روبه رویش ذره‌ای حس ترحم به وجودش اضافه نمی‌کند! دلش می‌خواهد انگشتش را ته حلق احساساتش فرو کند و تمام دوست داشتن و علاقه به پسرش را بالا بیاورد.
دست‌های لرزانش را روی بیل خونین حرکت می‌دهد، مسیر سرزمین را در پیش می‌گیرد، هوا برایش بوی تعفن می‌دهد. درد پشت لب‌هایش زوزه می‌کشد اما قورتش می‌دهد و پلک‌ لرزانش را می‌بندد. گریه‌اش به سکوتی تبدیل می‌شود که گستاخانه در گوش‌هایش شیون سر داده بود؛ یک سکوت ممتد بی‌انتها که تکرار می‌شد و تکرار.
به رمق نداشته‌اش چنگ می‌زند و قبل از اینکه وارد خانه شود، خاک، سرد و بی‌روح و قهقه‌زنان ته مانده‌ی جانش را در آغو‌ش می‌کشد.
پیرمرد که روی زمین جای می‌گیرد، در به ضرب باز و عروسش ظاهر می‌شود. همین‌که چشمش به پیرمرد می‌افتد، دستش را مقابل دهانش مشت می‌کند و فحشی زیر لب می‌دهد. نمی‌داند که بعد حرکت دادن پیرمرد و چند روز آینده، چه مشکلی گریبان‌گیر طمع خود و شوهرش می‌شود!

_

پ.ن: در این روستا چند سابقه مهریه به گردن پدر شوهر وجود دارد، نه این‌که رسمی رایج باشد اما به دور از نظر نیست.

____



سیم: النگو

او: آب

بونه: درخت
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا