Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
هنوز صداش خوب یادمه... فرقی نداشت سر صبح یا سر ظهر، هر وقت میومد با صدای بلند تو بلندگو داد می زد " کهنه بیار و نو ببر... " کارش همین بود... ظرف و قابلمه ی رویی قدیمی رو با نو عوض می کرد و یکم پول سر می گرفت... قدیما واسش صف می کشیدن و حسابی کاسبیش خوب بود... ولی از یه جایی به بعد روزگار عوض شد... دیگه کسی اصلا تو فکر این چیزا نبود... تا اینکه کاسبیش کساد شد و دیگه تو محل ندیدمش... چند باری از بقالی محل شنیدم بعد از بیکاری دیوونه شده... کارش کشیده به آسایشگاه روانی... می گفتن اونجا کاسبی راه انداخته ولی اصلا مگه می شه تو آسایشگاه روانی کاسبی راه انداخت؟!
انقدر کنجکاو شدم که رفتم سراغش... عجیب واسش صف کشیده بودن... با همون بلندگو وایساده بود ...به سختی و به بهونه ی سوال پرسیدن خودمو بهش رسوندم و گفتم چی می فروشی؟ گفت خاطره...
گفتم مگه میشه؟! بهش برخورد... گفت این جمعیت رو نگاه کن... دیوونه نیستنا... فقط دنبال روزای خوبشونن... روزایی که اگه ادامه داشت کارشون به اینجا نمی کشید... یه برگه سفید نشونم داد و گفت باید تو این خاطره ای که دوست داری رو بنویسی... بعد تا نیمه های شب بلند بلند خاطره های خوبت رو بخونی تا یادت بیاد چیو از دست دادی ... اونوقت که از خستگی خوابت برد میاد سراغت... دوباره به دستش میاری... بعد خندید و گفت حق داری باور نکنی ولی خوب منو نگاه کن... ببین چه صفی واسم کشیدن... برگشتم به روزای خوبم... الان وسط خوابم... وسط رویا...
هیچی نگفتم... فقط رفتم ته صف وایسادم...امشب باید خوابش رو می دیدم...!!!
#حسین_حائریان
چشمام تازه گرم شده بود که با لرزش گوشی بیدار شدم.
« سفر بخیر... صحیح و سالم برسی تو بغلم... »
نمیدونم از کجا ولی یه لبخند اومد و نشست رو لبم...
چشمام رو بستم که بخوابم ولی خواب رفته بود. انقدر دور شده بود که بدونم امشب سراغم نمیاد.
قفل گوشی رو باز کردم و رفتم سراغ عکسها...
عکس اول تو پارک بود. یه نیمکت و چندتا درخت... یه پیرمرد و سگش... یه عکس خیلی معمولی که با قلب قرمز تو قسمت علاقمندیها بود. چرا؟! چون اون پارک، اون نیمکت، اون درخت، اون پیرمرد و سگش تنها کسایی بودن که اولین آغوش ما رو دیدن. یادم میاد وقتی من رو دیدی شک داشتی که بیای بغلم یا نه... مثل دختری بودی که تازه راه رفتن رو یاد گرفته...آروم آروم قدم برمیداشتی. وقتی دستام رو باز کردم پاهاتو تند کردی و خودت رو پرت کردی بغلم... چون میدونستی نمیذارم زمین بخوری. همونجا بود که اون پیرمرد از کنارمون رد شد. گفت «باهم پیر بشید که تنها پیر شدن درد داره.» پیرمرد درد داشت.
عکس بعدی بعد یه باخت بزرگ بود. روزی که از عالم و آدم بریده بودم. روزی که به زندگی فحش میدادم که چرا باهام راه نمیاد. یادم میاد همه جا رو گشتی و پیدام کردی. نه حرفی زدی ، نه دلداری دادی، نه امید الکی... فقط بغلم کردی. نمیدونم چقدر طول کشید تا آروم بشم ولی آروم شدم. بعد یه عکس سلفی گرفتیم و گفتی این عکس یادگاری میمونه تا تبدیلش کنیم به یه خندهی بلند...
عکس بعدی خندهی بلند بود. از اونا که دندون پزشکا میفهمن چند تا دندونت نیاز به پر کردن داره. یه جشن دو نفره بعد یه برد بزرگ... شدن اون چیزی که باید میشد. وقتی خبرشو دادم بیشتر از خودم خوشحال شدی. خودت رو انداختی تو بغلم و یه نفس عمیق کشیدی.
عکس بعدی اسکرین شات یه پیام بود. نوشته بودی «سالها تو رویاهام کسی رو آرزو میکردم که تو بودی. بغل کن خودتو به جای من»
هر عکسی رو که میدیدم یاد یه خاطره میفتادم. تنها چیزی که تو خاطرهها مشترک بود، آغوش تو بود. غیر از اون هیچ...
یادم میاد گفته بودی زندگی عادلانه نیست. درسته عادلانه نیست ولی هر آدمی چه قوی چه ضعیف، چه خوشحال چه غمگین، چه بچه چه پیر، نیاز داره به آغوشی که بدون هیچ منت و شرطی همیشه به روش باز باشه. آدم وقتی کسی رو نداشته باشه که بغل کنه، نفس کشیدن یادش میره
#حسین_حائریان
زیباترین لبخند جهان را داشت
آن شب کنارم خوابیده بود
بیدار شدم و کنارش نشستم
به صورت بدون لبخندش نگاه کردم
انگار که یک جنگجو بدون سلاح باشد
بیدار شد مرا دید و دوباره مسلح شد
به چشم های هم خیره شدیم
در چشم هایش نگاه کردم و تمام زندگی اش مثل یک فیلم نمایش داده شد
هیچ کدام پلک نمی زدیم
در من آتشفشانی بود که داشت مرا ذوب میکرد
چشم هایش پرده ی سینمایی بود که داشت تلخترین فیلم جهان را اکران می کرد
من تنها تماشاگر این فیلم بودم
پلک هایش را بست
فیلم تمام شد
در آغوشش کشیدم
از آن شب فهمیدم هر که زیباتر می خندد ، درد های عمیق تری دارد
_چشم هایم خیره به چشم های نوزادی ست که تازه به دنیا آمده
همه مشغول تبریک گفتن هستند
شیرینی را در دستم گرفته ام
از نوزاد می پرسم
دوست داری بزرگ شوی؟
عجیب گریه میکند
شیرینی را میگذارم سر جایش
به چشم های نوزاد نگاه می کنم یاد کودکی خودم می افتم
میگویم چقدر حال تو شبیه حال من است
_ چند کودک در حال دعوا هستند
چند نفری ریخته اند و یکنفر را می زنند
جدایشان میکنم
کودک کتک خورده را از زمین بلند میکنم می پرسم خوبی؟
میگوید نه درد دارم
لباس هایش را می تکانم و می گویم
چقدر حال تو شبیه حال من است
_ سنگ صبور دوست قدیمی شده ام
میگوید همه چیز این روزها برایش تکراری ست
میگوید در این سال ها من فقط یکروز زندگیکرده ام
باقی روزا رو تکرار کردم
دهانم بسته است ولی در مغزم کسی می گوید
چقدر حال تو شبیه حال من است
_در تاکسی نشسته ام
پیرمردی کنارم نشسته
تلفن همراهش را نشانم می دهد و میگوید
پسرم نگاه کن ببین چه پیغامی می دهد
می گویم « حافظه اش پر شده است »
گوشی را نگاه می کنم و با پوزخند میگویم
چقدر حال تو شبیه حال من است
_روی تیر چراغ برق محله آگهی ترحیمی ست
زنیمیان سال آگهی را می بیند و با گریه میگوید
وای خدا آرزو مُرد
یاد آرزوهای مُرده ی خودم می افتم و میگویم
چقدر حال تو شبیه حال من است
_پدر بزرگخانه ی قدیمی اش را باید می فروخت
عصبی بود آن روزها
داشت خاطراتش را به اجبار جا می گذاشت
نگاهم کرد و گفت دل کندن سخت ترین کار دنیاست
باید دل بِکنم
سرم را روی شانه اش گذاشتم وگفتم
چقدر حال تو شبیه حال من است
_بعد از سال ها پیام داد « پشیمانم »
پیام را کپی کردم و فرستادم برای یک نفر
او فرستاد برای یک نفر دیگر
او فرستاد برای یک نفر دیگر ....
چقدر حال ما شبیه حال هم است
_درخت باشم ... یک گوشه ی این دنیای بزرگ افتاده باشم تنهای تنها ... دلم قرص از اینکه سال هاست کابوس تبر ندارم ... از اینکه هرگز کسی نبوده رویتنم یادگاری بگذارد و برود ... از اینکه خالی از خاطره هام ...
اما جدا از دیگران ... اما در حسرت دیده شدن ... اما در خیال سایهبودن برای کسی ... اما در رویای خانه ی یک جفت پرنده بودن
_باد باشم ...قاصدکی را بغل کنم تا آرزویی بر آورده شود ... گاهی نسیم خنکی شوم بروم روی پیشانی کارگری خسته ... گاهی بروم لای گیسوی دخترکی تنها ، گیسوهایش را بلرزانم، تا دل ببرد از آنکه باید ببرد ... گاهی در آغوش بکشم برگی را که از درخت افتاده ... برگی که از عرش به فرش افتاده ... او را با خود ببرم و از خاطراتش دور کنم... از خاطرات سبز بودنش
دلم که گرفت طوفان شوم ...تا همه بفهمند آرامش من ، آرامش باد به سود همه ست
باد باشم ... همیشه در سفر ... دل کندن را خوب بلد باشم
_دریا باشم ... یک دریای آرام ... هر که می آید به سمت من ، یک به یک لباس هایش را میکَند و تن می دهد ... همه برای دیدنم می آیند ... برای عشق بازی با من ...
اما وقتی عشق بازیشان تمام شد ... وقتی دریا زده شدند ... کم کم دور می شوند از من... کنار ساحل ، جلوی چشم های من به آفتاب تن می دهند ... با آفتاب می روند و شب های تنهایی دریا می رسد ... شب هایی که دریا خودش هست و موج های خشمگینش ... شب هایی که آب دریا شور میشود از طعم اشک ...
دریا تنها که میشود طوفان به پا میکند...
از تنهایی و تن هایی که در آغوش کشیده خستهکه می شود ، غرق می کند ... تا شاید کسی را برای خودش نگه دارد...غرق که کرد او را به ساحل پس میدهد ... دریا دیر می فهمد به زور نمی شود کسی را نگه داشت ...
#حسین_حائریان
گفته بودی «آدرس من قلب آدمهایی هست که هنوز فراموشم نکردن» درسته... من فقط آدرس تو رو داشتم. تو فقط برای من پیدا بودی. من سلول به سلول تو رو حفظ بودم. میتونستم چشم بسته تو رو نقاشی کنم. من تو رو بلد بودم. میتونستم بگم الان خوشحالی، ناراحتی، دلت چی میخواد... چون تو دیوار امن من بودی.
گفته بودی «خونه به جایی میگن که وقتی اونجایی آرامش داری» آغوش تو خونهی من بود. تنها جایی که میدونستم بی هیچ سند و مدرکی، بی هیچ خطبه و امضایی فقط برای منه. تنها جایی که آروم بودم. تنها جایی که من بیخوابترین، خوابم میبرد. چون تو دیوار امن من بودی.
گفت بودی «وقتی کسی رو دوست داری، وقتی اسمش میاد بیدلیل لبخند میزنی» بعد تند تند، بیدلیل و بادلیل کنار من اسمت رو میگفتی. منم تند تند، بیدلیل و بادلیل لبخند میزدم. چهرهی با لبخندم رو جز تو کسی نمیدید. چون تو دیوار امن من بودی.
گفته بودی «هیچوقت دستت از دستم جدا نشه، لبت از لبم...» من بودم و تو بودی و هزارتا ماشین... دستت رو گرفتم و از خیابون رد شدیم. برگشتم و چهرهت رو دیدم. قشنگترین ذوق دنیا رو... بعد بهم گفتی میشه همه جا ماشین رد بشه؟! مثلا از وسط خونه، فروشگاه یا هر جای دیگه... خندیدم و دستم تو دستت موند.
من بودم و تو بودی و غیر از خدا هیچکس نبود. چشمامون بسته بود، لبهامون درگیر... بهم نگاه کردی و گفتی ده سال جوونتر شدم. پس بهت قول دادم هیچوقت پیر نشی. لبم رو لبت موند. چون تو دیوار امن من بودی.
گفته بودی «چهره و بدن رو همه دارن... کم و زیاد... من روح تو رو قبول دارم» روح من تو بودی. هر وقت از زندگی خسته میشدم، هر جا زورم به سرنوشتم نمیرسید، تو لحظههایی که غم تو دلم از خندهی رو لبم بزرگتر میشد، زمانی که دوست داشتم هیچکس کنارم نباشه، میاومدم کنار تو... تو که روح من بودی. چون تو دیوار امن من بودی.
#حسین_حائریان
تو ذهنم لیست خرید خونه رو مرور میکردم. پیاز ، دلستر ، زیتون... همون لحظه یه چی با سرعت بهم برخورد کرد. برگشتم و دختر بچهی چهار پنج سالهای رو دیدم که به بستنی قیفی تو دستش خیره شده. بستنی که حالا نصفش رو شلوار من ریخته بود. بهش گفتم خوبی عمو؟! چیزیت نشد؟! مادرش رسید و گفت آتنا هزار بار گفتم جای شلوغ انقدر ندو. زود باش از آقا عذرخواهی کن. دختر بچه خیره به بستنی هیچی نمیگفت. گفتم چیزی نشده خانم که عذرخواهی کنه. گفت نه باید یاد بگیره وقتی کار اشتباه میکنه بگه ببخشید. آتنا یه نگاه بهم کرد. دو دل بود. میدونستم دوست نداره بگه ببخشید. پس یه چشمک بهش زدم و گفتم ببخشید که بستنی قیفی تو خراب شد.خندید و زیر لب با خجالت گفت ببخشید.
چند قدمی که دور شدم احساس کردم پاهام جونی برای راه رفتن نداره. یه بغض وحشتناک اومده بود تو گلوم که بمونه. رو یکی از نیمکتهای میدون شهرداری نشستم.
به یه کلمهی ساده فکر کردم « ببخشید » . تو سرم یه اسم اومد و هزار خاطره. تو دلم هزار حس اومد و یه حسرت. حسرت شنیدن کلمهای که یه زمانی نیاز داشتم بشنوم ولی نشنیدم.من برای بخشیدنش ، برای فراموش کردنش نیاز داشتم یه ببخشید ساده بشنوم.نیاز داشتم بشنوم تا بتونم با چیزی که اتفاق افتاده کنار بیام. تا بتونم خودم رو آروم کنم. تا بدونم من مقصر اشتباه کردن دیگران نیستم. مدتها منتظر بودم. برای همین روزهایی رو تحمل کردم که شب نمیشد. رنج شبهایی رو گذروندم که صبح نمیشد.
لحظه به لحظهی زندگیم شده بود تکرار سوالهایی که جواب نداشت. « مگه من چیکار کرده بودم ؟! چی کم داشتم؟! چرا این کار رو با من کرد؟! و ... » هزار سوالی که بیرحمانه از خودم میپرسیدم و زجر میکشیدم.اگه یه بار فقط یه بار گفته بود ببخشید هیچ کدوم از این سوالها مغز و روح و روانم رو منفجر نمیکرد.
یه زمانی با یه ببخشید میبخشیدم ولی چون نشنیدم افتادم تو دور انتقام گرفتن. از خودم... کسی که قبل از اون بودم. همون که روحش پر میکشید برای دیدن... بوسیدن... نوازش کردن... انتقام گرفتن از خودم که مدتهاست اثری ازش نمیبینم.
از روزهای سخت و شبهای طولانی خیلی گذشته. دیگه نه سوالی از خودم میپرسم و نه به اتفاقاتی که افتاده فکر میکنم. فقط امشب فهمیدم هنوز یه بخشی از وجودم منتظر یه پیام با سه کلمهست. « سلام. ببخشید. خداحافظ.»
#حسین_حائریان