Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
مقدمه :
نامههای پخش و پلا بر روی میز چوبی، خراشهای گوشهی میز قدیمی، نوشتههای مچاله شده، لیوان شیشهای و تهماندهی آب، خودنویس مسکوت و لکهی جوهر سیاه بر دل سفید کاغذ... .
بوم شوم نامشروعشان فالی را فریاد میزند:
- این جا آرزویی مُرده!
مینویسم؛ برای تو، برای خودم، برای خودمان... .
خودمانی که به وقت طلوع غروبوشی، در لابهلای نورهای آفتاب، ماند و به ماه و مهر روزهای دیگر نرسید.
قد دیوارهای خانهی کوچک دلم، روز به روز بیشتر آب میرود و ای آشکارترین راز من، نفیر مسکوت و مسکون خانه را بشنو، بشنو که با عجز واج به واج نامت را میخواند و شده «سرگشتهی حیرانت ای دوست... .»
بانگ دلتنگی از گلدستههای فیروزهای و زمردین عبادتگاهت، در کوچههای دلم میپیچد و این دیار بعد از آن غروب در آن طلوع، هرگز رنگ طلوع دیگری را ندیده است.
همبازی شدن با کلمات خستهام کرده، همنشینی با سکوت هم نالانم کرده، صداقت و جسارت به خرج بدهم و بگویم دلم برایت تنگ شده چه؟ سر و کلهی خودمان و تو از سر کوچهی خانهمان پیدا میشود؟
کلمات بیشمار، نامههای هرگز به مقصد نرسیده، حرفهای ناگفته... .
من و تو لبریزشان و مدفون در این گور تاریک، نه فریاد تو به من میرسد و نه هیاهوی من به تو.
کدام واژه میتواند صبای بینمان شود و شانه خم نکند که ناگفتههایمان، ژرفتر از اقیانوساند و به ثقل کوه؟
میان دریایی از احساسات غوطهورم و هرجا که چشم میبیند حس است و احساس! و فوادِ سینهام، دمِ رگهایم و دمعِ چشمانم عاجزند از اقرار و خستهاند از الفبا.
دلم آغوش میخواهد، حبس شدن در آن محبس تنگ و گرمتر از مهر، سرطان دلم را دیگر کلمات مرحم و مرهم نیستند و سوزش زخمهایم را تنها دم مسیحایی انگشتانت میتواند شفا بخشد.
تنم ابریشم لبانت را بیقرارست و کدام پروانهایست که نوازش پیله بر بالهایش را نخواهد؟
تیکتاک عقربههای ساعت دنبال هم گذاشتهاند و ماه، امشب رو گرفتهاست؛ خبری از لباس منجوقدوزی آسمان هم نیست و پیراهنش به سیاهی روی قیر طعنه میزند.
پر نگاهم را به سیاه و سفید سایهها بر دشت برفی دیوار میکشانم. چوب سوختهی چشمانم دنبال چیست را نمیدانم، اما میتوانم حدس بزنم آتش زیر خاکسترشان را چه خاموشی میبخشد که «دیدار روی غایب، دانی چه شوق دارد؟... .»
حسرت، چهارحرفی کاهگلی خشتهای خانهمان و آتش خاموش نشدهی زیر خاکستر، در قلب چوب سوختهی چشمان من و عسل بهشتی دیدگان تو... .
تلخی سوختگیشان را تنها حلاوت عسلیهایت است که از خاطر میبرد.
از خیال نگارهی رخ تو، بند به بند انگشتانم آشوب میشوند برای زیستن در شکن موهایت، برای کاویدن ابروانت و لمس مژگانت، کویر بر لبانم جای میگیرد برای چشیدن نبض شریانت و قلبِ درون سینهام ساز مینوازد و دهل میکوبد و «پیغام وصل جانان پیوند روح دارد... .»
خاطرت هست چه گفته بودم؟ بوسیدن رگ حیاتی که حیاتم به جریانش بند است و حیات و ممات من، گذر دم از شریانت دستاویزیست که مرا گرفتار این جهان کرده.
موج اشک به وقت هر طلوع ماه، به ساحل چشمانم میزند و انتظار کشیدن همانا و نوشیدن جرعهجرعهی زهر همان... .
جگرسوزی چشم به راه نشستن را به چه دردی تشبیه کنم؟ که لاعلاجترین امراض هم مانند آن، آتش به خرمن جان نمیافکنند... .
پرسیدی از مقصد نوشتن و باید بدانی قلم را از بهر رقصیدن به آهنگ تو آفریدهاند و بیچارگی، دقیقا همان جاست که قلم هم از به دوش کشیدن غمت سر باز میزند.
بین خودمان بماند، شانههای رنجیدهام دیگر تاب ندارند و عمق دوریات به تاریکی سیاهچالها میماند... .
میگویم دلم تنگ است اما تو بخوان نفس در جان به شماره افتاده و ریسمان این حیات به مو رسیدهاست!
آدم دلتنگ که شاخ و دم ندارد، دلی بیقرار و تنی ناآرام و قلبی آشوب دارد که همهشان از دیدگانش جاریست و چشمها هرگز پشت پرچین افترا، پنهان نمیشوند.
دلنگارهی وِداد میان من و تو را نمیتوان با کلمات پرتره زد، باید نشست و تا عمق چشمها عزیمت کرد، با رنگهایش همصحبت شد و در کهکشان بطن آن غوطهور؛ آنگاه شاید بتوان منشور عشق دل را قلق گرفت، با شاخ و برگ عَشَقهاش درهم پیچید و ژرفا و فراخنای آن را لمس کرد.
مرغعشق دلتنگ، نوای عاشقی در کوچه-پسکوچههای تنم سر میدهد و قرار این جان بیقرار را بیش از پیش میرباید؛
و تو مدتها پیش خبر داده بودی که کشتی این جان، در طوفان توست و برای تو به تب مینشیند... .
آرام جان، به کدام زبان در طلبت باشم که به خانه بازگردی و این کلبهی احزان رخت ریسه و گل بر تن کند؟
با کدام تار و پود قالی زیر پایت را نقش بزنم که رد قدمهایت بر سر چشمانش بماند؟
قصد مراجعت کن؛ آرامِ کاسهی صبر روزهاست که به سر آمده... .
روزهاست که در زمهریری بیرحم، هردویمان را گیر انداختهای، نه در راه پس همسفرم میشوی و نه توان قدم برداشتن در راه پیش را دارم؛ هردو در باتلاقی عمیق دست و پا میزنیم و گهگاه صدای نفس زدنهایم است که آخرین توانش را به پای جان گرفتن ققنوس از این خاکستر میریزد.
میدانی؟ این روزها حس دیگری هم کنار این عشق سر برآورده و برای عشق گردن میکشد.
و علاقهی تو، علاقهی به تو - همان عمیقترین و سفیدترین احساسم - آنقدر مغلوب این سرما شده که قدرت سیلی کوبیدن بر دهانش را ندارد؛ جان ندارد فریاد کشد، غریو کند و آشوب بهپا، که حتی حق اظهار وجود هم در آن حس نامشروع نیست.
حواست هست که نفس در شب دمیده و ماهها پیش، با همان علاقهی به تو، عاجزانه شعر سرودم و کلمه نواختم که رهنمای این غافلهی کوچک عشق شوی پیش از آن که شب از راه برسد؟
نواختم، با همان عمیقترین احساسم و خواستم که برایم بنویسی، آنچه را که میان من و تو جاریست.
خواستم باور کنی که من میدانم و میشناسم نت به نت موسیقی قلمت را، چرا که قلبم نقشهی مرزهای روحت را از بر است؛
اما، عجزم را برایت به کلمه کشیدم که اما دارد این از بر بودن و گاهی، فقط گاهی، زور تاریکیها و گرد و غبارها از قوت قلبم پیشی میگیرد و او گم میشود در تاریکی و پیچ و خم راهی که انتهایش ایستادهای... .
خواستم برایم بنویسی پیش از آن که شب از راه برسد... .
غروب از راه رسیده و پاسی تا شب نمانده، در آغوشت پنهانم کن که این جادهی پر پیچ و خم به مار گزندهای میماند و من میهراسم از تنها به پیکارش شتافتن.
در آغوشم بگیر که «چاره جز آن که به آغوش تو بگریزم نیست.»
امشب در خیابانی مهزده با خیالت قدم زدم، زیر چتر باران رقصیدیم و تنمان بوی ابر گرفت و آواز رعدش پسزمینهی سمفونی خندههایمان شد.
در کافهی چوبینی، قهوه نوشیدیم و تو برایم صحبت کردی و من دوباره و دوباره حلاوت دلیبال چشمانت را نفس کشیدم.
دم، کاش میشد خندههایت را بوسید؛
بازدم، کاش میتوانستم صدایت را نوازش کنم؛
دم، کاش میشد عطر نفسهایت را در آغوش کشید؛
بازدم، کاش میتوانستم نوای ساز قلبت را قاب بگیرم؛
دم... .
و هر نفس کشیدن، افسوسی بود که تیغ تیزش با طعم بغض گلویم را میخراشید، ولی عسل چشمانت هر زهری را پادزهر است و من نوشیدن جام زهر با خیالت را به جان میخرم اگر تو وعده کنی دلیبال چشمانت را دوایم خواهی کرد.
میدانم امشبی را که با خیالت به وصال مهر رساندم، قرص ماه کامل بود و تو گوشهای از این دیار، خیال مرا در آغوش کشیده بودی.
بدر بعدی مرا در خیالت، «از کرانهی لبانت به عمق تنت ببر؛ جایی همانند پیچ آغوشت که شرجیترین است.»
بامداد که بر در حلقه میزند، کلمات و حرفها به صف میشوند برای رقصیدن دست به دست قلم بر روی دشت سفید کاغذ... .
لکن امشب؟ امشب حزن این کلبهی احزان درون سینهام، از بلندای کلمات مرتفعترست و از ژرفای حرفها عمیقتر.
گمانم این درد را فقط مرگ دواست و من تا دمیدن طلوع مرگ، محکومم به زیستن با حفرهی بهجامانده از حضورت، مجبورم به حیات در وهم و سایهات و چه اجبار شیرینیست در بند عشق تو ماندن.
چه تناقض تلخیست زیستن با نبودنت و مگر میشود نفس زد اگر نباشی؟
من پس از تو، به سکوت ممتد گرامافون از کارافتادهای میمانم که گوشهی خانهای متروک در روستایی محذوف از روی نقشههای راهنما، رها شده.
و جانِ جان، «جانم در آغوش غمت رفت و خودت بیخبری... .»
شبی با مادرم گفتم، درد یاران قلم به استخوان نمیرسد، به قلم میرسد و امشب رنج من نالهی الدخیل را به گوش قلم زمزمه میکند از دلتنگی برای کوچکترین و امنترین خانهای که هرگز طعم زندگی در آن را نچشیدهام!
دلم تنگ است برای گرفتار شدن میان پیچک بازوانت، برای غرق شدن در هرم تنت، برای سر گذاشتن بر بالشتک سخت سینهات و آرام گرفتن در فراز و فرود لالایی قلبت.
کبوتر سفید دلم پر میکشد برای جست و خیز در باغستان میان بازوانت و من ندیده و نچشیده میتوانم شعرها بگویم از ابریشم آغوشت.
گویی سالهاست در تو زیسته و در آغوشت آمیختهام که اینچنین پررنگ به بوم میکشم بوسهی گونهام به لطافت پوستت را، اینچنین آشکار لمس میکنم هنگامهی کوک زدن تنم به تار و پود پیراهنت را و اینچنین عمیق دم میگیرم از نفس بلندی که از افسون آن لحظه میکشی.
با اینکه هرگز با من وعدهی از نو متولد شدن در آغوشت را نکردهای اما من سالهاست به امید جان گرفتن در آشیانهی کوچک میان بازوانت زندهام که «کنج آغوشت پناه خستگیهای من است.»
آفتاب همیشه برایم دور بود، قابل احترام و آنقدر پرعظمت و مقدس که هیچگاه نمیتوانستم کسی را همترازش خطاب کنم؛
و حالا من، خورشید را در آغوش خود دارم و دو تیلهی مِهرتر از خورشید، درخشانتر و سوزانتر از او در آسمان قلبم حکم میرانند و میدانم آنقدر در من و روحم رسوخ کردهاند که هرگز غروب نخواهند کرد و آنقدر سرزمین یخبستهی وجودم را به هرم خود عادت دادهاند که هرگز تکرار نخواهند شد.
مِهر بیهمتای من، نفسهایت بوی نارنج و پاییز میدهند و دستانت بوی عاشقانههای مرغان عشق و بوی خانه.
آغوشت بوی اقیانوس میهد و بوی یاس.
قامتت سرو را به زانو درآورده و چشمانت روی یاقوت سرخ آسمان را کم کردهاند.
خداوند تجلی بهشتش را برایم فرستاده و پیک حیات من، باران شو و بر من ببار که جسم و روح من بدون تو به شورهزاری میمانند که زندگی در بطنش مدتهاست به یغمای مرگ رفته.
من میگویم نفسهایت بوی پاییز میدهند و تو بخوان درد ز توست و درمان هم ز تو؛
من میگویم دستانت بوی خانه میدهند و تو بخوان «تو سرزمین منی و من در تو نفس میکشم و زندگی مرا تکرار میکند»
من میگویم آغوشت بوی یاس میدهد و تو بخوان پاکی و زیبایی از تو منشأ میگیرند؛
من میگویم تجلی بهشتی و تو بخوان «چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو... .»
میدانی؟ دلتنگ که میشوم دست خودم را میگیرم و به سرزمین چشمهایم کوچ میکنم؛ او در مقام میزبانی اشک را برایم جاری میسازد و من در مقام مهمان، درآغوشش میگیرم،
آخر میدانم ناقوس گریه که به صدا درمیآید بیپناهتر از همیشه سرگردان یک شانه برای غصههایش میشود.
چشمهایم حرفها برای گفتن دارند، چشمهایم لحظههایی را زندگی کرده و پنهان کردهاند که به روح اگر میرسید فقط آغوش خدا درمان مرض لاعلاجش میشد.
حس میکنم چشمها مظلومترین اجارهنشین جسماند، میبینند و میبینند و میبینند...
و آخر داستان سوگواریها و همدردیها را قلب است که تصاحب میکند.
چشمهایم سالها با تو زیستهاند، خندیده و گریستهاند، امید بسته و ناامید شدهاند، ویران شده و از نو ساختهاند؛
توجه و دوست داشتنت سطلی از ستاره از اعماق آسمان پر کرده و بر دل چشمهایم پاشیده و کممحلی کردنت شیشهی ساعت خانهاش را در هم شکسته... .
اگر چشمهایم را بر در خانهات روانه کنم، حرفهایشان را میشنوی و برای آخرین بار مأوایشان میشوی؟
آخرینبارها همیشه قسمتی از جان را میکنند و همراه خود به قعر میبرند، مانند آخرین نفس یک مریض، آخرین خندهی یک عزیز، آخرین باران پاییز و عجیب مزهی زهر میدهد حکایت آخرینها... .
آخرین باری که عمیقا دوستت دارم را بر لبانم بوسه کردی کی بود؟
نمیدانم ولی اگر میدانستم آخرینبار است جانم را به لبانت میسپردم تا برای ابد و یک روز در تو زندگی کنم.
گفتم آخرینها پارهی جان میبرند و من درد همه جانم به همراهت راهی شدن را چگونه درمان دهم؟
خداوند چقدر برای داستان من و تو، از غم جوهر گرفته؟
که من و تو «نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم، نه میتوانیم همدیگر را ببینیم و نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم؛ به تنگنای عجیبی افتادهایم» و بلاخره دیر شد، شب رسید و من قول میدهم دیگر تو را به قدر جان خویش دوستت نداشته باشم... .
گاهی به صدایت فکر میکنم، به ریز و بم آن، فراز و فرودش، طرز ادای کلماتت و تهلهجهی شیرینی که نت پایانیاش دارد.
به صدایت میاندیشم اما گوشهایم نوازش هیچ نسیمی بر حریر خانهشان را لمس نمیکنند چرا که هیچ نوایی نیست که نشانی از ساز گلویت داشته باشد... .
نت به نت موسیقیای که حنجرهی تو مینوازد از بهشت برمیخیزد و گلوی تو را خدا بوسیده.
جوانهی احساسات را که بر خاک صدایت مینشانم، بوی طبیعت در اتاق سایه میگستراند و انگار خدا باغ کوچکی از بهشت را میان گلویت جا گذاشته.
غم میان صدایت بوی ابر و باران دارد،
خشم و صدایت رعد میشوند،
خنده و صدایت با رنگین کمان درهم میآمیزند،
لذت و صدایت شراب صدساله را به بار مینشانند و دلیل مستی روح میشوند،
و امان از رد لبهای عشق بر صدایت.
صدایت که بار بغض بر دوش میکشد، بوسههایم برای رقص زیر گلویت بیقراری میکنند و گلوی تو جای بغض نیست... .
صدایم که میکنی بوتههای یاس گل میدهند و گرمای حرف به حرف نامم از خورشید سوزانتر است.
«صدایت تماس مردد سرشاخههای بید است بر روانیِ آب زلالِ جوی،
صدایم که میکنی، خورشید در دلم طلوع میکند و بخوان مرا؛
که نت به نت با تو آرامم.»
تو را مأمن امنم مینامم و تو پشت افقهای این دو کلمه بخوان که دیار مأوا، دیوار پناه و حصار امنیت، مخلوق چشمان تو اند.
بخوان آرام شانههای من از سایهی تو جاری میشود و نسیم خنک آسایش از شاخ و برگ درخت تنومند وجودت است که وزیدن میگیرد.
میدانی؟
در کنار توست که دخترک پنهان شده در گوشهی قلبم بادبادک رنگیاش را به آسمان روحم، میسپارد و هیاهوی خندههایش در سینهی چشمانم میتپد.
در حصار بازوان توست که نفیر خندههایم همآغوش ابرها میشود و پر روحم سبکبالی پرستوها را ریشخند میکند.
چشمان تو که حراستم کنند، لبخند تو که پشتم را گرم کند، دستان تو که تکیهی شانههایم باشند و تنت پشتوانهی تنم؛ هراس و خطر و تمام کلمات ناامن دنیا پوچ میشوند.
معنای لبخند من، بوم دنیای کوچک مرا سرو قامتت رنگ میدهد و انتهای سبزی که توصیفم میدانی تویی، تو نهایت همهی حیات من در زندگانیای و نمیدانم توصیف نبودن و نداشتن تو را به چه بلایی مانند کنم که بتواند ویرانی را معنا بخشد؟
معبد آمالم، مقصود ستایشم، پرستوی شادمانیام، قاصدک شادکامیام، صور سبکبالیام، سِحر لبخندم، سِرّ طاقتم... .
میتوانم تا سحرگاه، محبوس در آغوشت، در حالی که چشمانم را به نگاهت تکیه دادهام و جویبار علاقهام از قلبم تا پشت پلکهایت جاریست، دور قلبت از شعر عشق پیله ببافم و ابریشم نرمش را روی زخمهایت ببندم.
دلم میخواهد تنم را به شانهی پهنت -همان تکیهگاه محکمی که پناه آخرم است- بسپارم، تخت سینهات را نرم ببوسم، از لابه لای دکمههای پیراهنت، عطر تنت را سخاوتمندانه بین رگهایم جای دهم و تا زمانی که آفتاب دست نوازشش را بر سر زمین کشد، سرانگشتانم را به ماجراجویی میان دشت موهایت بفرستم و ریشهی هر تار از آنها را از نوازش سیراب کنم.
دلم میخواهد گره محکمی از انگشتانم بین دستانت بسازم تا تیزی دندان هیچ خط پایانی برای این رویا هم نتواند تار و پود آن را از هم بدرد... .
دلم میخواهد از شیرینی چشمانت برای لبهایم معجونی ابدی با چاشنی حیات بسازم و کام تلخم از مشقتهای زندگانی را به قند لبانت مهمان کنم؛
لبانم را به رقص طنازانهای در بزم شریان ساکن در بطن گلویت بکشانم و سیب کوچک جادهی نفسهایت را به این پایکوبی دعوت کنم؛
طعم دانه انار کوچک روی ترقوهات تا گلویم جاری سازم و جست و خیز ماهی درون دریای سینهات را به تماشا بنشینم... .
دلم میخواهد و دلم میخواهد و دلم میخواهد و دل، این قلب وامانده سهم بیشتری از این رویا میطلبد اما افسوس که پاسی تا سحرگاه نمانده و رویاها را سحرگاهان به مسلخ میکشانند... .
نفسهای روحم برایت به شماره افتادهاند و قرار تن بیقرار من، میشود تنها برای یکبار، تار رویا را به پود حقیقت کوک بزنی که توان فراری این جان به کالبد ناتوانش بازگردد؟ باور کن ریشهی این روزها را غبطهی رویای شب گذشتهشان، سالهاست به آتش مینشاند... .
خشتهای پیشین، آشکاراترین آماج عاشقانههایم را به قالی کشیدم و اینک در رجهای پایانی، ستایش کدام جزء از وجودت را ببافم که این قالی لایق مفروش کردن خانهی دلت باشد؟
در دشت موهایت قدم زدم،
عسل چشمانت را نوشیدم،
نفسهایت را نفس کشیدم،
از یاقوت لبانت خاتم ساختم،
نبات لبخندت را چشیدم،
همراه شریانت جاری شدم،
دعوت سیب گلویت به گناه را پذیرفتم،
هبوط به بهشت آغوشت را اطاعت کردم،
عطر تنت را به آغوش کشیدم،
در آسمان قلبت اوج گرفتم،
در سایهی سروِ قامتت آرمیدم،
در کنام بازوانت ساکن شدم و سر بر بالین شانههایت نهادم... .
اکنون،کدام سلول وجودت را شعر کنم و زیر گوشهایت نجوای آن را نفس بزنم؟
اکنون کدام چکامه را به ساز قلبت برقصانم؟
اکنون کدام غزل را برایت آواز بخوانم که خدایت هم از توصیف آفرینش تو در عجب مانده؟