Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام دلنوشته: چشمان اقیانوس
دلنویس: نگین قاسمپور
ژانر: تراژدی
دیباچه: اقیانوسیترین دلها، چشمهای تکیده دارند.
مادامی که ماه در هالهای از غمِ چشمانش عذاب میکشد، دلهای مرده از قبر احساس برمیخیزند!
نگاهِ مردهاش در پیِ روشنایی، برای رهایی از وهم تاریکِ رویاهایش بود.
گلها، در اقیانوس چشمان اشکینش حلقه میزند.
می توانید پس از اتمام ۱۵ پارت دلنوشته، در تاپیک زیر در خواست نقد دلنوشته خود را بدهید. تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات
و برای دریافت تگ به تاپیک مراجعه کنید. لازم است قبل از درخواست تگ، دلنوشته شما نقد شده باشد.
امواج نیلی در چشمان آسمان چه بیرحمانه اثبات شدند.
نیچه زیبا گریست؛ نیوتن اشکها را ندید و سقوط سیبها را نشانه گرفت.
و من پریشانگونه نگاهم هنوز مات نقاشیاست تا قاب گیرد لبخندم را... .
از دلتنگی مرغابیها برایم بگو؛ از فانوسِ دریایی، از آن پریشان شبگرد!
آیا هنوز هم در قایق تنهایی آواز میخواند؟
آیا هنوز هم با حجم عظیم اشکهایش، اقیانوسی لاژورد میسازد؟
بغضهای سربسته در میان آبها... .
غواص تنهاییهایم مرا در آغوش بگیر، مرا ببر به دیاری که انسانی نباشد.
فرید بودن در میان اقیانوس چشمانت، چه غریبانه به دل مینشیند.
لغزیدن در اندروایی بیپایان و خالی از سلوت... .
وهم تلخ واقعیتهای دروغین، سیلی بر تمام باورهایم بود.
موج طنین فریادهایی که زمزمه میکند من زندهام!
زنده بودن دروغی بیش نبود؛
ما، مرگمان را زندگی کردیم!
با ریتم موجها میرقصم!
سرود مرگ، پژواک رهایی مینوازد.
کفِ این اقیانوس هر لحظه پذیرای من است.
آب کالبدم را متلاشی نمیکند؛ وهم چه چیز را میکشم، وقتی که میتوانم با والها شنا کنم؟!
چه ثانیهای بعد، چه روزهای بعد... .
این پایآگیش است.
وقتی به خود مینگرم، بیصداست، خالی از فروغ، خالی از من... .
خالی از انعکاس جوانههای گندم.
من آن اقیانوسیام که در آرامترین هقهق، مرگ والهایش را به تصویر کشید.
زیر بارش اشکهایم قدم بزن؛ چترت را ببند، خیابانها را مرور کن.
شمعها را فوت نکن، آرزو نکن... .
در خامُشی آسمان برقص!
همان لحظه که بند بند وجودت فریاد میکنند؛ ثانیهها را به آغوش بکش، منون پیشانیات را میبوسد.
چشمانش به ژرفای اقیانوس حرف داشت و به پهنای آسمان میگریست.
یک آن دید، دیگر مرغابی برای پرواز نبود... .
ماهیهای آرزو مرده بودند و وهم بیکسی پراکنده شده بود.
در آغوش ابدیت لبخند بزن و در چشمان اقیانوس منعکس شو!
تو در هر زمان تنهایی!
نخواه که کسی بال و پرت شود.
روزی، موجها تو را برای ساحل تعریف خواهند کرد.
باران خواهد بارید... .
در یک روز که آسمان میگرید، چترت را فراموش کن!
قصهی شبهای بیقراریام را از قطرهها بشنو... .
هنگامی که در میان هق هق باران، رنگین کمانها میدرخشند، مرا میفهمی!
غصهی نبودنها را نباید گریست، خاطرهها را در پس خیالات مرده غرق کن.
دست و پا زدن در اُقیانوسِ آشناهای غریب!
تا به تاترین انسانها در لایههای خود غرقاند؛ آنها را به حال خود رها کنید، همنفس نداشتن برایشان آسانتر است.
غامض میخواندنش؛
هر چه چشمان اُقیانوسیاش پرتلاطمتر میشد، ماهیهایش بیشتر غرق میشدند!
اندوهِ غمهای آبی را چه کسی درک کرد؟
گریهی مرغابیها را چه کسی دید؟
زجههای شبگرد دیوانه را چه کسی شنید؟