انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستان کوتاه داستانک کلکسیون آرزو‌های نهانیده | Yalda.Sh کاربر انجمن ناولز

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سینگو
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

سینگو

سرباز
سرباز
تاریخ ثبت‌نام
8/10/24
نوشته‌ها
29
  • موضوع نویسنده
  • #1
1000014149.webp

عنوان: کلکسیون آرزوهای نهانیده
نویسنده: Yalda.Sh
ژانر: فانتزی
سبک: رئالیسم جادویی
ناظر: @~مَهوا~

خلاصه:
فاصله‌‌ی میان جهان حقیقی و جادویی.
عالمی به نام عالم آرزوها که به دست پری‌های کوچکی اداره می‌شوند که تولدشان با اولین اشک است.
آرزوهایی که در دل می‌مانند را در کلکسیونی برای برآورده شدن نگه می‌دارند؛ اما همه‌ی آرزوها یک سرنوشت را ندارند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
IMG_20240824_160547_935.jpg


نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی ناولز

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

می توانید پس از اتمام ۱۰ پارت داستانک، در تاپیک زیر در خواست نقد داستانک خود را بدهید.

تاپیک جامع در خواست نقد آثار تالار ادبیات

برای در خواست تگ داستانک خود پس از پایان اثر به تاپیک زیر مراجعه کنید


تاپیک جامع در خواست تگ آثار ادبی

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی ناولز

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


باتشکر | سرپرست بخش کتاب
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:
آرزوهایی که تفکیک می‌شوند و گاهی با حقیقی نشدن دلی را می‌شکنند. آنچه که گفته شده، تلاش برای رسیدن است؛ اما گاهی هر قدر که تلاش کنیم، خبری از حقیقی شدن نیست.
پشت پرده‌ی این زندگی کیست؟
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
به نام خداوند آرزوها!
لباس بلند طلایی رنگش را می‌تکاند و نگاه کنجکاوش را از زیر کلاه سفید پلیورش، در تالار خاک خورده‌ای که به سختی وارد شده است، می‌چرخاند. طره‌ی نقره‌ای رنگ موهایش را کنار میزند و به‌سمت پله‌های مارپیچی پرواز می‌کند. اضطراب، توانایی مقابله با فضولی‌اش را ندارد. انگشتی به نرده‌ی خاکستری پله‌ میکشد، با کنار رفتن خاک روی نرده، سفیدی نمایان می‌شود. عطسه‌ی آرامی می‌کند که چند تکه برف کوچک روی زمین می‌بارد. نگاهی به درب قفل شده‌ی پشت سرش و پنجره‌ای که راه ورودش را تامین کرده است، می‌اندازد.
نگاه آبی رنگش را قفلِ راه پر پیچ و تابش می‌کند و سریع پله‌ها را می‌گذراند. با رسیدن به طبقه‌ی بالا و فضای سراسر تاریکش، از کیف جنس شکوفه‌اش شیشه‌ی حامل‌ِ کرم شب‌تاب را بیرون می‌آورد. تکانی به شیشه می‌دهد و به کمک نور سبز ایجاد شده نگاه می‌چرخاند. با دیوارهای خاکیِ شیشه‌ای قدمی فاصله دارد که صدای زمختی سکوت را می‌شکند.
- بی‌حرکت.
با چشمانی گرد متوقف می‌شود، فروغ بال‌های بلورینش از شوک و ترس کمتر می‌شوند. با لرزش زمین آب دهانش را قورت می‌دهد، صدای خراشیده باز هم بلند می‌شود.
- بال‌هات رو به دست‌هات بچسبون و بچرخ.
زیر لب زمزمه می‌کند.
- دیو محافظ!
با صدای بلندتر نگهبان، لرزش تن کوچک و ظریفش بیشتر می‌شود.
- ۰۰۱۳* زود بچرخ.
***

پ.ن: در این دنیا پری‌ها اغلب با عدد نام‌گذاری شده‌اند. این اسم به‌خاطر این است که عدد سیزده عددی است که در میان دو راهی دگرگون‌کننده و بدبختی گم شده است.
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
نفسش را لرزان رها می‌کند، بال‌های شیشه‌ای آبی ملایمش را به دست می‌گیرد و آرام می‌چرخد. حین چرخیدن از کیسه‌ی کوچک سبز رنگ پشت گردنش مشتی گَرد برمی‌دارد. سریع گرد را در چشم دیو پخش می‌کند و بال‌هایش را برای فراری که بر قرار ترجح داده‌است، به حرکت در‌می‌آورد. به‌خاطر ترس سرعتش بیشتر شده‌است؛ اما مسیرش را زیگ‌زاگ می‌رود.
صدای فریاد دردآلود دیو باعث پریدن گنجشک‌های آوازخوان می‌شود. دستی به چشمان درشتش می‌کشد و از پنجره‌ی بزرگ و دایره شکلی که تا سقف شیشه‌ای کاخ فاصله‌ای ندارد، فضای گرفته‌ی قصر را از وجود کم‌ فروغ خود، خالی می‌کند. صدای فریاد از ته دل دیو را قبل از خروج می‌شنود.
- پرستو سواران بگیریدش.
با ترس نگاهی به پشت سرش می‌اندازد، با دیدن دسته‌ی پرستوها جیغ کوتاهی می‌کشد و راهش را سمت دشت قاصدک‌ها کج می‌کند. از راه اصلی منحرف می‌شود.و در تلاش گم کردن خودش میان قاصدک‌های غول‌پیکر بدون درنگ، با بیشترین سرعت پرواز می‌کند. نگاهی به خورشید که درحال جمع کردن بند و بساطش است، می‌اندازد و ملتمس زمزمه می‌کند:
- تو رو خدا کمکم کن.
آینه را از کیسه‌اش بیرون می‌آورد و نگاهی به پشت سرش می‌اندازد، با دیدن فاصله‌ی کمی که مانده‌است، سرعتش را بیشتر می‌کند. قبل از اینکه با دیدن غنچه‌ی شیپوری شاد شود، در تورِ شکاری که از جنس تار عنکبوت است، اسیر می‌شود. با پرت شدنش به روی زمین سنگلاخی، ناله‌ی مملو از دردش بلند می‌شود. برای برخواستن تلاش می‌کند؛ ولی ارتش پرستو سواران محاصره‌اش می‌کنند... .
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
با فشاری که از سوی انگشتان کوتوله‌ی نگهبان قصر به روی شانه‌ی نحیفش وارد می‌شود، با سری زیر جلوی صندلی ملکه زانو می‌زند. آب دهانش را قورت دهد، با دیدن اوضاع قاراشمیش با خود می‌گوید:« بهترین دفاع حمله‌ست.» پس شاکی سر بلند می‌کند، با چشمان درشت آبی رنگش به ملکه زل می‌زند و می‌گوید:
- اون‌ها بالم رو شکستن. حالا چه‌طور به سرزمین حقیقی برم؟
ملکه پلک‌زنان، طره‌ی گیسوان عسلی‌اش را به پشت گوش هدایت می‌کند. چشمان مشکی‌اش را به بال شکسته‌ی ۰۰۱۳ می‌دوزد و لب می‌گشاید:
- جای اینکه طلب بخشش کنی، شاکی هم هستی؟
از روی صندلی سفید سلطنتی‌اش برمی‌خیزد، تکانی به بال‌های طلایی درخشان خود می‌دهد و به پری جسور زخمی مقابلش نزدیک‌تر می‌شود. مقداری گَرد مرهم از کاسه‌ی چوبی بزرگی که در مرکزش رز جاویدان قرار دارد، در مشت می‌گیرد و می‌گوید:
- چرا دوباره به قصر ممنوعه رفتی؟
با لبخندی که از گرمای لذت بخش بال درحال ترمیم بر لب صورتی‌اش نشسته است، بیان می‌کند:
- چون ممنوعه بود.
با شنیدن جواب صریح پری کله شق، متحیر دست به روی بالی که ترمیم شده‌است می‌کشد و لب می‌گشاید:
- همچین اجازه‌ای نداری. اون بخش ممنوعه، چندبار بهت توضیح بدم؟
٠٠۱۳ که در میان پری‌ها به نلا معروف اس، نگاه لجبازش را قفلِ مرمرهای تمیز و براق زمین می‌کند و نجوا سر می‌دهد:
- می‌خوام دلیل ممنوع بودنش رو بدونم، شما که توضیح نمیدی!
قدم‌های ملکه همراه با لبخندی که بر لبش است، مقابل نلا متوقف می‌شوند و اظهار می‌کند:
- دلیلش یه رازه، باید محفوظ بمونه.
نلا پلکی می‌زند و با چشمان کنجکاوش به چشمان مشکی درشت و آرامش‌بخش ملکه خیره‌ می‌شود و سخن می‌گوید:
- چرا؟ خب به من بگین، سوگند یاد می‌کنم به کسی نگم.
ملکه خنده‌‌کنان همان‌طور که گیسوان نقره‌ای فرفری نلا را نوازش می‌کرد و از حس نابی که در دلش جریان می‌گیرد، زمزمه‌ می‌کند:
- قلب کوچولوی مهربونت تواناییش رو نداره؛ نلا!
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
نلا لب آویزان می‌کند و با سری زیر پچ میزند:
- شما که به فکر قلب منی، چرا به فکر ذهنم نیستی؟ ذهن من کشش نداره!
با پیچیدن بوی گلاب پنج گل نگاهی به ملکه می‌اندازد. گلبرگ‌های گل محمدی آغشته به گلاب که روی صورت برفی ملکه می‌نشیند، لرزی به تنش می‌افتد. حین رها کردن نفس زندانی شده‌اش و می‌گوید:
- الان می‌خواین تنبیهم کنین؟
ملکه با لبخندی ملایم، روی صندلی خود می‌نشیند. پا روی پا می‌اندازد و ریسمان کلمات را رها می‌کند:
- جزای شکستن قوانین چیه؟
لب می‌فشارد و با انگشت سبابه‌ی یخ زده‌ی لرزانش را بالا آورده‌اش زمزمه‌ می‌کند:
- اجازه خانم؟
ملکه سر تکان می‌دهد که به بافتن سخنانش می‌پردازد.
- برای ممنوعیت همه‌ی مکان‌ها و کارها دلیل آوردین توی لیست؛ ولی برای این نه!
بانوی جوان به‌دلیل پرش مکرر لحن نلا لبخندی میزند. گلبرگ را به گونه‌ی برجسته‌ی سمت راستش می‌کشاند و زمزمه می‌کند:
- مگه میشه یه راز رو توی عموم به نمایش گذاشت؟
نلا سر به طرفین تکان می‌دهد.
- پس چطور؟
نلا بلند می‌شود، قدمی جلو می‌گذارد، متفکر لب می‌گشاید:
- ولی می... .
خیره به دریای مواج چشمان دخترک کنجکاو، ریسمان کلامش را میبُرَد.
- ولی نداره! آخرین بار باشه. دفعه‌ی بعد دیگه به این آسونی نمی‌گذره!
 
  • موضوع نویسنده
  • #8
***
همان‌طور که از پشت صخره‌های معلق، به ساختمان متروکه‌ی قد بلندِ پشت سروهای یخی خیره مانده، گیسوان فرفری نقره‌‌فامش را اسیرِ بند یاسِ دور مچ نحیفش می‌کند. مشامش را با رایحه‌ی یاس‌های جاودانه پُر و گوی نگاه دریایی‌اش را در سرزمین یخبندان شده به حرکت در می‌آورد.
با لرزش زمین و فرو ریختن برف‌هایی که روی درختان تلنبار شده‌اند، نگاه متحیرش روی دختر ریز جثه‌ی کنار ستون روییده‌شده از دل زمین قفل می‌شود. ترس در رنگ‌به‌رنگ شدن رخ برفی‌اش بی‌داد می‌کند. لب خشکش را تر می‌کند و لرزان می‌گوید:
- کی... کینزی دو رگه؟
با زاری، دستش را قفل صخره می‌کند و «وای» گویان بیشتر خودش را پشت صخره مخفی می‌شود.
کینزی دو رگه غول خلق شده‌اش را با افتخار از نظر می‌گذارند و پچ‌پچ‌های نلا بیشتر می‌شوند.
- کینزی اینجا چیکار می‌کنه؟ ای وای... . گل کم بود، به سبزه هم آراسته شد. اونم چی؟
اختیار هیجان و آرامشش را از دست می‌دهد و فریادش بلند می‌شود.
- ژئوسایروکینزی*!
خنجر عسلی نگاه کینزی بیخ چشمانش می‌نشیند، ترسیده راه آمده‌اش را برمی‌گردد و نقشه را روی میز خیس چوبی پهن می‌کند. انگشتش را روی نقطه‌ی دیگری از نقشه می‌نشاند و لب می‌جنباند.
- فقط یه راه مونده!
مصمم، مشتش را گره می‌زند و ادامه می‌دهد.
- من باید بدونم عاقبت آرزوهای گمشده چیه.
***
پ.ن: ژئوسایروکینزی: دستکاری عنصر یخ و زمین.
 
  • موضوع نویسنده
  • #9
با دست نوازشی که نسیم صبحگاه زمستانی بر رخش می‌کشد، نفسی که از ترس و هیجان مقطع در رفت و آمد است را رها می‌کند.
به فضای بیرونی ساختمان که تنها تفاوتش با برج کج پیزا، عظمت و صاف بودنش است، خیره می‌شود. پیچک‌های یخ‌زده‌ای که ساختمان را محاصره کرده‌اند، لبخندی بر لب رنگ رفته‌اش می‌نشانند.
- امروز نباید بی‌نتیجه تموم بشه.
اوج می‌گیرد، خودش را با تابش کم‌سوی نور یکی می‌کند و در چشم بر هم زدنی، روی سقف برج فرود می‌آید. سرخوش از هیجانی که همراه خون در بدنش جریان پیدا کرده، خنده‌ای سر می‌دهد. دریچه‌ای فلزی را با چند دقیقه دست‌کاری باز می‌کند.
- ارتفاعش چقدره؟! بیشتر از چهار متر؟
شانه می‌پراند.
- شایدم هفت متر!
خنده‌ای به نفس‌های تندش می‌کند و کیف کمری‌اش را چنگ میزند. چراغ را روشن می‌کند و لبش را میگزد و میپرد... .
درست لحظه‌ای قبل از برخورد با زمین مرمری، بال‌هایش را تکان می‌دهد. آسوده از سالم ماندن، خم می‌شود و نفس‌زنان لب می‌زند.
- ل... لعنتی، د... ده متر!
پس از گذراندن لحظاتی، قد علم می‌کند و بدون هیچ مزاحمی به بررسی می‌پردازد.
 
با آرامش غیر قابل وصفی، قدم‌های کوچکش را به قصد نوازش شیشه‌های خاک‌آلود برمی‌دارد. پاپوش‌های نیلوفری‌اش با نشستن به روی مرمرهای سرد زمین، مدام از آبی به صورتی تغییر رنگ و از متعادل نبودن دمای تن و زمین خبر می‌دهند.
نفس عمیقش را رها می‌کند و درست مقابل سطح تیره و هموار متوقف می‌شود. دست لرزانش را روی سطح می‌کشد و لایه‌ی ضخیمی از خاک را کنار می‌زند. فانوس سبزش را مقابل شیشه می‌گیرد و با کنجکاوی به بطری‌های پشت شیشه نگاه می‌کند. نوار‌ سیاهی که دور بطری‌ها پیچیده‌ شده‌اند لرزی به نگاه کنجکاوش می‌اندازد. سرعت دستی که هنوز از شوک روی سطح شیشه مانده را برای پاکسازی، بیشتر می‌کند و با نفسی که از ترس غبارهای پراکنده حبس شده، چراغ را کمی جابه‌جا می‌کند... .
قدمی به عقب می‌رود و بدون حساسیتی، پاکی لباس ابریشمی شیری رنگش را با دست‌های خاکی خود می‌رباید. زیر لب، رد محوی که از کاغذهای درون بطری‌ها مانده‌اند را می‌خواند.
- آرزو می‌کنم یه دوچرخه‌ی بزرگ داشته باشم؟ دوست دارم یه آبجی کوچولو داشته باشم؟ یعنی چی برای یه آینده‌ی خوب آرزو کرده ولی به دست ما نرسیده؟
سردرگم به سمتی دیگر می‌رود و دستش را روی سطح خاکی می‌کشد.
- نوار آبی؟ س... سفید؟ چرا آرزوی یه دیدار... .
با روشن شدن سراسر ساختمان، رخت کنجکاوی و غم نگاهش با ترس عوض می‌شود.
 
عقب
بالا