انجمن ناولز

✦ اینجا جایی است که واژه‌ها سرنوشت می‌سازند و خیال، مرزهای واقعیت را درهم می‌شکند! ✦ اگر داستانی در سینه داری که بی‌تاب نوشتن است، انجمن رمان‌نویسی ناولز بستری برای جاری شدن قلمت خواهد بود. بی‌هیچ مرزی بنویس، خلق کن و جادوی کلمات را به نمایش بگذار! .

ثبت‌نام!

| به رنگ تابستان |

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع آکـو
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

آکـو

ویراستار
ویراستار
مترجم
تاریخ ثبت‌نام
8/28/24
نوشته‌ها
188
  • موضوع نویسنده
  • #1
آری تابستان است فصل محبت من به تو
نگاه گرم من به تو
لذت بخش عرق شرم تو
هدیه تابستان عشق من به تو!​
 
  • موضوع نویسنده
  • #2
وقتی به صدای خش خشِ قدم هایت روی برگ های پاییزی فکر می کنم ،
وقتی صورت خیس شده از باران و پالتوی سفید شده از برفت ، لبخند تلخی روی لبم می اندازد ،
و یا هنگامی که بهارِ نارنج ،
عطرت را مُدام در هوا می پاشد ،
مطمئن می شوم ،
که هیچ چیز به اندازه
تابستان،
یاد آورِ گرمایِ بودنت نیست ...!
 
  • موضوع نویسنده
  • #4
نه ساعتی به وقت زمستان
برای احساساتم وجود دارد
و نه ساعتی به وقت تابستان
برای شوق و شور من!
همه ی ساعت های دنیا
در یک زمان به صدا در می آیند
وقتی که قرار من و تو از راه می رسد
همه ی ساعت های دنیا
در یک زمان از صدا می افتند
وقتی که بارانی ات را برمیداری و دور می شوی!



| سعاد الصباح / ترجمه: وحید امیری |
 
  • موضوع نویسنده
  • #5
و شهریور
عاشقی بود
مردد بین ماندن و رفتن
مسافری که
با یک چمدان می آید
و با یک چتر می رود...

‌‌
|‌‌ زکیه خوشخو |
 
  • موضوع نویسنده
  • #6
بیایی آرام توی فکرم
ریز ریز
از توی سرم
بیاورمت پایِ قندانِ
روی میز
پشت به پنجره ی اتاق
بریزیمت توی استکان چایم
مثل دانه های هل
مثل تکه های دارچین
مثل لیمو های امانی
که بمانی
بریزم و سربکشم تمام تو را
که مثل مزه ی خوبِ چایِ عصر یک مرداد
بمانی برای روزهای سرد بهمن ماه...



| حمید جدیدی |
 
  • موضوع نویسنده
  • #7
پشت خرمن‌ های گندم،
لای بازوهای بید
آفتابِ زرد کم کم رو نهفت
بر سر گیسوی گندم زارها،
بوسه‌ی بدرود تابستان شکفت...

از تو بود،
ای چشمه‌ی جوشان تابستانِ گرم
گر به هر سو خوشه‌ها جوشید و خرمن‌ ها رسید
از تو بود،
از گرمی آغوش تو هر گلی خندید و هر برگی دمید...
این همه شهد و شکر،
از سینه‌ی پر شور توست
در دل ذرات هستی نور توست
مستی ما از طلایی خوشه‌ ی انگور توست،
راستی را
بوسه‌ی تو، بوسه ی بدرود بود...؟
بسته شد آغوش تابستان
خدایا،زود بود....

| فریدون مشیری |
 
عقب
بالا