انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

داستان کوتاه هم‌پِی | Elaheh_A کاربر انجمن ناولز

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Elaheh_A
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

Elaheh_A

سرباز
سرباز
تاریخ ثبت‌نام
9/7/24
نوشته‌ها
74
  • موضوع نویسنده
  • #1
هم پی.webp

•●بسم رب القلم●•

نام اثر: هم‌پِی
ژانر: فانتزی_عاشقانه
نویسنده: الهه_آ
ناظر: @TELMA

خلاصه: تقدیر تو را به مکانی که به آن تعلق داری هدایت می‌کند؛ سرنوشتِ تو پیش از تو مقدر شده و راهی جز قبول آن پیشِ روی تو نیست.
هرچقدر به خیال خود، روزگار را دور بزنی و از اتفاقات دور بمانی باز هم میبینی که در همان نقطه‌ی شروع قرار داری.
و در آخر تقدیر آن‌گونه که می‌خواهد تو را به سمت خوشبختی یا مرگ هدایت می‌کند؛ همانگونه که انسانی را به آغوشِ گرگ صفتان می‌کشد.


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
IMG_20240824_160547_935.jpg



نویسنده‌ی عزیز؛ ضمن خوش‌آمد گویی،
سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن
داستان خود، خواهشمندیم قبل از تایپ داستان
قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید.

قوانین تایپ داستان کوتاه | انجمن نویسندگی ناولز

و چنانچه از تایپ ادامه داستان خود منصرف شدید
می‌توانید از طریق لینک زیر درخواست انتقال
به متروکه داشته باشید.

درخواست انتقال رمان به متروکه | انجمن نویسندگی ناولز

همچنین بعد از به پایان رسیدن داستان خود
لطفا در تاپیک زیر اعلام پایان کنید.

اعلام پایان داستان | انجمن نویسندگی ناولز

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز
و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید.
ضمناً از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


باتشکر | سرپرست بخش کتاب
 
  • موضوع نویسنده
  • #3
مقدمه:دوراهیِ عجیبی‌ست، عقل یا دل؟ چه چیزی توان جدال با عشق را دارد؟ تقدیر!
سرنوشت تغییر ناپذیر است؛ هیچ‌گاه عشق در جدال با تقدیر پیروز نمی‌شود. شاید مدتی بتوانی سرنوشت را دور بزنی اما چند روز یا چندین سال بعد همان چیزی پیروز می‌شود که سرنوشت برایت مقدر کرده بود.
هم‌پِی: یکی به دنبالِ دیگری

باریکه‌های طلاییِ نور خورشید، سبزیِ درختان را درخشان‌تر می‌کرد و هر جانداری را هوشیار. از کلبه‌ی چوبین و کوچکش بیرون آمد و تمامِ جنگلِ زیرِ پایش را نگریست.
از کودکی آرزو داشت که کلبه‌اش را کنارِ همین درخت قطوری که بر فراز کوه قرار دارد بسازد و هم‌اکنون درحالی که به آرزویش رسیده بود، بوی جنگل را مهمان ریه‌هایش می‌کرد. بوی زندگی می‌داد، لذتی بود که هیچ‌گاه از آن سیر نمیشد و تا ابد می‌توانست با طراوت جنگل زنده بماند.
هیکل ورزیده و تنومندش را به درختِ قطور و سرسبزی که کنار کلبه بود تکیه می‌دهد و سیاهیِ چشمانش را به روشنیِ خورشید می‌دوزد.

نور خورشید باعث سوزش خفیفی در چشمش می‌شد که آن را دوست داشت درد و لذتی بود که باهم پدیدار می‌شد، رفته رفته سوزش چشمش بیشتر می‌شد که صدای زوزه کشیدن‌های گله خبر از آمدن پدرش داد.
سر چرخاند و به دهکده خیره شد، ابهت پدرش از این فاصله هم قابل رویت بود و رفته رفته زن و مرد برای عرض احترام به طرف رئیس گله می‌رفتند و او نیز به رسم ادب از کوه پایین آمد و نزدِ گله رفت. اعضای گله با دیدن او راه را برایش باز می‌کردند و با خم کردن سرهایشان به او ادای احترام می‌کردند به هر حال او تک پسرِ رهبر بود و جایگاه بالایی داشت.
به پدر و مادرش احترامی گذاشت و کنار آنها ایستاد، هیکل ورزیده و برنزه‌اش زیر نور خورشید می‌درخشید و جذابیت او را دوچندان می‌کرد و همین باعث شده بود چشمِ دختران قبیله بی پروا روی او بچرخد.
بدین منظور مادرش خنده‌ی نامحسوسی کرد و زیرلب به او گفت:
- دفعه‌ی بعد یه چیزی بپوش! نمی‌خوام پسرمو با چشماشون بخورن!
پسر خنده‌ای کرد و نالید:
- ماده گرگایِ حریص!
مادرش مشت آرامی حواله‌ی بازوی او کرد و با ابروان نازکش به پدرِ خانواده اشاره کرد، پسر نگاهش را روی رهبر قبیله ثابت کرد و به او گوش سپرد، هر چند صحبت‌های ابتدایی را از دست داده بود:
- همون‌طور که می‌دونید اِستِوِن دیگه بیست و نه سالشه و تنها فرزند من، وقتی که استون برای اولین بار تبدیل شد، مادرم فهمید که نوزادی همراه اون متولد شده. پس جشنِ جانشینی رو تا زمانی که استون اون فرزند رو پیدا کنه و بکشه به تعویق میندازیم!
می‌دانست که صبح دل‌انگیزش با این خبر خراب شده‌است و تا شب نیز خبرهای دیگری را خواهد شنید اما تهِ دلش امید داشت که این صحبت‌ها تبدیل به دردسر برایش نمی‌شود، با خود فکر کرد که پدرش برای شکار رفته بود، چطور به این نتیجه رسیده که پای او و جانشینی‌اش را به میان بکشد.
او حوصله‌ی جانشینی و این مزخرفات را نداشت و دلش می‌خواست همانند نسیمی که در جنگل می‌وزد، آزاد و رها باشد و هرکجا که می‌خواهد برود و بدونِ قبول کردنِ مسئولیت‌های سخت، در میان هیاهوی بادها و جشنِ درختان مستانه زندگی کند اما افسوس که سرنوشت به علایق موجودات اهمیتی نمی‌دهد و هرطور که اراده کند آن‌ها را وارد بازی زندگی می‌کند؛ همانند دانه‌ی کاجی که بی‌هوا روی زمین می‌افتد و پس‌ از گذراندن ظُلَمات به درختی تنومند تبدیل می‌شود و در آخر به دستِ تبری از جنس خودش می‌میرد.
درست همانند چیزی که انتظار آیروس را می‌کشید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #4
در این مکان و زمان کسی جز اَشلی حال او را خوب نمی‌کرد و پس از شنیدنِ این صحبت‌ها و خراب شدنِ احوالش، از خدا می‌خواست که اشلی همانندِ همیشه در کلبه منتظر او باشد.
به اواسط راه رسیده بود که بوی شکلات بینی‌اش را قلقلک داد؛ با لبخندی عمیق به قدم‌هایش سرعت بخشید تا جایی که قدم‌هایش به دویدن تبدیل شد و علف‌های زیر پایش با زمینِ خاکی یکی می‌شد.
دستگیره‌ی چوبیِ در را لمس کرد و با فشار کوچکی درِ کلبه باز شد، اشلی روی صندلی با ژست مخصوص به خودش نشسته بود و با انگشتان کشیده‌اش بازی می‌کرد. استون جلوتر رفت و موهای نقره‌ای رنگ دخترک را در دست گرفت و بویید، سپس زیر لب زمزمه کرد:
- شکلاتِ من!
اشلی لبخندی زد که صورت گِردش را دلنشین‌تر می‌کرد، با لوندیِ خاصی که مختص به خودش بود در آغوش پسرک خزید و انگشتانِ سرد و سفیدش را روی کمر برنزه و آتشینِ او می‌کشید.
چشمان میشی رنگش را به سیاهی چشمان پسر دوخته بود و آهسته لبانش را به سمت فک خوش تراشِ پسر برد.
***
شب‌های کوهستان سرد و طاقت فرسا و آسمانِ جنگل با دودی که از کلبه‌ها خارج می‌شد مزین شده بود. استون شب را در کلبه‌ی پدر و مادرش بود تا درکنار آنها از شکار امروزِ پدرش لذت ببرد.
مادرش آشپز ماهری بود و استون به همین دلیل هیچوقت شام‌های خانوادگی را از دست نمی‌داد؛ البته دلیل دیگری که امشب در کلبه حاضر شده بود گوشت آهو بود که علاقه‌ی بی حد و مرزی به آن داشت.
حتی اولین باری که برای یادگیری شکار با پدرش به دشت رفته بود نیز فقط به امید دیدنِ یک آهوی زنده، رفته بود نه آموختن شکار.
بوی دلپذیر آهوی بریانی، با روح و روانش بازی می‌کرد و صدای غار و غور شکمش باعث خنده‌ی پدرش شده بود. با چشم از مادرش می‌خواست که غذا را بیاورد، در همین حین صدای ضربات آرامی به درِ کلبه باعث شد توجه‌اش از غذا گرفته شود، اشلی با صدای آرامش اجازه‌ی ورود می‌خواست:
- میشه بیام داخل؟
لباس صورتی رنگ و حریرش به زیبایی فراز و نشیب‌های بدنش را به نمایش می‌گذاشت. او تنها کسی بود که این نوعِ پوشش را در دهکده داشت و تنها دلیلش این بود که پدرش دوست صمیمیِ رئیس گله بود و پس از فوت پدر و مادرش، او توسط برایان و امیلی، همراه با استون بزرگ شده بود.
اعضای گله او را همچون دخترِ برایان می‌دانستند و کسی از رابطه‌ی میان استون و اشلی خبر دار نبود که البته اگر هم با خبر می‌شدند قطعا واکنش خوبی نسبت به این موضوع نداشتند؛ اشلی سمتِ چپ استون و کنارِ امیلی نشست و همگی با صورت‌های خندان پذیرای او بودند و از همه خوشحال‌تر استون بود که شام مورد علاقه‌اش را با فرد مورد علاقه‌اش می‌خورد.
پس از شام به عادت همیشگی‌یشان، به بیرون از کلبه رفتند و آتشی کوچک راه انداختند، برخورد نوارهای نارنجی رنگِ آتش به صورت اشلی، چهره‌اش را درخشان‌تر می‌کرد.
برایان سکوت حاکم بر جو را شکست و گفت:
- هی پسر پس کِی قراره منو صاحب نوه بکنی؟
استون پس از شنیدن این سوال یکه‌ای خورد و ابتدا نگاهش را از اشلی گرفت و سپس به پدرش نگاه کرد، می‌دانست مقصود اصلی حرف پدرش این است که چرا جانشینی را به عقب می‌اندازد پس گفت:
- فکر میکنم هنوز برای این کار زود باشه.
پدرش با خنده و تمسخر گفت:
-اوه، بقیه‌ی جوونای گله یا ازدواج کردن یا بچه دارن، همشونم از تو کوچیکترن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #5
گوشش از این حرف‌ها پر بود و می‌دانست این حرف‌ها مقدمه‌ایست تا زخمی عمیق را به استون یادآوری کند، زخمی که یادآورِ بزدلی و ترسویی او بود.
کاسه‌ی صبرش لبریز شد و با عصبانیت گفت:
- بسته دیگه پدر!
چشمان مادرش از حدقه بیرون زد، اولین بار بود پسرش را در این حالت میدید اما استون توجهی نکرد با صدای نسبتا بلندی گفت:
- همش اجبار! یه بار نگفتی که پسرم واقعا چیو میخواد، خستم کردید!
اشلی لب باز کرد که حرفی بزند بلکم او را آرام کند اما استون اجازه نداد و انگشت اشاره‌اش را سمت او گرفت و گفت:
- تو یکی اصلا حرفی نزن!
و بلافاصله آن محیط پرتنش را ترک کرد و با تمام سرعتی که داشت شروع به دویدن کرد. وقتی به خودش آمد که روبروی دریاچه‌ی زمردین بود؛ اهالی روستا به دلیل درخشان بودن آب این دریاچه و بازتاب رنگ زمردینِ سنگ‌های کفِ دریاچه این اسم را روی آن گذاشته بودند، الحق که برازنده بود.
بی توجه به سردی هوا لباس‌هایش را از تنش جدا کرد و وارد دریاچه شد، برنزه‌ایِ پوستش همانند شکلاتی در میانِ زلالیِ آب بود همانقدر متضاد و در عین حال دلنشین. سرمای آب به تک تک سلول‌هایش رسوخ می‌کرد و شعله‌های خشمِ وجودش را به نرمی خاموش می‌کرد.
تنش در میان آب شنا می‌کرد و روحش جایی درکنار اشلی بود و ذهنش به دنبالِ رازِ تقدیر؛ به راستی که تقدیر چیست؟
باور داشت که تقدیر او و اشلی را به هم رسانده‌است، گاهی هم گمان می‌کرد به دلیل حمایتِ همیشگی‌اش از اشلی، این احساسات را دارد و نامش را عشق گذاشته اما هر دلیلی که داشت این را می‌دانست که زندگی بدون اشلی برایش دشوار است.
او مایه‌ی آرامشش و اندک احساسِ خوشبختی‌اش در دنیا بود، همانطور که ماه به خورشید نیاز دارد، اوهم به اشلی نیاز داشت. آنها بدون یکدیگر قطعا پایانی نداشتند یا حداقل، خودشان این‌گونه فکر می‌کردند.
سرش را زیر آب فرو کرد و چند ثانیه‌ای را زیر آب ماند، ثانیه‌ها به دقیقه تبدیل می‌شدند و سرانجام با شنیدنِ صدای پایی سراسیمه سرش را از آب بیرون و آورد و خودش را در هیبت گرگش پنهان کرد. او نباید گله را به خطر می‌انداخت.
بازتابِ نور ماه بر روی خز مشکی‌اش بی‌شک منظره‌ای بود که اشلی شبانه روز آن را ستایش می‌کرد؛ اما در این لحظه چشمانِ مشکی‌ای که همانند سیاهی شب بودند‌ با شوق و ترس، در حالِ ثبت منظره‌ی روبرو بودند. یک غریبه در حالِ ترس!
دراین پوسته‌ی گرگ، چشمانش به رنگ آفتاب بود‌، با همان درخشندگی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #6
برق نگاهِ گرگ مشکی رنگ، سر تا پایِ انسانِ روبرویش را از نظر می‌گذراند و همین دخترک را بیش ازپیش به وحشت می‌انداخت، پاهایش میخِ زمین شده بود. تمام ذهنش دستور حرکت و پا به فرار گذاشتن می‌داد اما بدنش انگار جدا از مغزش شده بود که اطاعتی از دستورات مغز نمی‌کرد.
استون اما با همان ظاهر گرگ شده‌اش، با نگاهی نافذ به سمت دخترک می‌آمد، پوزه‌اش را از هم باز کرد و دندان های نیش سفید و بلند و قدرتمندش را به نمایش گذاشت.
پوزه‌اش از هم فاصله می‌گرفت و بزاق دهانش از روی دندان‌های فک پایینش سُر می‌خورد و با آبِ دریاچه یکی میشد. نگاهش را از کفش‌های سفیدِ دختر که خاکی شده بود گرفت و به ساقِ پای بلند و خوش تراش او داد، یک لحظه تصورِ فرو رفتن دندان‌های تیزش در آن ساق، او را به جنون می‌انداخت.
او قطعا نباید این دختر را می‌کشت چرا که مردم متوجه حضور آنها در این کوهستان می‌شدند او نمی‌خواست باز هم گله را مجبور به فرار از انسان‌ها بکند، اصلا این دختر به تنهایی در این نقطه‌ی دور افتاده‌ی کوهستان چه می‌کرد؟
بازهم قدمی به جلو آمد که متوجه دستانِ دختر که همانند بیدِ مجنون به رقص درآمده بودند، شد. این حجم از اضطراب دختر را درک نمی‌کرد، او که کاری با دخترک نداشت! فقط می‌خواست برای اولین بار سر به گریبانِ انسانی برده و بوی او را استشمام کند.
اکنون فاصله‌ی میانشان قدری بود که لرزش دستانِ دختر را بیشتر کرده بود و دختر، مسخ شده روی زمین افتاد و با افتادنش، سیاهیِ چشمانش با کهرباییِ چشمان استون درهم آمیخته شد و گرگ از این حالتِ دختر نهایتِ استفاده را برد و پوزه‌اش را به گریبان دختر نزدیک کرد.
آرام و با احتیاط پوزه‌اش را به گردن دختر نزدیک می‌کرد و همانقدر محتاطانه نیز دخترک سرش را به عقب می‌برد تا مبادا رگِ زندگی‌اش اسیر زندانِ دندان های آن موجود پشمالو شود.
دختر عقب عقب می‌رفت و استون نیز با همان پوزه‌ی دراز شده به سمت او می‌رفت، تا جایی که تنِ دختر به تنه‌ی درخت خورد و راه حرکت او را بست. گویی گوشه‌ی پوزه‌ی استون به معنای لبخند بالا رفت و اینبار با سرعت پوزه‌اش را به گردن دختر چسباند و عمیق بویید. انگارداشت عطر وجود آن موجود را در تک تک سلول های وجودش به اسارت می‌گرفت.
بویِ هیجان می‌داد، بوی گل‌های جنگلی و بوی ترس!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #7
استون با تعجب خودش را عقب کشید و در میان سکوتِ جنگل ناپدید شد. دخترک اما این رفتار را درک نمی‌کرد، پس از رفتن آن گرگ نفسِ حبس شده در سینه‌اش را بیرون فرستاد و بلافاصله به سمت دریاچه رفت.
هنوز هم قلبش با نهایتِ توان به قفسه‌ی سینه‌اش کوبیده می‌شد و دانه‌های درشت عرق از بین موهایش روی صورتش می‌ریخت.
دستانش را درآب فرو برد و سردیِ آب لرزه‌ای به بدنش انداخت. بی توجه به اینکه گرگی در این آب بوده، با ولع آب را مهمانِ دهانِ خشکیده از ترسش کرد و سپس با آسودگی خودش را روی چمن‌های کنار چشمه انداخت و به قرصِ ماهِ کاملِ نشسته در آسمان، چشم دوخت.
دلش می‌خواست به راهِ خروج فکر کند اما در این لحظه تحلیلِ رفتار گرگ را ترجیح می‌داد، چرا فقط او را بویید و به او حمله نکرد؟
در آن سو، استون به نزدیکی کلبه‌اش رسیده بود که باز هم بویِ آشنایِ اشلی مشامش را نوازش کرد. وارد کلبه شد و اشلی را روی صندلیِ همیشگی‌اش دید، عادت داشت همیشه روی این صندلیِ چوبی که استون برایش ساخته بود بنشیند و انتظارِ معشوقش را بکشد.
با دیدن استون از جا برخواست و به استقبالش آمد؛ هرچه نگرانی و اضطراب بود را در صورتش ریخت و با بغض گفت:
_ خیلی وقته منتظرتم
استون شرمنده و پشیمان از اینکه دخترک را اینطور نگران کرده است، بوسه‌ای بر پیشانی‌اش زد و گفت:
_ ببخشید عزیزم باید بهت میگفتم کجا میرم
اشلی دستِ پسر را در دست گرفت و او را تا کنارِ میز همراهی کرد، استون روی صندلیِ مقابلِ اشلی نشست و با شرمندگی نگاهش را به چشمانِ میشیِ اشلی دوخت و در دل اینهمه زیبایی را ستایش کرد.
اشلی پس از کمی مِن و مِن کردن لب به سخن گشود:

_ من که میدونم تو میترسی، ولی از چی رو نمیدونم

استون یکه‌ای خورد و همینکه میخواست مخالفت کند، انگشت اشاره‌ی اشلی به معنای سکوت مقابل صورتش قرار گرفت:
_ هیس! من تو رو بهتر از خودت میشناسم عزیزم
از جا برخواست و صدای قدم‌های موزونش طنین انداز شد:
_ من بهت کمک میکنم پیداش کنی، باهم دنبالش میگردیم
و اینبار با عجز ادامه داد:
_ من همیشه کنارتم کهربایِ من
کهربا نامی بود که اشلی روی استون گذاشته بود، رنگی که چشمانِ معشوقش در هیبتِ گرگش داشت؛ وقتی اینگونه استون را صدا می‌زد یعنی به آستانه‌ی صبرش رسیده بود و تحمل اوضاع برایش سخت بود، یعنی که حتی بیشتر از خودت به تو اهمیت می‌دهم اما رفتارت همچون تیری در قلبم است!
همین جمله‌ی آخر اشلی کافی بود تا استون را به‌هم بریزد و به او بفهماند که چقدر زندگی را برای هردویشان سخت کرده، به اشلی نگاه کرد و گفت:
_ فردا دوباره میرم پیش مادربزرگ، باید این قصه رو تمومش کنم
اشلی نفسی از سرِ آسودگی کشید و دوباره به استون نزدیک شد:
_ منم باید باهات بیام
چشمان استون برقی زد و خوشحالیِ عجیبی سراسر وجودش را گرفت:
_ اصلا فردا چرا؟ همین الان میریم
اجازه‌ی اعتراض به اشلی نداد و با عجله از در خارج شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #8
قدم‌های موزونشان به نرمی روی سنگ‌فرش‌های کفِ دهکده می‌نشست. فضای دهکده با نورِ ماه روشن بود و تقریبا پس از گذشت ده دقیقه به کلبه‌ی پیرترین عضو گله _که همان مادربزرگِ استون بود رسیدند.
سکوتِ دلچسبِ کوهستان را صدای ضرباتی که توسط استون به درِ چوبی کلبه وارد می‌شد، می‌شکست. پیرزن سراسریمه از خواب برخواست و حتی فرصت نکرد لباس‌های خوابش را تعویض کند، به نزدیکیِ در که رسید خمیازه‌ای بالابلند کشید و بالاخره در را باز کرد.
از دیدن استون و اشلی آن هم این وقت شب و در کنارِ هم جا خورد، البته مادربزرگ از رابطه‌ی میان آنها خبر داشت و بلافاصله از جلوی در کنار رفت تا آنها وارد شوند.
***
ایزابل کاسه‌ی صبرش لبریز شده بود و آن دو نیز انگار قصد حرف زدن نداشتند، پس پرسید:
_ شماها اینجا چیکار می‌کنید؟
استون با کمی مِن و مِن کردن سرانجام به حرف آمد و گفت:
_ مادربزرگ بِل، ازت خواهش میکنم یه بار دیگه اون پیشگویی رو بهم بگو
به چشمان سیاهِ بل خیره شد، احساس می‌کرد هر لحظه درون آن سیاهی کشیده می‌شود و سرانجام در آن سیاهچاله ناپدید می‌شد، چشم از چشمانِ او گرفت و مجدد به حرف آمد:
_ بدون کم و کاست و با تمومِ جزئیات.
بِل اندکی در صورتِ نوه‌اش دقیق شد و بدون حرف از جا برخواست و به سمت اتاقش گام برداشت، کلبه‌اش کوچک بود و یک اتاق داشت که هم در آنجا استراحت می‌کرد و هم محلِ کارش بود و پر از خرت و پرت‌هایی که گمان می‌کرد روزی به دردش می‌خورند.
درِ چوبیِ کمد را باز کرد و درمیانِ کتاب‌ها به دنبال چیزی می‌گشت، سر انجام پس از دقایقی کتابِ رنگ و رو رفته‌ای را که مدِ نظرش بود پیدا کرد و کتاب به دست از اتاق خارج شد؛ دوباره روی صندلی روبروی آن دو نشست و کتاب را وسطِ میز گذاشت.
دستی روی جلد کتاب کشید و خاک‌های روی آن را تکاند، کلمه‌ی "پیشگویی" به سختی روی جلد خوانده میشد، این کتاب را هنگامی که نوجوان بود به کمکِ دوست جادوگرش نوشته بود، صفحه‌ی اول را باز کرد و زیر لب گفت:
_ همه چی اینجاست پسرم.
استون کتاب را سمت خودش کشید و درحالی که تپش‌های قلبش را دیوانه‌وار حس میکرد، کتاب را ورق زد. مردمک چشم‌هایش تنگ و گشاد می‌شد و سرانجام با نا امیدی کتاب را بست.
اشلی که تا کنون در سکوت حرکات و مکالمات آنها را زیر نظر داشت، کتاب را برداشت تا ببیند دلیلِ ناامیدی و بی‌فروغ شدنِ چشم‌های استون چیست. کتاب را در دست گرفت هر صد صفحه‌اش را ورق زد، بارها و بارها اما در کمال ناباوری صفحه پر از "خالی" بود؛ سفیدِ سفید!
صدای اشلی حاکم بر فضا شد:
_ پس چرا چیزی نمیگی مادربزرگ؟
پیرزن که انگار تازه یادش آمده باشد سخنی بگوید، چشمانِ کدرش را به اشلی دوخت و گفت:
- مطمئنی میخوای باهاش باشی؟
اشلی از این سوال یکه‌ای خورد و با تمام جدیت گفت:
_ معلومه که می‌خوام.
لب‌های بِل با پوزخندی مزّین شد:
_ پس خودت رو برای هر اتفاقی آماده کن.
این‌بار استون را خطاب کرد:
_ توهم همینطور پسر.
کاسه‌ی صبر استون هم لبریز شده بود، ایزابل بازی با کلمات را دوست داشت اما در این لحظه‌ که حساس‌ترین لحظه برای استون بود؛ این رفتار بل بی‌شک افتضاح‌ترین اتفاقِ امروزش بود.
استون با کلافگی اعتراض کرد و گفت:
_ بِل خواهش می‌کنم بگو.
بل خندید و موهای تماماً سفید رنگش را از روی صورتش کنار زد:
_ هرگاه نیمه‌ی دیگرت در محدوده‌ی تو قرار گیرد.
کمی مکث کرد و نیم‌نگاهی به اشلی انداخت و دوباره نگاهش را به سمت استون سوق داد:
_ هرچه عشق در وجودت باشد از آنِ او می‌شود.
و جمله‌ی آخر را با صدایی بلند تر گفت:
_ او دختری به سانِ آفتاب است.
اخم مهمانِ صورت همیشه مهربانِ اشلی شد، با تعجب پرسید:
_ دختر؟
بل با جدیت به اشلی نگاه کرد و سپس کتاب را از جلوی او برداشت و در دست گرفت:
_ گفتم که انتظار هرچیزی رو داشته باش.
اشلی بدون هیچ حرفی از جا بلند شد و از کلبه خارج شد، استیون نیز با سردرگمی به دنبال او رفت. دختر پس از شنیدن صدای پای استون شروع به دویدن کرد و از دهکده خارج شد.
پس از دقایقی دویدن، زمانی که به طور کامل از دهکده خارج شدند و در بالای کوه‌ها و به دور از هیاهوی درختان بودند، اشلی ایستاد و به ناگَه روی زمین افتاد. بلافاصله استیون با نگرانی کنار او نشست و بازوان او را در دست گرفت، صورتِ خیس از اشک اشلی قلبِ او را به درد می‌آورد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • موضوع نویسنده
  • #9
صدایِ همیشه آرامِ استون از نگرانی می‌لرزید:
_ چیشده اشلی؟
و اینبار صورتِ دلنشین اشلی از عصبانیت سرخ شده بود و قفسه‌ی سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت، صدای همیشه آرامش وحشیانه و با ولومی بالا برصورت استون کوبیده شد:
_ یعنی چی چیشده؟ نشنیدی بل چی‌گفت؟
اجازه‌ی صحبتی به استون نداد و با خشمی هویدا ادامه داد:
_ اون گفت دختر، اون گفت تو عاشقش میشی!
صدای خنده‌های عصبیِ استون در فضا طنین انداز شد، تیکِ عصبی‌اش به سراغش آمده بود و انگشتِ شصت دست چپش بالا و پایین می‌پرید.
چشمانِ مشکی رنگش حالا به رنگ کهربایی تغییر کرده بود و سفیدیِ چشمش با مویرگ‌های سرخ مزین شده بود، صدای او هم همانند اشلی اوج گرفت:
_ من عاشقش بشم؟
وحشیانه دستش را میان موهایش کشید و با ناباوری به اشلی نگاه کرد:
_ تو منو اینجوری شناختی اشلی؟
بغض راه گلوی اشلی را بسته بود و نفس کشیدن را برایش سخت می‌کرد، می‌خواست حرفی بزند اما انگشت اشاره‌ی دستِ راست استون را جلوی صورتش دید و پس از آن صدای او را شنید:
_ هیس! هیچی نمیخوام بشنوم از همون اول نباید تورو قاطی ماجرا می‌کردم.
اشک از چشمان دخترک جاری شد و زبانش طعم شوریِ آن را چشید، لبانِ خیس از اشکش را گشود و زمزمه کرد:
_ من بهت باور دارم استون ولی تو نمیتونی حریفِ تقدیر بشی!
ضرباتِ انگشت استون بیشتر می‌شد و شعله‌ی خشم کل وجودش را می‌سوزاند، او همیشه خودش را بازیچه‌ی تقدیر می‌دانست و حالا اشلی این موضوع را توی صورتش می‌زد. صدایش پایین‌تر آمده بود و اشلی می‌دانست که این آرامشی‌است قبل از طوفان:
_ لعنت به هرچی پیشگویی و تقدیر و سرنوشته.
لحظه‌ای ساکت ماند و باز ادامه داد:
_ تنهام بذار!
اشلی این حالتِ استون را می‌شناخت، عصبانیتش او را تا جنون می‌برد؛ هرموجود زنده‌ای را که در کنارش می‌دید از زندگی ساقط می‌کرد پس ترجیح داد به حرفش گوش کند تا عصبانیتش دامن او را نگیرد.
استون با دقت دور شدن اشلی را تماشا می‌کرد و پس از اینکه مطمئن شد او کاملا دور شده، از ته دل فریاد کشید. می‌خواست اینگونه شعله‌های خشم را از وجودش برهاند تا دیوانه‌تر از این نشده.
با هرفریادِ او پرنده بود که از خواب می‌پرید و با ترس شاخه و لانه‌اش را رها می‌کرد، پس از چند دقیقه گلویش شروع به سوزش کرد و به سرفه افتاد. روی زمین دراز کشید و چشمانش را به ماه دوخت، در همان حالت ماند و آن‌قدر ماه را تماشا کرد تا ماه از رو رفت و جایش را با خورشید عوض کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
قدم‌های لرزانش را با احتیاط روی سنگ‌فرش‌های دهکده می‌گذاشت، دلیل این‌همه هیاهوی اهالی دهکده را نمی‌دانست. مگر امروز روز مهمی بود؟ اصلا در این لحظه برایش مهم نبود که چه روز و چه ساعتی‌ است، مهم این بود که زودتر آن دختر را پیدا کرده و قائله را ختمِ به خیر کند.
در همین فکرها بود محکم با کسی برخورد کرد، سرش را بالا گرفت و چشمانش به صورتِ خشن و مزین به اخمِ پدرش خورد. کمی عقب رفت و با شرمندگی به او چشم دوخت که پدرش لب باز کرد و گفت:
_ نگو که یادت رفته امروز چه روزیه؟
یکه‌ای خورد و چشمانش گرد شد، گویی تمامِ دنیا تبدیل به سطل آبِ یخ شده و بر سر او فرو ریخته است. دهانش همانند ماهی باز و بسته می‌شد و ذهنش خالی از هر اطلاعاتی بود، نمی‌دانست که چه بر زبان آورد و از این بابت مطمئن بود که پدرش حتما سرکوفتش خواهد داد.
در کمال تعجب پدرش خندید و دست راستش را بر شانه‌ی چپ او زد و گفت:
_ امروز روزِ شکاره دیگه.
نفسش را با آسودگی خارج کرد و با یاد آوریِ آهویِ بریانی دیشب، لب از هم گشود:
_ شما که دیروز شکار بودید پدر.
پدرش کلافه دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت:
_ چندبار باید برات توضیح بدم.
مکثی کرد و شروع به حرکت کرد، ادامه داد:
_ امروز جوونای قبیله باید برن و با خودشون شکار بیارن.
شروع به خنده کرد و باز ادامه داد:
_ من حتی بیشتر از دخترا منتظرم ببینم کی شکارِ ارزشمندتری میاره.
استون را به حالِ خودش رها کرد و رفت، باخودش فکر کرد که همیشه باید به رسوم پایبند باشد هرچند که از نظرش مسخره و بیهوده بود؛ چراکه این‌کار فقط برای پیدا کردن محبوبیت نزد دختران و روی میز بودنِ گذینه‌های بسیار برای ازدواج بود.
نفسش را با حرص بیرون فرستاد و اخمی نثار دخترانی که جمع شده بودند و پچ پچ می‌کردند، کرد.اشلی را در میان آن‌ها ندید و دلشوره‌ای عجیب به جانش افتاد.
قدم تند کرده و خود را به کلبه‌اش رساند، دلش می‌خواست همانند همیشه اشلی آنجا باشد اما این‌بار خواسته‌ی دلش برآورده نشد چراکه صندلیِ مخصوص او خالی بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وقت تنگ‌تر از آن بود که نبودِ اشلی را جویا شود پس به کلبه‌اش بازگشت و لباس‌های شکارش که متشکل از شلواری مشکی و پیراهنی سفید رنگ و دکمه‌ای بود را پوشید و تیروکمانش را برداشت.
پس از اینکه به دهکده بازگشت، همراه با بقیه راهیِ جنگل شدند. آفتاب از لابلای درختان صورتش را نوازش می‌کرد و جوانه‌های تازه سر از خاک بیرون آورده، زیر پاهایش له می‌شدند.
از بقیه دور افتاده بود و قسمت‌های جدیدی از جنگل پا می‌گذاشت، هیچ‌گاه قدم زدن در جنگل را به تنهایی ترجیح نمی‌داد! از این رو جنگل برایش تازگی داشت. در همین فکرها بود که صدای پایی به جز پای خودش را حس می‌کرد، تقریبا بیش از ده متر با او فاصله داشت به لطف حسِ شنوایی و بویایی‌اش که مخصوصِ گرگینه‌ها بود می‌توانست از همین فاصله بوی آهویی جوان را احساس کند.
احساس هیجان در وجودش جوانه می‌زد، شوق دیدن یک آهوی جوانِ زنده باعث شده بود بخواهد هرچه زودتر آن را پیدا کند.
قدم‌هایش را آرام و بی‌صدا و با احتیاطِ کامل برمی‌داشت، آهو را از دور می‌دید و یادآوریِ طعمِ گوشتش بیشتر وسوسه‌اش می‌کرد. از همین فاصله تیر و کمانش را آماده کرد و آهو را هدف گرفت، به دوثانیه نکشید که پیکانِ آهنین پوست و گوشتِ آهو را شکافت و خونش را به پای گیاهان ریخت.
دوید و نزدیک آهو شد، با خوشحالی به آن موجودِ بخت برگشته نگاه می‌کرد که قارچ‌های جنگلی توجه‌اش را جلب کردند. کوچک و بزرگ با نظم و ترتیب خاصی کنار یکدیگر قرار گرفته بودند.
با دیدن آنها به یاد اشلی افتاد، او قارچ جنگلی را دوست داشت و استون با خود فکر کرد که اگر اینها را برای او ببرد می‌تواند اتفاقات شب قبل را از دلش درآورد پس خم شد و روی زمین نشست.
با احتیاط قارچ‌ها را می‌چید و در جیب شلوارش جا می‌داد که مبادا کلاهک گرد و بی‌نقصش شکسته شود، دقت که کرد فهمید هرچه قارچ‌ها به نزدیکیِ درخت می‌رسید درشت‌تر می‌شدند.
حالا استون به نزدیکی درخت رسیده بود، دستش را برای چیدنِ قارچِ بلند قامت و خوش فرمی دراز کرده بود که بوی خونی به جز خون آهو مشامش را قلقلک داد. با خود فکر کرد که چطور تاکنون متوجه آن نشده بود و حتی رد خونی که روی زمین، کنارِ قارچ‌ها ریخته بود را ندیده؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
خون را دنبال کرد و جسمی که در خود مچاله شده بود را دید، نزدیک‌تر رفت و صورتش را از نظر گذراند. انگار در آینه‌ای میانِ جنگل خودش را در قامت دختری مشکین گیسو می‌دید. تمام اجزای صورتش همانند استون بود، همان رنگ پوستِ برنزه، همان ابروانِ کشیده اما با لطافتی دخترانه.
صورتش را نزدیک به دختر کرد که ناگهان دختر، چشم از هم گشود و چشمانِ مشکی‌اش که با مژه‌های بلندش قاب گرفته شده بود به چشمانِ مشکی رنگِ استون گره خورد. استون شوکه خودش را در همان حالت نگه داشت که صدای بی‌جانِ دختر سکوتِ آن بین را شکست:
- کمکم کن.
استون به سختی چشم از چشمانِ دختر که همانندِ آینه‌ای برای چشمانِ او بود گرفت و تازه مچ پای دختر را دید که منشاء خون‌های روی زمین بود. پای دختر را بررسی کرد و شکافی عمیق را یافت، پیراهنش را از تن بیرون آورد و پای او را محکم بست.
نمی‌دانست باید با او چه کند و پیشگوییِ مادربزرگش در ذهنش به صدا آمده بود "نیمه‌ی دیگرت"
خورشید تقریبا در وسط آسمان بود و گرمای ظهر بر جنگل غلبه می‌کرد، تا همین لحظه نیز دیر کرده بود. او برای شکارِ آهو آمده بود و صیدی گرانبهاتر نصیبش شده بود.
از دختر فاصله گرفت و خطاب به او گفت:
_ تا شب از اینجا تکون نخور
***
همه در میدانِ دهکده جمع شده بودند و به شکارهایی که جوانان آورده بودند نگاه می‌کردند. نبودِ استون کار را برای مشخص کردن اینکه چه کسی برنده است سخت کرده بود.
رئیس دهکده در میانِ جوانان و شکارهایشان می‌چرخید که نگاهش به پسرش درحالی که آهویی را به دوش کشیده است افتاد.
استون به میان معرکه رسید و زیر لب غر می‌زد که چرا پدرش اصرار به شکار در هیبت انسان را دارد و اجازه‌ی شکار در هیبت گرگشان را به آنها نمی‌دهد.
برایش مهم نبود که چه کسی چه چیزی را شکار کرده است؛ مهم این بود که باز هم اشلی را در میان جمعیت نمی‌دید و همینطور مادرش را.
آهو را به دست پدرش داد و با عذرخواهی کوتاهی به طرف کلبه‌ی اشلی که درست درکنار کلبه‌ی پدر و مادر استون بود رفت.
ضرباتش را پیاپی و با نگرانی روی درب چوبی وارد می‌کرد، در باز شد و قامت مادرش در چارچوب در قرار گرفت و با آرامی گفت:
_ در اینجا چیکار میکنی؟
استون با نگرانیِ مشهودی گفت:
_ امروز اشلی رو ندیدم حالش چطوره؟
امیلی آهی کشید و زیر لب گفت:
_ معلوم نیست یهویی چش شد این دختر، از صبحه که چشماشو باز نکرده.
نگرانیِ پسرک دو چندان شد و با بهت گفت:
- یعنی چی؟
امیلی از جلوی درکنار رفت و همانطور که از کلبه خارج می‌شد گفت:
_ برو توی کلبه مواظبش باش تا من مادربزرگو بیارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
استون بدون فوت وقت وارد کلبه شد و به محض ورودش بوی شکلات کل وجودش را فرا گرفت، عاشق این بو بود.
به طرف اتاق اشلی رفت و دخترک را درحالی که رنگِ صورتش همچون آردی که زنان قبیله با آن نان می‌پختند، سفید شده بود دید. روی تختش بود و صدای نفس کشیدن‌هایش اتاق را در بر گرفته بود.
استون دست در جیبش کرد و قارچ‌ها را بیرون آورد؛ آن‌ها را درون کاسه‌ای که روی میزِ کنار تخت اشلی بود ریخت و دستش را نوازش وار روی صورت اشلی کشید، زیر لب زمزمه کرد:
_ چشماتو باز کن دخترکوچولوی من.
مدتی کنار اشلی نشست و صورتش را نگریست، با خود فکر کرد که چه چیزی این دختر را برایش خاص کرده، صدای درب کلبه باعث شد که از جا برخیزد و از اتاق خارج شود.
مادرش به همراه ایزابل به کلبه آمده بودند، پس از صحبت‌های ابتدایی از آنها خداحافظی کرد و به جنگل بازگشت. او کارهای مهم‌تری برای انجام دادن داشت!
***
خنکیِ هوا روحش را جَلا می‌داد و در دلش حسرت می‌خورد که چرا پیش از این خلوتش را درجنگل نمی‌گذراند. تقریبا به مکانی که صبح آن دختر را ملاقات کرده رسیده بود و با دیدن دخترک به سمتش دوید و کنارش نشست.
چشمان دخترک بسته بود و صدای نفس کشیدنش را به سختی می‌شنید، با دستانش چند ضربه‌ی آرام به صورت او زد و با صدای لرزان گفت:
_ هی بیدار شو.
با خود فکر کرد که چگونه دختر را به دهکده ببرد و اصلا او را به کدام کلبه ببرد؟ با نگاه به صورت معصوم دختر، باز هم لعنتی به رسم و رسوم دهکده فرستاد.
مگر این دختر چه گناهی کرده که در روز تولد استون به‌دنیا آمده و اکنون باید کشته شود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
پس از اینکه جوابی از دختر دریافت نکرد، دستش را از زیرپای او رد کرد و سپس دست دیگرش را زیر سرش فرستاد و بلندش کرد.
***
دهکده در سکوتی عجیب فرا رفته بود، دختر را روی تخت خوابش گذاشته بود و مرهمی را که از مادربزرگ گرفته بود روی زخمِ پای او گذاشت و با پارچه‌ای سفید رنگ پای دختر را بست.
همان‌جا کنار تخت خوابش برده بود و با صدای آخ و ناله چشمانش را از هم گشود، دختر در تلاش بود از جا برخیزد. شتاب زده از جا برخواست و به او کمک کرد و در جواب صدای دخترانه و با نازی را شنید:
- ممنونم.
استون لبخندی در جواب زد و با کمی مکث پرسید:
- اسمت چیه؟ چجوری اومدی اینجا؟
دختر درحالی که از جا بلند می‌شد زمزمه کرد:
- آیروس!
استون که متوجه شد دختری که به خانه‌اش آورده است بیش از این حرفی نمی‌زند راهِ سرویس بهداشتی را به او نشان داد و گفت که راحت باشد. به اتاق برگشت و دید روی ردِ خونی که از پای آیروس روی زمین ریخته است، قارچ‌هایی روییده‌ است که روز قبل در جنگل برای اشلی چیده بود. زیر لب با خود زمزمه کرد:
- پس روی خونِ انسان قارچ سبز میشه!
***
ساعت‌ها و روزها سپری می‌شد و استون بیشتر وقتش را با آیروس می‌گذراند. هرازگاهی به اشلی سر می‌زد و نمی‌توانست بیشتر از یک ساعت او را تحمل کند، نمی‌دانست چه بر سرش آمده که هرچه بیشتر اشلی را می‌دید بیشتر از او بیزار می‌شد. گاهی با خود فکر می‌کرد کسی آنها را افسون کرده تا عشقِ بینشان را نابود کند و گاهی آنقدر اشلی را دوست داشت که حضور آیروس را در کلبه‌اش فراموش می‌کرد.
در این مدتی که آیروس به دهکده آمده بود، استون اشلی را از آمدن به کلبه محروم کرده بود و علاقه‌ای به گذراندن وقتش را با او نداشت و بلعکس دوست داشت تمام روز را با آیروس در جنگل قدم بزند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
صدای شکستنِ شاخه‌های خشکیده زیر پایشان و بوی خاکِ باران خورده، این قدم زدنِ معمولی را خاص می‌کرد. استون به حرف آمد و گفت:
- بعد از یه هفته هنوزم نمیخوای بگی چجوری اینجارو پیدا کردی؟
آیروس خنده‌ای کرد که صورتش را دلنشین‌تر کرد، قاب صورتش با زمینه‌ی جنگلِ پاییزی زیباترین چیزی بود که استون می‌توانست امروز ببیند. آیروس همانطور که با دستانش برگ‌های نارنجی رنگ را نوازش می‌کرد گفت:

- چه اهمیتی داره دونستنش؟
استون از حرکت ایستاد و سرش را سمت دخترک چرخاند:
- آخه تاحالا حتی یه انسانم پاشو توی این منطقه‌ی دورافتاده نذاشته
آیروس که انگار از جواب دادن بازمانده بود، دست استون را در دست گرفت و بحث را عوض کرد:
- راستی منم تا الان تورو توی هیبت گرگت ندیدم.
استون از او فاصله گرفت و چند قدمی دور شد، روبروی او ایستاد و استخوان‌هایش در حال تغییر شکل دادن بودند. او داشت جلوی چشمِ آیروس به گرگ تبدیل می‌شد!
چند ثانیه نگذشت که او کاملا در هیبت گرگ مشکی رنگش فرو رفته بود و چشمانِ به رنگِ کهربایش را به آیروس دوخت، دخترک به او نزدیک شد و با حیرت دستش را روی خز‌های مشکی رنگِ استون کشید و زمزمه کرد:
- پس گرگِ کنار دریاچه تو بودی.
کنارِ پوزه‌‌ی استون کمی بالا رفت و صدایی حواسِ او را از آیروس پرت کرد، کمی دقیق‌تر شد و گوشش تکانی نامحسوس خورد. به سمت چپِ آیروس رفت و بوی شکلات مو به تنش سیخ کرد.
با نگرانی به سمتِ آن‌طرف درخت‌ها دوید و اشلی را درحالی که دور می‌شد دید. اگر او و آیروس را دیده بود چه؟
دیگر توانِ حرکت نداشت، کارش تمام شده بود، اشلی حتما به پدرش می‌گوید که چه پسری تربیت کرده!
پاهایش سست شد و روی زمین افتاد، حالا نه گرگِ مشکی بلکه همان استونِ ترسو در قالب انسانش بود که با نا امیدی روی زمین افتاده بود. آیروس خودش را به استون رساند و دستش را روی زانو گذاشت و چند نفس عمیق کشید تا نفسش به حالت عادی برگردد.
از فرط دویدن نفسش بند آمده بود و دهانش خشک شده بود، هرچه تلاش کرد نتوانست حرفی بزند و چند ثانیه‌ای صبر کرد سپس گفت:
- چی شد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
استون درحالی که اشک در چشمانش حلقه بسته بود سرش را بالاگرفت و به او نگاه کرد، عجیب بود که وقتی درکنار آیروس بود برایش اهمیتی نداشت که اشلی بفهمد یا نفهمد اما وقتی اشلی را می‌دید و در چشمانش نگاه می‌کرد از خودش متنفر می‌شد. درک این دوگانگی احساسش برایش سخت بود به طوری که حتی از جواب دادن به سوالِ آیروس بازمانده بود.
از جا بلند شد و خاک‌های روی لباسش را تکاند، با لحنی عاری از هر احساسی گفت:
- باید برگردیم.
***
به کلبه برگشته بودند و استون روی صندلی درحالی که دو آرنج دستش روی میز بود و سرش را گرفته بود به صدای آیروس گوش می‌کرد:
- وقتشه امروز من برات غذا درست کنم عزیزم.
عزیزمِ آیروس او را از حال و هوای اشلی دور کرد، حالا دیگر صندلیِ اشلی متعلق به آیروس بود و بویِ تن اشلی از خانه پریده بود و به‌جای او تمامِ کلبه را آیروس متعلق به خود کرده بود. دخترک تمام تلاشش را کرده بود که استون دیگر به سراغ اشلی نرود و در این راه بسیار موفق بود!
آیروس با قارچ‌های درون دستش مقابل استون نشست، چاقو را در دست گرفت و برش‌های نازکی به قارچ زد. آنها را درون کاسه ریخت و چشمانش به چشمانِ پسرک افتاد، انگار دو آهنربای مشکی رنگ درون حفره‌ی چشمان او بود که اینگونه آیروس را درون خود می‌کشید.
محو چشمان او بود که صدایش را شنید:
- قارچارو از کجا آوردی؟
آیروس می‌دانست که دیر یا زود این سوال را می‌پرسد و جوابی که آماده کرده بود را به او داد:
- همون موقع که تو غیبت زد اینارو چیدم.
چشمکی زد و کاسه‌ی پر از قارچ را برداشت و از جا بلند شد، استون نیز به دنبال او وارد آشپزخانه شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
برایش عجیب بود که در این چند لحظه‌ای که به دنبال اشلی دویده بود این دختر چگونه تمام مواد غذاییِ درون قابلمه را پیدا کرده است، با ریخته شدن قارچ‌ها توسط آیروس در قابلمه بوی دلپذیر سوپِ قارچ کلِ کلبه را در بر گرفت.
استون دلش می‌خواست هرچه زودتر این غذای دلپذیر را بخورد، اما نمی‌دانست که چه در انتظار اوست!
***
استون بدون هیچ حرفی مشغول خوردن سوپی بود که آیروس برای او پخته بود، درحالی که کاسه‌ی دومش را می‌خورد درِ کلبه به طرز وحشتناکی به صدا درآمد.
پنجره‌های کلبه را با پرده‌های ضخیمی پوشانده بود و نمی‌توانست ببیند که چه کسی اینطور وحشیانه به در ضربه می‌زند.
در همین فکرها بود که صدای شکستنِ شیشه باعث شد از جا بپرد و در را باز کند، با دیدن صورت قرمز از خشمِ اشلی فوراً خارج شد تا مانع از ورود اشلی به کلبه شود.
اگر اشلی وارد کلبه می‌شد و آیروس را می‌دید به کل دهکده خبر می‌داد که استون "نیمه‌ی دیگرش" را پیدا کرده و او را از همه مخفی کرده است.
اشلی درحالی که از عصبانیت نفس-نفس می‌زد محکم به تختِ سینه‌ی استون زد که باعث شد پسرک چند قدمی به عقب رفته و با درِ کلبه برخورد کند.
موهای پریشانِ اشلی در هوا می‌رقصید و ضربات محکم مشت‌هایش حواله‌ی تن و بدن استون می‌شد، دخترک با صدای لرزانش گفت:
-معلوم هست چیکار میکنی که این چند وقت منو از خودت روندی؟
و با ناامیدی ایستاد و منتظرِ جواب از جانب استون شد، پسرک اما به چشمانِ اشلی که پیش از ورود آیروس همانند معبد برایش بود، خیره شده بود و دهانش قادر به حرکت برای پاسخگویی نبود.
می‌خواست اعتراف کند که نمی‌داند دلیل این دوگانگی رفتارش چیست اما هرچه تقلا کرد نتوانست لب از لب بگشاید، این‌ سکوت باعث عصبانیت بیشتر اشلی شد.
اشلی درحالی که صورتش از عصبانیت سرخ‌تر می‌شد و بدنش می‌لرزید ناگهان روی زمین نشست و شروع به گریه کرد، با خشمی هویدا فریاد کشید:
- لعنتی تو اصلا برات مهمه که من دلم تنگه؟
استون می‌خواست کنار اشلی بنشیند و به او بگوید که هنوز دوستش دارد اما نمی‌داند چه بر سرش آمده ولی انگار درجایش خشکش زده بود و توان حرکت نداشت.
با تمام قوا دلش می‌خواست که بنشیند اما نمیشد؛ انگار کسی او را تسخیر کرده و بدنش را کنترل می‌کند.
این‌بار هم اشلی سخن گفت:
- تورو خدا یه حرفی بزن کهربای من.
استون در هر زمان و مکانی که بود، کهربا، او را به هم می‌ریخت. انگار تنها کنترل اشک‌هایش را داشت که بی‌مهابا شروع به گریه کرد.
با برخورد اولین قطره‌ی اشک بر زمین، اشلی متوجه شد که استون نه تنها حرکتی نمی‌کند و حرفی نمی‌زند بلکم شروع به گریه کرده است!
اشلی از جا بلند شد و با ناباوری اشک‌های پسرک را پاک کرد و زمزمه کرد:
- چه بلایی سرت اومده؟
ناگهان چشمان استون تغییر رنگ داده و کهربایی شد، چشمه‌ی اشکش خشکید و صورتش را عصبانیت در بر گرفت و با صدایی خشک که انگار متعلق به پسرک نبود فریاد کشید:
- از اینجا برو!
اشلی شوکه از تغییر ناگهانیِ پسرک چند قدمی را به عقب رفت و با بغض گفت:
- تو چت شده؟
یکباره استون شرع به حرکت کرد و اینبار اشلی را هُل داد و با صدای بلندتری فریاد کشید:
- گفتم از اینجا برو!
اشلی روی زمین افتاد و درد شدیدی در بدنش پیچید و استون بی‌تفاوت به درون کلبه بازگشت و در را با شدت بست.
رفت و ندید که چگونه دخترک را خار و خفیف کرد، رفت و اشلی را با تکه‌های قلبش که روی زمین افتاده و پودر شده تنها گذاشت.
رفت و ندید که آیروس چگونه لبخند بر لب نظاره‌گر ماجراست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
***
صدای بارانِ پاییزی و بوی چایِ کوهی، صدای ترق و تروق سوختنِ چوب‌های درون شومینه و بوی جنگلِ باران خورده فضای دل‌انگیز و لذت‌بخشی را رقم زده بود که هر موجودی دوست داشت ساعت‌ها در آن حال بماند و از پشت پنجره باران را تماشا کند.
دهکده مهمان بارش باران بود و بادِ پاییزی برگ‌های زرد و نارنجی را با خود به ارمغان آورده بود.
استون از کلبه خارج شد و قطرات باران بر روی جسم او فرود می‌آمد، تکیه بر درخت کاج زد و به هیاهوی دهکده چشم دوخت.
از مردم دهکده‌اش فاصله گرفته بود، هم مکانی و هم دلی! به بچه‌ها که سرمستانه به دنبال یکدیگر می‌دویدند و دستان خود را باز کرده و باران را به آغوش می‌کشیدند خیره شده بود.
نگاهش را به سمت کلبه‌ی اشلی سوق داد، از آخرین باری که دخترک را ‌آنطور از خود رانده بود، دیگر او را ملاقت نکرده و همینطور چشمانِ کهربایی‌اش دیگر به رنگ مشکی درنیامد.
انگار هویت او در همین چندماه تغییر کرده بود، همانطور که مشغول تماشای دهکده بود متوجه شد که ایزابل درحال آمدن به سمت اوست.
دوباره وحشت به جانش افتاد و بلافاصله از درخت فاصله گرفت، دستپاچه شد و چرخی به دور خود زد. دستی در موهای خیسش کشید و به طرف مادربزرگش رفت.
به نزدیکی او که رسید بدون هیچ حرفی ایستاد، از چشمانِ سیاه مادربزرگ می‌ترسید! همیشه این حالت چشمانِ ایزابل گواه از خبر بدی را می‌داد.
حالتی که استون را به قعر چاه می‌برد و با هیچ طنابی نجات نمی‌یافت. استون لب باز کرد که حرفی بزند اما با سیلی‌ای که از ایزابل خورد، حرف در دهانش ماند و سرش به سمت مخالف بدنش چرخید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
ردِ انگشتان ایزابل بر روی پوست گندمگونِ استون ماند و با ترس به صورت مادربزرگ نگریست. ایزابل با خشم موهای نقره‌فام و خیسش را از جلوی چشمانش کنار زد و با عصبانیت غرید:
- پس کِی میخوای بهم بگی؟
باران شدیدتر شده بود و باد سردی می‌وزید که استون را به لرزه می‌انداخت، لب باز کرد که حرفی بزند، اینبار هم ایزابل مانع شد:
- چرا وجود اون دخترو مخفی میکنی؟
استون با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود به ایزابل نگاه می‌کرد، به آرامی زمزمه کرد:
- کدوم دختر؟
این سوال باعث شد سیلیِ دوم نیز مهمان صورتش شود و خشمِ ایزابل فوران کند:
- خفه شو احمق!
ایزابل با ناباوری یقه‌ی لباس استون را در دست گرفت و صورت پسر را مقابل صورتش آورد و فریاد کشید:
- آیروس!
استون پایِ خود را احساس نمی‌کرد، وقتی مادربزرگ یقه‌ی او را رها کرد روی زمین افتاد و نالید:
- می‌خواستم بگم... .
ایزابل میان حرف او پرید و غرید:
- دیگه دیره استون دیگه دیره.
استون با ته‌مانده‌های انرژی‌اش از جا برخواست و گفت:
- چرا دیر؟
مادربزرگ با نگرانیِ مشهودی واقعیتی تلخ را در صورت پسرک کوبید:
- تو دیگه تواناییِ کشتن اونو نداری.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
باران انگار قصد بندآمدن نداشت، گاهی شدت می‌گرفت و گاهی مثل اکنون نم‌نم می‌بارید.
استون درحالی که مادربزرگ را روی دستانش حمل می‌کرد وارد کلبه‌ی پدر و مادرش شد.
اشلی در کنار آن‌ها مشغول نوشیدن چای بود که با دیدن استون در آن وضعیت با عصبانیتی هویدا به سمت او یورش برد و غرید:
- چه بلایی سرش آوردی؟
مادرِ استون لباس اشلی را از پشت گرفت و او را از استون جدا کرد، با صدایی نگران گفت:
- چیشده پسرم؟
استون با احتیاط مادربزرگ را روی زمین گذاشت و خطاب به آن‌ها گفت:
- داشتیم حرف می‌زدیم نمیدونم چیشد
اشلی خم شد و در گوشِ استون زمزمه کرد:
- خائنِ دروغگو!
سپس با نفرت به چشمان کهرباییِ او خیره شد، برایان استون که تا این لحظه در شوک فرو رفته بود نزدیک مادرش آمد و با ناباوری زمزمه کرد:
- مادر بِل!
انگار باورش نمی‌شد جسمِ کم جان مادرش روبرویش است و صدایی از او خارج نمی‌شود، با نگرانی و درحالی که نفس کشیدن برایش سخت شده بود او را تکان می‌داد و اسمش را فریاد می‌کشید.
گویی آسمان هم نگرانی و تشویشِ این مرد را درک می‌کرد که اینگونه رعد و برق‌هایش را به زمین حواله می‌کرد.
با هر رعد و برق صدایی مهیب و سرسام آور، تمام کلبه را به لرزه می‌انداخت و جسمِ ایزابل همانند ماهی‌ای که از آب بیرون افتاده باشد می‌لرزید.
ناگهان چشمان ایزابل باز شد و به استون نگاه کرد، با صدایی دورگه و جیغ مانند خطاب به او نالید:
- کمک کن... نجاتمون بده... کتاب... .
صدای رعد و برق مانع از این می‌شد که صدای کم جانِ ایزابل به گوش برسد، هم‌زمان با قطع شدن صدای رعد و برق جسمِ ایزابل نیز بی‌جان شد.
درکمال تعجب باران نیز بند آمد و چشمانِ کهربایی استون به رنگ مشکی درآمد؛ انگار با این تغییر رنگ تمام احساساتِ از دست رفته‌اش به جسمش بازگشت و اطلاعاتی فراوان به ذهنش رسوخ کرد.
او چه کرده بود؟ تمام زندگیِ خود را با فکر به معصومیتِ چشمانِ آیروس تباه کرده بود.
قبلش طوری به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید که انگار قصد بیرون آمدن داشت، باورِ اینکه مادربزرگش در دستان خودش جان داده است برایش سخت بود.
نفسش را به سختی بیرون فرستاد و با شرمساری گفت:
- خدای من!
جسم بی‌جان مادربزرگ را تکان می‌داد و زیر لب می‌گفت:
- من چیکار کردم؟
کنترل احساساتش برایش سخت بود، مادربزرگ را خیلی دوست داشت با اینکه از چشمانش می‌ترسید. اشک‌هایش روی گونه‌اش غلتید و زمزمه کرد:
- خواهش می‌کنم بلند شو کمکم کن خواهش میکنم تنهام نذار!
بدون توجه به صدای گریه‌های مادرش و تقلاهای پدرش روکرد به سمت اشلی و کلمات را با عجله پشت سرهم بر زبان آورد:
- اشلی منو ببخش اون کارا دست خودم نبود.
اشلی می‌خواست حرفی بزند که استون اجازه‌ی این کار را نداد و ادامه داد:
- بهت توضیح میدم خواهش می‌کنم باورم کن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
عقب
بالا