Follow along with the video below to see how to install our site as a web app on your home screen.
یادداشت: This feature may not be available in some browsers.
انجمن ناولز
✦ اینجا جایی است که واژهها سرنوشت میسازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم میشکند! ✦
اگر داستانی در سینه داری که بیتاب نوشتن است، انجمن رماننویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بیهیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار!
.
گفت: زیاد که غمگین شدم، پناه میبرم به دلخوشیهای کوچک در دسترس، گاهی به موسیقی و گاهی چای و گاهی یک نارنگی در انتظار پوست کندهشدن...
گفت: مشکلات و سختیها آدم را سرسخت میکنند، مثلا من پیش از آنکه در اقیانوس متلاطم مشکلات گرفتار شوم، فکرش را هم نمیکردم که میتوانم چقدر قوی باشم و تا چه اندازه قادرم دوام بیاورم.
من فکر میکنم آدمهای شکستخورده و اندوهگین، احساس خوشبختیِ عمیقتری را تجربه میکنند؛ باید خیلی زمین خوردهباشی که قدرِ ایستادن را بدانی و باید خیلی سقوط کردهباشی تا به کمترین پریدنی، عمیقا ذوق کنی...
آخرهفتهها را دوست داشت، حتی اگر تمام هفته را در بدترین شرایط ممکن سپری کردهبود، حسابِ آخرهفتهها را جدا میدانست.
خیال میکرد روزهای آخر هفته، خدا به استقبال آدمهای غمگین و خستهی روزگار میرود، برایشان چای میریزد و در آغوششان میگیرد.
معتقد بود که باید یک وقتهایی اندوه جهان را پشت سر جا گذاشت و لااقل یک روز در هفته را بدون هرگونه دغدغهی ذهنی سپری کرد و آرام بود.
میگفت: چیزی از آدم باقی نمیمانَد اگر دائما در حال پیکار باشد و هیچ سنگری برای پناه گرفتن و تجدید قوا نداشتهباشد.
تو میدیدی تمام هفته مثل ببری زخمی و به استیصال رسیده و قدرتمند، در حال تکاپو و جنگیدن و تلاش بود و به آخر هفته که میرسید، ناگهان کوالای معصوم و آرامی میشد که دلش تفریح و امنیت و آغوش میخواست و هیچ شباهتی به روزهای قبل نداشت...
هی به زندگیهای ویران شدهی دیگران نگاه نکن و خیال نکن ماجرای بعیدی مسبب جداییشان بوده و این پایان ناخوشایند را از دنیای خودت دور ندان.
تو هم اگر محبت نکنی و عشق ندهی و احترام نگیری محکومی به شکست! تو هم اگر بیتوجه باشی به نیازها و احساسات شریک زندگیات و او را نهالی سبز بدانی و در سایه و بدون آب نگهش داری، با این خیال که تا همیشه سبز میماند، محکومی به نداشتن و از دست دادن! تو هم اگر به دست بیاوری و تلاشی برای نگه داشتن نکنی، محکومی به از دست دادن.
تو نمیتوانی بیتفاوت ادامه بدهی و مهربانی نکنی و دست از تلاش کشیدهباشی و در چنین شرایطی روی فهم و شعور فرد مقابلت حساب کنی و توقع داشتهباشی همچنان دوام بیاورد و احساس نیاز نکند!
زندگیها و آدمها را اتفاقهای عجیب و دور از ذهن از پا در نمیآورد! آدمها که از محبت محروم بمانند و در خفا رنج بکشند و احساس تنهایی و کمبود کنند، یا میلغزند، یا سرد میشوند، یا ناگهان دست میکشند از همه چیز و عطای رابطه را به لقای آن میبخشند.
نور که ندهی، گیاه تو قد میکشد و میچرخد و خودش را هر طور شده، تا نور میرساند.
آدمها را اتفاقهای عجیب از پا در نمیآورد! آدمها را بیتوجهی و عادی شدن است که از پا در میآورد.
کدخدا را همه دوست داشتند، خیرش به تمام مردم روستا رسیده بود. انسان درستکاری بود و تا جایی که میشد برای همه خوب میخواست.
یک روز صبح زود به سمت باغش حرکت کرد. هوا گرگ و میش بود، پایش لغزید و در چاهی افتاد. ارتفاع چاه زیاد بود و میدانست که بیرون رفتن از آن بدون یاری دیگران ممکن نیست. از قضا مرد زغالفروشی که چندهفته قبل توسط کدخدا برای رفتار و گفتار اشتباهش بامردم تنبیه شدهبود، از آنجا میگذشت و صدای کمکخواستنهای کدخدا را شنید. از خداخواسته بالای چاه ایستاد و شروع کرد به سرزنش و شماتت و تحقیر، که آی کدخدا! خوب غرور برت داشتهبود و ما را مقابل مردم تحقیر کردی، خیال میکردی کسی هستی؟ میبینی که حالا تو در چاهی و محتاج یاری ما! کدخدا سکوت کرد و هیچ نگفت. مرد زغالفروش همچنان و با حرص ادامه داد: هان! چیزی بگو، کمکی بخواه! فریادی بزن، میبینی که حالا تو پایینی و من بالا! میبینی که تو محتاجی به یاری منی که کوچکش شمردی و مقابل چشم آدمها از کار و رفتارش ایراد گرفتی! کدخدا باز هم سکوت کرد.
آفتاب بیرون آمد و مردم کم کم به نبودن کدخدا پی بردند و نگرانش شدند و گشتند و گشتند و به چاهی که در مسیر باغ او بود رسیدند و او را پیدا کردند و با احترام او را از چاه بیرون کشیدند. کدخدا از مردم تشکر کرد، خودش را تکاند و رو کرد به زغالفروش که حالا کمی عقبتر به تماشا ایستادهبود و با تبسمی معنا دار گفت: تو خیال کردهای گرفتاری و مشکلات، احترام و جایگاه انسانها را زیر سوال میبرد؟ من آن پایین هم کدخدا بودم، حتی اگر نیاز داشتم تو دستانم را بگیری... اما نخواستم! چون خیلی اهمیت دارد به وقت گرفتاریات به چه کسی رو بزنی و من یاریِ با منت و تحقیر تو را نمیخواستم! من خدا و مردم روستا را داشتم و دلم قرص بود و خیالم تخت...
:
ما که آرامیم و سرخوش
همچو اقیانوسها
رو سیاهی بر زغالان مانده
ما؛ فانوسها!
کدخدا در چاه یا بر تخت، بنیانش یکیست
واژهای جز آن نخواهدگشت در قاموسها...
دوستم داشته باش!
برای تمام وقتهایی که تنها بودم و کسی را نداشتم، دوستم داشتهباش، برای تمام پاییزهایی که دلم میخواست و قدم نزدم، برای تمام حرفهایی که گوشی برای شنیدنشان نیافتم و برای تمامِ -میخواهم کنارمباشی-ها و -میخواهم بغلمکنی-هایی که نگفتم!
دوستم داشتهباش! برای تمام فیلمهایی که تنهایی دیدم و کتابهایی که تنهایی خواندم و موزیکهایی که تنهایی شنیدم و غروبهایی که تنهایی نگاه کردم.
دوستم داشتهباش، برای تمام بارهایی که چهار شانه میخواست و تنهایی به دوش کشیدم، برای تمام جنگهایی که تنهایی در خط مقدمشان ایستادم و برای تمام مشکلاتی که تنهایی از پسشان بر آمدم.
دوستم داشته باش، برای کودک معصوم و گوشه گیر درونم که مدتهاست هیچ شانهی امنی برای پناه بردن و آغوش بیمنتی برای گریستن نداشته.
من خیلی خستهام، خیلی زخمی و ناامید از آدمها و خیلی تنها.
دوستم داشته باش...
میگذارم آدمها تا جایی که میتوانند از اینکه لایق حضور در جهان منند ناامیدم کنند، خوب بتازانند، خوب خودشان را نشانم بدهند، خوب با قسمتهای تاریک وجودشان مواجه شوند و خوب نقاب از دستانشان بیفتد و بینقاب مقابل من و آینه بایستند؛ آنوقت است که بلند میشوم و با یک حرکت همه چیز را تمام میکنم.
هر ضربه و آسیب، باید پختگی و درسی به همراه داشتهباشد و من بدون یادگیری و رسیدن به نتایجی کارآمد و درست، هیچ کتابی را نمیبندم حتی اگر مجبور شوم یک صفحه را هزار مرتبه و هزار مرتبه و هزار مرتبه بخوانم.
اگر آزارم دادهای و حس میکنی هنوز در مرزهای جهان منی و ساکت ماندهام؛ این یعنی هنوز کتاب را نبستهام...
اتفاقا بزرگترین ضربه را وقتی میخوری که فکر میکنی زیاد دوستت دارند!!! گاهی آدمها به اقتضای خلاءهای درونشان مشغول میشوند به دوست داشتنِ شما و خلاءهای درونشان که ایجاب کرد، مشغول میشوند به آزار دادنتان... یعنی شما از یکجایی به بعد شیطان میبینید، در همانجا که تا پیش از آن فرشته میدیدید!
"دوست داشتن" وسیله است و چیزی که اهمیت دارد "هدف" است، اینکه دقیقا چرا و با چه نیت و به چه علتی شما را دوست دارند؟! آدمی که برای پر کردنِ حفرههای وجودش به شما روی آورده، در نهایت یکجایی شما را هم مچاله میکند تا داخل حفرهای جا بگیرید و خلاء شخصیتی و هویتیِ عظیمتری را پر کنید.
سرش را بلند کرد و گفت: دشمن زیاد داری. نگاهش کردم، خندیدم و گفتم: دشمن؟ اینها دوستهاییاند که تازه نقاب برداشتهاند.
آدم اگر هیچ دوستی نداشتهباشد، اگر کسی را به خلوتش راه نداده و جای زخمهاش را به کسی نشان ندادهباشد دشمن از کجا پیدا کند؟ آدم از بیرون به قلعهی غیرقابل نفوذی میماند که حوالیاش خندق کَندهاند، باید خودش دستان کسی را به اعتماد گرفتهباشد، او را به درون برده و جای تک تک شکستگیها و ضعفها را نشانش دادهباشد که حالا گستاخانه بیرون بایستد، همه را جمع کند و بگوید سنگ بردارید و بزنید، درست به همان نقطهای که من نشانه میگیرم!
باید تنها ماند و دور بود از هرشخص و موقعیتی که اتفاقا بیش از حد تصور، خوب و ایدهآل به نظر میرسد. که خوبیِ مفرط و دور از انتظار، حکایتِ همان زنیست که از نگاه نامحرمِ گنجشکها میترسید...
یک جنگجوی شجاع و دیوانه در من هست که پا به پای من میآید و شیفتهی مسیرها و تجربههای تازه است. دیوانهای که نمیترسد و پا پس نمیکشد و میجنگد و میدود و خراب میکند و میسازد. دیوانهای که خیلی وقتها بدون هیچ محافظهکاری و احتیاطی، میزند به قلب حادثهها و خونین و مالین اما با دستهایی پر باز میگردد. من میدانم که هرکجا رشدی کردم و ارتقایی یافتم و گام بلندی برداشتم، او بود که در من حکمرانی میکرد. او بود که میگفت: نترس! برو، بیفت، زخمی شو، آسیب ببین، شکست بخور، اما تلاش کن و ادامه بده. او بود که میگفت: خوب است که داری میافتی و رنج میکشی و تاوان میدهی و شکست میخوری؛ این یعنی از خیلیهایی که نشستهاند تا آسیب نبینند و زمین نخورند، جلوتری!
جنگجوی دیوانهای در من هست که زخمیِ نبردهای هولناک بسیاریست و هنوز بهبود نیافته؛ اما به وقتش دوباره بلند میشود، خودش را میتکاند، محکمتر از همیشه میایستد و همه چیز را درست میکند.
من آدمِ بدی نیستم...
همین که سرم به کار خودم گرم است و کاری به جهان هیچکس ندارم،
همین که آنقدر مشغولیت فکری دارم که ذهن و افکارم برای حواشی و مسائل پوچ و دشمنیها کفاف نمیدهد،
همین که لبخند و مهربانی را از آدمها دریغ نمیکنم.
همین که تلاش میکنم به قدر دامنهی تاثیر خودم، سازنده و کارآمد و مفید باشم.
همین که در عمق بیرحمی روزگار، هنوز هم کودکانه میخندم و کودکانه میبخشم و کودکانه ذوق میکنم؛
نه که خوب باشم اما،
من آدم بدی نیستم...
من اسمشان را گذاشتهام: قماربازانِ رابطه!
آنان که تمام احساس و آنچه در توان دارند را بدون خواستِ دیگری و بی هیچ منطقی به پای رابطه میریزند و ادامه میدهند و ادامه میدهند و ادامه میدهند و ناگهان دست میکشند...
آنان در آغاز مثل برف میبارند و ریشهها را سیراب میکنند و هنوز دستها به شکرگزاری بالا نرفته، بهمن میشوند و فرو میریزند و از ریشه میکنند و همه چیز را خراب میکنند.
آنان که به میل خودشان انجام میدهند و به خودشان که آمدند و بیمیل که شدند، نمیدانند یقهی چه کسی را بگیرند و هرکسی را مقصر میدانند، جز خودشان!!! آنان که به خواست خودشان آمدند و به خواست خودشان باریدند و به خواستِ خودشان ویران کردند!
باید فاصله گرفت و دور ماند، از هرکسی که به سمِ افراط و تفریط آلوده است.
سالم باشید!
آدمهای سالم بدی نمیکنند و آزار نمیرسانند و خوبی هم اگر کردند، منت نمیگذارند.
آدمهای سالم طبیعی رفتار میکنند و زیادهروی نمیکنند؛ نه در دوست داشتن و نه در دوست نداشتن!!!
آدمهای سالم، یک گوشه از جهان را گرفتهاند، راه خودشان را پیدا کردهاند و دارند مسیر خودشان را میروند.
برای آدمِ خوبی بودن، دنبال روشهای عجیب و غریب نگردید! سالم باشید و سالم زندگی کنید و مطمئن باشید که همینها برای مفید و امن بودنتان کفایت میکند.
تو هستی...
تو هستی تا من غصه نخورم، اذیت نشوم، غمگین نباشم!
تو هستی تا من بپذیرم که هیچ چیز آنقدرها اهمیت ندارد که بخواهد بخش عظیمی از ظرفیت افکار مرا اشغال کند.
نمیشود که...
نمیشود که تو باشی و جهان من برای کمترین آسیب و رنجی، نفوذپذیر باشد! نمیشود که تو حواست به من باشد و من زمین بخورم!
تو هستی...
تو هستی تا من بتوانم کسی را که شایستهی دوست داشتن است، دوست بدارم.
تو هستی تا من آرام باشم و لبخند بزنم و نگران هیچ چیز نباشم.