- تاریخ ثبتنام
- 9/7/24
- نوشتهها
- 74
- موضوع نویسنده
- #21
استون با بیقراری از کلبه خارج شد و پس از طی کردن مسافتی به کلبهی مادربزرگ رسید
اشلی نیز به دنبال او وارد کلبه شد، استون از دیدن او خوشحال شد و زیر لب زمزمه کرد:
- کتاب!
آنها باید کتابی را که مادربزرگ قبل از مرگ از آن حرف میزد پیدا میکردند، انگار اشلی هم متوجه این موضوع شده بود که فوراً وارد اتاق مادربزرگ شده و همان کمدی که ایزابل تمام وسایلش را در آن میگذاشت، زیر و رو کرد.
اشلی موهای نقرهایش را از جلوی صورتش کنار زد و چشمش به همان کتابی که مادربزرگ پیشگویی را از روی آن میخواند، افتاد.
کتابِ رنگ و رو رفته را در دست گرفت و به سمت استون رفت، او در حال گشتن کابینتهای آشپزخانه بود.
با شنیدن صدای پای اشلی به سمت او برگشت و از خود پرسید که چطور توانسته بود چشمهای خاکستری رنگِ اشلی را فراموش کند.
اشلی پشت میز چوبی نشست و کتاب را مقابلش قرار داد، استون نیز روبروی او نشست.
استون کتاب را سمت خودش کشید و ورق زد، جز همان چند صفحهای که با اشلی و مادربزرگ خوانده بود، چیز دیگری در کتاب نوشته نشده بود!
درست همانند بار اولی که کتاب را در دست گرفت، تمام صفحههایش خالی بود. استون با خشم و ناراحتی غرید:
- لعنت به این کتاب که از صد صفحهش فقط بیستاش پُره.
اشلی با کنجکاوی از روی صندلی بلد شد و پشت استون ایستاد، به صفحهی کتاب نگاه کرد و متوجه شد کلماتی با جوهری کمرنگ روی صفحه نوشته شده است.
سرش را نزدیکتر برد و شروع به خواندن کرد:
- هم اکنون که وجودِ آن موجود انکار شده است، رابط از میان رفته و فاعل دچار افسوس است.
اشلی به استون نگاهی کرد و گفت:
- فکر کنم داره تو رو میگه!
اشلی نیز به دنبال او وارد کلبه شد، استون از دیدن او خوشحال شد و زیر لب زمزمه کرد:
- کتاب!
آنها باید کتابی را که مادربزرگ قبل از مرگ از آن حرف میزد پیدا میکردند، انگار اشلی هم متوجه این موضوع شده بود که فوراً وارد اتاق مادربزرگ شده و همان کمدی که ایزابل تمام وسایلش را در آن میگذاشت، زیر و رو کرد.
اشلی موهای نقرهایش را از جلوی صورتش کنار زد و چشمش به همان کتابی که مادربزرگ پیشگویی را از روی آن میخواند، افتاد.
کتابِ رنگ و رو رفته را در دست گرفت و به سمت استون رفت، او در حال گشتن کابینتهای آشپزخانه بود.
با شنیدن صدای پای اشلی به سمت او برگشت و از خود پرسید که چطور توانسته بود چشمهای خاکستری رنگِ اشلی را فراموش کند.
اشلی پشت میز چوبی نشست و کتاب را مقابلش قرار داد، استون نیز روبروی او نشست.
استون کتاب را سمت خودش کشید و ورق زد، جز همان چند صفحهای که با اشلی و مادربزرگ خوانده بود، چیز دیگری در کتاب نوشته نشده بود!
درست همانند بار اولی که کتاب را در دست گرفت، تمام صفحههایش خالی بود. استون با خشم و ناراحتی غرید:
- لعنت به این کتاب که از صد صفحهش فقط بیستاش پُره.
اشلی با کنجکاوی از روی صندلی بلد شد و پشت استون ایستاد، به صفحهی کتاب نگاه کرد و متوجه شد کلماتی با جوهری کمرنگ روی صفحه نوشته شده است.
سرش را نزدیکتر برد و شروع به خواندن کرد:
- هم اکنون که وجودِ آن موجود انکار شده است، رابط از میان رفته و فاعل دچار افسوس است.
اشلی به استون نگاهی کرد و گفت:
- فکر کنم داره تو رو میگه!
آخرین ویرایش توسط مدیر: