Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
نام داستان: جسور
ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه
ناظر: @~مَهوا~ نویسنده: زهرا رمضانی
خلاصه: تبعید شد به جایی که همیشه آن را در فیلمها میدید؛ جایی که در هر قاب، داستانی از دلتنگی و دوری روایت میشد. او جسور بود، همچون قهرمانان سینما که با شجاعت در برابر طوفانها ایستادهاند، اما در مقابل دختر مقابلش، گویی تمامی آن جسارتها در هم میشکست. عشق و امید، دو شعلهای که در دلش زبانه میکشیدند، در برابر این چالشهای بیپایان کمسو میشدند و او را به تفکر در مورد سرنوشتش وا میداشت.
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه: جسور بودم و نمیدانستم پا بر روی بدترین قسمت زندگانی گذاشتهام! همچون پرندهای که در آسمان بیپایان پرواز میکند، غرق در رویاها و آرزوهایم بودم؛ اما غافل از آنکه زیر پایم پرتگاهی عمیق نهفته است. طمع داشتم، طمعی شیرین و تلخ، همچون میوهای که در نگاه اول زیبا و وسوسهانگیز به نظر میرسد، اما در دلش دانههای تلخی پنهان است. نمیدانستم این خصلتم باعث میشود روزی تو را ببینم، آن کسی که در دنیای من مانند یک سایهی مرموز پدیدار میشود، و قلبم را به آتش میکشد.
اما مسئله اینجاست که آیا هر دویمان از این اتفاق خرسندیم یا نه! آیا این تقاطع سرنوشت، ما را به سمت نور هدایت خواهد کرد یا در دل شبهای تاریک غرق خواهد کرد؟ در این بازی شگفتانگیز سرنوشت، آیا ما تنها بازیگران نقشهای خود خواهیم بود یا میتوانیم داستانی نو بسازیم؟
میکروفون را بعد از اعلام آن که از کدام واحد خبرگزاری گزارش تهیه کرده پایین آورد و در حالی که سعی داشت، بند میکروفن را جمع کند رو به رایان که دوربین را از روی دوشش پایین میآورد گفت:
- خوب شد؟
رایان با لبخند همیشگی که مهمان لبان نازک و صورتی رنگش بود سری تکان داد و گفت:
- آره! کارهای ادیت رو انجام میدم بهت نشون میدم. به نظرت این مستندی که میخوای انجام بدی میگیره؟
میراث در حالی که بخاطر گرد و خاک بلند شده چشمانش را ریز میکرد گفت:
- برام مهم نیست این کارم میگیره یا نه. بریم داخل شهرش؟ حس میکنم چیزای بیشتری میتونیم برای مستند پیدا کنیم.
رایان سری تکان داد و در حالی که به سمت ون مشکی رنگی که سیستمهایشان در آن قرار داشت میرفت گفت:
- اوکی بریم.
هر دو بر روی صندلیها نشستند و این رایان بود که ماشین را به حرکت در آورد، میراث هنوز که هنوز است باورش نمیشد که بخاطر کله شقیای که انجام داده بود او را برای گرفتن گزارش و خبرنگاری به کشور سوریه بفرستند. از کارهایش هیچ پشیمان نبود و همین روحیه و اخلاقیاتش باعث ماندن رایان کنار این پسر مثلا جسور شده بود.
چشمان یاقوتی رنگ میراث از بدو ورود به شهر، تماما به بچههایی بود که با قیافههای ژولیده و بهم ریخته و لباسهای نامرتب و حتی پاره در حال بازی بودند.
خانههای متروک که بخش عمدهای از آنان خراب شده بود باز هم محل رفت و آمد مردمی بود که در حال ترمیم خانههایشان بودند. ناخواسته با دیدن کودکانی که در آبِ کم عمق و کاملا گِلی در حال بازی بودند از رایان خواست که ماشین را نگه دارد.
شال سرمهای سفید چهارخانه رنگی که از بدو ورود به سوریه خریده بود را به دور دهان و موهایش پیچاند و بعد از برداشتن تنقلاتی که در ماشین داشت از آن پیاده شد.
زبان عربی را جز «بله» و «خیر» نمیدانست و همین نقطه ضعفش برای ارتباط با کودکان بود، آهایی گفت که باعث شد توجه بچهها به او جلب شود.
کودکانی که کوچکتر بودند، با ترس پشت دیوار خرابهای قایم شدند، حق داشتند هیکل میراث نسبتا درشت بود و با آن صورت پوشیده مانند خلافکارها به نظر میرسید، پلاستیک خوراکی را روی زمین گذاشت و بعد از در آوردن کیک و بیسکوبیت آنان را به سمت پسری گرفت که شاید تازده وارد ده سالگی شده بود و با تکان دادن کیک از پسرک خواست آنان را بگیرد.
شک و دودلی در آن چشمان معصوم و کودکانه کاملا مشهود بود و همین میراث را مجاب کرد که بعد از باز کردن کیک و پایین دادن شال از روی دهانش کمی از آن را بخورد تا به آنان اطمینان دهد خوراکیها سالم هستند.
پسرک با زبان عربی بعد از دیدن لبخند کمرنگ میراث از بچههای دیگر خواست که گارد خود را پایین بیاورند و همین باعث دوستی ساده میان آنان شد.
میراث با لبخند درحالی که آنان را تماشا میکرد به پسرکی که حکم رهبر را داشت نگاه کرده و همانطور که با دست به خودش اشاره میکرد نامش را چندین بار به زبان آورد تا بالاخره پسرک به خودش اشاره کرد و نامش را گفت؛ اسم دختر و پسرهای دیگری که آن جا بودند را نیز یکی پس از دیگری گفت و این میراث بود که برای حفظ نام آنان، پشت بند ماجد اسامی را تکرار میکرد.
با شروع باد و خاکی که ناگهانی اتفاق افتاد، میراث دوباره شال را بر روی دهانش کشید و تا خواست به سمت رایان که به سمتش میآمد برود با شنیدن صدای انفجار قالب تهی کرد، چیزی در اعماق وجودش فرو ریخت، هم ترس جان خود را داشت هم کودکانی که با جیغ و فریاد در حال رفتن به درون خانهی متروک بودند.
نمیدانست خودش را نجات دهد یا به آنان کمک کند؛ تنها کاری که مانند احمقها در آن لحظه از او سر زد این بود که با ترس به آسمان خیره شود تا منبع صدای انفجارها را بیابد با صدای فریاد رایان به خودش آمد.
- باید بریم میراث!
میراث که دیگر هیاهوی کودکان را نمیشنید، سری تکان داد؛ در دلش طوفانی از افکار و احساسات در حال وزیدن بود. ناگهان، با برخورد بمب به ماشین، هر دو به شدت به طرفی پرت شدند. کشیده شدن بدن میراث بر روی زمین خاکی و پر از آجر، آخی از اعماق وجودش برآورد و چهرهاش را به هم پیچاند. صدای خرد شدن استخوانهای کتفش در آن هیاهو و بمباران، مانند زنگی غمانگیز در گوشش طنینانداز شد. گوشهایش سوت میکشید و احساس میکرد علاوه بر کتف، مچ پایش نیز به خاطر پرت شدنش آسیب دیده؛ جدای از آن، سمت راست بدنش چون بوم نقاشیای کبود و خونی شده بود.
به رایان که بیهوش بر روی زمین افتاده بود نگاهی انداخت و بعد از آن که به سختی از جایش بلند شد، تلوخوران و با پای ضرب دیدهاش خودش را به او رساند. آنقدر او را تکان داد و نامش را صدا زد تا بالاخره چشمان یشمی روشن رایان بعد از چندین بار پلک زدن به سختی گشوده شد. تنها شانس رایان این بود که چندین جایش زخمی شده و هیچ مشکل حادی نداشت.
ماشین در حال سوختن بود و شعلههای سرکش آن مانند زبانهای آتشین، لوازم مورد علاقهاش را به کام خود میکشید. رایانی که پهلوی آسیب دیدهاش را گرفته بود، با غصهای عمیق به آن خیره شد؛ تمام سیستم، دوربین و لوازم محبوبش در حال سوختن بود و او جز نگاه حسرتبار هیچ کاری نمیتوانست انجام دهد. در آن لحظه، دنیای او به خاکستر تبدیل شد.
میراث در حالی که سعی داشت به رایان کمک کند تا بلند شود با صدای ضعیف گفت:
- باید یک جا پناه...
با صدای ماجد که نام میراث را فریاد میزد نگاه هر دو به پشت سرشان چرخید؛ ماجد در حالی که ورودی خانه خرابه ایستاده بود، با دست به آنان اشاره کرد که پیش او بروند.
رایان که تمام لباسهایش خاکی و پاره شده بود در حالی که از جایش بلند میشد گفت:
- باید بریم پیششون! احتمالا مکان امنی تو خونه خرابه دارن.
میراث نگاه وحشت زدهاش به ماجد بود؛ پس سری برای رایان تکان داد و همانطور که میلنگید به سمت ماجد رفتند.
در آن لحظه میراث ممنوندار پسری بود که یک جورایی آن دو نفر را از این مخمصه نجات داد.
به محض ورود به خرابه، ماجد از پلههایی که به زیرزمین میرسید پایین رفت؛ اما میراث با یادآوری گردنبند کودکیاش که در ماشین بود. رو به رایان با نگاه هراسان و آشفته گفت:
- من... من باید برم... چند دقیقه دیگه میام تو با ماجد برو!
اجازهی اعتراض به رایان نداد؛ چون با گامهای بلند و تند بدون در نظر گرفتن مچ آسیب دیدهاش به سمت ماشین دوید.
دستش را به سمت در ماشین برد؛ اما از شدت حرارت نتوانست در را باز کند، خواست شال دور سر و صورتش را باز کند که با صدای گلوله ناخواسته نعرهای از روی ترس کشید و به سرعت کنار ماشین بر روی زمین دراز کشید و دستهایش را بر روی سرش گذاشت.
با شنیدن صدای قدمهایی محکم و بلند که نزدیکش میشد قالب تهی کرد، برای لحظهای از ترس قلبش ایستاد و او جدا شدن روح از بدنش را برای ثانیهای کاملا احساس کرد.
در آن حالت درازکش، میراث اندکی سرش را به سمت بالا حائل کرد و با دیدن شخص نظامی که تنها چشمانش از زیر کلاهخود نمایان بود، هم خوشحال شد و هم ترسید. این زن، با چهرهای که در سایهها پنهان شده بود، به او احساس امنیت و در عین حال وحشتی عمیق میداد. وقت صحبت نبود و این را اگنسی میدانست که با تلاشی بیوقفه سعی داشت پسرک درشت هیکل را نجات دهد؛ پس گفت:
- راه بیفت!
لحن دستوری و زنانهی شخص نظامی باعث شد میراث گوش دهد و حتی مخالفت نکند. از بابت اینکه تنها یادگاری از دوران کودکیاش در ماشین به احتمال زیاد ذوب شده است تمام وجودش لبریز از غصه شد؛ اما به یک باره شخصیت ترسویش فعال شد، نکند این زن او را بدزدد و بکشد؟ نکند بلایی بر سرش آورد و جنازهاش را سر ببرد؟ سر بریدن و قطع کردن زبان ابتداییترین کشتار در این کشور بود که توسط گروهکهای مختلفی که در آن فعالیت میکردند اتفاق میافتاد! اما برای لحظهای به خودش امید داد که این شخص نظامی یک زن است و به احتمال زیاد میتواند او را بزند و فرار کند! اما باز با خود فکر کرد، او هیچ چیز از رزم نمیداند و به راحتی میتواند توسط همین زنِ اسلحه به دست کشته...
این افکار مشمئز کننده باعث تزریق رعب و وحشت در رگهایش شد.
اگنس در حالی که نگاهاش اطراف را میپایید دست میراث را رها نکرد که هیچ محکمتر گرفت و او را کشید تا زودتر پشت دیوار خرابهای پناه بگیرند.
میراث با آن پای ضرب دیده مانند جوجهای مطیع پشت اگنس کشیده میشد و آنقدر وحشت زده و زهره ترک شده بود که نمیخواست برای درد پایش شیون کند! فعلا نجات جانش واجبتر از هر لحظهای بود.
به محض رسیدن به پشت دیوار، میراث سست شد و بر روی زمین افتاد؛ اگنس با تشر در حالی که ضامن اسلحهاش را میکشید تا برود گفت:
- از اینجا تکون نخور.
خواست حرکت کند که میراث ناخواسته و از روی تَوحش از پوتین خاکی اگنس گرفت گفت:
- تو کی هستی؟
میراث تنها میخواست مطمئن شود که قرار نیست بعدا توسط این زن کشته شود. اگنس بر روی دو زانو نشست و پرسید:
- از اهالی اینجا نیستی؟
میراث سری به معنای نه تکان داد و در حالی که شالش را باز میکرد تا راحتتر نفس بکشد و هم پای ضرب دیده و خراشیدهاش را ببندد با چهرهی کثیف و مچاله شده از درد نالید:
- نه من خبرنگارم! ماشینمون رو با بمب منفجر کردن.
اگنس سری تکان داد و سریع سوال پرسید:
- خودت تنهایی؟
میراث در حالی که با دست به آن طرف پشت دیوار اشاره میکرد سخن گفت:
- نه! همکارم تو زیر زمین اون خونه خرابه با بچههاست.
اگنس دوباره سری تکان داد با شنیدن صدای یکی از همکارانش که از بیسیم متصل به شانهاش درخواست کمک کرد ایستاد و در حالی که اطمینان میداد که چند دقیقهی دیگر منطقه امن خواهد شد و دوباره به دنبالش خواهد آمد او را تنها گذاشت.
پاچهی شلوار مشکی رنگِ پاره شدهاش را بالا کشید و در حالی که شال را به دور آن میبست در فکر فرو رفت.
همیشه خودش را آدم پر جربزه و شجاع میدانست؛ اما هیچگاه فکر نمیکرد این چنین و اینگونه مستأصل شود جوری که برای زنده ماندنش، دست به دعا ببرد و اینگونه محتاج یک زن شود.
زمانی که از کارش به اینجا تبعید شد، پی این که در اینجا اینجور مشکلات را خواهد داشت را به تن مالید؛ اما آن چه که در فیلمها دیده بود با این اتفاق که در آن حضور داشت زمین تا آسمان متفاوت بود و فکر نمیکرد در روز دوم آمدنش به اینجا اینگونه شود.
هنوز صدای شلیک گلوله میآمد و این موضوع تنها تپش قلب میراث را به هزار رسانده بود. هر بار که صدای انفجار به گوشش میرسید، گویی قلبش در سینهاش به رقصی دیوانهوار میپرداخت؛ نمیدانست به چه دلیل به این شهر متروکه دوباره حمله شده؛ اما این را نیز میدانست که همین الان باید از خود فیلم بگیرد و برای رییسش بفرستد و این ماجرا را گزارش کند.
تلفن همراهاش که گلسش شکسته بود، مانند یک یادگار غمانگیز از روزهای آرامَش را از جیب شلوارش بیرون کشید؛ موهای خاک گرفتهاش را تکان داد و همانطور که تکیهاش را از دیوار میگرفت تا بلند شود، احساس کرد که زمین زیر پایش به لرزه درآمده است. در آن لحظه، زمان برایش متوقف شد؛ گویی در یک کادر سینمایی قرار گرفته بود که همه چیز به آرامی در حال حرکت بود، اما او در مرکز آن طوفان، همچنان ثابت و بیحرکت مانده بود.
چشمانش را بست و در دل دعا کرد که این بار، سرنوشتش با او مهربان باشد. با دستانی لرزان، گوشی را روشن کرد و تصویر خود را در صفحه کوچک آن دید؛ چهرهای خسته و خاکآلود، اما با ارادهای آهنین. او باید این لحظه را ثبت میکرد؛ باید حقیقت را به دنیا نشان میداد، حتی اگر به قیمت اتمام جانش باشد. صدای شلیک گلولهها همچنان در گوشش طنینانداز بود و او میدانست که این فقط آغاز یک داستان تلخ و دردناک است. خواست دکمهی ضبط را فشار دهد؛ اما با دیدن تماس تصویری رییسش به سرعت جواب داد؛ نیکول به او فرصت صحبت نداد؛ چون به سرعت پرسید:
- میخوام گزارش زنده بدی! شرایطش رو داری؟
اینکه آن سر دنیا میدانستند که به اینجا حمله شده باعث تعجبش نشد؛ همیشه همین بود. ایرپادش را وصل کرد و همانطور که سعی داشت جوری از خودش فیلم بگیرد که لباسهای پاره و بهم ریختهاش معلوم نباشد سری تکان داد.
- سلام و وقت بخیر خدمت شما، میراث ژیلسون هستم؛ صدای من رو از کشور سوریه میشنوید.
با صدای ملیسا همکارش که تنها صدای او را آن هم به شدت ضعیف میشنید اندکی ابروهایش را در هم کشید.
- سلام میراث ژیلسون از اوضاع کشور سوریه بهمون بگو؟ درسته که صدای بمباران به گوش رسیده؟
میراث سری تکان داد و سعی کرد از پشت دیوار بدون آن که فشار زیادی به پایش وارد شود کنار برود و همانطور گفت:
- بله درسته! همونطور که پشت سر بنده رو میبینید حدودا پونزده دقیقهی قبل صدای بمباران به گوش رسید و بعد از اون هم صدای شلیک...
میراث ادامه نداد تا سوال بعدی ملیسا را جواب دهد.
- حملهها از طرف کی بود؟ این حمله خسارت جانی هم داشته؟
میراث در حالی که ترس را کنار گذاشته و اندکی خودش را از دیوار به بیرون میکشید تا منظرهی پشت سرش جای دیوار، آتش و دود باشد گفت:
- راجع به این موارد اطلاعات دقیقی ندارم، اما به محض رسیدن به آخرین اخبار با شما در ارتباط خواهم بود.
ملیسا با تشکر تماس را قطع کرد. میراث تلفن را پایین آورد، دوباره چشمش به ماشینشان افتاد که همچون یک روح سرگردان در آتش میسوخت، شعلههای سرخ و زرد آن به آسمان میرقصیدند و انگار که آخرین فریادهای زندگی را سر میدادند. در گوشه و کنار شهر، دود سیاه و غلیظی به آسمان میرفت، مانند دودی که از دل یک آتشسوزی بزرگ برمیخیزد و سایههای غم و اندوه را بر هر چیزی که در زیرش قرار داشت، میافکند. اما تنها خوبی این ماجرا آن بود که دیگر صدای شلیک گلولهها به گوش نمیرسید؛ سکوتی مرگبار بر فضا حاکم شده بود، اما میدانست این آرامش، موقت است.
میراث خواست راه برود، اما ناگهان احساس کرد که مچ پایش تیر کشید و این درد ناگهانی مانند زهر در رگهایش پخش شد. چهرهی نسبتا برنزهاش درهم رفت گویی تمام بار دنیا بر دوش او نشسته. پایش را با زحمت میکشید، هر قدم برایش مانند عبور از یک میدان مین بود. او خود را به خانهی متروکهای که ماجد و بچهها همراه رایان در آن بودند رساند. این خانه، همچون پناهگاهی در دل طوفان، امیدی در دل او میکاشت؛ جایی که شاید هنوز هم کمی از زندگی و عشق باقی مانده باشد.
بلند چندین بار نام رایان را صدا زد، اما هیچ واکنشی دریافت نکرد، خواست اولین قدم را بردارد و اولین پله را پایین برود که با صدای همان زن نظامیای که چند لحظه قبل جانش را نجات داده بود سر چرخاند؛ بدنش خاکی و گلآلود شده بود.
- تو اینجا چکار میکنی؟
میراث با انگشت اشاره به پلههای پایین اشاره کرد و در حالی که نگاهاش به چشمان مشکی رنگ آن زن بود گفت:
- دوستام اون پایینن میخوام برم پیششون.
اگنس به سرعت تفنگش را به حالت نشانه گیری گرفت و بعد از گفتن «تو همینجا بمون» او را تنها گذاشت.
دل میراث مانند سیر و سرکه میجوشید و نمیدانست چه کند تا زمانی که با شنیدن صدای بچهها و رایان خوشحال شد.
رایان با دیدن میراث پلهها دو تا یکی طی کرد و بدون توجه به بچهها او را در آغوش کشید.
آن دو برای هم حکم برادر را داشتند، نزدیک به هشت سال از دوستی میانشان میگذشت و طبیعی بود که از زنده بودن همدیگر خوشحال باشند.
رایان به محض فاصله گرفتن، ضربهای به شانهی میراث کوبید و با تشر گفت:
- کدوم گوری رفتی؟ فکر کردم مُردی!
ضربهی رایان ضرب نداشت اما درد چرا! پس در حالی که دوباره چهره درهم میکرد گفت:
- رفتم گردنبندی که برام مونده بود رو از ماشین در بیارم که نشد.
لحنش پر از حسرت بود، رایان میدانست که تنها چیزی که از زمان کودکی برایش مانده گردنبندی بود که یحتمل دیگر چیزی از آن باقی نمانده است.
اگنس در حالی که از پلهها بالا میآمد خطاب به رایان و میراث گفت:
- سریع از اینجا برید، باز هم احتمال حمله هست.
میراث در حالی که کامل به سمت اگنس چرخیده بود گفت:
- اما ماشین ما کاملا سوخته! میشه با شما بیایم تا بتونیم با مرکز ارتباط بگیریم؟
اگنس نگاهاش بین رایان و میراث چرخید و در حالی که جلوتر راه میرفت گفت:
- دنبالم راه بیفتید.
هر دو مطیع پشت سر اگنس راه افتادند، با این تفاوت که اگنس گامهای محکم و تند برمیداشت و رایان و میراث به دلیل زخمی شدن گامهای سست و آرام!
چهار ماشین تویوتا هایلوکس که تمام آنان پر از سرباز ارتش بود باعث شد اندکی دل میراث قرص شود.
هرکس دخترک را میدید احترام نظامی میگذاشت و این اگنس بود که به شانهی هر فرد میکوبید و وضعیت جسمی آنان را میپرسید که کسی دچار مشکل نباشد.
- کسی هم کشته شد؟
یکی از همراهان اگنس که تیلور نام داشت گفت:
- از جانب ما نه! اما از دشمن پنج نفر کشته شدن.
اگنس آهی کشید، اگر یک نفر از آن پنج نفر زنده میماند میتوانست بفهمد چه کسی به اینجا حمله کرده پس ناامید به سمت یکی از تویوتاها رفته و همانطور که به بار آن اشاره میکرد رو به رایان و میراث گفت:
- برید بشینید.
سپس در حالی که به سمت صندلی کمک راننده همان ماشین میرفت از همهی نیروهایش خواست سوار شوند و شروع به حرکت کنند.
رایان به کمک یک نظامی به میراث کمک کرد تا اول او سوار ماشین شود؛ سپس خودش پشت تویوتا جا گرفت.
جاده خاکی بود و هر تکان، همچو ضربهای به دل میراث، او را به درد میکشید. آفتابِ بیرحم، با اشعههای تند و سوزانش، به چشمان یاقوتیاش میتابید و در نتیجه، او چشمانش را ریز میکرد.
حال روحیاش هیچ خوب نبود؛ او که همیشه خود را مردی قوی و استوار میدانست، در آن لحظه به شدت احساس ضعف میکرد. در دلش، تمایل شدیدی برای گریه کردن شعلهور شده بود.
سرش را به کابین تکیه داد و چشمانش را بر هم نهاد، با این کار میخواست زمان را متوقف کند و از این جادهی بیپایان رهایی یابد. بیست دقیقه به کندی گذشت تا بالاخره به مقر فرماندهی ارتش رسیدند.
درون تونل چادری، ماشینها همچون سربازانی در صف انتظار، پشت سر یکدیگر پارک کرده و یکی پس از دیگری پیاده شدند و دوباره رایان به کمک میراث شتافت.
اگنس، ماسک مشکیرنگی بر چهره داشت که تنها چشمان قیرگونش از آن نمایان بود. هنگامی که کلاه و ماسکش را برداشت، موهای نارنجی رنگش چون شعلههای آتش در باد رقصید و او با دست، آنها را مرتب کرد و در حالی که طرف سخنش به مکس یکی از ستوانهای ارتش بود گفت:
- باز هم حالت آماده باش داشته باشید؛ احتمال حمله دوباره هست.
مکس در حالی که کلاشینکفش را پشت تویوتا میگذاشت گفت:
- چشم قربان!
اگنس به چشمان متعجب میراث و رایان خیره شد اما در حالی که طرف حرفش مکس بود گفت:
- به دکتر دَکستِر بگید این دو نفر رو درمان کنه شرایط خوبی ندارن.
سپس در حالی که جلیقهاش را باز میکرد از کنار دو خبرنگار تازه وارد عبور کرد. میراث توقع این چهرهی روشن اما خشن را نداشت.
موهای همچو هویچ و ابروهای هشتی روشن که کنار ابروی چپش پیرسینگ کوچکی نیز دیده میشد عجیب به آن چشمان مشکی رنگش ساخته بود.
رایان زیر لب سخن گفت تا فقط میراث حرفش را بشنود.
- از این چشمای مشکی، توقع یک زن دیگه رو داشتم حقیقت که جا خوردم.
میراث نیز با حرف رایان موافق بود، پس در حالی که پشت سر مکس راه میافتاد، سری تکان داد. اما برای لحظهای حس کرد که تا چند لحظهی دیگر، همچون برگ خزان، به زمین خواهد افتاد و بیهوشی او را در آغوش خواهد گرفت. این حس به قدری سنگین و عمیق بود که انگار سنگینی تمام دنیا بر دوش او نشسته و هر لحظه بیشتر بر فشار آن افزوده میشد.
در کسری از ثانیه، همانطور که انتظارش را داشت، ناگهان زمین زیر پاهایش لرزید و او، همچون پرندهای که از آسمان به زمین میافتد، با رایان همزمان بر زمین برخورد کرد.
این سقوط ناگهانی، نه تنها جسمشان را به زمین کوبید، بلکه روحشان را نیز به چالش کشید؛ آنها در آن لحظه فهمیدند که زندگی در این جادهی بیپایان، چه بهای سنگینی دارد و شاید در آن لحظه حس حماقتی که نام آن را جربزه گذاشته بودند باعث این اتفاق برای آنان شده بود.
مکس با شنیدن صدای افتادن، برگشت و با دیدن رایان و پولاد پفی از سر کلافگی کشید و خودش را به آنان رساند.
- چی شده؟
رایان نگران در حالی که بر روی میراث چمبره زده تا آفتاب بیشتر از این صورتش را نسوزاند؛ چندین سیلی به صورت خاکی و کثیفش نواخت و مضطرب و نگران گفت:
- نمیدونم یکدفعهای بیهوش شد.
مکس دست به پهلوی میراث انداخت و همانطور که سعی داشت لش این مرد گوریلسان را بلند کند و روی کولش بیندازد گفت:
- کمکم کن!
رایان باشهای به زبان آورد و به مکس کمک کرد، هر دو قدم تند کرده تا زمانی که به ساختمان قدیمی سه طبقه رسیدند که بعضی از قسمتهایش آجرهای زرد رنگ آن ریخته بود.
ددر آن لحظه مکس خداراشکر کرد که بهداری و اتاق دکتر دکستر در طبقهی همکف قرار دارد وگرنه بردن میراث آن هم به طبقات بالا طاقتفرسا و غیرممکن به نظر میرسید.
دکستر که در حال آماده کردن وسایل بود با دیدن مکس در حالی که تخت را جلو میکشید گفت:
- بذارش اینجا.
مکس بعد از انداختن میراث بر روی تخت، نفسهای عمیق و متعدد کشید. دکستر که دکتری در اوایل چهل سالگی بود در حالی که چشمان میراث را باز میکرد و به آنان با چراغ قوه نور میانداخت گفت:
- چی شده؟
رایان شرح جزییاتی از آن چه که میدانست داد و بعد از اتاق به همراه مکس خارج شد؛ اما طولی نکشید که پرستاری از رایان برای درمان به اتاق دعوت شد.
رایان بدون حرفی، بر لبهی تخت نشست که با صدای پرستار که پسری ریزنقش بود دست به کار شد.
- پیراهنت رو کامل در بیار.
رایان بعد از در آوردن لباسش نگاهی گذرا به پهلوی کبود شدهاش انداخت و گفت:
- این خط و خشهای جزئی مهم نیست فقط پهلوم...
با قرار گرفتن بتادین بر کنار زخم روی شانهاش، آخ آرامی گفت که باعث خندهی متیو شد.
- آره مشخصه مهم نیست.
سپس در حالی که یکی پس از دیگری زخمهای بدن رایان را تمیز و ضدعفونی میکرد گفت:
- خداروشکر که نیازی به بخیه ندارن.
رایان سری تکان داد و سر آخر پرستار دست بر پهلوی رایان گذاشت و بعد از چندین فشار فهمید که اندام داخلی مشکلی ندارد و تنها از برخورد به زمین کوفته شده است. پس در حالی که دستکشهایش را در میآورد گفت:
- تموم شد.
رایان با تشکر پیراهن پاره شدهاش را به تن کرد و پرسید:
- حال رفیقم چطوره؟
متیو در حالی که بتادین، پنبه و باقی وسایل را جمع میکرد گفت:
- کتفش در رفته بود که دکتر جا انداخت، مچ پاش هم مویه کرده که فعلا بستیم؛ باقی زخمهای بدنش هم ضدعفونی و بخیه شدن.
وضعیت میراث حاد به نظر میرسید، برای لحظهای سوال مسخرهای که در ذهن پرورش میداد را از پرستار پرسید:
- زنده میمونه؟
ناخواسته متیو از شنیدن این سوال خندهای کرد و با لحن کاملا طنزش گفت:
- نه گلوله به اندام داخلیش خورده نه اونقدر خون ریزی داشته که نتونیم جلوش رو بگیرم. تو این ده سالی که دارم کار میکنم هم ندیدم کسی بخاطر مویه کردن پا و در رفتن کتف بمیره.
سپس با تک خنده از روی کنایه ادامه داد.
- مگه اینکه دوستت اولین نفر باشه.
رایان ناخواسته خودش را شماتت کرد از پرسیدن همچین سوال مسخرهای که توسط این پرستار اینجور به سخره گرفته شد. پس در حالی که از روی تخت پایین میآمد گفت:
- اینجا آب هست؟
پرستار پشت به رایان در حال تمیز کاری پرسید:
- برای خوردن یا شستن؟
رایان در حالی که به سمت در خروجی میرفت گفت:
- برای شستن.
متیو برای لحظهای سر چرخاند و گفت:
- پشت ساختمون یک شیر آب هست برای شستن.
رایان با تشکر از اتاق و بعد از ساختمان خارج شد و به پشت ساختمان رفت، فاصله سر شیر آب از زمین یک متر بود و رایان برای شستن سر و صورتش مجبور شد اندکی خودش را خم کند که همین فشار زیادی را به پهلویش آورد.
هوا آنقدر گرم بود که سر و صورتش به فاصله یک ربع از ساعت کامل خشک شد.
تلفن همراهاش را گم کرده بود و نمیتوانست با نیکول تماس بگیرد. آهی کشید و دوباره لخلخکنان به سمت ورودی ساختمان حرکت کرد، نیاز به استراحت داشت و از طرفی نگران میراث بود.
با یادآوری پدربزرگش، به سرعت وارد ساختمان شد و همانطور که اطراف را می پایید تا شخصی آشنا پیدا کند قدم نهاد، با دیدن مکس که در حال پایین آمدن از پلهها بود خودش را به او رساند و هراسان گفت:
- میشه یه لحظه گوشیت رو بهم قرض بدی؟ باید یه تماس فوری بگیرم.
مکس ابروهای پهنی که اندکی بینش پیوند بود را بالا نهاد و تلفن همراهاش را از جیب شلوارش بیرون کشید. رایان با تشکر به سرعت تلفن را گرفته و شمارهی پدربزرگش را گرفت.
کمی انتظار کافی بود تا صدای خستهی پدربزرگش را بشنود. رایان بعد از پرسیدن احوال پدربزرگش به او دلگرمی داد که هیچ اتفاقی برایش در سوریه نیفتاده و همه چیز بدون مشکل جلو میرود و بلاخره بعد از گذشت پنج دقیقه تلفن را قطع و به مکس داد.
رایان از آمدن به اینجا هیچ خرسند نبود؛ او تنها بخاطر آن که میراث به این دیار بیرحم تبعید شد، همراه او آمد، زیرا هیچگاه رفیق نیمهراه نبود. در دومین روز حضورشان در این سرزمین سرد و بیرحم، مرگ را به چشم دید؛ مرگی که نه تنها جسم، بلکه روح و امید را نیز میبلعید.
در افکارش، همچون طوفانی سهمگین، به این فکر کرده بود که از اینجور حملهها باز هم خواهند دید؛ حملههایی که همچون سایههای شوم بر سرشان سنگینی میکردند و هر لحظه ممکن بود زندگی را از آنها بربایند.
«کاری میکنم که پشیمون بشید و هزار بار آرزوی مرگ کنید.»
این جمله، مانند طوفانی در دل رایان طنینانداز شد. نیکول، با چشمانی چون آتش، وعدهای ترسناک را در دل آنان کاشت و اما میراث سعی داشت در مقابل همان آتش خشمگین خودش را خونسرد نشان دهد. او به یاد آورد که چگونه این کلمات، همچون سایهای سنگین، بر افکارش نشست در حالی که بر روی میراث هیچ تاثیری نداشت.
آرام چشمانش را گشود، جای جای بدنش تیر میکشید و ضعف فراوانی بر بدنش چمبره زده و مشخص بود حالا حالاها قصد رها کردنش را ندارد. سقف ترک خورده و کثیف اولین تصویری بود که مقابل دیدگانش قرار گرفت و بوی الکل و اتانول مویرگهای بینیاش را قلقلک میداد.
به سختی خودش را بالا کشید و بر روی تخت به حالت نیم خیز در آمد، اما انگار چند بار مرد و زنده شد تا توانست...
با صدای رایان چشمان ورم کرده از بابت گرد و خاکش را به سمت راستش حائل کرد.
- بهتره برگردیم!
میراث با دستش چپش، بر روی موهای زبر شده و کثیفش دستی کشید و گفت:
- کجا؟ بهمون ماشین دادن؟
رایان ناخواسته خشمگین شد، از روی صندلی آهنین برخاسته و همانطور که قدمی به سمت میراث برمیداشت غرید:
- از این کشور! نمیفهمی داشتی میمردی؟ اگه بمب به جای ماشین به خودمون میخورد که الان جز خاکستر چیزی ازمون نمونده بود.
سخنان گستاخانه و پر توحش رایان بوی خوف و وحشت میداد و میراث کاملا به او حق میداد؛ پس در حالی که سرم تمام شده را از رگش بیرون میکشید گفت:
- تو مختاری بری چون پدربزرگت منتظرته، من کسی رو ندارم رایان، بمیرمم برام نیست.
اما لحظهای فکر کرد. همیشه رایان همراه او بوده؛ پس نامردی است که الان بخواهد رفیق نیمه راه شود؛ تصمیم گرفت به روش همیشگیاش رایان را آرام کند؛ پس با چهرهی درهم شده از درد گفت:
- میدونی یکی از استراتژیهای کمبوجیه دوم برای بردن تو جنگ چی بود؟
آتش خشم چشمان یشمی رنگ رایان در آبی چشمان میراث خاموش شد، میدانست باز هم قرار است داستان بشوند و حقیقت به شنیدن داستانهای میراث اخت گرفته بود. به طور جِد رایان میتوانست این هشت سال گذشته هر چم داستان از میراث شنیده بود را بگوید بدون آن که تکراری باشد.
در آن تاریکی که با چراغهای کم زور روشن شده بود، میراث ترجیح داد خودش ادامه دهد.
- نبرد پالسیوم بود که اگر اشتباه نگم برای پونصد و بیست و پنج سال قبل از میلاد! یک پادشاه ایرانی به اسم کمبوجیه دوم زمانی که میخواست مصر رو برای خودش کنه تصمیم گرفت یکم اطلاعات دربیاره از مردمای شهر...
سپس در حالی که چهره درهم میکرد تا بتواند کامل بنشیند گفت:
- فکر میکنی استراتژیی که به کار برد چی بود؟
رایان از روی سخره جواب داد:
- حمله مستقیم؟ دور زدن خندق؟ فرستادن کبوتر؟
میراث نوچی کرد و با ذوق از آنچه که خوانده و اطلاعاتی که در آورده بود گفت:
- اون زمان مصریها گربهها رو پرستش میکردن چیزی که کمبوجیه دوم فهمید و از اون به نفع خودش استفاده کرد. اون از همه سربازاش خواست تا روی سپرای خودشون تصویر گربه نقاشی کنن و حتی صدها گربه به میدان جنگ ببرن...
سپس بشکنی زد و با ذوق گفت:
- بینگو! مصریها نمیتونستن به خدای خودشون حمله کنن و همین عامل پیروزیش شد و به راحتی تونست مصر رو تصرف کنه.
رایان ناخواسته خندید؛ میراث خوب بلد بود چطور رایان را آرام کند حتی اگر در بدترین شرایط باشند؛ همیشه آن کسی که زود جوش میآورد و تصمیمات سریع و بدون تفحص میگرفت رایان بود و کسی که دنبال کمترین حاشیه و بیشترین تفکر میراث!
این تیم دو نفره همیشه مکمل هم بودند و هیچوقت کم نیاورده بودند؛ این هم یکی از آن موقعیتها!
میراث در حالی که رگ دستش را محکم فشار میداد تا خون از آن بیرون نزند گفت:
- من و تو هم باید بشیم کمبوجیه دوم، باید این کشور و مردماش رو بشناسیم، نقاط قوت و ضعفشون رو دربیاریم تا وقتی که نیکول تصمیم بگیره که ما برگردیم!
سپس آرامتر سخن گفت:
- میدونی که میخوام دست یکی دیگه از کله گندهها رو، رو کنم؛ پس مقابلم نباش همراهم باش.
سپس ضربهای به شانه رفیق شفقیش کوبید و گفت:
- هشت سال پیش رو یادت بیار که چطور با سختی تونستیم تو اون خبرگذاری لعنتی که مورد علاقمون بود وارد بشیم؛ اگه الان بریم تمام اون هشت سال سختی رو نابود کردیم، چیزی که نیکول هم میخواد؛ اما من میخوام بمونم رایان! حتی اگه به قیمت جونم تموم شه؛ چون تو کاری بودم که از جون و دل بهش علاقه داشتم.
اگنس از پشت در تمام سخنان میان آن دو دوست را شنید، عزم راسخ میراث برای ماندن و تلاش برای از دست ندادن شغلش، باعث شد لبخند کمرنگی بر روی لبانش نقش ببندد. خودش را به یاد آورد زمانی که به او دستور داده شد تا سه سال در سوریه خدمت کند و او با وجود مخالفت مادرش و خواهرانش به سوریه آمد تنها کسی که در این باره هیچ نگفت پدرش بود که زمانی خودش در این شرایط قرار گرفته و میدانست که هنگامی که دستور صادر شود هیچ راه مخالفتی وجود ندارد.
اگنس سرفهای کرده و بعد از زدن دو تقه به درِ باز، وارد شد.
نگاه رایان و میراث به زنی کشیده شد که هنوز نامش را نمیدانستند.
اگنس در حالی که دستانش را به پشت قلاب میکرد گفت:
- تا زمانی که یک ون براتون پیدا کنم میتونید از یکی از ماشینهای ما استفاده کنید البته که حتما باید اجازه من رو داشته باشید.
میراث سری تکان داد و در حالی که شانهبندی که دست راستش را در برگرفته بود اندکی تکان میداد گفت:
- ما هنوز نتونستیم با واحدمون ارتباط...
اگنس میان کلامش پرید و گفت:
- من صحبت کردم، قرار بر این شد همینجا بمونید تا زمانی که ما از اینجا بریم.
رایان لبخند کمرنگی بر روی لبانش نقش بست، بودن در کنار ارتش حس امنیت را به رگهایش تزریق کرد و باعث شد آسوده خاطر شود از اینکه قرار نیست چند ماه یا چند سال آینده را در این کشور تنها باشند.
میراث با شک و دودلی پرسید:
- شما تا کی اینجا هستید؟
اگنس مستقیم به چشمان یاقوتی میراث که حال مشکی دیده میشد خیره شد و گفت:
- یک سال دیگه!
تحمل این جهنم برای رایان سخن به نظر میرسید و این را میشد از اکت صورت و بدنش فهمید، توقع شش یا نهایت نه ماه را داشت اما این برههی زمانی بلند تنها او را ملولتر کرد؛ پس کمی از تخت میراث فاصله گرفت و در حالی که بر روی موهای مواج روشنش دستی میکشید پرسید:
- سیستم و دوربین چطور؟
اگنس نگاهاش را از میراث گرفت و به رایان داد و گفت:
- رییستون گفت تا چند روز آینده میفرسته.
پس عملا آنان تا چند روز هیچ کاری نمیتوانستند انجام دهند، البته که اندکی استراحت برای جسم زخمی و خراشیدهی میراث و رایان بد نبود.
اگنس قبل آن که خارج شود گفت:
- اگر غذا میخواین، ساعت هشت شب به چادر سبز رنگ کنار ساختمون بیاین. به مکس هم میگم دو تا تخت براتون جور کنه البته که طبقه بالای همینجا خوابگاهه.
میراث تشکری کرد، نزدیک به ساعت هشت شب بود که آن دو تصمیم گرفتند که برای شام به چادر کنار ساختمان بروند.
رایان قبل از بهوش آمدن میراث، همه جا را گشته و میدانست غذاخوری کجا قرار دارد؛ پس تنها مانند عصا کمک میراث بود و او را یک جورایی حمل میکرد.
پردهی ضخیم و سبزِ ارتشیِ چادر با صدای خشکی کنار زده و چشم همگان، برای یک لحظه، به سمت درب ورودی چرخید. هوای تنگ و سنگین چادر، بوی تند غذا و سوخت روغن بر فضای کوچک چادر حاکم بود.
کنار فرمانده دو صندلی خالی وجود داشت پس همانجا را برای جلوس برگزیدند. میراث با انگشتهایش بر روی میز پلاستیکی ضرب گرفت. ذهنش مانند یک فیلم مستند، صحنهی حملهی ظهر را هزار بار از نو پخش کرد. صداهای انفجار، گرد و غبار معلق در هوا، جیغ کودکان و فریاد سربازان! اما چیزی که بیشتر از همه نظرش را جلب کرده بود علت حمله به آن شهری بود که هیچ از آن نماده.
با صدای رایان که بعد از گذاشتن دو طرف فلزی که درون آن غذا ریخته بود از افکارش به بیرون پرت شد:
- به نظر من این فقط یک حملهی ساده نبود؛ مخصوصا که بعد از تماس به نیکول فهمیدم هیچکس حملهی امروز رو گردن نگرفته!
میراث نگاهاش را به رایان دوخت. او را میشناخت، حس ششم رایان هیچوقت دروغ نمیگفت مخصوصا زمانی که اینطور با قاطعیت سخن میگفت؛ پس این بار میراث ادامه داد:
- نمیتونیم هم بفهمیم تا وقتی که به شهر برنگردیم و پرس و جو کنیم.
رایان بیاختیار گردن کشید تا اطراف را برانداز کرد. سربازانی که در حال خوردن غذا بودند، آنهایی که آهسته پچپچ میکردند، اگنس از آدمهای کله شق و جاه طلبی بهسان میراث هیچ خوشش نمیآمد؛ پس سکوت را ترجیح داد تا آن دو خبرنگار مثلا نترس و جسور به ادامهی حرف بپردازند.
رایان در حالی که قاشق پر شده از غذا را به دهانش نزدیک میکرد گفت:
- ما خبرنگاریم، نه پلیس. لطفاً دست از کارگاه بازی بردار میراث.
نگاه اگنس رویشان ثابت ماند؛ این دو چه میگفتند؟ دیگر سکوت واجب نبود پس کلافه دستش را بر روی پیشانیاش گذاشت و با دیدی سنگین گفت:
- اگه دوست دارین زودتر از موعد بمیرید خطر کنید، اما این رو بهتون میگم که من هیچ کمکی بهتون نمیکنم.
میراث پفی از سر کلافگی کشید و در حالی که سعی داشت در مقابل این فرماندهی زمخت و بیرحم قوی باشد همان حرف رایان را به روش دیگر پرسید:
- حملهی امروز ظهر به اون شهر خراب شده کار کی بود فرمانده؟
اگنس با عصبانیت قاشق را درون ظرفش پرت کرد که باعث ایجاد صدایی بلند شد، پچپچ همه به یک باره خوابید و نگاه همه به آن سه نفر دوخته شد. این سوال، برق دیگری را در چشمان اگنس انداخت. پرههای بینیاش از شدت عصبانیت باز و بست میشد و سفیدی چشمانش به سمت سرخی میل کرده بود.
- اینجا سوریه است! این رو تو گوشت فرو کن ما هر روز و هر ساعت حمله داریم از طرف فرقههای خود مردم یا از طرف گروهکهای تروریستی! نیومدی خونهی خاله که تا یک حمله شد شک کنی کار کی میتونه باشه!
میراث سعی کرد خونسرد باشد اما نگاهاش به آتش چشمان اگنس بود، رایان برای پا درمیانی و بریدن نگاه بقیه از خودشان ایستاد و با لبخند گفت:
- چیزی نیست دوستان غذاتون رو بخورید.
این حرفش باعث شد بعد از تعللی همه به کار خودشان برگردند، اما تنها کسی که غذایش را نیمه رها کرد و چادر را ترک نمود، اگنس بود. خلق و خوی تندش و زود جوش آوردنش سی و چهار سال بود که او را همراهی میکرد.
به محض خروج از چادر، سیگارش را بیرون کشید و بعد از روشن کردن، تند از آن کام گرفت. حرفهای میراث و رایان بر رویش تاثیر گذاشته بود، او ذهن فرماندهی و تحلیل حملهاش به شدت قوی بود، اما در مقابل این پسر چموش و جاه طلب کم آورده و همین او را خشمگین تر کرده بود. میراث با آن پای آتل بندی شده، پرده را کنار زد و از پشت به دختری خیره شد که حال به جای دود آتش از انفجار، دود سیگار اطرافش را احاطه کرده بود.
اگنس نیازی نبود برگردد که چه کسی پشت سرش است؛ چون به راحتی توانست بفهمد که میراث با آن پایی که بر روی زمین میکشد بر روی صندلی چوبی نزدیک به خودش نشسته.
- فرمانده! من خبرنگارم، رایان میگفت ما کارگاه نیستیم؛ اما من تموم این هشت سالم اینجوری گذشت. من فقط عکس نمیگیرم یا هر چیزی که ببینم رو گزارش نمیکنم. مجبورم مشکوک باشم تا بتونم سرنخ پیدا کنم بلکن به جای یک سال زودتر از این خراب شده به لندن برگردم.
اگنس پوزخندی بر روی لبان نازکش که مزین به رژ همرنگ موهایش بود نقش بست و گفت:
- شنیدم بخاطر اینکه مقامات دولتی و رسمی رو به چالش کشیدی به اینجا فرستاده شدی، اینجام نمیخوای دست برداری؟
میراث نیمچه لبخندی بر روی لبانش پدیدار شد، اینکه اگنس از او اطلاعات در آورده بود برایش مسرت بخش بود، پیدا کردن چنین اطلاعاتی برای یک فرد نظامی به راحتی آب خوردن بود؛ اما در جواب سوال اگنس گفت:
- جملهی دست برداشتن تو ذهن من معنایی نداره فرمانده! درسته تا حالا رنگ و بوی جنگ رو ندیده بودم، اما آشوب رو چرا، درسته هیچوقت شلیک گلوله و خمپاره ندیده بودم اما صدای برخورد باتون به تن مردم رو چرا! این که به شهری کاملا متروک حمله کنن غیرمنطقی به نظر میرسه مگر اینکه دلیلی پشتش باشه.
اگنس روی پنجه پا چرخید، کک و مک روی صورتش او را به دختری چموش و لجباز تبدیل کرده بود.
قدمی به سمت میراث برداشته و بعد از آن که با پنجهی پا سیگارش را خاموش میکرد گفت:
- اشتباه تو همین جاست، تو وارد بازی نشدی که برای حل مسئله نیاز به تحلیل داشته باشی، وارد میدون جنگی شدی که قومیتهای مختلفش به جای صحبت، روی هم اسلحه میکشن، گروهکهای مختلف برای اسیر کردن و فروش مردم به اونا حمله میکنن.
میراث تک خندهای کرد و در حالی که دستش را برای لحظهای به سمت چپش که کاملا عاری از انسان بود نشانه میگرفت گفت:
- من میدونم این گروهکهایی که دارین راجع بهش حرف میزنین، مهمات و اسلحههاشون رو از کله گندههای چه کشوری میگیرن. فقط مدرک میخوام باید اطلاعات دربیارم تا حداقل بیگناهی کشته نشه، شاید حملهی امروز تنها مصدومهاش من و رایان بودیم، اما همیشه اینجوری میمونه؟
ناگهان به فکر فرو رفت! چطور میشود تنها مصدومان، خودش و رایان باشند در حالی که تعداد افراد عادی در آن شهر، بیشتر از پانصد نفر بود. از آن طرف شاخکهای اگنس با شنیدن سخنان اول میراث فعال شد، کدام کشور به این گروهکهای آدم کش کمک میکند؟ میدانست مهمات و اسلحههای این کشور قاچاق میشود اما کدام کشور کمک میکند؟
چشم ریز کرد و سوال پرسید:
- منظورت چیه؟
میراث از کنجکاوی اگنس خوشش آمد؛ با اینکه خودش نیز باید دنبال پرسش برای سوالات خودش میبود؛ اما هنوز زود بود که بخواهد اطلاعات دهد؛ شاید اصلا اگنس آن جاسوسی باشد که به این گروهکها کمک میکند و اینجا نقش یک فرمانده خوب را اجرا میکند؛ اما برای آن که اگنس را از خود نرنجاند و او را با خود دشمن نکند شانهای بالا انداخت و گفت:
- هنوز اطلاعات کافی و کاملی ندارم برای همین میخوام به جای سنگ انداختن جلوی پامون، همراه ما باشین فرمانده.
اگنس کلافه پفی کشید و بدون هیچ حرفی تنها نگاه کلافهاش را از میراث گرفت و رفت.
چند روز از آمدن میراث و رایان میگذشت و نشانههای بهبودی در وضعیت جسمی آنها نمایان شده بود. اما اینکه چه کسی حمله کرده هنوز برایشان ابهام داشت نه تنها هیچکس مسئولیت این حمله را به عهده نگرفته بود بلکه این سکوت مرموز، بر دشواریهای کار میراث میافزود. اگر این حمله کار یکی از گروهکها بود، انتظار میرفت که تا چند ساعت بعد از وقوع آن، در شبکههای اجتماعی خبری از آن منتشر کنند؛ اما سکوت آنان باعث کلافگی میراث شده بود. او به یاد آورد در آخرین گفتوگویش با فرمانده سوالی بیجواب ماند. «چرا تنها خودش و رایان آسیب دیدند و هیچ یک از افراد عادی کشته یا حتی مجروح نشدند؟»
آهی از سر کلافگی کشید، خوشبختانه که قبل از طلوع خبر رسید که وسایلشان فرستاده شده؛ پس رایان به همراه یکی از سربازان برای گرفتن سیستمهایشان به فرودگاه رفت.
ون قدیمی و زرد رنگی توسط اگنس برایشان فراهم شده بود، تا بعد از دریافت سیستم به کار خودشان بپردازند.
در میان کوههای سر به فلک کشیده او طلوع خورشید را نظاره کرد نزدیک به ساعت شش صبح، صدای آژیر به گوش رسید که بیدارکنندهی خواب سربازان بود. مانند روزهای گذشته، میراث نظارهگر مردانی با هیکلهای ورزیده و نیمهبرهنه بود که مهارتهای رزمی و تیراندازی بالایی داشتند. اگنس بیشک از داشتن چنین افرادی به خود میبالید و این موضوع، حس غرور را در دل او زنده میکرد.
وضعیت پای میراث بهبود یافته و او توانسته بود شانهبند را کنار بگذارد. زخمها و کبودیهایش که به دستور دکتر دکستر هر روز پانسمان میشدند، دیگر او را آزار نمیدادند.
میراث نمیتوانست منتظر بازگشت رایان بماند؛ او نیاز داشت تا قبل از ظهر اطلاعاتی پیدا کند حال از هر جایی که میخواهد باشد؛ پس به محض اینکه متوجه شد اگنس در میان سربازانش در حال گفتگو و کُریخوانی است، با عزم راسخ به سمت ون حرکت کرد.
به هوای آن که درب ون باز است دستگیره را کشید اما هیچ اتفاقی رخ نداد، چندین بار تلاش مستمر و پاپی هم افاقه نکرد تا با صدای اگنس به خودش آمد.
- برای باز شدن در و روشن کردن ماشین به کلید نیازه که دست منه!
میراث با این حرف اگنس کامل به سمتش چرخید و کلید را در انگشت اشارهی اگنس که در حال چرخش بود یافت.
دستش را برای گرفتن کلید دراز کرد و گفت:
- میشه بهم کلید رو بدین؟
اگنس در حالی که چرخش کلید را به اتمام رسانده بود پرسید:
- کجا میخوای بری؟
میراث همیشه به سوال کجایی و کجا میخوای بری آلرژی داشت و این موضوع را تنها رایان میدانست و بس! پس برای اولین بار در مقابل فرمانده اخمی بر روی ابروانش آورد که باعث افتادن چین و چروک بر روی پیشانی و گوشههای پلکش شد.
خواست با زور کلید را بگیرد که اگنس به سمت درب راننده حرکت کرد و بعد از باز کردن آن خودش درون ماشین نشست، شیشهی ماشین را با کمک دستگیرهی چرخان پایین کشید و گفت:
- بشین خودم میبرمت! این ماشین اتومات نیست، کلاج داره با اون پات نمیتونی.
خشم میراث فرو کشید و بدون هیچ حرفی نشست، برایش بهتر بود تا رانندگی نکند؛ اما ترجیحش رایان بود تا اگنس رِینولدْز، فرماندهی ارتش!
اگنس ماشین را به حرکت در آورد در حالی که دنده عوض میکرد گفت:
- کجا میخوای بری؟
میراث با صداقت کامل سخن گفت:
- همون شهری که چند روز پیش بهش حمله شد.
اگنس در حالی که سرعت ماشین را به هشتاد میرساند برای لحظهای نگاهاش را به نیم رخ میراث داد و گفت:
- تو ذهنت چی میگذره؟ چرا اون جا؟
میراث هنوز هم نمیتوانست اعتماد کند و بگوید شاید گروهک جدیدی در این کشور ظهور کرده که به احتمال قوی کار یکی از سران دولتی کشورهای مستعمر است؛ پس تنها برای آن که اگنس بیشتر از این سوال پیچش نکند گفت:
- من خبرنگارم فرمانده، هیچکس تا حالا نفهمیده حملهی چند روز پیش به دستور کی بوده من باید بفهمم. شاید بومیهای اون منطقه بتونن کمکم کنن.
اگنس سری تکان داد و دیگر هیچ نپرسید، بیست دقیقه گذشت تا دوباره به شهر متروک رسیدند، مانند چند روز قبل شال را بر روی صورتش پیچاند و بعد از برداشتن تلفن همراه، یک دفترچه و ضبط صوت کوچکش از ماشین پیاده شد.
رو به اگنس سوال پرسید:
- زبان عربی بلدین؟
اگنس سری به معنای آره تکان داد و هم قدم با میراث مشغول سوال پرسیدن از اهالی آنجا شد.
اگنس آن لحظه حکم یک مترجم را داشت تا فرمانده، سوالات میراث زیادی تخصصی بود جوری که گاهی اگنس میماند چطور آنان را ترجمه کند اما باز هم از کمک به این خبرنگار دریغ نکرد.
فایده نداشت، این پرسش از مردمانی که تنها خداروشکر میکردند که زنده هستند غیرطبیعی بود؛ انگار عادت کرده بودند همانطور که اگنس میگفت.
آما سر آخر پیرمردی که از شدت چروکِ صورتش، چشمانش ریز شده و لبانش جمع شده بود حرفی زد که باعث لبخند کمرنگ بر روی لبان میراث شد.
- یک مرد به اسم احمر البشیر هست شاید اون بدونه که حملهی چند روز پیش کار کی بوده.
میراث با لبخند سوال پرسید:
- میدونین کجا میتونم پیداش کنم؟
پیرمرد دست لرزانش را بلند کرد و همانطور که کوهی که بیشتر از پنجاه کیلومتر فاصله داشت را نشان میداد گفت:
- تو غار اون کوه زندگی میکنه.
چشمان اگنس از ترجمه این حرف پیرمرد گشاد شد، چرا یک آدم باید در غار زندگی کند؟ یا آنقدر ترسو است که به آنجا پناه برده، یا آنقدر احمق که...
با دیدن آن که میراث پیشانی پیرمرد را بوسید و به سمت ون رفت از افکارش بیرون جهید. خودش را به او رساند و گفت:
- واقعا میخوای به اون کوه بری؟
میراث دستش بر روی دستگیره ماشین ثابت ماند و در حالی که هنوز هم موج خوشحالی بر چشمان یاقوتی کبودش هویدا بود گفت:
- آره!
اگنس دستی بر کنار شلوارش کشید، علاوه بر چاقوی جیبی، کُلت کمریاش هفت گلوله بیشتر نداشت؛ میراث این کشور را نمیشناخت و البته که به او حق میداد. در دنیایی که هر لحظه ممکن بود سایهای از خطر بر سرش بیفتد، او به خوبی میدانست که باید خود را برای هر چیزی آماده کند.
ترجیح داد به جای آنکه بگذارد او تنها به کوه برود، خودش نیز همراهاش باشد.
با ون بیشتر از هشتاد تا سرعت نمیتوانست برود ساعت تازه عقربههایش به یازده رسیده بود و این یعنی دوازده ظهر، دقیقا ساعتی که نور خورشید با تمام قدرت خود بر کوهها میتابید و مانند یک نگهبان بیرحم، هر سایهای را آشکار میکرد به آنجا میرسیدند، جایی که معلوم نبود چه خطراتی قرار است همراهشان باشد.
ده دقیقه در سکوت به کویر خیره بودند که با سوال اگنس میراث به خود آمد.
- چیزی از حمله کردن و دفاع میدونی؟
میراث ابرویی بالا انداخت و گفت:
- نه!
اگنس دندان روی هم سایید و گفت:
- به خشکی شانس! پس فقط خودم تنهام.
میراث کامل به سمت اگنس چرخید و پرسید:
- چرا فکر میکنین همه جا قراره بهمون حمله بشه؟
اگنس سوال میراث را با زیرکی مانند خودش جواب داد.
- همون جور که تو فکر میکنی پشت هر حمله یک چیزی هست که تو خبر نداری!
میراث از اینجور بازی کلماتی که توسط اگنس صورت گرفت لبخند پررنگی زد و زمزمهوار گفت:
- یک زن تو صحبت هیچوقت کم نمیاره!
اگنس با آن گوشهای تیزش شنید که میراث چه گفت پس زبان باز کرد:
- یک زن هیچوقت، تو هیچچیز کم نمیاره.
میراث لبخند پررنگش را جمع کرد و سری تکان داد، با این حرف اگنس کاملا موافق بود؛ درست است که طعم شیرین مادر داشتن را نچشیده بود، اما کاترین، دایهای که در بهزیستی او را بزرگ کرده بود برایش کم از مادر نداشت. زنهای دیگری را در طول زندگیاش دیده بود و همیشه به این اعتقاد داشت که در دعوای لفظی یا صحبت با زنان بازنده است.
گذر زمان در این کشور برایش کند بود، انگار که شخصی جلوی حرکت عقربهها را گرفته و نمیگذارد آنان تکان بخورند اما بالاخره آن یک ساعت زجرآور تمام شد و به کوه رسیدند؛ نزدیک به دامنهی کوه، ون توسط اگنس متوقف شد؛ میراث نگاهی به شیب کوه انداخت خداروشکر کرد که شیب آنقدر تیز نبود که رفتن و پایین آمدن از آن برایش دشوار و سخت باشد.
عزمش را جزم کرده؛ آرام و با طمانینه گام برمیداشت اگنس پشت سر میراث راه میرفت تا اگر زیر پایش خالی شد بتواند مانع افتادن او از کوه شود.
میراث به نفسنفس افتاده و عرق از پیشانیاش میچکید؛ به این آب و هوا عادت نداشت و همین ماجرا را برایش سخت میکرد.
اگنس روپوش مشکی رنگی که بر سر شانههایش نشان نظامی سرگرد خودنمایی میکرد را در آورد و به دور کمرش بست؛ حدود ده دقیقه پیاده روی از کوه را به جان خریدند تا به ورودی غار رسیدند.
میراث به حالت رکوع در آمد و دست بر روی زانوهایش گذاشت؛ نفسهای عمیق و متعددش باعث شد به حالت اولش برگردد.
اگنس کُلتش را در آورد و بعد از روشن کردن چراغ قوهی کوچکش همانطور که گامهای آرام و کوتاه برمیداشت با لحن کاملا دستوری و جدیاش گفت:
- پشت سر من بیا!
میراث جز اطاعت کاری نمیتوانست بکند، ورودی غار به قدری تنگ و باریک بود که تنها با خم شدن میتوانستند وارد آن شوند. دیوارهای غار با سنگهای خشن و سرد پوشیده شده و بوی رطوبت و خاک در فضا پراکنده بود. نور کمسوی روز به سختی از دهانه غار به درون نفوذ میکرد و سایههای ترسناک را بر روی دیوارها میافکند.
در دل آن تاریکی که به لطف چراغ قوه اندکی روشن شده بود، پیرمردی با لباسهای کثیف و ژولیده به صورت چهار زانو نشسته و دستانش را روی پایش گذاشته بود.
میراث خوشحال به نظر میرسید و این را از لبخند ملو بر روی لبانش میشد فهمید.
احمر البشیر، با آن لباس سفیدی که کاملا چرک و رنگ و رو رفته به نظر میرسید، به خوبی توانست صدا و بوی آن دو نفر را تشخیص دهد. نابینا بود اما هیچوقت آن را نقطه ضعف خود نمیدانست.
میراث جایی نزدیک به او بر روی تخته سنگی نشست، اطراف را گذرا نگاه کرد، جز کاسه که مطمئنا برای خوردن آب بود و چند تکه نان چیز دیگری نیافت.
تا خواست حرف بزند احمر البشیر دستی بر محاسن بلند و سفید خود کشید و با صدای ضعیفی که مشخصا بخاطر کهولت سنش بود گفت:
- منتظر اومدمتون بودم.
میراث و اگنس به هوای آن که این پیرمرد از شنیدن صدای پا و صحبت اول ورودشان به غار آنان را شناسایی کرده شانهای بالا انداختند.
پیرمرد کهنسال و ژولیده، تک خندهای کرد و باز هم افسار سخن گفتن را خودش به دست گرفت:
- اینکه تو گذشته چه اتفاقی افتاده و آینده قراره چی بشه رو در حد کم آگاهم!
سپس چشمانی که کاملا سفید و خالی از مردمک رنگی بود را به سمت میراث میداد گفت:
- چون دیوانهام و به قول مردم دیوانهها چیزایی میبینن که مردم عادی نمیبینن. حالا بگین میخواین آیندتون رو براتون بگم یا راجع به حملهی چند روز پیش سوال دارید؟
میراث و اگنس یکه خوردند و این از دهان وا مانده و چشمان گشاده شدهی هر دو کاملا هویدا بود. میراث در این سی و هفت سال از زندگیاش تا به حال با همچین آدمی روبرو نشده بود؛ پس سعی کرد به خود مسلط شود، در حالی که نگاه کنجکاوش را به پیرمرد میداد گفت:
- میدونی حملهی چند روز پیش کار کی بوده؟
پیرمرد سری به معنای دانستن ماجرا تکان داد و گفت:
- یک نفر ازت کینه داره، اگر به این شهر نمیاومدی تو همون بیابونی که در حال گرفتن
گزارش و خبر بودی کشته میشدی.
میراث شکه شد، پس حدسش درست بود، اینکه تنها خودش و رایان مجروح و زخمی شدند بیدلیل نبود، این حس کارگاهی میراث همیشه برگ برندهی او بود.
اگنس بدون آن که بگذارد میراث سوالی بپرسد گفت:
- میدونی کار کی بوده؟
احمر دوباره سر تکان داد و گفت:
- میدونم اما اگر بگم من رو میکشن؛ اونقدر عمر کردم که از مردن ترسی نداشته باشم، اما شکنجهی روح اونم توسط اجنه از شکنجه آدمیزاد بدتر و وحشتناکتره.
اگنس متوجه حرف پیرمرد نشد؛ میراث کنجکاو بود تا ترجمهی فرمانده را بشنود؛ اما به جای آن اگنس دوباره سوال پرسید:
- منظورت از اجنه، روحه؟
پیرمرد سرش را به سمت اگنس که هنوز ایستاده بود چرخاند و گفت:
- نه! روح آزار نداره؛ توضحیش آسون نیست.
میراث کنجکاو در حالی که نگاهاش میان پیرمرد و اگنس در چرخش بود سر آخر طاقت نیاورد و پرسید:
- چی شد فرمانده؟!
لگنس چشم به چشمان مشتاق و براق میراث داد و گفت: - هیچی پاشو بریم. بیشتر از این نمیتونه بهمون کمک کنه.
میراث قصد کرد بلند شود که با صدای پیرمرد نیم خیز ماند.
- آیندهی خوبی در انتظارتون نیست! سایهی سیاهی شوم مرگ رو، روی یک نفرتون کاملا احساس میکنم. عاقبت یک نفر از شما مرگه!
اگنس حتی این حرف را ترجمه نکرد و جلوتر از میراث حرکت کرد و از غار بیرون رفت. نفسهای متعدد و عمیق کشید بلکن از التهاب درونش بکاهد؛ با صدای میراث به خود آمد.
- حرف آخر احمر چی بود؟
اگنس موهای هویجی رنگش را به پشت گوش فرستاد و در حالی که سعی داشت خودش را خونسرد نشان دهد گفت:
- خرافه!
اگنس خواست از کوه پایین برود که میراث از بازویش گرفت و او را به سمت خودش کشید، رخ به رخ هم قرار گرفتند با این تفاوت که قد اگنس اندکی کوتاهتر بود. میراث به هوای آن بود که پیرمرد چیز مهمی گفته که اگنس قصد ترجمهی آن را ندارد؛ پس در حالی که نگاهاش بین آن چشمان وحشی مشکی و لبان رژ خورده در حال رفت و آمد بود گفت:
- احمر چی گفت که تو رو اینجوری بهم ریخت؟
اگنس بازویش را با یک حرکت از دست میراث بیرون کشید و در حالی که مچ دست پسرک را میپیچاند و آن را به پشت سرش میبرد از پشت کنار گوش میراث که از درد چهره درهم کرده بود و آخ بلندی گفت سخن گفت:
- بار آخرت باشه دستت بدون اجازه به من میخوره! این بار تذکر بود دفعه بعد...
میراث میان کلام اگنس پرید و در حالی که سعی داشت مچ دست پیچ خورده از پشتش را نجات دهد نالان گفت:
- باشه! باشه! ول کن، غلط کردم.
اگنس دست میراث را رها کرد و همانطور که از کوه پایین میرفت گفت:
- اگه تا ده دقیقه پایین نبودی میرم؛ پس عجله کن.
آن لحظه، برای اگنس، هیچ چیز جز فرار از آن مرد کهنسال ژولیده اهمیت نداشت. میراث، با آن چهرهی خسته و نگرانش، در پسزمینهی افکار فرمانده محو شده بود؛ انگار که اصلا در دنیای او وجود خارجی نداشت.
اگنس به سرعت از او دور میشد، گامهایش مانند پرندگان وحشیای بود که در جستجوی آزادی به پرواز درآمدهاند. در آن سکوت، شنیدن نامش از زبان میراث، به گوشش نمیرسید.
برای یک آن اگنس به خود گفت:
- چرا باید به حرف اون پیرمرد توجه کنم؟
اما بلافاصله در ذهنش، تصویر آن مرد با موهای ژولیده و چهرهای پر چروک که مردمک نداشت، در دلش بلوا کرد. کلماتش، همچون دانههای باران بر زمین خشک، به دلش نفوذ کرده و او را به تفکر وا داشته بود. آن سوال احمقانهای که از خود پرسید به یک باره دود شد و به هوا برخاست.
با شتابی بیپایان، خود را از کوه دور و در دلش آرزو کرد که کاش میتوانست فراموش کند. فراموش کند که آن مرد چه گفته و چه احساسی در دلش ایجاد کرده است.
به ون رسید، حتی برنگشت تا ببیند میراث به کجا رسیده، سوار ماشین شد و سرش را بر روی فرمان ماشین گذاشت.
کمی گذشت تا درب کمک راننده توسط میراث باز شد و او هم درون ماشین نشست. اگنس سرش را از روی فرمان برداشت و در حالی که میخواست سوییچ ماشین را بچرخاند گفت:
- بهتره برگردیم.
میراث که بخاطر پایین آمدن از کوه اندکی پایش آزرده شده بود با گرهی کور ابروانش سری تکان داد؛ آن لحظه پرسیدن سوال میتوانست آتش به باروت اگنس بزند؛ پس ترجیح داد کاملا زیپ دهانش را بکشد و لام تا کام سخن نگوید.