- تاریخ ثبتنام
- 8/9/24
- نوشتهها
- 569
- موضوع نویسنده
- #1
#کارگاه_رمان_نویسی
🌪
|× آشنایی با مونولوگ مستقیم و غیرمستقیم!

•• مونولوگ مستقیم:
مونولوگ مستقیم، صحبت یک نفرهاي است که ممکن است مخاطب داشته یا نداشته باشد. این راوي، شباهت بسیاري با اول شخص دارد اما تفاوتهایی دارد که میتوان این دو را از هم تفکیک کرد.

•• مونولوگ مستقیم، برخلاف اول شخص، که عینی و تصویري بود، روایتی است که بیشتر ذهنی و درونی است. به این صورت که راوي، ترکیبی از احساسات، افکار، خاطرات و تداعی را آنی، بصورت غیرخطی و بدون رعایت زمان و مکان، در ذهنش مرور میکند. خواننده هنگام خواندن متن، در جریان افکار لحظهاي شخصیت و واکنشهاي حسی او، نسبت به محیط قرار میگیرد.

•• در این نوع روایت، گوینده به آنچه بازگو میکند، کنترل کافی ندارد و هر لحظه، در برخورد با مسائل، حس یا خاطرهاي در ذهنش به وجود بیاید، همان لحظه عنوان کرده و مخاطب را در جریان سیر اندیشههایش، قبل از آن که به آنها سامان بدهد، میگذارد.

•• براي نمونه، میتوان به راوي "ناطور دشت" سلینجر اشاره کرد. راوي دراین داستان، در مکانی مشخص قرار دارد و تمامی ماجراهاي گذشته را همراه با احساسات لحظهاياش و بدون ترتیب در ذهنش مرور میکند.

•• مثالی دیگر:
روي نیمکتی نشستم. پسر، هنوز داشتم مثل بید میلرزیدم و با اینکه کلاه شکارم را به سرم گذاشته بودم، پس کلهام تکه تکه یخ زده بود. این موضوع دلواپسم کرد. فکر کردم که هیچ بعید نیست سینه پهلو کنم و بمیرم. توي ذهنم یک لشکر از اراذل و اوباشی که براي تشییع جنازه من آمده بودند، مجسم کردم. پدر بزرگم از شهر دیترویت، که هر وقت آدم باهاش سوار اتوبوس میشد، خیابان ها را یکی به یکی با صداي بلند اسم میبرد، و عمه هایم، من به اندازه موهاي سرم عمه دارم و تمام پسرعموها و قوم و خویشهاي نکبتم. چه جمعیتی جمع شده بود. موقعی که الی مرد، همه اینها، همه این احمقها از کوچک تا بزرگ، آمده بودند.
(سلینجر، 1384)
🌪



مونولوگ مستقیم، صحبت یک نفرهاي است که ممکن است مخاطب داشته یا نداشته باشد. این راوي، شباهت بسیاري با اول شخص دارد اما تفاوتهایی دارد که میتوان این دو را از هم تفکیک کرد.








روي نیمکتی نشستم. پسر، هنوز داشتم مثل بید میلرزیدم و با اینکه کلاه شکارم را به سرم گذاشته بودم، پس کلهام تکه تکه یخ زده بود. این موضوع دلواپسم کرد. فکر کردم که هیچ بعید نیست سینه پهلو کنم و بمیرم. توي ذهنم یک لشکر از اراذل و اوباشی که براي تشییع جنازه من آمده بودند، مجسم کردم. پدر بزرگم از شهر دیترویت، که هر وقت آدم باهاش سوار اتوبوس میشد، خیابان ها را یکی به یکی با صداي بلند اسم میبرد، و عمه هایم، من به اندازه موهاي سرم عمه دارم و تمام پسرعموها و قوم و خویشهاي نکبتم. چه جمعیتی جمع شده بود. موقعی که الی مرد، همه اینها، همه این احمقها از کوچک تا بزرگ، آمده بودند.
(سلینجر، 1384)