انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

جوخه وهم اثر امیر‌احمد کاربر انجمن ناولز

پس از مدتی بی‌اراده و از شدت ترس بلند فریاد می‌کشم؛ کاپیتان شوک زده نگاهی به من می‌اندازد و با چهره‌ای برافروخته و اخم‌کرده می‌گوید:
-داری چه غلطی می‌کنی احمق؟! فقط باید با فشار دادن پدال گاز و تکون دادن یه فرمون و چندتا اهرم‌ این کامیون لعنتی رو به مقصد برسونی کله پوک! چرا مثل دیوونه‌ها داری داد می‌کشی؟ حواست به جاده باشه لعنتی! هر لحظه ممکنه سر و کله جهش‌یافته‌ها یا شبگردا پیدا بشه. فک کردی ما الان کدوم گوری هستیم؟ ما درست تو قلمرو دشمنیم! اگه توئه آشغال جونت رو دوست نداری می‌تونی گم شی از این کامیون بری بیرون! ولی وقتی توی این کامیونی باید طبق وظیفت عمل کنی! حتی اگه قرار باشه همه‌مون بمیریم یا تیکه‌تیکه بشیم یه نفر باید حتماً زنده بمونه!
خدمه تیربار انگار در این دنیا حضور نداشت، او بی‌توجه به داد و فریاد‌های من و حرف‌های خشن کاپیتان با ریتم ملایم و ثابتی سیگار می‌کشید و کتابش را ورق می‌زد.
ناگهان در حین داد و فریاد زدن با افتادن نگاهم به محیط روبه‌رو کامیون را متوقف می‌کنم و پلک‌هایم را مالش می‌دهم.
کاپیتان با چشم غره نگاهی به من می‌اندازد و با صدای خشنی فریاد می‌کشد:
- هی... چرا توقف کردی احمق؟! اصلاً معلوم هست امروز تو چه مرگت شده؟! نکنه دلت واسه کتک تنگ شده که این طوری دیوونه بازی در میاری؟! اصلاً... .
با طنین انداختن صدای قطع شدن درختان خشکیده در زیر پای شخصی نا‌شناس، کاپیتان از تنبیه و سرزنش کردنم منصرف می‌شود، آرام خودش را به دریچه نزدیک می‌‌کند، از زیر دریچه روی کامیون به محیط اطراف و منبع صدا نگاهی می‌اندازد و می‌گوید:
- لعنتی! اینا از کجا پیداشون شد؟!
همه‌چیز مدتی در سکوت حکم فرما می‌شود، کاپیتان از دریچه فاصله می‌گیرد و نگاهی به نقشه می‌اندازد، سپس با لحن خشنی می‌گوید:
- باید این‌جا باشه... .
 
نگاهی به من می‌اندازد و با صدایی که تاکید و هشدار از آن موج می‌زند می‌گوید:
- باید از پایین اون پل فلزی عبور کنیم، به حتم اون بیابون‌گردای وحشی اون‌ پایین برامون کمین کردن! سرباز! وقتی به پل رسیدی با تموم سرعت طول پل رو طی می‌کنی، به هیچ وجه... تاکید می‌کنم که به هیچ وجه توقف نمی‌کنی. اون پل یکی از مهم‌ترین و بزرگ‌ترین پلای این‌جاست. اگه هنوز سالمه پس نشون میده که بیابون‌گرد‌ها می‌تونن اون‌جا باشن. بیابون‌گردا هیچ‌وقت یه پل سالم رو رها نمی‌کنن. اگه بتونیم از این پل عبور کنیم تقریباً تموم راه رو اومدیم و دیگه هیچ مشکلی نداریم.
تمام نگاهش معطوف من است، با تمام شدن هر جمله‌اش سری تکان می‌دهم.
کاپیتان با تاکید شدیدی می‌گوید:
- دوباره تکرار می‌کنم سرباز! وقتی به پل رسیدی به هیچ وجه توقف نمی‌کنی، ممکنه از زیر یا بالای پل بهمون حمله بشه.
خوب آن پل را به یاد دارم ، چند روز پیش از روی آن رد شدم اما چیزی آن‌جا کمین نکرده بود.
دهان باز می‌کنم تا در مورد پل توضیح دهم اما کاپیتان زود‌تر از من وارد عمل می‌شود:
- داریم می‌رسیم سرباز! وقتی گفتم حالا پدال گاز رو فشار میدی. پل از روی یه رودخونه بزرگ و طولانی رد میشه. بیابون‌گردا جلوی آب رودخونه رو گرفتن تا اگه پل خراب شد بتونن از داخل رودخونه عبور کنن. باید خیلی خیلی خوب حواست رو جمع کنی و یه مسیر عالی رو برای فرارمون از دست بیابون‌گردا پیدا کنی.
اولین بار بود که کاپیتان آرام و بدون خشم و عصبانیت چیزی را می‌گفت، قلبم پس از مدت‌ها آرام گرفته بود که ناگهان کاپیتان با صدای خشن و ترسناکش بر سرم فریاد کشید:
- کله پوک احمق! مگه با تو نیستم؟! به من گوش ميدي یا مثل بز بهم زل زدی و داری سرت رو تکون می‌دی؟! اصلاً متوجه حرف‌هام شدی بی‌شرف؟!
 
کف دستانم را به صورتم نزدیک و وحشت‌زده و سریع سرم را تکان می‌دهم اما کاپیتان ادعایم را نمی‌پذیرد:
- این جوری سرت رو تکون نده احمق! می‌‌دونی وقتی سرت رو این‌جوری تکون میدی شبیه چی میشی؟! شبیه به یه آشغال بی‌مصرف که وقت قرص‌هاش رسیده! اگه قرار بود بمیری توی همون تخت می‌مردی نه این‌جا کله پوک! این‌جا متعلق به جوینده‌های شجاعه نه ترسو‌های بزدل و بی‌شرف! حالا زود باش حرکت کن. زود باش عوضی. حالا.
به محض پایان سخنش با سرعت پدال گاز را فشار و از شیب کم رودخانه پایین می‌‌روم.
دستی به سر کبود شده‌ام می‌کشم و بدون پلک زدن به مسیرم نگاه می‌کنم.
با فشار آوردن به چشمانم چند مسیر را در نظر می‌گیرم تا در صورت پیش آمدن مشکل خاصی بتوانم سریع و بی‌دردسر تغییر مسیر بدهم.
کاپیتان می‌گوید:
- همینه سرباز!
صدای پرتاب شدن سنگ‌های ریز و درشت رودخانه به پشت کامیون زرهی با سرعت در گوش‌هایم طنین می‌اندازد و باعث می‌شود تا نفسم را در سینه حبس کنم.
کاپیتان دریچه بالای کامیون زرهی را کمی باز کرده است و موقعیت را زیر نظر دارد.
ناگهان بلند فریاد می‌کشد:
- دشمن!
چیزی نمی‌‌بینم اما با انفجار صدای گلوله‌ها اضطراب بی‌رحمانه به دل و روده‌ام چنگ می‌زند.
صدای کاپیتان همانند ضبط صوتی که دکمه تکرار آن را زده باشند، پشت سر هم و بدون توقف در گوش‌هایم تکرار می‌شود:
- برو... برو... برو... برو... .
گاهی به درستی و گاهی به اشتباه مسیر‌ها را انتخاب می‌کنم، گاهی با افتادنم درون چاله‌ای ضربه محکمی به کامیون می‌خورد، آن‌قدر صدا‌ها بلند هستند که به سختی می‌توانم چیزی را بشنوم.
ناگهان در میان صدا‌ها، صدای واق‌واق سگی توجه‌ام را به خود جلب می‌کند.
 
تردید دارم درست شنیده باشم اما وقتی صورت کشیده و متعجب به همراه چشمان از حدقه درآمده خدمه تیربار را می‌بینم شک و تردیدم محو می‌شود و اطمینان پیدا می‌کنم که صدا‌ها باید واقعی باشند نه ساخته ذهن آشفته‌ام.
با تکرار دوباره صدای واق‌واق سگ خدمه تیربار مضطربانه می‌گوید:
- وایسا! بهت می‌گم وایسا! زیر این همه گلوله یه سگ تنها اون بیرون به حال خودش رها شده.
به محض شنیدن حرف‌های تیر‌بارچی پایم را کمی از روی پدال گاز برمی‌دارم تا کامیون زرهی را متوقف کنم.
ناگهان کاپیتان بلند سرم فریاد می‌کشد:
- اگه توقف کنی یه گلوله تو مغز نداشتت خالی می‌کنم سرباز!
با چابکی هفت‌تیرش را بیرون می‌کشد و آن را به سوی سرم نشانه می‌گیرد.
سرفه‌های کوتاهی می‌کند و با لحن خشن، هشدار‌آمیز و زنانه‌ای می‌گوید:
- یه توله سگ لبه گور که تو آشغال دونی زندگی می‌کنه به ما چه ربطی داره؟! واقعاً می‌خوایید یه سگ رو نجات بدین احمقا؟! دارین در مورد یه سگ حرف می‌زنین؟! مرگ اون حیوون عوضی هیچ ربطی به من نداره! اون بیرون حداقل ده یا بیست نفر دارن به طرفمون شلیک می‌کنن! می‌فهمین این یعنی چی کله پوکا؟ یا باید براتون بیشتر توضیح بدم؟!
خدمه تیربار بی‌توجه به حرف‌های کاپیتان کتابش را به گوشه‌ای می‌اندازد و با تمام توانش فریاد می‌زند:
- زود باش نگه دار سرباز! زود باش نگه دار. اون سگ نباید بمیره! اون سگ ربطی به بدبختی و مشکل ما انسان‌ها نداره! این جنگ ماست نه اون! اگه یه مشت احمق و بیشعور می‌خوان هم دیگه رو بکشن به اون سگ ربطی نداره! زود باش نگه دار، کامیون لعنتی رو نگه دار سرباز!
باید چه کار کنم؟ به حرف کاپیتان گوش بدهم و سگ را در میانه باران گلوله‌ها رها کنم تا تلف شود یا به حرف تیر‌بارچی گوش بدهم و با نا‌فرمانی از دستور مستقیم کاپیتان خودم را برای تنبیه یا حتی مرگ آماده کنم؟!
 
باید چه کار کنم؟ باید چه کار کنم؟ شاید باید... نمی‌دانم باید چه کار کنم؟ دلم می‌خواهد جان سگ را نجات بدهم اما ذهنم خلاف این را از من می‌خواهد، به حرف کدام یک عمل کنم؟ ناگهان برای لحظه‌ای چیزی از درون ترس و خشم کاپیتان را از من می‌گیرد و حس قانون شکنی ذهنم را قلقلک می‌‌دهد.
نفس عمیقی می‌کشم، سرانجام بعد از مدتی کلنجار رفتن به ذهنم تصمیمم را بر خلاف میلم می‌گیرم و با کشیدن اهرم ترمز کامیون را در میانه بارش گلوله‌های جنگی متوقف می‌کنم.
با توقف کامیون خدمه تیربار بی‌درنگ در فلزی کنار کامیون را باز می‌کند و سراسیمه بیرون می‌رود.
به محض برخورد نگاهم به کاپیتان صورت خشن، اخم کرده و سرخِ زنی نظامی را می‌بینم که به مانند آتشفشان فوران کرده است و هم‌چون ماری زخم‌خورده که تشنه‌ی انتقام گرفتن از قربانی‌اش باشد، چشمان بی‌روح و ترسناکش روی صورت رنگ‌پریده‌ام قفل شده است.
در نوع نگاهش چیزی جز خشم و نفرت نمی‌بینم، انگار عاقبت بد و وحشتناکی در انتظارم است.
ناگهان همانند دیوانه‌ها از روی صندلی‌اش بلند می‌شود، از شدت خشم نعره بلندی می‌کشد، به محض نزدیک شدنش به من به کمک مشت گره کرده‌اش ضربات مرگبار و محکمی را به صورت، گونه و شکمم می‌کوبد، مدتی گلویم را محکم می‌فشارد، سپس با رها کردن گلویم لوله هفت‌تیر را روی پیشانی‌ام تنظیم می‌کند و خشمگینانه فریاد می‌کشد:
- حرکت کن بی‌همه‌چیز عوضی! بهت می‌گم حرکت کن بی‌شرف! قسم می‌‌خورم ماشه را فشار ميدم!
ل*ب‌هایش از شدت خشم می‌لرزند، از گوشه دهانش کف بیرون آمده است، هفت تیرش طوری در دستش می‌لرزد که هر لحظه ممکن است بی‌اختیار با کشیدن ماشه مغزم را از هم بپاشاند!
مثل آدمی مفلوج روی صندلی نشسته‌ام و حتی نمی‌توانم پلک‌هایم را تکان دهم.
کاپیتان با صدای خشن‌تر و ترسناک‌تر از دفعات قبل فریاد می‌کشد:
- قسم می‌خورم می‌کشمت! حرکت کن عوضی آشغال بی‌شرف! زود باش حرکت کن!
نگاه کردن تنها کاری‌ست که از دستم بر می‌آید.
 
حتی دیدن خون سرازیر شده از دهانم یا سوراخ اسلحه که درست روی پیشانی‌ام قرار گرفته است نمی‌تواند اندام مفلوج و آسیب دیده‌ام را دوباره به حرکت در بیاورد.
تعدادی از دندان‌ها به همراه شکم، دهان و گونه کبود شده‌‌ام زیر آثار ضربات مشت محکمش مدام ناله می‌کنند و اعصابم را به هم می‌ریزند.
برای لحظه‌ای دلم می‌خواهد به کمک دست مشت شده‌ام او را زیر باد کتک قرار دهم اما ترس شدید به همراه ذهنم من را از این کار منصرف می‌‌سازد.
کاپیتان با بیرون دادن نفسش سکوت می‌کند و مستقیم به چشمانم زل می‌زند.
سعی دارم نگاهم را بدزدم اما تلاش‌هایم به جایی نمی‌رسد.
واقعاً نمی‌توانم وگرنه حتماً از نگاه کردن به چشمان خونین، خشن و ترسناک کاپیتان دست بر می‌داشتم.
کاپیتان زمزمه‌وار می‌گوید:
- آشغال عوضی! از دستور مافوقت سرپیچی می‌کنی؟ اصلاً... اصلاً به چه جرئتی؟
نفس‌های عمیقی می‌کشد و با چند ضربه دیگر به شکم و صورتم خشمش را خالی می‌کند.
در حالی که کف دستانم را جلوی صورتم آورده‌ام و به او نشان می‌دهم بزاق دهانم را به پایین قورت می‌دهم، با تلاش زیادی بغضم را در گلو خفه می‌کنم و ناله‌کنان با صدایی که به خواهش و عذر‌خواهی شباهت دارد زیر رگبار گلوله‌ها و صدای برخورد‌شان به بدنه کامیون بریده بریده می‌گویم:
- معذر... معذرت می‌خوام کاپیتان... م..‌. م... من... من فقط... ف... ف... فقط... فقط می‌خواستم که... .
بالا آمدن مشتش به قصد ضربه زدن باعث می‌شود تا به خود گارد بگیرم و دستانم را بیشتر از قبل به صورتم نزدیک کنم.
سرفه‌های کوتاهی می‌کنم و ملتمسانه نگاهی به کاپیتان می‌اندازم‌.
کاپیتان در آخرین لحظات با تلاش زیادی خشمش را کنترل و دست مشت شده‌اش را از صورتم دور می‌کند، بزاق دهانش را قورت می‌دهد و پشت به من با صدایی تهدید آمیز می‌گوید:
- منتظر عواقبش بمون خائن!
 
هفت‌تیرش را غلاف می‌کند و روی صندلی‌اش می‌نشیند.
صدای برخورد گلوله‌ها به بدنه کامیون هم‌چنان ادامه دارد.
حتی یک ثانیه هم بارش گلوله‌ها تمام نمی‌‌شود، ناگهان در کامیون باز و خدمه تیربارچی وارد می‌شود.
سگی را ب*غل کرده است و عرق از سر و رویش جاری می‌شود.
قفسه سینه‌اش آن‌چنان بالا و پایین می‌رود که انگار می‌خواهد منفجر شود.
ناگهان با دیدن سه جای گلوله روی شانه، پهلو و بازویش از شدت وحشت پایم را روی پدال گاز می‌گذارم.
کامیون درست مثل نهنگی به گل نشسته که با بالا آمدن آب نجات پیدا کرده باشد عرض رودخانه را طی می‌کند و از شیب بالا می‌رود.
با وجود گذر از رودخانه هم‌چنان صدای شلیک گلوله از دور شنیده می‌شود.
ترس و نگرانی اجازه نمی‌‌دهد تا برای استراحت پایم را از روی پدال بردارم.
کاپیتان در سکوت کامل از میان شکاف جلوی کامیون به بیرون خیره شده است و هیچ حرکتی از خود نشان نمی‌دهد.
خدمه تیربار با بستن درب خروجی کامیون در جای همیشگی‌اش نشسته است و سگ را نوازش می‌کند.
سگ شدیداً ترسیده است اما نوازش‌های خدمه تیربار او را آرام کرده و دیگر ناله‌ای از خودش سر نمی‌دهد.
بدن لاغر و نحیفش به همراه زخم‌های کهنه به آسانی قابل مشاهده است.
خدمه تیربار دستی به سر سگ می‌کشد، پیراهنش را روی زمین پهن می‌کند و سگ را روی آن می‌گذارد.
سپس دوباره مطالعه کتاب را از سر می‌گیرد و به ورق زدن آن مشغول می‌شود.
هر بار که مسیر مستقیمی را از لای درختان خشکیده اطراف کامیون پیدا می‌کنم زیر چشمی نگاهی به خدمه تیربار می‌اندازم تا ببینم آیا او هم به مانند تیربارچی ناپدید می‌شود یا نه.
با قرار گرفتنم در مسیر مستقیم طولانی وقتی به پشت سرم نگاه می‌کنم هیچ نشانی از خدمه تیربارچی پیدا نمی‌کنم!
 
او هم درست به مانند تیر‌بارچی ناپدید شده است! جریان چیست؟! نمی‌توانم باور کنم که... .
شوک‌زده چشمانم را پشت سر هم باز و بسته می‌کنم، نکند دارم توهم می‌زنم؟ چرا باید تیربارچی و خدمه تیربار با برخورد گلوله به مانند روح به یک باره ناپدید شوند؟! هر چه به ذهنم فشار می‌آورم اما پاسخ درستی پیدا نمی‌کنم.
بر خلاف خدمه تیربار سگ هنوز سر جایش نشسته و دُم کوچکش را مظلومانه به دور بدن سفیدش جمع کرده است.
***
( چند روز بعد)
زمانی که خمیازه می‌کشم متوجه می‌شوم که نزدیک غروب آفتاب است.
خورشید هنوز تا خط افق فاصله دارد ولی سایه‌ها کش‌دار هستند، تمام بدنم خشک شده است و به آب نیاز دارم، گاهی با تکان گردن از خستگی‌ام می‌کاهم و گاهی پدال گاز را با پای چپم فشار می‌دهم تا پای راستم بتواند کمی استراحت کند.
از بس اهرم‌های هدایت را حرکت داده‌ام کف دستانم می‌سوزند و ناله می‌کنند.
گرما به نفس‌نفس زدن وادارم کرده است.
تمام این مدت کاپیتان چشم از جاده برنداشته و کلمه‌ای سخن نگفته است.
سگ نیز از جایش تکان نمی‌خورد و مدام به همان حالت مظلومانه به اطرافش می‌نگرد.
در طول راه تمام مسیر را از میان تانک‌های سوخته، ماشین‌های زنگ زده و مزرعه‌های متروکه یا آتش‌گرفته طی کردم.
چشمانم از شدت بی‌خوابی و خستگی می‌سوزند.
ناله‌کنان آن‌ها را مالش می‌دهم و با خمیازه بلندی سعی می‌کنم خستگی‌ام را از بدنم بیرون ببرم.
هنوز از جاده خاکی که به پایین جاده ختم می‌شود در حال حرکت کردن هستم؛ ناگهان به محض پدیدار شدن تاریکی و روشن کردن چراغ‌های جلوی کامیون با واق‌واق‌های سگ هین کوتاهی می‌کشم و آشفته به او و اطرافم نگاهی می‌اندازم.
کاپیتان طلسم را می‌شکند و از زیر ابرو‌های کلفتش نگاهی به سگ می‌اندازد.
 
سگ دست از واق‌واق بر نمی‌دارد و هر لحظه با شدت بیشتری واق‌واق می‌کند.
نکند چیزی پیدا کرده است؟
کاپیتان سراسیمه از روی صندلی مخصوصش بلند می‌شود و روبه من می‌گوید:
- زود‌باش خائن... کامیون رو نگه دار!
به محض شنیدن دستورش بی‌درنگ اهرم ترمز اضطراری را می‌کشم و نگاهی به سگ که با بو کشیدن در تلاش است از کامیون زرهی خارج شود می‌اندازم.
کاپیتان دستی به صورتش می‌کشد و با چشمانی گرد شده می‌گوید:
- سگ یه چیزی پیدا کرده، فک کنم این سگ، یه جور سگ مین‌یابه.
با سرعت و چابکی از دریچه بالای کامیون نگاهی به بیرون می‌اندازد.
همه چیز در سکوت عذاب‌آوری تسخیر شده است و صدایی در اطرافم طنین نمی‌اندازد.
کاپیتان دریچه را می‌بندد و درب کنار کامیون زرهی را باز می‌کند.
به محض باز شدن درب، سگ به مانند زندانی که از بند رها شده باشد با سرعت از کامیون زرهی خارج می‌شود، در چند متری جلوی کامیون می‌ایستد، آرام بو می‌کشد و پس از مدتی کوتاه واق‌واق‌هایش را از سر می‌گیرد.
کاپیتان با قدم‌های تندی از کامیون بیرون می‌آید و با دقت به محلی که توسط سگ بو کشیده می‌شود نگاه می‌کند.
سگ پس از مدت کوتاهی به روی جاده می‌رود و روبه کامیون شروع به واق‌واق می‌کند.
کاپیتان بی‌درنگ به داخل کامیون می‌آید، درب کنار کامیون را محکم می‌بندد و روبه من با لحن تند و خشنی که هشدار و تاکید از آن موج می‌زند می‌گوید:
- تمام این منطقه مین کاشته شده، مین‌های ضد تانک، هر قبرستونی که این سگ رفت تو هم همراهش میری... فهمیدی خائن؟!
دهانم را باز می‌کنم تا حرف‌های کاپیتان را تایید کنم اما کاپیتان با حالتی عصبی به من پشت می کند، روی صندلی مخصوصش می‌نشیند و خشمگینانه به من می‌گوید:
- حالا زود باش حرکت کن، چیز زیادی تا مقصد نمونده خائن!
نگاه ناراحتم را روی اهرم‌ها و شکاف کامیون می‌اندازم و با فشار دادن پدال گاز مسیری که سگ در آن حرکت می‌کند را دنبال می‌کنم.
 
سگ پس از مدتی از شیب ملایم جاده بالا می‌رود و ما را به آن سوی جاده هدایت می‌کند.
با دقت زیادی بو می‌کشد و آرام جلو می‌رود.
پس از مدت کوتاهی لرزش دست و پاهایم دوباره زیاد می‌شود.
بی‌توجه به این اتقاق پیشانی کبود و عرق کرده‌ام را به شکاف می‌چسبانم و به دنبال کردن سگ ادامه می‌دهم.
در حین این کار کاپیتان نگاهی به شکاف می‌اندازد و می‌گوید:
- آروم حرکت کن خائن!
شدیداً از دستورش کلافه می‌شوم اما از ترس خشم و عصبانیتش جرئت نمی‌کنم چیزی به زبان بیاورم.
به یاد دارم که یک بار به خاطر حرف زدن روی سخنان کاپیتان به مانند زمانی که برای نجات سگ از دستورش نا‌فرمانی کردم انقدر توسط او مشت خوردم که یکی از دندان‌هایم شکسته شد و خون سرخ‌رنگ از لای کبودی و دهان ورم کرده‌ام به بیرون می‌چکید.
خشم کاپیتان واقعاً برایم وحشتناک و غیرقابل وصف است.
کاپیتان نگاه تندی به من می‌اندازد و می‌گوید:
- مگه با تو نیستم خائن؟! گفتم آروم حرکت کن!
چیزی نمانده از حرف‌ها و دستورات مسخره‌اش دیوانه شوم، آخر چگونه باید به پا‌هایم فرمان بدهم که کامیون آرام حرکت کند؟
گاهی کامیون زرهی می‌ایستد، گاهی از شدت اضطراب آن‌قدر پدال گاز را فشار می‌دهم که کامیون به شدت تکان می‌خورد.
ناگهان کاپیتان دوباره از کوره در می‌رود و با چهره برافروخته‌اش بر سرم بلند فریاد می‌کشد:
- زنیکه گاو! داری چه غلطی می‌کنی؟! هیچ درکی داری که الان توی چه موقعیت خطرناکی هستیم احمق؟! ما درست وسط مین‌ها گیر افتادیم لعنتی. کافیه فقط یه سانتی‌متر اشتباه بری تا با این کامیون بریم رو هوا!
 
دهانم را به قصد عذر‌خواهی باز می‌کنم تا چیزی بگویم اما پیش از آن که جمله‌ای بر زبانم جاری شود کاپیتان دستش را پشت سرم می‌گذارد و با شدت پیشانی‌ام را به شکاف می‌کوبد.
سپس با لحن تند و خشنی من را به نا‌سزا می‌بندد و می‌گوید:
- اون جسمای سیاه گرد رو می‌بینی کله پوک؟ بهشون میگن مین ضد تانک، فقط کافیه روی یکی از این مین‌ها بری تا کل این منطقه بره رو هوا، فقط مثل آدم دنبال اون سگ لعنتی برو و چشم از زمین برندار. الان وقت لرزیدن دستات نیست عوضی خائن. نمی‌دونی با بی‌صبری دارم لحظه شماری می‌کنم تا به مقصد برسیم و از این جهنم بریم بیرون. نمی‌دونی چه نقشه‌ای برای عذاب دادنت کشیدم!
با شدت بیشتری سرم را به شکاف نزدیک می‌کند و ادامه می‌دهد:
- اون شهر شیشه‌ای رو که نزدیک به یه مزرعه سوخته هست می‌بینی؟ اون‌‌جا آخر خطه. فقط کافیه از مزرعه عبور کنیم و وارد شهر بشیم. اون‌جا درست خط مرزی بین ما با شبگردا، بیابون‌گردا و جهش‌یافته‌هاس. اگه از اون مزرعه رد شیم و وارد شهر بشیم نجات پیدا می‌کنیم، پس خوب گوش کن خائن، قرار نیست تو این تاریکی به خاطر چشمای کور تو جونمون رو از دست بدیم، به محض این که وارد اون شهر بشیم تو رو به عنوان یه بزدل به دادگاه نظامی تحویل میدم تا حسابی ادبت کنن بی‌شرف!
***
( یک ساعت بعد)
نفرت و خشم به وضوح در چشمان سرد و خشن کاپیتان دیده می‌شود، شدت ترس و وحشت از خشم کاپیتان باعث می‌شود تا مدام به خود بلرزم، چشمانم را کاملاً به شکاف نزدیک کرده‌ام و با دقت و بی‌توجه به خستگی و سوزش شدید آن‌ها در حال بررسی کردن زمین هستم.
زمین پر از سنگ‌هایی است که سعی دارند خود را به جای مین ضد تانک جا بزنند.
حتی به سنگ‌ها هم اعتماد ندارم و با احتیاط از کنارشان رد می‌شوم، عرق از شقیقه‌ها و زیر بدنم سرازیر شده و گرما کلافه‌ام کرده است.
چشمانم شدیداً همه چیز را تار می‌بیند.
به کمک دست لرزانم، عرق روی پیشانی‌ام را پاک می‌کنم، پلک‌هایم را محکم روی هم فشار می‌دهم و دوباره به زمین نگاه می‌کنم.
 
در دلم آشوبی وحشتناک به بزرگی میدان جنگ به وجود آمده است. سگ با دقت همه‌جا را بو می‌کشد و راه را به ما نشان می‌دهد.
بعضی از مین‌ها به آرامی قابل دیدن هستند.
با کمی دقت متوجه می‌شوم که از شقیقه‌های کاپیتان نیز عرق ضعیفی سرازیر شده است، او گاهی با داد و فریاد تلاش می‌کند تا طبق عقیده‌اش دلسوزانه به من در انجام وظیفه‌ام کمک کند:
- احمق مگه کوری؟! اون مین به این بزرگی رو نمی‌بینی؟ یکم مسیرت رو به چپ منحرف کن لعنتی! آروم‌تر... گفتم آروم‌تر حرکت کن آشغال!
انگار ثانیه‌ها هم نمی‌خواهند که ما جان سالمی به در ببریم، ناگهان سگ توقف می‌کند و زمین را دوباره بو می‌کشد.
ثانیه‌ها به قدری کش‌دار شده‌اند که هر کدام به اندازه یک ساعت برایم می‌گذرند.
به ناآگاه حسی شوم باعث می‌شود تا قلبم تیر بکشد، نکند... نکند در میان مین‌ها گیر کرده‌ایم؟ مضطربانه و با بدنی لرزان به کاپیتان نگاه می‌کنم.
کاپیتان چشمان تیزش را به شکاف چسبانده است و هیچ واکنشی از خودش نشان نمی‌‌دهد اما ل*ب‌هایش آرام زمزمه می‌کنند.
شاید در حال دعا کردن است، من هم به ناچار در ذهنم به دنبال دعا‌هایی می‌گردم که خیلی وقت پیش آن دعا‌ها را فراموش کرده بودم.
اما هر چه تلاش می‌کنم تا تمرکز کنم، نمی‌توانم کلمات دعا را پشت سر هم قرار دهم.
یا قسمتی را فراموش کرده‌ام یا جای دقیق آن‌ها را به خوبی نمی‌دانم.
چشمانم را می‌بندم و جملات نا‌مفهومی را زیر ل*ب تکرار می‌کنم.
اصلاً نمی‌دانم چه چیزی را به عنوان دعا زیر ل*ب می‌خوانم.
ناگهان در حالی که مشغول تکرار جملات هستم صدایی از بیرون کامیون توجهم را به خود جلب می‌کند.
سگ با نگاه به کامیون واق‌واق می‌کند و با سرعت به سوی تپه‌ای می‌رود.
هم‌زمان با این اتفاق کاپیتان از خوش‌حالی مشت محکمی به بدنه کامیون می‌زند و من هم ذوق‌زده فریاد می‌کشم.
به سختی صدایی از دهانم خارج می‌شود اما همان نیز برای نشان دادن خوش‌حالی‌ام کافی است.
کاپیتان خشمگینانه نگاهی به من می‌اندازد و می‌گوید:
- زود‌باش سرباز... زود باش اون پدال لعنتی رو فشار بده... دیگه چیزی تا خونه نمونده.
 
بی‌توجه به نگاه تند و خشن کاپیتان با شجاعت پدال گاز را فشار می‌دهم و سگ را دنبال می‌کنم.
در حین بررسی زمین دیگر نشانه‌ای از مین پیدا نمی‌کنم.
آن‌قدر سبک شده‌ام که دیگر هیچ خستگی را احساس نمی‌کنم.
حتی اگر دستور دهند که تا ابد رانندگی کنم این کار را با کمال میل می‌پذیرم.
کامیون را کنار تپه بزرگی متوقف می‌کنم تا سگ سوار شود، در چشمان سگ تمنای تشویق و تشکر برق می‌زند اما کاپیتان هیچ توجهی به او ندارد.
لبخند‌زنان دستی به روی سر سگ می‌کشم، سگ در جواب تشکرم چندبار واق‌واق می‌کند و کف دستم را لیس می‌زند.
سپس به سر جایش برمی‌گردد.
از خوش‌حالی در پوست خود نمی‌گنجم، طوری که دلم می‌خواهد از شدت آن بال بزنم و... .
ناگهان با حرف‌های کاپیتان نگرانی شدیدی دلم را تسخیر و لبخند را از صورتم محو می‌کند:
- لعنت... لعنت... لعنت... لعنت... .
کاپیتان مثل دیوانه‌ها به همه‌جا مشت می‌کوبد و فریاد می‌کشد:
- این لعنتی از کدوم گوری پیداش شد؟! قرار بود یه دونه مزرعه این‌جا و نزدیک به اون شهر باشه نه دوتا! این بی‌شرف از کجا پیداش شد؟!
با دستانش که از شدت خشم و نفرت می‌لرزند نقشه را برمی‌دارد تا مطمئن شود که درست دیده است.
نقشه دو مزرعه نسبتاً بزرگ را نشان می‌داد که نسبتاً فاصله کمی با هم داشتند.
کاپیتان مصمم و جدی با صدای بی‌روح، زمخت و خشنش می‌گوید:
- مطمئنم که توی این مزرعه پر از بیابون‌گرد، جهش‌یافته یا شبگرده چون تعداد خونه‌هاش خیلی زیاده، شک ندارم. هیچ پاسگاه مرزی این جا وجود نداره پس این مزرعه یا مزرعه بعدی باید پر از دشمن باشه.
ناگهان مشتی به بدنه کامیون می‌کوبد و با نفرت فریاد می‌کشد:
- نه! مطمئنم این مزرعه پر از دشمنه! حسم میگه این مزرعه‌ست. شک ندارم یه مشت آشغال و حروم‌زاده توی این خونه‌های به ظاهر متروکه انتظار ما رو می‌کشن. لعنت به همشون.
 
کاپیتان نوک پایش را تند‌‌تند به کف کامیون زرهی می‌زند و پیشانی‌اش را مالش می‌دهد.
با دور کردن انگشتان دستش از پیشانی چین‌خورده و اخم آلودش لگد محکمی به کامیون می‌زند و می‌گوید:
- به محض این که از پشت تپه بریم بیرون ما رو به رگبار می‌گیرن، شک ندارم که اسلحه ضد تانک هم دارن. لعنت به این زندگی، لعنت به من، لعنت به همه، لعنت به این خراب‌شده!
ناگهان از حرکت می‌ایستد، نگاهش به نقطه نا‌معلومی رفته است و با چانه زخمی‌اش بازی می‌کند.
وقتی به من نگاه می‌کند متوجه می‌شوم که تصمیمش را گرفته است.
صورت اخم‌کرده، خشن و ترسناک کاپیتان جلوی صورت زخمی‌ام قرار می‌گیرد و با چشمانم چشم در چشم می‌شود.
پس از مدتی مهر سکوت را می‌شکند و با لحن خشن و ترسناکش می‌گوید:
- انگار تموم این عملیات به تو خائن و چلاق بستگی داره! ببین سرباز امیدوارم دَرس‌ت رو خوب یاد گرفته باشی، هیچ‌جایی واسه ترس و شک وجود نداره... همه چیز خیلی سادست، خیلی‌خیلی ساده... من میرم پشت تیربار و تو هم مثل آدم کامیون رو می‌رونی، دیگه کسی نیست تا تیربار رو پر کنه پس یه شانس بیشتر نداریم. یه تپه اون طرف و نزدیک به شهر هست، کافیه خودمون رو به اون تپه برسونیم تا دیگه نتونن ما رو هدف بگیرن. مرگ و زندگی فاصله بین این دو تپه‌ست. خوب متوجه حرفام شدی سرباز؟
ناگهان کاپیتان دست مشت شده‌اش را با حالت تهدید‌آمیزی و به قصد زدن به صورتم نزدیک می‌کند و بلند فریاد می‌کشد:
- مثل بز به من نگاه نکن احمق عوضی! متوجه حرفام شدی؟!
با ترس و نگرانی به نشانه تایید سخنش سرم را با سرعت به بالا و پایین تکان می‌دهم.
کاپیتان از کنارم رد می‌شود، اسلحه تیربار بزرگی را از روی زمین بر می‌دارد و با نزدیک شدن به دریچه مشغول پر کردن تیربار می‌شود.
پلک‌های خونین و زخمی‌ام را چندبار مالش می‌دهم و مسیر پیش رو را بررسی می‌کنم.
 
تنها یک گودال بزرگ گل‌آلود در دلم آشوب به پا کرده است.
فقط کافی است از پس یک گودال بر بیایم تا نجات پیدا کنم.
مضطربانه دستی به صورتم می‌کشم و به دنبال مسیر جایگزین می‌گردم.
سنگ‌های بزرگ و کوچک همه‌جا را مسدود کرده‌اند.
تنها مسیر عبور از لبه گودال است.
کاپیتان به داخل بازمی‌گردد و می‌گوید:
- همه‌چیز آمادس سرباز؟
با تکان دادن سر آمادگی‌ام را نشان می‌دهم، کاپیتان مدت نسبتاً طولانی به من نگاه می‌کند، سپس بدون هیچ حرفی به پشت تیربار می‌رود و می‌گوید:
- صدای کامیون همه‌جا پیچیده، هر کسی که توی این مزرعه هست از ما خبر داره پس دیگه نیازی نیست نقش بازی کنیم.
محکم مشتی به بدنه روی کامیون می‌زند و بلند فریاد می‌کشد:
- حالا!
چشمانم را تنظیم می‌کنم، اهرم‌ها را محکم در دست می‌گیرم و سریع پدال را فشار می‌دهم.
دود سیاهی بیرون می‌آید و کامیون شیهه کشان حرکت می‌کند.
به محض خروج از پشت تپه کاپیتان خانه‌های مزرعه را هدف می‌گیرد و با احتیاط کامل تیراندازی می‌کند تا شاید بتواند زمان بخرد.
در حین بررسی خانه‌ها با صدای خشن و تمسخر‌آمیزی فریاد می‌زند:
- کجایید آشغالا؟! چرا مثل موش فاضلاب توی سوراخاتون قایم شدین؟! از چیزی می‌ترسید؟! بیایید بیرون! زود باشید عوضی‌ها! زود‌باشید بیایین بیرون!
ناگهان گلوله‌ها صفیر‌کشان به سوی کامیون زرهی حمله‌ور می‌شوند، کاپیتان با چهره‌ای بر‌افروخته نیشخند تمسخر‌آمیزی می‌زند و می‌گوید:
- آره، همینه حروم‌زاده‌ها، زود‌ باشید شلیک کنین. از کسایی که نمی‌ترسن خوشم میاد، تموم زورتون همین بود؟ زود باشید آشغالای بی‌مصرف، اون گلوله‌ها رو واسه چی نگه داشتین؟! شلیک کنین! شلیک کنین!
با سرعت ماشه را فشار می‌دهد و به هر خانه‌ای که گلوله از داخل آن خارج می‌‌شود بی‌رحمانه شلیک می‌کند.
فریاد‌های بلند و دیوانه وارش باعث می‌شود تا من هم بلند فریاد بکشم.
هر چه سعی می‌کنم در مسیر درست رانندگی کنم کامیون مثل اسب چموش گریزان می‌شود.
 
سگ نیز با هیجان واق‌واق می‌کند و بالا و پایین می‌پرد.
در میانه راه تعداد زیادی گلوله شبیه به گلوله نارنجک‌انداز یا ضد تانک به سرعت به دور و اطراف مسیر کامیون پرتاب و با صدایی گوش‌خراش منفجر می‌شوند، تپه‌ای از خاک و شن را به دور و اطرافمان پخش و همراه با دود سیاه رنگی ناپدید می‌شوند.
در کنار آن‌ها تعدادی گلوله‌ با برخورد به کامیون صدایی شبیه به انفجار تولید می‌کنند.
کاپیتان فریاد می‌زند:
- آره همینه سرباز!
گودال پر از گِل انتظارم را می‌کشد، فقط کافی است از این گودال عبور کنم تا این ماجرا برای همیشه تمام شود.
به ناگاه صدایی شبیه به نعره هیولا‌مانند و ضجه انسان فضای محیط اطراف را تسخیر می‌کند.
کاپیتان نگاهی به منبع صدا می‌اندازد، تعداد زیادی شبگرد به همراه چند جهش‌یافته بزرگ، چند خانه را با سرعت نابود می‌کنند و با تکه‌پاره کردن و کشتن بیابان‌گرد‌ها با آن‌ها درگیر می‌شوند.
کاپیتان با صدای بلندی خطاب به من می‌گوید:
- زود باش سرباز! اگه دوست نداری خوراک جهش‌یافته‌ها و شبگردا بشی اون گاز لعنتی رو بیشتر فشار بده.
دست‌های عرق کرده‌ام را دور اهرم‌ها حلقه می‌کنم، زمانی که به گودال می‌رسم فریاد بلندی می‌زنم و با تمام قدرت اهرم‌ها را می‌کشم.
کامیون به مانند انسان مستی روی لبه گودال پر از گل لیز می‌خورد.
جوری اهرم‌ها را با قدرت می‌کشم که انگار قصد دارم آن‌ها را از جا در بیاورم.
کامیون غرش‌کنان به لبه گودال چنگ می‌زند و درست در لحظه آخر موفق می‌شود از گودال عبور کند.
قلبم از شدت خوش‌حالی تیر می‌کشد.
از هیجان نمی‌توانم دستان لرزانم را کنترل کنم.
احساس خفگی به جانم افتاده است، پشت سر هم نفس‌نفس می‌زنم و نیاز به هوای تازه دارم.
زمانی که دستم را روی قلبم می‌گذارم، قلبم به کف دستم مشت می‌کوبد.
 
زمانی که گلوله‌های تیربار تمام می‌شوند، تپه‌ی بعدی به کمک‌مان می‌آید و چتری در مقابل بارش گلوله‌های بیابان‌گرد‌ها درست می‌کند.
با غیب شدن کامیون در پشت تپه شلیک گلوله‌ها متوقف و غرش‌های ترسناک به همراه داد و فریاد و ضجه انسان بدرقه راه کامیون می‌شود.
کاپیتان در کمال خون‌سردی از بالای سقف به داخل کامیون زرهی آمد و دریچه بالای کامیون را بست.
وقتی نگاهش به من می‌افتد با صدای خشن و تمسخر‌آمیزی می‌گوید:
- هی سرباز! هیجان اصلاً برات خوب نیست.
اصلاً نمی‌توانم نفس بکشم، زمانی که جای گلوله‌ای را روی شکم و پیشانی کاپیتان مشاهده می‌کنم به کلی نفسم بند می‌آید.
کاپیتان متوجه نگاهم می‌شود و می‌گوید:
- واقعاً متاسفم سرباز! حواسم نبود که تو از مردن می‌ترسی.
بی‌توجه به زخم گلوله‌ها سیگاری روشن می‌کند، پوکی به سیگار می‌زند و با بیرون بردن دود سیگار از ریه‌هایش خطاب به من با لحن جدی و مصممی می‌گوید:
- می‌خوام قبل از مرگم یه چیزی رو بهت بگم سرباز! ولی باید خون‌سرد باشی.
موجی از غم، روح و بدنم را تسخیر می‌کند، نمی‌توانم چشم از سوراخ بزرگ و خونین روی پیشانی کاپیتان بر دارم، ناخودآگاه بغض‌کنان شروع به آه و ناله می‌کنم. کاپیتان زمانی که بی‌توجهی و ناله‌های من را می‌بیند بلند و خشمگینانه بر سرم فریاد می‌زند:
- با توام لعنتی! نکنه دوباره دلت برای فوش یا کتک تنگ شده؟! قول میدی خون‌سرد باشی سرباز؟ وقتمون کمه، باید یه چیزی رو بهت بگم.
با سرعت آرام می‌گیرم، بغضم را در گلو خفه می‌کنم، بزاق دهانم را به آرامی فرو و سرم را به نشانه مثبت تکان می‌دهم.
کاپیتان نفس عمیقی می‌کشد، سپس با بیرون دادن نفسش نیشخند تمسخر‌آمیزی می‌زند و می‌گوید:
- یه نگاه به پهلوت بنداز سرباز!
رد نگاهش را دنبال می‌کنم، وقتی می‌بینم پهلویم مورد اصابت گلوله قرار گرفته است کنترل احساساتم را از دست می‌دهم، از شدت نگرانی بلند و پشت سر هم فریاد می‌کشم و هراسان دستم را روی سوراخ می‌گذارم.
در کمال تعجب نه خونی از پهلویم می‌آید و نه دردی را احساس می‌کنم!
 
گلوله‌‌ای تانک را سوراخ و مستقیم به پهلویم اصابت کرده است، با افتادن نگاهم به کاپیتان خشمی وصف‌نشدنی جانم را آتش می‌زند.
او طوری که انگار منتظر این لحظه تکرار نشدنی باشد با لذت شدیدی می‌خندد و از شدت خوش‌حالی قهقهه بلندی سر می‌دهد.
خنده‌هایش به گونه‌ای است که انگار از زجر کشیدن دیگران لذت می‌برد.
پس از مدتی به یک‌باره حالت چهره‌اش دگرگون می‌شود و با صدایی تهدید‌آمیز می‌گوید:
- اگه بمیری، خودم تیکه‌تیکت می‌کنم عوضی! زود باش به جای داد و فریاد کردن حرکت کن. فقط کافیه وارد شهر بشی تا نیرو‌های کمکی از مرگ نجاتت بدن.
با سرعت و بی‌تابی شدیدی افسار کامیون را به دست می‌گیرم و نفس‌نفس زنان حرکت می‌کنم.
هر بار که به سوراخ توی پهلویم فکر می‌کنم، موج سردی مهره‌های استخوانی کمرم را به لرزه در می‌آورد.
کاپیتان با انگشت روی نقشه می‌زند و می‌گوید:
- فقط یه مزرعه دیگه مونده، یه مزرعه کوچیک که فقط یه خونه داره، بعد از اون مزرعه یعنی آزادی.
به محض پایان سخنش مزرعه و پشت سر آن شهر شیشه‌ای از دور نمایان می‌شود.
کامیون زرهی مستقیم به سمت مزرعه حرکت می‌کند.
کاپیتان با دقت زیادی از میان شکاف، مزرعه را بررسی می‌کند و می‌گوید:
- فقط کافیه با لوله تنفگ کامیون یه گلوله به سمتش شلیک بشه، هی سرباز! حواست رو خوب جمع کن، خودت می‌دونی که یه گلوله بیشتر برامون باقی نمونده.
در جواب او سرم را تکان می‌دهم، حتی یک ثانیه هم آن زخم فکرم را آزاد نمی‌گذارد، کاپیتان می‌گوید:
- فقط باید به اندازه کافی بهش نزدیک بشی سرباز و دقیق شلیک کنی، باید جوری هدف‌گیری کنی که کل اون خونه چوبی و خزه زده فرو بریزه.
هرچه به خانه نزدیک می‌شوم سرعتم را کمتر می‌کنم.
خورشید آرام روی خط افق لیز می‌خورد و اشعه خروشان آن چشمانم را آزار می‌دهد.
وقتی از میان اشعه خورشید خانه را می‌بینم، قلبم به تپش می‌افتد.
 
ظاهر خانه برایم آشناست، چشمانم را به شکاف نزدیک‌تر می‌کنم اما به سختی می‌توانم خانه را رصد کنم.
کاپیتان دستی به صورتش می‌کشد و می‌گوید:
- عالیه... تو موقعیت خوبی هستیم، زود باش سرباز، کامیون رو نگه دار و سریع گلوله رو شلیک کن!
محو تماشای خانه می‌شوم و هیچ توجهی به کاپیتان نمی‌کنم.
کاپیتان با چهره‌ای برافروخته و خونین فریاد می‌زند:
- با تو هستم دختره احمق! فک نکن چون الان مُردم دیگه هیچ‌کاری نمی‌تونم انجام بدم! دارم بهت می‌گم کامیون رو نگه دار، داریم فرصت رو از دست می‌دیم.
هر لحظه که می‌گذرد صدای کاپیتان از شدت خشم و نفرت بیشتر می‌لرزد.
کاپیتان خطاب به من می‌گوید:
- با تو هستم آشغال! صاف رفتی تو تله دشمن. داری ما رو به کشتن میدي کله پوک! مگه گوشات نمی‌شنون احمق! کامیون رو نگه دار، گفتم این کامیون کوفتی رو نگه دار!
چنان با مشاهده خانه در افکارم غرق شده‌ام که به سختی می‌توانم حرف‌های کاپیتان را بشنوم.
گل‌ها و درخت‌های زیادی جلوی خانه خزه زده، کاشته شده‌اند و هیچ لکه خونی روی خانه دیده نمی‌شود.
کاپیتان مشت محکمی به بدنه کامیون می‌زند، هفت‌تیرش را از غلاف خارج می‌کند و با حالتی تهدید آمیز بر سرم فریاد می‌کشد:
- هی گوساله با توام! کامیون رو نگه دار! گفتم کامیون زرهی رو نگه دار بی‌پدر!
هر چه به خانه نزدیک می‌شوم آرامش بیشتری وجودم را فرا می‌گیرد.
حتی به زخمم هم توجهی نمی‌کنم، انگار سال‌های زیادی است که خانه را می‌شناسم. وقتی به خانه نگاه می‌کنم تک‌تک آجر‌های خانه دلسوزانه با من سخن می‌گویند.
کاپیتان لوله هفت‌تیر را به طرفم نشانه می‌گیرد و با صدایی که خشم، کینه و بی‌رحمی شدیدی از آن موج می‌زند می‌گوید:
- هیچ وقت نباید به یه خائن اعتماد می‌کردم، تو یه گوساله بی‌شرف هستی که این دنیا برات هیچ معنایی نداره. تو یه خائن پست‌فطرت هستی که حتی لیاقت مردن هم نداری!
با باز شدن در خانه بی‌توجه به لوله هفت‌تیر که درست روی پیشانی‌ام تنظیم شده است پایم را از روی پدال گاز برمی‌دارم.
در میانه نور حالت بدن دختر‌بچه‌ای را مشاهده می‌کنم، دختر‌بچه سریع دستانش را بالا می‌برد و دوان‌دوان به سوی کامیون می‌آید، همان‌طور که به کامیون زرهی نزدیک می‌شود، جملاتی را با صدایی مظلومانه تکرار می‌کند.
 
درست در چند قدمی کامیون زرهی می‌ایستد و هق‌هق‌کنان گریه می‌کند.
مو‌ها و لباس کثیف، نخ‌نما و زرد‌ رنگش در زیر وزش باد تکان می‌خورند.
چهره زیبایی دارد و نگاهش بسیار برایم آشناست.
ناگهان با شنیدن کلمه آشنایی که از زبانش خارج می‌شود طوری که انگار تلسم شده باشم اهرم‌های هدایت را رها می‌کنم:
- خ... خ... خونه... خونه، م...م...من... من... .
سریع از جایم بلند می‌شوم، کاپیتان خشمگینانه فریاد می‌زند:
- داری چه غلطی می‌کنی خائن؟!
به او توجهی نمی‌کنم و به در خروجی نگاهی می‌اندازم، انگار کلمات دختر‌بچه ترس و وحشت از کاپیتان را در دلم محو و ناپدید کرده است، دیگر به مانند قبل ترسی از تنبیه شدن یا حتی مرگ ندارم.
انگار تمام دنیایم با این دو کلمه ساخته شده است.
سراسیمه با کف دستم لوله هفت‌تیر را که روی پیشانی‌ام قرار دارد کنار می‌زنم و به سراغ درب فلزی کامیون می‌روم، قبل از این که درب را باز کنم کاپیتان با صدایی هشدار‌آمیز خطاب به من می‌گوید:
- اگه از این کامیون زرهی پات رو بیرون بزاری، دیگه به من خیانت نکردی بلکه به مردمت خیانت کردی، تصمیمت همینه خائن؟! برای نجات جونت به دشمنت پناه می‌بری؟!
کلافه، مصمم و جدی پاسخ می‌دهم:
- آره!
به محض تمام شدن کلمه‌ام با سرعت به کاپیتان پشت می‌کنم و از کامیون خارج می‌شوم.
سگ نیز با واق‌واق کوتاهی من را همراهی می‌کند.
به محض خروج از کامیون نوشته‌های روی آن توجهم را به خود جلب می‌کند، چندین کلمه با شیئ تیزی حکاکی شده‌اند.
سرفه‌های کوتاهی می‌کنم و با دقت آن‌ها را می‌خوانم:
- آن‌‌ها همگی تا ابد و برای همیشه زنده هستند: سگ، کاپیتان، تیربار و خدمه تیربار.
دختر‌بچه هنوز جلوی کامیون ایستاده و مشغول گریه کردن است، زمانی که نگاهش به من می‌افتد با دیدن جای گلوله سراسیمه به طرفم می‌آید.
به محض نزدیک شدنش دختر‌بچه را در آغوش می‌گیرم، او را ب*غل می‌کنم و در حالی که مشغول نوازش گردنش هستم نگاهی به پشت سرم و کاپیتان می‌اندازم.
کاپیتان از دریچه روی کامیون بیرون آمده، هفت‌تیرش را پشت شلوار سفید نظامی‌اش مخفی و در حالی که دستانش را از پشت در هم قفل کرده است به من نگاهی می‌اندازد.
 
عقب
بالا