انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

اشعار بیدل دهلوی

~مَهوا~

کتابخوان
کتابخوان
ناظر رمان
هنرمند
تاریخ ثبت‌نام
8/29/24
نوشته‌ها
1,024
  • موضوع نویسنده
  • #1
آیینه بر خاک زد صُنعِ یکتا

تا وانمودند کیفیتِ ما

بنیادِ اظهار بر رنگ چیدیم

خود را به هر رنگ کردیم رسوا

در پرده پختیم سودایِ خامی

چندان که خندید آیینه بر ما
از عالمِ فاش بی‌پرده گشتیم

پنهان نبودن‌، کردیم پیدا

ما و رُعونت‌، افسانهٔ کیست

نازِ پری بست گردن به مینا

آیینه‌واریم محرومِ عبرت

دادند ما را چشمی که مگشا

درهایِ فرد‌وس وا بود امروز

از بی‌دماغی گفتیم فردا

گو‌هر گره بست از بی‌نیازی

دستی که شستیم از آبِ دریا
گر جیبِ ناموس تنگت نگیرد

در چینِ د‌امن خفته‌ست صحرا

حیرت‌طرازی‌ست، نیرنگ‌سازی‌ست

تمثالِ اوهام آیینه دنیا

کثرت نشد محو از سازِ وحدت

هم‌چون خیالات از شخصِ تنها

وهمِ تعلّق بر خود مچینید

صحرانشین‌اند این خانمان‌ها

موجود نامی است، باقی توهّم

از عالمِ خضر رو تا مسیحا
زین یأسِ مُنزَل ما را چه حاصل

هم‌خانه بیدل، هم‌سایه عَنقا
 
  • موضوع نویسنده
  • #2
اگر به گلشن ز ناز گردد قدِ بلندِ تو جلوه‌فرما

ز پیکرِ سرو، موجِ خجلت شود نمایان چو می ز مینا

ز چشمِ مستت اگر بیابد قبولِ کیفیّتِ نگاهی

تپد ز مستی به رویِ آیینه نقشِ جوهر چو موجِ صَهبا

نخواند طفلِ جنون مزاجم خطی ز پست و بلندِ هستی

شوم فلاطونِ مُلکِ دانش اگر شناسم سر از کفِ پا
به هیچ صورت ز دورِ گردون نصیبِ ما نیست سربلندی

ز بعدِ مردن مگر نسیمی غبارِ ما را بَرد به بالا

نه شامِ ما را سحر نویدی، نه صبحِ ما را گلِ سفیدی

چو حاصلِ ماست ناامیدی، غبارِ دنیا به فرقِ عُقبا

رمیدی از دیده، بی‌تأمّل، گذشتی آخر به صد تغافل

اگر ندیدی تپیدنِ دل، شنیدنی داشت نالهٔ ما

ز صفحهٔ رازِ این دبستان، ز نسخهٔ رنگِ این گلستان

نگشت نقشِ دگر نمایان مگر غباری به بالِ عَنقا
به اولین جلوه‌ات ز دل‌ها رمید صبر و گداخت طاقت

کجاست آیینه تا بگیرد غبارِ حیرت درین تماشا

به دورِ پیمانهٔ نگاهت اگر زند لاف مِی‌فروشی

نفس به رنگِ کمند پیچد ز موجِ می در گلویِ مینا

به بویِ ریحانِ مُشک‌بارت به خویش پیچیده‌ام چو سنبل

ز هر رگِ برگِ گل ندارم چو طایرِ رنگ، ر
شته بر پا
به هرکجا ناز سر برآرد، نیاز هم پایِ کم ندارد

تو و خرامی و صد تغافل‌، من و نگاهی و صد تمنّا

ز غنچهٔ او دمید بیدل بهارِ خطِّ نظرفریبی

به معجزِ حسن گشت آخر رگِ زمرّد ز لعل پیدا
 
عقب
بالا