- تاریخ ثبتنام
- 2/4/25
- نوشتهها
- 30
- موضوع نویسنده
- #21
پارت ۲۰
دنیا با دیدن اوضاع دازای نگرانش شد و از روی نیمکت بلند شد سریعا به سمت او رفت و دستش را روی شانه دازای گذاشت و با نگرانی گفت:
- حالت خوبه ؟ چه بلایی سرت اومده؟
دازای خودش را صاف کرد و با لحنی جدی گفت:
- خوبم چیزی نیست، فقط بیا بریم قبلاً از اینکه باز سر کله اون غول پیدا باشه.
دنیا باشه ای گفت ولی هنوز نگرانش بود برای همین انگشتانش را داخل انگشتان دست دازای قفل کرد و محکم دستش را گرفت.
درحالی که به سمت خروجی آن پارک جنگلی حرکت میکردند. نگاهی به صورت ورم شده او انداخت احساس میکرد، که شکم دازای قطعاً دچار آسیب شدیدی شده است، که حین پایین آمدن اینگونه خم شد.
دنیا هنوز نگران سلامتی دازای بود رو به او کرد و با لحنی ملایم پرسید:
- میتونی راه بری؟
دازای با لحن جدی گفت:
- همون طور که میبینی آره.
در همین که آنان در نزدیکی خروجی بودند. ناگهان دازای با یک حرکت سریعاً دستانش را دور کمر دنیا حلقه زد را در آغوش گرفت. با یک چرخش او را به سمت یک درخت هل داد و دستش را پشت سر دنیا گذاشت تا او آسیب نبیند و خودش را نیز سپر او کرد و دنیا را در آغوش گرفت.
ماشینی که کنترلش را از دست داد بود، از جاده بیرون زده بود و وارد پارک شده بود از کنار او رد شد و به درختی که آن سوی پیاده رو بود برخورد کرد.
دنیا با دیدن این صحنه دچار شوک شده بود. به معنای کامل مرگ از بیخ گوشش گذشت و اگر دازای متوجه آن ماشین نشده بود و او را به این سمت نمیکشاند اکنون او زیر ماشین له لورده شده بود.
از شدت شوک تازه متوجه شد که چگونه محکم خودش را به دازای پیچانده است، دنیا با خجالت دستانش را از دور گردنش بیرون آورد.
دازای از دنیا مقداری فاصله گرفت و گفت:
- تو همین جا بمون من برم ببینم راننده چش شده.
دنیا که به شدت ترسیده بود، از طرفی هم از شدت خجالت سرخ شده بود، گفت:
- باشه.
سپس دازای به سمت ماشینی که تصادف کرده بود حرکت کرد تا ببینید راننده به چه علتی دست به همچین کاری زده بود.
در همین حین صدای فریاد یک کودک خردسال توجه دنیا را به خودش جلب کرد.
به سمت آن صدا چرخید، با دیدن دختری که دامن کوتاه آبی روشن به تن کرده بود روی زمین کنار جسم مادرش نشسته است و درحال گریه و زاری است.
خودش را به آنان رساند کنار روی زمین نشست و خطاب به آن دختر بچه گفت:
- واسه مامانت چه اتفاقی افتاده؟ کسی بهش که ضربه نزده؟
او سرش را تکان به معنی نه تکان داد و اشک ریختن ادامه داد.
آن زن که یک کت شلوار رسمی به تن کرده بود، موهایش مشکی رنگش را با کش سادهای بسته بود.
با دیدن این نوع استایل حدس میزد که آن زن کارمند دولت است.
آرام دستش را زیر گردن مادر آن دختر گذاشت با احساس نبض خیالش راحت شد.
آن کودک را در آغوش گرفت و درحالی که موهایش را نوازش میکرد گفت:
- نگران نباش مامانت حالت خوبه بهت قول میدم زود بیدار بشه.
سپس یک آبنبات رنگارنگ از جیب مخفی کمرش بیرون آورد، این شکلات هدیهای بود که دیشب رامپوسان به او داده بود.
آن دختر با دیدن آبنبات خوشحال شد و آن را از دست دنیا گرفت، داخل دهانش گذاشت گریهاش بند آمد.
در همین حین دنیا با اورژانس تماس گرفت و درحالی که مشغول گزارش دادن بود، متوجه وجود خالهای قرمزی بر دور گردن آن زن شد.
موهایش پس گردنش را کنار زد، با دیدن آن خال ها ترس تمام وجودش را فرا گرفت.
به خوبی با موهبت داری که میتواند این کار را انجام دهد آشنا بود، اما گمان میکرد که همراه وهاب دستگیر و زندانی شده است اما گویا حدسش اشتباه بود.
دنیا با دیدن اوضاع دازای نگرانش شد و از روی نیمکت بلند شد سریعا به سمت او رفت و دستش را روی شانه دازای گذاشت و با نگرانی گفت:
- حالت خوبه ؟ چه بلایی سرت اومده؟
دازای خودش را صاف کرد و با لحنی جدی گفت:
- خوبم چیزی نیست، فقط بیا بریم قبلاً از اینکه باز سر کله اون غول پیدا باشه.
دنیا باشه ای گفت ولی هنوز نگرانش بود برای همین انگشتانش را داخل انگشتان دست دازای قفل کرد و محکم دستش را گرفت.
درحالی که به سمت خروجی آن پارک جنگلی حرکت میکردند. نگاهی به صورت ورم شده او انداخت احساس میکرد، که شکم دازای قطعاً دچار آسیب شدیدی شده است، که حین پایین آمدن اینگونه خم شد.
دنیا هنوز نگران سلامتی دازای بود رو به او کرد و با لحنی ملایم پرسید:
- میتونی راه بری؟
دازای با لحن جدی گفت:
- همون طور که میبینی آره.
در همین که آنان در نزدیکی خروجی بودند. ناگهان دازای با یک حرکت سریعاً دستانش را دور کمر دنیا حلقه زد را در آغوش گرفت. با یک چرخش او را به سمت یک درخت هل داد و دستش را پشت سر دنیا گذاشت تا او آسیب نبیند و خودش را نیز سپر او کرد و دنیا را در آغوش گرفت.
ماشینی که کنترلش را از دست داد بود، از جاده بیرون زده بود و وارد پارک شده بود از کنار او رد شد و به درختی که آن سوی پیاده رو بود برخورد کرد.
دنیا با دیدن این صحنه دچار شوک شده بود. به معنای کامل مرگ از بیخ گوشش گذشت و اگر دازای متوجه آن ماشین نشده بود و او را به این سمت نمیکشاند اکنون او زیر ماشین له لورده شده بود.
از شدت شوک تازه متوجه شد که چگونه محکم خودش را به دازای پیچانده است، دنیا با خجالت دستانش را از دور گردنش بیرون آورد.
دازای از دنیا مقداری فاصله گرفت و گفت:
- تو همین جا بمون من برم ببینم راننده چش شده.
دنیا که به شدت ترسیده بود، از طرفی هم از شدت خجالت سرخ شده بود، گفت:
- باشه.
سپس دازای به سمت ماشینی که تصادف کرده بود حرکت کرد تا ببینید راننده به چه علتی دست به همچین کاری زده بود.
در همین حین صدای فریاد یک کودک خردسال توجه دنیا را به خودش جلب کرد.
به سمت آن صدا چرخید، با دیدن دختری که دامن کوتاه آبی روشن به تن کرده بود روی زمین کنار جسم مادرش نشسته است و درحال گریه و زاری است.
خودش را به آنان رساند کنار روی زمین نشست و خطاب به آن دختر بچه گفت:
- واسه مامانت چه اتفاقی افتاده؟ کسی بهش که ضربه نزده؟
او سرش را تکان به معنی نه تکان داد و اشک ریختن ادامه داد.
آن زن که یک کت شلوار رسمی به تن کرده بود، موهایش مشکی رنگش را با کش سادهای بسته بود.
با دیدن این نوع استایل حدس میزد که آن زن کارمند دولت است.
آرام دستش را زیر گردن مادر آن دختر گذاشت با احساس نبض خیالش راحت شد.
آن کودک را در آغوش گرفت و درحالی که موهایش را نوازش میکرد گفت:
- نگران نباش مامانت حالت خوبه بهت قول میدم زود بیدار بشه.
سپس یک آبنبات رنگارنگ از جیب مخفی کمرش بیرون آورد، این شکلات هدیهای بود که دیشب رامپوسان به او داده بود.
آن دختر با دیدن آبنبات خوشحال شد و آن را از دست دنیا گرفت، داخل دهانش گذاشت گریهاش بند آمد.
در همین حین دنیا با اورژانس تماس گرفت و درحالی که مشغول گزارش دادن بود، متوجه وجود خالهای قرمزی بر دور گردن آن زن شد.
موهایش پس گردنش را کنار زد، با دیدن آن خال ها ترس تمام وجودش را فرا گرفت.
به خوبی با موهبت داری که میتواند این کار را انجام دهد آشنا بود، اما گمان میکرد که همراه وهاب دستگیر و زندانی شده است اما گویا حدسش اشتباه بود.