Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
عنوان رمان: نشورِ موهبت
ژانر: جنایی، روانشناختی، تراژدی
نویسنده: تاسیان
ناظر: @TELMA
خلاصه: درد و زجر؛ مگر حد دارد؟ دارد! بدن عادت میکند یا پس میزند؟ خاکستر را کنار بزن؛ در پس خاکستر سرد قلبش به سختی تقلا میکند. اما... اما چرا گرم؟ منشا گرمایش کجاست؟ گذشتهی خونین یا آیندهای سوخته؟ دستت را روی قلبش بکش، رد انتقام تا آخر عمر رهایش نمیکند.
نویسندهی عزیز؛ ضمن خوشآمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.
مقدمه: خوبی یا بدی؟ کدام یک مطلق بود؟ نیکی جاودانه! پاکترینِ قلبها هم به سان ظلمتِ نیمهشب کدر میشود؛ حتی رد پاکی را هم نمیتوان تشخیص داد و در این دنیا گذر هر کس به دو جزا مبتلا میشود، مرگ و رِیمَنی!
پیکر طنابپیچ شده را روی زمین کشید. گرد و خاک و سنگریزه، آتش به پشت پیکر میانداخت و پیچ و تاب میخورد ولی راه طولانی بود و شراعبان بیرحم. طناب به سان حلقه داری مینمود که پیکرش را غسلِ قصاص میداد. پارچه نمور درون دهانش مانع از اعتراض میشد. به چه جرمی؟! هنوز نمیدانست.
صدای قژ قژ درب بزرگی به گوش میرسید و کهنه بودن در را فریاد میزد، بوی خرده چوب مشام را مینوازید. پیکر در تلاش بود کم کم به آرامش نسبی فضا عادت کند که شراعبان بلندش کرد و به شدت روی نیمکتی آهنی پرتابش کرد. ک*مر دردناکش اعتراض میکرد؛ پیکر با محکمترین گرهها به نیمکت زنجیر میشد. خوفِ خفته کم کم بر میخیزید و عرق سرد زیر پارچه تیره، چشمانش را میسوزاند. صدای تیز کردن چاقو و مته به گوش میرسید. پیکر به خود لرزید و اختیارش را از دست داد!
مرد پوزخندی زد و صدای گرفتهاش به گوش رسید:
- هنوز برای خیس شدن شلوارت خیلی زوده جناب قاضی فرامرز!
صدای نامفهوم در پارچهی دهانش خفه میشد. مته خاموش شد و قدمها نزدیکتر میشد. پارچه تیره از سرش برداشته شد و دید؛ گوشت و پوست در هم تنیده و صورتی از حالت افتاده را دید. انگار ذوب شده بود! در میان پوست از شکل افتاده حفره دهانش به حرف آمد.
- نشناختیم؟ خوش تیپ شدم نه؟
و پارچه را از دهان فرامرز بیرون کشید. فرامرز خم شد و سرفه کرد؛ ناخودآگاه نگاهش به دست مرد افتاد. حتی... حتی دستانش هم سوخته بود!
مرد چانه فرامرز را با خشونت بالا آورد، پوست زمختش چانه تازه اصلاحشده فرامرز را میآزرد.
- توی چشمام نگاه کن، مثل قبلِ بدون تغییر... ببین میشناسیش؟
دو گوی عسلی را نگریست؛ کجا میتوانست همچنین تناقضی را بیابد؟ خشم و زجر و درد و خون همه میان همین دو گوی شفاف؛
ولی... ولی انگار آشنا مینمود! شاید چند سالی عقبتر میان صحن دادگاه... .
***
چکش چوبی روی صندان کوفته شد. و مجرم را به سمت درب خروج بردند. فرامرز با خشم و غضب پروندهها را داخل کیفش جای میداد. لحظه آخر به سمت مرد برگشت:
- جواب حکمت رو یه روزی میدم جناب قاضی!
و مرد بیخیال بود. در طول دوران قضاوتش به تعداد موهای سرش تهدید شنیده بود.
***
مزه خون که زیر زبانش رفت به خودش امد و متعجب ل*ب زد:
- ق... قاضی ارجمند؟
و به ناگاه افکار مرد در هم تنید؛ در کسری از ثانیه مسقل برنجی تا اعماق بازوی فرامرز فرو رفت و فریادش در دالانهای کارخانهی پیر پیچید. مرد سرش را گرفت، انگار یکی درون ذهنش داد میزد "ارجمند... ارجمند". و خودش بود و خودش هم در پی نفی وجود. ذهنش به حرف آمد:
- تو مثل سرطانی، سرطان مگه چیه؟ یه سلوله که پی تکامله و بدن خودش باهاش میجنگه و تو خودتی که خودتو نفی میکنی جناب قاضی ارجمند!
فریاد شکستهاش درون کارخانه پیچید:
- خفه شو... خفه شو! من زُهمم بگو؛ بلند بگو اسمم چیه.
زُهم در کسری از ثانیه مسقل را از اعماق کتف خرد شده فرامرز بیرون کشید و زیر گلوی فرامرز گرفت. خون از روی مسقل روی دستانش میتراوید؛ گرمای خون روحش را نوازش میکرد. درد آدمی حد دارد و وقتی از حدش فراتر برود حس نمیشود وقتی گیرندههای درد نابود شود دیگر به آسانی تحریک نمیشوند و فرامرز حال به آن حد رسیده بود.
- بگو اسم من چیه؟
از شدت درد زبان فرامرز در سقف دهانش قفل شده بود. تیزی مسقل برنجی را در گلویش حس میکرد.
- زُ... زُهم!
گوشتهای سوخته لبش به لبخندی کرخت و بد حالت باز میشود، از نگاهش نفرت زبانه میکشد، دستش بین موهای مشکی رنگ و صاف فرامرز میرود و با غضب پیچ میخورد، فرامرز از درد چشمهایش را میبندد، ل*بهای خشک شدهاش را به دندان میگیرد:
- قاض... .
پیچ دستانش بر روی موهای فرامرز محکمتر میشود و او را از ادامه دادن حرفش منع میکند و همراه با همان خشم و غضب بلند داد میزند:
- زُهم! بگو بگو بذار زبونت عادت کنه!
و مسقل را روی فک فرامرز فشار داد. چشمان فرامرز گشاد شد؛ این دو گوی عسلی را میشناخت اما تغیر خفته در نگاهش را درک نمیکرد، چه داشت این چشمان پرعمق که او را اینچنین به خوف وا میداشت؟ دهانش خشک شده بود و گلویش میسوخت؛ زانوهایش سر شده بودند و گزگز میکردند. گوشه چشمی به کتف زخمیاش انداخت. کمکم نگاهش سمت دستان زُهم میرفت؛ از لبه مسقل خون میچکید. باورش نمیشد که این بلند قامت سنگدل و بیرحم همان قاضی ارجمندی باشد که آوای خوشخوئی و مهربانیاش لحظهای از زبانها نمیافتاد، دست زُهم تکان خورد، نگاه فرامرز باز به سمت آن دو گوی عسلی کشیده شد، شاید زُهم کمی آب به او میداد، پلکهای سوزانش را روی هم گذاشت و با لکنت در حالی که سعی داشت افسار لرزش صدایش را بکشد گفت:
- آ... آب... .
زُهم نیمه لبخندی زد، دل بیقرار فرامرز کمی آرام گرفت؛ شاید هنوز در پس کوچههای قلب قاضی ارجمند پسماندههایی از عطوفت وجود داشت.
به ناگه فرامرز از موهایش روی زمین کشیده میشد؛ صدای کشیده شدن پایه آهنی نیمکت زوار دررفته زوی زمین سرد کارخانه به گوش میرسید. زُهم شصتی استارت را فشرد و اره عمود بُر چوببری شروع به کار کرد. سر فرامرز در چند میلیمتری اره روی میز خورد؛ شاید حتی نُک مژگانش با اره مماس بود.
صدای زمخت زُهم دم گوش فرامرز آواز سر میداد.
- یه بار دیگه... یه بار بهم میگی چی نیاز داری؟
زبان فرامرز از خوف و ترس بند آمده بود؛ اَره عمود بر چند سانتی چشمانش تقلا میکرد.
- آب میخ... میخوام.
دستان پر قدرت زُهم گردن فرامرز را عقب کشید. نگاه فرامرز باز با نگاهش تلاقی کرد ولی اینبار زجر و بغض و درد مشحون مینمود.
- دخترای هفت ساله منم اون لحظه آب میخواستن! تو بودی که بهشون آب بدی؟ یا تو رخت خوابت لم داده بودی با این خیال که کار ارجمند رو یهسره میکنم؟ تو کجا بودی؟
دستهایش از دور گردن فرامرز جدا شد و دو طرف سرش را محکم فشرد. صدایی در ذهنش دوباره بیدار میشد.
- تو چیکار میکردی وقتی دخترات داشتن میسوختن؟ صدای زجه زنِت رو میشنیدی و با پروندههات خودتو باد میزدی؟ فرامرز وسیله بود تو کشتیشون بیشرف!
ته فلزی مسقل را با شدت به پیشانی خود کوبید. یکبار، دوبار، سهبار مگر صدا خاموش میشد؟! هنوز هم برای فرامرز عمق جنون ارجمند قابل باور نبود.
زُهم به طرف فرامرز برگشت؛ رگه خون نصفِ صورت ذوب شدهاش را پوشاند و میان پستی بلندیها راه خود را باز میکرد.
- من خوبم... خوبم!
از گوشه سالن نیمکت دیگری آورد و جلوی فرامرز بر زمین کوبید. روی صندلی نشست و خون جبینش را پاک کرد.
- من... نمیخوام بهت آسیب برسونم! نمیخوام خونت مرهم جنونم بشه لعنتی! برای صلاح خودتم که شده عصبیم نکن! بهم بگو از اون شب؛ فکرشو نمیکردی گیر بیوفتی نه؟
عرق سرد روی پیشانی فرامرز جاری بود.
- کدوم شب؟ م... من از هیچی خبر ندارم! حتی نمیدونم الان چطور جلوم واستادی!
دست زُهم دور گلوی فرامرز حلقه شد.
- فقط توی بیشرف اونقدر انگیزه داشتی که همچین جنایتی انجام بدی، خود بیشرفت!
حلقه دستان زُهم تنگتر میشد؛ خون از صورت فرامرز رخت میبست و دستانش بسته بود. ناگهان زُهم سرفهای زد و دستانش از دور گلوی فرامرز آزاد شد. فرامرز با ولع هوا را به درون ریه خود میفرستاد. از زخم کتفش خون میرفت و کمکم ضعف بر وجودش حاکم میشد. در میان چشمهای سیاه رفتهاش نیمنگاهی به زُهم انداخت. در میان سرفههای شدیدش خون قی میکرد!
زُهم روی شکمش خم شده بود و متوالی سرفه میکرد، از دهان کویر شدهاش خون بالا میآمد. چشمان فرامرز حالا گردتر از پیش شده بود؛ زُهم صاف نشست و با حرصی عیان خون دور دهانش را پاک کرد؛ چهره کبودش خوف به جان فرامرز میانداخت. بدنش کم کم رو به ضعف بود و سرش مانند کورهی آتشی میسوخت. حال بدش در چشم فرامرز هم عیان بود اما بیتوجه به ضعف بدنش خودش را استوار بر روی صندلی نگه داشت و خیره به خون کف دستش در حالی که سعی داشت لرزش صدایش را کنترل کند داد زد:
- خیال کردی هنوزم صبورم؟
سپس سرش را به سرعت بالا آورد و به یک باره موهای به هم ریخته فرامرز را چنگ زد! در آن لحظه صدای عربدهاش کلاغهای نشسته بر شاخههای درختان حوالی کارخانه را از جا پراند:
- دهن کثیفتو باز کن مرتیکه! حرف بزن، لال شدی؟ نطقتو بستن؟
گلویش سوخت و باز به سرفه افتاد، اینبار هم پیکرش را کنترل کرد و هم تغیر صدایش را. فرامرز میلرزید نگاهش دائم بین گویهای رنگین زُهم در حرکت بود، زخم کتفش میسوخت و گلویش خس خس میکرد و قلبش هنوز در شک کارهای وهم بر انگیز زُهم پیوسته میتپید؛ اما ذهنش دائم به دنبال جوابی بود که با آن بتواند زُهم را قانع کند؛ هدفش این نبود که زُهم را به هدفی که نمیدانست چیست نزدیک کند؛ فقط میخواست توجیحش کند تا از این رنج رها شود. زهم دوباره به سمتش خیز برداشت که فرامرز با ترس پلک روی هم نهاد و زبان باز کرد:
- وایسا... تو رو خدا!
زهم از حرکت ایستاد و به لبهای خشک شدهی فرامرز چشم دوخت:
- قسم میخورم من هیچی نمیدونم هیچی وگرنه مطمئن باش تا الان بهت میگفتم. برای چی دروغ بگم؟ اندازه جونم میارزه؟!
مرد بیچاره به قدری خوف کرده بود که صدایش بیشتر به نجوا کردن میمانست و از ترس آنقدر پیوسته حرف زد که از یاد برد توضیح بیش از حد زُهم را جریتر میسازد!
مسقل برنجی در اعماق کتف دیگر فرامرز جای گرفت و تن خستهاش را به نیمکت چوبی دوخت؛ صدای فریادش در محوطه پیچید. رهایی از درد؛ مرگ؛ را تمنا میکرد. دستان ناتوانش در تقلا بودند تا خود را به مسقل برسانند ولی لرزش ناشی از خرد شدن کتف و ضعف شدید بدنی و زنجیرهای قطور آهنی مانع میشد. زُهم از نیمکت برخاست، قدم زنان به نوای پر زجر فرامرز گوش میداد.
- صدای زجههات منو یاد یه شب میندازه... شبی که صدای گریه و جیغ بچههامو میشنیدم، شبی که صدای زجه زدن زنمو میشنیدم... .
با تغیر به سمت فرامرز برمیگردد، دستش روی بازوی زخمی قاضی فشرده میشود و همزمان فریاد فرامرز جای جای کارخانه میپیچد:
- میدونی آخرین خواسته زنم چی بود بیشرف؟ داشت توی اون جهنم میسوخت، اما فقط ازم میخواست بچهها رو نجات بدم.
لبخندی به ظاهر کرخت اما تلخ میزند و درحالی که سعی میکند لرزش صدای ناشی بر بغض گلویش را کنترل کند ادامه میدهد:
- نتونستم آخرین خواستهاشو برآورده کنم؛ آتیشی که تو به زندگیمون انداختی بهم فرصتشو نداد!
- خودت زندهای هنوز!
- تو یکی خفه شو! خفه شو!
زُهم سرش را محکم میفشرد:
- تا کی میخوای فرار کنی؟
بیتوجه، به زمزمههای دردناک فرامرز گوش میداد و ذهنش را پس میزد. اشک فرامرز روی گونههایش روان شده بود؛ قدرت قضاوت زُهم از کار افتاده بود. شاید برای گذشته میگریست. صدای گرفته و مجزور فرامرز به گوش رسید.
- چرا فکر میکنی من همچین کاری باهات کردم؟
- پنج سال تموم پنج سال وامونده بهش فکر کردم تک تک موکلا، تک تک آدمایی که باهاشون سر و کار داشتم رو برسی کردم، انگیزه و اخلاق و رفتار تک تکشون رو برسی کردم هیچ کس اینقدر انگیزه نداشت جز خود بیشرفِت. هیچ کس خونمو بلد نبود غیر خودت؛ هرکاری داشتی طرف حسابت من بودم... من! به خونوادم چیکار داشتی گرگ صفت؟!
بار دیگر صدای درونش بیدار شد:
- مطمئنی مسئولش فرامرزه؟
کمکم سوی چشم فرامرز میرفت و ضعف بر جانش میافتاد.
- من عادت ندارم از مهمونام بد پذیرایی کنما!
و کیسه نمک روی زخمهای فرامرز خالی شد؛ دیگر نمیشد گفت درد... فراتر از درد بر جان قاضی جوان افتاد. دیگر از گرد به پایینش را حس نمیکرد؛ ولی هوشیار بود!
ترس فرامزر خوابیده بود؛ شاید میدانست که سالم ازین مهلکه نمیگریزد!
- با این همه ادعا سر هوشِت نتونستی تشخیص بدی کی همچین جنایتی در حقت کرده جناب قاضی ارجمند؟!
دستان زُهم یقه فرامرز را گرفت؛
- اسممو به زبون نجست نیار، اعتراف کن بگو دلیلت چی بود؟ اون صندلی لعنتی قضاوت میارزید؟
صدای قهقهه فرامرز فضای کارخانه را پر کرد.
- از خودت بپرس جناب قاضی! چی داشت اون میز کوفتی که ولش نکردی؟ حاج آقا ارجمند همین اخلاقهای صالحهات سر خونوادتو به باد داده!
دستانش دور یقه فرامرز حلقه شد؛ چشمان خون افتادهاش خیره به چشمان فرامرز شد.
- اینکه از خدا و پیغمبر میترسم تقاصم اینه؟ اینکه رشوه نگرفتم اینکه سرم تو کار خودم بود اینکه زیر میزی قبول نکردم باید خونوادم از هم میپاشید؟ بگو چی میدونی بیشرف!
فرامرز، از خود راضی نگاه لرزان زُهم را درید؛ با خود فکر میکرد سرانجام توانست رقیبش را بر زمین بزند. کتفِ سوزانش حواسش را جمع کرد. در اعماق چشمان فرامرز شرمندگی دیده میشد.
- مشکل تو اینه که آدما رو از روی چیزی که میبینی ازشون قضاوت میکنی نه چیزی که واقعا هستن! فقط من به چشمت اومدم حاجی؟ چند سال پشت اون میز نشستی و حکم اعدام و ابد دادی بدون اینکه ککت بگزه که یه روزی یکی از فک و فامیلاشون پیداش میشه و میچزونتت! به اینجاش فکر نکرده بودی، نه؟
فرامرز نیشخند بیجانی زد، گلویش هنوز هم خس خس میکرد و بازویش بد میسوخت. آب دهانش را بیحاصل بلعید:
- از کجا میدونی یکیشون شبونه نیومده پی تو و زن و بچههات به هوای انتقام؟
چشمان زهم به سرخی میزد و نفسش تنگ شده بود. دستانش دور یقه فرامرز تنگتر شد و داد زد:
- دِ میگم غیر توئه گرگ صفت کسی آدرس خونهامو نداشت!
فرامرز بار دیگر قهقه زد لبانش خشک شده بود کشیده شدن دهنش سبب به خون افتادن ل*بهایش میشد.
- فکر کردی پیدا کردن آدرس خونهی یه قاضیه شناسه سخته؟! با دوتا پرسوجو آدرس خونهات که سهله حاجی! از هفت جد و آبادتم خبر دار میشن.
دست زهم از یقه نامرتب فرامرز شل شد و مشت شده روی سینهاش نشست، ضربه زد تا نفس رفتهاش برگردد. حرفهای فرامرز انگار چشمش را باز کرد، احساس کوری را داشت که ثانیههای پایانی عمرش بینا شده! اما، اما اگر حرفهای فرامرز صرفاً برای فرار کردن از جرم خودش بود چه؟
زهم خم به ابرو آورد با خشم بازوی زخمی فرامرز را فشرد:
- منو خر فرض کردی مرتیکه؟ فکر کردی خزعبلاتی که میگی رو باور میکنم؟ برای حفظ جون خودت و فرار کردن از تیغه کیفرت داری اراجیف سر هم میکنی؟ فکر میکنی نمیفهمم؟
بازوی زخمی فرامرز میسوخت و نفسش را در سینه زندانی میکرد، به زحمت ل*ب باز کرد:
- چیزی که تو الان باید بفهمی اینه که اوضاع همیشه اونطوری که تو پیشبینی میکنی پیش نمیره... .
بازوی فرامرز بیشتر فشرده شد. لج کرده بود و انگار بدنش دیگر نسبت به شکنجهها کرخت شده بود زخمهایش دیگر نمیسوختند یا شاید هم میسوختند اما او دیگر حسی نداشت! نگاهش که به ابروهای در هم تنیدهی زُهم افتاد ل*بهایش به تبسمی کرخت باز شد و سوخت حداقل خوشحال بود از اینکه توانسته بود روی قاضی سر سختی که عمیقاً نسبت به تفکراتش تعصب دارد تاثیر بگذارد باز هم آب دهانش را بیحاصل بلعید و ادامه داد:
- حاجی خودت چطوری زندهای؟ چطور تونستی بعد مرگ خانوادهات زندگی کنی؟ بعد هفت سال یادت افتاده انتقام بگیری؟
زُهم به یک باره دیوانه شد! دست خونیاش از دور بازوی فرامرز باز شد و دور گلویش تنگ نشست، صدای عربدهاش لحظهای روح را از جسم فرامرز بیرون کشید و باز به کالبدش باز گرداند:
- خفه شو!
فرامرز به جد زبان در دهان قفل کرد. دستان زهم دور گلوی مردک تنگتر شد و با حرص و غضب داد زد:
- تو چه میدونی توی این هفت سال چی به من گذشت؟!
دستش تنگتر میشود:
- بودی؟ دیدی؟
فرامرز خاموش بود، رنگ چهرهاش کمکم به کبودی میزد و برای ذرهای اکسیژن تقلا میکرد زهم عربده کشید:
- جواب منو بده!
نمیدانست، نبود و ندیده بود! دهنش باز شد ندایی از ژرفای گلویش بیرون آمد:
- نه... .
زهم کور شده بود و رنگ بنفش شدهی چهره فرامرز را نمیدید دستش بیرحمانه تنگتر شد:
- پس چرا دهن کثیفتو ندونسته و ندیده باز میکنی؟ قضاوتت پشت اون میزم همینجور بود؟ کور و کَر قضاوت میکردی؟
در میان خشم و نفرتش به این فکر میکرد که برای چه میجنگد؟ برای خانه خاکستر شدهاش؟ برای خانواده سوخته شدهاش؟ برای زندگیاش؟ زندگیاش! زندگیاش قبل از آتش گرفتن خانهاش سوخته بود! درست موقعهایی که تمام طول روز را سرکار بود و شبها را در اتاقش به سر میبرد دقیقاً زمانهایی که بد اخم وارد خانه میشد و بیحوصله سر میز شام مینشست، دقیقاً زمانهایی که خانوادهاش را قانع میکرد تا تعطیلات را در خانه بمانند تا او بتواند به کارهایش برسد... زندگیاش را خودش آتش زد و خانهاش را اجنبی که به دنبالش بود تا تمام تغیرش از مرگ خانواده و سوختن آشیانهاش را سر او خالی کند. در واقع او نمیجنگید هیچکجا نام انتقام را جنگیدن نمیگذارند! زهم چیزهایی که باید برایشان میجنگید را از دست داده بود، کینه و افسوس اصلیاش بابت این بود که چرا خوشبختی را در آغو*ش داشته و قدرش را ندانسته و حالا برای ذرهای آرامش و یک روز خوش تقلا میکند؛ اما بعد از همه اینها سهم او از این حیات فقط و فقط عذاب بود چون انتقام هیچوقت آب روی آتش نیست، لیک اینکه چیزی که آتش گرفته و میسوزد را تنها خاکستر شدن درمان است.
با صدای خر خر گلوی فرامرز به خود آمد و با ناباوری صورت کبود شده فرامرز را نگریست. دستان لرزانش روی صورت سرد قاضی جوان نشست.
- فر... فرامرز؛ فرامرز بیدار شو!
گردن فرامرز رها شده روی شانهاش افتاد. زُهم با دستپاچگی از روی نیمکت به زمین افتاد. به پیکر بیجان فرامرز نگریست. صدای زجه خانوادهاش در دالانهای مغزش میپیچید.
- باز بگو قاتل نیستی... باز بگو تقصیر تو نبود! باز بگو بیگناهی... این بود؟ با دست خالی کشتیش. اونم دست بسته! بدون حق دفاع از خودش و هیچ راه فراری. تو رو یاد کسی نمیندازه؟
تصویر خانواده سوختهاش درون اتاقهای مسدود شده از جلوی دیدگانش محو نمیشد.
- میبینی؟ عینهو قاتلهای زنجیرهای امیر احمدی رو یادته؟ دو تا قتل انجام داد به یک سبک و روش انگ قاتل زنجیرهای زدی و دو بار، دو بار حکم اعدامشو صادر کردی. حکم تو رو کی باید صادر کنه؟ چی باید صادر کنه؟ چهار فقره قتل یا مقتولهایی عاجز از دفاع؟!
زمزمههای ضمیر بیدارش خاموش نمیشد. شاید هم راست میگفت. قتل؟ نگاه لرزانش به جسد سرد فرامرز دوخته شد. هنوز هم برایش قابل باور نبود! با احتیاط زنجیر دست و پایش را باز کرد؛ مسقل برنجی را از کتف و صندلی بیرون کشید و جسد روی زمین غلتید. جلوتر رفت؛ رد دستانش دور گردن فرامرز خودنمایی میکرد!
- چیکار کنم... چیکار کنم؟
و فریادش کارخانه خفته را از جای پراند.
- چیکار کنم؟!
- نوشدارو بعد از... .
- تو یکی خفه شو!
دسته مسقل را به گیجگاهش کوبید، یک بار، دو بار، سه بار! دیگر غیر از سرخی خون و کارخانهای دوّار چشمانش چیزی را نمیدید. در کنج تاریک سیلو گونیهای بزرگ براده چوب دیده میشد. به سختی خود را به گونیها رساند. یکی را برداشت و سر و ته کرد. خاک چوب سینه خشکش را به سرفه انداخت و باز شوری خون را زیر زبانش حس میکرد؛ بیتوجه به سمت فرامرز به راه افتاد. گونی را کنارش روی زمین انداخت. خون جبینش را با آستین پیرهن پاک کرد و خیره به جسد سرد شد.
در مقابل پیکر لرزانش نفس عمیقی کشید. نفس لوامهاش بیدار بود و بیشتر از هر وقت دیگری در ذهنش مانور میداد کلافه سرش را در دست گرفت؛ با چشمانی درشت شده به جسم بیروح و یخ شدهی فرامرز چشم دوخت:
- هنوزم میگی بیگناهی؟!
نعره کشید و دست مشت شدهاش را متوالی به زمین کوبید. بدنش خالی شد و بیحال دستش را روی صورتش کشید، گونهاش خیس بود! چشمش جوشید قطرهای اشک پایین ریخت. به خاطر فرامرز اشک میریخت یا برای خودش؟ شاید هم برای آدمی که شده بود میگریست؛ خودش را دیگر نمیشناخت! حس میکرد پیکری کرخت شده است که در پسلهای از این جهان انتظار اجل را میکشد. نمیدانست که زهم کیست، گوشش به آوازه حقیقیاش حساس بود! اما ارشا ارجمند هر چه که بود روح داشت! خانواده داشت! انگیزهای برای تعیش و حیات داشت! اما زهم روح نداشت، زهم در واقع هیچچیزی نداشت! تنها نهضتی برای خونخواهی کالبدش را به جای روح تصرف کرده بود؛ زهم هیچ بود! هیچ!
افکارش را پس زد و گونی را برداشت به زحمت پیکر بیجان فرامرز را درون گونی جای داد نگاه آخرش را به چهره رنگ پریدهی فرامرز انداخت و پلک روی هم نهاد. نفسش را بیرون داد و دستش روی صورت فرامرز نشست و آرام چشمان جنازه را بست. به زحمت سر پا شد و گونی را همراه خود بیرون از کارخانه برد، سیاهی شب اندکی خیالش را بابت خلوت بودن جادهها راحت کرد. پیکر را نفسنفس زنان تا وانت سرخ رنگش کشید. چندی از تنههای درخت را کنار گذاشت و گونی را بین چوبها جا داد و با تنههای درخت رویش را پوشاند. جسمش همچنان میلرزید و بدنش یخ شده بود؛ روی صندلی راننده نشست. برای لحظهای سرش را روی فرمان گذاشت و چشمان سوزانش را بست، بیدرنگ وقتی اولین مکان به ذهنش رسید کلید را چرخاند. ماشین با صدای مهیبی روشن شد و زهم بدون تأمل حرکت کرد. چشمانش جایجای جاده میچرخید، تک چراغ کم نور وانت در بیابان تهی میدرخشید. سر زهم تیر میکشید و گلویش میسوخت در دل دعا میکرد که سرفههای لعنتیاش باز شروع نشوند، اما ضعفی که آرامآرام حاکم وجودش میشد این نوید را نمیداد. لحظهای حالهای سیاه دور چشمانش را فرا گرفت و دستانش از روی فرمان سُر خرد. اختیار از کف داد و تنها کاری که کرد پایش را تا قعر روی ترمز گذاشت؛ ماشین خاموش شد. سرش را به سرعت تکان داد، حالهی سیاه رنگ از چشمانش محو شد، متوالی سرش را چندین بار روی فرمان کوبید تا سر گیجهاش رفع شود اما بیحاصل بود. با غضب عربدهای کشید و دستش زیر صندلی رفت. بطری آب را بیرون آورد مشتی آب به صورتش زد تا به خودش بیاید. پنجره وانت را با ولع پایین کشید و پیوسته دم و باز دم کرد. صبر بیشتر برایش دردسرساز بود پس بیتوجه به اوضاع جسمیاش حرکت کرد و ماشین مقابل خرابهای که در دل بیابان جای داشت خاموش شد.
صدای کوبیده شدن در وانت در دور دستها شنیده شد. زُهم با احتیاط اطراف خرابه را زیر نظر داشت ولی بجز کلبهای مخروبه و بوی نای چوب چیزی حس نمیشد. صدای زوزه شغالان به گوش میرسید؛ شاید برای ضیافتی آماده میشدند!
پایش را روی سپر وانت گذاشت و بالا رفت. کنده چوبها را یکی پس از دیگری کنار زد و به گونی رسید. از نگاه کردن به گونی هم خجالت میکشید. به سختی گونی را روی دوشش انداخت و لنگ لنگان به طرف خرابه راه افتاد. کی اینقدر سنگدل شده بود؟ اینبار خود به حرف آمد.
- قرار نبود بمیره... میخواستم یکم بترسونمش یکم به حرفش بیارم و وقتی شرمندگی رو تو چشماش دیدم ولش کنم... بگم برو من مثل تو نیستم! ولی... .
- ولی الان مرده؛ کاشف به عمل اومده که بیگناه هم مرده. رو پیچ اشتباهی حساب باز کرده بودی!
- من مطمئن بودم خودشه مطمئن بودم!
ضمیر ناخودآگاهش نهیب زد.
- نتیجه اعتماد زیاد از حد و غرور کاذبت رو هم دیدیم! الان زدی یک نفر رو کشتی. قتل عمد با قصاوت تمام و داری به این فکر میکنی اطمینان داشتی که خودش بوده. چقدر دورنمات در مقایسه با چند سال پیش غریب میزنه.
گونی را از روی شانه روی زمین انداخت و قولنج کمرش به اعتراض شکست. برگشت و از چهارچوب شکسته گذر کرد. از پشت وانت بیل برداشت و دوباره وارد خرابه شد. از سقف شکسته خرابه نور کمسوی ماه به داخل میرسید. ستونها روی هم آوار شده بودند و از دیوار فقط رگههای آجر نمایان بود. گوشهای روی دیوار، عکسی سیاه سفید از خانوادهای چهار نفره دیده میشد و بوی نم و نا بر خرابه تسلط داشت. بیل را بر زمین کوفت و مشتی خاک کنار زد؛ و تکرار و تکرار و تکرار.
- یه روز هم خودت باید توی همچین قبری بخوابی جناب قاضی... وقتی توی قبر گذاشتنت جواب خدا پیغمبر رو چی میخوای بدی؟ آدم کشتی! چطور اینقدر با این قضیه آسون کنار اومدی؟ نکنه از اول قرار بود بیاری همینجا دفنش کنی؟
وی سختتر بیل میزد.
- باشه سکوت کن... امیدوارم وقتی کارهات تموم شد جرعت داشته باشی جلوی آینه تو چشمای خودت نگاه کنی قاتل!
***
وقتی کمرش را بالا آورد تقریبا صبح شده بود؛ تنش خستگی را به سخره میکشید. بیل را روی کتفش گذاشت. نگاه آخر را به تل خاک انداخت و با تعجیل از خرابه خارج شد. سوز سرمای دم صبح بر جانش مستولی میگشت! بیل را پشت ماشین انداخت و سوار شد. با دستان یخ زدهاش سوئیچ را پیچاند؛ استارت میخورد ولی روشن نمیشد؛ پس از تلاشهای پی در پی موتور ماشین با صدای عجیبی روشن شد. پایش را تا ته روی پدال گاز فشرد. شاید خاطرات روز قبل را هم با فرامرز دفن کرده بود.
لُنگ خیس را روی پیشانیاش کشید و خون خشک شده را پاک کرد. بطری را روی دستانش خالی کرد و در نهایت دستانش را با شلوارش پاک کرد؛ بطری خالی شده را داخل ماشین انداخت و درش را کوبید. هنوز چند کوچه تا مأوای امن برای پیاده روی مانده. بود. کلاه سویشرت را تا جایی که راه داشت پایین کشید و حرکت کرد. شلوغی خیابانها را دوست نداشت؛ با چهرههای ترسان و گاه ترحم برانگیز آشنایی داشت و میترسید! از دیدن چهرهای آشنا میترسید که شاید باز برق نگاهش هویت مُردهاش را فاش سازد. دستهایش در اعماق جیب سویشرت سرما متساعد میکردند؛ انگار به هم امید میدادند "چند قدم دیگر گرم میشوی!". وارد مجتمع شد و دکمه آسانسور را فشرد. درب آسانسور باز شد و چندی بعد رو به بالا حرکت کرد. ناخودگاه چشمانش به آینه دوخته شد. چشمان گیرایش در جستوجوی انسانیت تنش را میکاوید.
از آسانسور خارج شد و مقابل درب مأوا ایستاد. دستش مجدان جیب را در پی کلید میجویید و سرانجام کلید در قفل چرخید. وارد راهرو طولانی شد. از کنار تابلوهای تشریح جوارح داخلی بدن عبور کرد؛ بارها به بابک گفته بود این تابلوها را از بین راه بکَند. چه معنی میداد در بدو ورود به خانه عکس لایههای داخلی روده به پیشواز مهمان بیاید! صدای دوش حمام به گوش میرسید. بیتوجه از پلهها بالا رفت و وارد اتاق زیر شیروانی شد. اتاق که نبود! بیشتر کوپهای کوچک مینمود که به دو بخش تقسیم میشد. طرفی رخت خواب و طرف دیگر میزی بزرگ و تخته وایتبردی پر از نوشته، مدرک و عکس! به طرف تخته رفت و چهره فرامرز در رأس تابلو پوزخند زنان خودنمایی میکرد. نمیتوانست به چشمان فرامرز نگاه کند؛ جرعت نمیکرد. عکس را از تابلو جدا کرد. طرف دیگر تصویر قاضی جوان در حال پیاده شدن از ماشین دیده میشد. آنرا هم جدا کرد.
- میتونی همه عکساشو از این تابلو بِکنی از ذهنت چی؟ میتونی تصویر اون لحظه که داشت زیر دستت جون میداد و عین خیالتم نبود رو هم از تو ذهنت پاک کنی؟
زهم تابلو را از جای کند و محکم بر زمین زد؛ با تشویش روی میز خم شد. نام هادی فرامرز روی تکتک کاغذها به چشم میخورد. با درماندگی هرچه روی میز بود را روی زمین ریخت.
- مثل همیشه... کلاً صورت مسئله رو پاک کن!
درب اتاقک به شدت باز شد و بابک با حوله وارد شد. پس از دیدن زُهم در انبوه کاغذ و شلوغی نفس راحتی کشید. نفس عمیقی کشید.
- تو کی اومدی؟ اینجا چه خبره؟
و سکوت. بابک موهای خیسش را به عقب هل داد و خم شد و مشغول جمع کردن اوراق از روی زمین شد.
- حالا بهش بگی یکم تمیزکاری بکن چشم غره میره... فقط بلدی بهم بریزیا!
- کشتمش!
پروندهها یکی پس از دیگری از دستان بابک روی زمین رها شد، سوی چشمانش انگار خاموش میشد.
چشمانش گرد میشوند و با لکنت میگوید:
- چه... غل...طی کردی؟!
زُهم با کلافگی دستش را روی میز میکوبد و به بابک زل میزند:
- ببین! از عمد نبود! میدونم... میدونم قرار بود وقتی اعتراف کرد ولش کنم! اما اون عو*ضی چرت و پرت میگفت هی با پیچ شل شدهی اعصاب من ور رفت کنترلمو از دست دادم! نفهمیدم چی شد! به خودم اومدم دیدم رنگش پریده و نفس نمیکشه! از عمد نبود من نمیخواستم بلایی سرش بیارم. بابک! میشنوی؟ اینجوری نگام نکن!
انگار نطقش را بسته بودند، بابک نفرتبار خیره بود و هیچ نمیگفت! زُهم خیلی وقت بود که آدم جدیدی شده بود اما این حجم از تغییر آن هم در یک مرد صالح و راستین اصلا طبیعی نبود! ارشا ارجمند قاضی صالحی که جان خانوادهاش را به خطر میانداخت اما شرافتش را... نه! حالا چه؟ باز هم همان قاضی بود؟ بابک سرش را با ناباوری تکان داد، نه! قاتل بود؛ قاتل!
- دِ میگم اختیارمو از کف دادم! تو رو جدت اونجوری نگاه نکن!
بابک چشمان سرخ شدهاش را میان دو گوی بلورین زهم قفل کرد. موهای مشکی و خیسش را با حرکت سرش کنار زد و فریاد کشید:
- چه غلطی کردی عو*ضی! بدبختمون کردی! بدبخت کردی خودتو! اون همه زری که من زدم همهاش باد هوا بود؟ از اول میدونستم یه گندی بالا میاد!
انگشت اشارهاش را لرزان روی سینه زهم کوبید و ادامه داد:
- میدونستم توی کلهخر تهش کار دست خودت میدی!
چشمان زهم دو دو میکردند. پوست لبش را میجوید و عصبی به بابک گوش میداد:
- گفتم بری با اون بدبخت حرف بزنی اعتراف کنه در بیای از سر در گمی! باهات کلی حرف زدم نفهم!
صدای بابک آرامتر شد و با انزجار گفت:
- فکر میکردم میشناسمت! فکر میکردم میتونی خودتو کنترل کنی... فکر میکردم هر کاری بکنی شرفتو به باد نمیدی اما... یادم رفته بود باد هرجا که بخواد میوزه.
حاصل آن همه ل*ب جوییدن آخر به خون افتادنش بود. با پشت دستش در حالی که با تغیر فراوان به بابک خیره بود خون لبش را پاک کرد. چشمانش را لحظهای بست و نفس عمیقی کشید و سعی کرد که داد نزند.
- چرا فکر کردی من از رو اختیار این کار رو کردم؟ من... من فقط یه لحظه حواسم پرت شد و اون دیگه نفس نمیکشید!
بابک با غضب خود را روی صندلی گوشه اتاق رها میکند و موهای خیسش را بین انگشتانش میگیرد، برای لحظهای چشمان سیاه رنگش را روی هم میگذارد و نفس عمیقی میکشد. دستش پایین آمد و روی ته ریش مردانهاش دستی کشید و آرام گفت:
- کثا*فت کاریت رو کجا گذاشتی؟
پس از چند لحظه فریاد بابک اتاق را لرزاند.
- دِ میگم کدوم قبرستون بردیش؟!
- شب بود... درست ندیدم کجا رفتم. تو جاده مخصوص بود، تو یه خرابه خاکش کردم.
نگاه پر از نفرت بابک سر تا پایش را کاوید.
- فکر همهجاش رو هم کرده بودی!
و از روی صندلی بلند شد و از اتاق خارج شد. زبان زُهم روزه سکوت اختیار کرده بود اما دلش فریاد میزد "تو دیگه نرو... بهت نیاز دارم!" نوان نوان به سمت حمام رفت. تنش را از بند لباس رها کرد. پوست خشکیدهاش انگار یارای ادامه دادن نداشت. آب سرد را باز کرد و تنش را به خرامیدن آب سپرد. اما روحش، در سالها قبل سیر میکرد. صحنه ریختن مدارک روی زمین آشنا مینمود.
***
با خشم مدارک را روی زمین ریخت و بعد از فریادی دستانش را روی میز گذاشت. فشار شدید کاری امانش را بریده بود. با صدای قژقژ در سرش را بلند کرد. نهالِ پنج ساله با عروسکی در دست نگاهش میکرد. موهای مجعد خرماییاش را از زهم به ارث برده بود و چشمانش، آسمان چشمان مادرش را داشت. زُهم به سمت در رفت.
- نهال، بابا بیا داخل.
نگاه دخترک ترسان بود؛ به تندی به سمت هال پا تند کرد. دستان زُهم روی شقیقههایش نشست. کارش به کجا کشیده بود؟! خانواده هم از او میترسیدند.
- قول میدم... قول میدم بعد این پرونده دو ماه مرخصی بگیرم.
و شروع به جمع کردن کاغذهای روز زمین کرد. شاید اگر میدانست "بعد این پرونده" دیگری وجود ندارد اینگونه تصمیم نمیگرفت.
***
از حمام خارج شد و روبروی آینه ایستاد. وقتی آب درون مجراهای پوستش میرفت سوزشی شدید کل پیکرش را میلرزاند. با ضربههای دورانی و آرام حوله روی تنش سعی در خشک کردن خود داشت. ضربهها شلاق مانند رد پررنگی روی تنش میگذاشتند. حرفهای دکتر توی گوشش میپیچید.
- هشتاد درصد لایه اپیدرم پوستتون از بین رفته. متاسفانه امکان پیوند وجود نداره.
با تأسف نگاهی به بدن باندپیچی شدهاش انداخت
- دوران سختی رو در پیش دارین... .